شاعرِ دلِ من!

 
مژده بده، مژده بده، يار پسنديد مرا
سايه‌ی او گشتم و او بُرد به خورشيد مرا
کعبه منم، قبله منم، سوی من آريد نماز
کان صنم قبله نما، خم شد و بوسيد مرا
پرتوِ بی‌پيرهنم، جانِ رها کرده تنم
تا نشوم سايه‌ی خود باز نبينيد مرا
 

 

برای من از سايه نوشتن هم سهل است و هم ممتنع. امتناعش از آنجاست که سايه برای خودش يلی است در شاعری و ادب پارسی و صاحبِ حقی بزرگ است به گردن فرهنگ و موسيقیِ مرز و بومِ ما. کاری را که سايه برای موسيقی اصيل و ريشه‌دار ديار ما در راديو کرد، گواه نمی‌خواهد و ياد کردن از خورشيدِ سايه نامی که سايه‌ی بلندش بر سرِ همه موسيقيدانان و خوانندگانی بوده است که امروز هر کدام ستاره‌ی درخشانی در سپهرِ طربند، کارِ منِ ذرّه‌ی پريشان دل نيست. اما چرا ساده است؟ خوب خيلی ساده است: دليلش اين است که منِ رسوا اين قبيل آدميان را زود پيدا می‌کنم، بعضی را هم شکار می‌کنم و گاهی بسيار صميمی می‌شوم گويی که هزاران سال با او بوده‌ام و هيچ مجامله و تعارفی در گفت‌وگو با شخص برايم نمی‌ماند و فارغ از هر آداب و تمهيدی با او بی‌حساب به معاشرت می‌نشينم. سايه را البته چندان مجال نداشته‌ام (چون يا او ايران است و من اينجا، يا من ايران بوده‌ام و او غربت‌نشينِ کُلن) که تا اين حد درازدستی در محضرش کنم و اما ديگران را، که پاره‌ای از دوستان می‌دانند چگونه به ستوه آورده‌ام!
پراکنده‌گويی نمی‌کنم ديگر. شعر سايه برای من شعر زندگی بوده است که با شعر او خنديده‌ام و گريسته‌ام. با سايه هنوز صبح وشب و وقت و بی‌وقت، سوز و ساز و راز و نيازم را سر می‌کنم که از معاصرين هيچ کس، چندان که او، نتوانسته در حريم‌ِ دلم نفوذ و رسوخ داشته باشد. صفحاتی که در اينجا آمده است تنها انگشت شمارند و همه‌ی آن بهترين‌ها نيستند. با اين حال هر يک از اين شعرها برای من دنيايی دارند و کلی حکايت. من با تمامِ اينها گريسته‌ام، با تمامِ اينها ايّام اندوه بی‌پايانم را روز به روز طیّ می‌کنم. هنوز هم، با سايه، اميدم هست که:
باشد که يکی هم به نشانی بنشيند
 بس تير که در چله‌ی اين کهنه کمان است
به همين کمندِ اميد است که هنوزم نفسکی می‌آيد و پيوسته به اين سو و آن سو سرکی می‌کشم و گرنه چندان قوی‌مايه نيستم که از ديوِ فراقی که حضرت دوست بر من گمارده، جان به سلامت ببرم! شعرها از هر دفتری که باشند، نشانی‌شان موجود است. تنها يک شعر از سياه مشق اينجاست و آن خطاب به محمد رضا لطفی است که پیِ آن ديگری هم می‌گشتم و اينجا در لندن نيافتمش. آن دگری، شعری بود که سايه برای شجريان سروده بود و چقدر که مصداق يافته است آن سخن او که:
چه کنی بندگیِ دولتِ دنيا ای کاش
به خود آيی و ببينی که خدای تو کجاست
گر چه مشاطه‌ی حُسنت به صد آيين آراست
صنما آينه‌ی عيب‌نمایِ تو کجاست
زير سرپنجه‌ی گرگيم و جگرها خون است
ای شبانِ دلِ ما ناله‌ی نای تو کجاست
همين اکنون که اينها را می‌نويسم، گوش دل و جان و هوش و حواسم به هموست که دارد برايم می‌خواند:
ساغرِ ما که حريفانِ دگر می‌نوشند
ما تحمل نکنيم ار تو روا می‌داری
در اين ايامی که پيش روست، هر وقت که فرصتکی به دستم بيفتد و باز بی‌خوابی و پريشانیِ دل از بستر جدايم کند، هر چقدر که بتوانم از اين شعرها را (تا آنجا که حقوقِ نشرش رخصت می‌دهد) به وب‌سايتم منتقل خواهم کرد. خودِ سايه را هم بايد دريابم در اين زمينه، تا چه پيش آيد.
دوستان اگر نظری يا نقدی دارند می‌توانند برايم ايميل بزنند به همين لينک اين گوشه. و باز هم به سايه ختم کنم که:
بنشين در غزلِ سايه که چون آيتِ عشق
از سرِ صدق بخوانند به هر انجمنت

کاروان

سقوط

بوسه

سراب

مرثيه‌ی جنگل

گوشمال پنجه‌ی عشق

عکس‌های سايه

سايه (کلن ۱۲ مي ۲۰۰۳)

تماس

بازگشت

بالای صفحه