چهارشنبه ۱۱ دی ۸۷ :: December 31, 2008

حقانیت اسلام و پلورالیزم دینی؟

آن‌چه در ادامه می‌آيد چهارمین بخش از پاسخ‌های دکتر فنايی به يادداشت‌های آقای گنجی است که نخستين بار در راديو زمانه منتشر شده است.

ادامه‌ی «حقانیت اسلام و پلورالیزم دینی؟»

سه شنبه ۱۰ دی ۸۷ :: December 30, 2008

دیالوگ قرآن با کافران: توهین یا تبیین؟

مطلب زير، بخش سوم نقد دکتر فنايی بر يادداشت‌های آقای گنجی است که در صفحه‌ی انديشه‌ی زمانه منتشر شده است. اين مطلب نخستين بار در زمانه نشر شده است.

ادامه‌ی «دیالوگ قرآن با کافران: توهین یا تبیین؟»

جمعه ۲۹ آذر ۸۷ :: December 19, 2008

قرآن محمدی يا قرآن گنجی؟

مطلبی که در زير می‌آيد، پاسخ دکتر فنايی به پاسخ گنجی به نقدِ نخستين ايشان است. اين مطلب اول بار در زمانه منتشر شده است و اکنون اين‌جا باز نشر می‌شود. توضيح آن‌که متن مقالات و پاسخ‌های آقای گنجی در وب‌سايت زمانه موجود است و ضرورتی به باز نشر آن‌ها در این‌جا نيست. جويندگان می‌توانند به وب‌سايت زمانه در صفحه‌ی انديشه مراجعه کنند (۱ و ۲)


ادامه‌ی «قرآن محمدی يا قرآن گنجی؟»

یکشنبه ۱۰ آذر ۸۷ :: November 30, 2008

من، باراک حسین اوباما...

حمید دباشی
استاد کرسی ایران‌شناسی و ادبیات تطبیقی در دانشگاه کلمبیای نیویورک
www.hamiddabashi.com
ترجمه: هادی نیلی
hadinili@gmail.com
[این ترجمه به تایید حمید دباشی رسیده و با اجازه خود او منتشر می‌شود.]

روز سه‌شنبه ۴ نوامبر ۲۰۰۸، ساعت ۶:۵۷ صبح، اولین و تنها رأی در دوران اقامتم در آمریکا را برای باراک حسین اوباما به صندوق ریختم. در حوزه انتخابیه ۸۸ - جايي که من زندگي مي‌کنم - مامور آفريقايي‌آمريکايي‌ گواهي‌نامه رانندگي‌ام را گرفته بود و در فهرست ثبت‌نامی‌ها دنبال اسمم مي‌گشت. همکارش، زنی جوان و کره‌اي-آمريکايي، با لبخند گفت «شما دومين نفری هستيد که رأي مي‌دهد!».

يک آفريقايي‌آمريکايي ديگر، باجه رأي را نشانم داد و مطمئن شد ‌که پرده پلاستيکي سياه پشت سرم درست بسته شده است. از نزديک و به‌شخصه به آن ماشين بزرگ نگاه کردم. بار اولی بود که آن را می‌دیدم. اين دستگاه کهنه ارج‌مند دموکراتیک، لب‌ريز از خاطرات تاريخي‌ای که ميان قطعات درهم‌پيچيده‌اش پنهان شده، حالا مثل غولي سال‌خورده ‌روبه‌رويم ایستاده بود، و پيش‌بيني‌های مرددی درباره آن روز زيباي پاييزي لابه‌لای چرخ‌هايش داشت.

ادامه‌ی «من، باراک حسین اوباما...»

دوشنبه ۲۷ آبان ۸۷ :: November 17, 2008

نقد الاهيات کیهانی

الاهیّات کیهانی( نسخه‌ی pdf) نامی است که ابوالقاسم فنایی بر نقد خود بر سلسله نوشته‌های اخیر اکبر گنجی نهاده است، چند نکته را شایان ذکر می‌بینم:

۱. نقد فنایی از آخرین نوشته‌ی گنجی آغاز می‌شود که از دید من نادرست است و مانند آن است که نقد یک کتاب را از فصل آخر آن شروع کنیم. اگر این نوشته، اشاره‌ای کوتاه به نحوه‌ی استدلال و ارجاع‌ گنجی بود، شاید اشکالی نداشت ولی از آنجا که فنایی می‌خواهد این کار را ادامه دهد، بهتر است راه خود را تصحیح کند. برای نقد شیوه‌ی گنجی نقد دو سه نوشته‌ی اوّل او که شیوه و هدف خود را بیان می‌کند، لازم و کافی است، گرچه ادامه‌دادن آن نیز حتماً مفید خواهد بود. بررسی ارجاع‌ها و برداشت‌های او از متون، فرع نقد شیوه و هدفی است که در ابتدا بیان می‌کند و بدون آن – مانند نوشته‌های مهاجرانی- کار به پرسش و پاسخ‌های بی‌پایانی می‌کشد که در آن، جواب برخی تناقض‌ها داده نمی‌شود و در عوض مثال‌های دوپهلوی دیگری از متون ارائه می‌شود. اینجا دیگر بحث به معنای جست‌وجوی حقیقت به بحث به مثابه‌ی روکم‌کنی بدل می‌شود و آن کس غالب است که پُرتر می‌نویسد و حرف آخر را به طرف سخن خود که از گفت‌وگو با او ناامید شده می‌زند. دعوت به هم‌سخنی، آغازیدن از ابتدای نوشته‌ها، پیشنهاد تمرکز بر نمونه‌ها و استدلال‌های موجود در متن و پرهیز از پرداختن به مثال‌های جدید برای گریز از اطناب با هدف رسیدن به نتیجه‌ای که به حقیقت نزدیک‌تر باشد، تنها راه سودمند است.

۲. هیچ چیزی نمی‌تواند بهتر از عجز مخالفان، دلیل بر استحکام یک عقیده باشد. به همین دلیل است که بسیاری از مدّعیان اندیشه‌ورزی، دو گونه نظر را برمی‌تابند و در سایت خود انعکاس می‌دهند، یکی تحسین موافقان و دیگری ناسزا یا نقد ضعیف مخالفان. هر دو واکنش می‌تواند نشانه‌ای بر قوّت عقیده و نظرشان باشد ولی از بازتاب‌دادن نقدهای قوی ابا دارند چون کم‌توانی اندیشگی آنان را آشکار می‌کند. عبدی کلانتری در نظری که در وبلاگ میردامادی گذاشته است، می‌گوید:« آیا انتظار نشر چنین نوشته‌ی ضعیف و موهنی را در زمانه دارید؟» از دید من همین سخن دلیل بر قوّت متن است. اگر نوشته‌ی فنایی ناتوان یا تکفیرگر بود، به احتمال بسیار زیاد امکان نشر می‌یافت.

۳.  آگاهی بر یافته‌های متکلّمان و دین‌پژوهان نامسلمان از یکسو و یافته‌های نواندیشان دینی و عرفی مسلمانان ناایرانی از سوی دیگر، لازم و ضروری است، امّا راه بازفهمی قرآن و احادیث پیشوایان دین با رجوع به آنها و خردورزی در ذخیره‌ی فرهنگی خود میسّر می‌شود. این دو گروهی که نام بردم به علاوه‌ی شاخه‌ای از روشنفکران دینی که به تصویر خدای نامتشخّص ادیان ناابراهیمی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند، در طرح سؤال برای دین‌پژوهان و فلسفه‌ورزان بسیار مفید هستند. عرصه‌ی مجادلات ما بسیار سیاسی است و تقابل‌ها حرف اوّل و آخر را در آن می‌زند. یک روز یکی به دلیل نقشی که به او در انقلاب فرهنگی نسبت می‌دهند، منفور است و فردا که با تکفیر شخص دیگری رو‌به رو می‌شود، به اوج می‌رود؛ برعکس آن کس که فیلم کوتاهی برای المپیک می‌سازد، نمایشگر هنر ماست و پس از آنکه بیتی متضمّن معنای تکفیر خواند، نماد جزم‌اندیشی می‌شود. این عرش و فرش‌های سرابی، نمی‌تواند معیار قضاوت باشد، التزام به استدلال و استقلال اندیشگی و پرهیز جدّی از پیوستن به نحله‌های فکری، تنها راه جست‌وجوگران الاهیّات نوینی است که پایه‌هایش همین امروز و فرداست که ریخته شود.

(نقل از ايمايان)

شنبه ۲۵ آبان ۸۷ :: November 15, 2008

نقد دکتر ابوالقاسم فنايی بر اکبر گنجی

نقد دکتر فنايی، که نخستين بار در «حباب» یاسر ميردامادی منتشر شده است،‌ دوباره اين‌جا بازنشر می‌شود.


مطلبی که در ادامه می‌آيد، ياداشتی است از دکتر ابوالقاسم فنايی با عنوان «الاهیات کیهانی: نقدی بر دیدگاه‌های اکبر گنجی در باب اسلام، قرآن و...» در خصوص ديدگاه‌های اخير اکبر گنجی که ابتدا در این وبلاگ منتشر شده و سپس در وبسایت رادیو زمانه باز نشر میشود. متن کامل اين مقاله را به صورت پی‌دی‌اف نيز می‌توانيد از اين‌جا پياده کنيد.

ی. م.

ادامه‌ی «نقد دکتر ابوالقاسم فنايی بر اکبر گنجی»

پنجشنبه ۲۱ تیر ۸۶ :: July 12, 2007

پاسخ سروش به سخنان زيبا کلام

هر صباحي غمي از دور زمان پيش آيد / گويم اين نيز هم بر سر غم‌هاي دگر
باز گويم كه نه، دوران حيات اينهمه نيست / سعدي امروز تحمل كن و فرداي دگر

حقيقت اين است كه من هنوز نمي‌دانم نزاع بر سر چيست. آيا تاكنون روشن نشده است كه <انقلا‌ب فرهنگي> چيزي بود و <ستاد و انقلا‌ب فرهنگي> چيزي ديگر؟ و آيا هنوز معلوم نشده است كه عبدالكريم سروش و حبيبي و باهنر و... در ستاد انقلا‌ب فرهنگي نقش داشته‌اند نه در انقلا‌ب فرهنگي؟ و آيا هنوز جا نيفتاده است كه انقلا‌ب فرهنگي براي بستن دانشگاه‌ها بود و ستاد فرهنگي براي باز كردن آنها، به نحوي پيراسته‌‌تر و اسلا‌مي‌تر؟پس اينكه يك استاد حقوق دانشگاه تهران مي‌گويد <سروش علمدار تعطيل دانشگاه‌ها> بود آيا يك تحريف آشكار تاريخي نيست؟ گيرم كه آن استاد محترم، اين سخن را از سر نقصان اطلا‌ع يا لغزش حافظه گفته باشد، تصحيح اين خطا و تشريح آن حقيقت و اعتراف به آن تحريف مگر عين فضيلت نيست؟ و آيا آنها كه از <نقب زدن به گذشته> سخن مي‌گويند غرضشان اين است كه اين عَلَم را بر دوش من بگذارند و من دم نزنم؟

ادامه‌ی «پاسخ سروش به سخنان زيبا کلام»

دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۸۶ :: May 14, 2007

ماهيت دولت مدرن

متن سخنرانی سعيد حجاريان در همايش «دولت مدرن» كه از سوي انجمن علمي علوم سياسي دانشگاه تهران برگزار مي‌‏شود. به نقل از ايلنا.



خانم‌‏ها و آقايان!
دانشجويان و استادان گرامي !
سلام عليكم؛
بسي خوشحالم و خرسند كه مي‌‏توانم در جمع شما حضور داشته باشم. البته دوستان همايش به من خيلي دير خبر برگزاري آن را دادند و فرصت هم اندك بود و متاسفانه به همين دليل نتوانستم با فراغ بال و فرصت كافي بنشينم و برايتان نكته‌‏هاي بديع درباره دولت مدرن فراهم آورم يا مقاله بنويسم در قد و قامت يك مقاله علمي. آنچه عرضه مي‌گردد حاصل تاملاتي است بدون ارجاع به منابع و در حد بضاعت و توان جسمي‌ام و نكاتي است كه ارتجالاً به ذهن و ضميرم رسيد اندر باب دولت، دولت مدرن و شرايط ايجاد آن. فصلي خواهم گفت درباره لغت دولت و سپس به شرايط پيدايش آن خواهم پرداخت. در انتها هم احتجاجي خواهم داشت با دوستاني كه سراب توسعه سوداي دموكراسي از سرشان انداخته است.

ادامه‌ی «ماهيت دولت مدرن»

یکشنبه ۹ اردیبهشت ۸۶ :: April 29, 2007

خسته نباشيد آقای کيارستمی؛ دست مريزاد آقای خرمشاهی

درباره‌ی کاری که کيارستمی با حافظ کرده است حرف زياد است. خيلی‌ها هم چيزهايی نوشته‌اند. من هم يادداشتی نوشتم با عنوان «کيارستمی به روايت حافظ». اين هم يآدداشتی ديگر، و خوب، است از ف. م. سخن.



حافظ به روايت عباس کيارستمی، برايم ۶۴۷ صفحه کاغذ سفيد است که متاسفانه حرام شده. کتاب‌سازی به مفهوم دقيق کلمه است. يک مصرع است بر يک صفحه، گيرم شکسته. اين کتاب هيچ چيز به من نمی‌دهد. کتابی‌ست در سطح کلمات قصار و جملات بزرگان. چيزی شبيه به کتاب "رهنمون"، البته فقط از زبان حافظ و همين.

"بايد مطلقا مدرن بود." خدا رحمت کند حضرت آرتور رمبو را، که اگر اين جمله را نگفته بود، معلوم نبود کتاب "حافظ به روايت عباس کيارستمی" به چه بهانه‌ای بايد چاپ می‌شد. الحمدلله معنی جديد مدرن بودن را هم که همان کتاب‌سازی به شيوه‌ی مدرن است درک کرديم. حالا که همه مدرن شده‌اند، ما هم مدرن می‌شويم و اين نقد را به سبْک مدرن می‌نويسيم. مسلما به هيچ جای دنيا بر نمی‌خورد. شايد هم استاد ِ ارجمند ِ حافظ پژوه، حضرت بهاءالدين خرمشاهی، تقريظی چيزی بر نقد ما بنويسند. کسی چه می‌داند. عالم ادب است و هزار رنگ و رو دارد.

***

شهرت چيز خوبی‌ست. نه‌تنها آدم به نان و نوا می‌رسد، بل‌که هر زباله‌ای هم که توليد کند جماعت برای به دست آوردنش سر و دست می‌شکنند. سالوادور دالی می‌زند شيشه‌ی موزه را می‌شکند، نامش را می‌گذارند خلق اثر هنری. اگر ما همين کار را بکنيم، به دستمان دست‌بند می‌زنند و به عنوان ديوانه، راهی تيمارستان‌مان می‌کنند. پشتوانه شيشه شکستن دالی، شاهکارهای قبلی اوست؛ ولی کسی جرات ندارد بگويد شاهکار ديروز، دليل بر خوبی کار امروز نيست. نمونه‌های وطنی اين‌گونه هنرمندان هم کم نيستند. منتقد ِ چنين هنرمندانی بايد دل ِ شير داشته باشد، والا از نقدش پشيمان خواهد شد. نيازی به اسم بردن نيست. به همين اينترنت و مشاهير دست به قلم‌اش نگاه کنيد، حتما يکی دو نمونه‌ی آن‌را می‌بينيد.

***

خودم را می‌بينم که پوشه‌ای در دست، به سمت انتشارات "فرزان روز" در خيابان ملاصدرا می‌روم. پس از گذار از هفت‌خوان، اثر بديع خود را روی ميز مسئول مربوطه می‌گذارم:
- اين چی هست؟
- شعر حافظ!
- خب؟
- چی خب؟
- پس بقيه‌اش کو؟
- کدام بقيه؟ من مصاريع را برجسته کرده‌ام. خواننده به جای کلمه، تصوير می‌بيند. نور را از زاويه ديگر تابانده‌ام. از پنجره‌ای ديگر به اين باغ پر گل نگريسته‌ام. قاب گرفته‌ام و برجسته ساخته‌ام...
- زحمت کشيده‌ايد. متاسفانه کار شما قابل چاپ نيست. برای اين‌که با شما صادق باشم می‌گويم که به انتشاراتی‌های ديگر هم نرويد. اذيت می‌شويد. ممکن است دست‌تان بيندازند و مسخره‌تان کنند...
- آخر چرا؟ مگر نبايد همه چيزمان مدرن شود؟ مگر ما در دوره‌ی مدرن زيست نمی‌کنيم؟
- عزيزجان! نمی‌شود که همين‌طوری کشکی کتره‌ای يک بيت حافظ را بگيريم تکه‌تکه‌اش کنيم و بعد بگوييم مدرن‌اش کرده‌ايم! از من به شما نصيحت، برويد کمی کتاب بخوانيد، و حداقل گرد حافظ نگرديد. به سلامت...

***

اين نقد، ظاهرا خيلی مدرن شد. از مدرن هم گذشت، فرامدرن شد. چه گفت آقای خرمشاهی در مجله‌ی "چلچراغ"؟ فرا نو شد. وسط نقد، آدم نمايشنامه هم بياورد؟ خب نقد ِ کتاب ِ مدرن، همين می‌شود که می‌بينيد!

***

ادامه‌ی «خسته نباشيد آقای کيارستمی؛ دست مريزاد آقای خرمشاهی»

جمعه ۷ اردیبهشت ۸۶ :: April 27, 2007

رابطه‌ی اسلام و فقه

يادداشت زیر، به قلم کوروش عليانی است. هيچ توضيح اضافه لازم ندارد. من پيش‌تر در ملکوت اشاره‌هايی کرده‌ام درباره‌ی نسبت فقه و اسلام و جايگاه آن در فهم تاريخی ما از اسلام. عنوان اصلی نوشته‌ی کوروش «پاسخ به آقا يا خانم مليح الابتسام» است.




یک نفر رفته در سایت بالاترین خطابه‌ی بلندبالایی نوشته در نقد نوشته‌ی اولم درباره‌ی حجاب. با چه لحن ملیح‌الابتسامی هم نوشته. خیال کرده او مطهری است و من شاگرد بزازی از بزازان سر چهارراه مولوی. این آدم‌های نخوانده ملا البته خیلی چیزها نمی‌دانند یکیش هم هم‌این که مطهری هم – با این که چند‌این برابر وزنش کتاب خوانده بود – با هم‌آن شاگردبزازها این قدر موهن و از موضع دانای کل صحبت نمی‌کرد. اول تا آخر حرفش هم این است که تمام متخصصان دین اسلام حجاب را واجب می دانند. شما چرا به جای گردن‌کشی نمی‌روی مودب بنشینی ازشان سوال کنی؟
این حرف بس‌یار بی‌معنا است. اول این که طبق معمول فکر کرده اسلام هم‌آن فقه است. نه. نیست. از فقاهت نه ابن‌عربی درمی‌آید، نه ملاصدرا، نه ابوریحان، نه خیام و نه حتا فقیهان اصولی. از فقاهت هم‌آن چهار نفر اخباری خشک حاصل می‌شد و شده است. ام‌روز هم در قم و نجف و جاهای دیگر اسم اصول حاکم است، اما حجم اخباری‌ها کم نیست. و یادت باشد که اصول فقه حاصل فکر آزاد آدم‌های اندیشه‌مند است، نه حاصل تامل در فقه.
دوم. او از آرای فقیهان آمار گرفته که فکر می‌کند همه‌ی فقیهان حجاب را واجب دانسته‌اند؟ این مطلب را که احمد قابل در دو قسمت نوشته است بخوانید: + و +. من درباره‌ی متدولوژی احمد قابل حرف بس‌یار دارم، اما این دو مطلب من را از آوردن نظر فقیهانی که از قرن‌ها پیش تا ام‌روز گفته‌اند دلیلی بررای وجوب حجاب نمی‌بینند بی‌نیاز می‌کند.
سوم. این تشبیه خنک مقایسه‌ی فقیه و طبیب کمی بی‌معنا است. اما فرض کنیم فقیه جای‌گاهی مانند طبیب داشته باشد. کسی که چون‌این تشبیهی می‌کند حاضر است دو سه سالی در این کشور جمهوری پزشکان برپا شود تا پزشکان با رجوع به تخصصشان قانون بگذرانند و اجرا کنند؟
باز فرض کنیم فقیه جای‌گاهی مانند پزشک داشته باشد؛ گفتم فرض. من اگر در درمان پزشک شک کنم، از او توضیح می‌خواهم. او باید بتواند معقول توضیح بدهد. اگر گفت تو سالامادیندیس گرفته‌ای من حق دارم بگویمش «دکتر! این که گفتی در هیچ کتاب پزشکی نیامده است. مقاله‌ای در این مورد سراغ داری یا این کشف خودت است؟» حالا از فقیهان می‌پرسم «در کتاب و سنت چیزی که نام یا مفهوم حجاب را برساند نمی‌بینم. شما اگر سراغ دارید نشان بدهید.» کی جواب من را می دهد؟
قرآن را که به‌نهان نبرده‌اند. هست. شش هزار و چند صد آیه دارد. از این تعداد خیلیش توصیف و داستان و چیزهایی است که توصیه‌ی عملی مستقیم (از آن نوعی که فقیهان در پی آن اند) ندارد. پانصد و چند آیه است که مستقیم یا با کمی پیچش به بکن و نکن مربوط است. به این‌ها می‌گویند آیاة‌ٱلأحکام. حالا یکی از این‌ها یا یکی از آن شش هزار و چند صد آیه را نشان من بدهید که بگوید حجاب واجب است. بله در قرآن اسم خمر و جلابیب و حجاب‌های دیگر آمده است؛ اسم ابولهب هم آمده است. از آمدن اسم که نمی‌شود نتیجه گرفت چیزی در اسلام واجب است. دی‌شب باز سنن‌النبی را می‌خواندم. سیره‌ی ابن هشام و سیرت رسول الله و امثالهم هم هست. کجایشان پی چیزی بگردم که به حجاب اشاره کند؟ بگوید رسول‌الله به فلان خانم گفت «موهات رو بکن زیر».نگو شاید بوده. اگر بود می‌نوشتند. برو ببین چه چیزهایی را نوشته‌اند. نوشته‌اند رسول‌الله وقتی به جای تاریک می‌رفت چراغ می‌برد. انگار دیگران وقتی به جای تاریک می‌روند چراغ را می‌کشند. یا مثلا نوشته‌اند که انار را با دیگران شریک نمی‌شد. یا بعد از غذا انگشتانش را می‌لیسید. یا اگر می خواست برود سفر یا ییلاق و قشلاق پنج‌شنبه‌ها می‌رفت و جمعه‌ها برمی‌گشت. حتا نوشته گاهی نیمی از لباسش را به تنش می‌کشید نیمی دیگر را روی هم‌سرش می‌انداخت و در هم‌این حال نماز می‌خواند.
درباره‌ی ختنه و نکاح و عقیقه و تراشیدن مو و بافتن گیس و ناخن گرفتن و تک‌تک لباس‌های رسول‌الله و شمشیرهاش و عصاش و انگشترش و این که انگشترش را به دست راست می‌کرده یا چپ و این که با فلان لباسش خوش‌گل‌تر می‌شده یا بهمان لباس، کلی نوشته‌اند. اما ننوشته‌اند رسول‌لله گفت فلانی را حد بزنید یا به‌ش تذکر بدهید حجابش را رعایت کند.
این چه واجبی است که هیچ جا ردش نیست؟ بله. بعد از عصر سیره، بعد از مدت‌ها ممنوع بودن کتابت حدیث و اختصاصی بودن نقل حدیث و زیرزمینی بودن حدیث، نگاه می‌کنی، حدیث (و باز هم نه سیره) می‌بینی که زنی را که موهایش بیرون باشد در جهنم از مویش آویزان می کنند و چه و چه‌ها. حالا این حدیث‌ها از کجا آمده و چرا حدیثش هست و ردی ازش در سیره نیست؟ هم آن پرسشی است که باید متخصصان به‌ش بپردازند که سه هزار سال هم بگذرد این کار را نمی‌کنند. بررای فقیهان آسان‌تر است که تکیه بزنند و حکم بدهند تا پی حرف‌های بودار بروند. مگر یادتان نیست آن آیت‌الله تاریخ‌نویس دو کلمه حرف حساب درباره‌ی سند زیارت عاشورا زد، تکفیرش کردند و تا رسما حرفش را پس نگرفت ولش نکردند؟ طبیعی است که فقیه هم پی دردسر و بدنامی و تکفیر نگردد.

جمعه ۱۸ اسفند ۸۵ :: March 9, 2007

تاملی در رابطه عقل و وحی

ابوالقاسم فنايی
(انتشار نخست در صفحه‌ی انديشه‌ی کارگزاران)

درآمد

در باب رابطه عقل و وحی از جهات گوناگون می توان سخن گفت، زیرا عقل و وحی از شئون و حیثیات متنوعی برخوردارند. ما می توانیم به عقل و وحی به عنوان دو منبع «معرفت» و «توجیه» بنگریم و می توانیم این دو را به عنوان دو منبع «ارزش» لحاظ کنیم؛ عقل و وحی هم می توانند منبع دانش باشند و هم منبع ارزش؛ یعنی هم می توانند اندیشه هایی را در ذهن ما پدید آورند و هم می توانند انگیزه هایی را در روح و روان ما ایجاد کنند و هکذا... اما نکته مهم این است که سایر کارکردهای مهمی که عقل و وحی می توانند داشته باشند، همه به وساطت «معرفت» انجام می شود، بنابراین می توان ادعا کرد که مهمترین کارکرد عقل و وحی همان کارکرد معرفتی این دو است و ما هم فعلا روی همین کارکرد متمرکز می شویم. یعنی موضوع بحث ما در اینجا کارکرد معرفتی عقل و وحی است. ما در اینجا به عقل و وحی به مثابه دو منبع معرفت نظر می کنیم و نسبت این دو منبع معرفت را با یکدیگر می سنجیم.

پیشینه بحث در جهان اسلام

بسیاری از اختلاف هایی که مکتب های فلسفی، کلامی، تفسیری، فقهی و سیاسی موجود در عالم اسلام دارند از اختلاف آنها در باب «منزلت معرفت شناسانه» عقل و وحی سرچشمه می گیرد. به طور کلی می توان دو طرز تلقی متفاوت از دین و فلسفه ارسال پیامبران و بالطبع آن رابطه عقل و وحی داشت. یعنی در این زمینه دو دیدگاه اصلی وجود دارد؛

الف؛ پیامبران برای «تعطیل» عقل آمده اند.
ب؛ پیامبران برای «تحریک» عقل آمده اند.

در مورد دیدگاه (الف) این سوالات قابل طرح است؛

- آیا تعطیل عقل در برابر وحی «ممکن» است؟
- آیا تعطیل عقل در برابر وحی«درست» است؟
- آیا تعطیل عقل در برابر وحی مورد تایید خود دین و وحی نیز هست؟

هواداران دیدگاه (الف) بر این باورند که «خلوص» معرفت دینی (در جهان اسلام = اسلام ناب) و بالطبع آن دینداری واقعی در گرو تعطیل کردن عقل در برابر نقل است و استفاده از عقل در فهم دین به «بدعت» و «التقاط» می انجامد. هواداران این دیدگاه عقل را تابع وحی می خواهند و با درجات متفاوت به عقل در چارچوب وحی اعتقاد دارند، اما طرفداران دیدگاه (ب) به عقل مستقل از وحی (=مستقلات عقلیه) باور دارند و با درجات متفاوت به وحی در چارچوب عقل ملتزمند.

اینان بر این باورند که فهم درست دین و بالطبع آن سعادت و خوشبختی دنیوی و اخروی مومنان در گرو سیالیت و شکوفایی هر چه بیشتر عقل است و پیامبران نیز برای تحریک و آزاد کردن عقل آمده اند و تفکر از نظر دینی بزرگ ترین عبادت محسوب می شود. در جهان اسلام دو گروه در مذمت عقل سخن گفته اند؛ یکی عارفان و دیگری نقل گرایان.

ادامه‌ی «تاملی در رابطه عقل و وحی»

پنجشنبه ۲۱ دی ۸۵ :: January 11, 2007

قرائت ديگری از ولايت

به نقل از سفير عدالت (وبلاگ محمد رضا ويژه)


اخيراً بحث جديدي در فضاي مجازي به پيش كشيده شده است كه مي تواند به روشن شدن مواضع و مفاهيم كمك بسياري كند و آن قرائتي ديگر از مقوله « ولايت» است. بسيار خشنود مي شدم اگر مي توانستم به قدر بضاعت خويش حاشيه اي مفصل بر آن مي افزودم اما دريغ كه وقتي ندارم و اين روزها سخت گرفتارم. اما دريغم آمد كه حتا چند جمله اي در اين باب سخن نگويم اگر چه حق مطلب كامل ادا نمي شود. تفكيك ولايت به دو  گونه ي  حقيقي و حقوقي يا هر چه كه بر آن نام نهيم مطرح است كه به دنبال نظريه هاي پيش از خويش در باب شيعه و دموكراسي و نيز دين اقلي و اكثري و بسط تجربه ي نبوي  پيش كشيده شده است. با چند پيش فرض به سراغ پرسشهايي مي روم كه در اين مقوله مطرح مي شود و در پايان هم نظر خودم را مي افزايم.

پيش فرض نخست – روابط هر انسان از دو گونه خارج نيست يا فردي است و يا اجتماعي. روابط فردي روابطي است كه يك سويه است بدين معنا كه فرد خود اين رابطه را برقرار مي كند و استمرار يا چگونگي آن به او بستگي دارد. در عين حال قواعد اجتماعي نيز بر آنها حاكم نيستند. رابطه فرد با خداوند از اين مقوله است يعني فرد ارتباط را برقرار مي كند و به جاي قواعد اجتماعي اوامر و نواهي الاهي بر آن حاكم است. در روابط اجتماعي به عكس رابطه دوسويه است بدين معنا كه رابطه ي فرد با فرد يا افراد ديگر برقرار مي شود و تنها اراده ي او در اين ميان تعيين كننده نيست بلكه اراده يا اراده هاي متقابل نيز چگونگي اين روابط را تعيين مي كنند. قواعد اجتماعي بر اين روابط حاكم مي شوند و افراد به طرق گوناگون ملزم به تبعيت از آنها هستند.

پيش فرض دوم – ولايت مطرح در دين اصولاً حاكم بر رابطه ي دوسويه ي افراد با يكديگر يا روابط اجتماعي است و ولايت فرد بر خودش معنا ندارد. اصولاً وجود ولي وجود مولي عليه را مي طلبد خواه منشا اين ولايت الاهي باشد خواه بر اساس قرارداد اجتماعي و غيره. در اين ميان ولايت جايگاه ويژه اي در عرفان هم دارد كه مباحث طولاني مربوط به ولايت باطني و غيره از آن جمله اند. بديهي است كه ولايت خداوند بر انسان كه نوع خاصي از ولايت در ادبيات ديني و عرفاني است در مقوله ي روابط اجتماعي نمي گنجد و عاريت اين مفهوم از عرفان و به كارگيري آن در روابط اجتماعي يكسره خطاست ( اين قانون روش شناختي حاكم بر تمامي حوزه هاي روابط اجتماعي و به مورد خاص ما محدود نمي شود).

و اما اكنون به پرسشها در اين خصوص مي پردازم : هنوز بر من مكشوف نشده است كه رابطه ي دين اقلي و اكثري و نظريه ي فوق چيست؟ اگر هنجارهاي ديني را به مثابه هنجارهاي حداقلي فرض كنيم ( در مقابل هنجارهاي حداكثري) هر دو گروه هنجارهاي حاكم بر روابط اجتماعي هستند. در اين صورت علاوه بر به صواب بودن تفكيك آنها، اين نظريه قابل تامل به نظر مي رسد و بايد در تبيين هر چه فزونتر آن از سوي طراحش كوشيد. ولي ولايت به عنوان عنصري هنجارساز فراتر از آنها قرار مي گيرد و در واقع مي توان گستره ي  اين مفهوم را بين حداق و حداكثر تبيين نمود كه خود مستلزم پذيرش ولايت اجتماعي يا سياسي است. اما ولايت حقيقي يا هر چه بر آن نام نهيم بدين گونه كه فاقد قدرت هنجارسازي  اجتماعي باشد و تنها به خود ولي مربوط باشد در واقع نفي اين مفهوم يا تهي كردن آن از بار معنايي لازم است چه ديگر مولي عليهي را نمي طلبد. افزون بر آن، آيا واقعاً مي توان ولايت تنها به خود ولي موكول نمود؟ در آن صورت اصلاً صدور هنجار اسلامي از سوي او بي معناست كه البته با فلسفه ي حاكم بر تشريع احكام شرعي هم نمي گنجد. 

به نظر مي رسد كه اين نظريه با وام گيري برخي از آموزه ها در حوزه ي عرفان و نيز فلسفه ي سياسي ( تفكيك ساختار حقيقي و حقوقي) بر آن است تا به نوعي ولايت را به ولي يا حداقل به پيامبر اسلام محدود كند و به آن جنبه اي عرفاني ببخشد امري كه با توجه به پيش فرض دوم تحقق آن در عرصه ي روابط اجتماعي يكسره خطاست. به علاوه ارائه ي چنين تلقي از ولايت نوعي سكولاريزه كردن مفاهيمي است كه به ذات خويش تاب آن را ندارند. چگونه مي توان نهادي را كه كاملاً به عنوان نهاد حاكم و ناظر بر روابط اجتماعي است به حوزه ي روابط فردي ( تلقي عرفاني از آن) محدود نمود؟ چنين امري آنگاه امكان پذير است كه وجود هنجارهاي اجتماعي اسلام را يكسره نفي كنيم و تنها به تلقي عرفاني از ولايت بسنده كنيم كه به يقين در روابط فردي با خداوند ميسر بلكه ممدوح است اما در تلقي از ولايت ائمه يكسره خطاست. قوام يك نظريه بدان است كه مفاهيم را در زمينه ي مورد نظر خويش تعريف كند و تعريف آنها نيز با ساير عناصر نظريه هماهنگ و منسجم باشند. بي گمان عاريت مفاهيم از حوزه هاي ديگر و به كارگيري آنها در خارج از زمينه ي مورد نظر جز بر ابهام  و از هم گسيختگي نظري نخواهد انجاميد. نمي توان با سكولاريسم عناد ورزيد و در عمل از روشهاي سكولار براي اهداف خويش بهره جست چه در نهايت به آنجا مي رسيم كه با آن دشمني مي ورزيديم.

پ.ن. در پاسخ به يكي از دوستان اضافه مي كنم كه اصولاً ولايت نهادي مربوط به حوزه ي عمومي است و نهادهاي حقوق عمومي با پارادايم هاي مربوط به خويش تعريف مي شوند. تعريف نهاد عمومي با پارادايم هاي خصوصي بي توجهي به تفاوت بارز دو حوزه اگر نگوييم مغالطه است. 

چهارشنبه ۱ شهریور ۸۵ :: August 23, 2006

چراغ‌های رابطه تاریک است

(نقل از وبلاگ آب و آيينه)

تلاش برای درج متن مصاحبه‌ام با دکتر آرش نراقی در یکی از نشریات داخلی به‌ثمر نرسید، هرچند که محتوای تابو شکن و جسورانه‌ی آن، خود گویای چنین برخوردی بود. بنابراین، طبق قرار قبلی آن‌را به این صفحه می‌سپارم، باشد که بتواند روزنی هرچند تنگ و خُرد در برابر دیدگان خواننده به فرخنایی پهناور بگشاید؛ "فراخنایی" که کاویدن و گفتگو پیرامون آن‌را در سنت‌ها‌ی فکری عوام و خواص این جامعه، هرچه بازجسته‌ام، کمتر یافته‌ام.

شایان توجه است، آن‌چه درپی می‌آید در سایت شخصی ایشان با عنوان «گفت‌وگویی درباره اخلاق و عرفان» منتشر شده است.

ادامه‌ی «چراغ‌های رابطه تاریک است»

شنبه ۲۸ مرداد ۸۵ :: August 19, 2006

متن کامل پیام و مقاله دکتر سروش در همایش دین و مدرنیته

( به نقل از وبلاگ وقايع اتفاقيه)

بس‌ستاره آتش از آهن جهيد
وين دل سوزيده پذرُفت و چشيد
ليك در ظلمت يك دزدي نهان
مي‌نهد انگشت بر استارگان
مي‌كشد استارگان را يك به يك
تا كه نفروزد چراغي بر فلك

تحريم‌ها و تهديدها، مانع از حضور من در آن محضر مبارك شد.
مسئولان حفظ امنيت، خود پيام‌آور ناامني بودند و من به شكستن اين سبو رضايت دادم تا سر خم‌خانه به سلامت باشد.
از دادرسي و عدالت‌پروري دستگاه قضا پاك نوميدم و با اين اشارت كوتاه، به دادگاه خلق و درگاه خالق شكايت مي‌برم تا در سينه تاريخ بماند كه ناظمان امور اين مرز و بوم حاملان اميني براي امانت امنيت نبودند و علم و آزادي و حقوق شهروندي را آسان و ارزان به شرارت‌جويي آشوبگران فروختند و شداد ولد ابراهيم فضيلت را در آتش رذيلت سوختند و فغان الم از نهاد قلم بر آوردند و چهره سپيد عدالت را به مركب جهل و ضلالت سياه كردند.
حالي درون پرده بسي فتنه مي‌رود
تا آن زمان كه پرده برافتد چه‌ها كنند

ادامه‌ی «متن کامل پیام و مقاله دکتر سروش در همایش دین و مدرنیته»

دوشنبه ۲۶ دی ۸۴ :: January 16, 2006

اخلاق اصالت

پيام يزدانجو 
۱
بحثی درباره­ی "ابتذال" به راه افتاده؛ موافقان و مخالفانی هم دارد. من هم به نوبه­ی خود به این "ابتذال" می­اندیشم. با این همه شک دارم آن­چه من "ابتذال" می­خوانم چندان اشتراکی با مفهوم آن نزد موافقان و مخالفان داشته باشد. من "ابتذال" را در برابر "ادب" نمی­گذارم. از دید من، ادب هم اغلب می­تواند به­سخیف­ترین وجهی مبتذل باشد. چرا؟ چون من ابتذال را نه شکل بل محتوا می­دانم (گیرم که شکلی باشد که اکنون محتوا شده): ابتذال از دید من تکرار محتوایی تکراری است، یعنی انحطاط؛ همان کلیشه که بارت آن را "دوکسا" می­نامد – آن­چه من، در برابر "پارادوکسا" (ناسازه)، همسازه می­خوانم: همسازه؟ "آن­چه وقتی اتفاق می­افتد چنان است که گویی هیچ اتفاقی نیافتاده": ادب نقطه­ی مقابل ابتذال نیست (ادب تلویزیونی هم اغلب به اندازه­ی دریدگی وبلاگی مبتذل است). من ابتذال را، نه در برابر ادب که، در برابر "اصالت" می­گذارم؛ اصالت نه به آن معنا که انتخاب و عملکرد ما اولین در نوع خود باشد، اصالت انتخاب و عملکردی بی­سابقه نیست: از اصالتی اگزیستانسیالیستی حرف می­زنم، چنان که سارتر می­گفت، مبتنی بر "آزادی" و "اندیشگی"، صرف نظر از این که حاصل­اش متفاوت باشد یا مشابه با سایر حاصل­ها.
ابتذال "ناآزادی" و "بی­اندیشگی" است، انحطاطی است عاری از اصالت. با این حال، از همین رو، حتا اصیل­ترین انتخاب­ها هم ممکن است مبتذل باشند. شکی نیست: ما گریزی از ابتذال نداریم (گفتار و کردار روزمره­ی خود را مرور کنیم: بخش بزرگی از زندگی ما در ابتذال می­گذرد – تکراری بی­اصالت، از سر اسارت در عادات و نه با آزادی در اندیشگی). اما آگاهی از ابتذال یک چیز است و اصرار بر عرضه­ی ابتذال در لفاف اصالت چیزی دیگر. خیلی ساده، اصلن دلیلی ندارد ابتذال انسانی خود را جار بزنیم – اما می­زنیم و به نام اصالت هم می­زنیم و این­گونه است که چیزی طبیعی – همسازه­یی که شرط زندگی است – به چیزی مهوع بدل می­شود.

۲
من مجادلات "سیبستان" با "سیبیل­طلا" و "فرنگوپولیس" را دنبال نکرده­ام؛ با سابقه­ی بحث آن­ها هم آشنایی ندارم ("سیبستان" به کنار، "سیبیل­طلا" را اصلن نمی­شناسم و "فرنگوپولیس" را هم در همین حد که زمانی "تقیه" را "تکیه" خوانده بود و اصرارش بر این بی­سوادی هم مایه­ی مزاح اهالی وبلاگستان). یکی دو نوشته­ی اخیر هر کدام را در این باره خواندم و باز هم چیز چندانی دستگیرم نشد. بنابراین بحثی در این باره ندارم. اما بحث حسین درخشان با اغلب واکنش­های­اش را، به دلایل شخصی، دنبال کرده­ام. از او هم البته چیز چندانی نخوانده­ام. اولین نوشته­یی از او که به­دقت خواندم همین انتقاد ("بی­ادبانه"، "زننده"، "زشت"، یا هرچه دیگر) او از یونس شکرخواه ("استاد دات") بود.
بر دو نکته تاکید دارم. اول این که بحث وبلاگستان دقیقن به این دلیل شروع شد که حسین درخشان آن را شروع کرده بود. موضوع انتقاد او به کنار؛ من هم چندی پیش نظری انتقادآمیز، با لحنی به همان اندازه بی­ادبانه در مورد استاد دات داده بودم. (متن من هم به همان اندازه کوتاه و نابسنده و از دید خودم قطعن "شخصی" و از دید دیگران احتمالن "غیرمسئولانه" بود – بعدن به این نکته­ باز می­گردم.) چرا بحثی آن زمان آغاز نشد؟ چون من هودر نبودم و "متن" مهم نبود، "مولف" مهم بود (نگاه اغلب وبلاگیون همچنان به­طرز مضحکی مولف­محور است نه متن­محور). جز جناب دات که شخصن در نوشته­یی جوابکی داد (گو این که من اصلن به قصد دریافت جوابی از او ننوشته بودم)، کوچک­ترین واکنشی ندیدم و این دو دلیل بیش­تر نداشت، من آن­قدر منفور نبودم که این بهانه­یی برای تسویه حساب­های شخصی با من باشد، و دیگر آن که استاد دات آن­قدر محبوب بود که کسی برای انتقاد از "سواد" او تره هم خرد نکند. من تلویحن استاد دات را به ­"بی­سوادی" متهم کردم و هودر اتهامی اخلاقی – سیاسی به او زد. برای دوستان و دانشجویان او کدام اتهام باید مهم­تر می­بود؟ (آشنایانی داشتم که از قضا فهمیدم شاگرد این استاد هم بوده یا هستند و هیچ­کدام کم­ترین کنج­کاوی یا علاقه­یی به کسب اطلاع از دلایل من نشان ندادند – همان­ها که البته خشمگینانه­ترین واکنش­ها را به هودر نشان دادند.) این تعصبات تکراری، این فقدان روحیه­ی انتقادی از دید من نام دیگرش همان "ابتذال" است.
دوم این که، در میان این هیاهو اصل سوال (بی­ادبانه، بی­شرمانه، احمقانه، یا هر – انه­ی دیگر) درخشان گم شد. نمی­گویم تمام واکنش­ها، اما تک­تک واکنش­هایی که من مشاهده کردم تقریبن هیچ ربطی به سوال هودر نداشت. بالاخره او پرسشی پیش کشیده بود و انتظار پاسخی می­رفت: زبان او مبتذل بود؟ باشد، از دید من واکنش­ها به ابتذال او از هر ابتذالی مبتذل­تر بود: زنده باد استاد! ... استاد همه­ی ما است! اگر نبود روزنامه­نگاری ما به این اوج و اعتلا نرسیده بود! و چه و چه! از این مبتذل­تر؟ بگذریم از این که زبان بعضی از واکنش­گران به­مراتب دریده­تر و وقیحانه­تر بود – طرفه آن که، وقتی طرف بحث­شان آداب­دانی چون صاحب "کتابچه" شد یک­باره پوستین عوض کردند و بی­ادبی و بی­حرمتی به او را از حد گذراندند.

۳
هودر با همه­ی دریدگی­اش حرفی زده بود، حرفی که اتفاقن می­شد مدت­های دیدی درباره­اش حرف زد: بنا به تعریف من نوشته­ی او هر چیزی ممکن بود باشد الا این که مبتذل بوده باشد. مبتذل از دید من همه­ی آن واکنش­های مودبانه یا بی­ادبانه­یی بود (گفتم که، ادب خلاف­آمد ابتذال نیست) که هیچ حرفی برای گفتن نداشت، گفتن یا نگفتن­اش هیچ فرقی نمی­کرد: بارت را به خاطر بیاورید: همسازه: بود و نبودش هیچ اتفاقی نیست: گلشیری اخلاق جالبی داشت. می­نشستی و صحبت می­کردی. دری وری می­گفتی، تا دل­ات می­خواست آسمان و ریسمان می­بافتی، و او هم بردبارانه گوش می­کرد. تمام که می­شد، می­گفت: خب تو الان بیست دقیقه صوت صادر کردی؛ حالا دو دقیقه حرف بزن! ابتذال یعنی این که حرفی برای گفتن نداریم. حرف­مان ارزش حرف زدن ندارد. حرف زدن نیست، صوت صادر کردن است.
ابتذال شکل نیست، محتوا است: فحاشی و دریدگی همان اندازه صوت صادر کردن است که لفاظی از سر ادب. فخر فروختن به دریدگی همان اندازه بی­معنا است که مباهات کردن به عفت کلام. شکل سخن ما، با همه­ی اهمیت و ارزش­اش، امری شخصی است، بستگی به راهبردی دارد که برای اندیشیدن به، و عرضه­ی، ایده­ی خود انتخاب می­کنیم. گیرم که تمام حرف ما تجلی­اش تنها در همین شکل باشد؛ بسیار خوب، هرکاری که می­کنیم بکنیم، به هر شکلی که می­خواهیم حرف بزنیم، با این حال "حرف بزنیم". (زمانی که بازار رک­گویی و رکیک­نویسی در بخش کامنت­های وبلاگ­ "امر منفی" داغ بود، مراد فرهادپور حرف جالبی زد: "کامنت­هایی که فقط فحش باشند پاک خواهند شد، پس سعی کنید دست کم نیمی از نوشته­تان خلاقانه باشد": فحش هم می­دهید، حرفی برای گفتن داشته باشید!)
نتیجه­ی دیگری می­گیرم: ابتذال ربطی به ارزش کیفی حرف­ها ندارد. نمود این نکته را در وبلاگستان مرور کنید. برای من که نوشته­های شارع عالم و مودب بحث ابتذال در وبلاگستان ("پریشان­بلاگ") با همه­ی رنگ­ولعاب فاضلانه­اش از هر ابتذالی مبتذل­تر است.

۴
آیا ابتذال سرنوشت محتوم وبلاگستان است؟ این سوالی برای من جدی است، تامل جدی بر سرشت وبلاگ را می­طلبد. از دید من وبلاگ، بنا به سرشت­ و به­ویژه در کاربرد ایرانی­اش، کمابیش از بدو امر با معضل ابتذال دست به گریبان بوده. در واقع، برای ما، وبلاگ اغلب جایی است برای عرضه­ی ابتذالات البته موجه زندگی­های خود. از این نظر، وبلاگ جایی است برای ابتذالب مضاعف، ابتذالی البته ناضرور. این که من امروز چه حالی دارم، یا ماشین­ام چه مرگ­اش زده، یا دل­ام برای چه کسی تنگ شده، ... این­ها همه ابتذالاتی ضروری است، اما به­محض منعکس شدن­ در یک صفحه­ی اینترنتی حالتی مسخره، و حتا مشمئزکننده، پیدا می­کند. و وبلاگ هم دقیقن همان رسانه­یی است که این­گونه آسان اسباب انعکاس این ابتذال را فراهم می­کند.
بار دیگر، باید پرسشی را پیش کشیم که من چندی پیش در مروری بر احوال وبلاگستان فارسی مطرح کرده بودم: کشوری با کم­ترین درصد نسبی کاربران اینترنت در خاورمیانه، چرا بیش­ترین درصد مطلق وبلاگ­نویسان را در دنیا دارد؟ پاسخ نخست من این بود که "ایرانی­ها اصولن آدم­هایی هستند که همیشه فکر می­کنند حرف­های بسیار و باارزشی برای گفتن دارند". در این­جا، این پاسخ یعنی که بخش بزرگی از ما سرگرم بازتولید ابتذال روزمره­ی خود، بی­حرفی (بی­اندیشگی، بی­اصالتی، یا حتا ابتذال اصیل) خود در وبلاگ­ها بوده­ایم.
پس، مساله دور نگه داشتن وبلاگستان از آفات ابتذال نیست، مساله این است که چگونه تا حد امکان خود را از ابتذال رسانه­یی تا این حد آلوده به ابتذال دور نگه داریم. ضرورت اندیشیدن به این مساله هنگامی مبرم­تر می­شود که پیامدهای سرشت ابتذال­آلود این رسانه را روشن­تر ببینیم. ببینیم که چگونه حتا حرف­ نامبتذل هم وقتی به قالب وبلاگ در می­آید خودبه­خود مبتذل می­شود: نگاهی به صفحه­هایی که همین حالا باز کرده­اید (اصلن سرتاپای همین صفحه) بیاندازید و ببینید تا چه حد آکنده از عناوین بزرگ و ملاحظات مشعشعی است که متن­اش به زحمت به حد یک مقاله­ی مختصر که هیچ، به حد یک تامل کوتاه می­رسد! با این روند ابتذال­آفرینی که بیش­تر به یک خودارضایی وجدانی یا خودفریبی فکری می­ماند، چه باید کرد؟

۵
اگر دغدغه­ی دوری از ابتذال را داریم، اگر حرفی که برای گفتن داریم می­خواهیم که حرف بزند، یا باید از وبلاگ­نویسی دست بر داریم، یا این که فکری به حال "شکل" وبلاگ­مان بکنیم (و دقیقن شکل آن، چون می­خواهیم محتوای کارمان را معکوس یا خنثا نکند)؛ وگرنه، حرفی می­زنیم و در واقع حرفی نمی­زنیم.
مثال خودم را می­زنم. نوشته­ی من درباره­ی استاد دات مبتذل بود. البته که من در اصالت حرف­ام تردیدی نداشتم، ندارم. حرفی هم برای گفتن داشتم. با این همه نوشته­ی من هیچ حرفی نمی­زد. این که بنویسم باید برای شاگردان این استاد نگران بود، این هیچ حرفی برای گفتن ندارد. من اگر می­خواستم حرفی بزنم باید می­گفتم که چرا این استاد مفهوم فنی دال و مدلول را نمی­شناسد، تا بگویم به چه دلیل زبان­شناسی نمی­داند؛ باید می­گفتم چرا این جمله­یی که من از او نقل کردم از زبان یک آدم عامی مضحک است و از زبان یک استاد ارتباطات فاجعه؛ تا در نهایت انتقاد کنم، بگویم که این استاد "بی­سواد" است و بس.
نوشته­ی من مبتذل بود، چیزی بود در این حد که اگر دوستی نظرم را در این باره خواست در همان حد آشنایی ابتدایی و اتفاقی بگویم من راجع به استاد دات چه فکر می­کنم؛ بیش­تر از این­اش، برای جدا شدن از ابتذال­ این وضعیت، باید حرفی می­زدم که اتفاق­آفرین باشد، وگرنه صرف این که من یا دیگری راجع به فلان آدم یا فلان اثر چه احساسی داریم چه معنایی جز ابتذال دارد؟ کشاندن ابتذالات حوزه­ی خصوصی به حوزه­ی عمومی چه دردی را دوا خواهد کرد؟

۶
به عنوان یک وبلاگ­نویس، باید بپذیرم که وبلاگ یک دفترچه­ی خاطرات شخصی نیست، یک رسانه است، در حوزه­ی عمومی قرار می­گیرد، مشمول مقررات حقوقی و قانونی می­شود: من در قبال آن "مسئولیت" دارم. می­گویم مسئولیت، چون نمی­خواهم از واژه­ی به ابتذال کشیده شده­ی "اخلاق" حرف بزنم – هرچند دشوار بتوان این واقعیت را کتمان کرد که فرهنگی که بیش از همه درباره­ی اخلاق داد سخن داده احتمالن به بی­اخلاقی­های بزرگی دچار بوده: بودریار راست می­گوید: وقتی از چیزی این همه داد سخن می­دهیم یعنی که آن چیز پیشاپیش از میان ما پر کشیده و رفته!
مسئولیت­پذیری: این همان معیاری است که مرا ابتذال­ام جدا می­کند: مسئولیت­پذیری همان اخلاق اصالت است: من تنها آن­گاه که به ابتذال خود مسولانه می­اندیشم (آزادانه آن را انتخاب می­کنم) مبتذل نیستم. بنابراین، از دید من، مبتذل­ترین وبلاگ­نویس­ها بی­مسئولیت­ترین آن­های اند: از کسی که به بهانه­ی مخالفت با ابتذال یک بلاگر، "سردبیر: خودم"، از او "خردبیر: خودم" می­سازد چه مسئولیتی می­توان انتظار داشت؟ ابتذال از این آشکارتر؟ مبتذل از این مهوع­تر؟
به همین سادگی هم باید بفهمم که چرا آنارشیست­ متوهم و تنبلی (مثلن همان هودر) که سرسری­نویسی و دهن­دریدگی پیشه کرده تنها به یمن ایرانی بودن است که خود را از بازخواست و مواخذه معاف می­بیند. وگرنه، من می­توانم راجع به فلان آدم احمق عوضی هر نظری که می­خواهم داشته باشم، اما اگر نظرم را در رسانه­یی اینترنتی در معرض دید عموم قرار دادم باید احمق و عوضی بودن آن آدم را اثبات کنم، و با این همه هرقدرهم که او احمق و عوضی باشد اصلن نمی­توانم (اخلاق شخصی به کنار، اصلن "حق ندارم"، "قانون اجازه نمی­دهد") خواهر و مادرش را هم مستفیض کنم. فراتر از این، ورود به حوزه­ی عمومی پیشاپیش به معنی پذیرفتن این است که من دیگر در خانه­ی شخصی خودم نیستم که چاک دهن یا زیپ شلوارم را باز کنم و این به کسی مربوط نباشد؛ این­جا تابع قوانین حوزه­ی عمومی ام، و آزادانه­ترین عرصه­های عمومی هم به دلیل حفظ حقوق سایر انسان­ها مجال بی­حدوحصری برای هرزه­نگاری و هرزه­درایی را نمی­دهند. حوزه­ی عمومی قوانینی دارد و ... (این­جا است که بحث می­کشد به همان مقالاتی که درباره­ی سانسور نوشتم و، چون خاتمه­اش خوش نشد، به قول هدایت "وس­سلام"!)

۷
هرکسی شکلی برای بیان حرف­اش انتخاب می­کند. انتخاب من هرچه باشد دریدگی نیست. با این همه با دریده­ها هم مشکلی ندارم، تنها به یک شرط: راه را بر گفت­وگو نبندند. گفت­وگو: این هم از آن استعاراتی است که به یمن استعداد بی­نظیر ما ایرانی­ها برای ابتذال­آفرینی تنها طنینی مشمئزکننده از آن مانده. با این همه، من همچنان به آن اعتقاد دارم. از دید خودم، مهم­ترین "حرفی که در این وبلاگ زده­ام" همان مکالمه­های متنی (گاهی مودبانه، گاهی موذیانه) است که با مراد فرهادپور و امید مهرگان داشته­ام. دستاوردی اگر این وبلاگ­نویسی برای­ام داشته ایده گرفتن از حرف­های دیگران و احیانن گفتن حرفی در ادامه­ی ان­ها بوده. باز هم گفت­وگو.
چرا بر این استعاره این همه تاکید دارم؟ چون آن­چه ما را از خودکامگی ارتجاعی رها می­کند جز این نیست. در جواب صاحب "کتابچه"، که من شکی در اصالت و عمق آثارش ندارم، می­گویم تا یک سنت انتقادی بر اساس منطق مکالمه (گفت­وگویی هرقدر خشونت­بار و خصومت­آمیز) پدید نیاید، مدرن شدن یک رویا است. برهنه شدن دردی را دوا نمی­کند: لباسی پوشیده­ایم که اندام ناموزون­مان را پنهان نکرده: با عریانی هم اندام ما موزون نمی­شود. نکته این نیست که هیچ­کس از ناموزون بودن اندام خود خبر ندارد. در این که ما بیش از حد ضرور آلوده­ی ابتذال ایم، اغلب تاب انتقاد نداریم، مخالف­خوان ایم و صدای هر مخالفی را در نطفه خفه می­کنیم، و ...، در این همه هیچ شکی نیست. با این همه برهنگی چه دردی را دوا می­کند؟ برهنه هم نباشیم، می­دانیم زیر این دلق مرقع چیست. بر این تن بدقواره هر لباسی زار می­زند. نه، نیازی به عریان شدن نیست. هر لباسی که بر تن­مان هست باشد: باید این تن نحیف را پروار کنیم، این اندام نزار را پرورش دهیم، با هم دست­وپنجه نرم کنیم، با هم گفت­وگو کنیم (عریانی همان اسطوره­ی آزادی ابتدایی است، این که اگر از اکتسابات خود عریان شویم آزادی را باز خواهیم یافت. من این ایده را باور ندارم، صاحب کتابچه هم می­داند: آن لیبرتنی که رژیم اخلاق استبدادی فرانسه را به لرزه انداخت، در صف درازی ایستاده بود که از روسو تا روبسپیر را در بر می­گرفت، ولتری در این صف بود و حرف­اش این که "من با تو مخالف ام اما جان­ام را می­دهم تا تو آزاد باشي كه حرف­ات را بزنی").
به هر رو، بیایید قید این ایده­ی شاعرانه – عارفانه را بزنیم که احساسات ناب انسان­ها بازتاب بهترین آرمان­ها و انگیزه­ی متعالی­ترین، و احیانن مدرن­ترین، پیشرفت­ها است. با خشونت طبیعی احساسات­مان آزادی طبیعی را نخواهیم یافت، تنها اسیر طبیعت خواهیم ماند. با ایده­های رمانتیکی چون آن­ها که در "کتابچه" آمده شاید سرخورده شویم و شاید تروریست، هردو از نوع مدرن­اش، اما قطعن شهروندانی مدرن نخواهیم شد. اصلن چه کسی می­گوید باید گند و کثافت درون­مان را بی­پرده به نمایش بگذاریم. فضیلت مدرنیته این بود که بشر را وا داشت تا در برابر حقارت­ و کوتولگی خود بایستد نه این که آن را تهییج و تقدیس کند: تمدن بالنده­ی امروزی، فرهنگ مدرن روشنگری، از چنین سانسورهایی نشات گرفته (شکی در عظمت و اهمیت والایش­های فرویدی هست؟) حال، اگر توانستیم تعفن وجود خود را بپوشانیم و اندک­اندک از بین بریم کاری کرده­ایم، حرفی زده­ایم، وگرنه ملوث کردن هر متنی به قاذورات ذهنی خود کاری نیست، حرفی برای گفتن ندارد. گند درون خود را افشا کردن کار کودک و دیوانه است، کار بالغ و عاقل (انسان مدرن کانتی) نیست.
این­ همه ضرورتی سراسر اضطراری­تر می­یابد اگر ایرانی بودن خود را به خاطر بسپاریم. ایرانی، با فرهنگی سرشار از عقل­ستیزی و عرفان و شاعرانگی، فرهنگی که معیارها و موازین حوزه­ی خصوصی و ادبیات شخصی را به تمام حوزه­ی عمومی و اجتماع و سیاست تسری داده (هیچ­چیزش از هیچ­چیزش جدا نیست: ­همه­چیزش همه­چیزش است). من استیصال ایرانی خودم را می­بینم و اذعان می­کنم: آنارشیسم کودکانه و شاعرانه­ی هزارساله­ی ما در عرصه­ی سخن ادبی هم مضمحل شده، بسط دادن این منطق (منطق­ستیزی آن) به عرصه­های سخن سیاسی و اجتماعی چه دردی از ما دوا می­کند؟ تا ولتروار به نبرد گفتمانی با یک­دیگر نرویم، صد ساد شوریده و شاعرپیشه هم گره از کار فروبسته­ی ما نخواهد گشود.
ضرورت جدا کردن حوزه­ی عمومی و حوزه­ی خصوصی از یک­دیگر: من تا عمق وجودم به این ایده­ی رورتی باور دارم. پس، بسط دادن منطق ادبیات فرمالیستی به گفتمان عمومی سیاسی و اجتماعی از دید من چاره­ی کار نیست؛ بدتر، کار را خراب­تر هم می­کند. شطحیات شبه­هایدگری­یی از این دست که "زبان خانه­ی من است" و چه و چه نه نسبتی با ژرف­اندیشی­های فلسفه و ادبیات غربی دارد و نه دیگر به کار گفتمان عمومی ما می­آید.
بیایید رو راست باشیم: تاریخ ما پر بوده از این تفاخرها و تغافل­های شاعرانه، دوریش­مسلکی­های مزورانه، کلبی­مسلکی­های کودکانه، قلندرمآبی­های مجنونانه، که در لفاف خوارداشت خود در نخوتی ناپیدا فرو رفته؛ هیچ ملتی به­قدر ما خود را تحسین نکرده و صد البته در نقد خود کوتاهی نکرده. تا دل­مان بخواهد نشسته­ایم و شاعر و عارف در دامن مام میهن پرورده­ایم، تنها برای آن که با پای چوبین عقلا اندکی راه­پیمایی نکنیم. سیاست شاعرانه – عارفانه کارساز نیست – سیاست خاتمیستی تا چه اندازه کارآمد بود؟ همان سیاستی که به قول خود می­خواست "اراده­ی معطوف به عشق" را به­جای "اراده­ی معطوف به قدرت" بنشاند؟
دیدگاه­ام پسامدرنیستی است؟ زیاده مدرنیستی است؟ ارتجاعی است؟ عقب­مانده است؟ بی­شروشور است؟ افراطی است؟ باحال نیست؟ باشد – من استیصال ایرانی خودم را می­بینم.

Free counter and web stats