|
افزودههای اخیر
موضوعات
لینکها
حلقهی ملکوت * دبيره * دفتر ديوانی * سلطان بانو * حضور خلوت انس * اديتور فارسی کيميا * جام جهان نما * دانيال کشانی * خطّ مهر * سازِ نو * سايت فيلم چرخ و فلک * مجلهی بخارا * مجلهی سمرقند * صبحانه * وبلاگ حسين درخشان * آیتی ايران * وبنوشت ابطحی * سعيد حنايی کاشانی * چشمه نوش * سينا مطلبی* يک مردمنگار از غرب * افسونِ فسرده * گنگِ خوابديده * نکتهگو * خوابگرد * شادی شاعرانه * راهزن * پدرام معلميان* غربتنوشتهها* روزنامه ايران * روزنامه شرق * اطلاعات بينالملل* دستنوشتههای پراکنده * کتابخانهی ديجيتال بامداد * يک ليوان چای داغ * نقطه ته خط * عطاء الله مهاجرانی * جميله کديور ملکوت
|
دوشنبه 26 دی 1384
::
January 16, 2006
اخلاق اصالتپيام يزدانجو ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷
(0)
نظر
| (0) بازتاب
 ساعت:2:06
دوشنبه 26 دی 1384
::
January 16, 2006
هگل بدتر است يا کلثوم ننهمريم اينا فکر کنم بايد حرفم را با يک جمله غير منتظره شروع کنم. به نظرم اگر به طرز نوشتن سيبيل طلا يا به قول سيبستان نوشتن کلثوم ننه ای ايراد می گيريم بايد به هگل هم ايراد بگيريم. يعنی اگر می گوييم کسی حق ندارد اين طور وبلاگ بنويسد مجبوريم بگوييم هگل هم حق ندارد اين همه سخت فلسفه بنويسد. برای اين هگل را مثال زدم که خودم مدتها درگير اين مسئله نوشتن فلاسفه بوده ام. اينکه چرا بايد فلاسفه قاره ای اينقدر سخت و مغلق بنويسند. و عمدتا هم اين حرفهايم تحت تاثير عشق فلسفه تحليلی بوده است و ساده نويسی امثال راسل. هنوز هم يک جورهايی اينطور فکر می کنم. اما يک تفاوت بنيادی در فکرم ايجاد شده. اين که من نمی توانم بگويم فلانی حق ندارد اينطوری بنويسد. خوب من می توانم نوشته هايش را نخوانم. می توانم هگل و هايدگر نخوانم اما ضمنا آنها هم وجود دارند. و البته با آگاهی کامل از اينکه حتما يک چيزهايی هست که با نخواندن اين فلسفه ها از دست خواهم داد. اين يک انتخاب است. اما نمی توانم حکم کلی بدهم که هر که سخت می نويسد چرند می گويد و می خواهد اين چرند گويی را پشت زبان پيچيده(يا کلا شکل زبان) مخفی کند. مثل هميشه بايد گفت همه چيز آماری و نسبی است. ممکن است کسی سخت بنويسد و حرفی داشته باشد و يا ساده بنويسد و حرفی نداشته باشد. برعکسش هم ممکن است. اين حرف ها فقط برای توجه دادن به اين نکته بود که معمولا حکم هايی که می دهيم دامن خيلی چيزها را خواهد گرفت . حتی خودمان را.
(0)
نظر
| (0) بازتاب
 ساعت:2:05
دوشنبه 26 دی 1384
::
January 16, 2006
Islandsسولوژن ۱-وبلاگستان وجود دارد یا ندارد؟ نمیدانم! وبلاگستانای که من به آن سر میزنم اینروزها آلودهی بحث ادب داشتن یا نداشتن و جنسیتزدهبودن یا نبودن گفتار و کردار هودر، نیکآهنگ، سیبیلطلا، مهدی جامی، سیما شاخساری، نقطه ته خط و اینان و ایشان شده است. بس است لطفا! نود درصد مطالب رد و بدل شده چیزی بیش از صور جلیله و قبیحهی هتک حرمت نیست. کمتر کسای تا به حال از این بحثها به نتیجهای رسیده است. هر کسای در دبستان یاد گرفته است که اگر به کسای فحش بدهی، فحش میخوری. ردخور هم ندارد. حالا بگذریم از اینکه ممکن است کتک هم بخوری. فحش خوردن هم نه به سواد ربط دارد نه به مقام نه به ارزش طرف: چه سیبزمینی باشد و چه ژامبون، اگر کسی را انگولک کنی هر آن ممکن است بشویدت بگذاردت کنار. ۲-آخر سر وبلاگستان وجود دارد یا ندارد؟ [بخش قابل توجهای از] وبلاگهایی که میخوانم سخت درگیر این دعواهای بی سر و ته هستند. چند درصد کسانی که وبلاگ میخوانند شاهد اینچنین دعواهایی هستند؟ میخواهم بدانم آیا در محدودهی خیلی کوچک ولی بگویی نگویی خودبزرگبینی گیر افتادهام یا واقعا این جار و جنجالها وبلاگستان را در برگرفته است. اگر مثلا فقط پنج درصد کل وبلاگخوانان از این ماجراها باخبر باشند، آنوقت میفهمم که باید چند لینک به آن کنار اضافه کنم و این کار را نیز به صورت اتفاقی انجام دهم. [دعای حضرت سولوژنوس اول - ظلالله] We are islands, but never too far,
Islands, from the first time we page,
(0)
نظر
| (0) بازتاب
 ساعت:2:05
دوشنبه 26 دی 1384
::
January 16, 2006
ايکاش مدرن نشويم!حرف حساب ادعاها، فرضها و نکات: اگر اين همهی برای اين بوده که بددهنی را غسل تعميد مدرنيته بدهيد و مقبولش کنيد، مطلقگرايی حاکم بر نوشتهاتان خود مدرنيته را هم چنان وحشتناک نمايانده است که بايد فحشهای سنتی آب نکشيده را به کل مدرنيته ترجيح داد و خدا خدا کرد تا مدرن نشويم.
(0)
نظر
| (0) بازتاب
 ساعت:2:04
دوشنبه 26 دی 1384
::
January 16, 2006
مفهوم مبتذل ابتذالکتابچه يکی از دوستان ژان پل سارتر، از وی نقل کرده است در هياهو و ازدحام غوغای مه شصت و هشت فرانسه، روزی به يکی از سالنهای آمفی تئاتر سوربن رفته تا سخنرانی کند. سارتر که همواره برای شنيدن سخنان خود، جمعی مشتاق و شيفته را گردمیکرد و شنوا میگرداند، پشت تريبون میايستد. ناگهان چشماش به يادداشتی روی ميز میافتد با اين مضمون: «زود صحبتات را تمام کن»؛ يعنی که دانشجويان و جوانان، ديگر مانند سابق، حوصله شنيدن حرفهای تو را ندارند. سارتر به دوست خود گفته بود با ديدن اين يادداشت دريافتم که «عصر من به پايان رسيده است». تئودور آدورنو که فيلسوفی سخت با آداب بود و از سر اضطرار جنگ جهانی دوم به امريکا مهاجرت کرد، روزی سرکلاس مشغول تدريس بود. دختری در اعتراض به فخامت و وسواس سدهی نوزدهمی استاد، در ميانهی درس، از جای خود برمیخيزد و در برابر استاد قرار میگيرد و پيراهن خود را میدرد و پستانهای خود را نمايان میکند. تصور حال آدورنوی فيلسوف دشوار نيست. بسياری از ما کتاب با آخرين نفسهايم، زندگینامهی خودنوشت لوئيس بونوئل، کارگردان پرآوازه سينما، را خواندهايم و شرح محفل او و آندره برتون و سالوادور دالی و ديگران را که چه جنونآميز رفتار میکردند و از شاشيدن بر ديوارها و دادن فحشهای رکيک و ديوانهبازیهای ديگر پروا نداشتند. آنان وابستهگان مکتب سورئاليسم و هواداران دادائيسم لقب گرفتند. ليبرتنی چون مارکی دوساد در دو رژيم سياسی گوناگون به اندازهی بيست و پنج سال را در زندان گذراند و سرانجام قربانی شورشگری خود شد. نمونههای چندی از اعتراض به سنت موجود را آوردم تا بگويم که اگر اين اعتراضها و طغيانها و بسی شورشهای ديگر نبود، ما از آزادی با آن درک که امروز داريم محروم بوديم و اينجا که ايستادهايم نبوديم. مهم نيست شورشگر آن جوان گمنامی باشد که در درگيریهای مه شصت و هشت، درست روی نيمکتِ کلاس دانشگاهِ سوربن با دختری میآميزد يا اسپينوزای فيلسوف که از امت يهود طرد شد و روزگاری پرمحنت گذراند و امروزه انديشهی او سرمايهای بشری است. تجدد وامدار نفیهای «بزرگ» و «کوچک» است و اگر آن ويرانگریها نبود، گنجهای سلطانی چگونه پديدمیآمد؟ مهم اين است که نظم موجود هر آشوبی را سرکوب میکند و اين سرکوب يا به صورت بدنی و مادی است يا به شکل نمادين و رمزآميز. سخن من اين است: بگذاريد هر کس در ستيز با زبان و فکر کار خود را بکند. زبان و فکر مانند بازار است، دخالت دولت سمِ مهلک است؛ بازار با نظمی درونی و پويا پيش میرود. از چيره شدن قدرت بايد جلوگيری کرد و چون هر قدرتی ميل به چيرگی دارد، پس تلاش برای رهايی از آن، تکاپويی جاودانه است. مگر پرسش بنيادين فلسفه، قدرت نيست؟ و مگر پرسش از آزادی همبستهی آن نيست؟ روشن است که دايرهی سخن من بيشتر در قلمرو خلاقيت فکری و زبانی است و پذيرفتن اينکه ديگران هنجارشکن باشند و حتا مفهوم هنجار را نيز بشکنند. جامعه اما نظم میخواهد؛ شايد، ولی ما در مقام يکلاقبايان نويسنده و انديشهگری که نه قاضی هستيم، نه پليس، نه سياستپيشه و نه افسرنظام، کارمان درآويختن با قدرت است، نه برقراری و تحکيم اشکالی از آن. همچنين روشن است که وقتی مینويسم در پناه اقتدار زبان و انديشه، شورشی را حتا اگر «بیمايهای بددهان» باشد سرکوب نکنيم، بدين معنا نيست که من خود در برابر هر زبان و انديشهای، ايستاری يکسان دارم. من هموسکسوئل نيستم، مازوخيست و ساديست نيستم، اما تعهد من به ستيز با قدرت ايجاب میکند در برابر سرکوب هر گرايشی انسانی به نام «ناهنجاری» بايستم. هر شورشی يک گنج است؛ زيرا «تفاوت» بنياد آفرينش فرهنگی و فکری است و هر سازوکاری که سودای نابودکردن تفاوت دارد، آماج هر روند و رويکرد آزادیخواهانه قرار میگيرد. حرمت نهادن به «تفاوت» چيزی نيست جز احترام به «ديگری». ديگری با تفاوت خود موقعيت من را در جهان دگرگون میکند و مايهی الهام و شهود من میشود. اين نکتهای است باريک: بگذاريد هر کس کار خود را بکند، يعنی آنچه را که میانديشد بايد بکند؛ ما نيز کار خود را میکنيم. بر اينپايه، من شيوهی نوشتن و انديشيدنام را انتخاب کردهام و تا اطلاع ثانوی آن را پيش میبرم. هر کس به هر شکل میخواهد بنويسد و مگر نوشتن چه اهميت و ضرورتی داشت، اگر قرار بود همه مثل هم بنويسيم؟اين را برای پرهيز از سوء تفاهم مینويسم. اين را هم بيفزايم که من خود میکوشم زبان به دشنام کسی نيالايم. از اينکه کسی نيز به من دشنام دهد، خرسند که هيچ، در دل بیاعتنا نيستم. به همين روی و رويه، اگر دوستانام هم در معرض درشتزبانی قرار گيرند سخت دلآزرده میشوم؛ خاصه که دوست، مهدی جامی باشد.
(0)
نظر
| (0) بازتاب
 ساعت:2:03
دوشنبه 26 دی 1384
::
January 16, 2006
ای مردهشور اين مدرنيسمو ببرنسيبستان امشب به توصيه دوست باحال مهدی خلج که مدتيه رفته خارجه باسواد شده و با کمال می خوام کمی چاک دهانمو به شيوه حودری-کلثوم ننه ای وا کنم و از داخله ساختار بيام خارجه ساختار و مدرن شم. ای لامصبا من ام بالخره مدرن شدم. اصلا اين زبان دورو و سه رو و هزار روی مظخرف باعص شد من از غافله مد و مدرنيسم عقب بمونم. حالا جبران می کونم. زبون فقط يک رو بايد داشته باشه. مثل اين آمريکاييا. که انده مدرنيسمن. راستش هميشه دلم می خواست مدرن باشم و سری تو سرا دربيارم ولی فکر می کردم کلی زحمت داره. حالا می بينم چقدر آسون بوده و من خر خبر نشدم. ياد اون مقاله افتادم که يارو نوشته بود چی جوری ميشه پسامدرن شد و من وحشت کرده بودم. می گفت لازمه آدم کلی حرفهای عجق وجغ بياره تو حرفاش تا معلوم شه کله اس. ولی من نمی تونسم. آخه بعضی کلمه هاشو تلفذ هم نمی تونسم بکونم. بعدم اگه اسم يکی از اينا رو غلت می نوشتم و می گفتم چی ميشد. نه اصلا کول نبود. به ريسک اش نمیارزيد. قربون آقامهدی خودمون که راه آسونش رو نشون داد. من هميشه فکر می کردم فحش و بد و بيراه و حرفايه زيرشلواری گفتن مال خونه س و تو بازار و موقع سيگار کشيدن وعرق خوردن. حالا می فهمم اصلا همينا رو بايد نوشت تا مدرن شد. بی خيال ادب و مدب که بابام می گف. اصلا بابام يه مرد سنتیه من نديدم تو عمرش فش بده هيچوقت. خيلی عصبانی میشد می کفت: پدرسوخته. بيچاره به خودش فحش می داد!!! حالا يه معذرتخاهی حسابی به اين ممد دماغ که رفته بسيج کوچه و برا خودش آدم شده بدهکارم. من فکر می کردم اين که از صب تا شب به هر چه مدرنه فحش می ده بدبخت عقب مونده س. می گفت يه آقايی می ياد مسجد بهشون از باطل السحر مدرنيسمو از اين حرفا درس ميده و اونا را واکسينه میکونه. می کفت قاضیيم هس. خيلی زبونه صريحی داره و به هر چی روشنفکرو روزنامه نگاره فحش ميده. از هيشکی ام نمیترسه. يه دفعه هم خصوصی بعد از کلاس درس به محمد اينا گفته اينا خر کی باشن يه مشت نادان عوضی ان پشت چی چی ايسم قاييم می شن. بتر اصلا گفته بود فلانه منم نمیتونن بخورن. می گفت وقتی ديد ما تعجب کرديم گفت آدم در راه باطل کردنه مدرنيته هر چی بگه و هر کاری لازمه بکنه عيبی نداره. اين آيه شيطانه و نزول نفسانيه و قربت غربه و از ين حرفا. يه دفعه هم که من ازين کتاب متابای حسابی و آدمای حسابی تر باهاش صحبت کرده بودمو يه مقاله يکی از اين بچه های محل که تو روزنامه س روم خيلی تاثير گذاشته بود واسه ش گفتم يک کم دوچار شک شده بود رفته بود به استاده گفته بود. می گفت استاده عصبانی شده ديده من بسيجی بوی مدرنيزم خورده به کله م گفته بود: مرده شور اين مدرنيسمو ببرن. ولی حالا می فهمم که اون بنده خدا نمی دونسته که داره مدرنترين جمله ش را ميگه و بدونه اينکه بدونه مدرن شوده بود. ... اه زنگ می زنن فاک بايد برم شايد اين ممد بيچاره س بهش خوش خبری بدم. آقا مهدی خيلی چاکريم. بای فعلن.
(0)
نظر
| (0) بازتاب
 ساعت:2:01
دوشنبه 26 دی 1384
::
January 16, 2006
وقتی مترجم مرجع ضمير را گم میکندکورش عليانی
(0)
نظر
| (0) بازتاب
 ساعت:2:00
دوشنبه 26 دی 1384
::
January 16, 2006
دفاع از ابتذال؟کتابچه مجادلات ميان سيبستان، سيبيل طلا، سيما و داريوش را خواندم. سخنان همه آنها مرا به موضوعی دلمشغول کرد که مدتهاست بدان فکر میکنم، ولی نه تخصص نه فرصت پرداختن و نوشتن دربارهاش دارم: قدرت، زبان و وبلاگ. به ويژه آن تنوعی که امروزه در وبلاگستان فارسی هست، به ما رخصت میدهد آن را نمونه و نموداری از جامعه فراگير ايرانی (داخل و خارج کشور) بگيريم و دربارهاش تأمل کنيم. اگر الان مینويسم نه برای آن است که بحثی آکادميک در اين باره پيش بکشم، که تنها از اين است که صاحبفکری را برانگيزم دست و دامن بالاکند و بالازند و پژوهشی سخته و استوار در اين باره به سامان رساند. اشاراتی پريشان میآورم که نشان دهم پهنه کار را که حتماً بيش از آنی است که اينجا نشاندادنی است. درباره استعمال «کلمات قبيحه» و مربوط به اسافل اعضا و، در يک کلام، راه و بیراه «بددهانی» کردن و «ادب» نگاه نداشتن. اين ادب چيست که بايد (درست مثل خود من و از جمله در اين نوشته عصاقورت داده عبوس که با صد من عسل هم نمیشود خوردش) رعايتاش کرد و «پردهاش ندريد»؟ مردمشناسان و تاريخنگاران بسياری درباره تاريخ ادب پژوهش کردهاند. ادب در مقام شايد مهمترين شکل و نماد عرف اجتماعی و نظم جمعی، بیترديد حامل ارزشهای يک جامعه و حافظ آن است. «ارزشهای يک جامعه» مجموعه باورهايی هستند که تار و پود اقتدار موجود در آن جامعه را میبافند. ادب هر دوره، پشتيبان اقتدار مسلط بر آن دوره است. زيرپانهادن آن ادب، شکستن آن اقتدار است. چه کسی مرز ادب و بیادبی را تعيين میکند؟ اقتدار چيره دوران. همين است که در دورههای مختلف، ادب مرزها و معناهای گوناگون داشته است. مثلا در عربستان سعودی برای نام بردن از زن، نه اسم او به زبان میآورند و نه حتا میگويند زنِ من؛ بلکه از همسر خود با عنوان «بذوره» ياد میکنند؛ يعنی جايی که در آن بذر (منی) افشانده میشود. اين ادب عربستانی است و حافظ اقتدار جاری در جامعه. ادب مفهومی اقتداربنياد است و اگر در ميان آيد برای اعتبار و مشروعيت بخشيدن به يک گفتار و طرد و نفی و بيرون انداختن گفتاری ديگر است. پس کاربرد واژه ادب در ميان يک گفتوگو يعنی وارد بازی قدرت شدن. به همريشهگی سياست و ادب بنگريد (Politics/ Politeness) ممکن است بپرسيد آيا اين هنر است کسی، به سودای خواننده بيشتر يافتن، بیپروا و بیدليل از «کلمات رکيکه» استفاده کند؟ من میگويم نه. اما هنر اين است که کسی با تردستی اين کلمات را در ستيز با اقتدارتصلب يافته زبان و جامعه به کار برد. بگذاريد طور ديگر بگويم. اگر به کار بردن کلمات رکيک هنر نيست، مگر صرف پرهيز از آنها نوشتهای را «ارزشمند» میکند؟ پس چرا ما در برابر نوشته بیهنری که کلمات رکيکه دارد واکنشی تند نشان میدهيم، اما در برابر نوشته بیمحتوايی که فاقد اين کلمات است بیاعتنا میگذريم؟ اين چه نيرويی است در زبان که برخی از واژهها را «متعالی»، «اشرافی»، «فاخر» و معتبر میگرداند و ما را به سمت پنهان کردن و خاموشی در برابر پارهای واژگان ديگر میکشاند؟ حال، اگر به مصداق بخواهيم بپردازيم، وبلاگ سيبيل طلا، از نظر من، در صورت و معنا، سرشتی اقتدارستيز و نظمشکن دارد. به خود عنوان «سيبيل طلا» (وجه تسميه آن را در نخستين نوشته اين وبلاگ بخوانيد) بنگريد: مرز زنانهگی و مردانهگی را در يک تعبير شکسته است. سيبيل - که، به ويژه چرب و چخماقیاش، روزگاری است نشانه مردی و مردانهگی شده - در مجاورت با طلا که سايهمعنايی تزيينی دارد و ظرافت و نازکی را به خاطر میآورد، از مردی افتاده است. تنها از چنته طنز میتوان چنين تيری به هدف زد. برای من مدرنيته سرشتی سلبی دارد. مدرنيته يعنی دودکردن و بر هوا فرستادن آن هنجاری که سنت شده است. امر مدرن يعنی نفی لحظهای که گذشت و از آنجا که زمان حال به صورت ايجابی وجود ندارد، امر مدرن به معنای ايجابی هم بیمعناست. امر مدرن يعنی کشف يا ابداع امکانات گذشته برای نفی آن. از اين منظر زبان کلثوم ننهای اگر بتواند در نفی دمی که گذشت موثر باشد، سخت مدرن است. از همين روست که از نگاهِ من، هنر و ادبيات مقامی والاتر از فلسفه و همه شاخههای علمی مفهومساز دارند. حقيقت تاب گنجيدن در هيچ مفهوم و نظام مفاهيمی را ندارد. در مفهومسازی سختوارهگی و سنگوارهگی، تحجر و تصلبی ناگزير هست که ضدمدرن است و با درک نوين از معنا و حقيقت نمیسازد. در ادبيات و هنر سياليتی هست که بيشتر به کار نفی میآيد. طرح مدرنيته در بنياد خود، نقادی است، اوراق کردن است و دوباره ساختن و دوباره اوراق کردن. کشيدن آموزهها و ايدهها و شهودات حاشيهای به مرکز و از مرکز به بيرون راندن است. برای کسی که در جستوجوی خلاقيت است حاشيهها در هر دورانی بيشتر از متن اهميت دارند؛ چون متن، ساخته دست اقتدارهای حاکم است که بايد شکافته و شکسته شود. به اين معنا آنارشيستها مدرنترند، چون هماره به سويه نابسنده و گمراهکننده اقتدارهای حاکم نقد میکنند و در پی نفی و اوراق کردن آن هستند. من از تک تک نوشتههای سيبيل طلا يا سردبيرخودم دفاع نمیکنم (چگونه چنين چيزی ممکن است؟)، اما زبان آن دو را به زبان راندهشدگان بيشتر نزديک میبينم و از اين رو میپسندم و وجود همه آن چيزی را که امروز به نام «ابتذال» زير ضرب انتقاد جمعی فرهيخته قرار گرفته ضروری میدانم و بل میستايم. اينکه با زبان سيبيل طلا يا اشارات جنسی سردبير خودم نمیتوان روی و ريا ورزيد، ولی با زبانی که من به کار میبرم تا دلتان بخواهد میشود ريا کرد، اعتبار و حيثيت اجتماعی کسب کرد، در ميان اهل علم و فرهنگ، شيخ و سر و پيشرو و راهبر شد، امر کماهميتی نيست. برای من ميان وبلاگ سيبيل طلا و سردبير خودم، البته دنيايی فاصله هست. اين تفاوت را میفهمم. نگرانیهای دوستانام را درباره مشی و روش سردبيرخودم درک میکنم. به سادگی و صميميت و بیپيرايهگی سيبيل طلا بيشتر باور دارم؛ اما نه نيتخوانی بلدم و نه درونبينی. پس از دوستان ارجمندم تقاضا دارم تنها ماجرا را از چشماندازی ديگر نيز بنگرند و حال که عيب می گفتند هنرش را نيز بگويند. اخلاق را هم میپذيرم که بايد رعايت کرد، اما اين را هم بپذيريم که اخلاق اگر قرار باشد مثل وضو به بادی باطل شود، چه ارزشی دارد؟ و اخلاقی که همان ادب اجتماعی و حافظ سنتهای اقتدارگرفته و اقتدارهای به سنتبدلشده است، آيا نقض و شکستن ندارد؟ بیپروا يکديگر را نقد کنيم، اما از هم نرنجيم که اگر برنجيم ديگران را به اين توهم انداختهايم که زبان پرتکلف رياورزانه را به سخن سرراست برتری دادهايم. قرنهاست با هم مجامله و تعارف کردهايم، حال بگوييم آنچه در دل، درباره هر فکر و رأی و راهی میانديشيم؛ چه باک؟ شايد که مدرن شويم.
(0)
نظر
| (0) بازتاب
 ساعت:1:58
دوشنبه 26 دی 1384
::
January 16, 2006
رانندگی را به خاطر بسپار ؛ آرشیو ماندنی استمادام ميم اما خوب اینجا تفاوتش این است که وبلاگستان است. عرصه عمومی مجازی که بزرگترین تفاوت اش با خیابانهای تهران وجود تاریخچه و آرشیوش است که می مانند و همیشه یاد و نشان تصادف ها و رویارویی ها را در خود حفظ می کند. یعنی بر خلاف تصادف های کوچک و بی اهمیت تهران که بیشتر خالی کننده استرس روز و ماه است و نهایتا موقتی و بدون تاریخچه ؛ در اینجا همه چیز ثبت و تبدیل به یک تاریخچه می شود. تاریخچه ارتباط روشنفکران؛ جوانان؛ زنان؛ هنرمندان و غیره در یک دوره خاص... اما به هر حال تاریخچه ای که دیگر نمی تواند انکار شود؛ چون ثبت شده است و شاهد دارد. مسلما علی رغم روایت ها و برداشت های گوناگون افراد از نوشته ها اتفاقات غیر قابل انکار می مانند و گاهی هم غیر قابل برگشت. اینجاست که اخلاق رانندگی تهرانی ما باعث در هم شکستن همبستگی و ضربه پذیری عرصه ای می شود که به نظر من در حال حاضر لااقل می تواند به عنوان یکی از جدی ترین سرمایه های اجتماعی ما به حساب بیاید. ای کاش که بودیسم و ذن کمی بیشتر در ایران و بین ایرانیان مطرح شود تا همه بدانند که قدرت عدم واکنش خود چه واکنش عظیمی است.
(0)
نظر
| (0) بازتاب
 ساعت:1:57
دوشنبه 26 دی 1384
::
January 16, 2006
سوءتفاهم در وبلاگستانسادهتر از آب آیا رطب خورده میتواند منع رطب بکند؟ اگر ذهن طغیانگر این سئوال را به زبان رایج مملکت و با پیشوند و پسوندهای لازم میپرسید به جواب بهتری میشد رسید. در بحث دوم هم باز هم همان مشکل «برخورد اول بد» وجود دارد. صاحب سیبستان کسی نیست که از زیر جواب دادن به سئوال طفره برود. (آرشیوش را بخوانید) او حتی اهل سیاستورزی هم نیست که بخواهد در جواب سئوال بیراهه برود. ولی طرز برخورد اشتباه بود. در بحث سوم هم اگر نیکان نیامده سکان برخی جریانات را به دست گرفته چیز بدی نیست. من چند روز پیش هم گفتم از وبلاگنویسی نیکان لذت میبرم. چراکه برای هرچیزی حرفی برای گفتن دارد. مگر زیاد نوشتن بد است؟ استاد دات هم گاهی روزها بیشتر از چند پست مطلب مینویسند. (و اتفاقاً کار جالبی است چون مثل ما شماره بندی نمیکند و برای هر مطلب لینک مجزا با کامنت مجزا ایجاد میشود. در حالی که ما معمولاً حرفهای مختلفی را در یک پست جا میدهیم و کمی قاطی میشود) بحث طیفبندی وبلاگستان را حقیر مدتی پیش با راهنمایی دوستان انجام دادم. ولی این به معنی صحت این دستهبندی نیست. من شدیداً مخالفت خودم را با دستهبندی جغرافیایی وبلاگستان اعلام میکنم. چرا که نه تنها منافعی برای ما ندارد بلکه بسیار هم مضر است. (از هاوکینگ که بالاتر نیستیم!) اگر قرار باشد طیف کانادا بیمنطق و صرفاً برای جانبداری از همشهریان اقدام به بحث بکنند به هیچچیز نمیتوانیم رسید. همانطور اگر حلقهی ملکوت.
(0)
نظر
| (0) بازتاب
 ساعت:1:56
دوشنبه 26 دی 1384
::
January 16, 2006
حسين درخشان آيينه خود ما استحامد قدوسی با اين همه نمی خواهم دو رويي پيشه کنم و حرف هايي از اين دست بزنم که مثلا آدمی مثل هودر بی ارزش تر از آن است که برايش وقت بگذاريم و خوب يا بد در موردش حرف بزنيم. اتفاقا من فکر می کنم که بايد به پديده ای به اسم هودر پرداخت چرا که بازتابی ديدنی از گوشه هايي از وضعيت خود ما است. ۱) نوشته های هودر دقيقا مدل ايده آل نوشته ای است که جامعه ما می پسندد. نوشته ای که تکليف يک موضوع بزرگ را در چند سطر معلوم کند بی آن که روی موضوع ريز شود يا اصلا صلاحيت اظهار نظر داشته باشد. در اين مدل نويسنده و خواننده صرفا حسی کلی از موضوع دارند- گاهی حتی اين را هم ندارند- و با اين حال به خود حق می دهند که قضاوت کنند بی آن که چيزی دقيق در مورد جزييات و پيچيدگی های مساله بدانند. ۲) هودر سمبل سهل جويي رايج در جامعه ما است. گوشه امنی را که آدم های جدی به خاطر کم اهميت بودنش به آن بي توجه اند به عنوان حوزه کار انتخاب کنيد و با زحمت کمی زندگی تان را بچرخانيد و مطرح شويد و سفر کنيد و الخ. البته خودتان می دانيد که کل ماجرا کمی به بازی شبيه است لذا گاهی به فکر می افتيد که برای آينده تان کاری بکنيد. ۳) هودر متخصص مسايل فنی وبلاگ که اتفاقا اين چيزها را خوب می فهمد چون کمی معروف می شود فيلش ياد هندوستان می کند و به نظرش می رسد که می تواند راجع به چيزهای بی ربط به خودش هم همان قدر دقيق نظر بدهد. آخرش می شود اين نوشته های خنده دار يکی دو سال اخيرش. آيا اين خصلت بسياری از روشنفکران روزنامه گرای ما نيست که در باب هر چيزی حرف می زنند؟ به عنوان نمونه فريبرز رييس دانا را نگاه کنيد. ۴) هودری که در محدوديت بوده لذت و ارزش آزادی را درک می کند پس تلاش می کند تا تلاشش برای جبران عقب ماندنش از قافله را با اشاره های مداوم به لذت های ممنوعه به بقيه نشان دهد. ۵) از يک ديد فرويدی هودر دچار عقده زبان ندانستن است به اين خاطر دايما در ديگران دنبال چنين عيبی می گردد تا کمی خيالش از بابت خودش راحت شود. ۶) به طور متوسط از هر چهار حرفش يکي آن قدر پرت است که از فرط بی ربط بودن خون ملت را به جوش آورده و سر و صداشان را در می آورد و آن وقت هودر و طرفدارانش به نظرشان می رسد که حرف مهمی زده شده است. درست عين ماجرای انکار هولوکاست. ۷) نان خوردن هودر از راه ارائه تصوير کليشه ای از ايران به غربی ها است. کليشه هايي که تنها تفاوتش با کليشه های موجود نشاندن ۵% مرفهين شمال شهر به جای ۵% مذهبی های تندرو جامعه است. از قبل ايران نان خوردن عادت رايج خيلي از اساتيد مقيم خارج است که کارنامه پژوهشی شان را از طريق تحقيق های سهل و ممتنع در زمينه مسايل ايران پر می کنند. ۸) و دست آخر اين که هودر نمونه کامل هر دم به راهی بودن و متمرکز نبودن است. يک روز پروژه اش اسراييل است، دفعه بعد اسپانيا و روز بعد را خدا می داند. مهم اين است که هيچ کدام را نبايد جدی گرفت چون می دانيم که فقط حرفی است که زده می شود. با اين همه يک چيز هست که در هودر هست و هنوز صد در صد به جامعه ما سرايت نکرده است. هودر بی نزاکت است. در نوشته های زير لينک ها به بقيه توهين آشکار می کند يا مثلا در راديو اش می گويد « اگر خنگيد و شماره يادتون نمی مونه دوباره تکرار کنم» ظاهر حس باحال بودن از طريق رها کردن زبان هنوز عادتی همه گير نشده و اميدوارم هرگز نشود. من هر وقت که به سايـت حسين درخشان نگاهی می اندازم يادم می آيد که خودم هم ممکن است مثل او باشم. او فقط بی خيال تر است و اين خصلت ها را بيشتر بازتاب می دهد. خصوصا گاهی که بعدا به نوشته ام نگاه می کنم به خودم می گويم باز مثل هودر نوشتی.
(0)
نظر
| (0) بازتاب
 ساعت:1:55
دوشنبه 26 دی 1384
::
January 16, 2006
تحسين يک رياکاری مفيدکوروش عليانی
(0)
نظر
| (0) بازتاب
 ساعت:1:54
دوشنبه 26 دی 1384
::
January 16, 2006
باستانشناسی شورشی محکوم به شکستسيبستان |