« نقد الاهيات کیهانی | صفحه‌ی اصلی | قرآن محمدی يا قرآن گنجی؟ »

یکشنبه ۱۰ آذر ۸۷::November 30, 2008

من، باراک حسین اوباما...

حمید دباشی
استاد کرسی ایران‌شناسی و ادبیات تطبیقی در دانشگاه کلمبیای نیویورک
www.hamiddabashi.com
ترجمه: هادی نیلی
hadinili@gmail.com
[این ترجمه به تایید حمید دباشی رسیده و با اجازه خود او منتشر می‌شود.]

روز سه‌شنبه ۴ نوامبر ۲۰۰۸، ساعت ۶:۵۷ صبح، اولین و تنها رأی در دوران اقامتم در آمریکا را برای باراک حسین اوباما به صندوق ریختم. در حوزه انتخابیه ۸۸ - جايي که من زندگي مي‌کنم - مامور آفريقايي‌آمريکايي‌ گواهي‌نامه رانندگي‌ام را گرفته بود و در فهرست ثبت‌نامی‌ها دنبال اسمم مي‌گشت. همکارش، زنی جوان و کره‌اي-آمريکايي، با لبخند گفت «شما دومين نفری هستيد که رأي مي‌دهد!».

يک آفريقايي‌آمريکايي ديگر، باجه رأي را نشانم داد و مطمئن شد ‌که پرده پلاستيکي سياه پشت سرم درست بسته شده است. از نزديک و به‌شخصه به آن ماشين بزرگ نگاه کردم. بار اولی بود که آن را می‌دیدم. اين دستگاه کهنه ارج‌مند دموکراتیک، لب‌ريز از خاطرات تاريخي‌ای که ميان قطعات درهم‌پيچيده‌اش پنهان شده، حالا مثل غولي سال‌خورده ‌روبه‌رويم ایستاده بود، و پيش‌بيني‌های مرددی درباره آن روز زيباي پاييزي لابه‌لای چرخ‌هايش داشت.

می‌گویند اين آخرين‌باري است که در نيويورک از اين دستگاه‌هاي قديمي استفاده می‌شود. من اما بلد نبودم چه‌طور ازش استفاده کنم. آیا کسي در نوامبر 1952- وقتی من فقط يک سالم بود - با اين دستگاه به دوايت آيزنهاور رأی داده؟ یعنی او می‌دانسته رئیس‌جمهوری که دارد انتخاب می‌کند چندماه بعد [در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲] اين امکان را از من خواهد گرفت که در جواني‌ام در ایران با يکي از اين ماشين‌هاي رأي‌گيري روبه‌رو شوم و طرز کارشان را ياد بگيرم؟!

سرم را برگرداندم و از لاي آن پرده پلاستيکي از افسري که پشتش ايستاده بود پرسيدم که اين دستگاه چه‌طور کار مي‌کند. خیره نگاه کرد و گفت که دستورالعمل‌اش سمت چپم هست؛ «لطفا آن را بخوانيد!». همین کار را کردم. اول بايد پرده پشت‌سرم را می‌کشیدم. بعد اهرم قرمز را به منتها اليه سمت راست می‌چرخاندم. اين کار را هم کردم. يک اطمينان‌خاطر مکانيکي‌اي در اين حرکت بود. دريچه گزينه‌ها با اسم‌هايي غريبه و آشنا مقابلم باز شد. دستورالعمل مي‌گفت: سپس روي تابلوي مقابل خود، انتخاب‌تان را علامت بزنید. اين کار را هم کردم: دکمه سياه کوچک را مقابل نام باراک اوباما («حسين»اش از قلم افتاده بود) چرخاندم؛ درست بالاي نام جو بايدن به عنوان معاون‌اش، و فهرست کامل دموکرات‌هاي ديگري که در انتخابات بودند. بعد از همه اين‌ انتخاب‌ها، مطمئن شدم که آن ايکس سياه پررنگ (درست شبيه نام خانوادگي مالکوم) جلوی اسم باراک اوباما و جو بايدن و همه آن دموکرات‌هاي ديگر قرار گرفته است. حالا بايد آن اهرم قرمز را به منتها اليه سمت چپ، يعني سر جاي اولش، برمي‌گرداندم. دستورالعمل این طور مي‌گفت و من هم همان کار را کردم. دستگاه صدايی داد که یعنی «تمام». انتخاب من ثبت شده بود. من به باراک («حسین» از قلم افتاده) اوباما رأي داده بودم.

آن سه‌شنبه سرنوشت‌ساز برای نیویورک، روزی دراز و پرماجرا بود. همه جا را صدای «تاریخ» پرکرده بود. بچه‌ها بیش از همه به چشم می‌آمدند - بزرگ‌ترها آورده بودندشان تا در صفوف رأي و جلوي پوسترهاي تبليغاتي عکسی برای آیندگان بردارند. مردم با دیدن طول صف برنامه روزانه‌شان را از نو تنظیم مي‌کردند، شب را با دوستانی قرار می‌گذاشتند تا دور هم جمع شوند، از رستوان کوچک چینی غذای آماده بگیرند، زل بزنند به صفحه تلويزيونی که آرای الکتورال را نشان می‌داد، و منتظر نتيجه پنسيلوانيا، اوهايو، و فلوريدا بمانند - ايالت‌هايی که معلوم نبود رأي‌شان به نفع چه کسي می‌چرخد - و بعد درست رأس ساعت ۱۱ شب به وقت شرقی آمريکا  بود که تصویر وولف بليتزر در سي‌ان‌ان و کيت اولبرمن در ام‌اس‌ان‌بي‌سي، کهکشانی شد و باراک اوباما را به عنوان رییس‌جمهور منتخب اعلام کردند.

از پنجره آپارتمان‌مان در محوطه دانشگاه کلمبیا در شمال‌غرب منهتن، می‌توانستیم صدای انفجار فریادهای سرخوشانه و بی‌اختیاری را بشنویم که اولش به زمزمه می‌مانست و آرام‌آرام بالا گرفت اما دنباله داشت؛ درست مثل موومان «بولرو»ی راول (۱۹۲۸) که آن‌طور آهسته شروع می‌کند به اوج‌ می‌گیرد. شادی آهنگین از هارلم شروع شد، به شمال و شرق ما کشیده شد، و به‌آهستگی سرتاسر شهر را تا جنوب و غربش در بر گرفت. فریادهای شاد مردم عادی مثل فلوت‌، کلارینت‌، باسون، آبوا، ترومپت، ساکسیفون، شیپور، و ترومبون انسانی در این ارکستراسیون سمفونیک، سرور بالبداهه‌ای می‌نواختند. در فضای آن شب می‌شد حضور الا فیتزجرالد، ماهلیا جکسون، بیلی هالیدی، و لوییس آرمسترانگ را حس کرد.

 از هارلم تا میدان تایم، پر بود از جوانانی که به خیابان‌ها ریخته بودند و خودروهایی که بوق می‌کشیدند. خلوت خانه‌هاشان و عزلت اتاق‌های نشیمن‌شان هیچ گنجایش آن انفجار شادی را در خود نداشت. در بیش از 30 سالی که در این کشور زندگی کرده‌ام، هرگز چیزی شبیه این ندیده بودم: فوران آنی این شادی حساب‌نشده و چنین جوششی از لذت نشئه‌آور؛ صرفا به خاطر زنده‌بودن و دیدن این طلوع تجدید پیمان انسان با تاریخ.
روز بلندی بود برای آدم‌های عادی؛ آن هم پس از شمار طولانی‌تری از سال‌ها و دهه‌ها و پس از مصیبتی به نام «جورج دبلیو بوش». ولی چه منظره خجسته‌ای بود برای جهان که بالاخره می‌توانست آهی از سر آسودگی بکشد، تا از این کابوس چشم باز کند، و روشنایی را ببیند؛ ببیند که خیر، قابل‌تحقق است! برای همه ما - مایی که آن اطراف بودیم، آن لحظه را آن‌جا بودیم، این گذار را می‌دیدیم، و (در دل‌پذیر‌ترین رویاهای‌مان، اگر نه در لعنتی‌‌ترین توهمات دوزخی‌مان) خیال می‌کردیم آمریکا می‌تواند چیزی جز این باشد که هست - آن لحظه، لحظه‌ای آرامش‌بخش بود؛ یک تغییر ناگهانی در آن‌چه پیش ِ رو است و چشم‌اندازی از امید.

حتی اگر اوباما نتواند هیچ از آن‌چه قول داده را عملی کند، چیزی از آن شب کم نمی‌شود. آن یک شب، او به ابدیت تعلق داشت؛ به میراث آن کشتی‌ها که برده‌های آفریقایی را به ساحل‌های آمریکا آوردند، به میلیون‌ها آفریقایی-آمریکایی که شأن خود را بالاتر از تن‌دادن به نژادپرستی دانستند، مبارزه‌شان را ادامه دادند، و با تعصبی سبوعانه روبه‌رو شدند، اما باز به انتظار پیروزی خود صبر کردند. تلویزیون جسی جکسون، مبارز سال‌خورده جنبش حقوق مدنی آمریکا، را نشان می‌داد که داشت در مقابل میلیون‌ها تن دیگر اشک می‌ریخت. همه جهان او را تماشا می‌کردند؛ اشک‌های او و اشک‌های آفریقایی-آمریکایی‌ها را، جوان و پیر، که رنج‌های پدران و مادران خود را به یاد می‌آوردند، اسارت آنان، گذشته‌شان... و اینک چنین لحظه آرامش‌بخشی! چه افتخاری بالاتر از این‌که زنده باشی و جزیی از این لحظه. که چنین لحظه‌ای را شاهد باشی، و برایش رأی‌ای خاموش و ناچیز داده باشی!

آن شب از آن مالکوم ایکس بود، از آن دو بویز،  مارتین لوتر کینگ،  بروکر تی. واشنگتن،  فردریک داگلاس،  هریت تـِبمن، میلس دیویس، جیمز بالدوین، ریچارد رایت، زورا نیل هرستون، رالف الیسون، تونی موریسون، مایا آنجلو؛ و از آن هر روح مبارزی که در برابر جور نژادپرستی سفیدها ایستاد، به ظلمْ نه گفت، و از شأن این مردم به نمایندگی از شأن تمامی بشریت دفاع کرد؛ فقط به این خاطر که عمرش به دیدن طلوع آن روز قد بدهد.

این نسل جدید، چیزهای زیادی دارد که دوباره درباره‌شان فکر کند و حتی در پی تصحیح‌شان بیفتد؛ از فروپاشی اقتصادی آمریکا تحت لوای سرمایه‌داری درنده‌‌ای که میلتون فریدمن  تجویز کرد، تا امپریالیسم نومحافظه‌کاری که دولت بوش منادی‌اش شد. به این معنا، پیروزی باراک اوباما فرصتی تاریخی برای آمریکایی‌هاست تا کشورشان را نجات دهند و در پی آن باشند که آمریکا را در مسیری منصفانه‌تر و شایسته‌تر قرار دهند؛ هم در بُعد داخلی و هم در بُعد جهانی. اما آیا اوباما موفق می‌شود؟ آیا او صرفا چهره‌ای تازه برای امپریالیسم آمریکایی است، یا این‌که چالش تاریخی بازگرداندن کشورش به مسیر انسانیت را می‌بیند و مسئولیت‌های خود را به عهده می‌گیرد و وظایفش را محقق می‌کند؟ هیچ‌کس نمی‌تواند به این پرسش‌ها پاسخ دهد. و البته آن‌ها را تنها زمانی می‌توان پرسید که این آزادی آرامش‌بخش آفریقایی-آمریکایی‌ها و به‌حاصل‌نشستن استقامت آنان و خواست‌‌شان برای احقاق آزادی خود و جست‌وجوی‌شان در پی خوش‌بختی را جشن گرفته باشیم.

باراک اوباما، به عنوان یک سمبل رهایی‌بخش، از باراک اوبامای سیاست‌مدار جلوتر حرکت می‌کند. او هرگز نمی‌تواند به آن‌چه خود از مهار رهانده، برسد. در این یک سال انتخاباتی، پیش‌تر دوبار علیه موضع اوباما بر سر فلسطین نوشته‌ام. هردوی این موقعیت‌ها برای من دل‌آزار بودند؛ چون داشتم به مظهر چیزی حمله می‌کردم که در کشور متبوعم و جایی که فرزندانم به‌اش می‌گویند وطن، عزیزترین می‌دارم. من به اوباما نگاه می‌کنم و مالکوم ایکس را می‌بینم؛ زنده‌شده، تهذیب‌شده، با متانت و خیراندیشی‌ای در جانش که خود آن قهرمان همه عمرم هیچ‌گاه نتوانست داشته باشد. به اوباما نگاه می‌کنم و دو بویز را می‌بینم؛ بازگشته برای این‌که آموزه‌های جهان‌شمول خیرخواهانه خود  و آن تازیانه هوشیاری نقادانه‌اش را به نواده آفریقایی خود عاریه دهد. هم ما و هم خود باراک اوباما یادمان هست که او «باید» چه چیز را نمایندگی کند؛ حتی اگر نتواند.

رأی‌ای که من به اوباما دادم، درسی از تواضع برایم داشت؛ در دنیایی از ازدحام واقعیت‌های خشن، دنیایی که همواره این خطر هست که قضاوت‌های تیز، ره به بی‌کنشی افلیج‌گونه ببرد. اکتبر [مهرماه] بود که یک لیبرال برجسته آمریکایی در سخن‌رانی‌اش در کنفرانسی در «مرکز فلسطین» واشنگتن دی‌سی، که من هم در آن سخن‌رانی داشتم، گفت: «من به اوباما رأی نمی‌دهم. به رالف نیدر رأی می‌دهم». او به‌درستی گفت که مشاور ارشد اوباما در امور خاورمیانه، دنیس راس است و راس یکی از آدم‌های آیپک [AIPAC - یکی از اصلی‌ترین لابی‌های اسرائیلی در آمریکا] است و همچنین یکی از بنیان‌گذاران «انستیتوی واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک».

معلوم است که می‌توان پرسید: «چه چیز تازه‌ای در اوباما هست»؟! ولی دیگر حنای این‌جور نئولیبرالیسم (که در این کشور به عنوان «چپ» شناخته می‌شود) برای من رنگی ندارد. این‌ها همان‌هایی هستند که معتقدند حمله ایالات‌متحده به افغانستان، جنگی موجه بود. در سال ۲۰۰۴، رأی آنان به رالف نیدر به معنای رأی به جورج دبلیو بوش بود، و در سال ۲۰۰۰ نیز به بهای رییس‌جمهورنشدن ال گور تمام شد. البته این اصلا به معنای زیرسوال‌بردن انگیزه رالف نیدر برای نامزدشدن نیست. او عمری است که در این کشور، صدای خِرَد و پاکی بوده و دقیقا به همین خاطر، بختش برای ریاست‌جمهوری بر این کشور، کمتر از بخت باقی‌ماندن یک گلوله برف در  آتش جهنم است. از زمان ریاست‌جمهوری رونالد ریگان در دهه ۸۰ میلادی، محوریت سیاست در آمریکا چنان به راست غلتیده که نسل‌ها طول می‌کشد تا به هر تعادلی که فکرش را بکنید، برسد! زمانه خلوص‌نیت و سیاسی‌کارنبودن، مدت‌هاست که سپری شده است.

سخن‌رانی اوباما در آیپک (AIPAC) یکی از  ننگ‌های فراوان بر چهره او و کارزار تبلیغاتی‌اش است. تبری‌جستن او از پیشوای همه عمرش، ارمیا رایت، حتی از آن هم بدتر  بود. بدتر از آن، سخن‌رانی او در روز پدر بود که جانب نژادپرستانه‌ترین انگ‌ها درباره مردان سیاه‌پوست را گرفت؛ همان انگی که آنان را پدرانی وظیفه‌نشناس در قبال فرزندانی می‌داند که مادران‌ به‌تنهایی بزرگ می‌کنند. ولی چه می‌توان کرد با جیغ سرخوشانه دختری نوجوان در هارلم [محله‌ای محقر در نیویورک که به ساکنان سیاه‌پوست‌اش شناخته می‌شود] و پشت‌بندش اشک‌های دخترک؛ وقتی معلوم می‌شود اوباما رییس‌جمهور آمریکا است، جز آن‌که همواره و بی‌امان بتوان آن دخترک (و نه اوباما) را واداشت که رنج و مصیبت خواهران و برادران افغان، عراقی، فلسطینی، یا لبنانی خود را ببیند و با آنان هم‌دردی کند؟!

چیزهای بیشتری درباره اوباما هست که ننگی بر کارزار تبلیغاتی او می‌مانند. مهم‌ترین‌اش، خوش‌رقصی او برای به‌دست‌آوردن آن به‌اصطلاح «رای یهودی‌ها» بود. به‌تکرار گفته‌ام که درک اخلاقی اوباما وقتی به فلسطین برسد، کم می‌آورد. اما سوی دیگر این معادله، این است که  هیچ کاری که او برای به‌دست‌آوردن رای صهیونیست‌های آمریکایی انجام داده،  آن‌ها را راضی نکرده است. آن‌ها به‌سادگی خودشان را در اردوگاه‌های هر دو طرف جا داده‌اند: جو لیبرمن - مامور کبیر اسرائیل - در اردوگاه مک‌کین حاضر است، و دنیس راس هم در اردوگاه اوباما. این‌طوری هرکس که رییس‌جمهور آمریکا شود، مک‌کین یا اوباما، به‌هرحال آیپک در کاخ‌سفید هست.

ولی کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند. وقتی اوباما به فلوریدا رفته بود تا باز هم رأی‌دهنده‌ها را متقاعد کند که واقعا به نفع اسرائیل کار خواهد کرد، به او در یک کنیسه گفتند که فقط به شرطی به او رأی خواهند داد که «اسمش را به باری تغییر دهد». اوباما باز هم تلاش کرد با عوض‌کردن ریشه اسم کوچکش به یک ریشه عبری، قضیه را لاپوشانی کند. باراک از ریشه عربی «ب‌رک» است؛ به معنای مبارک. او به اعضای کنیسه اطمینان‌خاطر داد که: «فکر کنم مردم نباید نگران این اسم باشند. چون برداشت من این است که این اسم در عبری در واقع به معنای صاعقه است. خود شما هم یک نخست‌وزیر با نام باراک در اسرائیل داشته‌اید! به نظرم اسم من باید تا حدی برای حضار در این کنیسه آشنا باشد.»

میلیون‌ها یهودی جوان و مترقی بین حامیان اوباما بودند که چنین رفتار نژادپرستانه‌ای به نام آنان، حسابی به زحمت‌شان انداخته است. آنان کلی توجیه ارائه می‌کنند که چرا اوباما آن‌طور عمل کرده‌است. ولی هیچ توجیهی مثل این توجیه، دور از واقعیت نیست که در این باشکوه‌ترین لحظه تاریخ آمریکا، قرار است متعصب‌های حامی اسرائیل این لحظه را با کوته‌نظری کذب‌آلود خود پیوند بزنند و آن را تا سطح خود پایین بیاورند؛ آن هم درست زمانی که روح آمریکا میل دارد آن را بالا ببرد! این است که آن یهودی متعصب در کنیسه می‌گوید اگر رأی مرا می‌خواهی، اسمت را بگذار باری! باراک حسین اوباما اسمش را به باری تغییر نداد و با این حال به عنوان رییس‌جمهور آینده ایالات‌متحده انتخاب شد. پس اعضای آن کنیسه در فلوریدا چه شدند؟ باراک حسین اوباما، فلوریدا را برد؛ آن هم نه با تفاوتی اندک. این پیروزی‌اش به خاطر فعالیت‌های قهرمانانه و ستودنی نسل‌هایی جوان از یهودیان مترقی بود.

در تحلیل نهایی، من  به خاطر همه آن دلایل  به اوباما رأی دادم؛ دلایلی که در یک رقابت تبلیغاتی فرسایشی، وارونه شدند و گاه به دلایلی تبدیل شدند که به خاطرشان به او رأی ندهند. من به اوباما رأی دادم چون خشم نجیب مالکوم ایکس با متانت در دو کتاب او («بی‌باکی امید» و «رویاهایی از پدرم») طنین انداخته بود. با وجودی که او به‌سختی تلاش می‌کند آهنگ صدا و انگاره‌های سخنان مالکوم ایکس را پنهان کند، اما همچنان می‌توانیم صدای انقلاب مسلمانان را بشنویم که از پس ِ سلوک نجیبانه و دوست‌داشتنی اوباما خود را نشان می‌دهد.

به اوباما رأی دادم به خاطر آن دو دهه طولانی و تاثیرگذار که او از آوای پیامبرانه ارمیا رایت بهره برد؛ الاهی‌دان رهایی‌بخشی که عنوان کتاب اوباما - «بی‌باکی امید» - وام‌دار اوست و اوباما را با آوای اخلاقی ماندگار یک ملت موعظه کرده است. به اوباما رأی دادم به خاطر شهامتی که او زمانی داشت تا از بیل آیرز یاری بگیرد؛ صدای مبارز جنبش حقوق مدنی - همان که جان مک‌کین و سارا پیلین، او را یک «تروریست وطنی» خواندند. اگر بیل آیرز زمانی چیزی در اوباما دیده که ارزش رفاقت داشته، پس لابد زمانی چیز خوبی در اوباما بوده است.

به اوباما رأی دادم چون او زمانی با رشید خالدی رفاقت داشته و به واسطه او با ادوارد سعید بر سر یک میز نشسته و  طنین اعتراض به آواره‌کردن فلسطینیان - به شیوه‌ای که تنها ادوارد سعید می‌توانست ادایش کند - باید هنوز در گوش‌های او باشد. شاید اوباما این‌ها را مصلحتی برمی‌شمرد تا به جای یاری آن صداها و آن بینش‌‌ها، مزدورهای آیپک (AIPAC) را داشته باشد که اکنون گرد او را گرفته‌اند و سیاست‌خارجی او را در حوزه منافع خود برایش تعریف می‌کنند. ولی وقتی او با دنیس راس و دیگر ماموران آیپک (AIPAC) در کاخ سفید بنشیند تا درباره فلسطین، لبنان، عراق، ایران، یا افغانستان تصمیم بگیرد، من صرفا می‌توانم امیدوار باشم و تصور کنم که نفس ِ گذشتگان او - از مالکوم ایکس گرفته تا ارمیا رایت تا بیل آیرز و ادوارد سعید - در او نجابت و شهامت باقی گذاشته باشد؛ ولو ذره‌ای.

مثل میلیون‌ها آمریکایی بی‌زبان، من قدرتی ندارم تا اوباما را به کنیسه احضار کنم (یا به کلیسا یا مسجدی ) و این وقاحت را داشته باشم که به او بگویم در صورتی به او رای می‌دهم که نام خود را از باراک به نامی دیگری تغییر دهد که به ذائقه من خوش‌تر می‌آید. اگر اسم او جورج دبلیو بوش هم بود و همین جسارت امیدواربودن را داشت، من باز هم به او رای می‌دادم. همه آن‌چه من داشتم، یک رای بود؛ و مثل میلیون‌ها آدم عادی دیگر شهرم، آن یک رای را هم برای او به صندوق ریختم. به او رای دادم چون وجدان ناخودآگاه نامیرای آمریکایی‌ها، در طول عمرْ همراه او بوده است. اگر او در مطالعات و نوشته‌هایش و در فعالیت‌های اجتماعی و الهامات سیاسی‌اش، همراهی بهترین و نجیب‌ترین و دلیرترین‌هایی را داشته که این کشور می‌توانسته عرضه کند - از مالکوم ایکس گرفته تا ارمیا رایت و از بیل آیرز تا ادوارد سعید - پس لابد آنان نیز در او چیز باارزشی دیده بوده‌اند. اگر اوباما در پی همراهی آنان بوده و آنان نیز او را لایق خود می‌دانسته‌اند، پس بیش از رای من ارزش داشته است.

آیا اوباما چهره تازه‌ای برای امپریالیسم آمریکایی است، یا آمریکا را به مهار انسانیت در می‌آورد؟ برای پاسخ‌دادن، خیلی زود است. ولی همین‌حالا هم در روزهای پس از انتخاب‌شدن اوباما، دو نشانه بدشگون دیده شده است. اولی، انتصاب راحم اسرائیل امانوئل بوده؛ یک شهروند اسرائیلی و کهنه‌سرباز ارتش اسرائیل، کسی که موضعش درباره فلسطین و عراق حتی نسبت به موضع جورج دبلیو بوش نیز دست‌راستی حساب می‌شود، کسی که پدرش در روزهای «نکبت» فلسطینیان، عضو نیروهای بدنام ایرگون ِ مناخیم بگین بوده است. نشانه بدشگون دوم، همین اندازه مشکل‌ساز است. بیشتر آفریقایی-آمریکایی‌هایی که در کالیفرنیا به اوباما رای دادند، به قانون پیشنهادی شماره 8 نیز رای دادند که بر اساس آن، اجرای آزادی‌های مدنی هم‌جنس‌گرایان و ثبت ازدواج آنان ناممکن می‌شود.

به بیان دیگر، همان رای‌دهنده‌هایی که هم‌دلانه این لحظه آرامش‌بخش رییس‌جمهورشدن اولین آفریقایی-آمریکایی را ساختند، اساسی‌ترین حقوق بشری و آزادی‌های مدنی غیرقابل‌مصادره هم‌جنس‌گراهای کالیفرنیا را انکار کردند. شاید کسی فکر کند این‌جور مسائل، جزئی و پیش‌پاافتاده‌اند و در مقیاس بزرگ مسائلی که وجود دارند، طبیعی هستند. ولی این‌طور نیست. درست همان‌طور که معضل افغانستان، عراق، فلسطینیان، و لبنانی‌ها، برای سیاست‌خارجی آمریکا موضوعیت دارد و مسئله آن است، حقوق بشری هم‌جنس‌گراها هم در تامین آزادی‌های مدنی آمریکاییان اهمیت دارد.

خاخام مایکل لرنر هم به رابطه دیگری بین انتصاب راحم امانوئل و پیام افسرده‌کننده‌ای اشاره کرده که این انتصاب برای فعالان ضد جنگ و فعالان مسائل داخلی دارد. خاخام لرنر هشدار می‌دهد: «این فقط برای نیروهای صلح‌طلب و آشتی‌طلب ناخوش‌آیند نیست که راحم امانوئل در کاخ‌سفید کنترل‌شان می‌کند و تصمیم می‌گیرد چه کسی با رییس‌جمهور صحبت کند. امانوئل مطمئنا اوباما را از همه واعظان مترقی و آن‌هایی از ما که خودمان را چپ مذهبی می‌نامیم، دور نگه می‌دارد. این یعنی التزام ما به پوشش درمانی تک‌والدی‌ها، مالیات کربنی برای حافظت از محیط‌زیست، و یک راه‌برد امنیت ملی مبتنی بر خیرخواهی که یک طرح کلان جهانی را به کار ببندد، در کاخ سفید به سد امانوئل برمی‌خورد.»

حتی اگر چنین باشد، در این موقعیت تاریخی، هرچند با لبی خندان و چشمی گریان، پیش از هرچیز باید این انتخابات نجات‌دهنده را جشن بگیریم و این شادی را با هیچ دودلی خام و ناروایی، منغص نکنیم. این لحظه به آفریقایی-آمریکایی‌ها تعلق دارد و به نسل‌ها و قرن‌ها رنج و مشقتی که آنان تاب آورده‌اند. این جشن با درک روشنی از این واقعیت همراه است که تبعیض مبتنی بر رنگ پوست، دیگر مشکل قرن بیست و یکم نیست.
هر نگرانی‌ای در این لحظه، باید در حد گمانه‌زنی‌هایی تئوریک در انتظار ماه‌ها و سال‌هایی باقی بماند که متعاقب روز سرنوشت‌ساز سه‌شنبه ۲۰ ژانویه ۲۰۰۹ می‌آیند؛ روزی که یک آفریقایی‌آمریکایی کاریزماتیک منحصربه‌فرد، روی آن پله‌های تاریخ‌ساز کنگره ایالات‌متحده می‌ایستد، دستش را روی کتاب‌مقدس می‌گذارد، و با آوایی که از مالکوم ایکس آموخته، برای ریاست‌جمهوری‌اش سوگند می‌خورد: «من، باراک حسین اوباما، رسما سوگند می‌خورم...»

در کنار میلیون‌ها آمریکایی عادی، نجیب، دلیر، و امیدوار که به او رای داده‌اند و این لحظه را ممکن کرده‌اند، جهان به همه دلایل باید به این لحظه بپیوندد و به نجابت مغرورانه این صدا گوش کند. جهان او را در قبال آن صدا - صدای مالکوم ایکس - مسئول می‌داند؛ حتی بیش از آن سوگند رسمی.

مطالب مرتبط

پاسخ سروش به سخنان زيبا کلام

ماهيت دولت مدرن

ضرورت رأى به هاشمى رفسنجانى

هر که با ما نيست بر ماست

گزارش ميزگرد نهمین انتخابات رياست جمهوری در کانون توحيد

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4738

Free counter and web stats