در آن شب‌های طوفانی

 

شاعرِ دلِ من!

سايه را اين بار صميمی‌تر و بی‌پرده‌تر از بار پيش يافتم. شايد برای کسی که سال‌ها با سايه انس و الفت داشته باشد، اين مايه صداقت و صفا، اين اندازه بی‌ريايی و خلوص عجيب نباشد. وقتی به خود سايه می‌گويم که اين قدر پرهيز و گوشه‌نشينیِ او از فرط تواضعی است که دارد، باز خودِ او اين را تواضع نمی‌داند. آنچه که من از سايه در تمامی سال‌های همنشينی با او ديده‌ام اين بوده که دريايی از معرفت و دانش بی هيچ چشمداشت و توقعی، خاموش و پرخروش به کنجی نشسته و به کار عشق مشغول بوده است. نه هنرِ خويش را به دنيا فروخته است و نه انديشه‌ی خود را در گرو اين انديشه يا آن آرمان سياسی باخته است. سايه را اگر بتوان به صفتی موصوف کرد که بيش از هر چيزی به چشم می‌آيد، ايرانی بودن اوست و تعلق خاطر بيکران او به وطن. اين مناسبت و محبت تنها به واسطه‌ی حُبّ وطن نيست. برای او فرهنگ و ملّت ايران چنان عظيم و سترگ‌اند که بی‌اعتنايی به آنها را گناهی نابخشودنی می‌داند. به قولِ خودِ او، وقتی که می‌بيند هم‌وطن کسانی مانند حافظ و فردوسی است، برايش جای مباهات و مفاخرت دارد. نه از آن رو که از فضل آنها چيزی بدو می‌رسد، بلکه به اين خاطر که او هم در دلِ همان فرهنگ و ادبياتی روييده و باليده است که آنها از آنجا برآمده‌اند يا آن را ساخته‌اند.

 

القصه، وقتی که سخن از شعر به ميان می‌آيد، سخنان سايه بسی شنيدنی است از آن رو که نه تنها خود شاعر است و اسلوب‌های مختلف را برای بيان صميمیِ سخنِ دلِ خود آزموده است، بلکه شاعری است که روزگارِ درازی را به پای حافظ گذرانده و نکته‌ها از خواجه‌ی شيراز آموخته است. برای سايه شعر گفتن يعنی اينکه آدمی با خودش صميمی باشد و حرف دلِ خود را بزند، نه اينکه چندان اسير درخشش و جاذبه‌ی الفاظ و کلمات و يا حتی ادبيات کلاسيک و موجود شود که سخن خود را هم از ياد ببرد. اين اندرز رايگان سايه به کار همه‌ی کسانی که خود را به شعر مشغول کرده‌اند (که به قولِ سايه «خدا آخر و عاقبتشان را به خير کند!») می‌آيد. شاعر بايد جوری شعر بگويد که گويی فقط برای خود می‌گويد و قرار نيست جايی کسی از آن تحسين کند يا برايش کف بزنند و به‌به بشنود.
 
 سايه با وجودِ اينکه خودش هم شعر نو گفته است، می‌گويد که شعرِ نو ناکام مانده است و توفيقی به دست نياورده که البته شاملو را از بقيه جدا می‌کرد و او را ممتاز از سايرين می‌دانست اگر چه در او هم به گفته‌ی سايه حرف بسيار است. طنز جالبی دارد سايه که شعرِ نو را شعر تنبل‌ها می‌خواند و چقدر به جاست اين حرف برای اين شاعرانِ نوظهوری که هر روز شعری نو می‌تراشند و گاهی می‌فروشند! چون اين گونه شعر، آموختن نمی‌خواهد، قاعده ندارد و آن مشقت‌هايی را که يک شاعر کلاسيک بايد بکشد، اينها ندارند. گاهی شاعران امروزی فراموش می‌کنند که نيما و شاملو هم کسانی بودند که اهل مطالعه‌ی فراوان بودند بر خلاف امروزيانِ ما که دو ورق هم کتاب نخوانده ادعای شاعری دارند. به هر روی، سايه را من گنجِ عظيمی می‌دانم که متأسفانه قدرِ او را نمی‌دانند و نمی‌دانيم. هر چند به قولِ خودِ او:
يک شب چراغِ صاعقه گيرم به راه صبح / وانگاه همچو رعد به بانگ رسا رسم
اما گمان نمی‌برم که در اين عهد وفايی باشد! سايه را بايد زودتر از اينها دريافت. کاش اندکی به رگ غيرت وطنيانِ ما برمی‌خورد و اين آتشفشانِ آرام شعر و فرهنگ و موسيقی را زودتر دريابند. اين هم به گمان من البته زمانی ميسر است که سيطره‌ی جزميّت و تعصبّات کور و کوته‌بينانه دست از دامن وطن کوتاه کند. دريغا که در اين روزگارِ خونريز هنوز هم بايد گاهی اوقات چون حافظ، «در آستين مرقع پياله پنهان» کرد، که محتسبان هنوز تيزند و در پیِ شکارِ اهلِ دل! با اين همه اما:
روزی که بجنبد نفس باد بهاری / بينی که گل و سبزه کران تا به کران است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و ديری / دانی که رسيدن هنرِ گام زمان است
خون می‌چکد از ديده در اين کنجِ صبوری / اين صبر که من می‌کنم افشردنِ جان است.
 
داريوش ميم ۱۷ می ۲۰۰۳
لندن
 

مقام اصلیِ ما

تماس