پيام يزدانجو
۱
بحثی دربارهی "ابتذال" به راه افتاده؛ موافقان و مخالفانی هم دارد. من هم به نوبهی خود به این "ابتذال" میاندیشم. با این همه شک دارم آنچه من "ابتذال" میخوانم چندان اشتراکی با مفهوم آن نزد موافقان و مخالفان داشته باشد. من "ابتذال" را در برابر "ادب" نمیگذارم. از دید من، ادب هم اغلب میتواند بهسخیفترین وجهی مبتذل باشد. چرا؟ چون من ابتذال را نه شکل بل محتوا میدانم (گیرم که شکلی باشد که اکنون محتوا شده): ابتذال از دید من تکرار محتوایی تکراری است، یعنی انحطاط؛ همان کلیشه که بارت آن را "دوکسا" مینامد – آنچه من، در برابر "پارادوکسا" (ناسازه)، همسازه میخوانم: همسازه؟ "آنچه وقتی اتفاق میافتد چنان است که گویی هیچ اتفاقی نیافتاده": ادب نقطهی مقابل ابتذال نیست (ادب تلویزیونی هم اغلب به اندازهی دریدگی وبلاگی مبتذل است). من ابتذال را، نه در برابر ادب که، در برابر "اصالت" میگذارم؛ اصالت نه به آن معنا که انتخاب و عملکرد ما اولین در نوع خود باشد، اصالت انتخاب و عملکردی بیسابقه نیست: از اصالتی اگزیستانسیالیستی حرف میزنم، چنان که سارتر میگفت، مبتنی بر "آزادی" و "اندیشگی"، صرف نظر از این که حاصلاش متفاوت باشد یا مشابه با سایر حاصلها.
ابتذال "ناآزادی" و "بیاندیشگی" است، انحطاطی است عاری از اصالت. با این حال، از همین رو، حتا اصیلترین انتخابها هم ممکن است مبتذل باشند. شکی نیست: ما گریزی از ابتذال نداریم (گفتار و کردار روزمرهی خود را مرور کنیم: بخش بزرگی از زندگی ما در ابتذال میگذرد – تکراری بیاصالت، از سر اسارت در عادات و نه با آزادی در اندیشگی). اما آگاهی از ابتذال یک چیز است و اصرار بر عرضهی ابتذال در لفاف اصالت چیزی دیگر. خیلی ساده، اصلن دلیلی ندارد ابتذال انسانی خود را جار بزنیم – اما میزنیم و به نام اصالت هم میزنیم و اینگونه است که چیزی طبیعی – همسازهیی که شرط زندگی است – به چیزی مهوع بدل میشود.
۲
من مجادلات "سیبستان" با "سیبیلطلا" و "فرنگوپولیس" را دنبال نکردهام؛ با سابقهی بحث آنها هم آشنایی ندارم ("سیبستان" به کنار، "سیبیلطلا" را اصلن نمیشناسم و "فرنگوپولیس" را هم در همین حد که زمانی "تقیه" را "تکیه" خوانده بود و اصرارش بر این بیسوادی هم مایهی مزاح اهالی وبلاگستان). یکی دو نوشتهی اخیر هر کدام را در این باره خواندم و باز هم چیز چندانی دستگیرم نشد. بنابراین بحثی در این باره ندارم. اما بحث حسین درخشان با اغلب واکنشهایاش را، به دلایل شخصی، دنبال کردهام. از او هم البته چیز چندانی نخواندهام. اولین نوشتهیی از او که بهدقت خواندم همین انتقاد ("بیادبانه"، "زننده"، "زشت"، یا هرچه دیگر) او از یونس شکرخواه ("استاد دات") بود.
بر دو نکته تاکید دارم. اول این که بحث وبلاگستان دقیقن به این دلیل شروع شد که حسین درخشان آن را شروع کرده بود. موضوع انتقاد او به کنار؛ من هم چندی پیش نظری انتقادآمیز، با لحنی به همان اندازه بیادبانه در مورد استاد دات داده بودم. (متن من هم به همان اندازه کوتاه و نابسنده و از دید خودم قطعن "شخصی" و از دید دیگران احتمالن "غیرمسئولانه" بود – بعدن به این نکته باز میگردم.) چرا بحثی آن زمان آغاز نشد؟ چون من هودر نبودم و "متن" مهم نبود، "مولف" مهم بود (نگاه اغلب وبلاگیون همچنان بهطرز مضحکی مولفمحور است نه متنمحور). جز جناب دات که شخصن در نوشتهیی جوابکی داد (گو این که من اصلن به قصد دریافت جوابی از او ننوشته بودم)، کوچکترین واکنشی ندیدم و این دو دلیل بیشتر نداشت، من آنقدر منفور نبودم که این بهانهیی برای تسویه حسابهای شخصی با من باشد، و دیگر آن که استاد دات آنقدر محبوب بود که کسی برای انتقاد از "سواد" او تره هم خرد نکند. من تلویحن استاد دات را به "بیسوادی" متهم کردم و هودر اتهامی اخلاقی – سیاسی به او زد. برای دوستان و دانشجویان او کدام اتهام باید مهمتر میبود؟ (آشنایانی داشتم که از قضا فهمیدم شاگرد این استاد هم بوده یا هستند و هیچکدام کمترین کنجکاوی یا علاقهیی به کسب اطلاع از دلایل من نشان ندادند – همانها که البته خشمگینانهترین واکنشها را به هودر نشان دادند.) این تعصبات تکراری، این فقدان روحیهی انتقادی از دید من نام دیگرش همان "ابتذال" است.
دوم این که، در میان این هیاهو اصل سوال (بیادبانه، بیشرمانه، احمقانه، یا هر – انهی دیگر) درخشان گم شد. نمیگویم تمام واکنشها، اما تکتک واکنشهایی که من مشاهده کردم تقریبن هیچ ربطی به سوال هودر نداشت. بالاخره او پرسشی پیش کشیده بود و انتظار پاسخی میرفت: زبان او مبتذل بود؟ باشد، از دید من واکنشها به ابتذال او از هر ابتذالی مبتذلتر بود: زنده باد استاد! ... استاد همهی ما است! اگر نبود روزنامهنگاری ما به این اوج و اعتلا نرسیده بود! و چه و چه! از این مبتذلتر؟ بگذریم از این که زبان بعضی از واکنشگران بهمراتب دریدهتر و وقیحانهتر بود – طرفه آن که، وقتی طرف بحثشان آدابدانی چون صاحب "کتابچه" شد یکباره پوستین عوض کردند و بیادبی و بیحرمتی به او را از حد گذراندند.
۳
هودر با همهی دریدگیاش حرفی زده بود، حرفی که اتفاقن میشد مدتهای دیدی دربارهاش حرف زد: بنا به تعریف من نوشتهی او هر چیزی ممکن بود باشد الا این که مبتذل بوده باشد. مبتذل از دید من همهی آن واکنشهای مودبانه یا بیادبانهیی بود (گفتم که، ادب خلافآمد ابتذال نیست) که هیچ حرفی برای گفتن نداشت، گفتن یا نگفتناش هیچ فرقی نمیکرد: بارت را به خاطر بیاورید: همسازه: بود و نبودش هیچ اتفاقی نیست: گلشیری اخلاق جالبی داشت. مینشستی و صحبت میکردی. دری وری میگفتی، تا دلات میخواست آسمان و ریسمان میبافتی، و او هم بردبارانه گوش میکرد. تمام که میشد، میگفت: خب تو الان بیست دقیقه صوت صادر کردی؛ حالا دو دقیقه حرف بزن! ابتذال یعنی این که حرفی برای گفتن نداریم. حرفمان ارزش حرف زدن ندارد. حرف زدن نیست، صوت صادر کردن است.
ابتذال شکل نیست، محتوا است: فحاشی و دریدگی همان اندازه صوت صادر کردن است که لفاظی از سر ادب. فخر فروختن به دریدگی همان اندازه بیمعنا است که مباهات کردن به عفت کلام. شکل سخن ما، با همهی اهمیت و ارزشاش، امری شخصی است، بستگی به راهبردی دارد که برای اندیشیدن به، و عرضهی، ایدهی خود انتخاب میکنیم. گیرم که تمام حرف ما تجلیاش تنها در همین شکل باشد؛ بسیار خوب، هرکاری که میکنیم بکنیم، به هر شکلی که میخواهیم حرف بزنیم، با این حال "حرف بزنیم". (زمانی که بازار رکگویی و رکیکنویسی در بخش کامنتهای وبلاگ "امر منفی" داغ بود، مراد فرهادپور حرف جالبی زد: "کامنتهایی که فقط فحش باشند پاک خواهند شد، پس سعی کنید دست کم نیمی از نوشتهتان خلاقانه باشد": فحش هم میدهید، حرفی برای گفتن داشته باشید!)
نتیجهی دیگری میگیرم: ابتذال ربطی به ارزش کیفی حرفها ندارد. نمود این نکته را در وبلاگستان مرور کنید. برای من که نوشتههای شارع عالم و مودب بحث ابتذال در وبلاگستان ("پریشانبلاگ") با همهی رنگولعاب فاضلانهاش از هر ابتذالی مبتذلتر است.
۴
آیا ابتذال سرنوشت محتوم وبلاگستان است؟ این سوالی برای من جدی است، تامل جدی بر سرشت وبلاگ را میطلبد. از دید من وبلاگ، بنا به سرشت و بهویژه در کاربرد ایرانیاش، کمابیش از بدو امر با معضل ابتذال دست به گریبان بوده. در واقع، برای ما، وبلاگ اغلب جایی است برای عرضهی ابتذالات البته موجه زندگیهای خود. از این نظر، وبلاگ جایی است برای ابتذالب مضاعف، ابتذالی البته ناضرور. این که من امروز چه حالی دارم، یا ماشینام چه مرگاش زده، یا دلام برای چه کسی تنگ شده، ... اینها همه ابتذالاتی ضروری است، اما بهمحض منعکس شدن در یک صفحهی اینترنتی حالتی مسخره، و حتا مشمئزکننده، پیدا میکند. و وبلاگ هم دقیقن همان رسانهیی است که اینگونه آسان اسباب انعکاس این ابتذال را فراهم میکند.
بار دیگر، باید پرسشی را پیش کشیم که من چندی پیش در مروری بر احوال وبلاگستان فارسی مطرح کرده بودم: کشوری با کمترین درصد نسبی کاربران اینترنت در خاورمیانه، چرا بیشترین درصد مطلق وبلاگنویسان را در دنیا دارد؟ پاسخ نخست من این بود که "ایرانیها اصولن آدمهایی هستند که همیشه فکر میکنند حرفهای بسیار و باارزشی برای گفتن دارند". در اینجا، این پاسخ یعنی که بخش بزرگی از ما سرگرم بازتولید ابتذال روزمرهی خود، بیحرفی (بیاندیشگی، بیاصالتی، یا حتا ابتذال اصیل) خود در وبلاگها بودهایم.
پس، مساله دور نگه داشتن وبلاگستان از آفات ابتذال نیست، مساله این است که چگونه تا حد امکان خود را از ابتذال رسانهیی تا این حد آلوده به ابتذال دور نگه داریم. ضرورت اندیشیدن به این مساله هنگامی مبرمتر میشود که پیامدهای سرشت ابتذالآلود این رسانه را روشنتر ببینیم. ببینیم که چگونه حتا حرف نامبتذل هم وقتی به قالب وبلاگ در میآید خودبهخود مبتذل میشود: نگاهی به صفحههایی که همین حالا باز کردهاید (اصلن سرتاپای همین صفحه) بیاندازید و ببینید تا چه حد آکنده از عناوین بزرگ و ملاحظات مشعشعی است که متناش به زحمت به حد یک مقالهی مختصر که هیچ، به حد یک تامل کوتاه میرسد! با این روند ابتذالآفرینی که بیشتر به یک خودارضایی وجدانی یا خودفریبی فکری میماند، چه باید کرد؟
۵
اگر دغدغهی دوری از ابتذال را داریم، اگر حرفی که برای گفتن داریم میخواهیم که حرف بزند، یا باید از وبلاگنویسی دست بر داریم، یا این که فکری به حال "شکل" وبلاگمان بکنیم (و دقیقن شکل آن، چون میخواهیم محتوای کارمان را معکوس یا خنثا نکند)؛ وگرنه، حرفی میزنیم و در واقع حرفی نمیزنیم.
مثال خودم را میزنم. نوشتهی من دربارهی استاد دات مبتذل بود. البته که من در اصالت حرفام تردیدی نداشتم، ندارم. حرفی هم برای گفتن داشتم. با این همه نوشتهی من هیچ حرفی نمیزد. این که بنویسم باید برای شاگردان این استاد نگران بود، این هیچ حرفی برای گفتن ندارد. من اگر میخواستم حرفی بزنم باید میگفتم که چرا این استاد مفهوم فنی دال و مدلول را نمیشناسد، تا بگویم به چه دلیل زبانشناسی نمیداند؛ باید میگفتم چرا این جملهیی که من از او نقل کردم از زبان یک آدم عامی مضحک است و از زبان یک استاد ارتباطات فاجعه؛ تا در نهایت انتقاد کنم، بگویم که این استاد "بیسواد" است و بس.
نوشتهی من مبتذل بود، چیزی بود در این حد که اگر دوستی نظرم را در این باره خواست در همان حد آشنایی ابتدایی و اتفاقی بگویم من راجع به استاد دات چه فکر میکنم؛ بیشتر از ایناش، برای جدا شدن از ابتذال این وضعیت، باید حرفی میزدم که اتفاقآفرین باشد، وگرنه صرف این که من یا دیگری راجع به فلان آدم یا فلان اثر چه احساسی داریم چه معنایی جز ابتذال دارد؟ کشاندن ابتذالات حوزهی خصوصی به حوزهی عمومی چه دردی را دوا خواهد کرد؟
۶
به عنوان یک وبلاگنویس، باید بپذیرم که وبلاگ یک دفترچهی خاطرات شخصی نیست، یک رسانه است، در حوزهی عمومی قرار میگیرد، مشمول مقررات حقوقی و قانونی میشود: من در قبال آن "مسئولیت" دارم. میگویم مسئولیت، چون نمیخواهم از واژهی به ابتذال کشیده شدهی "اخلاق" حرف بزنم – هرچند دشوار بتوان این واقعیت را کتمان کرد که فرهنگی که بیش از همه دربارهی اخلاق داد سخن داده احتمالن به بیاخلاقیهای بزرگی دچار بوده: بودریار راست میگوید: وقتی از چیزی این همه داد سخن میدهیم یعنی که آن چیز پیشاپیش از میان ما پر کشیده و رفته!
مسئولیتپذیری: این همان معیاری است که مرا ابتذالام جدا میکند: مسئولیتپذیری همان اخلاق اصالت است: من تنها آنگاه که به ابتذال خود مسولانه میاندیشم (آزادانه آن را انتخاب میکنم) مبتذل نیستم. بنابراین، از دید من، مبتذلترین وبلاگنویسها بیمسئولیتترین آنهای اند: از کسی که به بهانهی مخالفت با ابتذال یک بلاگر، "سردبیر: خودم"، از او "خردبیر: خودم" میسازد چه مسئولیتی میتوان انتظار داشت؟ ابتذال از این آشکارتر؟ مبتذل از این مهوعتر؟
به همین سادگی هم باید بفهمم که چرا آنارشیست متوهم و تنبلی (مثلن همان هودر) که سرسرینویسی و دهندریدگی پیشه کرده تنها به یمن ایرانی بودن است که خود را از بازخواست و مواخذه معاف میبیند. وگرنه، من میتوانم راجع به فلان آدم احمق عوضی هر نظری که میخواهم داشته باشم، اما اگر نظرم را در رسانهیی اینترنتی در معرض دید عموم قرار دادم باید احمق و عوضی بودن آن آدم را اثبات کنم، و با این همه هرقدرهم که او احمق و عوضی باشد اصلن نمیتوانم (اخلاق شخصی به کنار، اصلن "حق ندارم"، "قانون اجازه نمیدهد") خواهر و مادرش را هم مستفیض کنم. فراتر از این، ورود به حوزهی عمومی پیشاپیش به معنی پذیرفتن این است که من دیگر در خانهی شخصی خودم نیستم که چاک دهن یا زیپ شلوارم را باز کنم و این به کسی مربوط نباشد؛ اینجا تابع قوانین حوزهی عمومی ام، و آزادانهترین عرصههای عمومی هم به دلیل حفظ حقوق سایر انسانها مجال بیحدوحصری برای هرزهنگاری و هرزهدرایی را نمیدهند. حوزهی عمومی قوانینی دارد و ... (اینجا است که بحث میکشد به همان مقالاتی که دربارهی سانسور نوشتم و، چون خاتمهاش خوش نشد، به قول هدایت "وسسلام"!)
۷
هرکسی شکلی برای بیان حرفاش انتخاب میکند. انتخاب من هرچه باشد دریدگی نیست. با این همه با دریدهها هم مشکلی ندارم، تنها به یک شرط: راه را بر گفتوگو نبندند. گفتوگو: این هم از آن استعاراتی است که به یمن استعداد بینظیر ما ایرانیها برای ابتذالآفرینی تنها طنینی مشمئزکننده از آن مانده. با این همه، من همچنان به آن اعتقاد دارم. از دید خودم، مهمترین "حرفی که در این وبلاگ زدهام" همان مکالمههای متنی (گاهی مودبانه، گاهی موذیانه) است که با مراد فرهادپور و امید مهرگان داشتهام. دستاوردی اگر این وبلاگنویسی برایام داشته ایده گرفتن از حرفهای دیگران و احیانن گفتن حرفی در ادامهی انها بوده. باز هم گفتوگو.
چرا بر این استعاره این همه تاکید دارم؟ چون آنچه ما را از خودکامگی ارتجاعی رها میکند جز این نیست. در جواب صاحب "کتابچه"، که من شکی در اصالت و عمق آثارش ندارم، میگویم تا یک سنت انتقادی بر اساس منطق مکالمه (گفتوگویی هرقدر خشونتبار و خصومتآمیز) پدید نیاید، مدرن شدن یک رویا است. برهنه شدن دردی را دوا نمیکند: لباسی پوشیدهایم که اندام ناموزونمان را پنهان نکرده: با عریانی هم اندام ما موزون نمیشود. نکته این نیست که هیچکس از ناموزون بودن اندام خود خبر ندارد. در این که ما بیش از حد ضرور آلودهی ابتذال ایم، اغلب تاب انتقاد نداریم، مخالفخوان ایم و صدای هر مخالفی را در نطفه خفه میکنیم، و ...، در این همه هیچ شکی نیست. با این همه برهنگی چه دردی را دوا میکند؟ برهنه هم نباشیم، میدانیم زیر این دلق مرقع چیست. بر این تن بدقواره هر لباسی زار میزند. نه، نیازی به عریان شدن نیست. هر لباسی که بر تنمان هست باشد: باید این تن نحیف را پروار کنیم، این اندام نزار را پرورش دهیم، با هم دستوپنجه نرم کنیم، با هم گفتوگو کنیم (عریانی همان اسطورهی آزادی ابتدایی است، این که اگر از اکتسابات خود عریان شویم آزادی را باز خواهیم یافت. من این ایده را باور ندارم، صاحب کتابچه هم میداند: آن لیبرتنی که رژیم اخلاق استبدادی فرانسه را به لرزه انداخت، در صف درازی ایستاده بود که از روسو تا روبسپیر را در بر میگرفت، ولتری در این صف بود و حرفاش این که "من با تو مخالف ام اما جانام را میدهم تا تو آزاد باشي كه حرفات را بزنی").
به هر رو، بیایید قید این ایدهی شاعرانه – عارفانه را بزنیم که احساسات ناب انسانها بازتاب بهترین آرمانها و انگیزهی متعالیترین، و احیانن مدرنترین، پیشرفتها است. با خشونت طبیعی احساساتمان آزادی طبیعی را نخواهیم یافت، تنها اسیر طبیعت خواهیم ماند. با ایدههای رمانتیکی چون آنها که در "کتابچه" آمده شاید سرخورده شویم و شاید تروریست، هردو از نوع مدرناش، اما قطعن شهروندانی مدرن نخواهیم شد. اصلن چه کسی میگوید باید گند و کثافت درونمان را بیپرده به نمایش بگذاریم. فضیلت مدرنیته این بود که بشر را وا داشت تا در برابر حقارت و کوتولگی خود بایستد نه این که آن را تهییج و تقدیس کند: تمدن بالندهی امروزی، فرهنگ مدرن روشنگری، از چنین سانسورهایی نشات گرفته (شکی در عظمت و اهمیت والایشهای فرویدی هست؟) حال، اگر توانستیم تعفن وجود خود را بپوشانیم و اندکاندک از بین بریم کاری کردهایم، حرفی زدهایم، وگرنه ملوث کردن هر متنی به قاذورات ذهنی خود کاری نیست، حرفی برای گفتن ندارد. گند درون خود را افشا کردن کار کودک و دیوانه است، کار بالغ و عاقل (انسان مدرن کانتی) نیست.
این همه ضرورتی سراسر اضطراریتر مییابد اگر ایرانی بودن خود را به خاطر بسپاریم. ایرانی، با فرهنگی سرشار از عقلستیزی و عرفان و شاعرانگی، فرهنگی که معیارها و موازین حوزهی خصوصی و ادبیات شخصی را به تمام حوزهی عمومی و اجتماع و سیاست تسری داده (هیچچیزش از هیچچیزش جدا نیست: همهچیزش همهچیزش است). من استیصال ایرانی خودم را میبینم و اذعان میکنم: آنارشیسم کودکانه و شاعرانهی هزارسالهی ما در عرصهی سخن ادبی هم مضمحل شده، بسط دادن این منطق (منطقستیزی آن) به عرصههای سخن سیاسی و اجتماعی چه دردی از ما دوا میکند؟ تا ولتروار به نبرد گفتمانی با یکدیگر نرویم، صد ساد شوریده و شاعرپیشه هم گره از کار فروبستهی ما نخواهد گشود.
ضرورت جدا کردن حوزهی عمومی و حوزهی خصوصی از یکدیگر: من تا عمق وجودم به این ایدهی رورتی باور دارم. پس، بسط دادن منطق ادبیات فرمالیستی به گفتمان عمومی سیاسی و اجتماعی از دید من چارهی کار نیست؛ بدتر، کار را خرابتر هم میکند. شطحیات شبههایدگرییی از این دست که "زبان خانهی من است" و چه و چه نه نسبتی با ژرفاندیشیهای فلسفه و ادبیات غربی دارد و نه دیگر به کار گفتمان عمومی ما میآید.
بیایید رو راست باشیم: تاریخ ما پر بوده از این تفاخرها و تغافلهای شاعرانه، دوریشمسلکیهای مزورانه، کلبیمسلکیهای کودکانه، قلندرمآبیهای مجنونانه، که در لفاف خوارداشت خود در نخوتی ناپیدا فرو رفته؛ هیچ ملتی بهقدر ما خود را تحسین نکرده و صد البته در نقد خود کوتاهی نکرده. تا دلمان بخواهد نشستهایم و شاعر و عارف در دامن مام میهن پروردهایم، تنها برای آن که با پای چوبین عقلا اندکی راهپیمایی نکنیم. سیاست شاعرانه – عارفانه کارساز نیست – سیاست خاتمیستی تا چه اندازه کارآمد بود؟ همان سیاستی که به قول خود میخواست "ارادهی معطوف به عشق" را بهجای "ارادهی معطوف به قدرت" بنشاند؟
دیدگاهام پسامدرنیستی است؟ زیاده مدرنیستی است؟ ارتجاعی است؟ عقبمانده است؟ بیشروشور است؟ افراطی است؟ باحال نیست؟ باشد – من استیصال ایرانی خودم را میبینم.