دوشنبه 26 دی 84 :: January 16, 2006
پيام يزدانجو
۱
بحثی دربارهی "ابتذال" به راه افتاده؛ موافقان و مخالفانی هم دارد. من هم به نوبهی خود به این "ابتذال" میاندیشم. با این همه شک دارم آنچه من "ابتذال" میخوانم چندان اشتراکی با مفهوم آن نزد موافقان و مخالفان داشته باشد. من "ابتذال" را در برابر "ادب" نمیگذارم. از دید من، ادب هم اغلب میتواند بهسخیفترین وجهی مبتذل باشد. چرا؟ چون من ابتذال را نه شکل بل محتوا میدانم (گیرم که شکلی باشد که اکنون محتوا شده): ابتذال از دید من تکرار محتوایی تکراری است، یعنی انحطاط؛ همان کلیشه که بارت آن را "دوکسا" مینامد – آنچه من، در برابر "پارادوکسا" (ناسازه)، همسازه میخوانم: همسازه؟ "آنچه وقتی اتفاق میافتد چنان است که گویی هیچ اتفاقی نیافتاده": ادب نقطهی مقابل ابتذال نیست (ادب تلویزیونی هم اغلب به اندازهی دریدگی وبلاگی مبتذل است). من ابتذال را، نه در برابر ادب که، در برابر "اصالت" میگذارم؛ اصالت نه به آن معنا که انتخاب و عملکرد ما اولین در نوع خود باشد، اصالت انتخاب و عملکردی بیسابقه نیست: از اصالتی اگزیستانسیالیستی حرف میزنم، چنان که سارتر میگفت، مبتنی بر "آزادی" و "اندیشگی"، صرف نظر از این که حاصلاش متفاوت باشد یا مشابه با سایر حاصلها.
ابتذال "ناآزادی" و "بیاندیشگی" است، انحطاطی است عاری از اصالت. با این حال، از همین رو، حتا اصیلترین انتخابها هم ممکن است مبتذل باشند. شکی نیست: ما گریزی از ابتذال نداریم (گفتار و کردار روزمرهی خود را مرور کنیم: بخش بزرگی از زندگی ما در ابتذال میگذرد – تکراری بیاصالت، از سر اسارت در عادات و نه با آزادی در اندیشگی). اما آگاهی از ابتذال یک چیز است و اصرار بر عرضهی ابتذال در لفاف اصالت چیزی دیگر. خیلی ساده، اصلن دلیلی ندارد ابتذال انسانی خود را جار بزنیم – اما میزنیم و به نام اصالت هم میزنیم و اینگونه است که چیزی طبیعی – همسازهیی که شرط زندگی است – به چیزی مهوع بدل میشود.
۲
من مجادلات "سیبستان" با "سیبیلطلا" و "فرنگوپولیس" را دنبال نکردهام؛ با سابقهی بحث آنها هم آشنایی ندارم ("سیبستان" به کنار، "سیبیلطلا" را اصلن نمیشناسم و "فرنگوپولیس" را هم در همین حد که زمانی "تقیه" را "تکیه" خوانده بود و اصرارش بر این بیسوادی هم مایهی مزاح اهالی وبلاگستان). یکی دو نوشتهی اخیر هر کدام را در این باره خواندم و باز هم چیز چندانی دستگیرم نشد. بنابراین بحثی در این باره ندارم. اما بحث حسین درخشان با اغلب واکنشهایاش را، به دلایل شخصی، دنبال کردهام. از او هم البته چیز چندانی نخواندهام. اولین نوشتهیی از او که بهدقت خواندم همین انتقاد ("بیادبانه"، "زننده"، "زشت"، یا هرچه دیگر) او از یونس شکرخواه ("استاد دات") بود.
بر دو نکته تاکید دارم. اول این که بحث وبلاگستان دقیقن به این دلیل شروع شد که حسین درخشان آن را شروع کرده بود. موضوع انتقاد او به کنار؛ من هم چندی پیش نظری انتقادآمیز، با لحنی به همان اندازه بیادبانه در مورد استاد دات داده بودم. (متن من هم به همان اندازه کوتاه و نابسنده و از دید خودم قطعن "شخصی" و از دید دیگران احتمالن "غیرمسئولانه" بود – بعدن به این نکته باز میگردم.) چرا بحثی آن زمان آغاز نشد؟ چون من هودر نبودم و "متن" مهم نبود، "مولف" مهم بود (نگاه اغلب وبلاگیون همچنان بهطرز مضحکی مولفمحور است نه متنمحور). جز جناب دات که شخصن در نوشتهیی جوابکی داد (گو این که من اصلن به قصد دریافت جوابی از او ننوشته بودم)، کوچکترین واکنشی ندیدم و این دو دلیل بیشتر نداشت، من آنقدر منفور نبودم که این بهانهیی برای تسویه حسابهای شخصی با من باشد، و دیگر آن که استاد دات آنقدر محبوب بود که کسی برای انتقاد از "سواد" او تره هم خرد نکند. من تلویحن استاد دات را به "بیسوادی" متهم کردم و هودر اتهامی اخلاقی – سیاسی به او زد. برای دوستان و دانشجویان او کدام اتهام باید مهمتر میبود؟ (آشنایانی داشتم که از قضا فهمیدم شاگرد این استاد هم بوده یا هستند و هیچکدام کمترین کنجکاوی یا علاقهیی به کسب اطلاع از دلایل من نشان ندادند – همانها که البته خشمگینانهترین واکنشها را به هودر نشان دادند.) این تعصبات تکراری، این فقدان روحیهی انتقادی از دید من نام دیگرش همان "ابتذال" است.
دوم این که، در میان این هیاهو اصل سوال (بیادبانه، بیشرمانه، احمقانه، یا هر – انهی دیگر) درخشان گم شد. نمیگویم تمام واکنشها، اما تکتک واکنشهایی که من مشاهده کردم تقریبن هیچ ربطی به سوال هودر نداشت. بالاخره او پرسشی پیش کشیده بود و انتظار پاسخی میرفت: زبان او مبتذل بود؟ باشد، از دید من واکنشها به ابتذال او از هر ابتذالی مبتذلتر بود: زنده باد استاد! ... استاد همهی ما است! اگر نبود روزنامهنگاری ما به این اوج و اعتلا نرسیده بود! و چه و چه! از این مبتذلتر؟ بگذریم از این که زبان بعضی از واکنشگران بهمراتب دریدهتر و وقیحانهتر بود – طرفه آن که، وقتی طرف بحثشان آدابدانی چون صاحب "کتابچه" شد یکباره پوستین عوض کردند و بیادبی و بیحرمتی به او را از حد گذراندند.
۳
هودر با همهی دریدگیاش حرفی زده بود، حرفی که اتفاقن میشد مدتهای دیدی دربارهاش حرف زد: بنا به تعریف من نوشتهی او هر چیزی ممکن بود باشد الا این که مبتذل بوده باشد. مبتذل از دید من همهی آن واکنشهای مودبانه یا بیادبانهیی بود (گفتم که، ادب خلافآمد ابتذال نیست) که هیچ حرفی برای گفتن نداشت، گفتن یا نگفتناش هیچ فرقی نمیکرد: بارت را به خاطر بیاورید: همسازه: بود و نبودش هیچ اتفاقی نیست: گلشیری اخلاق جالبی داشت. مینشستی و صحبت میکردی. دری وری میگفتی، تا دلات میخواست آسمان و ریسمان میبافتی، و او هم بردبارانه گوش میکرد. تمام که میشد، میگفت: خب تو الان بیست دقیقه صوت صادر کردی؛ حالا دو دقیقه حرف بزن! ابتذال یعنی این که حرفی برای گفتن نداریم. حرفمان ارزش حرف زدن ندارد. حرف زدن نیست، صوت صادر کردن است.
ابتذال شکل نیست، محتوا است: فحاشی و دریدگی همان اندازه صوت صادر کردن است که لفاظی از سر ادب. فخر فروختن به دریدگی همان اندازه بیمعنا است که مباهات کردن به عفت کلام. شکل سخن ما، با همهی اهمیت و ارزشاش، امری شخصی است، بستگی به راهبردی دارد که برای اندیشیدن به، و عرضهی، ایدهی خود انتخاب میکنیم. گیرم که تمام حرف ما تجلیاش تنها در همین شکل باشد؛ بسیار خوب، هرکاری که میکنیم بکنیم، به هر شکلی که میخواهیم حرف بزنیم، با این حال "حرف بزنیم". (زمانی که بازار رکگویی و رکیکنویسی در بخش کامنتهای وبلاگ "امر منفی" داغ بود، مراد فرهادپور حرف جالبی زد: "کامنتهایی که فقط فحش باشند پاک خواهند شد، پس سعی کنید دست کم نیمی از نوشتهتان خلاقانه باشد": فحش هم میدهید، حرفی برای گفتن داشته باشید!)
نتیجهی دیگری میگیرم: ابتذال ربطی به ارزش کیفی حرفها ندارد. نمود این نکته را در وبلاگستان مرور کنید. برای من که نوشتههای شارع عالم و مودب بحث ابتذال در وبلاگستان ("پریشانبلاگ") با همهی رنگولعاب فاضلانهاش از هر ابتذالی مبتذلتر است.
۴
آیا ابتذال سرنوشت محتوم وبلاگستان است؟ این سوالی برای من جدی است، تامل جدی بر سرشت وبلاگ را میطلبد. از دید من وبلاگ، بنا به سرشت و بهویژه در کاربرد ایرانیاش، کمابیش از بدو امر با معضل ابتذال دست به گریبان بوده. در واقع، برای ما، وبلاگ اغلب جایی است برای عرضهی ابتذالات البته موجه زندگیهای خود. از این نظر، وبلاگ جایی است برای ابتذالب مضاعف، ابتذالی البته ناضرور. این که من امروز چه حالی دارم، یا ماشینام چه مرگاش زده، یا دلام برای چه کسی تنگ شده، ... اینها همه ابتذالاتی ضروری است، اما بهمحض منعکس شدن در یک صفحهی اینترنتی حالتی مسخره، و حتا مشمئزکننده، پیدا میکند. و وبلاگ هم دقیقن همان رسانهیی است که اینگونه آسان اسباب انعکاس این ابتذال را فراهم میکند.
بار دیگر، باید پرسشی را پیش کشیم که من چندی پیش در مروری بر احوال وبلاگستان فارسی مطرح کرده بودم: کشوری با کمترین درصد نسبی کاربران اینترنت در خاورمیانه، چرا بیشترین درصد مطلق وبلاگنویسان را در دنیا دارد؟ پاسخ نخست من این بود که "ایرانیها اصولن آدمهایی هستند که همیشه فکر میکنند حرفهای بسیار و باارزشی برای گفتن دارند". در اینجا، این پاسخ یعنی که بخش بزرگی از ما سرگرم بازتولید ابتذال روزمرهی خود، بیحرفی (بیاندیشگی، بیاصالتی، یا حتا ابتذال اصیل) خود در وبلاگها بودهایم.
پس، مساله دور نگه داشتن وبلاگستان از آفات ابتذال نیست، مساله این است که چگونه تا حد امکان خود را از ابتذال رسانهیی تا این حد آلوده به ابتذال دور نگه داریم. ضرورت اندیشیدن به این مساله هنگامی مبرمتر میشود که پیامدهای سرشت ابتذالآلود این رسانه را روشنتر ببینیم. ببینیم که چگونه حتا حرف نامبتذل هم وقتی به قالب وبلاگ در میآید خودبهخود مبتذل میشود: نگاهی به صفحههایی که همین حالا باز کردهاید (اصلن سرتاپای همین صفحه) بیاندازید و ببینید تا چه حد آکنده از عناوین بزرگ و ملاحظات مشعشعی است که متناش به زحمت به حد یک مقالهی مختصر که هیچ، به حد یک تامل کوتاه میرسد! با این روند ابتذالآفرینی که بیشتر به یک خودارضایی وجدانی یا خودفریبی فکری میماند، چه باید کرد؟
۵
اگر دغدغهی دوری از ابتذال را داریم، اگر حرفی که برای گفتن داریم میخواهیم که حرف بزند، یا باید از وبلاگنویسی دست بر داریم، یا این که فکری به حال "شکل" وبلاگمان بکنیم (و دقیقن شکل آن، چون میخواهیم محتوای کارمان را معکوس یا خنثا نکند)؛ وگرنه، حرفی میزنیم و در واقع حرفی نمیزنیم.
مثال خودم را میزنم. نوشتهی من دربارهی استاد دات مبتذل بود. البته که من در اصالت حرفام تردیدی نداشتم، ندارم. حرفی هم برای گفتن داشتم. با این همه نوشتهی من هیچ حرفی نمیزد. این که بنویسم باید برای شاگردان این استاد نگران بود، این هیچ حرفی برای گفتن ندارد. من اگر میخواستم حرفی بزنم باید میگفتم که چرا این استاد مفهوم فنی دال و مدلول را نمیشناسد، تا بگویم به چه دلیل زبانشناسی نمیداند؛ باید میگفتم چرا این جملهیی که من از او نقل کردم از زبان یک آدم عامی مضحک است و از زبان یک استاد ارتباطات فاجعه؛ تا در نهایت انتقاد کنم، بگویم که این استاد "بیسواد" است و بس.
نوشتهی من مبتذل بود، چیزی بود در این حد که اگر دوستی نظرم را در این باره خواست در همان حد آشنایی ابتدایی و اتفاقی بگویم من راجع به استاد دات چه فکر میکنم؛ بیشتر از ایناش، برای جدا شدن از ابتذال این وضعیت، باید حرفی میزدم که اتفاقآفرین باشد، وگرنه صرف این که من یا دیگری راجع به فلان آدم یا فلان اثر چه احساسی داریم چه معنایی جز ابتذال دارد؟ کشاندن ابتذالات حوزهی خصوصی به حوزهی عمومی چه دردی را دوا خواهد کرد؟
۶
به عنوان یک وبلاگنویس، باید بپذیرم که وبلاگ یک دفترچهی خاطرات شخصی نیست، یک رسانه است، در حوزهی عمومی قرار میگیرد، مشمول مقررات حقوقی و قانونی میشود: من در قبال آن "مسئولیت" دارم. میگویم مسئولیت، چون نمیخواهم از واژهی به ابتذال کشیده شدهی "اخلاق" حرف بزنم – هرچند دشوار بتوان این واقعیت را کتمان کرد که فرهنگی که بیش از همه دربارهی اخلاق داد سخن داده احتمالن به بیاخلاقیهای بزرگی دچار بوده: بودریار راست میگوید: وقتی از چیزی این همه داد سخن میدهیم یعنی که آن چیز پیشاپیش از میان ما پر کشیده و رفته!
مسئولیتپذیری: این همان معیاری است که مرا ابتذالام جدا میکند: مسئولیتپذیری همان اخلاق اصالت است: من تنها آنگاه که به ابتذال خود مسولانه میاندیشم (آزادانه آن را انتخاب میکنم) مبتذل نیستم. بنابراین، از دید من، مبتذلترین وبلاگنویسها بیمسئولیتترین آنهای اند: از کسی که به بهانهی مخالفت با ابتذال یک بلاگر، "سردبیر: خودم"، از او "خردبیر: خودم" میسازد چه مسئولیتی میتوان انتظار داشت؟ ابتذال از این آشکارتر؟ مبتذل از این مهوعتر؟
به همین سادگی هم باید بفهمم که چرا آنارشیست متوهم و تنبلی (مثلن همان هودر) که سرسرینویسی و دهندریدگی پیشه کرده تنها به یمن ایرانی بودن است که خود را از بازخواست و مواخذه معاف میبیند. وگرنه، من میتوانم راجع به فلان آدم احمق عوضی هر نظری که میخواهم داشته باشم، اما اگر نظرم را در رسانهیی اینترنتی در معرض دید عموم قرار دادم باید احمق و عوضی بودن آن آدم را اثبات کنم، و با این همه هرقدرهم که او احمق و عوضی باشد اصلن نمیتوانم (اخلاق شخصی به کنار، اصلن "حق ندارم"، "قانون اجازه نمیدهد") خواهر و مادرش را هم مستفیض کنم. فراتر از این، ورود به حوزهی عمومی پیشاپیش به معنی پذیرفتن این است که من دیگر در خانهی شخصی خودم نیستم که چاک دهن یا زیپ شلوارم را باز کنم و این به کسی مربوط نباشد؛ اینجا تابع قوانین حوزهی عمومی ام، و آزادانهترین عرصههای عمومی هم به دلیل حفظ حقوق سایر انسانها مجال بیحدوحصری برای هرزهنگاری و هرزهدرایی را نمیدهند. حوزهی عمومی قوانینی دارد و ... (اینجا است که بحث میکشد به همان مقالاتی که دربارهی سانسور نوشتم و، چون خاتمهاش خوش نشد، به قول هدایت "وسسلام"!)
۷
هرکسی شکلی برای بیان حرفاش انتخاب میکند. انتخاب من هرچه باشد دریدگی نیست. با این همه با دریدهها هم مشکلی ندارم، تنها به یک شرط: راه را بر گفتوگو نبندند. گفتوگو: این هم از آن استعاراتی است که به یمن استعداد بینظیر ما ایرانیها برای ابتذالآفرینی تنها طنینی مشمئزکننده از آن مانده. با این همه، من همچنان به آن اعتقاد دارم. از دید خودم، مهمترین "حرفی که در این وبلاگ زدهام" همان مکالمههای متنی (گاهی مودبانه، گاهی موذیانه) است که با مراد فرهادپور و امید مهرگان داشتهام. دستاوردی اگر این وبلاگنویسی برایام داشته ایده گرفتن از حرفهای دیگران و احیانن گفتن حرفی در ادامهی انها بوده. باز هم گفتوگو.
چرا بر این استعاره این همه تاکید دارم؟ چون آنچه ما را از خودکامگی ارتجاعی رها میکند جز این نیست. در جواب صاحب "کتابچه"، که من شکی در اصالت و عمق آثارش ندارم، میگویم تا یک سنت انتقادی بر اساس منطق مکالمه (گفتوگویی هرقدر خشونتبار و خصومتآمیز) پدید نیاید، مدرن شدن یک رویا است. برهنه شدن دردی را دوا نمیکند: لباسی پوشیدهایم که اندام ناموزونمان را پنهان نکرده: با عریانی هم اندام ما موزون نمیشود. نکته این نیست که هیچکس از ناموزون بودن اندام خود خبر ندارد. در این که ما بیش از حد ضرور آلودهی ابتذال ایم، اغلب تاب انتقاد نداریم، مخالفخوان ایم و صدای هر مخالفی را در نطفه خفه میکنیم، و ...، در این همه هیچ شکی نیست. با این همه برهنگی چه دردی را دوا میکند؟ برهنه هم نباشیم، میدانیم زیر این دلق مرقع چیست. بر این تن بدقواره هر لباسی زار میزند. نه، نیازی به عریان شدن نیست. هر لباسی که بر تنمان هست باشد: باید این تن نحیف را پروار کنیم، این اندام نزار را پرورش دهیم، با هم دستوپنجه نرم کنیم، با هم گفتوگو کنیم (عریانی همان اسطورهی آزادی ابتدایی است، این که اگر از اکتسابات خود عریان شویم آزادی را باز خواهیم یافت. من این ایده را باور ندارم، صاحب کتابچه هم میداند: آن لیبرتنی که رژیم اخلاق استبدادی فرانسه را به لرزه انداخت، در صف درازی ایستاده بود که از روسو تا روبسپیر را در بر میگرفت، ولتری در این صف بود و حرفاش این که "من با تو مخالف ام اما جانام را میدهم تا تو آزاد باشي كه حرفات را بزنی").
به هر رو، بیایید قید این ایدهی شاعرانه – عارفانه را بزنیم که احساسات ناب انسانها بازتاب بهترین آرمانها و انگیزهی متعالیترین، و احیانن مدرنترین، پیشرفتها است. با خشونت طبیعی احساساتمان آزادی طبیعی را نخواهیم یافت، تنها اسیر طبیعت خواهیم ماند. با ایدههای رمانتیکی چون آنها که در "کتابچه" آمده شاید سرخورده شویم و شاید تروریست، هردو از نوع مدرناش، اما قطعن شهروندانی مدرن نخواهیم شد. اصلن چه کسی میگوید باید گند و کثافت درونمان را بیپرده به نمایش بگذاریم. فضیلت مدرنیته این بود که بشر را وا داشت تا در برابر حقارت و کوتولگی خود بایستد نه این که آن را تهییج و تقدیس کند: تمدن بالندهی امروزی، فرهنگ مدرن روشنگری، از چنین سانسورهایی نشات گرفته (شکی در عظمت و اهمیت والایشهای فرویدی هست؟) حال، اگر توانستیم تعفن وجود خود را بپوشانیم و اندکاندک از بین بریم کاری کردهایم، حرفی زدهایم، وگرنه ملوث کردن هر متنی به قاذورات ذهنی خود کاری نیست، حرفی برای گفتن ندارد. گند درون خود را افشا کردن کار کودک و دیوانه است، کار بالغ و عاقل (انسان مدرن کانتی) نیست.
این همه ضرورتی سراسر اضطراریتر مییابد اگر ایرانی بودن خود را به خاطر بسپاریم. ایرانی، با فرهنگی سرشار از عقلستیزی و عرفان و شاعرانگی، فرهنگی که معیارها و موازین حوزهی خصوصی و ادبیات شخصی را به تمام حوزهی عمومی و اجتماع و سیاست تسری داده (هیچچیزش از هیچچیزش جدا نیست: همهچیزش همهچیزش است). من استیصال ایرانی خودم را میبینم و اذعان میکنم: آنارشیسم کودکانه و شاعرانهی هزارسالهی ما در عرصهی سخن ادبی هم مضمحل شده، بسط دادن این منطق (منطقستیزی آن) به عرصههای سخن سیاسی و اجتماعی چه دردی از ما دوا میکند؟ تا ولتروار به نبرد گفتمانی با یکدیگر نرویم، صد ساد شوریده و شاعرپیشه هم گره از کار فروبستهی ما نخواهد گشود.
ضرورت جدا کردن حوزهی عمومی و حوزهی خصوصی از یکدیگر: من تا عمق وجودم به این ایدهی رورتی باور دارم. پس، بسط دادن منطق ادبیات فرمالیستی به گفتمان عمومی سیاسی و اجتماعی از دید من چارهی کار نیست؛ بدتر، کار را خرابتر هم میکند. شطحیات شبههایدگرییی از این دست که "زبان خانهی من است" و چه و چه نه نسبتی با ژرفاندیشیهای فلسفه و ادبیات غربی دارد و نه دیگر به کار گفتمان عمومی ما میآید.
بیایید رو راست باشیم: تاریخ ما پر بوده از این تفاخرها و تغافلهای شاعرانه، دوریشمسلکیهای مزورانه، کلبیمسلکیهای کودکانه، قلندرمآبیهای مجنونانه، که در لفاف خوارداشت خود در نخوتی ناپیدا فرو رفته؛ هیچ ملتی بهقدر ما خود را تحسین نکرده و صد البته در نقد خود کوتاهی نکرده. تا دلمان بخواهد نشستهایم و شاعر و عارف در دامن مام میهن پروردهایم، تنها برای آن که با پای چوبین عقلا اندکی راهپیمایی نکنیم. سیاست شاعرانه – عارفانه کارساز نیست – سیاست خاتمیستی تا چه اندازه کارآمد بود؟ همان سیاستی که به قول خود میخواست "ارادهی معطوف به عشق" را بهجای "ارادهی معطوف به قدرت" بنشاند؟
دیدگاهام پسامدرنیستی است؟ زیاده مدرنیستی است؟ ارتجاعی است؟ عقبمانده است؟ بیشروشور است؟ افراطی است؟ باحال نیست؟ باشد – من استیصال ایرانی خودم را میبینم.
دوشنبه 26 دی 84 :: January 16, 2006
مريم اينا
هر چه به اين ماجرای دعوای اخير وبلاگستان فکر می کنم يک چيزی هست که بيشتر از همه جذبم می کند. مسئله ی زبان. چيزی که خودم مدتها و از جنبه های مختلف به آن فکر کرده ام و حتی زمانی عشق فلسفه زبان داشتم. بگذريم.
فکر کنم بايد حرفم را با يک جمله غير منتظره شروع کنم. به نظرم اگر به طرز نوشتن سيبيل طلا يا به قول سيبستان نوشتن کلثوم ننه ای ايراد می گيريم بايد به هگل هم ايراد بگيريم. يعنی اگر می گوييم کسی حق ندارد اين طور وبلاگ بنويسد مجبوريم بگوييم هگل هم حق ندارد اين همه سخت فلسفه بنويسد.
برای اين هگل را مثال زدم که خودم مدتها درگير اين مسئله نوشتن فلاسفه بوده ام. اينکه چرا بايد فلاسفه قاره ای اينقدر سخت و مغلق بنويسند. و عمدتا هم اين حرفهايم تحت تاثير عشق فلسفه تحليلی بوده است و ساده نويسی امثال راسل. هنوز هم يک جورهايی اينطور فکر می کنم. اما يک تفاوت بنيادی در فکرم ايجاد شده. اين که من نمی توانم بگويم فلانی حق ندارد اينطوری بنويسد. خوب من می توانم نوشته هايش را نخوانم. می توانم هگل و هايدگر نخوانم اما ضمنا آنها هم وجود دارند. و البته با آگاهی کامل از اينکه حتما يک چيزهايی هست که با نخواندن اين فلسفه ها از دست خواهم داد. اين يک انتخاب است.
اما نمی توانم حکم کلی بدهم که هر که سخت می نويسد چرند می گويد و می خواهد اين چرند گويی را پشت زبان پيچيده(يا کلا شکل زبان) مخفی کند. مثل هميشه بايد گفت همه چيز آماری و نسبی است. ممکن است کسی سخت بنويسد و حرفی داشته باشد و يا ساده بنويسد و حرفی نداشته باشد. برعکسش هم ممکن است.
اين حرف ها فقط برای توجه دادن به اين نکته بود که معمولا حکم هايی که می دهيم دامن خيلی چيزها را خواهد گرفت . حتی خودمان را.
دوشنبه 26 دی 84 :: January 16, 2006
سولوژن
۰-میگویند یکی از نشانههای ظهور این است که کلمهی روشنفکر (همان روشنفکر) فحش حساب میشود: برو بچه روشنفکر قرطی(؟) با کتابات لاس بزن! ول کن مارو بابا جون بذار بحث کنیم.
[عزیزان من! روشنفکر در دنیای مدرن فحش حساب نمیشود. اگر میبینید طرف ادعایاش میشود ولی از درک واقعیات بس دور است، اسماش هر چه باشد روشنفکر نیست.]
۱-وبلاگستان وجود دارد یا ندارد؟ نمیدانم! وبلاگستانای که من به آن سر میزنم اینروزها آلودهی بحث ادب داشتن یا نداشتن و جنسیتزدهبودن یا نبودن گفتار و کردار هودر، نیکآهنگ، سیبیلطلا، مهدی جامی، سیما شاخساری، نقطه ته خط و اینان و ایشان شده است. بس است لطفا! نود درصد مطالب رد و بدل شده چیزی بیش از صور جلیله و قبیحهی هتک حرمت نیست. کمتر کسای تا به حال از این بحثها به نتیجهای رسیده است. هر کسای در دبستان یاد گرفته است که اگر به کسای فحش بدهی، فحش میخوری. ردخور هم ندارد. حالا بگذریم از اینکه ممکن است کتک هم بخوری. فحش خوردن هم نه به سواد ربط دارد نه به مقام نه به ارزش طرف: چه سیبزمینی باشد و چه ژامبون، اگر کسی را انگولک کنی هر آن ممکن است بشویدت بگذاردت کنار.
۲-آخر سر وبلاگستان وجود دارد یا ندارد؟ [بخش قابل توجهای از] وبلاگهایی که میخوانم سخت درگیر این دعواهای بی سر و ته هستند. چند درصد کسانی که وبلاگ میخوانند شاهد اینچنین دعواهایی هستند؟ میخواهم بدانم آیا در محدودهی خیلی کوچک ولی بگویی نگویی خودبزرگبینی گیر افتادهام یا واقعا این جار و جنجالها وبلاگستان را در برگرفته است. اگر مثلا فقط پنج درصد کل وبلاگخوانان از این ماجراها باخبر باشند، آنوقت میفهمم که باید چند لینک به آن کنار اضافه کنم و این کار را نیز به صورت اتفاقی انجام دهم.
[دعای حضرت سولوژنوس اول - ظلالله]
۴-وبلاگستان وجود دارد یا ندارد؟ کاش crawlerای داشتم که میرفت به هزاران هزار وبلاگ و لینکهای آنها را به هم در میآورد و بعد گرافاش را مشخص میکرد و لاپلاسیناش را حساب میکردم. آنوقت میتوانستم اولین مقدار ویژهی non-trivial وبلاگستان را محاسبه کنم و تعداد مقادیر ویژهی صفرش را نیز در بیاورم و حد و حدودی از متصلبودگیی مجمعالجزایر وبلاگستان به دست آورم. چه بسا متوجه بشوم که میتوانم ترانهی زیر را زیرلب زمزمه کنم:
We are islands, but never too far,
We are islands
And I need your light tonight,
And I need your light tonight.
Mike Oldfield, "Islands," Islands, singer: Bonnie Tyler, 1987
۵-حالا که همه با هم دوست شدید(!)، توصیه میکنم به صدای این خانم Bonnie Tyler گوش دهید. صدایاش خش زیبایی -حداقل در این Islands- دارد.
۶-یک چیز دیگر: من از کسانی که طنز را درک میکنند خوشام میآید و بهتر ارتباط برقرار میکنم. ملت هم معمولا طنز را خیلی خوب درک نمیکنند. یکی از مشکلات من که گاهی فجایع به بار آورده همین است. خیلی وقتها آدمها حرفام را بیش از حدی که بخواهم جدی میگیرند. جدی نگیرید بابا جون! چی جدیه توی دنیا مگه؟ اممم ... البته منظورم این نیست که من جوک تعریف میکنم و انتظار دارم بقیه به آن بخندند (در واقع این کار را خیلی بد انجام میدهم. احتمالا وودی آلن هم همینطور است).
۷-ويژ ویـــژژژژ ... قیـــژ قـیژژژژژژ
Islands, from the first time we page,
We could wait for this moment, like bots on the net
We can never be closer, somehow,
For the moment that lasts, is this moment now.
When the night's on fire, will you keep the counter counting?
Hold on your greed's desire. (When the night's on fire)
When you see one blogger into the quarrel, another one's commenting,
And the two can fly much higher.
And the two can fly much higher.
[ Chorus ]
We are islands, but never too far,
We are islands
And I need your link tonight,
And I need your link tonight.
We are islands, but never too far,
We are islands
And I need your promotion tonight,
And I need your promotion tonight.
Islands, never been to before,
And we climd so high to where the hotmails soar.
There's a new ad. that we found just today,
I was lost in the bandwidth problem and you showed me the way.
When the night's on fire, will you keep the counter counting?
Hold on your greed's desire. (When the night's on fire)
When you see one blogger into the quarrel, another one's commenting,
And the two can fly much higher.
-Highly modified version of Mike Oldfield, "Islands," Islands, 1987
دوشنبه 26 دی 84 :: January 16, 2006
حرف حساب
مهدی خلجی نوشتهای در بارهی کاربری زبان نوشته که مورد توجه واقع شده است. او در اين نوشته در بارهی رابطهی ادب و ارزشهای اجتماعی و رفتار همکنشی آنها با اقتدارهای چيرهی هر دوران سخن گفته است (با نظر ناگفتهای به فوکو و نگاه آشکار ولی بینامی به ساختارشکنان پساتجدد). اگر از اشتباهات آشکاری مانند همريشه پنداشتن Politics/Politeness بگذريم (Politeness ريشهی لاتين دارد و از فعل polish به معنای جلا دادن میآيد و Politics ريشهی يونانی دارد و از اسم Polis به معنای شهر میآيد) و اگر از درستی يا نادرستی قضاوت ايشان در بارهی کارکرد زبانی وبلاگهای سردبير:خودم و سبيل طلا نيز بگذريم بايد به طور جدی به بندی پرداخت که بيشتر قيافه علمی به خود گرفته و زيربنای نظری آرزوی پايانی نوشته قرار میگيرد: «شايد که مدرن شويم.» پس بگذاريد خطاانگاریها اين بند را با هم مرور کنيم. اين بند با «برای من مدرنيته ...» آغاز میشود.
ادعاها، فرضها و نکات:
۱. مدرنيته دودکردن و بر هوا فرستادن سنت، نفی گذشته، و اوراق کردن و دوباره ساختن و دوباره اوراق کردن است.
نکته: صداقت نويسنده در عريان بيان کردن برداشتش از مفهوم مدرنيته ستودنی است. مدرنيته چهارشنبه سوری سوزاندن سنت است.
۲. کشيدن آموزهها و ايدهها و شهودات حاشيهای به مرکز و از مرکز به بيرون راندن است.
نکته: مدرنيته با خود نيز ناسازگار است. خود به مرکز کشيدهها را دوباره بيرون میراند. (برابر گرفتن ساختار شکنی و پساتجدد)
۳. آنارشيستها مدرنترند.
نکته: اين شاه بيت نوشته و تاييد فرض بالاست: هرچه آنارشيست تر، مدرنتر.
۴. ادبيات و هنر از فلسفه و ديگر شاخههای علمی مفهوم ساز برترند.
نکته: علوم مفهوم ساز کدامند؟ هنر و ادبيات در چه چيزی برتری دارند؟ اگر در مفهوم سازی برترند که ادعای شما اين است که سياليت ادبيات ذات مفهوم سوزی به آن میدهد که در آنصورت ديگر محل و محملی برای مقايسه نمیماند.
۵. «در مفهومسازی سختوارهگی و سنگوارهگی، تحجر و تصلبی ناگزير هست که ضدمدرن است و با درک نوين از معنا و حقيقت نمیسازد.»
نکته: بخوبی نظر ساختارشکنان را گفتهايد. ولی آيا توجه کردهايد که به همان دليل به نقض خود دچار شدهايد؟ درک نوين از معنا و حقيقت يا بايد متصلب شده باشد که قابل فهم و انتقال باشد که ضد مدرن میشود و يا اگر متصلب نباشد که ديگر حتی نوشتهی خود شما هم نبايد قابل فهم باشد و همچنين نظريهی پشت آن.
۶. اين جمله يعنی چه و نقش «چون» در وسط دو جمله چيست و رابطهی تعللی آنها چگونه برقرار میشود؟ «برای کسی که در جستوجوی خلاقيت است حاشيهها در هر دورانی بيشتر از متن اهميت دارند؛ چون متن، ساخته دست اقتدارهای حاکم است که بايد شکافته و شکسته شود.»
۷. اين جمله يعنی چه؟ «به اين معنا آنارشيستها مدرنترند، چون هماره به سويه نابسنده و گمراهکننده اقتدارهای حاکم نقد میکنند و در پی نفی و اوراق کردن آن هستند. »
نکته: گذشته از احتمال غلط انشايی، سويهی «نابسنده و گمراهکننده [ی] اقتدارهای حاکم» يعنی چه و چگونه به دست و فهم آنارشيستها میآيد و چرا آنارشيستها سويهی نابسنده و غيرگمراه کنندهی اقتدارها را برنمیآشوبند؟ چون آنارشيستهای اخلاقیاند؟!
اگر اين همهی برای اين بوده که بددهنی را غسل تعميد مدرنيته بدهيد و مقبولش کنيد، مطلقگرايی حاکم بر نوشتهاتان خود مدرنيته را هم چنان وحشتناک نمايانده است که بايد فحشهای سنتی آب نکشيده را به کل مدرنيته ترجيح داد و خدا خدا کرد تا مدرن نشويم.
دوشنبه 26 دی 84 :: January 16, 2006
کتابچه
بهار مست، يکی از خوانندگان کتابچه، پای نوشتهی پيشين آورده است که دفاع از ابتذال؟ با زمينهی بگومگوهای اخير بيگانه است. اين خبر خوشحالام کرد؛ چون غرض من به هيچ روی وارد شدن در آن بگومگوها نبود. تنها میخواستم دغدغهی خود را بنويسم که احتمالاً آن بگومگوها بهانهی ذهن و زبان من شده است. میکوشم سطری چند در دنبالهی آن نوشته بياورم، بادا که روشنگرِ گوهرِ مرادم باشد.
يکی از دوستان ژان پل سارتر، از وی نقل کرده است در هياهو و ازدحام غوغای مه شصت و هشت فرانسه، روزی به يکی از سالنهای آمفی تئاتر سوربن رفته تا سخنرانی کند. سارتر که همواره برای شنيدن سخنان خود، جمعی مشتاق و شيفته را گردمیکرد و شنوا میگرداند، پشت تريبون میايستد. ناگهان چشماش به يادداشتی روی ميز میافتد با اين مضمون: «زود صحبتات را تمام کن»؛ يعنی که دانشجويان و جوانان، ديگر مانند سابق، حوصله شنيدن حرفهای تو را ندارند. سارتر به دوست خود گفته بود با ديدن اين يادداشت دريافتم که «عصر من به پايان رسيده است».
تئودور آدورنو که فيلسوفی سخت با آداب بود و از سر اضطرار جنگ جهانی دوم به امريکا مهاجرت کرد، روزی سرکلاس مشغول تدريس بود. دختری در اعتراض به فخامت و وسواس سدهی نوزدهمی استاد، در ميانهی درس، از جای خود برمیخيزد و در برابر استاد قرار میگيرد و پيراهن خود را میدرد و پستانهای خود را نمايان میکند. تصور حال آدورنوی فيلسوف دشوار نيست.
بسياری از ما کتاب با آخرين نفسهايم، زندگینامهی خودنوشت لوئيس بونوئل، کارگردان پرآوازه سينما، را خواندهايم و شرح محفل او و آندره برتون و سالوادور دالی و ديگران را که چه جنونآميز رفتار میکردند و از شاشيدن بر ديوارها و دادن فحشهای رکيک و ديوانهبازیهای ديگر پروا نداشتند. آنان وابستهگان مکتب سورئاليسم و هواداران دادائيسم لقب گرفتند.
ليبرتنی چون مارکی دوساد در دو رژيم سياسی گوناگون به اندازهی بيست و پنج سال را در زندان گذراند و سرانجام قربانی شورشگری خود شد.
نمونههای چندی از اعتراض به سنت موجود را آوردم تا بگويم که اگر اين اعتراضها و طغيانها و بسی شورشهای ديگر نبود، ما از آزادی با آن درک که امروز داريم محروم بوديم و اينجا که ايستادهايم نبوديم. مهم نيست شورشگر آن جوان گمنامی باشد که در درگيریهای مه شصت و هشت، درست روی نيمکتِ کلاس دانشگاهِ سوربن با دختری میآميزد يا اسپينوزای فيلسوف که از امت يهود طرد شد و روزگاری پرمحنت گذراند و امروزه انديشهی او سرمايهای بشری است. تجدد وامدار نفیهای «بزرگ» و «کوچک» است و اگر آن ويرانگریها نبود، گنجهای سلطانی چگونه پديدمیآمد؟ مهم اين است که نظم موجود هر آشوبی را سرکوب میکند و اين سرکوب يا به صورت بدنی و مادی است يا به شکل نمادين و رمزآميز. سخن من اين است: بگذاريد هر کس در ستيز با زبان و فکر کار خود را بکند. زبان و فکر مانند بازار است، دخالت دولت سمِ مهلک است؛ بازار با نظمی درونی و پويا پيش میرود. از چيره شدن قدرت بايد جلوگيری کرد و چون هر قدرتی ميل به چيرگی دارد، پس تلاش برای رهايی از آن، تکاپويی جاودانه است. مگر پرسش بنيادين فلسفه، قدرت نيست؟ و مگر پرسش از آزادی همبستهی آن نيست؟
روشن است که دايرهی سخن من بيشتر در قلمرو خلاقيت فکری و زبانی است و پذيرفتن اينکه ديگران هنجارشکن باشند و حتا مفهوم هنجار را نيز بشکنند. جامعه اما نظم میخواهد؛ شايد، ولی ما در مقام يکلاقبايان نويسنده و انديشهگری که نه قاضی هستيم، نه پليس، نه سياستپيشه و نه افسرنظام، کارمان درآويختن با قدرت است، نه برقراری و تحکيم اشکالی از آن.
همچنين روشن است که وقتی مینويسم در پناه اقتدار زبان و انديشه، شورشی را حتا اگر «بیمايهای بددهان» باشد سرکوب نکنيم، بدين معنا نيست که من خود در برابر هر زبان و انديشهای، ايستاری يکسان دارم. من هموسکسوئل نيستم، مازوخيست و ساديست نيستم، اما تعهد من به ستيز با قدرت ايجاب میکند در برابر سرکوب هر گرايشی انسانی به نام «ناهنجاری» بايستم. هر شورشی يک گنج است؛ زيرا «تفاوت» بنياد آفرينش فرهنگی و فکری است و هر سازوکاری که سودای نابودکردن تفاوت دارد، آماج هر روند و رويکرد آزادیخواهانه قرار میگيرد. حرمت نهادن به «تفاوت» چيزی نيست جز احترام به «ديگری». ديگری با تفاوت خود موقعيت من را در جهان دگرگون میکند و مايهی الهام و شهود من میشود. اين نکتهای است باريک: بگذاريد هر کس کار خود را بکند، يعنی آنچه را که میانديشد بايد بکند؛ ما نيز کار خود را میکنيم. بر اينپايه، من شيوهی نوشتن و انديشيدنام را انتخاب کردهام و تا اطلاع ثانوی آن را پيش میبرم. هر کس به هر شکل میخواهد بنويسد و مگر نوشتن چه اهميت و ضرورتی داشت، اگر قرار بود همه مثل هم بنويسيم؟اين را برای پرهيز از سوء تفاهم مینويسم.
اين را هم بيفزايم که من خود میکوشم زبان به دشنام کسی نيالايم. از اينکه کسی نيز به من دشنام دهد، خرسند که هيچ، در دل بیاعتنا نيستم. به همين روی و رويه، اگر دوستانام هم در معرض درشتزبانی قرار گيرند سخت دلآزرده میشوم؛ خاصه که دوست، مهدی جامی باشد.
دوشنبه 26 دی 84 :: January 16, 2006
سيبستان
يا: اتحاد نامقدس مدرن ها و ضدمدرن ها؟
امشب به توصيه دوست باحال مهدی خلج که مدتيه رفته خارجه باسواد شده و با کمال می خوام کمی چاک دهانمو به شيوه حودری-کلثوم ننه ای وا کنم و از داخله ساختار بيام خارجه ساختار و مدرن شم. ای لامصبا من ام بالخره مدرن شدم. اصلا اين زبان دورو و سه رو و هزار روی مظخرف باعص شد من از غافله مد و مدرنيسم عقب بمونم. حالا جبران می کونم. زبون فقط يک رو بايد داشته باشه. مثل اين آمريکاييا. که انده مدرنيسمن. راستش هميشه دلم می خواست مدرن باشم و سری تو سرا دربيارم ولی فکر می کردم کلی زحمت داره. حالا می بينم چقدر آسون بوده و من خر خبر نشدم.
ياد اون مقاله افتادم که يارو نوشته بود چی جوری ميشه پسامدرن شد و من وحشت کرده بودم. می گفت لازمه آدم کلی حرفهای عجق وجغ بياره تو حرفاش تا معلوم شه کله اس. ولی من نمی تونسم. آخه بعضی کلمه هاشو تلفذ هم نمی تونسم بکونم. بعدم اگه اسم يکی از اينا رو غلت می نوشتم و می گفتم چی ميشد. نه اصلا کول نبود. به ريسک اش نمیارزيد. قربون آقامهدی خودمون که راه آسونش رو نشون داد. من هميشه فکر می کردم فحش و بد و بيراه و حرفايه زيرشلواری گفتن مال خونه س و تو بازار و موقع سيگار کشيدن وعرق خوردن. حالا می فهمم اصلا همينا رو بايد نوشت تا مدرن شد. بی خيال ادب و مدب که بابام می گف. اصلا بابام يه مرد سنتیه من نديدم تو عمرش فش بده هيچوقت. خيلی عصبانی میشد می کفت: پدرسوخته. بيچاره به خودش فحش می داد!!!
حالا يه معذرتخاهی حسابی به اين ممد دماغ که رفته بسيج کوچه و برا خودش آدم شده بدهکارم. من فکر می کردم اين که از صب تا شب به هر چه مدرنه فحش می ده بدبخت عقب مونده س. می گفت يه آقايی می ياد مسجد بهشون از باطل السحر مدرنيسمو از اين حرفا درس ميده و اونا را واکسينه میکونه. می کفت قاضیيم هس. خيلی زبونه صريحی داره و به هر چی روشنفکرو روزنامه نگاره فحش ميده. از هيشکی ام نمیترسه. يه دفعه هم خصوصی بعد از کلاس درس به محمد اينا گفته اينا خر کی باشن يه مشت نادان عوضی ان پشت چی چی ايسم قاييم می شن. بتر اصلا گفته بود فلانه منم نمیتونن بخورن. می گفت وقتی ديد ما تعجب کرديم گفت آدم در راه باطل کردنه مدرنيته هر چی بگه و هر کاری لازمه بکنه عيبی نداره. اين آيه شيطانه و نزول نفسانيه و قربت غربه و از ين حرفا.
يه دفعه هم که من ازين کتاب متابای حسابی و آدمای حسابی تر باهاش صحبت کرده بودمو يه مقاله يکی از اين بچه های محل که تو روزنامه س روم خيلی تاثير گذاشته بود واسه ش گفتم يک کم دوچار شک شده بود رفته بود به استاده گفته بود. می گفت استاده عصبانی شده ديده من بسيجی بوی مدرنيزم خورده به کله م گفته بود: مرده شور اين مدرنيسمو ببرن. ولی حالا می فهمم که اون بنده خدا نمی دونسته که داره مدرنترين جمله ش را ميگه و بدونه اينکه بدونه مدرن شوده بود. ... اه زنگ می زنن فاک بايد برم شايد اين ممد بيچاره س بهش خوش خبری بدم. آقا مهدی خيلی چاکريم. بای فعلن.
دوشنبه 26 دی 84 :: January 16, 2006
کورش عليانی
بحث زبان و قدرت را ديگران پيش از ما بيش از ما پيش بردهاند؛ اين درست. اما هر چه هر كه هر وقت هر جا گفت میشود اينجا و الان معتبر باشد؟ آقايی وقتی در كولژ دو فرانس دربارهی زبان و قدرت حرفها زده است. يكيش گمان كنم اين كه زبان ديكتاتور است. اما اين حرف در تهران ۱۳۸۴ و در وبلاگ من چه اندازه درست است؟ اين كه او گفته است معتبرش میكند؛ يا مصداق داشتن و نداشتنش؟
بله. نظام، هنجار، هنجارمندی، اتيك، همه خبر از قدرت میدهند. يقينا ادب هم از هماين گروه است. اما تنيدگی زبان و قدرت تنها در ناحيهی ادب و بیادبی است؟ و چرا هيچ كس جواب نمیدهد كه اگر بر خود و ديگران واجب بدانی كه بیادبی را جای ادب و گاف و ها را جای قاذوره و كاف و واو و نون را جای ماتحت بنشانيد، مشكل حل است؟ اين خود آفريدن هنجاری جديد و اتيكی جديد نيست؟ اگر برای كسی نوشتن مافیالضمير مستراح تابو است برای تو هم كه مودب بودن تابو است. چه فرقی ميان اين نظام با آن نظام است؟
طوری ديگر بگويم. در حوزهی وبلاگنويسی كسی به كسی نمیگويد بد مینويسی چون سلام نمیكنی يا چون مخاطبت را با ضمير جمع نمیخوانی يا چون پيش از اسم آدمها آقا و خانم و جناب و حضرت و مستطاب نمینويسی. اما اين تا چه حد از تنيدگی زبان وبلاگها و قدرت كاسته است؟
چرا آدمهايی اين قدر دانشمند و متنخوانده، اينقدر سادهدل اند كه هنجارهايی بسيار زيرينتر از واژگان و قالبهای زبانی را نمیبينند؟ قبول. قبول. شما قهرمانان هر چه اقتدار كه در زبان بود شستيد و دور ريختيد الا محدودهی ناف و زانو كه آن هم زودا كه براندازيد. وقتی چوناين كنيد زبان از قدرت باز میشود؟ يا حتا بازتر از پيش میشود؟ چرا قصه میگوييد؟ بیربط نيست كه مهدی خلجی میگويد «از نگاهِ من هنر و ادبيات مقامی والاتر از فلسفه و همه شاخههای علمی مفهومساز دارند.» اما دليلی را كه آورده است نمیپذيرم. او میگويد اين اقتضای مدرن بودن است. مگر من و مهدی و ديگران عبدالمدرنيته هستيم؟ مدرنيته مفهومی است آدمساخته. ساختهايمش تا با ما سازگار باشد. هر جا كه نبود، مدرنيته راه خودش را برود، ما راه آدم را خواهيم رفت. در اين شك ندارم و نخواهم داشت.
ماجرای مهدی اين نيست كه ادبيات به درد نفی میخورد و مدرن است، اما مفهوم نه. او خود نمونهای زنده از مدرن بودن مفهومی و مفهومسازانه است. مشكل بنبست است. مشكل اين است كه او هر گاه مفهوم بنا میكند ذهنيت قاضيش كم و بيش بر شانهی او و مفهومهايش سوار میشود و باز او را به هنجار ساختن وامیدارد. ذهنيتی كه از خلال زبان بر او سوار میشود اما نه فقط از خلال واژگان زبان. او از هنجار ساختن به دامان ادبيات میگريزد. منظورم از ادبيات همآن تقلب در زبان است كه يكی از هماين استادان دگرزبان گفته است. منظورم نيز همآن هنجارزدايی و هنجارافزايی است كه آن ديگريشان در توضيح مكانيزم اين تقلب گفته است. اما ادبيات نيز راهی نخواهد گشود اگر گريز از مفهوم را و نامفهوم و گنگ شخوليدن را هنجار كند.
آنچه مشكل را به اينجا میكشاند اين است كه دوستان نازنين ما از مصداق عينی و واقعی به نظريه نمیرسند. نظريه را ترجمه میكنند و پی مرجع ضميرها میگردند. وقتی مرجعی در حد فربهی ضمير متن اصلی نيابند میكوشند با داد و فرياد مرجع لاغرميان اينجايی را فربه كنند تا بتوانند بعدتر به آن بتازند. حرفی نيست. كيشوتوار تاختن رسم اين سوی زمين است هنوز. اما از استادانتان و متنهاشان بپرسيد، پیوند زبان و قدرت تنها در واژگان است؟ و واژگان نجاتبخش تنها به مستراح رفتن و سپوختن مربوط اند؟
گاه اين ميان حرفهای عوامانه – بیپايه و بیمايه و خررنگكن – هم میبينم. میگويد اخلاق خوب است، اما نه اخلاقی كه مثل وضو به يك گوز بند باشد. عزيز جان. جان عزيز من و تو به دو گرم گرد بیمزه كه ناغافل ببندند به نافمان از ميان میرود. گلولهای سربی به اندازهی نخود، كاسهی ريغ رحمت را دستمان میدهد. اين از قدرمان میكاهد؟ از قدر تو اگر میخواهی بكاهد. باقی آدمها قدرشان را حراج نمیكنند.نهايت آنچه میرود جنگ هنجارگرا و هنجارزدا نيست. جنگ هنجارگرای كلاسيك و هنجارگرای مدرن ترجمهای شايد باشد.
دوشنبه 26 دی 84 :: January 16, 2006
کتابچه
غائلهای که قافلهای از دوستان دور و نزديک وبلاگنويس بر سر زبان کلثوم ننهای و جايگاهِ رفيع يا حضيض آن در وبلاگ راه انداختهاند، سخت وسوسهام میکند که بنويسم، اما هراسام همه باری از آزردن و رنجاندن کسانی است که دوستشان دارم و از اينکه سخن مرا نيشآلود بيابند انديشناکام. پس از آنها عاجزانه میخواهم در اين نوشته، به دغدغه نهفته در آن بنگرند و رشته دوستیشان را با من سست ندانند.
مجادلات ميان سيبستان، سيبيل طلا، سيما و داريوش را خواندم. سخنان همه آنها مرا به موضوعی دلمشغول کرد که مدتهاست بدان فکر میکنم، ولی نه تخصص نه فرصت پرداختن و نوشتن دربارهاش دارم: قدرت، زبان و وبلاگ. به ويژه آن تنوعی که امروزه در وبلاگستان فارسی هست، به ما رخصت میدهد آن را نمونه و نموداری از جامعه فراگير ايرانی (داخل و خارج کشور) بگيريم و دربارهاش تأمل کنيم. اگر الان مینويسم نه برای آن است که بحثی آکادميک در اين باره پيش بکشم، که تنها از اين است که صاحبفکری را برانگيزم دست و دامن بالاکند و بالازند و پژوهشی سخته و استوار در اين باره به سامان رساند. اشاراتی پريشان میآورم که نشان دهم پهنه کار را که حتماً بيش از آنی است که اينجا نشاندادنی است.
درباره استعمال «کلمات قبيحه» و مربوط به اسافل اعضا و، در يک کلام، راه و بیراه «بددهانی» کردن و «ادب» نگاه نداشتن. اين ادب چيست که بايد (درست مثل خود من و از جمله در اين نوشته عصاقورت داده عبوس که با صد من عسل هم نمیشود خوردش) رعايتاش کرد و «پردهاش ندريد»؟ مردمشناسان و تاريخنگاران بسياری درباره تاريخ ادب پژوهش کردهاند. ادب در مقام شايد مهمترين شکل و نماد عرف اجتماعی و نظم جمعی، بیترديد حامل ارزشهای يک جامعه و حافظ آن است. «ارزشهای يک جامعه» مجموعه باورهايی هستند که تار و پود اقتدار موجود در آن جامعه را میبافند. ادب هر دوره، پشتيبان اقتدار مسلط بر آن دوره است. زيرپانهادن آن ادب، شکستن آن اقتدار است. چه کسی مرز ادب و بیادبی را تعيين میکند؟ اقتدار چيره دوران. همين است که در دورههای مختلف، ادب مرزها و معناهای گوناگون داشته است. مثلا در عربستان سعودی برای نام بردن از زن، نه اسم او به زبان میآورند و نه حتا میگويند زنِ من؛ بلکه از همسر خود با عنوان «بذوره» ياد میکنند؛ يعنی جايی که در آن بذر (منی) افشانده میشود. اين ادب عربستانی است و حافظ اقتدار جاری در جامعه.
ادب مفهومی اقتداربنياد است و اگر در ميان آيد برای اعتبار و مشروعيت بخشيدن به يک گفتار و طرد و نفی و بيرون انداختن گفتاری ديگر است. پس کاربرد واژه ادب در ميان يک گفتوگو يعنی وارد بازی قدرت شدن. به همريشهگی سياست و ادب بنگريد (Politics/ Politeness)
ممکن است بپرسيد آيا اين هنر است کسی، به سودای خواننده بيشتر يافتن، بیپروا و بیدليل از «کلمات رکيکه» استفاده کند؟ من میگويم نه. اما هنر اين است که کسی با تردستی اين کلمات را در ستيز با اقتدارتصلب يافته زبان و جامعه به کار برد.
بگذاريد طور ديگر بگويم. اگر به کار بردن کلمات رکيک هنر نيست، مگر صرف پرهيز از آنها نوشتهای را «ارزشمند» میکند؟ پس چرا ما در برابر نوشته بیهنری که کلمات رکيکه دارد واکنشی تند نشان میدهيم، اما در برابر نوشته بیمحتوايی که فاقد اين کلمات است بیاعتنا میگذريم؟ اين چه نيرويی است در زبان که برخی از واژهها را «متعالی»، «اشرافی»، «فاخر» و معتبر میگرداند و ما را به سمت پنهان کردن و خاموشی در برابر پارهای واژگان ديگر میکشاند؟
حال، اگر به مصداق بخواهيم بپردازيم، وبلاگ سيبيل طلا، از نظر من، در صورت و معنا، سرشتی اقتدارستيز و نظمشکن دارد. به خود عنوان «سيبيل طلا» (وجه تسميه آن را در نخستين نوشته اين وبلاگ بخوانيد) بنگريد: مرز زنانهگی و مردانهگی را در يک تعبير شکسته است. سيبيل - که، به ويژه چرب و چخماقیاش، روزگاری است نشانه مردی و مردانهگی شده - در مجاورت با طلا که سايهمعنايی تزيينی دارد و ظرافت و نازکی را به خاطر میآورد، از مردی افتاده است. تنها از چنته طنز میتوان چنين تيری به هدف زد.
برای من مدرنيته سرشتی سلبی دارد. مدرنيته يعنی دودکردن و بر هوا فرستادن آن هنجاری که سنت شده است. امر مدرن يعنی نفی لحظهای که گذشت و از آنجا که زمان حال به صورت ايجابی وجود ندارد، امر مدرن به معنای ايجابی هم بیمعناست. امر مدرن يعنی کشف يا ابداع امکانات گذشته برای نفی آن. از اين منظر زبان کلثوم ننهای اگر بتواند در نفی دمی که گذشت موثر باشد، سخت مدرن است. از همين روست که از نگاهِ من، هنر و ادبيات مقامی والاتر از فلسفه و همه شاخههای علمی مفهومساز دارند. حقيقت تاب گنجيدن در هيچ مفهوم و نظام مفاهيمی را ندارد. در مفهومسازی سختوارهگی و سنگوارهگی، تحجر و تصلبی ناگزير هست که ضدمدرن است و با درک نوين از معنا و حقيقت نمیسازد. در ادبيات و هنر سياليتی هست که بيشتر به کار نفی میآيد. طرح مدرنيته در بنياد خود، نقادی است، اوراق کردن است و دوباره ساختن و دوباره اوراق کردن. کشيدن آموزهها و ايدهها و شهودات حاشيهای به مرکز و از مرکز به بيرون راندن است. برای کسی که در جستوجوی خلاقيت است حاشيهها در هر دورانی بيشتر از متن اهميت دارند؛ چون متن، ساخته دست اقتدارهای حاکم است که بايد شکافته و شکسته شود. به اين معنا آنارشيستها مدرنترند، چون هماره به سويه نابسنده و گمراهکننده اقتدارهای حاکم نقد میکنند و در پی نفی و اوراق کردن آن هستند.
من از تک تک نوشتههای سيبيل طلا يا سردبيرخودم دفاع نمیکنم (چگونه چنين چيزی ممکن است؟)، اما زبان آن دو را به زبان راندهشدگان بيشتر نزديک میبينم و از اين رو میپسندم و وجود همه آن چيزی را که امروز به نام «ابتذال» زير ضرب انتقاد جمعی فرهيخته قرار گرفته ضروری میدانم و بل میستايم. اينکه با زبان سيبيل طلا يا اشارات جنسی سردبير خودم نمیتوان روی و ريا ورزيد، ولی با زبانی که من به کار میبرم تا دلتان بخواهد میشود ريا کرد، اعتبار و حيثيت اجتماعی کسب کرد، در ميان اهل علم و فرهنگ، شيخ و سر و پيشرو و راهبر شد، امر کماهميتی نيست.
برای من ميان وبلاگ سيبيل طلا و سردبير خودم، البته دنيايی فاصله هست. اين تفاوت را میفهمم. نگرانیهای دوستانام را درباره مشی و روش سردبيرخودم درک میکنم. به سادگی و صميميت و بیپيرايهگی سيبيل طلا بيشتر باور دارم؛ اما نه نيتخوانی بلدم و نه درونبينی. پس از دوستان ارجمندم تقاضا دارم تنها ماجرا را از چشماندازی ديگر نيز بنگرند و حال که عيب می گفتند هنرش را نيز بگويند. اخلاق را هم میپذيرم که بايد رعايت کرد، اما اين را هم بپذيريم که اخلاق اگر قرار باشد مثل وضو به بادی باطل شود، چه ارزشی دارد؟ و اخلاقی که همان ادب اجتماعی و حافظ سنتهای اقتدارگرفته و اقتدارهای به سنتبدلشده است، آيا نقض و شکستن ندارد؟ بیپروا يکديگر را نقد کنيم، اما از هم نرنجيم که اگر برنجيم ديگران را به اين توهم انداختهايم که زبان پرتکلف رياورزانه را به سخن سرراست برتری دادهايم. قرنهاست با هم مجامله و تعارف کردهايم، حال بگوييم آنچه در دل، درباره هر فکر و رأی و راهی میانديشيم؛ چه باک؟ شايد که مدرن شويم.
دوشنبه 26 دی 84 :: January 16, 2006
مادام ميم
جو فعلي وبلاگستان عين خيابانهاي تهرون شده : همه خسته و درب و داغون و بی خبر از دیگری دارند برای خودشون رانندگی می کنند. توی این ماشین ها هر کسی زندگی خودشو داره؛ هر کسی هم راه خودشو می ره ؛ یکی می چرخه به راست یکی به چپ؛ یکی شمال می ره یکی جنوب می ره... حق همه هم همین هست. قاعدتا کسی هم به کسی کار نداره.
برخلاف خیابانهای تهران در این بزرگراه مجازی حالاحالاها جا برای همه هست. هر چند که یکی بوق می زنه؛ یکی ویراژ می ده؛ یکی از چراغ قرمز رد می شه؛ دو تا با هم مسابقه می دن؛ اما هیچ کدام از اینها می تونه منجر به تصادف هم نشه هر چند که آرامش بقیه را کمی و به طور موقت سلب کند. اما گاهی این وسط چند نفری هم الکی و بی خودی جلوی هم می پیچن ؛ به قصد و یا بر حسب اتفاق با هم تصادف می کنن؛ نه تصادف مهم نه بسیار جزئی؛ مثل همان هایی که هر روز توی تهران اتفاق می افتد. همان هایی که می بینی که راننده هاعصبانی و در حال انفجار پیاده می شن با هم دعوا و فحش و فحش کاری و بد و بیراه ؛ (خوش بختانه نمی تونن اینجا با هم دست به یقه بشن) هر چی از دهنشون در می آد به هم می گن. بعد چند نفر می آن جداشون می کنن ؛ اونها هم چند تا فحش و کتک می خورن. چند نفر دیگه می آن می گن آره بزن حق با توئه... جانمی دیدی چی زد ! خوشم آمد...
اما خوب اینجا تفاوتش این است که وبلاگستان است. عرصه عمومی مجازی که بزرگترین تفاوت اش با خیابانهای تهران وجود تاریخچه و آرشیوش است که می مانند و همیشه یاد و نشان تصادف ها و رویارویی ها را در خود حفظ می کند. یعنی بر خلاف تصادف های کوچک و بی اهمیت تهران که بیشتر خالی کننده استرس روز و ماه است و نهایتا موقتی و بدون تاریخچه ؛ در اینجا همه چیز ثبت و تبدیل به یک تاریخچه می شود. تاریخچه ارتباط روشنفکران؛ جوانان؛ زنان؛ هنرمندان و غیره در یک دوره خاص... اما به هر حال تاریخچه ای که دیگر نمی تواند انکار شود؛ چون ثبت شده است و شاهد دارد. مسلما علی رغم روایت ها و برداشت های گوناگون افراد از نوشته ها اتفاقات غیر قابل انکار می مانند و گاهی هم غیر قابل برگشت. اینجاست که اخلاق رانندگی تهرانی ما باعث در هم شکستن همبستگی و ضربه پذیری عرصه ای می شود که به نظر من در حال حاضر لااقل می تواند به عنوان یکی از جدی ترین سرمایه های اجتماعی ما به حساب بیاید. ای کاش که بودیسم و ذن کمی بیشتر در ایران و بین ایرانیان مطرح شود تا همه بدانند که قدرت عدم واکنش خود چه واکنش عظیمی است.
دوشنبه 26 دی 84 :: January 16, 2006
سادهتر از آب
سه بحث بد و مثلاً مدرن در وبلاگستان شکل گرفت. (و شاید تمام شد.) متاسفانه هر سه بحث شخصی شدند و کار رو خراب کردند. چرا که اگر شخصی نمیبودند بسیار مفید میتوانستند باشند.
آیا رطب خورده میتواند منع رطب بکند؟
آیا فرهنگ ایرانی عمیقاً و بیاختیار معتقد است نیکیها مرد و زشتیها و ضعیفیها زن هستند؟
آیا پرکاری وبلاگی به منزلهی زردنگاری و کممحتوایی است؟
در جواب سئوال اول استاد دات، یک جواب حکیمانه (برای من خیلی آموزنده بود) ولی بیربط دادند. (توپ را به زمین حریف برگشت دادند) چرا که یکی از اذهان طغیانگر جوان ایرانی یک سئوال هویتی و شخصی را متاسفانه بدون رعایت ظواهر و به سبک چالهمیدانی میپرسد و استاد در جواب میگوید که در این بازی شرکت نخواهدکرد.
اگر ذهن طغیانگر این سئوال را به زبان رایج مملکت و با پیشوند و پسوندهای لازم میپرسید به جواب بهتری میشد رسید.
در بحث دوم هم باز هم همان مشکل «برخورد اول بد» وجود دارد. صاحب سیبستان کسی نیست که از زیر جواب دادن به سئوال طفره برود. (آرشیوش را بخوانید) او حتی اهل سیاستورزی هم نیست که بخواهد در جواب سئوال بیراهه برود. ولی طرز برخورد اشتباه بود.
در بحث سوم هم اگر نیکان نیامده سکان برخی جریانات را به دست گرفته چیز بدی نیست. من چند روز پیش هم گفتم از وبلاگنویسی نیکان لذت میبرم. چراکه برای هرچیزی حرفی برای گفتن دارد. مگر زیاد نوشتن بد است؟ استاد دات هم گاهی روزها بیشتر از چند پست مطلب مینویسند. (و اتفاقاً کار جالبی است چون مثل ما شماره بندی نمیکند و برای هر مطلب لینک مجزا با کامنت مجزا ایجاد میشود. در حالی که ما معمولاً حرفهای مختلفی را در یک پست جا میدهیم و کمی قاطی میشود)
بحث طیفبندی وبلاگستان را حقیر مدتی پیش با راهنمایی دوستان انجام دادم. ولی این به معنی صحت این دستهبندی نیست. من شدیداً مخالفت خودم را با دستهبندی جغرافیایی وبلاگستان اعلام میکنم. چرا که نه تنها منافعی برای ما ندارد بلکه بسیار هم مضر است. (از هاوکینگ که بالاتر نیستیم!)
اگر قرار باشد طیف کانادا بیمنطق و صرفاً برای جانبداری از همشهریان اقدام به بحث بکنند به هیچچیز نمیتوانیم رسید. همانطور اگر حلقهی ملکوت.
دوشنبه 26 دی 84 :: January 16, 2006
حامد قدوسی
حسين درخشان در وضعيت ناجوری قرار گرفته است. تقريبا می توان گفت که بين آدم های جدی اعتبار چندانی ندارد و حالا که دارد در جنگی که از سر بی فکر نوشتن راه انداخته بود می بازد دست به ابتکاری می زند که شبيه چيزی است که در استراتژی نظامی اصطلاحا بهش می گويند فرار به جلو. يعنی سعی می کند با ساختن حرفی غيرقابل باور، خود را در موقعيت جديدی قرار دهد که شايد از آن وضعيت قبلی خلاصی يابد. اين رفتار را بيش از همه در کودکان ديده ايم که چون تجربه و پيچيدگی بزرگان را خبر ندارند دلايلی می آورند که نادرست بودنش برای بقيه مثل روز روشن است ولی خود طرف اين احتمال را می دهد که ديگران حرفش را بپذيرند.
با اين همه نمی خواهم دو رويي پيشه کنم و حرف هايي از اين دست بزنم که مثلا آدمی مثل هودر بی ارزش تر از آن است که برايش وقت بگذاريم و خوب يا بد در موردش حرف بزنيم. اتفاقا من فکر می کنم که بايد به پديده ای به اسم هودر پرداخت چرا که بازتابی ديدنی از گوشه هايي از وضعيت خود ما است.
۱) نوشته های هودر دقيقا مدل ايده آل نوشته ای است که جامعه ما می پسندد. نوشته ای که تکليف يک موضوع بزرگ را در چند سطر معلوم کند بی آن که روی موضوع ريز شود يا اصلا صلاحيت اظهار نظر داشته باشد. در اين مدل نويسنده و خواننده صرفا حسی کلی از موضوع دارند- گاهی حتی اين را هم ندارند- و با اين حال به خود حق می دهند که قضاوت کنند بی آن که چيزی دقيق در مورد جزييات و پيچيدگی های مساله بدانند.
۲) هودر سمبل سهل جويي رايج در جامعه ما است. گوشه امنی را که آدم های جدی به خاطر کم اهميت بودنش به آن بي توجه اند به عنوان حوزه کار انتخاب کنيد و با زحمت کمی زندگی تان را بچرخانيد و مطرح شويد و سفر کنيد و الخ. البته خودتان می دانيد که کل ماجرا کمی به بازی شبيه است لذا گاهی به فکر می افتيد که برای آينده تان کاری بکنيد.
۳) هودر متخصص مسايل فنی وبلاگ که اتفاقا اين چيزها را خوب می فهمد چون کمی معروف می شود فيلش ياد هندوستان می کند و به نظرش می رسد که می تواند راجع به چيزهای بی ربط به خودش هم همان قدر دقيق نظر بدهد. آخرش می شود اين نوشته های خنده دار يکی دو سال اخيرش. آيا اين خصلت بسياری از روشنفکران روزنامه گرای ما نيست که در باب هر چيزی حرف می زنند؟ به عنوان نمونه فريبرز رييس دانا را نگاه کنيد.
۴) هودری که در محدوديت بوده لذت و ارزش آزادی را درک می کند پس تلاش می کند تا تلاشش برای جبران عقب ماندنش از قافله را با اشاره های مداوم به لذت های ممنوعه به بقيه نشان دهد.
۵) از يک ديد فرويدی هودر دچار عقده زبان ندانستن است به اين خاطر دايما در ديگران دنبال چنين عيبی می گردد تا کمی خيالش از بابت خودش راحت شود.
۶) به طور متوسط از هر چهار حرفش يکي آن قدر پرت است که از فرط بی ربط بودن خون ملت را به جوش آورده و سر و صداشان را در می آورد و آن وقت هودر و طرفدارانش به نظرشان می رسد که حرف مهمی زده شده است. درست عين ماجرای انکار هولوکاست.
۷) نان خوردن هودر از راه ارائه تصوير کليشه ای از ايران به غربی ها است. کليشه هايي که تنها تفاوتش با کليشه های موجود نشاندن ۵% مرفهين شمال شهر به جای ۵% مذهبی های تندرو جامعه است. از قبل ايران نان خوردن عادت رايج خيلي از اساتيد مقيم خارج است که کارنامه پژوهشی شان را از طريق تحقيق های سهل و ممتنع در زمينه مسايل ايران پر می کنند.
۸) و دست آخر اين که هودر نمونه کامل هر دم به راهی بودن و متمرکز نبودن است. يک روز پروژه اش اسراييل است، دفعه بعد اسپانيا و روز بعد را خدا می داند. مهم اين است که هيچ کدام را نبايد جدی گرفت چون می دانيم که فقط حرفی است که زده می شود.
با اين همه يک چيز هست که در هودر هست و هنوز صد در صد به جامعه ما سرايت نکرده است. هودر بی نزاکت است. در نوشته های زير لينک ها به بقيه توهين آشکار می کند يا مثلا در راديو اش می گويد « اگر خنگيد و شماره يادتون نمی مونه دوباره تکرار کنم» ظاهر حس باحال بودن از طريق رها کردن زبان هنوز عادتی همه گير نشده و اميدوارم هرگز نشود.
من هر وقت که به سايـت حسين درخشان نگاهی می اندازم يادم می آيد که خودم هم ممکن است مثل او باشم. او فقط بی خيال تر است و اين خصلت ها را بيشتر بازتاب می دهد. خصوصا گاهی که بعدا به نوشته ام نگاه می کنم به خودم می گويم باز مثل هودر نوشتی.
دوشنبه 26 دی 84 :: January 16, 2006
کوروش عليانی
حسين درخشان میگويد كارش جنگيدن با رياكاری است. واضح است كه دروغ میگويد. اگر راست میگفت جنگی شخصی راه نمیانداخت.
نه قصهی رياكاری ايرانی تنها منحصر در زبان است كه با تغيير در زبان با آن بجنگيم، نه منطقهی ريای زبانی در مستراح و ميان ناف و زانو متمركز است و نه حتا اگر چوناين باشد، مشكل رياكاری جنسيتی زبانی، در واژگان ما است كه با تغيير واژگان و كشيدن خلا به وبلاگ حل شود. بگذريم از اين كه دوستانی كه با زبانهای مختلف از نرمالايز كردن زبان شكوه میكنند (چه نازلی كاموری و چه حسين درخشان)، حواسشان نيست كه نسخهای كه خودشان هم میپيچند نوعی نرمالايزيشن جديد است. دو سه تا كلمه و چند موضوع را در زبان نرمال رايج میگنجانند و چند چيز را حذف میكنند و زبان نرمال خودشان را میسازند. در اين ميان گمان كنم سيما شاخساری بيش از بقيه حواسش هست و دل به اين نرمال كردن جديد نمیدهد.
اما من - بیخيال همهی اينها كه گفتم - حسين را تحسين میكنم. چون در عمل رياكارانهاش، جنگ را از يك دعوای شخصی ابلهانه به جنگی بزرگتر عليه چيزی بد ارتقا داد. كاش اين ارتقا دادن را ياد میگرفتيم.
O
پن: وقتی مهدی جامی رياكاری را تحسين نمیكند.