---
افزوده‌های اخیر
موضوعات
لینک‌ها
ملکوت
rss1
rss2
xml
movabletype2.6
یک بلاگر :: One Blogger

[With blessings from ArchNet]
ملکوت


«« هگل بدتر است يا کلثوم ننه | صفحه‌ی اصلی | متن کامل پیام و مقاله دکتر سروش در همایش دین و مدرنیته »»

دوشنبه 26 دی 84 :: January 16, 2006 

اخلاق اصالت

پيام يزدانجو 
۱
بحثی درباره­ی "ابتذال" به راه افتاده؛ موافقان و مخالفانی هم دارد. من هم به نوبه­ی خود به این "ابتذال" می­اندیشم. با این همه شک دارم آن­چه من "ابتذال" می­خوانم چندان اشتراکی با مفهوم آن نزد موافقان و مخالفان داشته باشد. من "ابتذال" را در برابر "ادب" نمی­گذارم. از دید من، ادب هم اغلب می­تواند به­سخیف­ترین وجهی مبتذل باشد. چرا؟ چون من ابتذال را نه شکل بل محتوا می­دانم (گیرم که شکلی باشد که اکنون محتوا شده): ابتذال از دید من تکرار محتوایی تکراری است، یعنی انحطاط؛ همان کلیشه که بارت آن را "دوکسا" می­نامد – آن­چه من، در برابر "پارادوکسا" (ناسازه)، همسازه می­خوانم: همسازه؟ "آن­چه وقتی اتفاق می­افتد چنان است که گویی هیچ اتفاقی نیافتاده": ادب نقطه­ی مقابل ابتذال نیست (ادب تلویزیونی هم اغلب به اندازه­ی دریدگی وبلاگی مبتذل است). من ابتذال را، نه در برابر ادب که، در برابر "اصالت" می­گذارم؛ اصالت نه به آن معنا که انتخاب و عملکرد ما اولین در نوع خود باشد، اصالت انتخاب و عملکردی بی­سابقه نیست: از اصالتی اگزیستانسیالیستی حرف می­زنم، چنان که سارتر می­گفت، مبتنی بر "آزادی" و "اندیشگی"، صرف نظر از این که حاصل­اش متفاوت باشد یا مشابه با سایر حاصل­ها.
ابتذال "ناآزادی" و "بی­اندیشگی" است، انحطاطی است عاری از اصالت. با این حال، از همین رو، حتا اصیل­ترین انتخاب­ها هم ممکن است مبتذل باشند. شکی نیست: ما گریزی از ابتذال نداریم (گفتار و کردار روزمره­ی خود را مرور کنیم: بخش بزرگی از زندگی ما در ابتذال می­گذرد – تکراری بی­اصالت، از سر اسارت در عادات و نه با آزادی در اندیشگی). اما آگاهی از ابتذال یک چیز است و اصرار بر عرضه­ی ابتذال در لفاف اصالت چیزی دیگر. خیلی ساده، اصلن دلیلی ندارد ابتذال انسانی خود را جار بزنیم – اما می­زنیم و به نام اصالت هم می­زنیم و این­گونه است که چیزی طبیعی – همسازه­یی که شرط زندگی است – به چیزی مهوع بدل می­شود.

۲
من مجادلات "سیبستان" با "سیبیل­طلا" و "فرنگوپولیس" را دنبال نکرده­ام؛ با سابقه­ی بحث آن­ها هم آشنایی ندارم ("سیبستان" به کنار، "سیبیل­طلا" را اصلن نمی­شناسم و "فرنگوپولیس" را هم در همین حد که زمانی "تقیه" را "تکیه" خوانده بود و اصرارش بر این بی­سوادی هم مایه­ی مزاح اهالی وبلاگستان). یکی دو نوشته­ی اخیر هر کدام را در این باره خواندم و باز هم چیز چندانی دستگیرم نشد. بنابراین بحثی در این باره ندارم. اما بحث حسین درخشان با اغلب واکنش­های­اش را، به دلایل شخصی، دنبال کرده­ام. از او هم البته چیز چندانی نخوانده­ام. اولین نوشته­یی از او که به­دقت خواندم همین انتقاد ("بی­ادبانه"، "زننده"، "زشت"، یا هرچه دیگر) او از یونس شکرخواه ("استاد دات") بود.
بر دو نکته تاکید دارم. اول این که بحث وبلاگستان دقیقن به این دلیل شروع شد که حسین درخشان آن را شروع کرده بود. موضوع انتقاد او به کنار؛ من هم چندی پیش نظری انتقادآمیز، با لحنی به همان اندازه بی­ادبانه در مورد استاد دات داده بودم. (متن من هم به همان اندازه کوتاه و نابسنده و از دید خودم قطعن "شخصی" و از دید دیگران احتمالن "غیرمسئولانه" بود – بعدن به این نکته­ باز می­گردم.) چرا بحثی آن زمان آغاز نشد؟ چون من هودر نبودم و "متن" مهم نبود، "مولف" مهم بود (نگاه اغلب وبلاگیون همچنان به­طرز مضحکی مولف­محور است نه متن­محور). جز جناب دات که شخصن در نوشته­یی جوابکی داد (گو این که من اصلن به قصد دریافت جوابی از او ننوشته بودم)، کوچک­ترین واکنشی ندیدم و این دو دلیل بیش­تر نداشت، من آن­قدر منفور نبودم که این بهانه­یی برای تسویه حساب­های شخصی با من باشد، و دیگر آن که استاد دات آن­قدر محبوب بود که کسی برای انتقاد از "سواد" او تره هم خرد نکند. من تلویحن استاد دات را به ­"بی­سوادی" متهم کردم و هودر اتهامی اخلاقی – سیاسی به او زد. برای دوستان و دانشجویان او کدام اتهام باید مهم­تر می­بود؟ (آشنایانی داشتم که از قضا فهمیدم شاگرد این استاد هم بوده یا هستند و هیچ­کدام کم­ترین کنج­کاوی یا علاقه­یی به کسب اطلاع از دلایل من نشان ندادند – همان­ها که البته خشمگینانه­ترین واکنش­ها را به هودر نشان دادند.) این تعصبات تکراری، این فقدان روحیه­ی انتقادی از دید من نام دیگرش همان "ابتذال" است.
دوم این که، در میان این هیاهو اصل سوال (بی­ادبانه، بی­شرمانه، احمقانه، یا هر – انه­ی دیگر) درخشان گم شد. نمی­گویم تمام واکنش­ها، اما تک­تک واکنش­هایی که من مشاهده کردم تقریبن هیچ ربطی به سوال هودر نداشت. بالاخره او پرسشی پیش کشیده بود و انتظار پاسخی می­رفت: زبان او مبتذل بود؟ باشد، از دید من واکنش­ها به ابتذال او از هر ابتذالی مبتذل­تر بود: زنده باد استاد! ... استاد همه­ی ما است! اگر نبود روزنامه­نگاری ما به این اوج و اعتلا نرسیده بود! و چه و چه! از این مبتذل­تر؟ بگذریم از این که زبان بعضی از واکنش­گران به­مراتب دریده­تر و وقیحانه­تر بود – طرفه آن که، وقتی طرف بحث­شان آداب­دانی چون صاحب "کتابچه" شد یک­باره پوستین عوض کردند و بی­ادبی و بی­حرمتی به او را از حد گذراندند.

۳
هودر با همه­ی دریدگی­اش حرفی زده بود، حرفی که اتفاقن می­شد مدت­های دیدی درباره­اش حرف زد: بنا به تعریف من نوشته­ی او هر چیزی ممکن بود باشد الا این که مبتذل بوده باشد. مبتذل از دید من همه­ی آن واکنش­های مودبانه یا بی­ادبانه­یی بود (گفتم که، ادب خلاف­آمد ابتذال نیست) که هیچ حرفی برای گفتن نداشت، گفتن یا نگفتن­اش هیچ فرقی نمی­کرد: بارت را به خاطر بیاورید: همسازه: بود و نبودش هیچ اتفاقی نیست: گلشیری اخلاق جالبی داشت. می­نشستی و صحبت می­کردی. دری وری می­گفتی، تا دل­ات می­خواست آسمان و ریسمان می­بافتی، و او هم بردبارانه گوش می­کرد. تمام که می­شد، می­گفت: خب تو الان بیست دقیقه صوت صادر کردی؛ حالا دو دقیقه حرف بزن! ابتذال یعنی این که حرفی برای گفتن نداریم. حرف­مان ارزش حرف زدن ندارد. حرف زدن نیست، صوت صادر کردن است.
ابتذال شکل نیست، محتوا است: فحاشی و دریدگی همان اندازه صوت صادر کردن است که لفاظی از سر ادب. فخر فروختن به دریدگی همان اندازه بی­معنا است که مباهات کردن به عفت کلام. شکل سخن ما، با همه­ی اهمیت و ارزش­اش، امری شخصی است، بستگی به راهبردی دارد که برای اندیشیدن به، و عرضه­ی، ایده­ی خود انتخاب می­کنیم. گیرم که تمام حرف ما تجلی­اش تنها در همین شکل باشد؛ بسیار خوب، هرکاری که می­کنیم بکنیم، به هر شکلی که می­خواهیم حرف بزنیم، با این حال "حرف بزنیم". (زمانی که بازار رک­گویی و رکیک­نویسی در بخش کامنت­های وبلاگ­ "امر منفی" داغ بود، مراد فرهادپور حرف جالبی زد: "کامنت­هایی که فقط فحش باشند پاک خواهند شد، پس سعی کنید دست کم نیمی از نوشته­تان خلاقانه باشد": فحش هم می­دهید، حرفی برای گفتن داشته باشید!)
نتیجه­ی دیگری می­گیرم: ابتذال ربطی به ارزش کیفی حرف­ها ندارد. نمود این نکته را در وبلاگستان مرور کنید. برای من که نوشته­های شارع عالم و مودب بحث ابتذال در وبلاگستان ("پریشان­بلاگ") با همه­ی رنگ­ولعاب فاضلانه­اش از هر ابتذالی مبتذل­تر است.

۴
آیا ابتذال سرنوشت محتوم وبلاگستان است؟ این سوالی برای من جدی است، تامل جدی بر سرشت وبلاگ را می­طلبد. از دید من وبلاگ، بنا به سرشت­ و به­ویژه در کاربرد ایرانی­اش، کمابیش از بدو امر با معضل ابتذال دست به گریبان بوده. در واقع، برای ما، وبلاگ اغلب جایی است برای عرضه­ی ابتذالات البته موجه زندگی­های خود. از این نظر، وبلاگ جایی است برای ابتذالب مضاعف، ابتذالی البته ناضرور. این که من امروز چه حالی دارم، یا ماشین­ام چه مرگ­اش زده، یا دل­ام برای چه کسی تنگ شده، ... این­ها همه ابتذالاتی ضروری است، اما به­محض منعکس شدن­ در یک صفحه­ی اینترنتی حالتی مسخره، و حتا مشمئزکننده، پیدا می­کند. و وبلاگ هم دقیقن همان رسانه­یی است که این­گونه آسان اسباب انعکاس این ابتذال را فراهم می­کند.
بار دیگر، باید پرسشی را پیش کشیم که من چندی پیش در مروری بر احوال وبلاگستان فارسی مطرح کرده بودم: کشوری با کم­ترین درصد نسبی کاربران اینترنت در خاورمیانه، چرا بیش­ترین درصد مطلق وبلاگ­نویسان را در دنیا دارد؟ پاسخ نخست من این بود که "ایرانی­ها اصولن آدم­هایی هستند که همیشه فکر می­کنند حرف­های بسیار و باارزشی برای گفتن دارند". در این­جا، این پاسخ یعنی که بخش بزرگی از ما سرگرم بازتولید ابتذال روزمره­ی خود، بی­حرفی (بی­اندیشگی، بی­اصالتی، یا حتا ابتذال اصیل) خود در وبلاگ­ها بوده­ایم.
پس، مساله دور نگه داشتن وبلاگستان از آفات ابتذال نیست، مساله این است که چگونه تا حد امکان خود را از ابتذال رسانه­یی تا این حد آلوده به ابتذال دور نگه داریم. ضرورت اندیشیدن به این مساله هنگامی مبرم­تر می­شود که پیامدهای سرشت ابتذال­آلود این رسانه را روشن­تر ببینیم. ببینیم که چگونه حتا حرف­ نامبتذل هم وقتی به قالب وبلاگ در می­آید خودبه­خود مبتذل می­شود: نگاهی به صفحه­هایی که همین حالا باز کرده­اید (اصلن سرتاپای همین صفحه) بیاندازید و ببینید تا چه حد آکنده از عناوین بزرگ و ملاحظات مشعشعی است که متن­اش به زحمت به حد یک مقاله­ی مختصر که هیچ، به حد یک تامل کوتاه می­رسد! با این روند ابتذال­آفرینی که بیش­تر به یک خودارضایی وجدانی یا خودفریبی فکری می­ماند، چه باید کرد؟

۵
اگر دغدغه­ی دوری از ابتذال را داریم، اگر حرفی که برای گفتن داریم می­خواهیم که حرف بزند، یا باید از وبلاگ­نویسی دست بر داریم، یا این که فکری به حال "شکل" وبلاگ­مان بکنیم (و دقیقن شکل آن، چون می­خواهیم محتوای کارمان را معکوس یا خنثا نکند)؛ وگرنه، حرفی می­زنیم و در واقع حرفی نمی­زنیم.
مثال خودم را می­زنم. نوشته­ی من درباره­ی استاد دات مبتذل بود. البته که من در اصالت حرف­ام تردیدی نداشتم، ندارم. حرفی هم برای گفتن داشتم. با این همه نوشته­ی من هیچ حرفی نمی­زد. این که بنویسم باید برای شاگردان این استاد نگران بود، این هیچ حرفی برای گفتن ندارد. من اگر می­خواستم حرفی بزنم باید می­گفتم که چرا این استاد مفهوم فنی دال و مدلول را نمی­شناسد، تا بگویم به چه دلیل زبان­شناسی نمی­داند؛ باید می­گفتم چرا این جمله­یی که من از او نقل کردم از زبان یک آدم عامی مضحک است و از زبان یک استاد ارتباطات فاجعه؛ تا در نهایت انتقاد کنم، بگویم که این استاد "بی­سواد" است و بس.
نوشته­ی من مبتذل بود، چیزی بود در این حد که اگر دوستی نظرم را در این باره خواست در همان حد آشنایی ابتدایی و اتفاقی بگویم من راجع به استاد دات چه فکر می­کنم؛ بیش­تر از این­اش، برای جدا شدن از ابتذال­ این وضعیت، باید حرفی می­زدم که اتفاق­آفرین باشد، وگرنه صرف این که من یا دیگری راجع به فلان آدم یا فلان اثر چه احساسی داریم چه معنایی جز ابتذال دارد؟ کشاندن ابتذالات حوزه­ی خصوصی به حوزه­ی عمومی چه دردی را دوا خواهد کرد؟

۶
به عنوان یک وبلاگ­نویس، باید بپذیرم که وبلاگ یک دفترچه­ی خاطرات شخصی نیست، یک رسانه است، در حوزه­ی عمومی قرار می­گیرد، مشمول مقررات حقوقی و قانونی می­شود: من در قبال آن "مسئولیت" دارم. می­گویم مسئولیت، چون نمی­خواهم از واژه­ی به ابتذال کشیده شده­ی "اخلاق" حرف بزنم – هرچند دشوار بتوان این واقعیت را کتمان کرد که فرهنگی که بیش از همه درباره­ی اخلاق داد سخن داده احتمالن به بی­اخلاقی­های بزرگی دچار بوده: بودریار راست می­گوید: وقتی از چیزی این همه داد سخن می­دهیم یعنی که آن چیز پیشاپیش از میان ما پر کشیده و رفته!
مسئولیت­پذیری: این همان معیاری است که مرا ابتذال­ام جدا می­کند: مسئولیت­پذیری همان اخلاق اصالت است: من تنها آن­گاه که به ابتذال خود مسولانه می­اندیشم (آزادانه آن را انتخاب می­کنم) مبتذل نیستم. بنابراین، از دید من، مبتذل­ترین وبلاگ­نویس­ها بی­مسئولیت­ترین آن­های اند: از کسی که به بهانه­ی مخالفت با ابتذال یک بلاگر، "سردبیر: خودم"، از او "خردبیر: خودم" می­سازد چه مسئولیتی می­توان انتظار داشت؟ ابتذال از این آشکارتر؟ مبتذل از این مهوع­تر؟
به همین سادگی هم باید بفهمم که چرا آنارشیست­ متوهم و تنبلی (مثلن همان هودر) که سرسری­نویسی و دهن­دریدگی پیشه کرده تنها به یمن ایرانی بودن است که خود را از بازخواست و مواخذه معاف می­بیند. وگرنه، من می­توانم راجع به فلان آدم احمق عوضی هر نظری که می­خواهم داشته باشم، اما اگر نظرم را در رسانه­یی اینترنتی در معرض دید عموم قرار دادم باید احمق و عوضی بودن آن آدم را اثبات کنم، و با این همه هرقدرهم که او احمق و عوضی باشد اصلن نمی­توانم (اخلاق شخصی به کنار، اصلن "حق ندارم"، "قانون اجازه نمی­دهد") خواهر و مادرش را هم مستفیض کنم. فراتر از این، ورود به حوزه­ی عمومی پیشاپیش به معنی پذیرفتن این است که من دیگر در خانه­ی شخصی خودم نیستم که چاک دهن یا زیپ شلوارم را باز کنم و این به کسی مربوط نباشد؛ این­جا تابع قوانین حوزه­ی عمومی ام، و آزادانه­ترین عرصه­های عمومی هم به دلیل حفظ حقوق سایر انسان­ها مجال بی­حدوحصری برای هرزه­نگاری و هرزه­درایی را نمی­دهند. حوزه­ی عمومی قوانینی دارد و ... (این­جا است که بحث می­کشد به همان مقالاتی که درباره­ی سانسور نوشتم و، چون خاتمه­اش خوش نشد، به قول هدایت "وس­سلام"!)

۷
هرکسی شکلی برای بیان حرف­اش انتخاب می­کند. انتخاب من هرچه باشد دریدگی نیست. با این همه با دریده­ها هم مشکلی ندارم، تنها به یک شرط: راه را بر گفت­وگو نبندند. گفت­وگو: این هم از آن استعاراتی است که به یمن استعداد بی­نظیر ما ایرانی­ها برای ابتذال­آفرینی تنها طنینی مشمئزکننده از آن مانده. با این همه، من همچنان به آن اعتقاد دارم. از دید خودم، مهم­ترین "حرفی که در این وبلاگ زده­ام" همان مکالمه­های متنی (گاهی مودبانه، گاهی موذیانه) است که با مراد فرهادپور و امید مهرگان داشته­ام. دستاوردی اگر این وبلاگ­نویسی برای­ام داشته ایده گرفتن از حرف­های دیگران و احیانن گفتن حرفی در ادامه­ی ان­ها بوده. باز هم گفت­وگو.
چرا بر این استعاره این همه تاکید دارم؟ چون آن­چه ما را از خودکامگی ارتجاعی رها می­کند جز این نیست. در جواب صاحب "کتابچه"، که من شکی در اصالت و عمق آثارش ندارم، می­گویم تا یک سنت انتقادی بر اساس منطق مکالمه (گفت­وگویی هرقدر خشونت­بار و خصومت­آمیز) پدید نیاید، مدرن شدن یک رویا است. برهنه شدن دردی را دوا نمی­کند: لباسی پوشیده­ایم که اندام ناموزون­مان را پنهان نکرده: با عریانی هم اندام ما موزون نمی­شود. نکته این نیست که هیچ­کس از ناموزون بودن اندام خود خبر ندارد. در این که ما بیش از حد ضرور آلوده­ی ابتذال ایم، اغلب تاب انتقاد نداریم، مخالف­خوان ایم و صدای هر مخالفی را در نطفه خفه می­کنیم، و ...، در این همه هیچ شکی نیست. با این همه برهنگی چه دردی را دوا می­کند؟ برهنه هم نباشیم، می­دانیم زیر این دلق مرقع چیست. بر این تن بدقواره هر لباسی زار می­زند. نه، نیازی به عریان شدن نیست. هر لباسی که بر تن­مان هست باشد: باید این تن نحیف را پروار کنیم، این اندام نزار را پرورش دهیم، با هم دست­وپنجه نرم کنیم، با هم گفت­وگو کنیم (عریانی همان اسطوره­ی آزادی ابتدایی است، این که اگر از اکتسابات خود عریان شویم آزادی را باز خواهیم یافت. من این ایده را باور ندارم، صاحب کتابچه هم می­داند: آن لیبرتنی که رژیم اخلاق استبدادی فرانسه را به لرزه انداخت، در صف درازی ایستاده بود که از روسو تا روبسپیر را در بر می­گرفت، ولتری در این صف بود و حرف­اش این که "من با تو مخالف ام اما جان­ام را می­دهم تا تو آزاد باشي كه حرف­ات را بزنی").
به هر رو، بیایید قید این ایده­ی شاعرانه – عارفانه را بزنیم که احساسات ناب انسان­ها بازتاب بهترین آرمان­ها و انگیزه­ی متعالی­ترین، و احیانن مدرن­ترین، پیشرفت­ها است. با خشونت طبیعی احساسات­مان آزادی طبیعی را نخواهیم یافت، تنها اسیر طبیعت خواهیم ماند. با ایده­های رمانتیکی چون آن­ها که در "کتابچه" آمده شاید سرخورده شویم و شاید تروریست، هردو از نوع مدرن­اش، اما قطعن شهروندانی مدرن نخواهیم شد. اصلن چه کسی می­گوید باید گند و کثافت درون­مان را بی­پرده به نمایش بگذاریم. فضیلت مدرنیته این بود که بشر را وا داشت تا در برابر حقارت­ و کوتولگی خود بایستد نه این که آن را تهییج و تقدیس کند: تمدن بالنده­ی امروزی، فرهنگ مدرن روشنگری، از چنین سانسورهایی نشات گرفته (شکی در عظمت و اهمیت والایش­های فرویدی هست؟) حال، اگر توانستیم تعفن وجود خود را بپوشانیم و اندک­اندک از بین بریم کاری کرده­ایم، حرفی زده­ایم، وگرنه ملوث کردن هر متنی به قاذورات ذهنی خود کاری نیست، حرفی برای گفتن ندارد. گند درون خود را افشا کردن کار کودک و دیوانه است، کار بالغ و عاقل (انسان مدرن کانتی) نیست.
این­ همه ضرورتی سراسر اضطراری­تر می­یابد اگر ایرانی بودن خود را به خاطر بسپاریم. ایرانی، با فرهنگی سرشار از عقل­ستیزی و عرفان و شاعرانگی، فرهنگی که معیارها و موازین حوزه­ی خصوصی و ادبیات شخصی را به تمام حوزه­ی عمومی و اجتماع و سیاست تسری داده (هیچ­چیزش از هیچ­چیزش جدا نیست: ­همه­چیزش همه­چیزش است). من استیصال ایرانی خودم را می­بینم و اذعان می­کنم: آنارشیسم کودکانه و شاعرانه­ی هزارساله­ی ما در عرصه­ی سخن ادبی هم مضمحل شده، بسط دادن این منطق (منطق­ستیزی آن) به عرصه­های سخن سیاسی و اجتماعی چه دردی از ما دوا می­کند؟ تا ولتروار به نبرد گفتمانی با یک­دیگر نرویم، صد ساد شوریده و شاعرپیشه هم گره از کار فروبسته­ی ما نخواهد گشود.
ضرورت جدا کردن حوزه­ی عمومی و حوزه­ی خصوصی از یک­دیگر: من تا عمق وجودم به این ایده­ی رورتی باور دارم. پس، بسط دادن منطق ادبیات فرمالیستی به گفتمان عمومی سیاسی و اجتماعی از دید من چاره­ی کار نیست؛ بدتر، کار را خراب­تر هم می­کند. شطحیات شبه­هایدگری­یی از این دست که "زبان خانه­ی من است" و چه و چه نه نسبتی با ژرف­اندیشی­های فلسفه و ادبیات غربی دارد و نه دیگر به کار گفتمان عمومی ما می­آید.
بیایید رو راست باشیم: تاریخ ما پر بوده از این تفاخرها و تغافل­های شاعرانه، دوریش­مسلکی­های مزورانه، کلبی­مسلکی­های کودکانه، قلندرمآبی­های مجنونانه، که در لفاف خوارداشت خود در نخوتی ناپیدا فرو رفته؛ هیچ ملتی به­قدر ما خود را تحسین نکرده و صد البته در نقد خود کوتاهی نکرده. تا دل­مان بخواهد نشسته­ایم و شاعر و عارف در دامن مام میهن پرورده­ایم، تنها برای آن که با پای چوبین عقلا اندکی راه­پیمایی نکنیم. سیاست شاعرانه – عارفانه کارساز نیست – سیاست خاتمیستی تا چه اندازه کارآمد بود؟ همان سیاستی که به قول خود می­خواست "اراده­ی معطوف به عشق" را به­جای "اراده­ی معطوف به قدرت" بنشاند؟
دیدگاه­ام پسامدرنیستی است؟ زیاده مدرنیستی است؟ ارتجاعی است؟ عقب­مانده است؟ بی­شروشور است؟ افراطی است؟ باحال نیست؟ باشد – من استیصال ایرانی خودم را می­بینم.


مطالب مرتبط
بایگانی ماهانه
  ::   استفاده از مطالب این سایت با ذکر آدرس کامل مجاز است.