افزوده‌های اخیر
موضوعات
لینک‌ها
ملکوت
rss1
rss2
xml
movabletype2.6
یک بلاگر :: One Blogger

[With blessings from ArchNet]
ملکوت


  دوشنبه 28 آذر 1384  ::  December 19, 2005 

تبريک شصت‌سالگی

سعيد حنايی کاشانی (فل سفه)
خب، چنان که مورخان عصر نو می‌گويند سنت حسنه‌ی گرفتن جشن تولد را هم بايد يکی از واردات فرهنگ غربی و زاده‌ی رشد طبقه‌ی متوسط شمرد. قرنها زندگی رنجی بود که می‌بايد تحمل کرد تا «نجات» فرا رسد. اديان رستگاری زندگی را «مکافات» انسان می‌شمردند و چگونگی «رستن» از اين جهان را تعليم می‌دادند. اما، با طلوع عصر جديد و فراهم شدن «لذت» زندگی برای انبوهی از مردم، امروز بدترين چيزی که ممکن است کسی به آن بينديشد «مرگ» است. «مرگ»، امروز، «ضايعه»ای است که همه می‌کوشند آن را هرچه بيشتر به تأخير اندازند، و حتی تا حد امکان از يادآوری آن نيز بگريزند. باری، من گرچه خودم هرگز جشن تولد نداشته‌ام و نخواهم داشت، از جشن تولدهای ديگران بسيار شادمان می‌شوم، به‌ويژه اگر جشنی نيز برپا کنند و مرا هم دعوت کنند. بنابراين، شصتمين سال تولد دوتن از انديشه‌وران و نويسندگان فلسفی کشورمان دکتر سروش و دکتر طباطبايی را به آنان و به خانواده‌های ارجمندشان و نيز هواداران و پيروان‌شان شادباش می‌گويم و برای آنان طول عمر و عزت و آزادی و شکوفايی هرچه بيشتر آرزو می‌کنم. بادا که به آنچه آرزو دارند هرچه زودتر دست يابند. آمين يا رب العالمين.

 (0) نظر | (0) بازتاب  ساعت:3:29 
  دوشنبه 28 آذر 1384  ::  December 19, 2005 

زبان سروش

(علی اصغر سيد آبادی؛ هنوز)
من فکر می کنم که زبان در بحث های اندیشه ای بسیار مهم است و روشنفکرانی را که زبانی شلخته دارند ، جدی نمی‌گیرم و خیال می‌کنم آن ها‌یی که زبانی تازه دارند ، اندیشه ای نو ارائه می دهند . حالا این گزاره چقدر درست است و چقدر با زبان شناسی و دیگر شناسی‌های موجود تناسب دارد یا ندارد ، نمی‌دانم . این حس من است و تا کنون مورد نقض آن را ندیده ام .
علاقه ام به سروش و آشوری و نیکفر و طباطبایی علیرغم اختلاف مشربشان تا مدت ها برای خودم هم عجیب و غریب بود ، اما حالا فکر می کنم که راز این علاقه را کشف کرده ام و آن راز چیزی نیست جز زبان.
یادم نمی رود که محسن مخملباف اوائل کار روزنامه جامعه یاداشتی نوشته بود و به گردانندگان جامعه گفته بود که چرا همه تان سعی می کنید مثل سروش بنویسید و نقد او البته بی راه نبود و جالب تر این است که بسیاری از مخالفان سروش هم به زبان او می گویند و کافی است برنامه های میزگرد شبکه ۴ را ببینید و ببینید که حتی کسانی که از زیر شنل جناب مصباح هم بیرون می آیند ، شیفته و اسیر زبان سروش اند .
به عبارت دیگر امروز زبان سروش به زبان رسمی بحث های کلامی و معرفت شناسی در ایران تبدیل شده است و بسیاری با استفاده از ظرفیت های تازه ای که زبان او ارائه می کند ، چنین بحث هایی را پیش می برند و هنوز زبانی که جایش را بگیرد ، در حوزه هایی که نام بردم ، یافت نشده است .
دوستی می گفت که زبان سروش خود حکایت روشن روشنفکری دینی است که در آن زبان فارسی و عربی و انگلیسی به نحوی کنار هم نشسته اند که آزارت نمی دهند . خوش نشینی این سه زبان که فقط سه زبان نیست و سه فرهنگ است ، در زبان سروش آشکار است .
آیا سروش برای رسیدن به این زبان که شاید اندکی کهنه هم به نظر برسد - و اگر بر زبان او جاری نشده بود ، فکر نمی کنم که می توانست چنین اقتدار و سلطه ای پیدا کند - تلاش ادبی به خرج داده است و کوشیده است که چنین بگوید ؟ من فکر نمی کنم که این زبان حاصل چنین تلاشی باشد . این زبان حاصل ذهنیت است ، ذهنیتی که تازگی اش بر زبانش وزیده است . زبان او بوی خود او را دارد ، هم کهنگی اش را و هم تازگی اش را . اگر می خواهیم از او فراتر برویم ، فراروی مان خود را در زبان نشان خواهد داد ، در همین تشخص زبانی که حاصل ذهنیتی تازه است .
۲ - حالا که از سروش گفتم بد نیست یادی هم بکنم از یادداشت روزنامه نگار خوب و خوش فکر محمد قوچانی که به مناسبت ۶۰ سالگی سروش در روزنامه شرق نوشته بود و در پایان آن یاداشت توصیه کرده بود : «عمرش دراز باد اما سخنان امروز دكتر سروش (از جمله آنچه در باب تشيع مى گويد) پاسخ نيستند، پرسش هايى جديدند كه جز بر حيرانى نسلى كه هنوز درباره نسبت دين و دنيا سرگردان است نمى افزايد. سروش پيام آور «شك» بود. شكى كه بنيان آزادانديشى و دشمن تاريك انديشى است. اما شك علاوه بر «تفكر» پريشان حالى هم مى آفريند. پريشان حالى نسل جوان ما از همان شك هايى است كه سروش در آن افكنده است و اينكه او كه همه عمر متاله اى مومن بوده «بايد» ما را در ايمان خود شريك سازد. رهزنان انديشه هنوز همان كسانى هستند كه در سى سال انديشه ورزى مدام سروش او با آنان جنگيده است. گروهى كه ايمان را نشانه رفته اند و گروهى كه آزادى را. و متاسفانه هر روز گزاره هايى از درون خود ما مى يابند كه اين دو را انكار كنند هم ايمان دارى و هم آزاديخواهى ما را. كار سروش پايان نيافته است حتى اگر كار روشنفكرى دينى تمام شده باشد چرا كه كار اصلاح طلبى دينى پايان نيافته است حتى اگر اصلاح طلبى سياسى ناكام مانده باشد:
گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاك است»
من فکر می کنم این پیشنهاد قوچانی به نحوی دعوت به این است که سروش نقش روشنفکری را وانهد و به عالمی دینی تبدیل شود ، حالا چرا دلیلش را هم گفته است ، اما فکر می کنم همان زمان هم که سروش قبض و بسط را مطرح کرد ، با چنین پیشنهاد هایی روبه رو می شد . من فکر می کنم هر کس باید کار خودش را بکند . این که عالمان دینی کوتاهی می کنند و به جای پنجه افکندن با شک ها به کار های دیگری اشتغال دارند ، مسئولیتی بر گردن کسی که نگاهی دیگری به ماجرا دارد نمی گذارد . به نظرم ما باید از منتقدان سروش دعوت کنیم که حضوری پر رنگ تر داشته باشند و به جای ناسزا گویی و سخن گفتن از موضع برتر استدلال به میدان بیاورند تا از میانه این بحث ها ایمانی نو بروید . این توصیه را حداقل به برخی از روحانیون اصلاح طلب مثل موسوی خویینی ها می توان ارائه کرد.
۳ - این همه را نوشتم و حیفم می آید از کار خوب داریوش ملکوت یاد نکنم ، اگر چه پیش تر به آن لینک داده بودم . این جا را حتما ببینید !
۴ - این هم یاداشت دکتر کاشی به مناسبت ۶۰ سالگی سروش.

 (0) نظر | (0) بازتاب  ساعت:3:23 
  دوشنبه 28 آذر 1384  ::  December 19, 2005 

وضع متمایز یک متفکر مولد ‏

محمد جواد کاشی (زاويه‌ی ديد)

همه در باب شصت سالگی دکتر سروش نوشتند، حیفم آمد من که افتخار شاگردی ایشان را داشته‌ام ‏چیزی ننویسم. من در نیمه اول دهه هفتاد و در دفتر کیان، در کنار جمعی دیگر از دوستان، افتخار ‏گفتگو و هم سخنی با ایشان را داشتیم. تجربه آن جلسات اندوخته‌های فراوانی برای من به همراه ‏داشت. اما مهم‌تر از آن اندوخته‌ها، تصویری بود که از یک متفکر مولف و مولد یافتم. ‏
در جلسات طولانی که در دفتر کیان تشکیل می‌شد، همیشه این دکتر سروش بود که دائر مدار بحث‌ها ‏بود. بحثی را در میان می‌نهاد و پس از بحث و مناقشات طولانی همواره این دکتر سروش بود که بحث ‏را به سود دعاوی اولیه خود جمع می‌کرد. این وضعیت کانونی، همواره تصویر از او به عنوان یک ‏انسان عمیق با دانش گسترده را در ذهن ما تحکیم می‌کرد. شاید نزد خود بر این باور بودیم که او ‏سال‌های مدیدی از زندگی خود را مصروف اندوختن علم و دانش کرده است. و اینک نیز ساعات ‏طولانی از عمر خود را مصروف خواندن و اندیشیدن می‌کند و اینهمه بداعت ذهنی ناشی از آن دقیق ‏اندیشی‌ها و تاملات عمیق است. البته واقعیت امر نیز با آنچه می‌پنداشتیم ناسازگار نبود اما همه ماجرا ‏آن نبود. ‏
برخی از ما به واسطه همین تصویر، راه دکتر سروش را پی گرفتند. در مباحث بنیادینی که دکتر سروش ‏باب آن را در ایران گشوده بود، از خود دکتر نیز فراتر رفتند. به طوری که انصافاً می‌توانستی مطالعات ‏آنها را در برخی از زمینه‌ها بیش از دکتر سروش بیابی. این نکته در برخی مباحث و مناقشات آشکار ‏می‌شد. از این گذشته از میان ما کسانی بودند که در دانش‌هایی متفاوت با دکتر سروش تخصص ‏داشتند، و با کشانیدن بحث به حوزه‌های تخصصی خود قادر بودند موقعیت محوری دکتر سروش را ‏تحت تاثیر قرار دهند. اما به رغم آنکه این دوستان همه توان خود را به کار می‌بستند، باز هم چندان ‏قاعده بازی تغییر نمی‌کرد دکتر سروش همچنان دائر مدار بازی مباحث بود و کسی قادر به فراروی از ‏او نبود. ‏
پس از چندی به چنان وضعی حساس شدم. به طوری که حضورم در جلسات مشابه با کمین کردن و ‏نظارت از بیرون بود. گویا مثل یک محقق بر آن بودم که به این سوال پاسخ دهم که راز این محوری ‏ماندن در میان این جمع که هر یک برای خود دعاوی بسیار دارد چیست. ‏
بحث را از زمان طرح توسط دکتر سروش تعقیب می‌کردم. دکتر بحثی را در میان می‌نهاد درست مثل ‏معماری که خانه‌ای ساخته شده را رویاروی ما قرار می‌داد. دوستان هر یک از موضعی دیواری از این ‏بنا را ویران می‌کرد. بطوری که تصور می‌کردی امکان بازسازی آن نخواهد بود. اما نوبت به پاسخ دکتر ‏که می‌رسید، وی به جای ایستادن در موضع اول، خانه ویران شده را به سرعت بر مبانی تازه‌ای دوباره ‏اما به نحوی تازه بنا می‌کرد. و این ویران سازی و بنای دوباره اما بر مبانی تازه و مقاوم‌تر، همچنان ‏ادامه می‌یافت و سرانجام همه خسته می‌شدند و دکتر آنچه را ابتدا ساخته بود بارها رها می‌کرد و ‏سرانجام در خانه‌ای اقامت گزیده بود که توان این جمع برای ویران سازی‌اش دیگر به پایان رسیده بود. ‏
هنگامی که به این کشف واصل شدم، تازه به تمایز شگفت یک متفکر مولف چون دکتر سروش با ‏دیگران پی بردم. تفاوت دکتر سروش لزوماً دانش بیشتر او نبود، تفاوت اصلی او در نسبت گیری ‏متفاوت او با اندیشه و مواد فکری بود. برای دکتر سروش مواد فکر بیشتر قطعاتی بودند که دکتر ‏توانایی خاصی در بکارگیری متنوع آنها داشت. او در خدمت آن آموزه‌ها نبود بلکه این آموزه‌ها بودند ‏که در خدمت او بودند. آن روزها می‌گفتم او بازیگوشانه این مواد فکری را به کار می‌گیرد و هر طور ‏که بخواهد آن را مطابق با هدف خود جابجا می‌کند. اما برخی از دوستان بیش از آن متفکر مولف، ‏مضمون آن آموزه‌ها را جدی می‌گرفتند. چنان بود که ای بسا، از او دانش بیشتری داشتند اما قدرت او ‏را در تولید نقطه نظرات بدیع نداشتند. ‏
به یاد آوردم دوره کوتاهی را که آموزش تار می‌دیدم. استادم گفت تا زمانیکه فکر کنی تو در خدمت ‏این ساز هستی چیزی نخواهی شد، زمانی از این وضع درخواهی آمد که بدانی ساز در خدمت تو است. ‏

اغلب کسانی را که دیده‌ام در یکی از این دو هنر قدرتمندند. کسانی قادر به اندوختن دانش گسترده و ‏احتیاط بسیار در بکارگیری درست آنان هستند. این دوستان صاحب فضل اما فاقد بداعت‌اند. دوستانی ‏را هم دیده‌ام که آن نسبت بازیگوشانه را با مواد علمی برقرار می‌کنند. اما حاصل کار نوعی خام اندیشی ‏است بطوریکه مستمراً باید آنان را به مطالعه و دقت بیشتر نصیحت کنی. دکتر اما در جمع آوردن این ‏دو استعداد کم نظیر به نظرم رسید. ‏

 (0) نظر | (0) بازتاب  ساعت:3:18 
  دوشنبه 28 آذر 1384  ::  December 19, 2005 

باده ناخورده

محمد قوچانى (شرق)

ديروز دكتر عبدالكريم سروش نامورترين اصلاح طلب دينى معاصر در ايران از مرز شصت سالگى عبور كرد و قدم به دهه هفتاد زندگى خويش گذاشت.
زادروز سروش از آن رو اهميت دارد كه او بسيار زودتر از همتايان فكرى خود فرجام  انديشه اش را به تماشا نشست. پيش از سروش سلف صالحش؛ دكتر على شريعتى چنان زندگى را در دور تند سپرى كرد كه حتى صورت مكتوب سخنورى‌ها يا نسخه چاپ شده رساله‌هايش را نديد و چنان به سرعت فكر می‌كرد و سخن می‌گفت و متن می‌نوشت كه به هنگام بارش سنگ‌هاى تنقيد و تكفير چاره اى نمی‌يافت جز آنكه براى آثار خود وصى تعيين كند و كارى كه شريعتى در عمر كوتاهش نتوانست به انجام و فرجام رساند بر دوش ديگران گذارد. امرى كه از آغاز محال به نظر می‌رسيد و هنوز شريعتى براساس آثارى نقد می‌شود كه در عصر «شدن» نوشته بود. عصرى كه از جوانى فاصله نداشت و هنوز به كمال نرسيده بود.سروش اما ظاهراً اين بخت را به لطف خدا يافته است كه خود وصى خويش باشد. گرچه او نيز در «جوانى» انديشيدن را آغاز كرده و دولت «جوان» جمهورى اسلامی‌ در فقدان متفكرانى چون مطهرى و شريعتى رو به سوى او داشته، اما گذر عمر سبب شده سروش اكنون در اوج پختگى بتواند بهترين داور آثار خود باشد. سروش دست كم در سه دهه گذشته (نيمى از عمر خويش) لحظه اى از تفكر دست نكشيده است: در عصر چپ روى‌ها و الحادپرورى‌ها او منتقد ماركسيسم بود و از جمع دين و دولت دفاع می‌كرد. سروش در اين زمان از سوى جمهورى تازه تاسيس اسلامى قدر می‌ديد و صدر می‌نشست و در راديو و تلويزيون و دانشگاه و حوزه و روزنامه و مدرسه مورد احترام بود. بنيان كتاب‌هاى درسى آموزش دينى در دبيرستان‌هاى ايران برمبناى آراى او در رد «ايدئولوژى شيطانى» ماركسيستى نوشته می‌شد و بهترين جوانان انقلاب اسلامى در مكتب او پرورش می‌يافتند. در دوره راست روى‌ها و محافظه كارى‌ها سروش مفسر ليبراليسم شد و از جمع دين و دموكراسى دفاع كرد. گرچه حاكميت وقت جمهورى اسلامى در اين زمان از او فاصله گرفته بود و نه در راديو و تلويزيون و حوزه و مدرسه كه حتى در دانشگاه هم حضور سروش را برنمی‌تافتند؛ اما سروش همچنان مورد توجه نسلى از فرزندان انقلاب بود كه در مكتب او درس آموخته بودند و از مديران (اصلاح طلب) نظام شده بودند. هر دو نسل اصلاح طلبان اقتصادى و اصلاح طلبان سياسى نظام جمهورى اسلامى متاثر از سروش بودند كه «جامعه باز» را در گوش آنان خوانده بود و از قبض و بسط تئوريك شريعت و حكومت دموكراتيك دينى و ترجيح مديريت علمى بر مديريت سنتى سخن گفته بود. در اين هر دو عصر دكتر سروش آموزگار گفتمان غالب بوده است: نقد ماركسيسم در دهه ۶۰ و تفسير ليبراليسم در دهه ،۷۰ چه آن زمان كه همه حاكميت اين گفتمان را می‌پذيرفتند و چه آن زمان كه بخش عمده اى از حاكميت پيرو گفتمانى ديگر بودند. اما سروش اين بخت بلند را داشته كه صدايش شنيده شود بلكه حرف‌هايش آزموده شود و «عقيده» او به گفته خودش «در آزمون» افتد. آزمون اخير البته براى سروش آزمون بزرگى است. نوانديشى دينى و دين  عصرى، دموكراسى دينى و دين  شخصى و در يك كلام روشنفكرى دينى مهمترين محورهاى انديشه سروش در سى سال گذشته و به طور مشخص در پانزده سال گذشته بوده است. اكنون همين محورها در معرض تهديد نظرى و عملى قرار دارد. تهديد عملى آراى سروش از بستر ناكارآمدى تكنوكراسى ناتوان عصر‌ هاشمى و دموكراسى ناتمام عصر خاتمى برمی‌خيزد و به نظريه پردازى‌هاى ارباب دولت جديد منتهى می‌شود. دولتى كه در بستر همان انديشه اى شكل گرفته كه مهمترين مخالف سروش يعنى مصباح يزدى نظريه پرداز آن است. اگر محور انديشه سروش «آزادى» بود و در هر يك از دولت‌هاى گذشته نوعى از آزادى (سياسى يا اقتصادى) مورد توجه بود در دوره جديد«عدالت» جايگزين آزادى می‌شود، ارزشى كه اتفاقاً توجه به آن در آراى سروش كمياب نيست اما عمدتاً از آن غفلت شده است. تهديد نظرى اما از جانب ديگرانى است كه در عدالت خواهى با مخالفان سروش و اصلاح طلبان تنها اشتراكى لفظى دارند و در عصر پايان ماركسيسم (به خصوص استالينيسم) يادآور چپ روى‌هاى فكرى و عقيدتى هستند. رشد شگفت انگيز عقايد ماركسيستى به خصوص در دانشگاه‌ها ازجمله علائم بازگشت بحران در ساحت اصلاح طلبى دينى است كه گويا پس از ناكامى سياسى سيدمحمد خاتمى بايد ناكامى ديگرى را (اين بار در عرصه نظرى) تجربه كند. رشد گرايش‌هاى غيردينى بلكه ضددينى در دانشگاه‌ها البته تنها در صورت‌هاى ماركسيستى خلاصه نمی‌شود بلكه برخى از فرط ليبراليسم (ليبراليسم راديكال) به لاادرى گرى و نفى انديشه دينى افتاده اند. و اين بدون شك محصول پرسش‌هاى بى پاسخى است كه در دهه ۷۰ متولد شده اند. نتيجه آنكه سروش گرچه همچون شريعتى در ديدن فرجام انديشه‌هاى خود ناكام نمانده اما در ديدن بدفرجامى برخى انديشه‌هايش همانند بازرگان شده است. مرحوم مهندس بازرگان نيز در عمر خود هر سه نسل روشنفكرى دينى را ديد: افرادى كه در انجمن‌هاى اسلامى دانشجويان دهه ۴۰ در اثر دم گرم او مسلمان می‌شدند و افرادى كه در گروه‌هاى چريكى دهه ۵۰ در اثر سكوت مرحوم مهندس بازرگان به چپ می‌چرخيدند و افرادى كه در گروه‌هاى حزب اللهى دهه ۶۰ بر پدر معنوى خود طعنه می‌زدند. بازرگان اما چندان زنده ماند كه خود كارنامه اش را بنويسد و در آخرين سخنرانى اش: «خدا و آخرت تنها هدف بعثت انبيا» سرفصل جديدى را در تاريخ روشنفكرى دينى گشود كه حتى پس از مرگ او بسته نشد. اكنون دكتر سروش در فرصتى فراخ تر و با خيالى آسوده تر می‌تواند فصل‌هاى نهايى كتاب انديشه اش را بنويسد. عمرش دراز باد اما سخنان امروز دكتر سروش (از جمله آنچه در باب تشيع می‌گويد) پاسخ نيستند، پرسش‌هايى جديدند كه جز بر حيرانى نسلى كه هنوز درباره نسبت دين و دنيا سرگردان است نمی‌افزايد. سروش پيام آور «شك» بود. شكى كه بنيان آزادانديشى و دشمن تاريك انديشى است. اما شك علاوه بر «تفكر» پريشان حالى هم می‌آفريند. پريشان حالى نسل جوان ما از همان شك‌هايى است كه سروش در آن افكنده است و اينكه او كه همه عمر متاله اى مومن بوده «بايد» ما را در ايمان خود شريك سازد. رهزنان انديشه هنوز همان كسانى هستند كه در سى سال انديشه ورزى مدام سروش او با آنان جنگيده است. گروهى كه ايمان را نشانه رفته اند و گروهى كه آزادى را. و متاسفانه هر روز گزاره‌هايى از درون خود ما می‌يابند كه اين دو را انكار كنند هم ايمان دارى و هم آزاديخواهى ما را. كار سروش پايان نيافته است حتى اگر كار روشنفكرى دينى تمام شده باشد چرا كه كار اصلاح طلبى دينى پايان نيافته است حتى اگر اصلاح طلبى سياسى ناكام مانده باشد:
گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاك است

 (0) نظر | (0) بازتاب  ساعت:3:01 

کتاب
بایگانی ماهانه
  ::   استفاده از مطالب این سایت با ذکر آدرس کامل مجاز است.