<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>ضيافت‌خانه‌</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.malakut.org/banquet/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.malakut.org/banquet/atom.xml" />
   <id>tag:www.malakut.org,2009:/banquet/44</id>
   <updated>2008-12-31T15:54:11Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.31</generator>

<entry>
   <title>حقانیت اسلام و پلورالیزم دینی؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2008/12/post_47.shtml" />
   <id>tag:www.malakut.org,2008:/banquet//44.17307</id>
   
   <published>2008-12-31T15:52:14Z</published>
   <updated>2008-12-31T15:54:11Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[آن&zwnj;چه در ادامه می&zwnj;آيد چهارمین بخش از پاسخ&zwnj;های دکتر فنايی به يادداشت&zwnj;های آقای گنجی است که نخستين بار در راديو زمانه منتشر شده است....]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="دين" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.malakut.org/banquet/">
      <![CDATA[<div align="justify">آن&zwnj;چه در ادامه می&zwnj;آيد چهارمین بخش از پاسخ&zwnj;های دکتر فنايی به يادداشت&zwnj;های آقای گنجی است که <a href="http://zamaaneh.com/idea/2008/12/post_458.html" target="_blank">نخستين بار</a> در راديو زمانه منتشر شده است.</div>]]>
      <![CDATA[<div align="justify"><strong>۱- مقدمه</strong>  </div>
<p align="justify">در این بخش دیدگاه&zwnj;های آقای گنجی در باب موضوعات زیر مورد نقد و بررسی قرار می&zwnj;گیرد:</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">الف) حقانیت اسلام و تنوع ادیان</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">ب) معنای روشن بودن حقیقت </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">ج) تنوع ادیان و تکافؤ ادله</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>۲- حقانیت اسلام و تنوع ادیان</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">آقای گنجی در ادامه&zwnj;ی پاسخ خود به نقد این جانب کوشیده&zwnj;اند مدعیات بنده را صورت&zwnj;بندی و سپس نقد کنند. ایشان نوشته&zwnj;اند: &laquo;اما جناب فنایی ادعای دیگری دارند. به نظر ایشان: </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>۱)</strong> حقانیت اسلام مثل آفتاب روشن بود</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>۲)</strong> یهودیان و مسیحیان و مشرکان به حقانیت اسلام معرفت (؟) یا باور داشتند. یعنی، حقانیت اسلام را درک می&zwnj;کردند</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>۳)</strong> آنان &laquo;به خاطر تمایلات نفسانی و رذایل معرفت&zwnj;شناختی و منافع شخصی، حق روشنی را که حقانیت آن بر آنان &laquo;ثابت شده&raquo; بود، &laquo;انکار&raquo; می&zwnj;کردند و &laquo;می&zwnj;پوشاندند&raquo;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>۴)</strong> آنان نه تنها &laquo;حقی که حقانیت آن برای او [آنها] روشن است [بود را] انکار می&zwnj;کند [کردند، بلکه] حقوق گروندگان به این حق را هم به رسمیت نمی&zwnj;شناسد [شناختند]&raquo;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>۵)</strong> کسی که حق روشن و درک شده را انکار کند، انسان باقی نمی&zwnj;ماند</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>۶)</strong> چنان اشخاصی، یعنی انکار کنندگان حق روشن، از نظر اخلاقی و انسان بی&zwnj;طرف مدرن، بدترین جنبنده&zwnj;ی روی زمین&zwnj;اند. بدترین جنبنده خواندن، یا تشبیه این&zwnj;گونه افراد به حیوان، [درست و منصفانه و منطبق با موازین اخلاقی است].&raquo;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">و سپس افزوده&zwnj;اند: &laquo;اگر فهم و بازسازی من از آرای جناب فنایی هم&zwnj;دلانه و منطبق با متن باشد، باید دید کدام یک از آرای وی قابل قبول و کدام&zwnj;یک غیرقابل قبول است؟&raquo;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>۳- معنای روشن بودن حقیقت</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">آقای گنجی گفته&zwnj;اند:<br />
&laquo;اولین مدعا ـ [گزاره (۱): حقانیت اسلام مثل آفتاب روشن بود،] ـ بدون تردید نادرست است. حقانیت اسلام نه آن روز مثل روز روشن بود، نه امروز. یهودیان و مسیحیان، آن روز و امروز، دین خود را برحق می&zwnj;دانستند. با این تفاوت که مسیحیان و یهودیان آن روز، پیامبر اسلام را پیامبر نمی&zwnj;دانستند، اما یهودیان و مسیحیان امروز، حداقل اسلام را به عنوان یک دین به رسمیت می&zwnj;شناسند، نه آنکه حقانیت آن را قبول کرده باشند.&raquo; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">پاسخ نگارنده به این بخش از سخنان آقای گنجی به شرح زیر است: </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">۱) بنده ادعا نکرده&zwnj;ام که حقانیت اسلام آن روز مثل آفتاب روشن بود و امروز هم مثل آفتاب روشن است. ادعای من این بوده که حقانیت پیامبر و قرآن برای کسانی که در قرآن کافر نامیده شده&zwnj;اند روشن بوده است وگرنه کافر خواندن آنان ناموجه و بی&zwnj;معنا بود. و اگر پیامبر کسانی را که حقانیت او و قرآن برایشان روشن نبود کافر می&zwnj;خواند هم مورد اعتراض آنان واقع می&zwnj;شد و هم مورد اعتراض مسلمانان و هم دروغ گفته بود و هم بی&zwnj;اطلاعی خود از زبان و ادبیات عرب را بر آفتاب افکنده بود. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">زیرا معنای واژه&zwnj;ی کافر در قرآن همان معنای عرفی این واژه در آن زمان است و پیامبر نمی&zwnj;توانست به دروغ کسی را که کافر نیست در ملاء عام کافر بخواند و مورد اعتراض هیچ&zwnj;کس قرار نگیرد. دست&zwnj;کم تازه مسلمانان از پیامبر سؤال می&zwnj;کردند که چرا پدران و برادران ما را که حقانیت تو و قرآن برایشان روشن نیست کافر خطاب می&zwnj;کنی تا خون آنان را مباح کنی؟</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">پیشتر گفتم که معنای عرفی واژه کافر در زمان نزول قرآن کسی است که حقی را انکار می&zwnj;کند که برای خود او روشن است، نه کسی که حقی را انکار می&zwnj;کند که برای دیگری روشن است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">در چارچوب این عرف عامِ زبانی، پیامبر حق نداشت کسی را به خاطر انکار حقیقتی کافر بخواند که حقانیت آن صرفاً برای خود پیامبر روشن است، زیرا چنین انکاری عرفاً مصداق کفر ورزیدن نبود و عرف آن زمان چنین کسی را کافر نمی&zwnj;دانست.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">بنابراین، مدعای آقای گنجی به این بازمی&zwnj;گردد که پیامبر کسانی را که واقعاً و به نظر عرف زمان نزول قرآن کافر نبوده&zwnj;اند، کافر می&zwnj;خوانده است، و تبیین آقای گنجی از این کار پیامبر این است که اسلام در خطر بوده و آنان پیامبر را ساحر، شاعر، مجنون و دروغگو می&zwnj;خواندند و او نیز مقابله به مثل می&zwnj;کرد و همان&zwnj;طور که پیامبر واقعاً ساحر، شاعر، مجنون و دروغ&zwnj;گو نبود، آنان نیز واقعاً کافر، کر و کور و مثل چارپایان نبودند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">۲) حصرهای منطقی آقای گنجی دقیق نیست، و در واقع حصر نیست. آقای گنجی گمان کرده&zwnj;اند که بر حق دانستن دین اسلام معادل است با باطل دانستن مسیحیت و یهودیت. یعنی پیش&zwnj;فرض ایشان این است که در اینجا یک حصر منطقیِ &laquo;یا این یا آن&raquo; برقرار است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">ایشان مفروض گرفته&zwnj;اند که یهودیان و مسیحیان صدر اسلام (۱) یا باید حقانیت اسلام را می&zwnj;پذیرفتند که در این صورت باید می&zwnj;پذیرفتند که مسیحیت و یهودیت باطل است، و (۲) یا برای اینکه حقانیت دین خود را انکار نکنند، باید حقانیت اسلام را انکار می&zwnj;کردند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">اما به نظر من این حصر با واقعیت سازگار نیست. و کسی می&zwnj;تواند هم حقانیت قرآن و پیامبر اسلام را بپذیرد و هم یهودی و مسیحی باقی بماند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">به این آیات قرآن توجه بفرمایید:</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الْیهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَکواْ وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَّوَدَّةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ قَالُوَاْ إِنَّا نَصَارَى ذَلِک بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لاَ یسْتَکبِرُونَ. وَإِذَا سَمِعُواْ مَا أُنزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرَى أَعْینَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُواْ مِنَ الْحَقِّ یقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاکتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِینَ. وَمَا لَنَا لاَ نُؤْمِنُ بِاللّهِ وَمَا جَاءنَا مِنَ الْحَقِّ وَنَطْمَعُ أَن یدْخِلَنَا رَبَّنَا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِینَ. فَأَثَابَهُمُ اللّهُ بِمَا قَالُواْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَذَلِک جَزَاء الْمُحْسِنِینَ (سوره مائده: آیات ۸۲- ۸۵).</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">مسلماً یهودیان و کسانی را که شرک ورزیده&zwnj;اند، دشمن&zwnj;ترین مردم نسبت به مؤمنان خواهی یافت؛ و قطعاً کسانی را که گفتند: &laquo;ما نصرانی [مسیحی] هستیم&raquo;، نزدیک&zwnj;ترین مردم در دوستی با مؤمنان خواهی یافت، زیرا برخی از آنان دانشمندان و رهبابانی&zwnj;اند که [در برابر حق] تکبر نمی&zwnj;ورزند و چون آنچه را که به سوی این پیامبر نازل شده، بشنوند، می&zwnj;بینی که بر اثر حقیقتی که شناخته&zwnj;اند، اشک از چشم&zwnj;های&zwnj;شان سرازیر می&zwnj;شود. می&zwnj;گویند: پروردگارا، ما ایمان آورده&zwnj;ایم؛ پس ما را در زمره گواهان بنویس (با استفاده از ترجمه فولادوند).</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>وَلَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُواْ التَّوْرَاةَ وَالإِنجِیلَ وَمَا أُنزِلَ إِلَیهِم مِّن رَّبِّهِمْ لأکلُواْ مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِم مِّنْهُمْ أُمَّةٌ مُّقْتَصِدَةٌ وَکثِیرٌ مِّنْهُمْ سَاء مَا یعْمَلُونَ... قُلْ یا أَهْلَ الْکتَابِ لَسْتُمْ عَلَى شَیءٍ حَتَّىَ تُقِیمُواْ التَّوْرَاةَ وَالإِنجِیلَ وَمَا أُنزِلَ إِلَیکم مِّن رَّبِّکمْ وَلَیزِیدَنَّ کثِیرًا مِّنْهُم مَّا أُنزِلَ إِلَیک مِن رَّبِّک طُغْیانًا وَکفْرًا فَلاَ تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرِینَ (سوره مائده آیات ۶۶ و ۶۸).</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">و اگر آنان به تورات و انجیل و آنچه از جانب پروردگارشان به سویشان نازل شده است، عمل می&zwnj;کردند، قطعاً از بالای سرشان [برکات آسمانی] و از زیر پاهای&zwnj;شان [برکات زمینی] برخوردار می&zwnj;شدند. از میان آنان گروهی میانه&zwnj;رو هستند، و بسیاری از ایشان بد رفتار می&zwnj;کنند... بگو: &laquo;ای اهل کتاب، تا [هنگامی که] به تورات و انجیل و آنچه که از پروردگارتان به سوی شما نازل شده است عمل نکرده&zwnj;اید بر هیچ [آیین بر حقی] نیستید.&raquo; و قطعاً آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، بر طغیان و کفر بسیاری از آنان خواهد افزود. پس بر گروه کافران اندوه مخور (ترجمه فولادوند).</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>وَمِن قَوْمِ مُوسَى أُمَّةٌ یهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ یعْدِلُونَ (سوره اعراف: آیه ۱۵۹).</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">و از میان قوم موسى&rlm; جماعتى هستند که به حقّ راهنمایى مى&rlm;کنند و به حق داورى مى&rlm;نمایند. (ترجمه فولادوند).</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>وَقَطَّعْنَاهُمْ فِی الأَرْضِ أُمَمًا مِّنْهُمُ الصَّالِحُونَ وَمِنْهُمْ دُونَ ذَلِک وَبَلَوْنَاهُمْ بِالْحَسَنَاتِ وَالسَّیئَاتِ لَعَلَّهُمْ یرْجِعُونَ (اعراف: ۱۶۸).</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">و آنان [یهودیان] را در زمین به صورت گروه&rlm;هایى پراکنده ساختیم: برخى از آنان درستکارند و برخى از آنان جز اینند. و آنها را به خوشی&zwnj;ها و ناخوشی&zwnj;ها آزمودیم، باشد که ایشان [به سوی حق] بازگردند. (با استفاده از ترجمه فولادوند).</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>إِنَّ الَّذِینَ آمَنُواْ وَالَّذِینَ هَادُواْ وَالصَّابِؤُونَ وَالنَّصَارَى مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْیوْمِ الآخِرِ وعَمِلَ صَالِحًا فَلاَ خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَلاَ هُمْ یحْزَنُونَ (سوره مائده آیات ۶۶ و ۶۸).</strong> </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">کسانی که ایمان آورده و کسانی که یهودی و صائبی و مسیحی&zwnj;اند، هرکس به خدا و روز بازپسین ایمان بیاورد و کار نیکو کند، پس نه بیمی بر ایشان است و نه اندوهگین خواهند شد (ترجمه فولادوند).</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>وَأَنزَلْنَا إِلَیک الْکتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِّمَا بَینَ یدَیهِ مِنَ الْکتَابِ وَمُهَیمِنًا عَلَیهِ فَاحْکم بَینَهُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءهُمْ عَمَّا جَاءک مِنَ الْحَقِّ لِکلٍّ جَعَلْنَا مِنکمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجًا وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَکمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَـکن لِّیبْلُوَکمْ فِی مَآ آتَاکم فَاسْتَبِقُوا الخَیرَاتِ إِلَى الله مَرْجِعُکمْ جَمِیعًا فَینَبِّئُکم بِمَا کنتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ (سوره مائده: آیه ۴۸).</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">و ما این کتاب [= قرآن&rlm;] را به حقّ به سوى تو فرو فرستادیم، در حالى که تصدیق&rlm;کننده کتابهاى پیشین و حاکم بر آنهاست. پس میان آنان بر وفق آنچه خدا نازل کرده حکم کن، و از هواهای&zwnj;شان [با دور شدن&rlm;] از حقّى که به سوى تو آمده، پیروى مکن. براى هر یک از شما [امّت&zwnj;ها] شریعت و راه روشنى قرار داده&rlm;ایم. و اگر خدا مى&rlm;خواست شما را یک امّت قرار مى&rlm;داد، ولى [خواست&rlm;] تا شما را در آنچه به شما داده است بیازماید. پس در کارهاى نیک بر یکدیگر سبقت گیرید. بازگشت [همه&rlm;] شما به سوى خداست آنگاه در باره آنچه در آن اختلاف مى&rlm;کردید آگاهتان خواهد کرد (ترجمه فولادوند).</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">آیه اخیر حکمت تنوع و تکثر ادیان را بیان می&zwnj;کند. این حکمت عبارت است از پیشی گرفتن در انجام کار نیک. می&zwnj;فرماید: اگر خدا می&zwnj;خواست همه مردم را مسلمان می&zwnj;کرد، اما چنین نکرده، برای اینکه پیروان هر دینی را به آنچه که به آنان داده و هدایتی که در اختیار آنان نهاده بیازماید، و زمینه رقابت در انجام نیکی&zwnj;ها را بین آنان را فراهم کند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">پس بدانید که شما مسلمانان نیز در حال آزمایش هستید، بنابراین با پیروان ادیان دیگر در انجام نیکی&zwnj;ها مسابقه دهید. بازگشت همه شما به سوی خداوند است و او شما را درباره آنچه که در آن اختلاف می&zwnj;کردید با خبر خواهد کرد، یعنی اختلاف ادیان در دنیا زدودنی نیست. پس به جای پرداختن به اختلاف و نزاع بر سر عقاید همت خود را مصروف کار نیک کنید که رستگاری شما در گرو آن است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">به بیان دیگر مدعای آقای گنجی این است که دعوت قرآن و پیامبر اسلام دعوتی انحصارگرایانه بوده و پیامبر اسلام یهودیان و مسیحیان را دعوت می&zwnj;کرده که از دین خود دست بشویند و به جای آن اسلام را انتخاب کنند. در حالی که بدون تردید چنین نیست. و آیات بالا شاهد بر این مدعاست.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">اولاً قرآن تکثر ادیان الهی را به رسمیت می&zwnj;شناسد و آن را خواست خداوند می&zwnj;داند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">ثانیاً خواسته قرآن از یهودیان و مسیحیان صرفاً این بوده که پیامبری پیامبر و آسمانی بودن قرآن را انکار نکنند، نه اینکه از دین خود دست بشوند. یعنی قرآن آنان را دعوت می&zwnj;کرده که از انحصارگرایی دست بردارند و فقط خود را اهل نجات و رستگاری ندانند. نه اینکه دینی انحصارگرا را رد کنند و به جای آن دین انحصارگرای دیگری را بپذیرند. انحصارگرایی ذاتاً بد و نادرست است و لذا دین حق نمی&zwnj;تواند انحصارگرا باشد یا انحصارگرایی را تأیید کند. قرآن برداشت انحصارگرایانه از کتاب&zwnj;های آسمانی را نوعی بدعت و انحراف در دین (= غلو در دین) می&zwnj;شمارد.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">ثالثاً پیامبر آنان را به توحید که قدر مشترک ادیان الهی است دعوت می&zwnj;کرده است:</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>قُلْ یا أَهْلَ الْکتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى کلَمَةٍ سَوَاء بَینَنَا وَبَینَکمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِک بِهِ شَیئًا وَلاَ یتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (سوره آل عمران: آیه ۶۴).</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">بگو: &laquo;اى اهل کتاب، بیایید بر سر سخنى که میان ما و شما یکسان است بایستیم که: جز خدا را نپرستیم و چیزى را شریک او نگردانیم، و بعضى از ما بعضى دیگر را به جاى خدا به خدایى نگیرد.&raquo; پس اگر [از این پیشنهاد] اعراض کردند، بگویید: &laquo;شاهد باشید که ما مسلمانیم [نه شما].&raquo; (ترجمه فولادوند).</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">انتقاد قرآن به یهودیان و مسیحیان این بود که چرا شما کورکورانه از روحانیان خود پیروی می&zwnj;کنید.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیمَ وَمَا أُمِرُواْ إِلاَّ لِیعْبُدُواْ إِلَـهًا وَاحِدًا لاَّ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا یشْرِکونَ (سوره توبه: آیه ۳۱).</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">اینان دانشمندان و راهبان خود و مسیح پسر مریم را به جاى خدا به الوهیت گرفتند، با آنکه مأمور نبودند جز اینکه خدایى یگانه را بپرستند که هیچ معبودى جز او نیست. منزّه است او از آنچه [با وى&rlm;] شریک مى&rlm;گردانند (ترجمه فولادوند).</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">کسی که چنین نقدی به دیگری وارد می&zwnj;کند نمی&zwnj;تواند دیگری را به پیروی کورکورانه و ناموجه از خود دعوت کند. اگر پیروی کورکورانه بد است، مطلقاً بد است و اگر بد نیست، فرقی بین پیروی کورکورانه از پیامبر و روحانیون یهودی و مسیحی نیست.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">از طرف دیگر قرآن مسلمانان را هم دعوت نمی&zwnj;کند که یکسره دین یهودیت و مسحیت را رد کنند. بلکه آنان را به تصدیق کتاب&zwnj;های آسمانی پیشین و انبیاء پیشین فرامی&zwnj;خواند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَیهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ کلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلآئِکتِهِ وَکتُبِهِ وَرُسُلِهِ لاَ نُفَرِّقُ بَینَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ وَقَالُواْ سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا غُفْرَانَک رَبَّنَا وَإِلَیک الْمَصِیرُ (سوره بقره: آیه ۲۸۵).</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">پیامبر [خدا] بدانچه از جانب پروردگارش بر او نازل شده است ایمان آورده است، و مؤمنان همگى به خدا و فرشتگان و کتابها و فرستادگانش ایمان آورده&rlm;اند [و گفتند:] &laquo;میان هیچ یک از فرستادگانش فرق نمى&rlm;گذاریم&raquo; و گفتند: &laquo;شنیدیم و گردن نهادیم، پروردگارا، آمرزش تو را [خواستاریم&rlm;] و فرجام به سوى تو است.&raquo; (ترجمه فولادوند).</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">به این ترتیب روشن می&zwnj;شود که از نظر قرآن پذیرش حقانیت دینی مانند اسلام با پذیرش حقانیت ادیان ابراهیمی دیگر منافات ندارد و لذا حصر منطقی آقای گنجی بین پذیرش حقانیت قرآن و پذیرش حقانیت دین یهودیت و مسیحیت بی&zwnj;اساس است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">و از اینکه یهودیان و مسیحیان صدر اسلام دین خود را حق می&zwnj;دانستند نمی&zwnj;توان نتیجه گرفت که حقانیت اسلام برای آنان روشن نبوده است. پیامبر هم به آنان نمی&zwnj;گفت دین شما حق نیست، بلکه بر عکس می&zwnj;گفت شما چرا حقایق دین خود را پنهان می&zwnj;کنید و قرآن را که تأیید کننده تورات و انجیل است به رسمیت نمی&zwnj;شناسید.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">اصولاً چنان&zwnj;که در بخش&zwnj;های بعدی به تفصیل خواهد آمد، نقدهای قرآن بر کافران و مشرکان، نقدِ دینی و کلامی یا حقوقی نیست، بلکه نقد اخلاقی است. و داوری&zwnj;ها و مذمت&zwnj;های قرآن درباره آنان نیز تماماً مبتنی بر اصول اخلاقی است. و چون شرط اخلاقی بودن یک اصل این است که آن اصل &laquo;تعمیم&zwnj;پذیر&raquo; باشد، لاجرم قرآن مفروض گرفته است که اگر مسلمانان نیز رفتاری مشابه در پیش بگیرند، کارشان به همان معیار و ملاک و به همان اندازه مورد نقد و سرزنش است.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">به عنوان نمونه در آیات زیر ادعای انحصارطلبانه مسیحیان و یهودیان و مسلمانان رد شده است:</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>وَقَالَتِ الْیهُودُ لَیسَتِ النَّصَارَى عَلَىَ شَیءٍ وَقَالَتِ النَّصَارَى لَیسَتِ الْیهُودُ عَلَى شَیءٍ وَهُمْ یتْلُونَ الْکتَابَ کذَلِک قَالَ الَّذِینَ لاَ یعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللّهُ یحْکمُ بَینَهُمْ یوْمَ الْقِیامَةِ فِیمَا کانُواْ فِیهِ یخْتَلِفُونَ (سوره بقره: آیه ۱۱۳).</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">و یهودیان گفتند: &laquo;مسیحیان بر حق نیستند.&raquo; و مسیحیان گفتند: &laquo;یهودیان بر حق نیستند&raquo; با آنکه آنان کتاب [آسمانى&rlm;] را مى&rlm;خوانند. افراد نادان [از مسلمانان] نیز [سخنى&rlm;] همانند گفته ایشان گفتند. پس خداوند، روز رستاخیز در آنچه با هم اختلاف مى&rlm;کردند، میان آنان داورى خواهد کرد.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>لَّیسَ بِأَمَانِیکمْ وَلا أَمَانِی أَهْلِ الْکتَابِ مَن یعْمَلْ سُوءًا یجْزَ بِهِ وَلاَ یجِدْ لَهُ مِن دُونِ اللّهِ وَلِیا وَلاَ نَصِیرًا (سوره نساء: آیه ۱۲۳).</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">[کیفر کار بد] نه تابع آرزوهای شما و نه تابع آرزوهای اهل کتاب است. هرکس بدى کند، در برابر آن کیفر مى&rlm;بیند، و جز خدا [/در برابر خدا] براى خود یار و مددکارى نمى&rlm;یابد.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">علاوه بر این، از روشن بودن حقانیت اسلام برای کافران در صدر اسلام نمی&zwnj;توان نتیجه گرفت که حقانیت اسلام مثل آفتاب روشن بوده، تا چه رسد به اینکه نتیجه بگیریم که حقانیت اسلام اکنون نیز مثل آفتاب روشن است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">ناگفته نماند که واژه&zwnj;ی &laquo;اسلام&raquo; در قرآن به دو معنا به کار رفته است: یکی به عنوان تسلیم بودن در برابر خداوند یا حق و دیگری به عنوان نامی برای یک دین تاریخی خاص و متمایز از سایر ادیان. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">به معنای اول قرآن همه&zwnj;ی انبیاء را مسلمان می&zwnj;خواند، زیرا همه&zwnj;ی آنان در برابر حق تسلیم بوده&zwnj;اند. مسلمان به این معنا یعنی کسی که مستکبر نیست. به این معنا هرکسی که در برابر حق متواضع است مسلمان است. اسلام به این معنا یکی از مهم&zwnj;ترین فضایل معرفت&zwnj;شناسانه است.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">معنای &laquo;اسلام&raquo; در آیه&zwnj;ی زیر تسلیم بودن در برابر خداوند یا حق است، نه نامی برای دین تاریخی خاص و متمایز از سایر ادیان: </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>&laquo;وَمَن یبْتَغِ غَیرَ الإِسْلاَمِ دِینًا فَلَن یقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِین&raquo; (آل عمران، ۸۵). </strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">&laquo;هرکس دینی غیر از اسلام برگزیند، هرگز از او پذیرفته نمی&zwnj;شود و او در آخرت از زیانکاران است.&raquo; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">شاهد این تفسیر، آیه&zwnj;ی قبل از این آیه است که در آن قرآن به پیامبر می&zwnj;گوید بگو ما به خدا و آنچه که بر ما نازل شده و آنچه که بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل شده و آنچه که به موسی و عیسی و پیامبران خدا داده شده ایمان داریم و بین رسولان خدا فرق نمی&zwnj;نهیم و در برابر او تسلیم هستیم. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>&laquo;قُلْ آمَنَّا بِاللّهِ وَمَا أُنزِلَ عَلَینَا وَمَا أُنزِلَ عَلَى إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَقَ وَیعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ وَمَا أُوتِی مُوسَى وَعِیسَى وَالنَّبِیونَ مِن رَّبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَینَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ&raquo; (آل عمران: ۸۴).</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>۴- تنوع ادیان و تکافؤ ادله</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">آقای گنجی نوشته&zwnj;اند: &laquo;پس از گذشت چهارده قرن، هنوز مسلمین نتوانسته&zwnj;اند دلیل یا دلایلی مبنی بر حقانیت اسلام اقامه و عرضه کنند، تا به اختلاف ادیان پایان بخشد و آنان اقناع شوند. به این ترتیب، &laquo;واقعیت تنوع ادیان&raquo;، حاکی از تکافوی [کذا فی الاصل] ادله است.&raquo; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">اولاً در اینجا نیز توسط جناب گنجی ملازمه&zwnj;ای منطقی بین دو موضوع برقرار شده که هیچ ملازمه&zwnj;ای بین آن دو برقرار نیست. برای اینکه مغالطه&zwnj;های موجود در این استدلال روشن شود ناگزیریم آن را صورت&zwnj;بندی کنیم:</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>(۱)</strong> اگر حقانیت اسلام روشن بود، مسلمین می&zwnj;توانستند دلیل یا دلایلی بر حقانیت اسلام اقامه و عرضه کنند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>(۲)</strong> اگر مسلمین دلیل یا دلایلی بر حقانیت اسلام اقامه و عرضه کرده بودند، غیرمسلمانان قانع می&zwnj;شدند و اختلاف ادیان پایان یافته بود.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>(۳)</strong> چون غیرمسلمانان قانع نشده&zwnj;اند و اختلاف ادیان پایان نیافته، پس حقانیت اسلام پس از چهارده قرن روشن نیست.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>(۴)</strong> چون حقانیت اسلام پس از چهارده قرن روشن نیست، پس در صدر اسلام هم برای هیچ&zwnj;کس بجز پیامبر و مسلمانان روشن نبوده است.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>(۵)</strong> چون حقانیت اسلام برای غیر مسلمانان در صدر اسلام روشن نبوده، آنان حق داشتند حقانیت اسلام را انکار کنند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>(۶)</strong> چون حقانیت اسلام برای غیر مسلمانان در صدر اسلام روشن نبوده، کافر خواندن آنان توسط پیامبر به خاطر این بوده که حقانیت اسلام برای خود پیامبر روشن بوده است.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>(۷)</strong> چون آنان پیامبر را ساحر، شاعر، مجنون و دروغ&zwnj;گو می&zwnj;خواندند، پیامبر هم متقابلاً آنان را کافر، کر و لال، حسود، مغرض و حیوان می&zwnj;خواند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>(۸)</strong> بنابراین، قرآن سخن محمد است نه سخن خداوند، چون کر و لال، حسود، مغرض و حیوان خواندن کسی که کر و لال، حسود و مغرض نیست با خداوندیِ خدا نمی&zwnj;سازد، اما با پیامبریِ پیامبر می&zwnj;سازد.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">اینک به نقد این مقدمات می&zwnj;پردازیم. <strong>مقدمه (۱)</strong> درست نیست، زیرا منطقاً هیچ ملازمه&zwnj;ای بین مقدم و تالی این جمله شرطیه وجود ندارد. ممکن است حقانیت اسلام برای کسانی روشن باشد، اما مسلمانان نتوانند دلیلی بر حقانیت اسلام اقامه یا ارائه کنند، مخصوصاً اگر مقصودمان از دلیل چیزی باشد که آقای گنجی در ذهن خود دارند، یعنی شاهد برون دینی یا برون متنی. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">بنابراین از این مقدمه که مسلمانان تاکنون نتوانسته&zwnj;اند دلیل یا دلایلی به سود حقانیت دین خود ارائه کنند ـ به فرض صحت ـ نمی&zwnj;توان نتیجه گرفت که حقانیت قرآن و پیامبر برای کافران صدر اسلام روشن نبوده است.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>مقدمه (۲)</strong> درست نیست، چون اولاً همه انسان&zwnj;ها حق&zwnj;طلب نیستند و ثانیاً همه آنها قدرت درک حقیقت را ندارند. و ثالثاً این خلاف مشیت خداوند است که همه&zwnj;ی انسان&zwnj;ها مسلمان شوند. تنوع ادیان مشیت خداست و حتی پیامبر هم نمی&zwnj;تواند خلاف این مشیت عمل کند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">آقای گنجی در اینجا چنان سخن می&zwnj;گویند که گویا همه&zwnj;ی انسان&zwnj;های روی زمین شهروندان مدینه فاضله&zwnj;اند و عقاید و باورهای خود را براساس بحث و بررسی عقلانی و مقایسه دلایل قوت و ضعف نظریه&zwnj;های رقیب انتخاب می&zwnj;کنند. درحالی که اکثریت قریب به اتفاق پیروان ادیان دینداری&zwnj;شان مصلحت&zwnj;اندیشانه و مقلدانه و موروثی (شناسنامه&zwnj;ای) است و بیشتر تابع علت&zwnj;اند تا دلیل. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">یعنی حتی اگر دلیل یا دلایلی بر حقانیت یک دین خاص اقامه شود، بازهم معلوم نیست همه پیروان ادیان دیگر دین خود را رها کنند و به دین جدید بگروند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">بنابراین، از این واقعیت که پس از چهارده قرن پیروان ادیان دیگر هنوز بر دین خود باقی&zwnj;اند نمی&zwnj;توان نتیجه گرفت که مسلمانان تا کنون نتوانسته&zwnj;اند دلیل یا دلایلی به سود حقانیت دین خود بیاورند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">آقای گنجی در اینجا چنان سخن می&zwnj;گویند که گویی همه غیرمسلمانان کتاب&zwnj;های فلسفی و کلامی مسلمانان و نیز قرآن را خوانده و دلایل مسلمانان را با دلایلی که به سود حقانیت دین خودشان دارند سنجیده&zwnj;اند و چون آن دلایل را قانع کننده نیافته&zwnj;اند از دین خود دست بر نداشته&zwnj;اند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">کدام دلیل قیاسی یا استقرایی به سود این گزاره کلی اقامه شده که همه غیرمسلمانان پس از تحقیق و بررسی به این نتیجه رسیده&zwnj;اند که دین اسلام حق نیست و باید بر دین خود باقی بمانند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">علاوه بر این، قانع شدن تابع علل و عوامل متعددی است و صد در صد تابع دلیل نیست و لذا هیچ ملازمه&zwnj;ای بین وجود دلیل و قانع شدن وجود ندارد. ممکن است دلیلی واقعاً موجه وجود داشته باشد، اما به علل مختلف نتواند همه&zwnj;ی انسان&zwnj;ها را قانع کند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>مقدمه (۳)</strong> درست نیست، به خاطر این که ممکن است حقانیت اسلام برای گروهی روشن باشد و برای گروه دیگری روشن نباشد.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>مقدمه (۴)</strong> درست نیست، چون ممکن است حقانیت قرآن و پیامبر برای کافران صدر اسلام روشن باشد ولی برای برخی از غیر مسلمانان امروزی روشن نباشد. بنابراین، از این مقدمه که حقانیت اسلام پس از چهارده قرن برای کسانی روشن نیست، نمی&zwnj;توان نتیجه گرفت که حقانیت قرآن و پیامبر در صدر اسلام نیز برای منکران روشن نبوده است.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>مقدمه (۵)</strong> درست نیست، زیرا صرف اینکه حقانیت چیزی برای من روشن نیست، دلیل موجهی به سود انکار آن برای من فراهم نمی&zwnj;کند. منطقاً بین روشن بودنِ حقانیت و روشن بودنِ بطلان فاصله است، یعنی بین این دو تلازمی برقرار نیست. &laquo;الف ب است&raquo; نقیضِ &laquo;الف ب نیست&raquo; است، یعنی یکی از این دو گزاره صادق و دیگری کاذب است. اما &laquo;روشن است که الف ب است&raquo; نقیضِ &laquo;روشن است که الف ب نیست&raquo; نیست، زیرا منطقاً ممکن است هر دو گزاره صادق باشند، یعنی هم &laquo;الف ب است&raquo;، روشن نباشد و هم &laquo;الف ب نیست.&raquo;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">بنابراین، انسان&zwnj;ها تنها در صورتی حق دارند چیزی را انکار کنند که بطلان آن برای&zwnj;شان روشن باشد. و اگر حقانیت و بطلان یک ادعا برایشان روشن نیست، باید به مدعی بگویند من در حقانیت این ادعا تردید دارم، خواهشمند است دلایل خود را بیان کنید تا حقانیت ادعای شما برای من روشن شود، نه اینکه آن را انکار کنند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>مقدمه (۶)</strong> درست نیست، زیرا این کاری ضد اخلاقی و غیر عادلانه است که یک پیامبر کسانی را که حقانیت ادعای او برایشان روشن نیست، کافر و حق پوش بخواند. بنابراین، حتی اگر قرآن را سخن پیامبر هم بدانیم، بازهم نمی&zwnj;توانیم چنین نسبت ناروایی را توجیه کنیم، مگر اینکه پیامبر را عادل ندانیم، بلکه عالمی بی&zwnj;عمل بدانیم که به توصیه&zwnj;های خود در باب عدالت&zwnj;ورزی با دشمنان نیز عمل نمی&zwnj;کرده است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">بر نگارنده روشن نیست که چگونه می&zwnj;توان از این پیامبر شناسی دفاع عقلانی کرد.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>مقدمه (۷)</strong> درست نیست، زیرا اولاً ما دلیلی در دست نداریم که ادعا کنیم این کار پیامبر از باب مقابله به مثل بوده و ثانیاً این کار خلاف عدالت است، زیرا مقابله به مثل حداکثر به پیامبر اجازه می&zwnj;دهد که آنان را ساحر، شاعر، مجنون و دروغ&zwnj;گو بخواند، نه کافر، کر و لال، حسود، مغرض و حیوان. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">بنابراین، اینکه قرآن آنان را کافر خوانده و به چارپایان تشبیه کرده است، باید دلیل دیگری داشته باشد. دلیل آن به نظر من این است که آنان واقعاً و به معنای عرفی کلمه در آن زمان، کافر و به خاطر کور و کر شدن باطن&zwnj;شان به چارپایان شبیه بوده&zwnj;اند و وجه شبه نیز گمراهی و کری و کوری باطنی است.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">گزاره (۹) درست نیست، زیرا، چنان&zwnj;که دیدیم، مقدماتی که آقای گنجی برای تأیید آن آورده&zwnj;اند مخدوش است و حیوان خواندن کسی که حقانیت اسلام برای او روشن نیست، به همان مقدار که با خداوندی خدا ناسازگار است، با پیامبری پیامبر ناسازگار است.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">آقای گنجی از این مقدمات چنین نتیجه گرفته بودند: &laquo;به این ترتیب، &laquo;واقعیت تنوع ادیان&raquo;، حاکی از تکافوی ادله است.&raquo;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">متأسفانه این نتیجه نیز مخدوش است، زیرا هیچ ملازمه&zwnj;ی منطقی بین &laquo;تنوع ادیان&raquo; و &laquo;تکافؤ ادله&raquo; وجود ندارد. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">البته من منکر این نیستم که ممکن است محققی با صداقت و جدیت دلایلی را که به سود و زیان حقانیت ادیان مختلف وجود دارد بررسی کند و سپس به تکافؤ ادله برسد، اما صرف تنوع ادیان هیچ دلالتی ندارد بر اینکه همه پیروان ادیان مصداق چنین محققی هستند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">بسیاری از پیروان ادیان مختلف از دلایلی که به سود حقانیت دین خودشان موجود است نیز خبر ندارند، تا چه رسد به دلایل حقانیت ادیان دیگر. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">بله اکثریت انسان&zwnj;ها امروزه می&zwnj;دانند که ادیان دیگری هم در دنیا وجود دارد، اما درصد ناچیزی از متدیان، &laquo;دین&zwnj;دارانِ معرفت&zwnj;اندیش&raquo; هستند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">آقای گنجی از یک طرف می&zwnj;گویند: اگر مسلمانان دلایلی بر حقانیت دین خود ارائه کرده بودند، همه انسان&zwnj;ها مسلمان شده بودند و از تنوع ادیان خبری و اثری نبود و از طرف دیگر می&zwnj;گویند: </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">&laquo;با توجه به اینکه همه&zwnj;ی ما دین&zwnj;داران علتی هستیم، یعنی چون پدر و مادرمان مسلمان و شیعه بودند، ما هم مسلمان و شیعه هستیم، باید از ادعاهای بزرگ انحصارگرایانه دست شست. اکثر ما، شناختی اجمالی هم از دیگر ادیان (ابراهیمی و غیر ابراهیمی) و آیین&zwnj;ها نداریم. هیچ&zwnj;یک از ما پس از مطالعه&zwnj;ی همه&zwnj;ی ادیان و آیین&zwnj;ها، مسلمان نشده است.&raquo;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">سؤال این است که آیا به نظر ایشان فقط مسلمانان و شیعیان دین&zwnj;داران علتی و موروثی&zwnj;اند، یا اکثریت قریب به اتفاق پیروان همه ادیان چنین هستند؟ </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">اگر همه چنین&zwnj;اند، پس (برخلاف نظر آقای گنجی) واقعیت تنوع ادیان هیچ دلالتی بر تکافؤ ادله و فقدان دلیل بر حقانیت اسلام ندارد.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">آقای گنجی سپس نوشته&zwnj;اند: &laquo;اگر حقانیت اسلام مثل آفتاب روشن است، پس آنان که این حقیقت روشن را نمی&zwnj;پذیرند، مشکلی دارند: آنان، حسود، لجوج و حیوان هستند.&raquo;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">در جواب عرض می&zwnj;کنم که اگر کسی حقانیت ادعایی را که حقانیتش برای او روشن است انکار کند، لاجرم انکار او منشائی روان&zwnj;شناختی دارد و می&zwnj;توان تبیینی روان&zwnj;شناسانه از انکار او به دست داد، چون انکار چنین شخصی مستند به دلیل نیست، پس مستند به علت است و آن علت نیز چیزی به جز رذایل اخلاقی و معرفت&zwnj;شناسانه نخواهد بود. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">این تبیین عبارتست از حسادت، تکبر، تعصب یا لجاجت و اموری از این دست. و کسی که باورها و عقاید خود را براساس تعصب و لجاجت و حسادت انتخاب می&zwnj;کند از این نظر شبیه چارپایان است، چون چارپایان نیز در گزینش باورهای خود تابع عواطف و احساسات (= علت&zwnj;اند)، به جای اینکه تابع دلیل باشند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">آقای گنجی که یک انسان عادی است و ادعای پیامبری هم ندارد به خود حق نمی&zwnj;دهد که کسی را به خاطر اینکه حقانیت ادعایی، که حقانیتش برای آقای گنجی روشن است و برای آن شخص روشن نیست، حسود و لجوح و حیوان بخواند. من در عجبم که ایشان چگونه چنین چیزی را به پیامبر نسبت می&zwnj;دهد.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">آقای گنجی نوشته&zwnj;اند: &laquo;اگر اسلام مصداق &laquo;آفتاب آمد دلیل آفتاب&raquo; است، چرا در کشوری چون ایران به زور مردم را ملزم به رعایت احکام اسلام می&zwnj;کنند؟&raquo;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">از توضیحات بالا روشن شد که مدعای بنده این نیست که اسلام مصداق آفتاب آمد دلیل آفتاب است. و از این واقعیت که در کشوری در قرن بیست و یکم به زور مردم را ملزم به رعایت احکام اسلام می&zwnj;کنند نمی&zwnj;توان نتیجه گرفت که حقانیت قرآن و پیامبر برای کفار صدر اسلام روشن نبوده است.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">جالب است بدانیم که قرآن به پیامبر دستور می&zwnj;دهد که بین یهودیان به آنچه که خدا نازل کرده براساس عدالت داوری کند ـ آنچه که خدا نازل کرده شامل تورات و انجیل و سایر کتاب&zwnj;های آسمانی می&zwnj;شود و مختص قرآن نیست ـ و تصریح می&zwnj;کند که مسیحیان باید به حکم انجیل و یهودیان به حکم تورات عمل کنند.</p>
<div align="justify">  </div>
<hr align="justify" />
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>پاورقی&zwnj;ها:</strong> </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">۱- universalisable</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">۲- اگر خدا بخواهد در مقالی دیگر به نحو مبسوط نشان خواهم داد که تلقی جناب گنجی از اخلاق باور و دلیل&zwnj;گیرایی (evidentialism) باطل و ناموجه است.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">۳- برخی از معرفت&zwnj;شناسان مدرن نشان داده&zwnj;اند که بداهت و روشنی یک قضیه برای شخصی مستلزم بداهت و روشنی آن برای دیگری نیست. در این مورد بنگرید به مقاله خواندنی زیر:</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">Audi, R. (1998) &ldquo;Moderate Intuitionism and the Epistemology of Moral Judgment,&rdquo; Ethical Theory and Moral Practice, 1,1, pp. 15-44.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">۴- &laquo;سَمَّاعُونَ لِلْکذِبِ أَکالُونَ لِلسُّحْتِ فَإِن جَآؤُوک فَاحْکم بَینَهُم أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَإِن تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَن یضُرُّوک شَیئًا وَإِنْ حَکمْتَ فَاحْکم بَینَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ وَکیفَ یحَکمُونَک وَعِندَهُمُ التَّوْرَاةُ فِیهَا حُکمُ اللّهِ ثُمَّ یتَوَلَّوْنَ مِن بَعْدِ ذَلِک وَمَا أُوْلَـئِک بِالْمُؤْمِنِینَ... وَلْیحْکمْ أَهْلُ الإِنجِیلِ بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فِیهِ وَمَن لَّمْ یحْکم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَـئِک هُمُ الْفَاسِقُونَ&raquo; (سوره مائده: آیه ۴۳ و ۴۷).</p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دیالوگ قرآن با کافران: توهین یا تبیین؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2008/12/post_46.shtml" />
   <id>tag:www.malakut.org,2008:/banquet//44.17296</id>
   
   <published>2008-12-30T04:27:03Z</published>
   <updated>2008-12-30T15:09:16Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[مطلب زير، بخش سوم نقد دکتر فنايی بر يادداشت&zwnj;های آقای گنجی است که در صفحه&zwnj;ی انديشه&zwnj;ی زمانه منتشر شده است. اين مطلب نخستين بار در زمانه نشر شده است....]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="دين" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.malakut.org/banquet/">
      <![CDATA[<div align="justify">مطلب زير، بخش سوم نقد دکتر فنايی بر يادداشت&zwnj;های آقای گنجی است که در صفحه&zwnj;ی انديشه&zwnj;ی زمانه منتشر شده است. اين مطلب <a href="http://zamaaneh.com/idea/2008/12/post_455.html" target="_blank">نخستين بار</a> در زمانه نشر شده است.</div>]]>
      <![CDATA[<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">پاسخ به آقای گنجی بخش (۳)</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">ابوالقاسم فنایی</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><strong>۱.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مقدمه </strong><!--[endif]--></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">هسته اصلی مدعای جناب گنجی عبارتست از مطالبه دلیل به سود این مدعا که &laquo;قرآن کلام خداوند است&raquo;. اما ایشان مدعای اصلی خود را زیر کوهی از داده&zwnj;ها و برداشت&zwnj;ها و تفسیرهای نادرست از آن داده&zwnj;ها مدفون کرده&zwnj;اند. و دست&zwnj;کم به دو دلیل نگارنده لازم می&zwnj;بیند پیش از پرداختن به مدعای اصلی ایشان، با روشی تحلیلی تار از پود این کلاف سر در گم بگشاید. دلیل اول این است که این داده&zwnj;ها در حقیقت سؤالات و ابهامات فراوانی را در ذهن جناب گنجی به وجود آورده که در واقع شأن نزول و مؤیدات نظریه قرآن محمدی را تشکیل می&zwnj;دهند. و دلیل دوم این است که بسیاری از این سؤالات و ابهامات در ذهن دیگران نیز موجود است و یا در اثر مطالعه&zwnj;ی مقالات آقای گنجی به وجود آمده است.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">به گمان صاحب این قلم پروژه روشنفکری دینی که در حلقه&zwnj;ی کیان دنبال می&zwnj;شد از جای مناسبی شروع نشد. این پروژه بدون پرداختن جدی به &laquo;معرفت&zwnj;شناسی&raquo; و &laquo;اخلاق باور&raquo; به سایر مباحث فلسفه دین و کلام جدید می&zwnj;پرداخت.<a name="_ednref1" href="#edn1"><!--[if !supportFootnotes]-->[۱]<!--[endif]--></a> اگرچه اخلاق باورهای دینی و معرفت&zwnj;شناسی دین امروزه بخشی از فلسفه دین شمرده می&zwnj;شود، اما منطقاً این بخش بر سایر بخشها تقدم دارد، زیرا نسبت &laquo;معرفت&zwnj;شناسی&raquo; و &laquo;اخلاق باور&raquo; به سایر مباحث &laquo;فلسفه دین&raquo; و &laquo;الهیات&raquo; همچون نسبت &laquo;منطق&raquo; به &laquo;فلسفه&raquo; است. و روشن است که محققی که بدون تنقیح مبانی خود در منطق به فلسفه می&zwnj;پردازد هم خودش در معرض بیراهه رفتن است و هم ممکن است مخاطبان خود را به بیراهه بکشاند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">اگر پژوهش و تحقیق در باب دین از جای مناسبی، که به گمان من &laquo;اخلاق دین&zwnj;شناسی&raquo; و &laquo;منطق تفکر&raquo; است، شروع نشود، نتیجه همین می&zwnj;شود که در مکتوبات جناب گنجی با آن روبروئیم. چالش اصلی بنده با ایشان نیز در همین جا است: یعنی در باب اخلاق باور از یک سو و هرمنیوتیک یا روش تفسیر از سوی دیگر. من می&zwnj;کوشم از طریق نقد برداشت&zwnj;ها و تفسیرهای آقای گنجی از متون دینی و دریافت پاسخ&zwnj;های ایشان به آن نقدها، تدریجاً تصویر دقیق و روشنی از اخلاق باور و روش تفسیری ایشان به دست آورم و پس از اطمینان از واقع&zwnj;نمایی و وضوح این تصویر آن را نقد کنم. البته بر عهده امثال بنده است که ادعای خود را، در باب اینکه &laquo;قرآن سخن خداوند است&raquo;، مدلل کنند، اما تا رسیدن به این مقصد راه دور و درازی در پیش داریم.&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><strong>۲.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کافران یعنی حق&zwnj;پوشان</strong><!--[endif]--></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">آقای گنجی سخن خود را چنین آغاز می&zwnj;کنند: &ldquo;اسلام دینی است که خود را حقیقت محض می&zwnj;داند. از این رو، کسی که اسلام را نپذیرد، کافر (حق پوش) می&zwnj;خواند.&rdquo;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در این جمله چند خطای روشن وجود دارد. اولاً منظور از &laquo;حقیقت محض&raquo; روشن نیست. اگر مقصود این است که اسلام خود را مخلوطی از حق و باطل نمی&zwnj;داند، این ادعا منحصر به اسلام نیست. همه ادیان چنین&zwnj;اند. اما اگر مقصود این است که از نظر اسلام از میان همه ادیان فقط اسلام حق است و سایر ادیان باطل محض&zwnj;اند، این ادعا کذب محض است. و در هر دو فرض، بین &laquo;خود را حقیقت محض دانستن&raquo; و &laquo;کافر خواندن منکران اسلام&raquo; هیچ رابطه&zwnj;ی عِلّی و معلولی وجود ندارد.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ثانیاً در فرهنگ قرآن، واژه کفر در برابر ایمان قرار می&zwnj;گیرد، نه در برابر اسلام، و واژه کافر در برابر مؤمن قرار می&zwnj;گیرد، نه در برابر مُسلم؛ منافقان ظاهراً مسلمان محسوب می&zwnj;شوند، در حالی که باطناً بدترین کافران&zwnj;اند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ثالثاً و از همه مهم&zwnj;تر اسلامِ یک همه&zwnj;ی منکران خود را کافر نمی&zwnj;خواند، بلکه کسانی را که حقِ روشنی را پس از درک حقانیت آن انکار می&zwnj;کنند کافر می&zwnj;خواند، خواه آن حقِ روشن اسلام باشد یا دینی دیگر. بنابراین، اگر اسلام در نسبت با خود کسی را کافر می&zwnj;خواند، به خاطر این نیست که خود را حق محض می&zwnj;داند، بلکه به خاطر این است که حقانیت اسلام برای آن فرد خاص روشن است. بین اینکه دینی خود را حق محض بداند و اینکه حقانیت آن دین برای دیگری روشن باشد فرسنگها فاصله است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">بنابراین در اینجا آقای گنجی مرتکب مغالطه&zwnj;ی &laquo;اخذ ما لیس بعله مکان عله&raquo; شده&zwnj;اند، یعنی چیزی را که علت نیست علت فرض کرده&zwnj;اند. علت یا دلیل کافر خواندن گروهی از انسانها در متون اسلامِ یک این نیست که اسلام خود را حق محض می&zwnj;داند، یا پیامبر اسلام به حقانیت خود یقین داشته است، بلکه این است که آن گروه حقی را که پیشتر به حقانیت آن معترف بوده&zwnj;اند، انکار می&zwnj;کرده&zwnj;اند.<a name="_ednref2" href="#edn2"><!--[if !supportFootnotes]-->[۲]<!--[endif]--></a> </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">&laquo;حق&zwnj;پوش&raquo; یعنی کسی که حقی را که حقانیت آن برای شخص خود او روشن است می&zwnj;پوشاند، نه کسی که حقی را که حقانیت آن برای دیگری روشن است می&zwnj;پوشاند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">مدعیات بنده در این باب را در قالب گزاره&zwnj;های زیر می&zwnj;توان صورت&zwnj;بندی کرد:</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin-right: 1cm; text-align: justify; text-indent: -1cm; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><!--[if !supportLists]-->(۱)&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <!--[endif]-->حق نسبی نیست، اما روشن بودنِ حق، نسبی است. ممکن است حق برای الف روشن باشد و برای ب روشن نباشد.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin-right: 1cm; text-align: justify; text-indent: -1cm; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><!--[if !supportLists]-->(۲)&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <!--[endif]-->اگر حقی برای الف روشن باشد، وظیفه انسانی و اخلاقی الف ایجاب می&zwnj;کند که به آن حق ایمان بیاورد و به حقانیت آن اعتراف کند. اما اگر همان حق برای ب روشن نباشد، وظیفه انسانی و اخلاقی ب ایجاب نمی&zwnj;کند که به آن ایمان بیاورد و به حقانیت آن اعتراف کند، بلکه وظیفه ب ایجاب می&zwnj;کند که با صداقت و جدیت در باب آن تحقیق کند و نتیجه تحقیق هرچه بود بدان ملتزم شود. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin-right: 1cm; text-align: justify; text-indent: -1cm; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><!--[if !supportLists]-->(۳)&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <!--[endif]-->اگر حقی که پیش از تحقیق برای ب روشن نبود، در اثر تحقیق روشن شد، در این صورت وظیفه ب پذیرش آن حق و اعتراف به حقانیت آن است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin-right: 1cm; text-align: justify; text-indent: -1cm; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><!--[if !supportLists]-->(۴)&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <!--[endif]-->اما اگر تحقیق درباره ادعایی که واقعاً حق است، ب را به&zwnj; این نتیجه برساند که آن ادعا باطل است، در این صورت وظیفه ب انکار آن حق است، اما در این فرض، ب کافر و حق&zwnj;پوش نیست. بلکه مؤمن و حق&zwnj;طلب و در نزد خداوند مأجور و مستحق پاداش است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin-right: 1cm; text-align: justify; text-indent: -1cm; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><!--[if !supportLists]-->(۵)&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <!--[endif]-->هم چنین اگر در اثر تحقیق، نه حقانیت چیزی که واقعاً حق است برای ب روشن شد و نه بطلان آن، از منظر معرفت&zwnj;شناختی وظیفه ب توقف است، هرچند از منظر عملی بتوان گفت که ب حق دارد بر اساس معیارهای مصلحت&zwnj;اندیشانه در این مورد تصمیم بگیرد.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin-right: 1cm; text-align: justify; text-indent: -1cm; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><!--[if !supportLists]-->(۶)&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <!--[endif]-->اگر حقانیت چیزی برای الف روشن باشد و برای ب روشن نباشد، الف حق ندارد ب را کافر بخواند، چنین نسبتی هم به لحاظ اخلاقی نارواست و هم به لحاظ زبانی نادرست.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin-right: 1cm; text-align: justify; text-indent: -1cm; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><!--[if !supportLists]-->(۷)&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <!--[endif]-->اگر حقانیت چیزی برای الف روشن باشد و برای ب روشن نباشد، ب حق ندارد الف را ساحر، شاعر، مجنون و دروغگو بخواند، بلکه حق دارد از الف مطالبه دلیل کند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin-right: 1cm; text-align: justify; text-indent: -1cm; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><!--[if !supportLists]-->(۸)&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <!--[endif]-->اگر حقانیت چیزی برای الف روشن باشد و برای ب روشن نباشد، الف حق ندارد نظر خود را به زور و تهدید بر ب تحمیل کند و ب را وادار به پذیرش نظر خود کند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin-right: 1cm; text-align: justify; text-indent: -1cm; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><!--[if !supportLists]-->(۹)&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <!--[endif]-->اگر حقانیت چیزی برای الف روشن باشد و برای ب روشن نباشد، ب حق ندارد الف را مجبور کند که از نظر خود دست بردارد، یا الف را تبعید و شکنجه و به قتل و سنگسار شدن تهدید کند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin-right: 1cm; text-align: justify; text-indent: -1cm; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><!--[if !supportLists]-->(۱۰)&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <!--[endif]-->مسئولیت عقلانی هر کس در قبال پذیرش و انکار حق به قدر وسع عقلانی خود اوست، نه به قدر وسع عقلانیِ خدا و پیامبر. اگر درک حقیقتی فراتر از ظرفیت ادراکی کسی باشد، وی نسبت به آن مسئولیتی نخواهد داشت. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin-right: 1cm; text-align: justify; text-indent: -1cm; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><!--[if !supportLists]-->(۱۱)&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <!--[endif]-->بنابراین، روشن بودن حقانیت اسلام برای خدا و پیامبر و یقین پیامبر به حقانیتِ اسلام، عقلاً و شرعاً و اخلاقاً چنین حقی را برای خدا و پیامبر به ارمغان نمی&zwnj;آورد که کسانی را که حقانیت اسلام برایشان روشن نیست و پس از تحقیقِ همراه با صداقت و جدیت نیز روشن نمی&zwnj;شود، کافر بخوانند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin-right: 1cm; text-align: justify; text-indent: -1cm; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><!--[if !supportLists]-->(۱۲)&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <!--[endif]-->اگر کفر به معنای پوشاندن حق و کتمان حقیقت باشد، فعلی ارادی و اختیاری است و لذا در معرض ارزش&zwnj;داوری اخلاقی قرار می&zwnj;گیرد. از منظر اخلاقی پوشاندن حق و کتمان حقیقت، هم با کرامت انسانی منافات دارد و هم با عدالت. اعتراف به حقی که برای انسان روشن است بر او واجب است، چون حفظ کرامت آدمی و عدالت&zwnj;ورزی واجب است و کتمان حقیقت، ظلم به خود و به حقیقت است.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin-right: 1cm; text-align: justify; text-indent: -1cm; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><!--[if !supportLists]-->(۱۳)&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <!--[endif]-->اگر کفر ورزیدن و ایمان آوردن افعالی ارادی و اختیاری&zwnj;اند، تأثیراتی در روح و روان و شخصیت و باطن فرد و قوای ادراکی او به جای خواهند گذارد. &nbsp;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">بخشی از این نتایج از تحلیل زبانی واژه کفر و مشتقات آن به دست می&zwnj;آیند و بخشی دیگر حکم عقل و وجدان&zwnj;اند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آقای گنجی نوشته&zwnj;اند: &ldquo;&laquo;قرآن محمدی&raquo; وقتی از سرشت تاریخی دین سخن می&zwnj;گفت، بحثی انتزاعی طرح نمی&zwnj;کرد، بلکه نگاهش به واقعیت بود. ادعا این بود که پیامبر اسلام با مخالفانی (یهودیان، مسیحیان، مشرکان و...) روبرو بود که پیامبری او را تکذیب می&zwnj;کردند و او را پیامبر به شمار نمی&zwnj;آوردند. او را ساحر، دیوانه، دروغ&zwnj;گو، و... می&zwnj;خواندند. پیامبر گرامی اسلام هم که به حقانیت خود یقین داشت، متقابلاً آنان را حق پوش، حیوان، کر، لال، واجد قلب بسته و... می&zwnj;خواند.&rdquo;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اولاً بنده نیز بحثی انتزاعی و بریده از واقعیت مطرح نکرده بودم، بلکه مدعایم این بود که (۱) واقعیت آنگونه نیست که آقای گنجی ادعا می&zwnj;کنند و (۲) تفسیر ایشان از واقعیت نیز مقرون به صواب نیست. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">ثانیاً ما هیچ دلیل مستقلِ &laquo;برون دینی&raquo; یا به قول آقای گنجی &laquo;برون متنی&raquo; نداریم که این واقعیات را تأیید کنیم. تنها دلیلی که آقای گنجی در این مورد دارند، آیات قرآن است.&nbsp; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">اما اگر تنها مدرکی که ما برای تأیید این واقعیات داریم، آیات قرآن است، در این صورت ناگزیریم برای فهم درست معنای این آیات، (۱) واژه&zwnj;های به کار رفته را تحلیل زبانی کنیم و (۲) سایر آیات قرآن را که به این موضوع مربوط&zwnj;اند در نظر بگیریم، در حالی که آقای گنجی چنین نمی&zwnj;کنند، یعنی واژه کفر و مشتقات آن را تحلیل نمی&zwnj;کنند و با آیات قرآن نیز گزینشی برخورد می&zwnj;کنند و فقط آیاتی را مطرح می&zwnj;کنند که اگر به تنهایی در نظر گرفته شوند و تحریفی در معنای آنها صورت بگیرد، به سود ادعای ایشان است و اگر کسی آیات رقیب را مطرح کند، می&zwnj;گویند در این مورد دلیل &laquo;برون متنی&raquo; لازم است و دلیل &laquo;درون متنی&raquo; بدرد نمی&zwnj;خورد، یعنی نمی&zwnj;توان به قرآن استناد کرد.&nbsp;&nbsp; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">ثالثاً در اینجا واقعیت از یک سو تحریف شده و از سویی دیگر با تفسیر آقای گنجی از آن واقعیت خلط شده است. بنا به نقل قرآن، واقعیت این بوده است که (۱) گروهی از یهودیان و مسیحیان نه همه آنان و نیز مشرکان، ادعای پیامبر را تکذیب می&zwnj;کردند و او را ساحر، شاعر، دیوانه و دروغگو می&zwnj;خواندند. و (۲) &laquo;قرآن&raquo; هم آنان را حق پوش، کر، لال، قسی القلب و کوردل می&zwnj;خواند و به چارپایان تشبیه می&zwnj;کرد و بل آنان را گمراه&zwnj;تر از چارپایان می&zwnj;خواند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">اینکه (۱) پیامبر آنان را چنین می&zwnj;خوانده، نه خداوند و (۲) این کار پیامبر از باب مقابله به مثل و پیروی از گفتمان رایج زمانه و برای حفظ اسلام بوده، نه بیان حقیقت و واقعیتی در باب آن اشخاص و (۳) حق پوش خواندن و کر و لال خواندن و تشبیه آنان به چارپایان به خاطر این بوده که پیامبر به حقانیت خود یقین داشته، نه به خاطر اینکه حقانیت قرآن برای آنان روشن بوده، تماماً تفسیرهای آقای گنجی است از واقعیت. و اختلاف بنده با ایشان نیز بر سر همین تفسیرهاست. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">برای اینکه درستی و نادرستی این تفسیرها را دریابیم، موثق&zwnj;ترین منبعی که در اختیار داریم خود قرآن است. آقای گنجی تفسیر خود از قرآن را ارائه کرده&zwnj;اند که به نظر من تحریف است. بنده نیز می&zwnj;کوشم تفسیر خود را ارائه کنم و قضاوت را به خوانندگان واگذار می&zwnj;کنم.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">تفسیری که آقای گنجی از اختلاف پیامبر با منکران عرضه می&zwnj;کنند این است: </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">(۱) مخالفان به پیامبر اهانت می&zwnj;کردند و پیامبر هم متقابلاً به آنان اهانت می&zwnj;کرد. و </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">(۲) حقانیت اسلام برای منکران روشن نبود و پیامبر به زور شمشیر بر آنان غالب شد و گفتمان اهانت کردن و حیوان خواندن دیگری را در تاریخ جا انداخت. در اینجا چند سؤال می&zwnj;توان مطرح کرد: </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">سؤال اول: آقای گنجی چه دلیلی دارند که ادعا کنند این مسابقه اهانت و فحاشی را اول مخالفان شروع کرده&zwnj;اند؟</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">سؤال دوم: آیا آقای گنجی پیامبر را عادل می&zwnj;دانند یا نه؟ اگر ایشان را عادل می&zwnj;دانند، در این صورت پاسخ اهانت، اهانتی معادل آن است، نه اهانتی شدیدتر از آن. اگر آنان پیامبر را ساحر، شاعر، مجنون و دروغگو می&zwnj;خواندند، پیامبر هم حداکثر حق داشت آنان را ساحر، شاعر، مجنون و دروغگو بخواند، نه اینکه به قول آقای گنجی آنان را حیوان بخواند و از این طریق خونشان را مباح کند. و اگر پیامبر را عادل نمی&zwnj;دانند، پس وای به حال پیامبرشناسی آقای گنجی که در آن، کاری که یک انسان عادیِ ملتزم به اخلاق از انجام آن خودداری می&zwnj;کند به پیامبری نسبت داده می&zwnj;شود که رﺣﻤﺔ للعالمين و اسوه و الگوی اخلاقی انسانها است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">سؤال سوم: چرا شاعر خواندن کسی اهانت به او محسوب می&zwnj;شود؟</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">سؤال چهارم: اگر حقانیت قرآن برای منکران روشن نبود، چرا به جای اهانت و فحاشی و ساحر و شاعر و مجنون خواندن پیامبر، نمی&zwnj;گفتند حقانیت قرآن برای ما روشن نیست، تا بهانه به دست پیامبر ندهند که آنان را کافر بخواند و خونشان را مباح کند؟ &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><strong>۳.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دیالوگ قرآن با کافران: توهین یا تبیین؟</strong><!--[endif]--></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">اما حق این است که تفسیر آقای گنجی از این آیات از بن نادرست است. واقعیت این است که نه آنان به پیامبر اهانت می&zwnj;کردند و نه پیامبر به آنان. آنان اهانت نمی&zwnj;کردند، به خاطر اینکه با اهانت مشکل&zwnj;شان حل نمی&zwnj;شد، بلکه اهانت کردن به پیامبر به ضرر آنان تمام می&zwnj;شد. مشکل آنان که عضو هیئت حاکمه (به تعبیر قرآن، ملاء) بودند این بود که توده مردم، که عمدتاً فقیر و جزء اقشار محروم بودند، روز به روز به دین جدید می&zwnj;گرویدند و این گرایش اگر گسترش می&zwnj;یافت ساختار و نظم سیاسی و اقتصادی ظالمانه&zwnj; و طبقاتی آن جامعه را متزلزل می&zwnj;کرد و پایه&zwnj;های قدرت و ثروت نامشروع قدرتمندان، ثروتمندان، اشراف و روحانیان را از میان می&zwnj;برد. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">و لذا آنان با ساحر، شاعر، مجنون و کذاب خواندن پیامبر می&zwnj;کوشیدند &laquo;تبیینی&raquo; غیر الهی از منشاء قرآن بدست دهند که بتواند به عنوان بدیلی برای تبیین الهی (و مبتنی بر وحی) عرض اندام کند و توده مردم را از گرویدن به پیامبر منصرف کند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">پیامبر نیز به آنان اهانت نمی&zwnj;کرد، چون چنین کاری در شأن او نبود و با هدف رسالت او که عبارت بود از تتمیم مکارم اخلاق در تضاد آشکار بود. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">کسی آمده بود و سخنانی بر زبان می&zwnj;آورد و ادعا می&zwnj;کرد که منشاء این سخنان وحی الهی است و او در طی تجربه&zwnj;ای دینی این سخنان را می&zwnj;شنود و به مردم ابلاغ می&zwnj;کند. مخالفان برای اینکه ادعای پیامبر را در مورد منشاء الهی قرآن ابطال کنند و مانع گرویدن توده مردم به دین تازه شوند، چاره&zwnj;ای نداشتند جز اینکه تبیین&zwnj;هایی غیر الهی از منشاء قرآن عرضه کنند. این تبیین&zwnj;ها به ناگزیر باید ریشه در فرهنگ عامه می&zwnj;داشت تا برای مردم قابل فهم باشد و در میان توده مردم مقبولیت پیدا کند. در حالی که اگر آنان به پیامبر توهین می&zwnj;کردند، توهین&zwnj;شان به نفع پیامبر تمام می&zwnj;شد. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">دروغگو بودن یکی از این تبیین&zwnj;ها بود. این تبیین می&zwnj;گفت که پیامبر اصولاً تجربه&zwnj;ای دینی را از سر نمی&zwnj;گذراند، بلکه به دروغ ادعا می&zwnj;کند که این سخنان را از عالم غیب می&zwnj;شنود و قرآن برساخته&zwnj;های خود اوست که به دروغ به خداوند نسبت می&zwnj;دهد. در این تبیین، منشاء قرآن خود پیامبر بود نه خدا.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">تبیین دوم و سوم و چهارم عبارت بود از اینکه منشاء قرآن شیطان است نه خدا و نه خود پیامبر، یعنی راست است که پیامبر سخنانی را می&zwnj;شنود، و ما نیز قبول داریم که او سخنانی را می&zwnj;شنود، ولذا نمی&zwnj;گوییم که دروغ می&zwnj;گوید، اما کسی که این سخنان را به او الهام می&zwnj;کند خدا نیست، بلکه شیطان است. چنانکه می&zwnj;دانیم اعراب صدر اسلام بر این باور بودند که منشاء &laquo;سحر&raquo; و &laquo;شعر&raquo; و &laquo;جنون&raquo;، شیطان است و ساحران و شاعران و مجنونان هر سه تحت تأثیر شیطان&zwnj;اند. ساحر و شاعر و مجنون خواندن پیامبر در حقیقت ارائه کردن تبیینی شیطانی از منشاء قرآن بود. وفق این تبیین&zwnj;ها تجربه نبوی از سنخ تجربه&zwnj;های شاعرانه، ساحرانه یا مجنونانه است.<a name="_ednref3" href="#edn3"><!--[if !supportFootnotes]-->[۳]<!--[endif]--></a></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">تبیین پنجم عبارت بود از &laquo;سرقت ادبی&raquo;. کسانی که چنین تبیینی از منشاء قرآن عرضه می&zwnj;کردند مدعایشان این بود که پیامبر این سخنان را از جایی، مثلاً کتابهای آسمانی پیشین، سرقت کرده، یا شخص دیگری این سخنان را&nbsp; به او می&zwnj;آموزد و او آنها را به اسم وحی مطرح می&zwnj;کند و به خدا نسبت می&zwnj;دهد.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">کافران وقتی پیامبر را ساحر، شاعر، مجنون و دروغگو می&zwnj;خواندند یا او را به سرقت ادبی متهم می&zwnj;کردند، قصدشان اهانت به پیامبر نبود، بلکه هدف آنان این بود که با تکیه بر باورهای رایج در فرهنگ آن زمان در باب منشاء شعر و سحر و جنون، توده مردم را قانع کنند که قرآن سخن خدا نیست، بلکه سخن شیطان یا سخن خود محمد است و لذا نباید بدان اعتنا کرد. اینان از این طریق می&zwnj;کوشیدند حجیت معرفت&zwnj;شناسانه قرآن را زیر سؤال ببرند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">بنابراین دیالوگ پیامبر با آنان مسابقه اهانت و فحاشی نبوده، بلکه عرضه تبیین&zwnj;های رقیب و بدیل از منشاء قرآن بوده است.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">تبیین&zwnj;های رقیب که برخی طبیعی بود و برخی مابعدالطبیعی، در یک چیز مشترک بودند و آن انکار مبدء الهی قرآن بود. تبیین مبتنی بر دروغ و سرقتِ ادبی، اصلِ وجود تجربه دینی و برخورداری پیامبر از این تجربه را زیر سؤال می&zwnj;بردند، اما تبیین&zwnj;های دیگر، وجود این تجربه را می&zwnj;پذیرفتند لکن &laquo;اصالت&raquo;<a name="_ednref4" href="#edn4"><!--[if !supportFootnotes]-->[۴]<!--[endif]--></a> یا &laquo;واقع&zwnj;نمایی&raquo;<a name="_ednref5" href="#edn5"><!--[if !supportFootnotes]-->[۵]<!--[endif]--></a> یا &laquo;عینیت&raquo;<a name="_ednref6" href="#edn6"><!--[if !supportFootnotes]-->[۶]<!--[endif]--></a> آن را زیر سؤال می&zwnj;بردند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">این تبیین&zwnj;ها در حقیقت مواجهه استدلالی و عقلانی منکران با ادعای پیامبر بود. ادعای اصلی پیامبر در واقع یک چیز بیشتر نبود و آن اینکه من فرستاده خدا هستم و پیام او را برای شما آورده&zwnj;ام. مخالفان با ارائه تبیین&zwnj;های یادشده می&zwnj;کوشیدند این ادعای پیامبر را ناموجه و نامعقول جلوه دهند و پذیرفتن او به عنوان پیامبر و پذیرفتن قرآن به عنوان سخن خداوند را خلاف عقلانیت نشان دهند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">منکران وقتی دیدند با &laquo;مواجهه نظری&raquo; نمی&zwnj;توانند مانع گسترش اسلام و گرایش مردم به این دین شوند، به &laquo;اقدامات عملی&raquo; نیز توسل جستند؛ از جمله شکنجه کردن مسلمانان، تبعید آنان به شعب ابیطالب و وادار کردن گروهی از آنان به مهاجرت به حبشه و سرانجام نقشه قتل پیامبر. و سپس جنگهای خونین پس از مهاجرت پیامبر از مکه به مدینه.&nbsp;&nbsp; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">از سوی دیگر، قرآن می&zwnj;کوشید: (۱) نادرستی این تبیین&zwnj;ها را نشان دهد، (۲) تبیینی از منشاء انکار آنان عرضه کند، (۳) پیامدهای معنوی این انکار را گوشزد نماید و (۴) مسلمانان را به دفاع مشروع از حقوق خود ترغیب کند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">تبیین مبتنی بر دروغ به دو دلیل باطل بود: اول اینکه پیامبر پیش از بعثت چهل سال در میان آن مردم زیسته بود و در طی این مدت دروغی از او نشنیده بودند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin: 0cm 1cm 0.0001pt; text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">وَ إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَاتٍ قَالَ الَّذِينَ لاَ يَرْجُونَ لِقَاءنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هَـذَا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِن تِلْقَاء نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَيَّ إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ. قُل لَّوْ شَاء اللّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَلاَ أَدْرَاكُم بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُرًا مِّن قَبْلِهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ. فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآيَاتِهِ إِنَّهُ لاَ يُفْلِحُ الْمُجْرِمُونَ (سوره یونس آیات ۱۵-۱۷).</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin: 0cm 1cm 0.0001pt; text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">و چون آیات روشن ما بر آنان خوانده شود، آنانکه به دیدار ما امید ندارند می&zwnj;گویند: &laquo;قرآن دیگری جز این بیاور، یا آن را عوض کن.&raquo; بگو: &laquo;مرا نرسد که آن را از پیش خود عوض کنم. جز آنچه را که به من وحی می&zwnj;شود پیروی نمی&zwnj;کنم. اگر پروردگارم را نافرمانی کنم، از عذاب روزی بزرگ می&zwnj;ترسم.&raquo; بگو: &laquo;اگر خدا می&zwnj;خواست آن را بر شما نمی&zwnj;خواندم، و [خدا] شما را بدان آگاه نمی&zwnj;گردانید. قطعاً پیش از [آوردن] آن، روزگاری در میان شما به سر برده&zwnj;ام. آیا نمی&zwnj;اندیشید؟ پس کیست ستمکارتر از آن کس که دروغی بر خدای بندد یا آیات او را تکذیب کند؟ به راستی مجرمان رستگار نمی&zwnj;شوند (با استفاده از ترجمه فولادوند).</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">این ویژگی پیامبر آنقدر برجسته بود که به او لقب امین داده بودند و او را محمد امین می&zwnj;خواندند و برای فیصله بخشیدن به نزاع&zwnj;های خود او را به عنوان داور انتخاب می&zwnj;کردند. دلیل دوم این بود که پیامبر انگیزه&zwnj;ای برای دروغگویی نداشت، چون در قبال دعوت خود چیزی از مردم طلب نمی&zwnj;کرد. اگر پیامبران در ازای پذیرش دعوت خود چیزی از مردم طلب می&zwnj;کردند، مانند ثروت، قدرت و ریاست، مردم حق داشتند که در صداقت و حقانیت آنان شک کنند. قرآن می&zwnj;گوید:</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin: 0cm 1cm 0.0001pt; text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">أُوْلَـئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ قُل لاَّ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرَى لِلْعَالَمِينَ (سوره انعام: آيه ۹۰). ...بگو: &laquo;من از شما هیچ مزدی بر این [رسالت] نمى&rlm;طلبم. اين [قرآن] جز تذکری براى جهانيان نيست.&raquo; (ترجمه فولادوند). </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin: 0cm 1cm 0.0001pt; text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَاء أَن يَتَّخِذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلًا (سوره فرقان: آيه ۵۷). بگو: &laquo;بر این [رسالت] اجری از شما طلب نمی&zwnj;کنم، جز اینکه هرکس بخواهد راهى به سوى پروردگارش [در پیش] گیرد.&raquo; (ترجمه فولادوند).<a name="_ednref7" href="#edn7"><!--[if !supportFootnotes]-->[۷]<!--[endif]--></a> </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">تبیین مبتنی بر سرقت ادبی به این دلیل باطل بود که پیامبر امی بود و سواد خواندن و نوشتن نداشت و نیز کسی که آنان به عنوان معلم پیامبر معرفی می&zwnj;کردند زبانش عربی نبود. قرآن می&zwnj;گوید:</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin: 0cm 1cm 0.0001pt; text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">وَمَا كُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ (سوره عنکبوت: آیه ۴۸). و تو هیچ کتابی را پیش از این نمی&zwnj;خواندی و با دست [راست] خود [کتابی] نمی&zwnj;نوشتی، وگرنه باطل اندیشان قطعاً به شک [وتردید] می&zwnj;افتادند.&nbsp; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin: 0cm 1cm 0.0001pt; text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَـذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِينٌ (سوره نحل: آیه ۱۰۳). و نیک می&zwnj;دانیم که آنان می&zwnj;گویند: &laquo;جز این نیست که بشری به او می&zwnj;آموزد.&raquo; [نه چنین نیست، زیرا] زبان کسی که [این] نسبت را به او می&zwnj;دهند غیر عربی است و این [قرآن] به زبان عربی روشن است. (ترجمه فولادوند).&nbsp; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">تبیین مبتنی بر جنون درست نبود، زیرا پیامبر واقعاً مجنون نبود و توده مردم می&zwnj;توانستند با تأمل در رفتار و کردار او و در مضمون قرآن دریابند که او مجنون نیست.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin: 0cm 1cm 0.0001pt; text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ. مَا أَنتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ (سوره قلم: آیات ۲-۱). نون، سوگند به قلم و آنچه می&zwnj;نویسند، [که] تو، به لطف پروردگارت، دیوانه نیستی. (ترجمه فولادوند).</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">تبیین مبتنی بر شعر درست نبود، زیرا پیامبر قادر نبود شعر بگوید. و هیچ کس تا زمان نزول وحی و حتی پس از آن شعری از ایشان نشنیده بود.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin: 0cm 1cm 0.0001pt; text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَقُرْآنٌ مُّبِينٌ (سوره یس: آیه ۶۹). و [ما] به او شعر نیاموختیم و در خور وی نیست؛ این [سخن] جز اندرز و قرآنی روشن نیست. (ترجمه فولادوند).</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">تبیین مبتنی بر سحر از این جهت موجه جلوه می&zwnj;کرد که تأثیر قرآن بر مخاطبان سحرانگیز بود، به نحوی که آنان عباهای خود را بر سرشان می&zwnj;کشیدند که قرآن به گوش آنان نخورد و به توده مردم نیز توصیه می&zwnj;کردند که چنین کنند. این تبیین به این دلیل نادرست بود که انگیزه ساحران جلب منافع دنیوی بود و سحر ساحران عاقبت نداشت و سرانجام نادرستی آن آشکار می&zwnj;شد.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin: 0cm 1cm 0.0001pt; text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">قَالَ مُوسَى أَتقُولُونَ لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءكُمْ أَسِحْرٌ هَـذَا وَلاَ يُفْلِحُ السَّاحِرُونَ (سوره یونس: آیه ۷۷). موسی گفت: &laquo;آیا وقتی حق به سوی شما آمد، می&zwnj;گویید: [این سحر است؟] آیا این سحر است؟ و حال آنکه جادوگران رستگار نمی&zwnj;شوند.&raquo; (ترجمه فولادوند). وَأَلْقِ مَا فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا إِنَّمَا صَنَعُوا كَيْدُ سَاحِرٍ وَلَا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتَی (سوره طه: آیه ۶۹). ... در حقیقت، آنچه سرهم بندی کرده&zwnj;اند، افسون افسونگر است، و افسونگر هر جا برود رستگار نمی&zwnj;شود. (ترجمه فولادوند).</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">اگر این تبیین&zwnj;های رقیب باطل می&zwnj;شد تنها تبیین معقولی که باقی می&zwnj;ماند عبارت بود از اینکه اولاً پیامبر وقتی می&zwnj;گوید من این سخنان را &laquo;می&zwnj;شنوم&raquo; و قرآن سخن خود من نیست، واقعاً راست می&zwnj;گوید، یعنی تجربه&zwnj;ای دینی را از سر می&zwnj;گذراند و در طی آن تجربه سخنانی را می&zwnj;شنود، و ثانیاً گوینده این سخنان نه خود اوست و نه شیطان و نه شخصی ثالث، بلکه خداوند است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">بنابراین، آنچه که ما در این آیات با آن روبرو هستیم عبارتست از (۱) تجربه و (۲) تعبیرها و تفسیرها یا تبیین&zwnj;های گوناگون از آن تجربه. مدعای قرآن من حیث المجموع این است که بر اساس شواهد و قرائن، تبیین الهی از منشاء قرآن، بهترین تبیین در میان تبیین&zwnj;های رقیب است. &nbsp;&nbsp;&nbsp;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">اما تبیینی که قرآن از منشاء انکار منکران به دست می&zwnj;داد یک تبیین روان&zwnj;شناسانه بود. این تبیین می&zwnj;گفت که منکران به خاطر &laquo;بهانه جویی&raquo;، &laquo;حسادت&raquo;، &laquo;دنیاپرستی&raquo;، &laquo;تعصب&raquo;، &laquo;تکبر&raquo; یا &laquo;استکبار&raquo;، &laquo;خرافه&zwnj;پرستی&raquo; و &laquo;بی&zwnj;خردی&raquo;، &laquo;تقلید کورکورانه از آباء و اجداد&raquo; یا &laquo;سنت&zwnj;گرایی&raquo;، &laquo;روحانیت&zwnj;پرستی&raquo;، &laquo;شخصیت&zwnj;پرستی&raquo; و اموری از این قبیل که همگی از سنخ رذایل اخلاقی و معرفت&zwnj;شناسانه هستند، از پذیرفتن حقی که برایشان روشن است سرباز می&zwnj;زنند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">اگر کسی حقی را که حقانیت آن برایش روشن شده انکار کند، نمی&zwnj;توان از این رفتار ذهنی او تبیینی معرفت&zwnj;شناسانه به دست داد، زیرا چنین شخصی در رفتار خود تابع علت یا دلایلِ ناموجه است، نه تابع دلیل موجه. به بیان دیگر، در مورد این شخص عللِ روان&zwnj;شناسانه بر دلایل معرفت&zwnj;شناسانه غلبه کرده و رفتار او را پدید آورده&zwnj;اند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><strong>۴.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; پیامدهای انکار حقی که روشن است</strong><!--[endif]--></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">علاوه بر این، قرآن به پیامدهای انکار حقی که برای انکار کننده روشن است نیز اشاره می&zwnj;کند. یکی از این پیامدها کورشدن، کر شدن و بسته شدن دل است. روشن است که منکران به لحاظ ظاهری کور و کر نبودند. بنابراین، وقتی قرآن آنان را کور و کر می&zwnj;خواند، مقصودش کوری و کری باطنی است. این از مسلمات قرآنی است که آدمیان علاوه بر حواس ظاهری، حسی باطنی هم دارند که با آن حقایق معنوی و ملکوتی را درک می&zwnj;کنند. مولانا این حس را &laquo;حس دینی&raquo; می&zwnj;خواند و می&zwnj;گوید:</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">حس دنیا نردبان این جهان</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">حس دینی نردبان آن جهان</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">صحت این حس بجویید از طبیب</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">صحت آن حس بجویید از حبیب</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">اگر کسی حقی را که حقانیت آن برایش روشن شده انکار کند، حس باطنی او از کار می&zwnj;افتد. رفتارهای اخلاقی و غیر اخلاقی آدمیان و نیز فضائل و رذائل نفسانی آنان تأثیر مستقیمی بر کارکرد عقل و حس باطنی او دارند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">پس از این توضیحات می&zwnj;رسیم به قصه حیوان خواندن کافران در قرآن. براساس تبیین بالا، تشبیه کافران به چارپایان، از باب توهین و به قصد توهین به آنان نیست، بلکه برای تفهیم این مطلب است که همانگونه که چارپایان سخن آدمیان را درک نمی&zwnj;کنند، اینان نیز به خاطر اینکه حس باطنشان کور و کر شده بیش از این سخن قرآن را درک نمی&zwnj;کنند و لذا از این پس دعوت کردن آنان بیهوده است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">نکته مهمی که در اینجا وجود دارد این است که آدمیان به دست خود و با انتخاب خود می&zwnj;توانند خود را بینا و شنوا یا کور و کر کنند. اگر کسی حق&zwnj;طلب و متواضع باشد، یعنی تواضع معرفت&zwnj;شناسانه داشته باشد، این فضیلت موجب می&zwnj;شود که عقل یا حس باطنی او درست کار کند و حقایق معنوی را ببیند و بشنود و درک کند. اما اگر متکبر باشد و از پذیرش حقیقتی که برای او روشن است سرباز زند، این رذیلت معرفت&zwnj;شناسانه موجب می&zwnj;شود که عقل یا حس باطن او از کار بیفتد. تأثیر فضایل و رذایل معرفت&zwnj;شناسانه بر قوای آدمی یک تأثیر قهری و تکوینی است، نه یک تأثیر قراردادی.&nbsp; &nbsp;&nbsp;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">اما این کافران کیانند؟ این کافران نه دگراندیش&zwnj;اند، نه دگرباش و نه متفاوت. کافر در زبان قرآن کسی است که حقی را که حقانیت آن برای خود او روشن شده انکار می&zwnj;کند و به خاطر این انکار چشم و گوش باطنی او بروی حقیقت بسته می&zwnj;شود. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">اینکه قرآن می&zwnj;گوید: &laquo;اولئک کالانعام، بل هم اضل&raquo;، قصد توهین به آنان را ندارد، بلکه بیان حقیقت و واقعیتی درباره آنان است. واقعیت این است که افراد توصیف شده از چارپایان گمراه&zwnj;ترند، به خاطر این که چارپایان از ابتدا فاقد عقل و شعورند، اما کافرانی که قرآن درباره&zwnj;شان سخن می&zwnj;گوید کسانی هستند که به دست خودشان خود را کور و کر کرده&zwnj;اند و لذا از چارپایان گمراه&zwnj;ترند. و این تشبیه نیز برای این است که پیامبر از دعوت کردن آنان دست بردارد و بیش از این خود را به رنج و زحمت نیندازد. &nbsp;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">اینکه توصیف مخالفان به این اوصاف را به پیامبر نسبت دهیم منوط بر این است که قرآن را سخن پیامبر بدانیم. آقای گنجی در این جا مصادره به مطلوب می&zwnj;کنند و به اصطلاح استدلالشان دوری است. ایشان از یک طرف برای اینکه اثبات کنند قرآن سخن پیامبر است نه سخن خدا به این آیات استناد می&zwnj;کنند و از طرف دیگر برای اینکه این آیات را به نحو مطلوب خود تفسیر کنند ناگزیرند پیشاپیش فرض کنند که قرآن سخن پیامبر است، نه سخن خداوند. &nbsp;&nbsp;</p>
<div style=""><!--[if !supportEndnotes]--><br clear="all" />
<hr width="33%" size="1" align="left" />
<!--[endif]-->
<div id="edn1" style="">
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a name="_edn1" href="#ednref1"><!--[if !supportFootnotes]-->[۱]<!--[endif]--></a> نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت یا تئوری تکامل معرفت دینی نقضی بر مدعای بنده نیست، زیرا این نظریه می&zwnj;کوشد از منظر &laquo;فلسفه علم&raquo; به معرفت دینی نگاه کند، نه از منظر &laquo;معرفت&zwnj;شناسی&raquo;. </p>
</div>
<div id="edn2" style="">
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a name="_edn2" href="#ednref2"><!--[if !supportFootnotes]-->[۲]<!--[endif]--></a> قرآن می&zwnj;گوید: &laquo;وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ&raquo; (سوره نمل: آیه ۱۴) یعنی &laquo;با آنکه دلهاشان بدان یقین داشت، از روی ظلم و تکبر آن را انکار کردند&raquo; (ترجمه فولادوند). این آیه در مورد فرعونیان است که منکر رسالت حضرت موسی بودند، اما معنای کفر را به خوبی نشان می&zwnj;دهد. و &laquo;الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ وَإِنَّ فَرِيقاً مِّنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ&raquo; (سوره بقره: آیه ۱۴۶) یعنی &laquo;و کسانی که به ایشان کتاب [آسمانی] دادیم، همان گونه که پسران خود را می&zwnj;شناسند، او [محمد] را می&zwnj;شناسند؛ و مسلماً گروهی از ایشان حقیقت را پنهان می&zwnj;کنند، در حالی که [آن را] می&zwnj;دانند&raquo; (با استفاده از ترجمه فولادوند). این آیه مربوط به یهودیان و مسیحیان صدر اسلام است و می&zwnj;گوید گروهی از آنان پیامبر را می&zwnj;شناسند ولی حقیقت را پنهان می&zwnj;کنند. می&zwnj;دانم که آقای گنجی اعتراض خواهند کرد که این دلیل درون دینی یا درون متنی است و به درد نمی&zwnj;خورد. جواب این اشکال در متن مقاله خواهد آمد.</p>
</div>
<div id="edn3" style="">
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a name="_edn3" href="#ednref3"><!--[if !supportFootnotes]-->[۳]<!--[endif]--></a> دکتر سروش نیز تجربه نبوی را از سنخ تجربه&zwnj;های شاعرانه یا هنری می&zwnj;داند، با این تفاوت که منشاء این تجربه را شخصیت خود پیامبر می&zwnj;داند، نه شیطان.</p>
</div>
<div id="ednref4" style="">
<p style="text-align: justify;" class="MsoEndnoteText"><a name="_ednref4" href="#edn4"><!--[if !supportFootnotes]-->[۴]<!--[endif]--></a> authenticity </p>
</div>
<div id="edn5" style="">
<p style="text-align: justify;" class="MsoEndnoteText"><a name="_ednref5" href="#edn5"><!--[if !supportFootnotes]-->[۵]<!--[endif]--></a> truth </p>
</div>
<div id="ednref6" style="">
<p style="text-align: justify;" class="MsoEndnoteText"><a name="_ednref6" href="#edn6"><!--[if !supportFootnotes]-->[۶]<!--[endif]--></a> objectivity </p>
</div>
<div id="edn7" style="">
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a name="_ednref7" href="#edn7"><!--[if !supportFootnotes]-->[۷]<!--[endif]--></a> قرآن جایی دیگر محبت اهل بیت را به عنوان پاداش رسالت معرفی کرده، اما در آیه&zwnj;ای دیگر گفته است که این پاداش درواقع به خود شما باز می&zwnj;گردد. &laquo;... قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى...&raquo; (سوره شورى: آيه ۲۳). &laquo;... بگو: به ازای آن [رسالت] پاداشى از شما خواستار نیستم، مگر دوستی درباره خویشاوندان...&raquo; (ترجمه فولادوند). &laquo;قُلْ مَا سَأَلْتُكُم مِّنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيد&raquo; (سوره سبا: آيه ۴۷). &laquo;بگو: هر مزدی که از شما خواستم آن از خودتان! مزد من جز بر خدا نیست و او بر هر چیزی گواه است&raquo;. (ترجمه فولادوند).</p>
</div>
</div>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>قرآن محمدی يا قرآن گنجی؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2008/12/post_45.shtml" />
   <id>tag:www.malakut.org,2008:/banquet//44.17247</id>
   
   <published>2008-12-19T01:17:39Z</published>
   <updated>2008-12-19T01:34:30Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[مطلبی که در زير می&zwnj;آيد، پاسخ دکتر فنايی به پاسخ گنجی به نقدِ نخستين ايشان است. اين مطلب اول بار در زمانه منتشر شده است و اکنون اين&zwnj;جا باز نشر می&zwnj;شود. توضيح آن&zwnj;که متن مقالات و پاسخ&zwnj;های آقای گنجی در...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="دين" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.malakut.org/banquet/">
      <![CDATA[<div align="justify">مطلبی که در زير می&zwnj;آيد، پاسخ دکتر فنايی به پاسخ گنجی به نقدِ نخستين ايشان است. اين مطلب اول بار در زمانه منتشر شده است و اکنون اين&zwnj;جا باز نشر می&zwnj;شود. توضيح آن&zwnj;که متن مقالات و پاسخ&zwnj;های آقای گنجی در وب&zwnj;سايت زمانه موجود است و ضرورتی به باز نشر آن&zwnj;ها در این&zwnj;جا نيست. جويندگان می&zwnj;توانند به وب&zwnj;سايت زمانه در صفحه&zwnj;ی انديشه مراجعه کنند (<a target="_blank" href="http://zamaaneh.com/idea/2008/12/post_446.html">۱</a> و <a target="_blank" href="http://zamaaneh.com/idea/2008/12/post_448.html">۲</a>)<br />
<br />
<br />
</div>]]>
      <![CDATA[<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><strong><br />
قرآن محمدی یا قرآن گنجی؟</strong></p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">پاسخ به آقای گنجی (۱)</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">ابوالقاسم فنایی</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">دوست گرامی جناب آقای گنجی از نقد نگارنده استقبال کرده و به آن پاسخ داده&zwnj;اند. ضمن تشکر از ایشان، در آنچه که در پی می&zwnj;آید خواهم کوشید نشان دهم که دفاعیات ایشان قانع&zwnj;کننده نیست و نقدهای مطرح شده در مقاله نگارنده همچنان به قوت خود باقی است. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><strong>۱.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; باز بودنِ باب گفت&zwnj;وگو</strong><!--[endif]--></p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">خشنودم از اینکه می&zwnj;بینم باب گفت&zwnj;وگو باز است و امیدوارم تا ابد باز بماند. به گمان صاحب این قلم، دو چیز باب گفت&zwnj;وگو را می&zwnj;بندد: یکی مراعات نکردن ادب نقد و دیگری نسبیت&zwnj;گرایی. ادب نقد در احترام گزاردن به نویسنده مورد نقد و خودداری از توهین به او خلاصه نمی&zwnj;شود، بلکه شامل ارزشها و فضایل معرفت&zwnj;شناختی، هم&zwnj;چون انصاف، تواضع عقلانی، خالی بودن ذهن از تعصب و پیش&zwnj;داوری، خودداری از تفسیر به رأی، فحص کامل و... نیز می&zwnj;شود. هنجارهای منطقی و معرفت&zwnj;شناختی بخشی از ادب نقد به شمار می&zwnj;روند.&nbsp; &nbsp;&nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">نسبیت&zwnj;گرایی دو شاخه مهم دارد: اولی &laquo;نسبت&zwnj;گرایی معرفت&zwnj;شناختی&raquo; است و دومی &laquo;نسبیت&zwnj;گرایی اخلاقی&raquo;. نسبیت&zwnj;گرایی معرفت&zwnj;شناختی یعنی حقیقت همواره نسبی است یا هیچ معیاری برای تشخیص حق از باطل در هیچ موردی وجود ندارد و دیدگاه&zwnj;ها یا تفسیرهای گوناگونی که آدمیان از حقیقت دارند همواره به لحاظ معرفت&zwnj;شناختی از درجه واحدی از حقانیت برخوردارند. نفی نسبیت&zwnj;گرایی معرفت&zwnj;شناختی تحت شرایطی با پذیرش پلورالیزم در قلمرو خاصی از معرفت سازگار است. همچنین نفی نسبیت&zwnj;گرایی معرفت&zwnj;شناختی معادل جزم&zwnj;اندیشی نیست. نسبیت&zwnj;گرایی اخلاقی یعنی اینکه هیچ ارزش و هنجار اخلاقی مطلقی وجود ندارد و همه ارزشها و هنجارهای اخلاقی از فردی به فردی یا از فرهنگی به فرهنکی تغییر می&zwnj;کنند. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoQuote" dir="rtl">در ابتدای مقاله شیوه آقای گنجی در طرح بحث و سبک استدلال را نقد کرده بودم. ایشان به جای اینکه نشان دهند که آن نقدها به نوشته&zwnj;های ایشان وارد نیست، بر دو نکته ضمنی تأکید کرده&zwnj;اند: اول اینکه گفته&zwnj;اند: &ldquo;آقای فنایی نقدشان را با عناوینی آغاز می&zwnj;کنند که اگر جدی گرفته شوند، امکانی برای گفت&zwnj;وگو فراهم نمی&zwnj;آورند.&rdquo; در جواب عرض می&zwnj;کنم که نگارنده آن عناوین را جدی گرفته بود و انتظار داشت که دوست عزیز آقای گنجی نیز آنها را جدی بگیرد. ناقد آن عناوین را به عنوان برچسب&zwnj;هایی بی&zwnj;اساس بکارنبرده بود.&nbsp; </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoQuote" dir="rtl">به نظر من جناب گنجی در نقد اسلام یک و اسلام دو ادب نقد را مراعات نمی&zwnj;کنند. تعبیراتی که من در مقام توصیف نوشته&zwnj;های ایشان به کار برده بودم، توصیفاتی ناظر به واقع بود که در قالب گزاره&zwnj;هایی قابل صدق و کذب بیان شده بود. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">بنابراین، از دو حالت خارج نیست. یا آقای گنجی بر این باورند که آن نقدهای روش&zwnj;شناسانه با واقع مطابقت ندارد و مکتوبات ایشان از نقائص و نقطه&zwnj;ضعف&zwnj;های یادشده پاک است، که در این صورت خوب است دلایل خود را عرضه کنند تا دیگران، از جمله صاحب این قلم، نیز به نادرستی آن نقدها پی&zwnj;ببریم. یا بر این باورند که آن نقدها با واقع مطابقت دارد، که در این صورت، ما موظفیم آن نقدها، یا به تعبیر ایشان عناوین، را جدی بگیریم، حتی اگر جدی گرفتن آنها امکانی برای گفت&zwnj;وگو فراهم نیاورد. اما من نمی&zwnj;توانم بفهمم که چرا و چگونه اگر منتقدی سبک استدلال و طرح بحث نویسنده&zwnj;ای را نقد کند، چنین نقدی مانع گفت&zwnj;وگو می&zwnj;شود. آیا آقای گنجی بر این باورند که سبک طرح بحث و استدلال هیچ کس قابل نقد نیست، یا اینکه هست اما مصلحت گفت&zwnj;وگو اقتضا می&zwnj;کند که چنین نقدی مطرح نشود؟ مگر هدف از گفت&zwnj;وگو در این مقام چیزی غیر از تقرب به حقیقت است؟&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نکته دومی که آقای گنجی به آن اشاره کرده&zwnj;اند این است: &ldquo;دین در جامعه&zwnj;ی ما، حریم ممنوعه&zwnj;ای بوده که جز تعریف و تقدیس را بر نمی&zwnj;تابیده است. مومنان به این وضعیت غیرمنصفانه و تبعیض&zwnj;آمیز عادت کرده&zwnj;اند. از این&zwnj;رو، کم&zwnj;ترین پرسش و نقد، &laquo;زننده&raquo;، &laquo;عجولانه&raquo;، &laquo;جزم&zwnj;اندیشانه&raquo;، &laquo;تخریب دینی&raquo; و &laquo;تحریف حقیقت&raquo; جلوه داده خواهد شد. زندگی در وضعیتی که کسی جرات نقد دین را نداشته باشد، عادت بد و توقعی نابجا در ما ایجاد کرده است. بدین ترتیب اگر مسلمانی با صدای بلند آغاز به خوانش متن مقدس کند، کنش او، &laquo;بولتن&zwnj;نویسی&raquo; معرفی خواهد شد. با این نوع داوری به دیگران گفته می&zwnj;شود، بدانید با چه نوشته&zwnj;ای روبرو هستید: نوشته&zwnj;ای زننده، بولتن&zwnj;سازی از دین و سراسر تحریف حقیقت و دین و ادب.&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آقای گنجی در این قطعه انگیزه&zwnj;خوانی کرده&zwnj;اند، یعنی کوشیده&zwnj;اند تبیینی روان&zwnj;شناسانه از انگیزه بنده بدست دهند و بر اساس آن نتیجه بگیرند که چون انگیزه&zwnj;ی&zwnj; ناقد نادرست بوده است، نقدهای یادشده هم بی اساس است. تبیین آقای گنجی اگر درست باشد، نتیجه&zwnj;ای که ایشان از آن تبیین می&zwnj;گیرند مغالطه&zwnj;ی خلط انگیزه و انگیخته است. فرض کنیم انگیزه ناقد نادرست بوده، این دلیل نمی&zwnj;شود که نقد او هم نادرست باشد.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بعلاوه عین همین تبیین را می&zwnj;توان در مورد مقالات خود ایشان به کار برد و گفت: چون دین در جامعه&zwnj;ی ما حریم ممنوعه&zwnj;ای بوده که جز تعریف و تقدیس را بر نمی&zwnj;تابیده، آقای گنجی بر آن شده&zwnj;اند که از طریق نگارش نقدهای زننده، عجولانه، جزم&zwnj;اندیشانه و تخریب و تحریف حقیقت و بولتن نویسی این تقدس را از میان ببرند.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اما واقعیت این است که تبیین روان&zwnj;شناسانه جای خالی تبیین معرفت&zwnj;شناسانه را پر نمی&zwnj;کند. بنابراین، سؤالی که در پاسخ آقای گنجی بی&zwnj;پاسخ مانده است این است که آیا مقالات ایشان واقعاً در خور چنین اوصافی هست یا نه؟ تا آنجا که خودکاوی و درون&zwnj;بینی به شخصی جایزالخطا همچون راقم این سطور اجازه می&zwnj;دهد، می&zwnj;توانم ادعا کنم که از نقد &laquo;مؤدبانه&raquo;، &laquo;غیر عجولانه&raquo;، &laquo;غیر جزم&zwnj;اندیشانه&raquo; و &laquo;سازنده&raquo; و &laquo;خالی از تحریف حقیقت&raquo; از دین و اندیشه دینی و رفتار دینی استقبال می&zwnj;کنم. و اگر نقد آقای گنجی را &laquo;زننده&raquo;، &laquo;عجولانه&raquo;، &laquo;جزم&zwnj;اندیشانه&raquo; و &laquo;تخریب دین&raquo; و &laquo;تحریف حقیقت&raquo; خوانده&zwnj;ام، به خاطر عادت بد و توقع نابجا نبوده است، بلکه دقیقاً به خاطر این بوده است که این اوصاف را در نوشته&zwnj;های ایشان به وضوح می&zwnj;دیده&zwnj;ام. و چنانکه گفتم تعبیراتی که در مقام نقد نوشته آقای گنجی به کار برده&zwnj;ام جملاتی خبری و ناظر به واقع&zwnj;اند. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">منطقاً ممکن است (۱) من در توصیف واقع اشتباه کرده باشم، اما منطقاً ممکن است که (۲) نوشته آقای گنجی واقعاً زننده، عجولانه، جزم&zwnj;اندیشانه و تخریب دین و تحریف حقیقت باشد. بنده با تکیه بر شواهد و قرائن موجود در مقاله آقای گنجی کوشیده بودم نقد خود را مدلل کنم و نشان دهم که احتمال (۲) مقرون به صواب است. آقای گنجی نیز برای اینکه نشان دهند احتمال (۱) درست است و احتمال (۲) نادرست، ناگزیرند دلیل بیاورند. صرف اینکه مسلمانی با صدای بلند آغاز به خوانش متن مقدس کند موجب نمی&zwnj;شود که خوانش او از این عیوب و نقائص بری باشد. &nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">علاوه براین، تا آنجا که از انگیزه&zwnj;ی خود در نگارش نقد آگاهی دارم، قصدم از توصیف بالا بیان حقیقت بوده است، نه القاء مطلبی خلاف واقع به دیگران در مورد نوشته&zwnj;های آقای گنجی. درخواستم از جناب گنجی این است که بکوشند مکتوبات خود را از دید ناظری بی&zwnj;طرف مرور کنند تا ببینند که آیا این مکتوبات در خور چنین توصیفاتی هست یا نه؟ </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">آقای گنجی پرسیده&zwnj;اند اگر مقالاتِ &laquo;قرآن محمدی&raquo; به سبک نوشته&zwnj;های کیهان شبیه است، دیگر چه نیازی به نقد آن نوشته&zwnj;ها وجود دارد؟ جواب روشن است. مقالاتِ &laquo;قرآن محمدی&raquo; هم به لحاظ سبک و هم به لحاظ محتوا قابل نقد است و صرف شباهت در سبک به کیهان موجب نمی&zwnj;شود که ما از نقد این مقالات بی&zwnj;نیاز شویم. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">ایشان سپس از سایت امروز گله کرده&zwnj;اند که به سبک روزنامه&zwnj;ی کیهان عمل می&zwnj;کند. یعنی نقد دیگران به آقای گنجی را منتشر می&zwnj;کند، اما از انتشار پاسخ ایشان خودداری می&zwnj;کند. تا آنجا که به نگارنده مربوط می&zwnj;شود، از چنین عملکردی دفاع نمی&zwnj;کنم و در انتشار آن نقد در سایت امروز هم هیچ نقشی نداشتم، بلکه بر عکس وقتی پاره&zwnj;ای از دوستان ابراز تمایل کردند که نقد بنده را در روزنامه&zwnj;ها و سایت&zwnj;های اینترنتی داخل کشور منتشر کنند، به دو دلیل با این ایده مخالفت کردم. یکی اینکه آنان نوشته آقای گنجی را منتشر نکرده&zwnj;اند و دیگر اینکه به خاطر محذوراتی که دارند پاسخ ایشان را هم منتشر نخواهند کرد. خوب بود آقای گنجی نیز که به چنین رفتاری اعتراض دارند، از انتشار پاسخ خود در سایت رادیو زمانه خودداری می&zwnj;کردند. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" dir="rtl" style="margin-right: 17.85pt; text-indent: -17.85pt; page-break-after: avoid;"><!--[if !supportLists]--><strong>۲.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تصحيح يک خطا</strong><!--[endif]--></p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">در نقد بنده خطایی وجود دارد که آقای گنجی به حق بدان اشاره کرده&zwnj;اند. آن خطا در نقل و ترجمه کلام ابن عربی رخ داده است. ابن عربی می&zwnj;گوید که گروهی از صوفیان به نام رجبیون در مکاشفات خود رافضیان (شیعیان) را به صورت خوک دیده&zwnj;اند. من نوشته بودم: &laquo;گروهی از صوفیه رجبیون را به صورت خوک دیده&zwnj;اند&raquo;. و این نادرست است، هرچند این خطای غیر عمدی، نه به ساختار استدلال آقای گنجی آسیبی وارد می&zwnj;کند و نه از قوت آن می&zwnj;کاهد و نه نقد من بر برداشت ایشان از سخن ابن عربی را ابطال می&zwnj;کند. هنوز هم آن نقد را بر ایشان وارد می&zwnj;دانم. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><strong>۳.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تحريف&nbsp; </strong><!--[endif]--></p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">راقم این سطور در نقد خود تحریفات متعددی را به آقای گنجی نسبت داده بود. آقای گنجی در پاسخ خود کوشیده&zwnj;اند نشان دهند که از جانب ایشان تحریفی صورت نگرفته است. ایشان در مقام دفاع از خوانش خود دو دلیل ذکر کرده&zwnj;اند که به نظر نگارنده هیچ یک از آنها قانع&zwnj;کننده نیست. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">دلیل اول این است که مترجمان و مفسران بزرگ با ایشان هم&zwnj;عقیده&zwnj;اند، بنابراین تحریفی صورت نگرفته و حداکثر چیزی که ناقد می&zwnj;تواند ادعا کند این است که ترجمه و تفسیر دیگران را قبول ندارد. و دلیل دوم این است که اساساً وفق هرمنیوتیک مدرن تحریف متن محال است، یا هر خوانشی تحریف متن است. بهتر است این موارد را با تفصیل بشتری بررسی کنیم. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>۳/۱. تحريف مثنوی مولوی</strong></p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">آقای گنجی نوشته بودند: &ldquo;مولوی یکی از بزرگ&zwnj;ترین عارفان جهان اسلام است. او که خود متعلق به دوران ماقبل مدرن است، نگاهش به مخالفان (کفار)، دقیقاً بازتاب&zwnj;دهنده&zwnj;ی گفتمان قرآن است. به گفته&zwnj;ی مولوی خون کفار مباح است، برای این&zwnj;که آن&zwnj;ها مانند حیوانات هستند.&rdquo; </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">بنده پس از نشان دادن اینکه برداشت آقای گنجی از ابیات مورد اختلاف نادرست است، نوشته بودم: &ldquo;بر نگارنده روشن نیست که چرا گنجی سخن بزرگانی همچون مولانا را این چنین تحریف می&zwnj;کند و چرا شواهد متعددی را که به سود کثرت&zwnj;گرایی دینی در مثنوی وجود دارد نادیده می&zwnj;گیرد و با تحریف ابیات بالا می&zwnj;کوشد مولانا را انحصارگرا معرفی کند.&rdquo; </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">آقای گنجی در پاسخ خود نوشته&zwnj;اند: &ldquo;داوری &laquo;قرآن محمدی&raquo; درخصوص مثنوی مولوی، مثبت و جانبدارانه بوده و آن را قرائتی عاشقانه و مجذوبانه از دین معرفی کرده است. مواجهه مولوی&zwnj;وار با دین، امری قابل دفاع و شاید بهترین نوع دین&zwnj;ورزی باشد. اما، هیچ متنی، مقدس (کامل) و نقدناپذیر نیست. اگر در مورد خاصی، نظر مولفی طرح و نقد شد، آیا معنای آن این است که او را &laquo;انحصارگرا معرفی&raquo; کرده&zwnj;ایم؟ مفسران بسیاری ابیات مورد اختلاف را همان&zwnj;طور معنا کرده&zwnj;اند، که در &laquo;قرآن محمدی&raquo; آمده است.&rdquo; </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">به نظر من این مصداق روشنی از تحریف است که وقتی پژوهشگری می&zwnj;خواهد دیدگاه اسلام یک و دو را درباره دگراندیشان، دگرباشان و متفاوتان کشف کند، فقط به آیات و روایات و جملاتی بنگرد که در آن واژه کافران در کنار نام یکی از حیوانات آمده است و بعد هم چنین کاری را خوانش متن با صدای بلند بنامد و با استناد به هرمنیوتیک گادامر تحریف خود را تفسیری در عرض سایر تفسیرها به شمار آورد. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">انصاف و بی&zwnj;طرفی علمی در مقام کشف حقیقت و نیز سرشت تاریخی اسلام یک و اسلام دو اقتضا می&zwnj;کند که: </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">(۱) به بخشهای دیگری از متون اسلام یک و اسلام دو که در آنها واژه مؤمنان یا غیر مسلمانان در کنار نام حیوانی از حیوانات آمده نیز بنگریم و </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">(۲) این متون را ترجمه فرهنگی کنیم، و </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">(۳) واژه کافر را معادل دگراندیش و دگرباش و متفاوت به حساب نیاوریم، و </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">(۴) به توصیفات مثبتی که در مورد غیرمسلمانان در متون یادشده آمده است نیز بنگریم.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">کمترین نتیجه&zwnj;ای که از چنین رویکردی بدست خواهد آمد این است که موضوع توصیف و حکم و مجازات در متون یادشده &laquo;مطلق&raquo; نیست و غیر مسلمانان (با تسامح بسیار = دگراندیشان و دگرباشان و متفاوتان) به دو گروه خوب و بد تقسیم شده&zwnj;اند و لذا موضوع بحث در این متون غیر مسلمانان یا دگراندیشان و دگرباشان و متفاوتان از آن نظر که دگرانديش و دگرباش و متفاوت&zwnj;اند نیست، و همین مقدار برای فروریختن استدلال آقای گنجی کفایت می&zwnj;کند.&nbsp;&nbsp; &nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">فی&zwnj;المثل مولانا برای بیان چالش عقل با نفس و بدن، عقل را به مجنون، و نفس و بدن را به شتر تشبیه می&zwnj;کند (همچو مجنون در تنازع با شتر/ گه شتر چربید و گه مجنونِ حُر؛... این دو همره همدگر را راه&zwnj;زن/ گمره آن جان، كاو فرو ناید ز تن؛ جان ز هِجر عرش اندر فاقه&zwnj;ای/ تن ز عشق خار بُن چون ناقه&zwnj;ای؛ جان گشاید سوی بالا بالها/ در زده تن در زمین چنگالها)، یا پروراندن بدن را پروراندن خر می&zwnj;خواند (همی عیسی&zwnj;ات میرد از لاغری/ تو در بند آنی که خر پروری)، یا نفس مؤمنان و پیامبران را اشغری می&zwnj;نامد (نفس مؤمن اشغری آمد یقین/ کاو به زخم رنج زفت است و سمین؛ زین سبب بر انبیا رنج و شکست/ از همه خلق جهان افزونتر است ـ اشغر حیوانی است که در اثر کتک خوردن فربه می&zwnj;شود). &nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">بنابراین، اگر در این متون نام حیوانی از حیوانات به تناسب و به یکسان بر مؤمن و کافر اطلاق شده است، یا با استفاده از ویژگی&zwnj;های حیوانات گروه خاصی از انسانها به حیوانی که دارای آن ویژگی است تشبیه شده&zwnj;اند، در این صورت نمی&zwnj;توان همچون آقای گنجی نتیجه گرفت که اسلام یک و دو، اول دگراندیشان و دگرباشان و متفاوتان را حیوان می&zwnj;خواند و بعد خون آنان را مباح اعلام می&zwnj;کند. بلکه می&zwnj;توان نتیجه گرفت که استفاده از تمثیل انسان به حیوان در آن فرهنگ امر رایجی بوده است و این امر به خودی خود متضمن هیچ توهینی در حق انسان نبوده و هیچ حکم حقوقی نیز بر آن بار نمی&zwnj;شده است.&nbsp; و اگر در وقت مطالعه&zwnj;ی این متون رائحه&zwnj;ی توهین مشام کسی را بیازارد، به خاطر آن است که او متن را از سیاق آن خارج می&zwnj;کند و این متون را ترجمه و تفسیر تحت اللفظی می&zwnj;کند. یعنی منشاء این رائحه متن مورد مطالعه نیست، مشام کسی است که از سر ربوه در دمشق نظر نمی&zwnj;کند و سرشت تاریخی متون دینی را نادیده می&zwnj;گیرد.&nbsp; </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">آقای گنجی نوشته&zwnj;اند: &ldquo;هیچ متنی، مقدس (کامل) و نقدناپذیر نیست. اگر در مورد خاصی، نظر مولفی طرح و نقد شد، آیا معنای آن این است که او را &laquo;انحصارگرا معرفی&raquo; کرده&zwnj;ایم؟&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">بر نگارنده روشن نیست که چرا آقای گنجی درصدی از فهم و شعوری را که برای خود قائل&zwnj;اند برای ناقد و خوانندگان خود قائل نیستند. چه کسی گفته که مثنوی متن مقدس و کامل و نقد&zwnj;ناپذیر است؟ تمام سخن در این است که شما نظر مؤلف را آن گونه که هست طرح کنید و بعد آن را نقد کنید. اگر نظر مؤلف آن گونه که هست طرح نشود، چیزی که نقد می&zwnj;شود هرچه باشد نظر مؤلف نخواهد بود، بلکه نظر مُحَرِّف (= تحریف کننده) خواهد بود. و برای اینکه نظر مولانا در باب کفار و نسبت کفر و حیوانیت و دلیل مباح بودن خون کفار و نسبت کفر و دگراندیشی را آن گونه که هست طرح کنیم، کافی نیست که به چند بیتی از مثنوی که به ظاهر مؤید مدعای ماست استناد کنیم و سایر ابیاتی را که به نحوی از انحاء در فهم معنای این چند بیت مؤثرند نادیده بگیریم. نظر کردن به شواهدِ به ظاهر مؤید و نادیده گرفتن شواهدِ مخالف و ناقض، نوعی تحریف است و از این طریق نمی&zwnj;توان به &laquo;نظرِ مؤلف&raquo; رسید، بلکه نتیجه چنین روشی فرافکنی نظرِ مُحَرِّف به مؤلف است. کاری که آقای گنجی با اسلام یک و اسلام دو می&zwnj;کند انسان را به یاد داستان مردی می&zwnj;اندازد که نماز نمی&zwnj;خواند. به او گفتند: چرا نماز نمی&zwnj;خوانی؟ گفت: قرآن می&zwnj;گوید: &laquo;لاتقربوا الصلوه&raquo;. گفتند: قرآن می&zwnj;گوید: &laquo;لاتقربوا الصلوه و انتم سکاری&raquo;. گفت: ای بابا کی به همه قرآن عمل کرده که ما بکنیم. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">اعتراض بنده به آقای گنجی این نیست که شما چرا نظر مولانا را نقد می&zwnj;کنید. اعتراض این است که چرا نظر مولانا را تحریف می&zwnj;کنید و سپس نظر تحریف شده را به عنوان نظر مولانا نقد می&zwnj;کنید. وقتی آقای گنجی می&zwnj;نویسد: &ldquo;مولوی یکی از بزرگ&zwnj;ترین عارفان جهان اسلام است. او که خود متعلق به دوران ماقبل مدرن است، نگاهش به مخالفان (کفار)، دقیقاً بازتاب&zwnj;دهنده&zwnj;ی گفتمان قرآن است. به گفته&zwnj;ی مولوی خون کفار مباح است، برای این&zwnj;که آن&zwnj;ها مانند حیوانات هستند،&rdquo; این سخن آقای گنجی هیچ معنایی ندارد به جز اینکه مولانا بنیادگرا و انحصارگراست.&nbsp; </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">علاوه بر این، &laquo;نظرِ مؤلف&raquo; چیزی نیست مگر همان &laquo;نیّت&raquo; و &laquo;قصد&raquo; او. اما، چنانکه خواهد آمد، آقای گنجی کشف نیت و قصد مؤلف را محال می&zwnj;دانند و نظریه هرمنیوتیکی قصد مؤلف را باطل و غیر مدرن می&zwnj;شمارند.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">آقای گنجی برای اینکه نشان دهند در این مورد تحریفی از جانب ایشان صورت نگرفته به سخن مفسران بزرگ مثنوی استناد کرده&zwnj;اند. بازهم بر نگارنده معلوم نیست که این استناد چه چیزی را اثبات می&zwnj;کند. آیا ایشان می&zwnj;خواهند بگویند که فهم ایشان از ابیات مورد نظر درست است چون مفسران بزرگ مثنوی این ابیات را چنین فهمیده&zwnj;اند؟ اگر چنین باشد، معنای این سخن این است که آقای گنجی برای اینکه نظریه کلام&zwnj;الله بودنِ قرآن را رد کند، مصونیت مفسران بزرگ مثنوی از خطا را مفروض می&zwnj;گیرد. اما به نظر نگارنده مفسران بزرگ مثنوی با همه جلالت قدر و عظمت شأنی که دارند انسانهایی هستند جایز الخطا و وقتی کسی در مقام تحقیق و به منظور تأیید مدعای خود سخنی را از این مفسران نقل می&zwnj;کند، از سر تحقیق سخن آنان را پذیرفته است. و اگر آن مفسران در فهم معنای متن خطا کرده باشند، او نیز خطا کرده است. محققان به دلیلی نیاز دارند که نشان دهد آن مفسران در فهم متن خطا نکرده&zwnj;اند و صرف بزرگ بودن یک مفسر دلیل خوبی برای توجیه این مدعا نیست. به قول مولانا: &laquo;خون به خون شستن محال آمد محال&raquo;.&nbsp;&nbsp; &nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آقای گنجی از این مقدمه که مفسران بزرگ مثنوی ابیات مورد اختلاف را مانند ایشان فهمیده&zwnj;اند چنین نتیجه گرفته&zwnj;اند: &ldquo;پس حداکثر حکمی که جناب فنایی می&zwnj;توانستند صادر کنند این بود، که من این تفسیر از ابیات مولوی را به این دلایل قبول ندارم. نه آنکه &laquo;قرآن محمدی&raquo; را متهم به تحریف مثنوی کند.&rdquo; </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">آیا آقای گنجی بر این باورند که تحریف مثنوی ممکن نیست، یا اینکه ممکن است، اما در اینجا تحریفی صورت نگرفته است؟ اولی به معنای مصونیت مفسران بزرگ مثنوی از خطا در فهم متن است که علی القاعده نباید مورد قبول آقای گنجی باشد. اما برای نفی احتمال دوم کافی نیست که نشان دهیم مفسران بزرگ مثنوی هم چنین گفته&zwnj;اند، زیرا آنان نیز ممکن است خطا کرده باشند. نگارنده دلایل خود برای اتهام تحریف مثنوی را نقل کرده است. آقای گنجی به جای اینکه آن دلایل را رد کنند و نشان دهند که برداشت ایشان از مثنوی درست است به سخن بزرگان استناد می&zwnj;کنند. اما این نوع استدلال در مقام تحقیق فاقد ارزش و اعتبار لازم است، زیرا هیچ ربطی به مدعای مورد بحث ندارد. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">منطقاً ممکن است مفسران بزرگ مثنوی نیز در فهم مثنوی به خطا بروند و آن را تحریف کنند. بنابراین، تنها راه ممکن و معقول این است که دلایلی را که آن مفسران به سود تفسیر خود آورده&zwnj;اند با دلایلی که ناقد به سود تفسیر خود و علیه تفسیر آنان اقامه کرده بسنجیم و تفسیری را انتخاب کنیم که دلایل قوی&zwnj;تری به سود آن در دست است. از دو حال خارج نیست: (۱) یا دلایلی که به سود یکی از تفسیرهای رقیب وجود دارد قوی&zwnj;تر است، (۲) یا همه آن تفسیرها از نظر قوت و ضعف دلایل مساوی&zwnj;اند. در صورت اول ما موظفیم تفسیری را که شواهد قوی&zwnj;تری&nbsp; به سود آن در دست است به عنوان تفسیر درست برگزینیم، و سایر تفسیرها را رد کنیم، ولو تفسیر قوی&zwnj;تر مخالف تفسیر مفسران بزرگ باشد. اما در صورت دوم موظفیم سکوت کنیم و هیچ تفسیری را بر تفسیر دیگر ترجیح ندهیم. آقای گنجی بدون اینکه چنین مسیری را طی کنند، ادعا می&zwnj;کنند که چون تفسیر ایشان همان تفسیر مفسران بزرگ است، یا درست است و یا دست&zwnj;کم در عرض تفسیر ناقد است و لذا ناقد حق ندارد تفسیر ایشان را تحریف بنامد و این یعنی مفسران بزرگ مثنوی معصوم&zwnj;اند و آقای گنجی نیز در پناه عصمت آنان مصون از خطاست.&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آقای گنجی در ادامه پاسخ خود نوشته&zwnj;اند: &ldquo;نکته&zwnj;ی قابل توجه دیگر در نوشته&zwnj;ی آقای فنایی این است که گویی اگر به بزرگی از بزرگان از زاویه&zwnj;ای انتقاد شود، کل تفکر آن بزرگ به زیر سوال رفته است. مگر مثنوی، متنی مقدس، یعنی بدون چون و چرا، است؟ اگر کسی الفاظ رکیک بسیاری که در مثنوی به کار گرفته شده است را به پرسش بگیرد، آیا کل اندیشه&zwnj;ی مولوی مخدوش خواهد شد؟&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; واقعاً جای تعجب است. نگارنده هیچگاه ادعا نکرده که اگر به بزرگی از بزرگان از زاویه&zwnj;ای انتقاد شود، کل تفکر آن بزرگ زیر سؤال رفته است، یا مثنوی متنی مقدس و بدون چون و چراست؟ آقای گنجی ادعا کرده بودند که از نظر مولوی خون مخالفان (کفار) مباح است برای اینکه آنها مانند حیوانات هستند. اشکال بنده به آقای گنجی این بود که دیدگاهی را که شما در خصوص این موضوع به مولوی نسبت داده&zwnj;اید نظر مولوی نیست و برداشت شما از مثنوی در خصوص این مورد اشتباه است. چون از نظر مولوی خونِ موجود وحشی از آن نظر که وحشی است مباح است، نه خون غیر مسلمان از آن نظر که غیر مسلمان است و غیر مسلمانان نیز از نظر مولوی حیوان نیستند. حتی مباح بودن خون انسان وحشی هم به خاطر این نیست که او حیوان است، بلکه بر عکس از نظر مولوی کشتن حیوان از آن نظر که حیوان است جایز نیست. از نظر مولوی انسان وحشی و حیوان وحشی هر دو خونشان مباح است به خاطر اینکه هر دو مصداقی از عنوان کلی وحشی&zwnj;اند. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">تمام سخن بر سر این است که الفاظ رکیکی که آقای گنجی به آن اشاره می&zwnj;کنند برای مولانا و مخاطبان هم عصر او رکیک نبوده&zwnj;اند، یعنی طنین معناییِ رکیکی نداشته&zwnj;اند و اگر ما بخواهیم معنای واقعی آن الفاظ (= نظر مؤلف) را به درستی درک کنیم ناگزیریم آنها را ترجمه فرهنگی کنیم. آن الفاظ در فرهنگ امروزیان رکیک&zwnj;اند و اگر کسی بکوشد ابیات شامل این الفاظ را از طریق تفسیر تحت اللفظی آنها درک کند به خطا رفته و در واقع آنها را تحریف کرده است، خواه بنیادگرا باشد و خواه دمکرات. و متأسفانه این کاری است که جناب گنجی بدان مشغول و مباهی و مبتهج&zwnj;اند. وقتی کسی دیدگاه مولوی در باب کفار را تحریف می&zwnj;کند، کل اندیشه مولوی مخدوش نخواهد شد، اما اندیشه او در باب نسبت کفر و ایمان، تساهل و مدارا، پلورالیزم دینی و عناوین مرتبط مخدوش خواهد شد.&nbsp; &nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آقای گنجی سپس نوشته&zwnj;اند: &ldquo;تعیین جایگاه مولوی در بحث انحصارگرایی دینی، شمول&zwnj;گرایی دینی و کثرت&zwnj;گرایی دینی، منوط به آن است که چه چیز گوهر اندیشه&zwnj;ی آن بزرگوار به شمار آید، و چه چیزهایی صدف یا اعراض در نظر گرفته شوند... و در ابیاتی که محل نزاع قرار گرفته است، مولوی انحصارگرا است، برای اینکه کفار را حیوان وحشی به شمار می&zwnj;آورد که باید کشته شود.&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بنابراین، آقای گنجی قبول دارند که در فهم و تفسیر اسلام یک و اسلام دو ما باید صدف و گوهر یا ذاتی و عرضی را از هم جدا کنیم، اما خوب است بپرسیم لازمه و نتیجه&zwnj;ی این تفکیک چیست؟ آیا لازمه و نتیجه&zwnj;ی چنین تفکیکی غیر از این است که در فهم و تفسیر این متون باید از دو روش متفاوت استفاده کرد. در مورد گوهرها و ذاتیات ترجمه و تفسیر تحت اللفظی کفایت می&zwnj;کند، اما استفاده از چنین روشی در مورد صدفها یا عرضیات به تحریف متن خواهد انجامید و لذا برای فهم بخشهایی از این متون که حاوی صدفها یا عرضیات هستند ما به ترجمه و تفسیر فرهنگی نیاز داریم؟ </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">همه نقدهای بنده به آقای گنجی را در این جمله می&zwnj;توان خلاصه کرد که ایشان در ترجمه و تفسیر صدفها یا عرضیات از روش نادرستی استفاده می&zwnj;کنند که موجب تحریف معنای متن می&zwnj;شود. یعنی ایشان برای اینکه نشان دهند قرآن سخن محمد است نه سخن خداوند، آیات قرآن و احادیث (= اسلامِ یک) و نیز متون اسلام دو را ترجمه و تفسیر تحت اللفظی می&zwnj;کنند و تفاوت معنایی واژه&zwnj;ها در فرهنگ کهن و فرهنگ مدرن را نادیده می&zwnj;گیرند و سرشت تاریخی و فرهنگ&zwnj;آلود متون مورد بحث را در نظر نمی&zwnj;گیرند و لذا به لحاظ روش ترجمه و تفسیر متون دینی، بین ایشان و بنیادگرایان دینی و اقتدارگرایان و انحصارطلبان و هواداران استبداد دینی هیچ تفاوتی وجود ندارد، هرچند در مقام پیروی عملی از ترجمه و تفسیر این بخش از متون دینی بین ایشان و آن گروهها تفاوت وجود دارد. در مقام عمل ایشان بر این باورند که این قسمت از متون دینی به جهان گذشته تعلق دارد و در جهان مدرن قابل پیروی نیست. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">صاحب این قلم، اما، بر این باور است که اگر این بخش از متون اسلام یک و اسلام دو ترجمه و تفسیر فرهنگی شوند، در جهان مدرن هم قابل اجرا خواهند بود و به لحاظ نظری و عملی با ارزشهای حاکم بر جهان مدرن و مقتضیات زندگی مدرن سازگارند.&nbsp; &nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">ثانیاً انحصارگرا یعنی کسی که یک دین خاص مانند دین اسلام را حق محض و سایر ادیان را باطل محض می&zwnj;داند. اما سؤال این است که آیا اگر کسی همچون مولوی بگوید خون انسان وحشی مباح است، انحصارگراست، یا چنین استدلالی مصداقی است از مغالطه اخذ ما لیس بعله مکان عله؟ ادعای بنده در نقد مقاله آقای گنجی این بوده است که وقتی شما بدون اینکه به سایر ابیاتی که در مثنوی در تأیید شمول&zwnj;گرایی دینی و کثرت&zwnj;گرایی دینی آمده، صرفاً به ابیات مورد اختلاف اشاره می&zwnj;کنید، آنهم با برداشت نادرستی که از این ابیات دارید، مولوی را انحصارگرا معرفی کرده&zwnj;اید و این نوعی تحریف مثنوی است.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">برداشت انحصارگرایانه از ابیات مورد نزاع متوقف بر این است که مولوی غیر مسلمانان را به صرف غیر مسلمان بودن حیوان وحشی به شمار آورده باشد که باید کشته شوند. اما آیا واقعاً چنین است؟ آیا کافر به معنای غیر مسلمان یا دگراندیش و دگرباش و متفاوت است؟ آیا به تناسب حکم و موضوع نمی&zwnj;توان ادعا کرد که موضوع حکمِ قتل در سخن مولانا، &laquo;موجودِ وحشی است از آن نظر که وحشی است&raquo;، نه &laquo;غیر مسلمان از آن نظر که غیر مسلمان است&raquo;؟ آیا جواز قتل کفار به خاطر این بوده که آنان مانند حیوانند، چنانکه آقای گنجی در مقاله خود به مولوی نسبت داده بودند، یا ذکر حیوان، آن هم حیوان وحشی، در این ابیات برای تقریب حکم قتل انسانهای وحشی به ذهن است؟ (استدلال تمثیلی که مثنوی لبریز از آن است). آیا هیچ بیت دیگری در مثنوی وجود ندارد که در آن مولوی انسانی یا مسلمانی را به حیوانی از حیوانات تشبیه کرده باشد، یا در مورد کفار سخن متفاوتی گفته باشد که با در نظر گرفتن آن بیتِ دیگر، ابیات مورد نزاع معنا و مضمون تازه&zwnj;ای پیدا کنند؟ آقای گنجی بدون اینکه به این سؤالات پاسخ روشنی بدهند، برداشت نادرست خود از ابیات یادشده را تکرار کرده&zwnj;اند.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">آقای گنجی نوشته&zwnj;اند: &ldquo;اما اگر با پیش&zwnj;فرض کلام الله بودن قرآن، کامل&zwnj;ترین دین بودن اسلام و مفروضاتی از این قبیل، به خوانش مثنوی پرداخته شود، از درون آن شمول&zwnj;گرایی و انحصارگرایی بیرون خواهد جهید.&rdquo; </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">بنده به سهم خود هرچقدر می&zwnj;اندیشم رابطه&zwnj;ای بین کلام الله بودن قرآن از یک&zwnj;طرف و شمولگرایی و انحصارگرایی از طرف دیگر را نمی&zwnj;یابم. اگر آقای گنجی لطف کنند و در این زمینه روشنگری بفرمایند موجب مزید امتنان خواهد بود. تنها به ذکر این نکته اکتفا می&zwnj;کنم که پلورالیزم صدق غیر از پلورالیزم نجات است و هیچ تلازمی بین این دو برقرار نیست.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">و به هر حال آقای گنجی به این سؤال پاسخ نمی&zwnj;دهند که به نظر ایشان بالاخره کدام یک از این پیش&zwnj;فرضها درست می&zwnj;باشد و به تبع آن از میان تفسیرهای متفاوت مثنوی کدام تفسیر معتبر است؟ آیا ایشان مولوی را انحصارگرا می&zwnj;دانند یا نه؟ اگر مولوی را انحصارگرا می&zwnj;دانند، در این صورت چه جای گله از ناقدی است که ادعا می&zwnj;کند آقای گنجی مولوی را انحصارگرا معرفی کرده&zwnj;اند. و اگر مولوی را انحصارگرا نمی&zwnj;دانند، چرا در برداشت خود از ابیات مورد نزاع تجدیدنظر نمی&zwnj;کنند؟ و اگر به تناسب مطلوب خود مولوی را انحصارگرا، یا شمولگرا و کثرت&zwnj;گرا می&zwnj;دانند، این به جز هرج و مرج در عالم هرمنیوتیک هیچ معنای دیگری ندارد. &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>۳/۲. تحريف نهج&zwnj;البلاغه</strong></p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">ناقد گفته بود آقای گنجی سخن امام علی در نهج&zwnj;البلاغه را تحریف کرده است. آقای گنجی در جواب گفته&zwnj;اند: &ldquo;&laquo;قرآن محمدی&raquo; نوشته بود که حضرت علی مردم را به سه گروه تقسیم کرده و یک گروه از آنان را پشه خوانده است. آیا این تحریف نهج البلاغه است؟&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; جواب این است که بلی این هم تحریف نهج&zwnj;البلاغه است و هم تحریف سخن پیشین آقای گنجی در مقاله مورد نقد. اولاً اگر این جمله آقای گنجی را به تنهایی در نظر بگیریم تحریف نهج البلاغه است، به خاطر اینکه جمله&zwnj;ی منقول از امام علی دنباله&zwnj;ای دارد که در آن امام علی مردمی را که پشه خوانده است توصیف می&zwnj;کند و آن توصیف در فهم کلام ایشان مدخلیت تام دارد. حذف آن توصیف معنای کلام امام را عوض می&zwnj;کند و لذا تحریف است. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">ثانیاً اگر این جمله آقای گنجی را در سایه صدر و ذیل مقاله ایشان ببینیم به روشنی می&zwnj;توانیم نتیجه بگیریم که ایشان سخن امام علی را تحریف کرده&zwnj;اند. (توجه داشته باشید که واژه پشه فقط در سخن امام علی آمده است). قسمت هجدهم &laquo;قرآن محمدی&raquo; که مورد نقد قرار گرفته با این عنوان شروع می&zwnj;شود: &ldquo;خوک&zwnj;ها، گوسفندها، پشه&zwnj;ها، الاغ&zwnj;ها&rdquo; و چنین ادامه پیدا می&zwnj;کند: &ldquo;اسلام یک، &laquo;دیگری&raquo; و &laquo;تفاوت&raquo; را به &laquo;حیوانیت&raquo;، حسد، غرض و مرض تقلیل می&zwnj;داد و سپس مجازات دنیوی و اخروی برای آن&zwnj;ها در نظر می&zwnj;گرفت. کسانی که در جهان گذشته در دل این گفتمان پرورش یافتند، همان گفتمان را بازتولید کرده&zwnj;اند. متفاوت&zwnj;ها به سرعت تبدیل به حیوان می&zwnj;شدند و آن حیوان&zwnj;های وحشی هم باید به قتل می&zwnj;رسیدند.&rdquo; و پس از ذکر شاهدی برای تأیید این مدعا از مولوی، ابن عربی، غزالی چنین ادامه پیدا می&zwnj;کند: &ldquo;کار از حیوان&zwnj; خواندن&zwnj; کفار آغاز شد و با حیوان&zwnj; خواندن&zwnj; شیعیان&zwnj; بوسیله&zwnj;ی بزرگ&zwnj;ترین&zwnj; عارف&zwnj; نظری جهان اسلام ادامه&zwnj; یافت&zwnj;. اما کار به اینجا خاتمه&zwnj; نمی&zwnj;یابد. اینک&zwnj; نوبت&zwnj; آن&zwnj; است&zwnj; که&zwnj; شیعیان&zwnj; بوسیله&zwnj;ی امامان&zwnj;شان &laquo;گوسفند&raquo; خوانده&zwnj; شوند&rdquo; و سپس نوبت به نقل قول از امام باقر و امام علی می&zwnj;رسد. در &laquo;قرآن محمدی&raquo; چنین آمده است: &ldquo;حضرت&zwnj; علی&zwnj; (ع&zwnj;) هم همه&zwnj;ی انسان&zwnj;ها&zwnj; را به&zwnj; سه&zwnj; دسته&zwnj; تقسیم&zwnj; می&zwnj;کنند: یک&zwnj; دسته&zwnj; عالم&zwnj; ربانی&zwnj;اند، یک&zwnj; دسته&zwnj; دانش&zwnj;آموزند که&zwnj; در نزد علمای&zwnj; ربّانی&zwnj; درس&zwnj; می&zwnj;خوانند و تعلیم&zwnj; می&zwnj;گیرند و بقیه&zwnj; هم&zwnj; پشه&zwnj;هایی&zwnj; هستند که&zwnj; در فضا پراکنده هستند (نهج&zwnj; البلاغه&zwnj;، کلمات&zwnj; قصار ۱۴۷). وقتی این راه گشوده شد، هر مسلمانی آن را به دسته&zwnj;ای از انسان&zwnj;ها که متفاوت بودند، تعمیم داد.... در اندیشه&zwnj;ی&zwnj; دینی&zwnj;، &laquo;دیگری&raquo;، که&zwnj; مثل&zwnj; ما فکر، زندگی&zwnj; و رفتار نمی&zwnj;کند، با ما و تابع&zwnj; دین&zwnj; ما نیست&zwnj;، نه&zwnj; تنها با ما برابر نیست&zwnj;، بلکه&zwnj; اصلاً &laquo;آدم&zwnj;&raquo; نیست&zwnj;.&rdquo; آقای گنجی در پایان مقاله خود چنین نتیجه گرفته بودند: &ldquo; این رویکرد که &laquo;دیگری&raquo; که&zwnj; دین&zwnj; متفاوتی دارد و به&zwnj; دین&zwnj; اسلام&zwnj; ایمان&zwnj; نمی&zwnj;آورد، بدترین&zwnj; جانوران&zwnj; روی&zwnj; زمین&zwnj; است&zwnj; و به خر، عنکبوت&zwnj;، ملخ&zwnj;، شتر، خوک&zwnj;، میمون&zwnj;، گوسفند و پشه تشبیه می&zwnj;شود، متعلق به جهان گذشته&zwnj; است&zwnj;. خدای&zwnj; متشخصِ انسان&zwnj;وار هم در آخرت&zwnj; این&zwnj;گونه افراد را در آتش&zwnj; می&zwnj;سوزاند و بجای&zwnj; آب&zwnj;، مس&zwnj; گداخته&zwnj; بخوردشان&zwnj; خواهد داد.&rdquo; </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">بنابراین، اگر صدر و ذیل سخنان آقای گنجی در این مقاله را کنار هم بگذاریم، به روشنی می&zwnj;توانیم نتیجه بگیریم که از نظر ایشان امام علی دگراندیشان را پشه خوانده است، چون تشبیه به پشه فقط در سخن امام علی آمده بود. بنابراین، در اینجا آقای گنجی سخن پیشین خود را هم تحریف کرده&zwnj;اند. البته من دلیلی ندارم که ادعا کنم این تحریفها از سر عمد صورت می&zwnj;گیرد، اما تبیین همدلانه و خوشبینانه این است که منشاء این تحریفات شتابزدگی و کم&zwnj;دقتی است. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">بعلاوه، صرف اینکه امام علی دسته&zwnj;ای از انسانها را پشه بخواند برای مقصود آقای گنجی کفایت نمی&zwnj;کند. مدعای آقای گنجی این بود که در متون دینی دگراندیشان، دگرباشان و متفاوتان ابتدا حیوان خوانده شده&zwnj;اند و سپس خون آنان مباح شده اعلام شده است. ایشان برای تأیید چنین مدعایی به سخن امام علی در مورد اعضای حزب باد استشهاد کرده&zwnj;اند که در آن حضرت صرفاً به نقد رفتار این گروه از منظر اخلاقی اکتفا کرده&zwnj;اند.&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آقای گنجی در ادامه سخن خود مرقوم داشته&zwnj;اند: &ldquo;امام علی در موارد دیگری هم چنان سخنانی بر زبان رانده&zwnj;اند. به عنوان مثال، حضرت&zwnj; علی در وصیت&zwnj;نامه&zwnj;ی&zwnj; خود به&zwnj; فرزند گرامی&zwnj;شان&zwnj; درباره&zwnj;ی&zwnj; اهل&zwnj; دنیا، می&zwnj;فرمایند: &laquo;ومبادا فریفته&zwnj; شوی&zwnj; که&zwnj; ببینی دنیاداران&zwnj; به&zwnj; دنیا دل&zwnj; می&zwnj;نهند، و بر سردنیا بر یک&zwnj;دیگر می&zwnj;جهند. چه&zwnj; خدا تو را از دنیا خبر داده&zwnj; و دنیا وصف&zwnj; خویش&zwnj; را با تو در میان&zwnj; نهاده&zwnj; و پرده&zwnj; از زشت&zwnj;هایش&zwnj; برایت&zwnj; گشاده&zwnj;، همانا دنیا پرستان&zwnj; سگانند عوعوکنان&zwnj;، و درندگانند در پی&zwnj; صید دوان&zwnj;. برخی&zwnj; را برخی&zwnj; بد آید، و نیرومندشان&zwnj; ناتوان&zwnj; را طعمه&zwnj; خویش&zwnj; نمایند، و بزرگشان&zwnj; به&zwnj; خرد دستِ خود را از دست&zwnj; داده&zwnj;. در کار خویش&zwnj; سرگردان&zwnj;، در چراگاه&zwnj; زیان&zwnj;، در بیابانی&zwnj; دشوارگذر روان&zwnj;، نه&zwnj; شبانی&zwnj; که&zwnj; به&zwnj; کارشان&zwnj; رسد، نه&zwnj; چراننده&zwnj;ای&zwnj; که&zwnj; به&zwnj; چراشان&zwnj; برد، دنیا به&zwnj; راه&zwnj; کوری&zwnj;شان&zwnj; راند و دیده&zwnj;هاشان&zwnj; را از چراغ&zwnj; هدایت&zwnj; بپوشاند. در بیراهه&zwnj;گی&zwnj; سرگردان&zwnj;، و فرو شده&zwnj; در نعمت&zwnj; آن&zwnj;. دنیا را پروردگار خود گرفته&zwnj;اند و دنیا با آنان&zwnj; به&zwnj; بازی&zwnj; پرداخته&zwnj; و آنان&zwnj; سرگرمِ دنیا و آنچه&zwnj; را پس&zwnj; آن&zwnj; است&zwnj; فراموش&zwnj; ساخته&raquo;.&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آقای گنجی سپس به شرح و تفسیر این متن پرداخته&zwnj;اند و طبق معمول آن را از سیاق خود خارج کرده و نتایجی را به امام علی نسبت داده&zwnj;اند که نارواست. ایشان نوشته&zwnj;اند: &ldquo;نگاه علی&zwnj;بن ابی طالب به دنیا و به دنبال دنیا روندگان، نگاه منفی بود. اما کسانی دنیا را توسعه دادند و آباد کردند، که دنیا را جدی گرفتند و به دنبال توسعه&zwnj;ی آن رفتند. انسان &laquo;توسعه&zwnj;گر&raquo; یا &laquo;توسعه طلب&raquo; (انسان مدرن)، به شدت تمام در نهج البلاغه محکوم و حیوان &laquo;خوانده&raquo; شده، یا به تعبیر شما، به حیوان &laquo;تشبیه&raquo; شده است. یکی از مباحثی که &laquo;قرآن محمدی&raquo; خواهد گشود، همین موضوع بسیار مهم است.&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اولاً در قطعه بالا امام علی &laquo;دنیاپرستان&raquo; را سگ خوانده یا به سگ تشبیه کرده است. این دنیاپرستان می&zwnj;توانند مسلمان باشند یا غیر مسلمان، زن باشند یا مرد. و به هر تقدیر این توصیف یا تشبیه به خاطر رفتار زشت اخلاقی آنان است، نه به خاطر دگراندیشی یا دگرباشی یا تفاوت. و خون این اشخاص نیز مباح اعلام نشده است. آیا آقای گنجی گمان می&zwnj;کنند هرجا در متون دینی نام حیوانی از حیوانات آمده ثابت می&zwnj;کند که آن متون ربط و نسبتی با خدا ندارد و بشری است؟ </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">ثانیاً در متون دینی (اسلامِ یک و اسلامِ دو) &laquo;دنیا&raquo; دو معنی دارد: یکی &laquo;عالم طبیعت&raquo; و دیگری &laquo;حب دنیا&raquo;. مولوی می&zwnj;گوید: &ldquo;چیست دنیا از خدا غافل بُدن/ نی قماش و نقده و میزان و زن؛ مال را کز بهر دین باشی حمول/ نعم مال صالح خواندش رسول؛&rdquo; </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">ثالثاً نگاه علی ابن ابی طالب به عالم طبیعت منفی نیست. به عنوان نمونه بنگرید به نقد ایشان در رد سخن کسی که در حضورشان دنیا را مذمت کرد. ایشان در کلمه قصار ۱۳۱ نهج البلاغه می&zwnj;فرمایند: &ldquo;... دنیا خانه راستی است برای کسی که آن را راستگو انگاشت، و خانه تندرستی است آن را که شناختش و باور داشت، و خانه بی&zwnj;نیازی است برای کسی که از آن توشه اندوخت، و خانه پند است برای آن که از آن پند آموخت. مسجد محبان خداست، و نمازگاه فرشتگان او، و فرودگاه وحی خدا و تجارتخانه&zwnj;ی دوستان او. در آن آمرزش خدا را به دست آورند و در آنجا بهشت را سود برند... &rdquo; (با استفاده از ترجمه دکتر شهیدی). </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">رابعاً آنچه که از نظر امام علی مذموم و منفی است طلب دنیا به خاطر دنیا یا دنیاپرستی است. در هیچ جای نهج البلاغه جدی گرفتن دنیا و تلاش برای آباد کردن و توسعه دادن دنیا محکوم نشده است. در کجای نهج البلاغه انسان توسعه&zwnj;گر و توسعه&zwnj;طلب محکوم و حیوان خوانده شده یا به حیوان تشبیه شده است؟ من بسیار متأسفم که می&zwnj;بینم در اینجا کار آقای گنجی از تحریف گذشته و به دروغ و افترا رسیده است. آنچه که مورد مذمت امام علی است دنیاپرستی و غفلت از آخرت است و زهدی که ایشان به آن سفارش می&zwnj;کنند زهد در مصرف است نه زهد در تولید و توسعه. حضرت علی بارها به مردم سفارش می&zwnj;کنند که از دنیای خود برای آخرت خود توشه برگیرید. چگونه می&zwnj;توان از دنیایی خراب برای آخرت توشه اندوخت؟ توصیه&zwnj;های زاهدانه نهج&zwnj;البلاغه مطعوف به تصحیح انگیزه&zwnj;ها در توسعه دنیاست، نه معطوف به نفس توسعه&zwnj;ی دنیا. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">حضرت علی حتی بهره&zwnj;بردن از لذاید دنیوی را محکوم نمی&zwnj;کند. به عنوان مثال، ایشان در کلمه قصار ۳۹۰ نهج&zwnj; البلاغه می&zwnj;فرمایند: &ldquo;مؤمن وقت خود را به سه قسمت تقسیم می&zwnj;کند. در یک قسمت به راز و نیاز با پروردگار خود می&zwnj;پردازد. در قسمت دوم معاش [زندگی دنیوی] خود را تأمین می&zwnj;کند و در قسمت سوم نفس خود را در کسب لذت حلال و شایسته آزاد می&zwnj;گذارد. و شایسته نیست که انسان خردمند جز پی سه چیز برود: سروسامان دادن به معاش [زندگی دنیوی]، یا قدم برداشتن در راه معاد [آباد کردن زندگی اخروی] و لذت حلال.&rdquo; عیب می جمله بگفتی / هنرش نیز بگوی. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">رابعاً آقای گنجی که مدعی هستند امام علی علم غیب نداشته چگونه در اینجا ادعا می&zwnj;کنند که حضرت علی تصوری از انسان توسعه&zwnj;گرِ مدرن در ذهن خود داشته و چنین انسانی را به شدت محکوم کرده و حیوان خوانده است؟</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">بلی حضرت علی دنیاپرستانی را که بر سر دنیا با یکدیگر می&zwnj;جنگند و یکدیگر را می&zwnj;درند به حیوانات درنده تشبیه کرده یا آنان را حیوان خوانده است. اگر آقای گنجی بر این باورند که انسانهای توسعه&zwnj;گرِ مدرن چنین&zwnj;اند، این برداشت ایشان است.&nbsp;&nbsp;&nbsp; </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">بنابراین می&zwnj;توان نتیجه گرفت که نهج البلاغه&zwnj;ای که در اینجا مورد نقد قرار گرفته نهج البلاغه&zwnj;ی علی نیست، نهج البلاغه&zwnj;ی گنجی است. &nbsp;&nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>۳/۳. تحريف قرآن </strong></p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">ناقد در نقد خود بر آقای گنجی نوشته بود: &ldquo;تحریفاتی که در ترجمه و تفسیر این آیات صورت گرفته آشکار است. اولاً دابه در عربی به معنای &laquo;حیوان&raquo; یا &laquo;جانور&raquo; نیست، بلکه به معنای &laquo;جنبنده&raquo; است که معنای عامی&zwnj;ست که هم شامل انسان می&zwnj;شود و هم شامل سایر حیوانات و نیز شامل مصنوعات متحرک... ثانیاً، گنجی در ترجمه&zwnj;ی دو آیه نخست، واژه &laquo;این&raquo; را به وسط آیه اضافه کرده است، درحالی&zwnj;که این واژه هیچ معادلی در خود آیه ندارد. آیه می&zwnj;گوید: [بدترین جنبندگان در نزد خداوند کران و لالانی هستند که نمی&zwnj;اندیشند]، و این معنایی&zwnj;ست عام که شامل مسلمانانی هم که نمی&zwnj;اندیشند می&zwnj;شود، اما گنجی با اضافه کردن واژه &laquo;این&raquo;، معنای آیه را تحریف کرده است، زیرا با افزودن واژه &laquo;این&raquo; به آیه، معنی آیه از عمومیت می&zwnj;افتد و محدود می&zwnj;شود به کافران که از نظر آقای گنجی همان دگراندیشان&zwnj;اند. بدین ترتیب، هرج و مرج از عالم هرمنیوتیک به عالم ترجمه نیز سرایت کرده است... ثالثاً، تفسیر گنجی از این آیات تفسیر به رأی و تحریف حقیقت است. &rdquo; </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">آقای گنجی در پاسخ نوشته&zwnj;اند: &ldquo;آقای فنایی اگر به قرآن آیتی مراجعه کنند، خواهند دید که قرآن محمدی، ترجمه&zwnj;ی آیه شریفه را عیناً از آنجا نقل کرده است. ممکن است آقای فنایی این ترجمه را قبول نداشته باشند، اما &laquo;تحریف قرآن&raquo; از سوی گنجی و اضافه کردن به قرآن، منطبق بر واقع نیست. جناب فنایی تفسیر آیات یاد شده را تفسیر به رأی و تحریف حقیقت خوانده&zwnj;اند. &laquo;قرآن محمدی&raquo; بارها تکرار کرد که تفسیر المیزان طباطبایی را ملاک و معیار قرار داده است. همچنین در موارد بسیاری، نظرات دیگر مفسران را هم به عنوان شاهد عرضه کردم.... جناب فنایی حق دارند تفسیر طباطبایی و دیگر مفسران را با دلیل رد کنند، اما اتهام تحریف وارد کردن بر &laquo;قرآن محمدی&raquo;، دور از انصاف علمی و اخلاق نقد است. ضمن آنکه تفسیر به رأی، معنای روشنی ندارد.&rdquo; </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در جواب عرض می&zwnj;کنم از دو حال خارج نیست. آقای گنجی در ترجمه و تفسیر قرآن یا مقلد هستند یا محقق. اگر مقلد هستند باید دلیل قانع&zwnj;کننده&zwnj;ای برای ترجیح یک مترجم و مفسر بر مترجمان و مفسران دیگر داشته باشند. به نظر می&zwnj;رسد که دلیل ایشان برای ترجیح سازگاری ترجمه یا تفسیر یک مترجم و مفسر خاص در موردی خاص با مطلوب ایشان است. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">اما اگر ایشان محقق هستند، نقل قول از ترجمه&zwnj;ها و تفسیرهای دیگر دردی از ایشان دوا نخواهد کرد، چون در این صورت خودشان آن ترجمه و تفسیر را با استناد به دلیل قبول دارند و اگر آن ترجمه و تفسیر به واقع تحریف باشد، ایشان نیز مرتکب تحریف شده&zwnj;اند. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">بنده ادعایم این بوده است که در ترجمه آیه مورد بحث از دو جهت تحریف صورت گرفته است: یکی به خاطر افزودن واژه &laquo;این&raquo; به وسط آیه و دیگری به خاطر ترجمه دابه به حیوان یا جانور. در این صورت فرقی نمی&zwnj;کند که این تحریف ابتدا توسط آقای گنجی صورت گرفته باشد یا ایشان با پیروی از مترجم یا مفسر دیگری چنین تحریفی را تأیید کرده باشند. آقای گنجی گمان می&zwnj;کنند که به صرف اینکه مترجم یا مفسر دیگری معنایی را به قرآن نسبت دهد و ایشان از آن مترجم یا مفسر نقل قول کنند مسئولیتی متوجه ایشان نخواهد بود. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">اما مشکل اصلی در جای دیگری است. مشکل این است که آقای گنجی بر این باورند که &ldquo;تفسیر به رأی، معنای روشنی ندارد. هر تفسیری، تفسیر به رأی است و نه چیز دیگر. براساس هرمنیوتیک گادامر، تفسیر، محصول گفت&zwnj;وگوی خواننده و متن است. همه&zwnj;ی مفسران براساس پیش&zwnj;فرض&zwnj;ها، پیش&zwnj;انگاشت&zwnj;ها و پیش&zwnj;داوری&zwnj;ها، به فهم و خوانش متن می&zwnj;پردازند. &laquo;پیش&zwnj;داوری&raquo; یعنی، وجود &laquo;داوری پیشین&raquo; در تمامی تفسیرها و قرائت&zwnj;ها. به گمان گادامر، فهم متن بدون انواعی از &laquo;داوری&zwnj;های پیشین&raquo;، ناممکن است. درواقع همه&zwnj;ی فهم&zwnj;ها متکی بر چشم&zwnj;اندازی ویژه&zwnj;اند و هیچ چشم&zwnj;انداز کاملاً بی&zwnj;طرفی وجود ندارد.&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اولاً &laquo;تفسیر به رأی&raquo; به دو معناست: یکی دربرابر &laquo;تفسیر بی&zwnj;رأی&raquo; و دیگری در برابر &laquo;تفسیر موجه یا متکی به شواهد و قرائن&raquo;. فهم متن بدون داشتن پیش&zwnj;فرض ممکن نیست، اما هر &laquo;پیش&zwnj;فرضی&raquo; &laquo;پیش&zwnj;داوری&raquo; نیست و همه پیش&zwnj;فرضها در عرض هم نیستند. میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است. پیش&zwnj;فرض مدلل داریم و پیش&zwnj;فرض نامدلل و پیش&zwnj;فرض مربوط داریم و پیش&zwnj;فرض نامربوط و صرف داشتن پیش&zwnj;فرض یک تفسیر را به تفسیر به رأی تبدیل نمی&zwnj;کند. اگر مفسری با پیش&zwnj;فرض خاصی وارد فرایند تفسیر یا به قول آقای گنجی گفت&zwnj;وگو با متن بشود و در ضمن این گفت&zwnj;وگو به اقتضای دلیل و در صورت لزوم پیش&zwnj;فرضهای پیشین خود را تصحیح کند، کار او تفسیر است نه تفسیر به رأی. اما اگر مفسری پیشاپیش نظریه&zwnj;ای را مسلم فرض کند و سپس بکوشد با تحریف متن، مفاد آن را با نظریه از پیش&zwnj; پذیرفته خود سازگار کند، کار او تفسیر به رأی است. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">به بیان روشن&zwnj;تر پرسش از متن غیر از نسبت دادن جوابِ از پیش پذیرفته شده خود به متن است. اگر با ذهن خالی به سراغ متن برویم با دست خالی باز خواهیم گشت،<a style="" href="#_edn1" name="_ednref1" title=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۱]<!--[endif]--></a> اما دانسته&zwnj;هایی که پیش از تفسیر در ذهن مفسر موجودند به مربوط و نامربوط و معتبر و نامعتبر تقسیم می&zwnj;شوند. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">بنابراین، برخلاف ادعای آقای گنجی، &laquo;پیش&zwnj;داوری&raquo;<a style="" href="#_edn2" name="_ednref2" title=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۲]<!--[endif]--></a> معادل &laquo;پیش&zwnj;فرض&raquo;<a style="" href="#_edn3" name="_ednref3" title=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۳]<!--[endif]--></a> و &laquo;داوریِ پیشین&raquo; نیست، یعنی وجود هر داوری پیشینی در ذهن به معنای پیش&zwnj;داوری نیست. پیش&zwnj;داوری یعنی اینکه مفسر در مقام فهم متن به جای اینکه بکوشد ذهن خود را با متن منطبق کند، بکوشد متن را با ذهن خود منطبق کند. از سوی دیگر داوری&zwnj;هایی که از مقومات فهم متن به حساب می&zwnj;آیند اعم از داوری درباره معنای متن هستند. پیش&zwnj;داوری یعنی اینکه مفسر بدون گفت&zwnj;وگو با متن و پیش از طی مراحل و مقدمات لازم تصمیم خود را درباره معنای متن بگیرد و سپس بکوشد آن معنا را بر متن تحمیل کند. اما داشتن داوری پیشین یعنی اینکه مفسر &laquo;تصدیقاتی&raquo; درباره عالم و آدم و متن و زمینه و نویسنده و گوینده و غیره و &laquo;تصورات&raquo; و &laquo;فرضیه&zwnj;ها&raquo; و &laquo;سؤال&zwnj;هایی&raquo; در مورد معنای متن در ذهن خود داشته باشد و سپس بکوشد تا ببیند از بین آن فرضیه&zwnj;ها کدام یک توسط متن تأیید می&zwnj;شود و متن چگونه به سؤالات او پاسخ می&zwnj;دهد. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">فرایند تفسیر فرایند حدس و تأیید و ابطال است، وجود حدس اجمالی یا تفصیلی در مورد معنای متن در ذهن مفسر (= انتظارات مفسر از متن)، که از مقومات تفسیر است، تفسیر او را به &laquo;تفسیر به رأی&raquo; بدل نمی&zwnj;کند. تفسیر به رأی یعنی اینکه مفسر به جای اینکه حدس&zwnj;های خود را از طریق سنجیدن آنها با متن ابطال یا تأیید کند، با دلایل غیر معتبر یا غیر کافی و یا با علل (= امور غیر معرفت&zwnj;شناسانه) ابطال و تأیید کند و سپس بکوشد شاهدی از متن به سود آن دست و پا کند. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">خلاصه اینکه پیش&zwnj;داوری یا تفسیر به رأی یعنی اینکه مفسر &laquo;جواب&raquo; سؤالاتی را که قرار است از متن بپرسد، پیش از رجوع به متن تعیین کرده باشد، و تا آنجا که من می&zwnj;دانم هیچ هرمنیوتیک&zwnj;دانی ادعا نکرده است که داشتن جوابهای حاضر و آماده و پیشاپیش پذیرفته شده توسط مفسر در مورد معنای متن شرط امکان تفسیر است.&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">لذا تفسیرها به درست و نادرست، حق و باطل، موجه و ناموجه، یا &laquo;تفسیر&raquo; و &laquo;تفسیر به رأی&raquo; تقسیم می&zwnj;شوند. البته در مواردی معنای متن مجمل باقی می&zwnj;ماند و مفسر به تکافو ادله می&zwnj;رسد و قادر نیست با تکیه بر دلایل معرفت&zwnj;شناسانه هیچ یک از معانی محتمل را بر دیگری ترجیح دهد. در این حالت وظیفه او سکوت است. وجود پیش&zwnj;فرض در ذهن مفسر غیر از تفسیر گزافی و دلبخواهی و غیر از تحمیل معنای مورد نظر خود بر متن است و لذا بر عالم تفسیر هرج و مرج حاکم نیست. تفسیر به رأی یعنی ترجیح یک احتمال در مورد معنای متن بر احتمالات رقیب بر اساس دلایل ناموجه یا بر اساس هوی و هوس و تمایلات نفسانی و به خاطر انگیزه&zwnj;ای غیر از حقیقت&zwnj;جویی، اما تفسیر یعنی ترجیح یک احتمال بر احتمالات رقیب بر اساس پیش&zwnj;فرض&zwnj;های موجه و مدلل و شواهد و قرائن موجود در متن و زمینه.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">آقای گنجی سپس افزوده&zwnj;اند: &ldquo;از ظاهر نوشته&zwnj;ی آقای فنایی چنین استنباط می&zwnj;شود که ایشان هنوز معتقد به نظریات تفسیری مفسران حوزه هستند. به گمان آنان، مفسر باید با ذهن خالی به دنبال کشف غرض شارع باشد. اما دانش هرمنوتیک مدرن نشان داده است که چنان سودایی ناممکن و نامقبول است. پس، قرائت&zwnj;های مختلف از متن در برابر یک&zwnj;دیگر قرار می&zwnj;گیرند. به بیان دیگر همه&zwnj;ی قرائت&zwnj;ها متکی بر پیش&zwnj;داوری و مدعی تفسیر معتبر متن هستند.&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">اولاً نمی&zwnj;دانم آقای گنجی از کدام قسمت از سخنان من استنباط کرده&zwnj;اند که مفسر باید با ذهن خالی به دنبال کشف غرض شارع باشد. بهتر است مستندات خود را ارائه کنند تا جهل بنده برطرف شود و از خواب غفلت بیدار شوم.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">ثانیاً بنده بر این باورم که مفسر باید با ذهن پر به دنبال کشف غرض شارع باشد و دانش هرمنیوتیک مدرن به هیچ وجه نشان نداده است که چنین سودایی ناممکن و نامقبول است. آقای گنجی پیشتر گفتند: &ldquo;هیچ متنی، مقدس (کامل) و نقدناپذیر نیست. اگر در مورد خاصی، نظر مولفی طرح و نقد شد، آیا معنای آن این است که او را &laquo;انحصارگرا معرفی&raquo; کرده&zwnj;ایم؟&rdquo; در آنجا گفتم که نظر مؤلف همان نیت و قصد اوست. در اینجا اضافه می&zwnj;کنم که در مورد شارع، &laquo;نظرِ مؤلف&raquo; همان &laquo;غرض شارع&raquo; است. بنابراین، در تفسیر متون دینی معنای متن عبارت است از همان غرض شارع که از آن به &laquo;مراد جدّی&raquo; تعبیر می&zwnj;شود. اگر کشف غرض شارع با ذهنی پر از معلومات و اطلاعات مربوط، ممکن نباشد، راهی به جز شکاکیت دینی و لاادری&zwnj;گری پیشاروی ما نخواهد بود. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">ثالثاً معلوم است که هر مفسری ادعا می&zwnj;کند که تفسیر او از متن تفسیری معتبر است. هیچ بقالی نمی&zwnj;گوید ماست من ترش است. بحث بر سر این است که آیا معیاری برای نقد و ارزیابی و کشف اعتبار یا بی&zwnj;اعتباری تفسیرهای مختلف وجود دارد یا نه. به باور راقم این سطور نیت مؤلف تنها معیاری است که در این مقام وجود دارد. البته نیت مؤلف به نحو قطعی قابل کشف نیست، اما در این مورد ظن معتبر کفایت می&zwnj;کند.&nbsp;&nbsp;&nbsp; </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">رابعاً در سخنان آقای گنجی دو ادعای زیر با یکدیگر خلط شده است: ادعای اول، که در هرمنیوتیک مدرن به اثبات رسیده، این است که تفسیر با ذهن خالی ممکن نیست. و نگارنده نیز به این نتیجه ملتزم است. ادعای دوم، که در هرمنیوتیک مدرن به اثبات نرسیده، این است که کشف &laquo;نیتِ مؤلف&raquo; محال و به تعبیر آقای گنجی، سودایی ناممکن و نامقبول است. سؤال این است که معنای متن چیست؟ در پاسخ به این سؤال صاحب&zwnj;نظران هرمنیوتیک به راههای مختلفی رفته&zwnj;اند، اما به باور نگارنده سؤال مبنایی&zwnj;تری که در اینجا وجود دارد این است که چه معنایی را به نحوی معتبر و موجه می&zwnj;توان به متن نسبت داد؟ یعنی چه تفسیری معتبر است؟ اگر سؤال از اعتبار و حجیت برای ما مهم باشد که از نظر معرفت&zwnj;شناختی باید چنین باشد، در این صورت تنها معنایی که به عنوان معنای معتبر می&zwnj;توان به متن نسبت داد، معنای مورد نظر مؤلف (= &laquo;نیت مؤلف&raquo;) است که در متون دینی معادل &laquo;غرض شارع&raquo; است. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">بنابراین، بنده بر این باورم که مفسر باید با ذهنی پر از پیش&zwnj;فرضهای منقح و مدلل و مملو از سؤال و احتمالات گوناگون در باب معنای متن به دنبال کشف نیت مؤلف، ـ و در متون دینی، غرض شارع، ـ باشد. و هر معنای دیگری را که مفسر به متن نسبت دهد، تفسیر به رأی خواهد بود، نه معنای متن. و چون زبان پدیده&zwnj;ای یا نهادی اجتماعی است و زبان خصوصی محال است، معنای متن همان چیزی است که قراردادهای زبانی اقتضا می&zwnj;کنند، نه آن چیزی که خواننده بر مبنای ترجیحات غیر معرفت&zwnj;شناسانه خود می&zwnj;پسندد. &nbsp;&nbsp;&nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">آقای گنجی یا پذیرفته&zwnj;اند که معیاری برای تفکیک تفسیر معتبر از تفسیر نامعتبر وجود دارد، هر چند این معیار همواره کارگشا نباشد، و یا اینکه مدعی&zwnj;اند که چنین معیاری وجود ندارد. اگر وجود چنین معیاری را قبول دارند، در این صورت بفرمایند معیار مورد قبول ایشان چیست؟ اما اگر وجود چنین معیاری را قبول ندارند، در این صورت نه نقد دین و متون دینی معنای محصلی خواهد داشت و نه کوشش برای ارائه قرائتی اخلاقی و انسانی از دین. جناب گنجی وقتی از اسلامِ یک سخن می&zwnj;گویند لاجرم مقصودشان چیزی نیست مگر &laquo;غرض شارع&raquo;. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">به نظر من مشکل جناب گنجی این است که هنوز به نظریه&zwnj;ای روشن و منقح و منسجم در باب هرمنیوتیک و متد تفسیر نرسیده&zwnj;اند و لذا به اقتضای مورد بین نظریه&zwnj;های مختلف رفت و آمد می&zwnj;کنند و به اصطلاح شیپور را از سر گشاد آن می&zwnj;دمند، یعنی به جای اینکه اول روش تفسیر خود را برگزینند و همواره بدان ملتزم بمانند، ابتدا معنای مطلوب خود را انتخاب می&zwnj;کنند و بعد از بین دیدگاه&zwnj;های هرمنیوتیکی گوناگون دیدگاهی را برمی&zwnj;گزینند که به ایشان اجازه می&zwnj;دهد معنای مورد نظر خود را به متن نسبت دهند. یکجا از &laquo;نظر مؤلف&raquo; سخن می&zwnj;گویند و در جایی دیگر از &laquo;مرگ مؤلف&raquo; و در جایی دیگر از &laquo;نظریه گادامر&raquo; و در مقام نقد اسلامِ یک نیز از نظریه هرمنویتیک مرسوم در حوزه پیروی می&zwnj;کنند. و بعد هم اگر کسی ایشان را نقد کند، می&zwnj;گویند &ldquo;از ظاهر نوشته آقای فنایی چنین استنباط می&zwnj;شود که ایشان هنوز معتقد به نظریات تفسیری مفسران حوزه هستند. به گمان آنان، مفسر باید با ذهن خالی به دنبال کشف غرض شارع باشد.&rdquo; </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">خوب است بپرسیم معنای جمله&zwnj;ی &ldquo;از ظاهر نوشته آقای فنایی چنین استنباط می&zwnj;شود که...&rdquo; چیست؟ آیا غیر از این است که معنای متن همان &laquo;نیت مؤلف&raquo; است. اگر به قول شما هرمنیوتیک مدرن نشان داده است که کشف نیت مؤلف سودایی ناممکن و نامقبول است، شما در اینجا به دنبال چه هستید؟ </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">مفسران حوزه نیز بر این باورند که &laquo;از ظاهر کلام شارع چنین استنباط می&zwnj;شود که...&raquo; و به گمان من در این مورد بر خطا نیستند. خطایی اگر هست در این است که آنان گمان می&zwnj;کنند یا ادعا می&zwnj;کنند که کشف مراد شارع با ذهن خالی ممکن است. و اما چنانکه پیشتر گفتم این ادعا دو معنا دارد: اگر مقصود آنان از ذهن خالی، ذهن خالی از &laquo;پیش&zwnj;داوری&raquo; باشد، در این مورد نیز حق با آنان است، زیرا چنین چیزی شرط تفسیر موجه و معتبر متن است. اما اگر مقصودشان این است که ذهن خالی از &laquo;پیش&zwnj;داوری&raquo; یعنی ذهن خالی از &laquo;پیش&zwnj;فرض&raquo;، بر خطا هستند. و چنانکه دیدیم، در این خطا آقای گنجی با مفسران حوزه همداستانند. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">آقای گنجی نه تنها در روش تفسیر بلکه در خود تفسیر نیز همچون مفسران حوزه می&zwnj;اندیشند و تصریحات مکرر ایشان در مقالات خود به این نکته بر کسی پوشیده نیست. در واقع جناب گنجی تفسیر مفسران حوزوی از اسلامِ یک را تنها تفسیرِ مقرون به صواب و مطابق با واقع می&zwnj;دانند و وقتی اسلامِ یک را نقد می&zwnj;کنند در حقیقت موضوع مورد نقد ایشان تفسیر مفسران حوزه از اسلامِ یک است. اما بر نگارنده روشن نیست که چگونه ممکن است کسی روش تفسیری مفسران حوزه را رد کند، اما نتایج بکار بردن آن روش را بپذیرد؟</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">ممکن است آقای گنجی ادعا کنند که ذهن خالی از پیش&zwnj;داوری موجودی آرمانی است که وجود خارجی ندارد. این چنین شیری خدا هم نافرید. اما اگر بپذیریم که پیش&zwnj;داوری مانعِ فهم و تفسیر درست متن است، لاجرم باید بپذیریم که وظیفه معرفت&zwnj;شناسانه مفسر این است که با صداقت و جدیت و در حد وسع خود بکوشد ذهن خود را از پیش&zwnj;داوری&zwnj;ها خالی کند، هرچند صد در صد موفق نشود. و هرچقدر که ذهن یک مفسر از پیش&zwnj;داوری&zwnj;ها خالی&zwnj;تر باشد احتمال تقرب او به حقیقت بیشتر خواهد بود. دخالت ناآگاهانه و غیر عمدی پیش&zwnj;داوری&zwnj;ها در تفسیر غیر از دخالت دادن عامدانه آنها در تفسیر است. در عین حال خالی بودن ذهن از پیش&zwnj;داوری غیر از خالی بودن آن از پیش&zwnj;فرض است، زیرا پیش&zwnj;داوری غیر از پیش&zwnj;فرض است.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><strong>۴.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تغيير سخنان قرآن محمدی&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</strong><!--[endif]--></p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">آقای گنجی ادعا کرده&zwnj;اند که ناقد در مواردی سخنان ایشان را تغییر داده است. چنانکه پیشتر گفتم به جز یک مورد که به نحوی غیر عمدی در نقل سخن ایشان مرتکب خطا شده بودم، در سایر موارد تغییری صورت نگرفته است. بعلاوه بنده می&zwnj;توانم به سبک و سیاق آقای گنجی ادعا کنم که این تفسیر و خوانش من از متن آقای گنجی است و در این مورد از نظریه هرمنیوتیکی &laquo;مرگ مؤلف&raquo; پیروی می&zwnj;کنم و هرمنوتیک مدرن به من حق می&zwnj;دهد که متن آقای گنجی را چنین بخوانم، و اگر چنین کنم نه متن ایشان را تغییر داده&zwnj;ام و نه آن را تحریف کرده&zwnj;ام. تحریف لفظی نیز با تحریف معنوی تفاوتی ندارد.&nbsp; &nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; به هرتقدیر آقای گنجی نوشته&zwnj;اند: &ldquo;آقای فنایی در چند مورد &laquo;قرآن محمدی&raquo; را تغییر داده، سپس آن را نقد کرده&zwnj;اند.&rdquo; اولین مورد تغییر سخن قرآن محمدی درباره امام علی است و دومین مورد تغییر سخن منقول از ابن عربی است. این دو مورد را پیشتر بررسی کردیم. در مورد امام علی آقای گنجی گمان کرده&zwnj;اند که من سخن ایشان را به نحو مستقیم نقل کرده&zwnj;ام، در حالی که چنین نیست. من گفته بودم ایشان سخن امام علی را نقل کرده و سپس چنین نتیجه گرفته&zwnj;اند. مورد سومی که ایشان ذکر کرده&zwnj;اند &laquo;تبدیل تفاوت به دگراندیشی&raquo; است. آقای گنجی نوشته&zwnj;اند: &ldquo;&laquo;قرآن محمدی&raquo; درباره&zwnj;ی متفاوت&zwnj;ها سخن می&zwnj;گفت. تیتر اصلی چهار نوشته&zwnj;ی آخر، متفاوت&zwnj;ها بود، نه دگراندیشان. &laquo;متفاوت&raquo;ها و &laquo;دیگری&raquo;، چند دسته&zwnj;اند: دگراندیشان، دگرباشان، متفاوت&zwnj;های جنسی (زنان) و غیره. جناب فنایی دیگری و متفاوت&zwnj;ها را به دگراندیشان فروکاسته&zwnj;اند و سپس گفته&zwnj;اند: &laquo;تشبیه اعضای حزب باد به پشه کجا و پشه خواندن دگراندیشان کجا.&raquo;&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اولاً استدلال آقای گنجی وقتی تمام است که این گروه از مردم همان &laquo;متفاوت&zwnj;ها&raquo; باشند، یعنی امام علی متفاوت&zwnj;ها را به صرف تفاوت و به جرم تفاوت پشه خوانده باشند. در حالی که امام علی در این سخن خود اعضای حزب باد را به پشه تشبیه کرده&zwnj;اند و اعضای حزب باد ممکن است مسلمان باشند یا غیر مسلمان و زن باشند یا مرد.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ثانیاً برای کسب رضایت خاطر آقای گنجی من هرجا از تعبیر &laquo;دگراندیشان&raquo; استفاده کرده&zwnj;ام، آن را با تعبیر &laquo;متفاوتان&raquo; عوض می&zwnj;کنم و مثلاً می&zwnj;گویم &laquo;تشبیه اعضای حزب باد به پشه کجا و تشبیه متفاوتان به پشه کجا؟&raquo; آیا این جابجایی تعبیرات، استدلال ایشان را تقویت و نقد من را ابطال می&zwnj;کند؟ ایشان گاهی از متفاوتان سخن گفته&zwnj;اند، گاهی از دیگری، گاهی از دگراندیشان، گاهی از مخالفان و گاهی از دگرباشان و گاهی هم همه این عناوین را بر یکدیگر عطف کرده&zwnj;اند. &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آقای گنجی سپس افزوده&zwnj;اند: &ldquo;قضاوت نادرست اینان در مورد زنان به خاطر دگراندیشی دینی یا دگرباشی زنان نبوده است. از نظر &laquo;قرآن محمدی&raquo;، زنان به دلیل تفاوت جنسی، به حیوان تشبیه شده&zwnj;اند و تبعیض&zwnj;های غیرعقلایی و غیراخلاقی بسیاری بر آنان رفته و می&zwnj;رود. نگاه اسلام یک، به زنان، منفی و کاملاً تبعیض&zwnj;آمیز است. اسلام یک، متونی مردسالارانه هستند.&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اولاً آقای گنجی هیچ شاهدی به سود این ادعا ارائه نکرده&zwnj;اند که در اسلام یک زنان به دلیل تفاوت جنسی به حیوان تشبیه شده&zwnj;اند و تبعیض&zwnj;هایی که در حق آنان رفته و می&zwnj;رود به خاطر این بوده و هست که تبعیض&zwnj;گزاران زنان را حیوان می&zwnj;دانسته&zwnj; و می&zwnj;دانند. بدین ترتیب در اینجا نیز ما با موردی از مغالطه&zwnj;ی اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات روبرو هستیم. دو تن از فیلسوفان مسلمان زنان را حیوان خوانده&zwnj;اند، آنهم به دلیل اینکه به گمان اینان زنان از ادراک کلیات عاجزند. این دو تن تبعیض حقوقی بین زن و مرد را از این طریق توجیه نکرده&zwnj;اند. بنده اعتراضم به آقای گنجی این بوده که دیدگاه این دو فیلسوف مسلمان در مورد زنان را بخشی از اسلامِ دو هم نمی&zwnj;توان به حساب آورد، تا چه رسد به اینکه آن را بازتاب گفتمان اسلامِ یک و منشاء تبعیض حقوقی بین زن و مرد به حساب آوریم. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">ثانیاً در قرائتی از اسلامِ یک که در صدر اسلام بر جامعه اسلامی تطبیق شده و تا کنون مورد پیروی قاطبه مسلمانان است تبعیض&zwnj;های حقوقی بین زن و مرد وجود دارد. اما برای اینکه در مورد نگاه اسلامِ یک به زنان قضاوتی واقع&zwnj;بینانه داشته باشیم، نمی&zwnj;توانیم و حق نداریم محتوای قرائتی از اسلامِ یک را که در صدر اسلام مورد عمل قرار گرفته با منزلت و حقوق زنان در قرن بیست و یکم بسنجیم. بلکه باید آن را با جامعه عربی پیش از اسلام بسنجیم. اگر چنین مقایسه&zwnj;ای صورت بگیرد معلوم می&zwnj;شود که اسلامِ یک در حد ظرفیت جامعه&zwnj;ی آن روز در رفع تبعیض از زنان کوشیده است.<a style="" href="#_edn4" name="_ednref4" title=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۴]<!--[endif]--></a> مقتضای سرشت تاریخی دین این است که دستورات دینی را در متن تاریخ نزول و شکل&zwnj;گیری دین ببینیم نه اینکه آن دستورات را از متن تاریخی خود خارج کنیم و چنان داوری کنیم که گویی آن متون به همین شکل و سبک و سیاق، اکنون بر ما نازل شده است.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ثالثاً مردسالارانه بودن متون اسلامِ یک ادعای درستی است، اما مردسالاری از ذاتیات اسلامِ یک نیست، بلکه از عرضیات آن است، یعنی بخشی از فرهنگ عربی زمان نزول است که از خارج بر اسلامِ یک تحمیل شده است. ذاتی دین اسلام اصل عدالت است و عدالت یعنی برخورد مساوی با موارد مساوی. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; رابعاً تبعیض&zwnj;هایی که در صدر اسلام درباره زنان وجود داشته همواره تبعیض منفی و به ضرر آنان نبوده است، بلکه بعضی از آن تبعیض&zwnj;ها مثبت بوده است. مثلاً زنان از جهاد معاف بوده&zwnj;اند، یا در ازای جرم واحد مجازات&zwnj;های خفیف&zwnj;تری در حق آنان اعمال می&zwnj;شده است. قضاوت علمی و منصفانه در مورد نظر اسلامِ یک در مورد زنان اقتضا می&zwnj;کند که به این تبعیض&zwnj;ها نیز اشارتی برود.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آقای گنجی نوشته&zwnj;اند: &ldquo;ندیدن این نکته&zwnj;ی مهم، نادیده گرفتن سرشت تاریخی دین، یا به تعبیر آقای فنایی، &laquo;خارج کردن متن از زمینه و سیاق است.&raquo; از این رو ایشان می&zwnj;نویسند: &laquo;قضاوت این دو فیلسوف [ملاصدرا و سبزواری] دیدگاه فلسفی آنان در مورد زنان است؛ این دیدگاه را بخشی از اسلام دو هم نمی&zwnj;توان به حساب آورد تا چه رسد به اسلام یک.&raquo;&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; من هرچه فکر می&zwnj;کنم نمی&zwnj;فهمم که صغرا و کبرای این استدلال چیست؟ آیا به نظر آقای گنجی سرشت تاریخی دین اقتضا می&zwnj;کند که هر مسلمانی هر چه گفت ما بگوییم حتماً این را از اسلام یک آموخته است؟ و تفسیر او از اسلام یک است. آیا به نظر آقای گنجی منبع معرفت فیلسوفان مسلمان صرفاً متون اسلام یک بوده است؟</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><strong>۵.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تفاوت تشبيه به حيوان با اين&zwnj;همانی با حيوان&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;</strong><!--[endif]--></p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">من نوشته بودم: &ldquo;کفار، یعنی کسانی که حق روشنی را پس از درک حقانیت آن انکار می&zwnj;کنند و حق مسلمانان در انتخاب دین را به رسمیت نمی&zwnj;شناسند و جان و مال و ناموس مسلمانان را به جرم دگراندیشی و به صرف دگراندیشی مورد تعرض قرار می&zwnj;دهند، یا به نوع خاصی از حیوانات &laquo;تشبیه&raquo; شده&zwnj;اند، یا &laquo;جنبنده&raquo; خوانده شده&zwnj;اند. بنابراین اولین مغالطه&zwnj;ای که در این استدلال [استدلال آقای گنجی] وجود دارد، این است که گنجی بدون هیچ دلیل موجهی &laquo;تشبیه کردن&raquo; بعضی از انسان&zwnj;ها به نوع خاصی از حیوان را معادل &laquo;حیوان خواندن&raquo; آنان قلمداد می&zwnj;کند. حیوان خواندن دگراندیشان از نظر اخلاقی بد و مذموم است، اما تشبیه کردن یک انسان به حیوانی از حیوانات، به شرط این&zwnj;که وجه شبه در او موجود باشد و نیز استفاده از ضرب&zwnj;المثلی در رابطه با حیوانات برای تفهیم نکته&zwnj;ای در مورد انسان یا گروهی از انسان&zwnj;ها (یا حتی در مورد خداوند) به مخاطب، هیچ اشکال اخلاقی ندارد.&raquo;&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آقای گنجی نوشته&zwnj;اند: &ldquo;من چندان متوجه تفاوت بین &laquo;حیوان خواندن&raquo; و &laquo;تشبیه به حیوان کردن&raquo; دیگری و متفاوت&zwnj;ها نمی&zwnj;شوم. روشن است که وقتی به انسانی گفته می&zwnj;شود: تو خری، الاغی ، سگی ، خوکی ، او در دنیای واقع به حیوان تبدیل نمی&zwnj;شود، بلکه با تشبیه او به حیوان، او را تحقیر کرده&zwnj;ایم.&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اولاً این روشنی از کجا آمده است؟ در فرهنگ امروزین ما، آن هم در سیاقی خاص، وقتی به کسی گفته می&zwnj;شود تو خری، خوکی الاغی، این سخن به معنای توهین و تحقیر او و بل نوعی فحاشی محسوب می&zwnj;شود. اما روشن است که وقتی مولانا می&zwnj;گوید: &ldquo;همی عیسی&zwnj;ات میرد از لاغری/ تو در بند آنی که خر پروری،&rdquo; یا وقتی می&zwnj;گوید: &ldquo;گوش خر بفروش و دیگر گوش خر،&rdquo; سخن او نه متضمن تحقیر و توهین است و نه فحش محسوب می&zwnj;شود.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مدعای بنده این بوده است که برای اینکه ببینیم این سخنان توهین و تحقیر هست یا نه، نباید به معنای این تعبیرات در فرهنگ امروزی نگاه کنیم، بلکه باید بیبینیم این تعبیرات در زمان صدور آن چه معنایی داشته است و این مقتضای سرشت تاریخی دین و متون دینی و مبنای ترجمه و تفسیر فرهنگی این متون است. اگر در آن زمان چنین تعبیراتی متضمن تحقیر و توهین نبوده و الان هست، این تفاوت معنایی ایجاب می&zwnj;کند که این تعبیرات را به نحوی ترجمه و تفسیر کنیم که متضمن تحقیر و توهین نباشد.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ثانیاً در اینجا ما با سه نوع فعل گفتاری متفاوت مواجه&zwnj;ایم. (۱) &laquo;تشبیه کردن&raquo;، (۲) &laquo;خبردادن&raquo; یا برقرار کردن رابطه&zwnj;ی &laquo;این&zwnj;همانی&raquo; بین دو چیز و (۳) &laquo;تمثیل&raquo;. این سه نوع فعل گفتاری از جمله کارهایی است که ما با زبان انجام می&zwnj;دهیم. این سه فعل گفتاری هم از نظر منطقی با یکدیگر تفاوت دارند و هم از نظر ادبی. &laquo;الف خر است&raquo; با &laquo;الف مثل خر است&raquo; تفاوت دارد. از نظر ادبی در فرهنگ کنونی ما جمله اول متضمن توهین شدیدتری است تا جمله دومی. در برقراری این&zwnj;همانی بین الف و خر مبالغه&zwnj;ای هست که در تشبیه الف به خر نیست. در مواردی که ادوات تشبیه حذف می&zwnj;شوند نیز این حذف به منظور مبالغه صورت می&zwnj;گیرد. بنابراین، اگر در یک متن شخصی یا گروهی به حیوانی تشبیه شده باشد، ـ مثل سخن قرآن که می&zwnj;گوید: &laquo;اولئک کالانعام&raquo;، ـ و مفسر یا منتقدی همچون آقای گنجی در ترجمه و تفسیر خود ادات تشبیه را حذف کند، متن را تحریف کرده است، زیرا در این&zwnj;همانی مبالغه&zwnj;ای هست که در تشبیه نیست.&nbsp; &nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">اما از نظر منطقی، از جمله &laquo;الف خر است&raquo; می&zwnj;توان نتیجه گرفت که &laquo;الف حیوان است&raquo;، اما از جمله &laquo;الف مثل خر است&raquo; نمی&zwnj;توان نتیجه گرفت که &laquo;الف حیوان است&raquo;، بلکه می&zwnj;توان نتیجه گرفت که &laquo;الف مثل حیوانی از حیوانات است&raquo;. بعلاوه، از جمله &laquo;الف خر است&raquo; می&zwnj;توان نتیجه گرفت که پس &laquo;الف انسان نیست&raquo;، در حالی که از جمله &laquo;الف مثل خر است&raquo; منطقاً نمی&zwnj;توان چنین نتیجه&zwnj;ای گرفت، چون منطقاً ممکن است الف انسان باشد و از جهتی شبیه خر باشد.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">تشبیه کردن، نوعی فعل گفتاری است که از آن برای نسبت دادن صفت خوب یا بدی به مشبه و گاهی برای توهین و تحقیر استفاده می&zwnj;شود. تمثیل نوع دیگری از فعل گفتاری است که از آن برای تقریب مطلبی به ذهن یا توجیه آن استفاده می&zwnj;شود. خبر دادن نوع سومی از فعل گفتاری است که در آن ادعا می&zwnj;شود موضوعی واجد محمولی است یا فاقد آن است. صدقِ تشبیه یا حسن و مقبولیت آن از نظر ادبی متوقف بر وجود وجه شبه در مشبه است. مثلاً &nbsp;وقتی می&zwnj;توان گفت &laquo;الف خر است&raquo; که ویژگی برجسته خر (وجه شبه)، مانند حماقت، یا زحمت&zwnj;کشی در الف موجود باشد. و ویژگی برجسته خر ممکن است از فرهنگی به فرهنگ دیگر تغییر کند و لذا تشبیه به خر ممکن است در فرهنگی توهین باشد و در فرهنگی دیگر مدح و ستایش.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">تشبیه ممکن است به قصد توهین و تحقیر یا مدح و ستایش و... صورت بگیرد و ممکن است به قصد اخبار از واقع صورت بگیرد. در حالت دوم، گوینده یا نویسنده از وجود شباهتی واقعی بین &laquo;مشبه&raquo; و &laquo;مشبهٌ به&raquo; خبر می&zwnj;دهد و اگر وجه شبه در مشبه وجود داشته باشد، سخن او صادق وگرنه کاذب است.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">از سوی دیگر، &laquo;تمثیل&raquo; یا &laquo;ضرب&zwnj;المثل&raquo; نوعی استدلال است که یا برای تقریب یک مدعا به ذهن شنونده یا خواننده انجام می&zwnj;شود و یا برای توجیه آن مدعا. و در هر دو صورت متضمن هیچ توهین و تحقیری نیست. مثلاً وقتی مولوی در مقام تقریب حکم قتل انسانهای وحشی به ذهن مخاطبان، می&zwnj;گوید: &ldquo;خر نشاید کشت از بهر صلاح/ چون شود وحشی شود خونش مباح،&rdquo; غرض او استدلال از راه تمثیل است، نه تحقیر و نه توهین و نه تشبیه و نه اندراج کفار در ذیل عنوان حیوان، چنانکه آقای گنجی ادعا می&zwnj;کند. نیز وقتی امام صادق برای تفهیم رابطه امام و مأموم از تمثیل شبان و گوسفند، استفاده می&zwnj;کند، غرض ایشان تحقیر و توهین پیروان خود نیست، آن گونه که آقای گنجی ادعا می&zwnj;کنند. بلکه غرض ایشان تفهیم مطلب است. مردم عادی نیز این تفاوتها را تشخیص می&zwnj;دهند و لذا می&zwnj;گویند: &laquo;در مثل مناقشه نیست&raquo;. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">بنابراین، &laquo;تمثیل&raquo; غیر از &laquo;تشبیه&raquo; و این هر دو غیر از &laquo;این&zwnj;همانی&raquo;اند. مغالطه&zwnj;ای که در استدلال&zwnj;های آقای گنجی وجود دارد این است که اولاً ایشان بین این سه مورد تفکیک نمی&zwnj;کنند و همه را به یک چوب می&zwnj;رانند و ثانیاً مبالغه می&zwnj;کنند، یعنی تشبیه و تمثیل&zwnj;های موجود در اسلامِ یک و اسلامِ دو را این&zwnj;همانی قلمداد می&zwnj;کنند. در حالی که چنانکه گذشت، تمثیل به هیچ وجه متضمن توهین و تحقیر نیست. این&zwnj;همانی نیز اگر به قصد اخبار از واقع باشد، متضمن توهین نیست. مثلاً اگر کسی به قصد اخبار از واقع بگوید: &laquo;الف خوک است&raquo;، این اخبار یا صادق است یا کاذب. اگر صادق باشد توهین به الف نیست، بیان واقعیت است و اگر کاذب باشد، کاذب است. اما اگر به قصد توهین و تحقیر باشد، در این صورت قصد او اخبار از واقع نیست، بلکه مبالغه در تشبیه است.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">نتیجه اینکه: </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 14.2pt; text-align: justify; text-indent: -14.2pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><!--[if !supportLists]-->(۱) <!--[endif]-->تمثیل&zwnj;های موجود در متون اسلامِ یک و اسلامِ دو ادعای آقای گنجی را تأیید نمی&zwnj;کند، چون تمثیل متضمن تحقیر و توهین نیست؛</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 14.2pt; text-align: justify; text-indent: -14.2pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><!--[if !supportLists]-->(۲) <!--[endif]-->تشبیهات موجود در متون اسلامِ یک و اسلامِ دو تنها در صورتی متضمن توهین و تحقیر است که به قصد توهین و تحقیر صادر شده باشد، نه به قصد اخبار از واقع و در فرهنگ زمان صدور متضمن معنای توهین و تحقیر باشد نه در فرهنگهای دیگر. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 14.2pt; text-align: justify; text-indent: -14.2pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><!--[if !supportLists]-->(۳) <!--[endif]-->این&zwnj;همانی&zwnj;های موجود در متون اسلام یک و اسلام دو اگر تشبیه باشند حکمشان همان حکم تشبیهات است؛ و اگر اخبار از واقع باشند، ناظر به واقع و قابل صدق و کذب&zwnj;اند، نه متضمن تحقیر و توهین.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 14.2pt; text-align: justify; text-indent: -14.2pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><!--[if !supportLists]-->(۴) <!--[endif]-->و به هر تقدیر، موضوع این تمثیلات و تشبیهات و اخبارات، دیگری، متفاوت، دگراندیش و دگرباش نیست. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">بنابراین، از این واقعیت که در متون اسلامِ یک و اسلامِ دو، در وقت سخن گفتن از گروهی از انسانها نام حیوانی از حیوانات آمده است، نمی&zwnj;توان نتیجه گرفت که اسلامِ یک و اسلامِ دو دگراندیشان، دگرباشان و متفاوتان را حیوان خوانده و سپس خون آنان را مباح کرده است، مگر اینکه کسی در هرمنیوتیک قائل به هرج و مرج باشد.&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آقای گنجی سپس نوشته&zwnj;اند: &ldquo;جناب فنایی &laquo;حیوان خواندن&raquo; دیگری را اخلاقاً مذموم دانسته&zwnj;اند، اما &laquo;به حیوان تشبیه کردن&raquo; دیگری را اخلاقاً قابل دفاع دانسته&zwnj;اند. مگر ما وقتی کسی را به حیوانی از حیوانات تشبیه می&zwnj;کنیم و به او می&zwnj;گوییم: &laquo;تو خوکی&raquo;، او را خوک نخوانده&zwnj;ایم؟ تشبیه دیگری به حیوان وقتی بیان و بر زبان جاری شود، همانا حیوان خواندن دیگری است. یعنی به انسان دیگری گفته می&zwnj;شود: تو الاغی، یا تو مثل خر می&zwnj;مانی.&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اولاً بنده در این مورد حکم کلی و مطلق صادر نکرده&zwnj;ام. بلکه صرفاً تشبیه کردن کسی به نوع خاصی از حیوان را در موارد خاصی اخلاقاً قابل دفاع دانسته&zwnj;ام. نمی&zwnj;دانم که چرا آقای گنجی عادت مبالغه کردن را از سر خود بدر نمی&zwnj;کنند. آیا در قاموس آقای گنجی حذف کردن قید از سخن کسی و تبدیل کردن حکمی مقید به حکمی مطلق تحریف قلمداد نمی&zwnj;شود؟</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ثانیاً تشبیه کردن انسانی به حیوانی از حیوانات همواره به قصد توهین و تحقیر صورت نمی&zwnj;گیرد و در همه فرهنگها نیز معنای یکسانی ندارد. در بعضی از فرهنگها این تشبیه متضمن معنای توهین است، اما در فرهنگی دیگر نه. مثلاً تشبیه کردن شخصی به خر در فرهنگ ایرانی متضمن توهین است، اما در فرهنگ آمریکایی نیست، به خاطر اینکه در فرهنگ ایرانی ویژگی برجسته خر حماقت و نفهمی است، در حالی که در فرهنگ آمریکایی ویژگی برجسته خر زحمتکشی و خدمت به خلق است. همچنین تشبیه کردن انسانی به شیر در فرهنگ ایرانی و عربی متضمن مدح اوست نه متضمن توهین و تحقیر او، زیرا ویژگی برجسته شیر در این دو فرهنگ شجاعت است نه سبعیت و درندگی. بنابراین، در این مورد حکم کلی نمی&zwnj;توان صادر کرد. &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">ثالثاً چنانکه مکرراً توضیح دادم، صرف تشبیه انسان یا گروهی از انسانها به حیوانی از حیوانات ادعای آقای گنجی را تأیید نمی&zwnj;کند. چون ادعای آقای گنجی این است که اسلامِ یک و اسلامِ دو دگراندیشان، دگرباشان و متفاوتان را به صرف دگراندیشی و دگرباشی و تفاوت و به جرم دگراندیشی و دگرباشی و تفاوت، سگ و خوک و پشه و الاغ و... خوانده و سپس به خاطر حیوان دانستن آنها خونشان را حلال کرده است. &nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آقای گنجی در ادامه سخن خود نوشته&zwnj;اند: &ldquo;اما قرآن نه تنها دیگری را حیوان (الاغ، سگ، خوک، میمون و...) خوانده است، بلکه گفته است آنان را به میمون تبدیل کردیم. حضرت علی هم به شرحی که در &laquo;قرآن محمدی&raquo; آمد، گفته&zwnj;اند: خداوند واقعاً یهودیان را به میمون تبدیل کرد. طباطبایی و جوادی آملی هم همین تفسیر را پذیرفته&zwnj;اند. پس سخن بیش از تشبیه به حیوان است، سخن بر سر تبدیل یهودیان به میمون است. یهودیانی که تنها جرم آنان، ماهی&zwnj;گیری در روز شنبه بوده است.&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اولاً بنده در نقد خود چندین بار تصریح کرده بودم که در این نقد صرفاً دلایلی را که آقای گنجی در بخش هجدهم از قرآن محمدی آورده&zwnj;اند نقد و بررسی می&zwnj;کنیم. من منکر این نیستم که در قرآن گروهی از انسانها به حیوانی از حیوانات تشبیه شده&zwnj;اند. یا چنانکه در این آیات آمده، گروهی از یهودیان به خوک و میمون تبدیل شده&zwnj;اند.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ثانیاً موضوع سخن قرآن &laquo;دیگری&raquo; و &laquo;یهودیان&raquo; نیست، بلکه گروه خاصی از یهودیان است، آنهم نه به جرم یهودی بودن. و در اینجا هیچ توهینی در کار نیست. اخبار از واقعیتی تاریخی است که در گذشته اتفاق افتاده. و غرض از این اخبار نیز توجیه حکمی حقوقی، یعنی مباح کردن خون یهودیان نیست، بلکه گرفتن پندی اخلاقی است.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ثالثاً جرم آنان ماهی&zwnj;گیری در روز شنبه نبوده است، بلکه حقه بازی و تحریف کردن دین خود با درست کردن کلاه شرعی بوده است.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; رابعاً این از الفبای ایمان به غیب است که عالم بیرون ظاهری دارد و باطنی، اعمال ارادی و اختیاری انسانها نیز ظاهری دارد و باطنی و خود انسانها نیز ظاهری دارند و باطنی. به قول مولوی: &ldquo;گر بصورت آدمی انسان بودی/ احمد و بوجهل خود یکسان بدی&rdquo;. همه انسانها به ظاهر انسان&zwnj;اند و ما نیز موظفیم به حسب ظاهر با آنان رفتار کنیم، اما حکم ظاهر با حکم باطن فرق می&zwnj;کند. به لحاظ باطنی انسان عرض عریضی دارد: گروهی از انسانها از فرشته برترند و گروهی دیگر از حیوانات پست&zwnj;تر. اما این حیوانات انسان&zwnj;نما کسانی نیستند که مانند من نمی&zwnj;اندیشند، یا مسلمان یا شیعه نیستند، بلکه کسانی&zwnj;اند که در مقام اندیشه و عمل همچون حیوان رفتار می&zwnj;کنند، و تکرار این رفتار حیوانی باطن آنان را مسخ می&zwnj;کند و هویت انسانی آنان را از میان می&zwnj;برد، خواه این گروه مسلمان باشند و خواه غیر مسلمان و خواه شیعه، خواه سنی و خواه مرد و خواه زن. &laquo;مضمون&raquo; عقیده در انسانیت انسان مدخلیت ندارد، اما &laquo;راه&raquo; و &laquo;شیوه&raquo; گزینش و وازنش عقاید (= اخلاق باور) در انسانیت او مدخلیت دارد. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">مضمون آیات یادشده این است که خداوند باطن آن گروه را برملا کرده است. یعنی آنان به خاطر عمل زشتی که مرتکب می&zwnj;شده&zwnj;اند، باطناً به خوک و میمون تبدیل شده بودند و خداوند باطن آنان را به خودشان نشان داده است. ظهور باطن انسانها یا در این دنیا صورت می&zwnj;گیرد و یا در آخرت (یوم تبلی السرائر) و در مورد این گروه در همین دنیا اتفاق افتاده است. تبدل ماهیتی اگر صورت گرفته است، در اثر رفتار ارادی و اختیاری خود آنان بوده است. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">غرض از ذکر این قصه در قرآن نیز این است که مسلمانان عبرت بگیرند و از انجام کارهای مشابه خودداری کنند، نه توهین و تحقیر یهودیان و نه حلال کردن خون آنان. خبردادن از یک واقعه تاریخی صدق و کذب برمی&zwnj;دارد، اما متضمن توهین و تحقیر نیست. اصولاً غرض شارع از ذکر قصه در قرآن توهین به کسی نیست، بلکه پند و اندرز است و پند و اندرز گرفتن از یک قصه وقتی ممکن است که شخص بپذیرد که قانونی که در گذشته به آن نتایج منتهی شده استثناء برنمی&zwnj;دارد و شامل حال او نیز می&zwnj;شود. و مسلمانان وقتی می&zwnj;توانند از سرنوشت این گروه از یهودیان پند بگیرند که یهودیت مدخلیتی در وقوع آن حادثه نداشته باشد.&nbsp; </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">در واقع حکم کلی (= قانون عام اخلاقی حاکم بر عالم) این است که هرکسی، خواه مسلمان، خواه یهودی، خواه مسیحی و خواه سکولار، اگر مرتکب چنان کار زشتی شود، باطناً به خوک و میمون تبدیل می&zwnj;شود، هرچند صورت ظاهری او شبیه سایر انسانها باشد. و کسی که چشم باطن بین دارد می&zwnj;تواند آن باطن را در همین دنیا ببیند، اما سایر انسانها و خود کسانی که باطنشان مسخ شده در روز قیامت که جای باطن و ظاهر عوض می&zwnj;شود آن باطن را خواهند دید. آن سخنهای چو مار و کژدمت/ مار و گژدم گشت و می&zwnj;گیرد دمت. پس سخن بر سر تبدیل یهودیان به میمون نیست، بلکه بر سر این است که کسی نباید فکر کند که انسانیت آدمی به ظاهر اوست. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">علاوه بر این، بر خلاف برداشت آقای گنجی، عقیده و دین شخص، مثلاً یهودیت، مدخلیتی در تبدل باطن او نداشته و ندارد، حضرت موسی و برادر او هارون نیز از یهودیان بوده&zwnj;اند و هر دو از پیامبران&zwnj;اند. آنچه که مهم است و باطن آدمی را به فرشته یا حیوان تبدیل می&zwnj;کند، عمل اوست. ایمان آوردن و کفر ورزیدن نیز دو نوع عمل اختیاری و ارادی است و لذا در معرض ارزش&zwnj;داوری اخلاقی قرار می&zwnj;گیرد و در باطن آدمی تأثیر مثبت و منفی می&zwnj;گذارد. بدین ترتیب این استدلال آقای گنجی نیز مصداقی از &laquo;اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات&raquo; است که خود نوعی مغالطه منطقی به شمار می&zwnj;رود.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">آقای گنجی سپس نوشته&zwnj;اند: &ldquo;آقای فنایی براساس این تفکیک، تشبیه متفاوت&zwnj;ها به حیوان را اخلاقاً قابل دفاع و بهترین ابزار مفاهمه معرفی کرده&zwnj;اند.&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">آقای گنجی در اینجا نیز سخن بنده را تحریف کرده&zwnj;اند. اما من این را به حساب شتابزدگی و کم&zwnj;دقتی و عادت ایشان در غلو کردن می&zwnj;گذارم. من کی و کجا تشبیه متفاوت&zwnj;ها به حیوان را اخلاقاً قابل دفاع و بهترین ابزار مفاهمه معرفی کرده&zwnj;ام؟ چیزی که من گفته&zwnj;ام این بوده است اگر وجه شبه واقعاً در کسی موجود باشد، تشبیه کردن او به حیوانی که واجد آن وجه شبه است، اخلاقاً محذوری ندارد، خواه آن شخص مسلمان باشد، یا غیر مسلمان، یا زن باشد یا مرد. مثنوی مولانا پر است از این تشبیهات. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">و نیز گفته&zwnj;ام که در یک جامعه شبانی، بهترین تمثیلی که می&zwnj;توان از آن برای توضیح رابطه امام و مأموم استفاده کرد، تمثیل شبان و گوسفند است. حذف قید &laquo;در یک جامعه شبانی&raquo; و تبدیل این موجبه جزئیه به یک موجبه کلیه نوعی تحریف محسوب می&zwnj;شود. در اینجا این نکته را اضافه می&zwnj;کنم که این تمثیل ناظر به &laquo;رابطه&raquo; است، نه ناظر به &laquo;طرف رابطه&raquo;. بنابراین، بر خلاف ادعای آقای گنجی، در حدیث مذبور نه تنها امام صادق پیروان خود را گوسفند نخوانده است، بلکه حتی آنان را به گوسفند تشبیه نیز نکرده است.&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" dir="rtl" style="margin-right: 17.85pt; text-indent: -17.85pt; page-break-after: avoid;"><!--[if !supportLists]--><strong>۶.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ماهيت داشتن انسان، تغيير ماهيت دادن او، تبديل به حيوان شدن</strong><!--[endif]--></p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">آقای گنجی نوشته&zwnj;اند: &ldquo;انسان&zwnj;شناسی فلسفی جناب فنایی مبتنی بر یک نوع متافیزیک نامدلل و غیرقابل دفاع است. ماهیت&zwnj;اندیشان، جهان طبیعت را دارای ذات و ماهیت تلقی می&zwnj;کردند، اما ایشان آدمی را هم دارای ماهیت می&zwnj;داند. نظریه&zwnj;ی ارسطو در عالم طبیعت هم غیرقابل دفاع است، چه رسد به عالم انسانی.&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">اولاً ماهیت&zwnj;اندیشان همه موجودات عالم امکان، از جمله انسان را دارای ذات و ماهیت تلقی می&zwnj;کنند، نه فقط جهان طبیعت را. از نظر آنان فقط خداست که ماهیت ندارد (الحق ماهیته انیته ـ ابوعلی سینا).</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">ثانیاً وقتی آقای گنجی حیوان خواندن انسان&zwnj;ها را توهین به ایشان می&zwnj;دانند، لاجرم مفروض گرفته&zwnj;اند که بین انسان و حیوان تفاوتی ذاتی وجود دارد، زیرا اگر چنین تفاوتی وجود نداشته باشد، یا اگر وجود داشته باشد و عَرَضی باشد، حیوان خواندن انسان&zwnj;ها توهینی به ایشان نخواهد بود. در صورت اول به خاطر اینکه تفاوتی وجود ندارد و در صورت دوم به خاطر اینکه تفاوتِ عرضی قابل زوال است. پس از نظر ایشان انسان هویتی دارد که از منظر اخلاقی برتر و والاتر از هویت حیوانی است و لذا حیوان خواندن انسان توهین به او محسوب می&zwnj;شود. منظور من از ماهیت نیز همین هویت است. </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">ثالثاً &laquo;ذات&raquo;، &laquo;طبیعت&raquo; و &laquo;ماهیت&raquo; به دو معناست: یکی به معنای خاص یا ارسطویی کلمه (= essense) و دیگری به معنای عام یا غیر ارسطویی کلمه (= nature). ماهیت به معنای خاص کلمه امروزه طرفدارانی دارد (= essentialists)، اما من جزء آنها نیستم. تا آنجا که من می&zwnj;دانم ماهیت به معنای عام کلمه مورد پذیرش عموم فیلسوفان مدرن است. و اصولاً تحلیل فلسفی یعنی کشف ماهیت به معنای عام کلمه. انکار ماهیت به معنای عام کلمه هم به شکاکیت محض می&zwnj;انجامد و هم مانع تفاهم و درک متقابل می&zwnj;شود. به نظر من انسان ذات ندارد، اما ذاتیات دارد و اگر این ذاتیات را از دست بدهد دیگر انسان نیست. این ذاتیات هویت او را تشکیل می&zwnj;دهند و او را از سایر چیزها و از جمله از حیوانات جدا می&zwnj;کنند. به نظر من تعریف درست انسان این است: &laquo;انسان حیوان اخلاقی&raquo; است. بنابراین، انسان باقی ماندن یک شخص در گرو التزام عملی او به ارزشها و هنجارهای اخلاقی در مقام نظر (= اخلاق باور) و در مقام عمل (= اخلاق رفتار) است.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">رابعاً تحول و تبدل ذات چیز عجیب و غریبی نیست. نظریه حرکت جوهری ملاصدرا که آن را از عرفان الهام گرفته است بیانگر همین است. چیزی که هست این است که تحول و تبدل هویت آدمیان تا حدود زیادی در گرو اعمال ارادی و اختیاری خود آنهاست. آقای گنجی اگر این انسان&zwnj;شناسی را نامدلل و غیر قابل دفاع می&zwnj;دانند خوب است دلایل خود را عرضه کنند و به صرف ادعا اکتفا نکنند.&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آقای گنجی نوشته&zwnj;اند: &ldquo;اگر انسان ماهیت داشته باشد، اگر بتواند از طریق انقلاب ماهیت (فلاسفه مسلمان انقلاب ماهیت را محال می دانستند)، ماهیت حیوانی پیدا کند، در آن صورت تشبیه او به حیوان معنا ندارد. برای اینکه در آن صورت خودش حیوان است و نیازی به تشبیه او به حیوانی از حیوانات وجود ندارد.&rdquo;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در جواب عرض می&zwnj;کنم که اولاً اگر مقصود از انقلاب ماهیت تحول جوهری باشد، فقط بعضی از فلاسفه مسلمان انقلاب ماهیت را محال می&zwnj;دانند، نه همه آنها. نظریه حرکت جوهری ملاصدرا که از ارکان حکمت متعالیه به حساب می&zwnj;آید در صدد تبیین تحول در ذات و جوهر و نشان دادن امکان و وقوع حرکت در ذات و جوهر است. ابن سینا که منکر حرکت جوهری است، حرکت در اعراض را قبول دارد و از نظر او اعراض ماهیت&zwnj;اند. البته ملاصدرا ماهیت را امری اعتباری می&zwnj;داند و به اصالت وجود قائل است، اما منظور او از اعتباری بودن ماهیت این نیست که ماهیت &laquo;اعتباری خیالی&raquo; است، بلکه مقصود او این است که ماهیت &laquo;اعتباری عقلی&raquo; است یعنی ریشه در واقعیت دارد، و به تعبیر علامه طباطبایی ماهیت از مضطرات عقلیه است. مابازاء ماهیت در عالم خارج نحوه &zwnj;یا طورِ وجود است.</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">بنابراین، وقتی می&zwnj;گوییم ماهیت انسان با حیوان فرق می&zwnj;کند منظورمان این است که نحوه وجود او با نحوه وجود حیوانات فرق می&zwnj;کند، اما تبدل نحوه&zwnj;ای از وجود به نحوه&zwnj;ای دیگر محال نیست. چون تفاوت موجودات در نحوه وجود به شدت و ضعف یا سعه و ضیق برمی&zwnj;گردد. انسان در اثر تکامل می&zwnj;تواند از مرتبه شدیدتر و بالاتر و والاتری از وجود برخوردار شود که فاقد محدودیت&zwnj;های مرتبه پیشین است. همین انسان در اثر انحطاط می&zwnj;تواند به مرتبه پائین&zwnj;تری از وجود سقوط کند که ضعیف&zwnj;تر و محدودتر از مرتبه پیشین اوست. منظور نگارنده از تبدل ماهیت یا هویت نیز همین بوده است. &nbsp;</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ثانیاً آقای گنجی درست نتیجه گرفته&zwnj;اند. اگر انسانی در اثر سوء رفتار و تکرار آن هویت انسانی خود را از دست بدهد و باطناً به حیوانی از حیوانات تبدیل شود، تشبیه او به آن حیوان معنا ندارد، زیرا در این صورت خودش حیوان و بل بدتر از حیوان است. اما نکته مهم این است که این تبدل هویت به خاطر دگراندیشی و دگرباشی و تفاوت نیست، به خاطر نادیده گرفتن مقتضیات هنجاری هویت انسانی(= اخلاق باور و اخلاق رفتار) &nbsp;است، خواه مسلمان باشد و خواه غیر مسلمان و خواه شیعه یا سنی و خواه زن یا مرد.&nbsp;&nbsp; </p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><strong>۷.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سخن پايانی</strong><!--[endif]--></p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">سؤال صریح من از آقای گنجی این است: دینی که به نظر شما در فقه و کلام و فلسفه و عرفان و قرآن و نهج&zwnj;البلاغه آن، دگراندیشان و دگرباشان و متفاوتان، خر، عنکبوت&zwnj;، ملخ&zwnj;، شتر، خوک&zwnj;، میمون&zwnj;، گوسفند و... خوانده شده&zwnj;اند و از این طریق خون آنان حلال اعلام شده و دینی که پیامبر آن به دروغ مخالفان خویش را حسود و مغرض و متعصب و حیوان می&zwnj;خوانَد و از این طریق خون آنان را مباح می&zwnj;کند و دینی که امام اول آن متفاوتان را پشه می&zwnj;خواند و امام ششم آن پیروان خویش را گوسفند خطاب می&zwnj;کند، دین است یا جنگل حیوانات؟ و شما چگونه می&zwnj;خواهید با استعانت از هرمنیوتیک گادامر از این جنگل حیواناتی که در ذهن خوانندگان خود تصویر کرده&zwnj;اید قرائتی انسانی و اخلاقی عرضه کنید؟</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اما حق این است که تفسیری که آقای گنجی از قرآن و نهج البلاغه و به طور کلی از اسلامِ یک عرضه می&zwnj;کنند تصویری است که در ذهن خود ایشان و برخی از مفسران حوزه وجود دارد و ما بازاء خارجی ندارد. از این رو عنوان در خور مقالات ایشان &laquo;قرآن گنجی&raquo; است، نه &laquo;قرآن محمدی&raquo;.</p>
<div align="justify"> </div>
<!--[if !supportEndnotes]--><br clear="all" />
<hr width="33%" size="1" />
<!--[endif]-->
<p class="MsoEndnoteText" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a style="" href="#_ednref1" name="_edn1" title=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۱]<!--[endif]--></a> &nbsp;این تعبیرات از دکتر سروش است. </p>
<p class="MsoEndnoteText"><a style="" href="#_ednref2" name="_edn2" title=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۲]<!--[endif]--></a> prejudice</p>
<p class="MsoEndnoteText"><a style="" href="#_ednref3" name="_edn3" title=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۳]<!--[endif]--></a> presumption</p>
<p class="MsoEndnoteText" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a style="" href="#_ednref4" name="_edn4" title=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۴]<!--[endif]--></a> &nbsp;در این مورد بنگرید به:</p>
<p class="MsoEndnoteText">&nbsp;Coulson, N. J. (2004) A History of Islamic Law, (Edinburgh: Edinburgh University Press) Chap. 1 </p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>من، باراک حسین اوباما...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2008/11/post_44.shtml" />
   <id>tag:www.malakut.org,2008:/banquet//44.17154</id>
   
   <published>2008-11-30T19:42:00Z</published>
   <updated>2008-11-30T20:12:27Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[حمید دباشی استاد کرسی ایران&zwnj;شناسی و ادبیات تطبیقی در دانشگاه کلمبیای نیویورک www.hamiddabashi.com ترجمه: هادی نیلی hadinili@gmail.com [این ترجمه به تایید حمید دباشی رسیده و با اجازه خود او منتشر می&zwnj;شود.] روز سه&zwnj;شنبه ۴ نوامبر ۲۰۰۸، ساعت ۶:۵۷ صبح، اولین...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="سياست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.malakut.org/banquet/">
      <![CDATA[<div align="justify"><strong>حمید دباشی</strong><br />
استاد کرسی ایران&zwnj;شناسی و ادبیات تطبیقی در دانشگاه کلمبیای نیویورک<br />
www.hamiddabashi.com<br />
ترجمه: هادی نیلی<br />
hadinili@gmail.com<br />
[این ترجمه به تایید حمید دباشی رسیده و با اجازه خود او منتشر می&zwnj;شود.]<br />
<br />
روز سه&zwnj;شنبه ۴ نوامبر ۲۰۰۸، ساعت ۶:۵۷ صبح، اولین و تنها رأی در دوران اقامتم در آمریکا را برای باراک حسین اوباما به صندوق ریختم. در حوزه انتخابیه ۸۸ - جايي که من زندگي مي&zwnj;کنم - مامور آفريقايي&zwnj;آمريکايي&zwnj; گواهي&zwnj;نامه رانندگي&zwnj;ام را گرفته بود و در فهرست ثبت&zwnj;نامی&zwnj;ها دنبال اسمم مي&zwnj;گشت. همکارش، زنی جوان و کره&zwnj;اي-آمريکايي، با لبخند گفت &laquo;شما دومين نفری هستيد که رأي مي&zwnj;دهد!&raquo;.<br />
<br />
يک آفريقايي&zwnj;آمريکايي ديگر، باجه رأي را نشانم داد و مطمئن شد &zwnj;که پرده پلاستيکي سياه پشت سرم درست بسته شده است. از نزديک و به&zwnj;شخصه به آن ماشين بزرگ نگاه کردم. بار اولی بود که آن را می&zwnj;دیدم. اين دستگاه کهنه ارج&zwnj;مند دموکراتیک، لب&zwnj;ريز از خاطرات تاريخي&zwnj;ای که ميان قطعات درهم&zwnj;پيچيده&zwnj;اش پنهان شده، حالا مثل غولي سال&zwnj;خورده &zwnj;روبه&zwnj;رويم ایستاده بود، و پيش&zwnj;بيني&zwnj;های مرددی درباره آن روز زيباي پاييزي لابه&zwnj;لای چرخ&zwnj;هايش داشت.<br />
<br />
</div>]]>
      <![CDATA[<div align="justify">می&zwnj;گویند اين آخرين&zwnj;باري است که در نيويورک از اين دستگاه&zwnj;هاي قديمي استفاده می&zwnj;شود. من اما بلد نبودم چه&zwnj;طور ازش استفاده کنم. آیا کسي در نوامبر 1952- وقتی من فقط يک سالم بود - با اين دستگاه به دوايت آيزنهاور رأی داده؟ یعنی او می&zwnj;دانسته رئیس&zwnj;جمهوری که دارد انتخاب می&zwnj;کند چندماه بعد [در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲] اين امکان را از من خواهد گرفت که در جواني&zwnj;ام در ایران با يکي از اين ماشين&zwnj;هاي رأي&zwnj;گيري روبه&zwnj;رو شوم و طرز کارشان را ياد بگيرم؟!<br />
<br />
سرم را برگرداندم و از لاي آن پرده پلاستيکي از افسري که پشتش ايستاده بود پرسيدم که اين دستگاه چه&zwnj;طور کار مي&zwnj;کند. خیره نگاه کرد و گفت که دستورالعمل&zwnj;اش سمت چپم هست؛ &laquo;لطفا آن را بخوانيد!&raquo;. همین کار را کردم. اول بايد پرده پشت&zwnj;سرم را می&zwnj;کشیدم. بعد اهرم قرمز را به منتها اليه سمت راست می&zwnj;چرخاندم. اين کار را هم کردم. يک اطمينان&zwnj;خاطر مکانيکي&zwnj;اي در اين حرکت بود. دريچه گزينه&zwnj;ها با اسم&zwnj;هايي غريبه و آشنا مقابلم باز شد. دستورالعمل مي&zwnj;گفت: سپس روي تابلوي مقابل خود، انتخاب&zwnj;تان را علامت بزنید. اين کار را هم کردم: دکمه سياه کوچک را مقابل نام باراک اوباما (&laquo;حسين&raquo;اش از قلم افتاده بود) چرخاندم؛ درست بالاي نام جو بايدن به عنوان معاون&zwnj;اش، و فهرست کامل دموکرات&zwnj;هاي ديگري که در انتخابات بودند. بعد از همه اين&zwnj; انتخاب&zwnj;ها، مطمئن شدم که آن ايکس سياه پررنگ (درست شبيه نام خانوادگي مالکوم) جلوی اسم باراک اوباما و جو بايدن و همه آن دموکرات&zwnj;هاي ديگر قرار گرفته است. حالا بايد آن اهرم قرمز را به منتها اليه سمت چپ، يعني سر جاي اولش، برمي&zwnj;گرداندم. دستورالعمل این طور مي&zwnj;گفت و من هم همان کار را کردم. دستگاه صدايی داد که یعنی &laquo;تمام&raquo;. انتخاب من ثبت شده بود. من به باراک (&laquo;حسین&raquo; از قلم افتاده) اوباما رأي داده بودم.<br />
<br />
آن سه&zwnj;شنبه سرنوشت&zwnj;ساز برای نیویورک، روزی دراز و پرماجرا بود. همه جا را صدای &laquo;تاریخ&raquo; پرکرده بود. بچه&zwnj;ها بیش از همه به چشم می&zwnj;آمدند - بزرگ&zwnj;ترها آورده بودندشان تا در صفوف رأي و جلوي پوسترهاي تبليغاتي عکسی برای آیندگان بردارند. مردم با دیدن طول صف برنامه روزانه&zwnj;شان را از نو تنظیم مي&zwnj;کردند، شب را با دوستانی قرار می&zwnj;گذاشتند تا دور هم جمع شوند، از رستوان کوچک چینی غذای آماده بگیرند، زل بزنند به صفحه تلويزيونی که آرای الکتورال را نشان می&zwnj;داد، و منتظر نتيجه پنسيلوانيا، اوهايو، و فلوريدا بمانند - ايالت&zwnj;هايی که معلوم نبود رأي&zwnj;شان به نفع چه کسي می&zwnj;چرخد - و بعد درست رأس ساعت ۱۱ شب به وقت شرقی آمريکا&nbsp; بود که تصویر وولف بليتزر در سي&zwnj;ان&zwnj;ان و کيت اولبرمن در ام&zwnj;اس&zwnj;ان&zwnj;بي&zwnj;سي، کهکشانی شد و باراک اوباما را به عنوان رییس&zwnj;جمهور منتخب اعلام کردند.<br />
<br />
از پنجره آپارتمان&zwnj;مان در محوطه دانشگاه کلمبیا در شمال&zwnj;غرب منهتن، می&zwnj;توانستیم صدای انفجار فریادهای سرخوشانه و بی&zwnj;اختیاری را بشنویم که اولش به زمزمه می&zwnj;مانست و آرام&zwnj;آرام بالا گرفت اما دنباله داشت؛ درست مثل موومان &laquo;بولرو&raquo;ی راول (۱۹۲۸) که آن&zwnj;طور آهسته شروع می&zwnj;کند به اوج&zwnj; می&zwnj;گیرد. شادی آهنگین از هارلم شروع شد، به شمال و شرق ما کشیده شد، و به&zwnj;آهستگی سرتاسر شهر را تا جنوب و غربش در بر گرفت. فریادهای شاد مردم عادی مثل فلوت&zwnj;، کلارینت&zwnj;، باسون، آبوا، ترومپت، ساکسیفون، شیپور، و ترومبون انسانی در این ارکستراسیون سمفونیک، سرور بالبداهه&zwnj;ای می&zwnj;نواختند. در فضای آن شب می&zwnj;شد حضور الا فیتزجرالد، ماهلیا جکسون، بیلی هالیدی، و لوییس آرمسترانگ را حس کرد.<br />
<br />
&nbsp;از هارلم تا میدان تایم، پر بود از جوانانی که به خیابان&zwnj;ها ریخته بودند و خودروهایی که بوق می&zwnj;کشیدند. خلوت خانه&zwnj;هاشان و عزلت اتاق&zwnj;های نشیمن&zwnj;شان هیچ گنجایش آن انفجار شادی را در خود نداشت. در بیش از 30 سالی که در این کشور زندگی کرده&zwnj;ام، هرگز چیزی شبیه این ندیده بودم: فوران آنی این شادی حساب&zwnj;نشده و چنین جوششی از لذت نشئه&zwnj;آور؛ صرفا به خاطر زنده&zwnj;بودن و دیدن این طلوع تجدید پیمان انسان با تاریخ.<br />
روز بلندی بود برای آدم&zwnj;های عادی؛ آن هم پس از شمار طولانی&zwnj;تری از سال&zwnj;ها و دهه&zwnj;ها و پس از مصیبتی به نام &laquo;جورج دبلیو بوش&raquo;. ولی چه منظره خجسته&zwnj;ای بود برای جهان که بالاخره می&zwnj;توانست آهی از سر آسودگی بکشد، تا از این کابوس چشم باز کند، و روشنایی را ببیند؛ ببیند که خیر، قابل&zwnj;تحقق است! برای همه ما - مایی که آن اطراف بودیم، آن لحظه را آن&zwnj;جا بودیم، این گذار را می&zwnj;دیدیم، و (در دل&zwnj;پذیر&zwnj;ترین رویاهای&zwnj;مان، اگر نه در لعنتی&zwnj;&zwnj;ترین توهمات دوزخی&zwnj;مان) خیال می&zwnj;کردیم آمریکا می&zwnj;تواند چیزی جز این باشد که هست - آن لحظه، لحظه&zwnj;ای آرامش&zwnj;بخش بود؛ یک تغییر ناگهانی در آن&zwnj;چه پیش ِ رو است و چشم&zwnj;اندازی از امید.<br />
<br />
حتی اگر اوباما نتواند هیچ از آن&zwnj;چه قول داده را عملی کند، چیزی از آن شب کم نمی&zwnj;شود. آن یک شب، او به ابدیت تعلق داشت؛ به میراث آن کشتی&zwnj;ها که برده&zwnj;های آفریقایی را به ساحل&zwnj;های آمریکا آوردند، به میلیون&zwnj;ها آفریقایی-آمریکایی که شأن خود را بالاتر از تن&zwnj;دادن به نژادپرستی دانستند، مبارزه&zwnj;شان را ادامه دادند، و با تعصبی سبوعانه روبه&zwnj;رو شدند، اما باز به انتظار پیروزی خود صبر کردند. تلویزیون جسی جکسون، مبارز سال&zwnj;خورده جنبش حقوق مدنی آمریکا، را نشان می&zwnj;داد که داشت در مقابل میلیون&zwnj;ها تن دیگر اشک می&zwnj;ریخت. همه جهان او را تماشا می&zwnj;کردند؛ اشک&zwnj;های او و اشک&zwnj;های آفریقایی-آمریکایی&zwnj;ها را، جوان و پیر، که رنج&zwnj;های پدران و مادران خود را به یاد می&zwnj;آوردند، اسارت آنان، گذشته&zwnj;شان... و اینک چنین لحظه آرامش&zwnj;بخشی! چه افتخاری بالاتر از این&zwnj;که زنده باشی و جزیی از این لحظه. که چنین لحظه&zwnj;ای را شاهد باشی، و برایش رأی&zwnj;ای خاموش و ناچیز داده باشی!<br />
<br />
آن شب از آن مالکوم ایکس بود، از آن دو بویز،&nbsp; مارتین لوتر کینگ،&nbsp; بروکر تی. واشنگتن،&nbsp; فردریک داگلاس،&nbsp; هریت تـِبمن، میلس دیویس، جیمز بالدوین، ریچارد رایت، زورا نیل هرستون، رالف الیسون، تونی موریسون، مایا آنجلو؛ و از آن هر روح مبارزی که در برابر جور نژادپرستی سفیدها ایستاد، به ظلمْ نه گفت، و از شأن این مردم به نمایندگی از شأن تمامی بشریت دفاع کرد؛ فقط به این خاطر که عمرش به دیدن طلوع آن روز قد بدهد.<br />
<br />
این نسل جدید، چیزهای زیادی دارد که دوباره درباره&zwnj;شان فکر کند و حتی در پی تصحیح&zwnj;شان بیفتد؛ از فروپاشی اقتصادی آمریکا تحت لوای سرمایه&zwnj;داری درنده&zwnj;&zwnj;ای که میلتون فریدمن&nbsp; تجویز کرد، تا امپریالیسم نومحافظه&zwnj;کاری که دولت بوش منادی&zwnj;اش شد. به این معنا، پیروزی باراک اوباما فرصتی تاریخی برای آمریکایی&zwnj;هاست تا کشورشان را نجات دهند و در پی آن باشند که آمریکا را در مسیری منصفانه&zwnj;تر و شایسته&zwnj;تر قرار دهند؛ هم در بُعد داخلی و هم در بُعد جهانی. اما آیا اوباما موفق می&zwnj;شود؟ آیا او صرفا چهره&zwnj;ای تازه برای امپریالیسم آمریکایی است، یا این&zwnj;که چالش تاریخی بازگرداندن کشورش به مسیر انسانیت را می&zwnj;بیند و مسئولیت&zwnj;های خود را به عهده می&zwnj;گیرد و وظایفش را محقق می&zwnj;کند؟ هیچ&zwnj;کس نمی&zwnj;تواند به این پرسش&zwnj;ها پاسخ دهد. و البته آن&zwnj;ها را تنها زمانی می&zwnj;توان پرسید که این آزادی آرامش&zwnj;بخش آفریقایی-آمریکایی&zwnj;ها و به&zwnj;حاصل&zwnj;نشستن استقامت آنان و خواست&zwnj;&zwnj;شان برای احقاق آزادی خود و جست&zwnj;وجوی&zwnj;شان در پی خوش&zwnj;بختی را جشن گرفته باشیم.<br />
<br />
باراک اوباما، به عنوان یک سمبل رهایی&zwnj;بخش، از باراک اوبامای سیاست&zwnj;مدار جلوتر حرکت می&zwnj;کند. او هرگز نمی&zwnj;تواند به آن&zwnj;چه خود از مهار رهانده، برسد. در این یک سال انتخاباتی، پیش&zwnj;تر دوبار علیه موضع اوباما بر سر فلسطین نوشته&zwnj;ام. هردوی این موقعیت&zwnj;ها برای من دل&zwnj;آزار بودند؛ چون داشتم به مظهر چیزی حمله می&zwnj;کردم که در کشور متبوعم و جایی که فرزندانم به&zwnj;اش می&zwnj;گویند وطن، عزیزترین می&zwnj;دارم. من به اوباما نگاه می&zwnj;کنم و مالکوم ایکس را می&zwnj;بینم؛ زنده&zwnj;شده، تهذیب&zwnj;شده، با متانت و خیراندیشی&zwnj;ای در جانش که خود آن قهرمان همه عمرم هیچ&zwnj;گاه نتوانست داشته باشد. به اوباما نگاه می&zwnj;کنم و دو بویز را می&zwnj;بینم؛ بازگشته برای این&zwnj;که آموزه&zwnj;های جهان&zwnj;شمول خیرخواهانه خود&nbsp; و آن تازیانه هوشیاری نقادانه&zwnj;اش را به نواده آفریقایی خود عاریه دهد. هم ما و هم خود باراک اوباما یادمان هست که او &laquo;باید&raquo; چه چیز را نمایندگی کند؛ حتی اگر نتواند.<br />
<br />
رأی&zwnj;ای که من به اوباما دادم، درسی از تواضع برایم داشت؛ در دنیایی از ازدحام واقعیت&zwnj;های خشن، دنیایی که همواره این خطر هست که قضاوت&zwnj;های تیز، ره به بی&zwnj;کنشی افلیج&zwnj;گونه ببرد. اکتبر [مهرماه] بود که یک لیبرال برجسته آمریکایی در سخن&zwnj;رانی&zwnj;اش در کنفرانسی در &laquo;مرکز فلسطین&raquo; واشنگتن دی&zwnj;سی، که من هم در آن سخن&zwnj;رانی داشتم، گفت: &laquo;من به اوباما رأی نمی&zwnj;دهم. به رالف نیدر رأی می&zwnj;دهم&raquo;. او به&zwnj;درستی گفت که مشاور ارشد اوباما در امور خاورمیانه، دنیس راس است و راس یکی از آدم&zwnj;های آیپک [AIPAC - یکی از اصلی&zwnj;ترین لابی&zwnj;های اسرائیلی در آمریکا] است و همچنین یکی از بنیان&zwnj;گذاران &laquo;انستیتوی واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک&raquo;.<br />
<br />
معلوم است که می&zwnj;توان پرسید: &laquo;چه چیز تازه&zwnj;ای در اوباما هست&raquo;؟! ولی دیگر حنای این&zwnj;جور نئولیبرالیسم (که در این کشور به عنوان &laquo;چپ&raquo; شناخته می&zwnj;شود) برای من رنگی ندارد. این&zwnj;ها همان&zwnj;هایی هستند که معتقدند حمله ایالات&zwnj;متحده به افغانستان، جنگی موجه بود. در سال ۲۰۰۴، رأی آنان به رالف نیدر به معنای رأی به جورج دبلیو بوش بود، و در سال ۲۰۰۰ نیز به بهای رییس&zwnj;جمهورنشدن ال گور تمام شد. البته این اصلا به معنای زیرسوال&zwnj;بردن انگیزه رالف نیدر برای نامزدشدن نیست. او عمری است که در این کشور، صدای خِرَد و پاکی بوده و دقیقا به همین خاطر، بختش برای ریاست&zwnj;جمهوری بر این کشور، کمتر از بخت باقی&zwnj;ماندن یک گلوله برف در&nbsp; آتش جهنم است. از زمان ریاست&zwnj;جمهوری رونالد ریگان در دهه ۸۰ میلادی، محوریت سیاست در آمریکا چنان به راست غلتیده که نسل&zwnj;ها طول می&zwnj;کشد تا به هر تعادلی که فکرش را بکنید، برسد! زمانه خلوص&zwnj;نیت و سیاسی&zwnj;کارنبودن، مدت&zwnj;هاست که سپری شده است.<br />
<br />
سخن&zwnj;رانی اوباما در آیپک (AIPAC) یکی از&nbsp; ننگ&zwnj;های فراوان بر چهره او و کارزار تبلیغاتی&zwnj;اش است. تبری&zwnj;جستن او از پیشوای همه عمرش، ارمیا رایت، حتی از آن هم بدتر&nbsp; بود. بدتر از آن، سخن&zwnj;رانی او در روز پدر بود که جانب نژادپرستانه&zwnj;ترین انگ&zwnj;ها درباره مردان سیاه&zwnj;پوست را گرفت؛ همان انگی که آنان را پدرانی وظیفه&zwnj;نشناس در قبال فرزندانی می&zwnj;داند که مادران&zwnj; به&zwnj;تنهایی بزرگ می&zwnj;کنند. ولی چه می&zwnj;توان کرد با جیغ سرخوشانه دختری نوجوان در هارلم [محله&zwnj;ای محقر در نیویورک که به ساکنان سیاه&zwnj;پوست&zwnj;اش شناخته می&zwnj;شود] و پشت&zwnj;بندش اشک&zwnj;های دخترک؛ وقتی معلوم می&zwnj;شود اوباما رییس&zwnj;جمهور آمریکا است، جز آن&zwnj;که همواره و بی&zwnj;امان بتوان آن دخترک (و نه اوباما) را واداشت که رنج و مصیبت خواهران و برادران افغان، عراقی، فلسطینی، یا لبنانی خود را ببیند و با آنان هم&zwnj;دردی کند؟!<br />
<br />
چیزهای بیشتری درباره اوباما هست که ننگی بر کارزار تبلیغاتی او می&zwnj;مانند. مهم&zwnj;ترین&zwnj;اش، خوش&zwnj;رقصی او برای به&zwnj;دست&zwnj;آوردن آن به&zwnj;اصطلاح &laquo;رای یهودی&zwnj;ها&raquo; بود. به&zwnj;تکرار گفته&zwnj;ام که درک اخلاقی اوباما وقتی به فلسطین برسد، کم می&zwnj;آورد. اما سوی دیگر این معادله، این است که&nbsp; هیچ کاری که او برای به&zwnj;دست&zwnj;آوردن رای صهیونیست&zwnj;های آمریکایی انجام داده،&nbsp; آن&zwnj;ها را راضی نکرده است. آن&zwnj;ها به&zwnj;سادگی خودشان را در اردوگاه&zwnj;های هر دو طرف جا داده&zwnj;اند: جو لیبرمن - مامور کبیر اسرائیل - در اردوگاه مک&zwnj;کین حاضر است، و دنیس راس هم در اردوگاه اوباما. این&zwnj;طوری هرکس که رییس&zwnj;جمهور آمریکا شود، مک&zwnj;کین یا اوباما، به&zwnj;هرحال آیپک در کاخ&zwnj;سفید هست.<br />
<br />
ولی کار از محکم&zwnj;کاری عیب نمی&zwnj;کند. وقتی اوباما به فلوریدا رفته بود تا باز هم رأی&zwnj;دهنده&zwnj;ها را متقاعد کند که واقعا به نفع اسرائیل کار خواهد کرد، به او در یک کنیسه گفتند که فقط به شرطی به او رأی خواهند داد که &laquo;اسمش را به باری تغییر دهد&raquo;. اوباما باز هم تلاش کرد با عوض&zwnj;کردن ریشه اسم کوچکش به یک ریشه عبری، قضیه را لاپوشانی کند. باراک از ریشه عربی &laquo;ب&zwnj;رک&raquo; است؛ به معنای مبارک. او به اعضای کنیسه اطمینان&zwnj;خاطر داد که: &laquo;فکر کنم مردم نباید نگران این اسم باشند. چون برداشت من این است که این اسم در عبری در واقع به معنای صاعقه است. خود شما هم یک نخست&zwnj;وزیر با نام باراک در اسرائیل داشته&zwnj;اید! به نظرم اسم من باید تا حدی برای حضار در این کنیسه آشنا باشد.&raquo;<br />
<br />
میلیون&zwnj;ها یهودی جوان و مترقی بین حامیان اوباما بودند که چنین رفتار نژادپرستانه&zwnj;ای به نام آنان، حسابی به زحمت&zwnj;شان انداخته است. آنان کلی توجیه ارائه می&zwnj;کنند که چرا اوباما آن&zwnj;طور عمل کرده&zwnj;است. ولی هیچ توجیهی مثل این توجیه، دور از واقعیت نیست که در این باشکوه&zwnj;ترین لحظه تاریخ آمریکا، قرار است متعصب&zwnj;های حامی اسرائیل این لحظه را با کوته&zwnj;نظری کذب&zwnj;آلود خود پیوند بزنند و آن را تا سطح خود پایین بیاورند؛ آن هم درست زمانی که روح آمریکا میل دارد آن را بالا ببرد! این است که آن یهودی متعصب در کنیسه می&zwnj;گوید اگر رأی مرا می&zwnj;خواهی، اسمت را بگذار باری! باراک حسین اوباما اسمش را به باری تغییر نداد و با این حال به عنوان رییس&zwnj;جمهور آینده ایالات&zwnj;متحده انتخاب شد. پس اعضای آن کنیسه در فلوریدا چه شدند؟ باراک حسین اوباما، فلوریدا را برد؛ آن هم نه با تفاوتی اندک. این پیروزی&zwnj;اش به خاطر فعالیت&zwnj;های قهرمانانه و ستودنی نسل&zwnj;هایی جوان از یهودیان مترقی بود.<br />
<br />
در تحلیل نهایی، من&nbsp; به خاطر همه آن دلایل&nbsp; به اوباما رأی دادم؛ دلایلی که در یک رقابت تبلیغاتی فرسایشی، وارونه شدند و گاه به دلایلی تبدیل شدند که به خاطرشان به او رأی ندهند. من به اوباما رأی دادم چون خشم نجیب مالکوم ایکس با متانت در دو کتاب او (&laquo;بی&zwnj;باکی امید&raquo; و &laquo;رویاهایی از پدرم&raquo;) طنین انداخته بود. با وجودی که او به&zwnj;سختی تلاش می&zwnj;کند آهنگ صدا و انگاره&zwnj;های سخنان مالکوم ایکس را پنهان کند، اما همچنان می&zwnj;توانیم صدای انقلاب مسلمانان را بشنویم که از پس ِ سلوک نجیبانه و دوست&zwnj;داشتنی اوباما خود را نشان می&zwnj;دهد.<br />
<br />
به اوباما رأی دادم به خاطر آن دو دهه طولانی و تاثیرگذار که او از آوای پیامبرانه ارمیا رایت بهره برد؛ الاهی&zwnj;دان رهایی&zwnj;بخشی که عنوان کتاب اوباما - &laquo;بی&zwnj;باکی امید&raquo; - وام&zwnj;دار اوست و اوباما را با آوای اخلاقی ماندگار یک ملت موعظه کرده است. به اوباما رأی دادم به خاطر شهامتی که او زمانی داشت تا از بیل آیرز یاری بگیرد؛ صدای مبارز جنبش حقوق مدنی - همان که جان مک&zwnj;کین و سارا پیلین، او را یک &laquo;تروریست وطنی&raquo; خواندند. اگر بیل آیرز زمانی چیزی در اوباما دیده که ارزش رفاقت داشته، پس لابد زمانی چیز خوبی در اوباما بوده است.<br />
<br />
به اوباما رأی دادم چون او زمانی با رشید خالدی رفاقت داشته و به واسطه او با ادوارد سعید بر سر یک میز نشسته و&nbsp; طنین اعتراض به آواره&zwnj;کردن فلسطینیان - به شیوه&zwnj;ای که تنها ادوارد سعید می&zwnj;توانست ادایش کند - باید هنوز در گوش&zwnj;های او باشد. شاید اوباما این&zwnj;ها را مصلحتی برمی&zwnj;شمرد تا به جای یاری آن صداها و آن بینش&zwnj;&zwnj;ها، مزدورهای آیپک (AIPAC) را داشته باشد که اکنون گرد او را گرفته&zwnj;اند و سیاست&zwnj;خارجی او را در حوزه منافع خود برایش تعریف می&zwnj;کنند. ولی وقتی او با دنیس راس و دیگر ماموران آیپک (AIPAC) در کاخ سفید بنشیند تا درباره فلسطین، لبنان، عراق، ایران، یا افغانستان تصمیم بگیرد، من صرفا می&zwnj;توانم امیدوار باشم و تصور کنم که نفس ِ گذشتگان او - از مالکوم ایکس گرفته تا ارمیا رایت تا بیل آیرز و ادوارد سعید - در او نجابت و شهامت باقی گذاشته باشد؛ ولو ذره&zwnj;ای.<br />
<br />
مثل میلیون&zwnj;ها آمریکایی بی&zwnj;زبان، من قدرتی ندارم تا اوباما را به کنیسه احضار کنم (یا به کلیسا یا مسجدی ) و این وقاحت را داشته باشم که به او بگویم در صورتی به او رای می&zwnj;دهم که نام خود را از باراک به نامی دیگری تغییر دهد که به ذائقه من خوش&zwnj;تر می&zwnj;آید. اگر اسم او جورج دبلیو بوش هم بود و همین جسارت امیدواربودن را داشت، من باز هم به او رای می&zwnj;دادم. همه آن&zwnj;چه من داشتم، یک رای بود؛ و مثل میلیون&zwnj;ها آدم عادی دیگر شهرم، آن یک رای را هم برای او به صندوق ریختم. به او رای دادم چون وجدان ناخودآگاه نامیرای آمریکایی&zwnj;ها، در طول عمرْ همراه او بوده است. اگر او در مطالعات و نوشته&zwnj;هایش و در فعالیت&zwnj;های اجتماعی و الهامات سیاسی&zwnj;اش، همراهی بهترین و نجیب&zwnj;ترین و دلیرترین&zwnj;هایی را داشته که این کشور می&zwnj;توانسته عرضه کند - از مالکوم ایکس گرفته تا ارمیا رایت و از بیل آیرز تا ادوارد سعید - پس لابد آنان نیز در او چیز باارزشی دیده بوده&zwnj;اند. اگر اوباما در پی همراهی آنان بوده و آنان نیز او را لایق خود می&zwnj;دانسته&zwnj;اند، پس بیش از رای من ارزش داشته است.<br />
<br />
آیا اوباما چهره تازه&zwnj;ای برای امپریالیسم آمریکایی است، یا آمریکا را به مهار انسانیت در می&zwnj;آورد؟ برای پاسخ&zwnj;دادن، خیلی زود است. ولی همین&zwnj;حالا هم در روزهای پس از انتخاب&zwnj;شدن اوباما، دو نشانه بدشگون دیده شده است. اولی، انتصاب راحم اسرائیل امانوئل بوده؛ یک شهروند اسرائیلی و کهنه&zwnj;سرباز ارتش اسرائیل، کسی که موضعش درباره فلسطین و عراق حتی نسبت به موضع جورج دبلیو بوش نیز دست&zwnj;راستی حساب می&zwnj;شود، کسی که پدرش در روزهای &laquo;نکبت&raquo; فلسطینیان، عضو نیروهای بدنام ایرگون ِ مناخیم بگین بوده است. نشانه بدشگون دوم، همین اندازه مشکل&zwnj;ساز است. بیشتر آفریقایی-آمریکایی&zwnj;هایی که در کالیفرنیا به اوباما رای دادند، به قانون پیشنهادی شماره 8 نیز رای دادند که بر اساس آن، اجرای آزادی&zwnj;های مدنی هم&zwnj;جنس&zwnj;گرایان و ثبت ازدواج آنان ناممکن می&zwnj;شود.<br />
<br />
به بیان دیگر، همان رای&zwnj;دهنده&zwnj;هایی که هم&zwnj;دلانه این لحظه آرامش&zwnj;بخش رییس&zwnj;جمهورشدن اولین آفریقایی-آمریکایی را ساختند، اساسی&zwnj;ترین حقوق بشری و آزادی&zwnj;های مدنی غیرقابل&zwnj;مصادره هم&zwnj;جنس&zwnj;گراهای کالیفرنیا را انکار کردند. شاید کسی فکر کند این&zwnj;جور مسائل، جزئی و پیش&zwnj;پاافتاده&zwnj;اند و در مقیاس بزرگ مسائلی که وجود دارند، طبیعی هستند. ولی این&zwnj;طور نیست. درست همان&zwnj;طور که معضل افغانستان، عراق، فلسطینیان، و لبنانی&zwnj;ها، برای سیاست&zwnj;خارجی آمریکا موضوعیت دارد و مسئله آن است، حقوق بشری هم&zwnj;جنس&zwnj;گراها هم در تامین آزادی&zwnj;های مدنی آمریکاییان اهمیت دارد.<br />
<br />
خاخام مایکل لرنر هم به رابطه دیگری بین انتصاب راحم امانوئل و پیام افسرده&zwnj;کننده&zwnj;ای اشاره کرده که این انتصاب برای فعالان ضد جنگ و فعالان مسائل داخلی دارد. خاخام لرنر هشدار می&zwnj;دهد: &laquo;این فقط برای نیروهای صلح&zwnj;طلب و آشتی&zwnj;طلب ناخوش&zwnj;آیند نیست که راحم امانوئل در کاخ&zwnj;سفید کنترل&zwnj;شان می&zwnj;کند و تصمیم می&zwnj;گیرد چه کسی با رییس&zwnj;جمهور صحبت کند. امانوئل مطمئنا اوباما را از همه واعظان مترقی و آن&zwnj;هایی از ما که خودمان را چپ مذهبی می&zwnj;نامیم، دور نگه می&zwnj;دارد. این یعنی التزام ما به پوشش درمانی تک&zwnj;والدی&zwnj;ها، مالیات کربنی برای حافظت از محیط&zwnj;زیست، و یک راه&zwnj;برد امنیت ملی مبتنی بر خیرخواهی که یک طرح کلان جهانی را به کار ببندد، در کاخ سفید به سد امانوئل برمی&zwnj;خورد.&raquo;<br />
<br />
حتی اگر چنین باشد، در این موقعیت تاریخی، هرچند با لبی خندان و چشمی گریان، پیش از هرچیز باید این انتخابات نجات&zwnj;دهنده را جشن بگیریم و این شادی را با هیچ دودلی خام و ناروایی، منغص نکنیم. این لحظه به آفریقایی-آمریکایی&zwnj;ها تعلق دارد و به نسل&zwnj;ها و قرن&zwnj;ها رنج و مشقتی که آنان تاب آورده&zwnj;اند. این جشن با درک روشنی از این واقعیت همراه است که تبعیض مبتنی بر رنگ پوست، دیگر مشکل قرن بیست و یکم نیست.<br />
هر نگرانی&zwnj;ای در این لحظه، باید در حد گمانه&zwnj;زنی&zwnj;هایی تئوریک در انتظار ماه&zwnj;ها و سال&zwnj;هایی باقی بماند که متعاقب روز سرنوشت&zwnj;ساز سه&zwnj;شنبه ۲۰ ژانویه ۲۰۰۹ می&zwnj;آیند؛ روزی که یک آفریقایی&zwnj;آمریکایی کاریزماتیک منحصربه&zwnj;فرد، روی آن پله&zwnj;های تاریخ&zwnj;ساز کنگره ایالات&zwnj;متحده می&zwnj;ایستد، دستش را روی کتاب&zwnj;مقدس می&zwnj;گذارد، و با آوایی که از مالکوم ایکس آموخته، برای ریاست&zwnj;جمهوری&zwnj;اش سوگند می&zwnj;خورد: &laquo;من، باراک حسین اوباما، رسما سوگند می&zwnj;خورم...&raquo;<br />
<br />
در کنار میلیون&zwnj;ها آمریکایی عادی، نجیب، دلیر، و امیدوار که به او رای داده&zwnj;اند و این لحظه را ممکن کرده&zwnj;اند، جهان به همه دلایل باید به این لحظه بپیوندد و به نجابت مغرورانه این صدا گوش کند. جهان او را در قبال آن صدا - صدای مالکوم ایکس - مسئول می&zwnj;داند؛ حتی بیش از آن سوگند رسمی.</div>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>نقد الاهيات کیهانی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2008/11/post_43.shtml" />
   <id>tag:www.malakut.org,2008:/banquet//44.16999</id>
   
   <published>2008-11-17T20:54:06Z</published>
   <updated>2008-11-17T20:56:04Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[الاهیّات کیهانی( نسخه&zwnj;ی pdf) نامی است که ابوالقاسم فنایی بر نقد خود بر سلسله نوشته&zwnj;های اخیر اکبر گنجی نهاده است، چند نکته را شایان ذکر می&zwnj;بینم: ۱. نقد فنایی از آخرین نوشته&zwnj;ی گنجی آغاز می&zwnj;شود که از دید من نادرست...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="دين" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.malakut.org/banquet/">
      <![CDATA[<p align="justify" style="text-align: justify;" dir="rtl">الاهیّات کیهانی( <a href="http://mirdamadi.malakut.org/response-to-ganji-fanaei.pdf">نسخه&zwnj;ی pdf</a>) نامی است که ابوالقاسم فنایی بر نقد خود بر سلسله نوشته&zwnj;های اخیر اکبر گنجی نهاده است، چند نکته را شایان ذکر می&zwnj;بینم:</p>
<p align="justify" style="text-align: justify;" dir="rtl">۱. نقد فنایی از آخرین نوشته&zwnj;ی گنجی آغاز می&zwnj;شود که از دید من نادرست است و مانند آن است که نقد یک کتاب را از فصل آخر آن شروع کنیم. اگر این نوشته، اشاره&zwnj;ای کوتاه به نحوه&zwnj;ی استدلال و ارجاع&zwnj; گنجی بود، شاید اشکالی نداشت ولی از آنجا که فنایی می&zwnj;خواهد این کار را ادامه دهد، بهتر است راه خود را تصحیح کند. برای نقد شیوه&zwnj;ی گنجی نقد دو سه نوشته&zwnj;ی اوّل او که شیوه و هدف خود را بیان می&zwnj;کند، لازم و کافی است، گرچه ادامه&zwnj;دادن آن نیز حتماً مفید خواهد بود. بررسی ارجاع&zwnj;ها و برداشت&zwnj;های او از متون، فرع نقد شیوه و هدفی است که در ابتدا بیان می&zwnj;کند و بدون آن &ndash; مانند نوشته&zwnj;های مهاجرانی- کار به پرسش و پاسخ&zwnj;های بی&zwnj;پایانی می&zwnj;کشد که در آن، جواب برخی تناقض&zwnj;ها داده نمی&zwnj;شود و در عوض مثال&zwnj;های دوپهلوی دیگری از متون ارائه می&zwnj;شود. اینجا دیگر بحث به معنای جست&zwnj;وجوی حقیقت به بحث به مثابه&zwnj;ی روکم&zwnj;کنی بدل می&zwnj;شود و آن کس غالب است که پُرتر می&zwnj;نویسد و حرف آخر را به طرف سخن خود که از گفت&zwnj;وگو با او ناامید شده می&zwnj;زند. دعوت به هم&zwnj;سخنی، آغازیدن از ابتدای نوشته&zwnj;ها، پیشنهاد تمرکز بر نمونه&zwnj;ها و استدلال&zwnj;های موجود در متن و پرهیز از پرداختن به مثال&zwnj;های جدید برای گریز از اطناب با هدف&nbsp;رسیدن به نتیجه&zwnj;ای که به حقیقت نزدیک&zwnj;تر باشد، تنها راه سودمند&nbsp;است.</p>
<p align="justify" style="text-align: justify;" dir="rtl">۲. هیچ چیزی نمی&zwnj;تواند بهتر از عجز مخالفان، دلیل بر استحکام یک عقیده باشد. به همین دلیل است که بسیاری از مدّعیان اندیشه&zwnj;ورزی، دو گونه نظر را برمی&zwnj;تابند و در سایت خود انعکاس می&zwnj;دهند، یکی تحسین موافقان و دیگری ناسزا یا نقد ضعیف مخالفان. هر دو واکنش می&zwnj;تواند نشانه&zwnj;ای بر قوّت عقیده و نظرشان باشد ولی از بازتاب&zwnj;دادن نقدهای قوی ابا دارند چون کم&zwnj;توانی اندیشگی آنان را آشکار می&zwnj;کند. عبدی کلانتری در نظری که در<a href="http://mirdamadi.malakut.org/2008/11/post_211.html"> وبلاگ میردامادی</a> گذاشته است، می&zwnj;گوید:&laquo; آیا انتظار نشر چنین نوشته&zwnj;ی ضعیف و موهنی را در زمانه دارید؟&raquo; از دید من همین سخن دلیل بر قوّت متن است. اگر نوشته&zwnj;ی فنایی ناتوان یا&nbsp;تکفیرگر بود، به احتمال بسیار زیاد امکان نشر می&zwnj;یافت.</p>
<p align="justify" style="text-align: justify;" dir="rtl">۳. &nbsp;آگاهی بر یافته&zwnj;های متکلّمان و دین&zwnj;پژوهان نامسلمان از یکسو و یافته&zwnj;های نواندیشان دینی و عرفی مسلمانان ناایرانی از سوی دیگر، لازم و ضروری است، امّا راه بازفهمی قرآن و احادیث پیشوایان دین با رجوع به آنها و خردورزی در ذخیره&zwnj;ی فرهنگی خود میسّر می&zwnj;شود. این دو گروهی که نام بردم به علاوه&zwnj;ی شاخه&zwnj;ای از روشنفکران دینی که به تصویر خدای نامتشخّص ادیان ناابراهیمی نزدیک و نزدیک&zwnj;تر می&zwnj;شوند، در طرح سؤال برای دین&zwnj;پژوهان و فلسفه&zwnj;ورزان بسیار مفید هستند. عرصه&zwnj;ی مجادلات ما بسیار سیاسی است و تقابل&zwnj;ها حرف اوّل و آخر را در آن می&zwnj;زند. یک روز یکی به دلیل نقشی که به او در انقلاب فرهنگی نسبت می&zwnj;دهند، منفور است و فردا که با تکفیر شخص دیگری رو&zwnj;به رو می&zwnj;شود، به اوج می&zwnj;رود؛ برعکس آن کس که فیلم کوتاهی برای المپیک می&zwnj;سازد، نمایشگر هنر ماست و پس از آنکه بیتی متضمّن معنای تکفیر خواند، نماد جزم&zwnj;اندیشی می&zwnj;شود. این عرش و فرش&zwnj;های سرابی، نمی&zwnj;تواند معیار قضاوت باشد، التزام به استدلال و استقلال اندیشگی و پرهیز جدّی از پیوستن به نحله&zwnj;های فکری، تنها راه جست&zwnj;وجوگران الاهیّات نوینی است که پایه&zwnj;هایش همین امروز و فرداست که ریخته شود.<br />
<br />
(نقل از <a href="javascript:void(0);/*1226955336504*/">ايمايان</a>)</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>نقد دکتر ابوالقاسم فنايی بر اکبر گنجی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2008/11/post_42.shtml" />
   <id>tag:www.malakut.org,2006:/banquet//44.16846</id>
   
   <published>2008-11-15T00:57:41Z</published>
   <updated>2008-11-15T12:37:15Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ نقد دکتر فنايی، که نخستين بار در &laquo;حباب&raquo; یاسر ميردامادی منتشر شده است،&zwnj; دوباره اين&zwnj;جا بازنشر می&zwnj;شود. مطلبی که در ادامه می&zwnj;آيد، ياداشتی است از دکتر ابوالقاسم فنايی با عنوان &laquo;الاهیات کیهانی: نقدی بر دیدگاه&zwnj;های اکبر گنجی در باب...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="دين" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.malakut.org/banquet/">
      <![CDATA[<div align="justify"> نقد دکتر فنايی، که نخستين بار در &laquo;<a target="_blank" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml">حباب</a>&raquo; یاسر ميردامادی منتشر شده است،&zwnj; دوباره اين&zwnj;جا بازنشر می&zwnj;شود.<br />
<hr width="100%" size="2" />
<br />
مطلبی که در ادامه می&zwnj;آيد، ياداشتی است از دکتر ابوالقاسم فنايی با عنوان &laquo;<strong>الاهیات کیهانی: نقدی بر دیدگاه&zwnj;های اکبر گنجی در باب اسلام، قرآن و...</strong>&raquo; در خصوص ديدگاه&zwnj;های اخير اکبر گنجی که ابتدا در این وبلاگ منتشر شده و سپس در وبسایت رادیو زمانه باز نشر میشود. متن کامل اين مقاله را به صورت پی&zwnj;دی&zwnj;اف نيز می&zwnj;توانيد از <a target="_blank" href="http://mirdamadi.malakut.org/response-to-ganji-fanaei.pdf">اين&zwnj;جا</a> پياده کنيد.<br />
<br />
ی. م.</div>]]>
      <![CDATA[<strong>الاهیات کیهانی: </strong>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><strong>نقدی بر دیدگاه&zwnj;های اکبر گنجی در باب اسلام، قرآن و...</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">در این سلسله از یادداشت&zwnj;ها صرفاً خواهم کوشید پاره&zwnj;ای از مهم&zwnj;ترین خطاهایی را که در نوشته&zwnj;های اخیر گنجی تحت عنوان &laquo;قرآن محمدی&raquo; وجود دارد نشان دهم. گوهر مدعای گنجی در این نوشته&zwnj;ها عبارتست از این ادعا که قرآن سخن محمد است، نه سخن خداوند، اما گنجی برای تحکیم مدعای اصلی خود به طیف گسترده&zwnj;ای از مباحث پرداخته است که فی حد نفسه از اهمیت ويژه&zwnj;اي برخوردارند و اتخاذ موضع شتابزده در موردشان به تحریف حقیقت و تشدید مرارت می&zwnj;انجامد. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">اولین نکته&zwnj;ای که در این نوشته&zwnj;ها به چشم می&zwnj;خورد، استفاده از ادبیات کیهانی در طرح مباحث کلامی است. سبك این نوشته&zwnj;ها به بولتن&zwnj;نویسی بیشتر شباهت دارد تا نگارش مقاله یا رساله&zwnj;ای در باب الاهیات. لحن کلام گنجی و شیوه او در طرح بحث و استدلال در اغلب موارد زننده و گزنده است و با روحیه علمی و انصاف و بی&zwnj;طرفی در مقام جستجوی حقیقت و تقریر آن منافات دارد. به&zwnj;علاوه، استفاده از این سبک نوشتاری در این مقام، هرچند ممکن است خاطر دین&zwnj;ستیزان و نیز بنیادگرایان دینی را خشنود کند، موجب می&zwnj;شود که دیندارانی که به هرحال در زمره مخاطبان محسوب می&zwnj;&zwnj;شوند آزرده خاطر شوند و اگر سخن حقی هم گفته شده باشد آن را به گوش جان نشنوند و این برای روشنفکران نقض غرض است و با اخلاق روشنفکری نمی&zwnj;سازد. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">از همه این&zwnj;ها که بگذریم، بنظر می&zwnj;رسد طرح این مباحث به این شکل با عقلانیت ابزاری نیز سازگار نیست. تا آنجا که من در می&zwnj;یابم هدف اصلی گنجی از طرح این مباحث عبارتست از اصلاح سیاسی از رهگذر اصلاح دینی،<a title="" name="_ednref1" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_edn1" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۱]<!--[endif]--></a> اما گنجی برای رسیدن به این هدف والا ابزاری را انتخاب کرده که نتیجه معکوس به بار می&zwnj;آورد.<a title="" name="_ednref2" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_edn2" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۲]<!--[endif]--></a> نحوه پرداخت گنجی به این مباحث و شیوه طرح آنها و اطلاعات خام، پراکنده، گزینش شده و نوعاً نامربوطی که برای تحکیم مدعای خود به میان می&zwnj;آورد و نتیجه&zwnj;های قاطع، عجولانه و جزم&zwnj;اندیشانه&zwnj;ای که می&zwnj;گیرد، نه&zwnj;تنها موجب تحریف حقیقت می&zwnj;شود، که چه&zwnj;بسا مخاطبان دیندار او را به دامان اقتدارگرایان و بنیادگرایان دینی می&zwnj;غلطاند. ای کاش روشنفکران ما از تجربه سکولاریزم در جهان عرب درس می&zwnj;گرفتند و بیش از این قلعه بنیادگرایی دینی را عمارت نمی&zwnj;کردند.<a title="" name="_ednref3" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_edn3" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۳]<!--[endif]--></a> </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">این توصیه را نباید به معنای دعوت به تحریف حقیقت یا کتمان آن گرفت. بلکه برعکس عشق به حقیقت و وظیفه بیان آن اقتضا می&zwnj;کند که عاشقانِ وظیفه&zwnj;شناس، ابتدا به پرورش فضایل معرفت&zwnj;شناسانه در وجود خود بپردازند و دیدگاه&zwnj;های خود در باب اخلاق باور (= منطق تفکر) را مضبوط و منقح کنند و سپس با نقد اخلاق باور سنتی که مبنای درک سنتی از دین است به تصحیح این مبنا همت گمارند و در نهایت به بازسازی فکر دینی (= روبنا) بپردازند. نقد درک سنتی از دین (= اسلام دو) بدون پرداختن به مبانی اخلاقی این درک، در حقیقت پرداختن به میوه&zwnj;ها و غفلت از ریشه&zwnj;هاست و راهی به دهی نمی&zwnj;برد و گره از کار فروبسته جامعه دینی نمی&zwnj;گشاید.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">در ادامه این نوشتار و نوشتارهای بعدی ابتدا مقدمات استدلال&zwnj;هایی را که گنجی برای تحکیم مدعای خود از آن&zwnj;ها بهره گرفته به تفصیل نقد می&zwnj;کنم و سپس به مدعای اصلی او خواهم پرداخت.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">از آخرین بخش از نوشته&zwnj;های گنجی آغاز می&zwnj;کنم.<a title="" name="_ednref4" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_edn4" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۴]<!--[endif]--></a> این نوشته با عنوان &laquo;<a href="http://zamaaneh.com/idea/2008/11/post_424.html" target="_blank">خوک&zwnj;ها، گوسفندها، پشه&zwnj;ها، الاغ&zwnj;ها</a>&raquo; ادعا می&zwnj;کند که در متون دینی، دگراندیشان و پیروان ادیان و مذاهب دیگر حیوان &laquo;خوانده&raquo; شده&zwnj;اند. نتیجه&zwnj;ای که گنجی از این مقدمه می&zwnj;گیرد این است که انصاف علمی اقتضا می&zwnj;کند که بگوییم این آیات کلام&zwnj;الله نیست، بلکه سخن پیامبر است. گنجی می&zwnj;نویسد: &ldquo;این خدای متشخص انسان&zwnj;وار سلطانی نبود که دیگر انسان&zwnj;ها را حیوان می&zwnj;خواند، این پیامبر گرامی اسلام بود که دشمنان خود را در چارچوب گفتمان زمانه، حیوان می&zwnj;خواند؟ انصاف علمی چه حکم می&zwnj;کند؟ این آیات، کلام&zwnj;الله است یا سخنان پیامبر بزرگواری که با دشمنانش درگیر جنگ بود و کوچک&zwnj;ترین غفلت، رسالت&zwnj;اش را در نطفه نابود می&zwnj;کرد؟&rdquo;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">اولین پرسشی که در برابر این استدلال می&zwnj;توان مطرح کرد این است که این چه پیامبر بزرگواری است که دگراندیشان را حیوان می&zwnj;خواند؟ کدام انسان بزرگواری چنین می&zwnj;کند که پیامبری که رسالتش تتمیم مکارم اخلاق است چنین کند؟ به&zwnj;علاوه، گنجی در نوشته&zwnj;های پیشین خود ادعا کرده بود که قرآن و مثنوی آفریده دل&zwnj;های پاک است. سؤال این است که این چه دل پاکی است که چنین اهانت&zwnj;های سنگین و ضد انسانی و ضد اخلاقی از آن تراوش می&zwnj;کند؟ گنجی می&zwnj;پرسد: &ldquo;این آیات، کلام&zwnj;الله است یا سخنان پیامبر بزرگواری که....؟&rdquo; پرسشی که می&zwnj;توان از گنجی پرسید این است که جمله&zwnj;ای که در آن پیامبر، دگراندیشان را حیوان می&zwnj;خواند، چگونه می&zwnj;تواند آیه&zwnj;ای باشد که خدا را نشان می&zwnj;دهد؟ </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">گنجی در ادامه سخن خود کوشیده است به نکته&zwnj;ای اشاره کند که از رهگذر آن، ناسازگاریِ &laquo;حیوان خواندن دگراندیشان&raquo; با &laquo;بزرگواری پیامبر&raquo; را برطرف و این رفتار ضد اخلاقی را توجیه کند. آن نکته این است که پیامبر &ldquo;با دشمنانش درگیر جنگ بود و کوچک&zwnj;ترین غفلت، رسالتش را در نطفه نابود می&zwnj;کرد&rdquo;. اما متأسفانه این توجیه نوعی عذر بدتر از گناه است، زیرا اولاً جنگ و خطر نابودی رسالت برای پیامبری که رسالتش تکمیل مکارم اخلاق است اخلاقاً چنین حقی را پدید نمی&zwnj;آورد که دگراندیشان را حیوان بخواند، زیرا حیوان خواندن دگراندیشان همان و نابودی رسالت همان. ثانیاً، اگر براستی دگراندیشان از نظر ایشان حیوان بوده&zwnj;اند، انذار و تبشیر آنان کار، لغو و بیهوده&zwnj;ای بوده است و انجام دادن کار لغو و بیهوده نیز با عاقل بودن پیامبر ناسازگار است تا چه رسد به بزرگواری او. هیچ عاقلی یاسین به گوش خر نمی&zwnj;خواند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">و ثالثاً، عذری که گنجی می&zwnj;کوشد از طریق آن حیوان خواندن دگراندیشان و مباح شمردن خون آنان توسط پیامبر را توجیه کند، دقیقاً همان توجیهی است که اقتدارگرایان با تمسک به آن برخورد غیر اخلاقی و ضد انسانی خود با دگراندیشان را توجیه می&zwnj;کنند. اینان مگر غیر از این می&zwnj;گویند که ما در حال جنگ هستیم و اسلام در خطر است و برای حفظ اسلام ما ناگزیریم دگراندیشان را قلع و قمع کنیم. تفاوتی که دارد این است که گنجی با نسبت دادن چنین برخوردی به پیامبر توجیهی اضافی برای اقتدارگرایان فراهم می&zwnj;آورد؛ اینان از این پس می&zwnj;توانند بگویند که این راهی است که پیامبر و علی بروی ما گشوده&zwnj;اند و دگراندیشانی همچون گنجی نیز قبول دارند که این راه توسط پیامبر و علی گشوده شده است.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">به بیان دیگر، وفق تلقی جناب گنجی اصل کلی&zwnj; اخلاقی حاکم بر رفتار پیامبر بزرگوار اسلام این است: &laquo;برای حفظ اسلام هرکاری مجاز است&raquo;. و این چیزی به جز ماکیاولیزم نیست.&nbsp;&nbsp; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">اما حق این است که در هیچ&zwnj;یک از شواهدی که گنجی در این بخش از نوشته خود از قرآن و سنت برای تحکیم مدعای خود می&zwnj;آورد، دگراندیشان، آن هم به صرف دگراندیشی و به خاطر دگراندیشی، حیوان &laquo;خوانده&raquo; نشده&zwnj;اند، بلکه کفار، یعنی کسانی که حق روشنی را پس از درک حقانیت آن انکار می&zwnj;کنند و حق مسلمانان در انتخاب دین را به رسمیت نمی&zwnj;شناسند و جان و مال و ناموس مسلمانان را به جرم دگراندیشی و به صرف دگراندیشی مورد تعرض قرار می&zwnj;دهند، یا به نوع خاصی از حیوانات &laquo;تشبیه&raquo; شده&zwnj;اند، یا &laquo;جنبنده&raquo; خوانده شده&zwnj;اند.<a title="" name="_ednref5" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_edn5" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۵]<!--[endif]--></a> بنابراین اولین مغالطه&zwnj;ای که در این استدلال وجود دارد، این است که گنجی بدون هیچ دلیل موجهی &laquo;تشبیه کردن&raquo; بعضی از انسان&zwnj;ها به نوع خاصی از حیوان را معادل &laquo;حیوان خواندن&raquo; آنان قلمداد می&zwnj;کند. حیوان خواندن دگراندیشان از نظر اخلاقی بد و مذموم است، اما تشبیه کردن یک انسان به حیوانی از حیوانات، به شرط این&zwnj;که وجه شبه در او موجود باشد و نیز استفاده از ضرب&zwnj;المثلی در رابطه با حیوانات برای تفهیم نکته&zwnj;ای در مورد انسان یا گروهی از انسان&zwnj;ها (یا حتی در مورد خداوند) به مخاطب، هیچ اشکال اخلاقي ندارد.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">برای مثال از نظر دکتر سروش، قرآن پیامبر را به زنبور تشبیه کرده است. نمی&zwnj;توان ادعا کرد که چون زنبور نوعی حیوان است که نیش می&zwnj;زند، پس قرآن در اینجا به پیامبر اهانت کرده یا او را تحقیر کرده است. و نیز دوستداران مولا علی او را به شیر تشبیه می&zwnj;کنند. مثلاً مولانا خطاب به آن جناب می&zwnj;گوید: &ldquo;در شجاعت شیر ربانی استی...&rdquo; و این سخن مدحی است در حق امام علی، در حالی که اگر بخواهیم به سبک و سیاق گنجی استدلال کنیم باید بگوییم مولانا چون سنی بوده تحت تأثیر گفتمان قرآنی حضرت علیِ دگراندیش را <strong>شير</strong> خوانده&nbsp; و شیر <strong>حيوانی</strong> است <strong>درنده</strong> و <strong>خون&zwnj;خوار</strong>، بنابراین، مولانا خون علی را مباح و او را مستحق عذاب اخروی دانسته است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">بدین ترتیب، اگر تشبیه پاره&zwnj;ای از انسان&zwnj;ها به نوع خاصی از حیوانات از نظر اخلاقی و ادبی اشکال نداشته باشد، وقوع آن در کلام خداوند هیچ محذور منطقی و اخلاقی در بر نخواهد داشت و لذا از چنین تشبیهی نمی&zwnj;توان نتیجه گرفت که قرآن سخن پیامبر است، نه کلام&zwnj;الله. اما اگر چنین تشبیهی از نظر اخلاقی یا ادبی اشکال داشته باشد، فرقی نمی&zwnj;کند که قرآن را کلام&zwnj;الله بدانیم یا سخن پیامبر، چراکه در این صورت چنین تشبیهی، هم با خداوندی خدا ناسازگار است و هم با پیامبری پیامبر؛ در این فرض، کسی که چنین تشبیهی را به کار می&zwnj;برد نمی&zwnj;تواند عادل باشد تا چه رسد به این&zwnj;که پیامبر برگزیده&zwnj;ی خداوند باشد. (در آینده شواهدی را که گنجی به سود مدعای خود می&zwnj;آورد به تفصیل بررسی خواهیم کرد و نشان خواهیم داد که گنجی در فهم معنای آن شواهد به خطا رفته است).</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">مغالطه دومی که در کلام گنجی وجود دارد این است که وی، کفار و مشرکان صدر اسلام را با غیر مسلمانان و دگراندیشانِ امروزی یکی می&zwnj;گیرد، یعنی تشبیهاتی را که در مورد کفار و مشرکان صدر اسلام به کار رفته به دگراندیشان تعمیم می&zwnj;دهد. این نوع استدلال از سه جهت نادرست است. اولاً به دلیل این&zwnj;که مبتنی بر نادیده گرفتن سیاق و عالم مقال سخن است و به تفسیر به رأی می&zwnj;انجامد. ثانیاً متضمن این ادعای خلاف واقع است که تشبیه کردن کفار و مشرکان صدر اسلام به حیوان صرفاً به خاطر دگراندیشی آنان بوده است.<a title="" name="_ednref6" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_edn6" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۶]<!--[endif]--></a> و ثالثاً، تعمیم دادن حکمی که بر کافران صدر اسلام، به عنوان گروه خاصی که نمی&zwnj;اندیشند و در مقام نظر و عمل ارزشهای اخلاقی را زیرپامی&zwnj;گذارند، بارشده به عنوان دیگری همچون دگراندیشان، مصداقی از &laquo;مغالطه ماست و دروازه&raquo; و مبتنی بر نادیده گرفتن سرشت تاریخی و فرهنگی متون دینی است.<a title="" name="_ednref7" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_edn7" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۷]<!--[endif]--></a> </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">مغالطه سومی که در استدلال گنجی وجود دارد این است که وی بدون ذکر هیچ دلیلی ادعا می&zwnj;کند که بین مجازاتی که در متون دینی برای منکران و دشمنان ذکر شده و حیوان خواندن آنان ملازمه&zwnj;ای وجود دارد، یعنی آن حکم به خاطر این است که اینان از نظر دین حیوان&zwnj;اند. گنجی می&zwnj;نویسد: &ldquo;اسلام یک، &laquo;دیگری&raquo; و &laquo;تفاوت&raquo; را به &laquo;حیوانیت&raquo;، حسد، غرض و مرض تقلیل می&zwnj;داد و سپس مجازات دنیوی و اخروی برای آن&zwnj;ها در نظر می&zwnj;گرفت.&rdquo; این دو جمله، هر سه مغالطه یادشده را یک&zwnj;جا در خود دارد. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">اولاً گنجی در اینجا چنان سخن می&zwnj;گوید که گویی به اسلام یک دسترسی بی&zwnj;واسطه دارد، غافل از این&zwnj;که هر سخنی که کسی درباره&zwnj;ی اسلام یک می&zwnj;گوید، بخشی از اسلام دو محسوب می&zwnj;شود، یعنی تفسیری است از اسلام یک، نه خود آن. اما گنجی در بحث خود از استانداردهای دوگانه سود می&zwnj;جوید؛ در آنجا که توجیه مدعیات او اقتضا می&zwnj;کند، تفسیر خود را عین اسلام یک قلمداد می&zwnj;کند و همچون بنیادگرایان دینی ادعا می&zwnj;کند که &laquo;اسلام یک چنین و چنان است، یا چنین و چنان می&zwnj;گوید&raquo;، اما وقتی می&zwnj;خواهد برداشت و تفسیر دیگران از اسلام را رد کند، قائل به تکثر تفاسیر و تمایز اسلام یک و اسلام دو می&zwnj;شود. &nbsp;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">ثانیاً موضوع سخن اسلام یک، دیگری و تفاوت نیست، بلکه فرد منکری است که حقیقتی را که حقانیت آن برای او روشن شده انکار می&zwnj;کند و حق دگراندیشان را در انتخاب دین جدید به رسمیت نمی&zwnj;شناسد. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">ثالثاً در این موارد هیچ تقلیل و این&zwnj;همانی منطقی&zwnj;ای در کار نیست. چیزی که در اینجا هست، صرفاً یک تشبیه است و بس. و به شرط وجود وجه شبه در مورد بحث، تشبیه منطقاً و اخلاقاً اشکالی نخواهد داشت، یعنی نه قواعد منطقی و فلسفی را نقض می&zwnj;کند و نه متضمن توهین و تحقیر است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">رابعاً هیچ ملازمه&zwnj;ای بین مجازات دنیوی و اخروی، و تشبیه این افراد به نوع خاصی از حیوان وجود ندارد. خامساً شخصی که دیگری و تفاوت را به حیوانیت و حسد و غرض و مرض تقلیل می&zwnj;دهد تا مجازات دنیوی و اخروی او را توجیه کند، موجودی است که بویی از اخلاق نبرده و فاقد کمترین درجه از فضیلت اخلاقی یعنی فضیلت عدالت است، که کف ارزش&zwnj;های اخلاقی محسوب می&zwnj;شود. چنین موجودی چگونه می&zwnj;تواند پیامبر باشد؟ تعبیرات گنجی در اینجا موهم این معناست که به نظر ایشان کافران صدر اسلام مستحق چنان مجازاتی نبوده&zwnj;اند، اما اسلام یک برای اینکه حق آنان راسلب کند و مجازات آنان&zwnj;را توجیه کند، ابتدا انسانیت آنان&zwnj; را انکار کرده و آنان را حیوان خوانده است، یعنی از نظر گنجی اسلام یک همان برخوردی را با دگراندیشان صدر اسلام کرده که بنیادگرایان دینی و اقتدارگرایان امروزی با دگراندیشان امروزی می&zwnj;کنند.&nbsp;&nbsp; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">فرض کنیم قرآن، چنانکه گنجی می&zwnj;گوید، سخن پیامبر است. مدلول سخن گنجی این می&zwnj;شود که پیامبر دگراندیشان زمان خود را به جرم دگراندیشی، حیوان، حسود، مریض و مغرض خوانده است، پرسش این است که آیا حسود خواندن، مریض خواندن و مغرض خواندن کسی که حسود و مریض و مغرض نیست، مصداق بارزی از دروغ و تهمت نیست، آن هم نسبت به انسان بی&zwnj;گناهی که جرمش این است که مثل ما فکر نمی&zwnj;کند؟ آیا در این صورت می&zwnj;توان چنین شخصی را پیامبری دانست که دل پاکی دارد و شایستگی و صلاحیت دارد که اسوه و الگو و رهبر معنوی انسان&zwnj;ها باشد؟ آیا گفتمان زمانه به پیامبر اجازه می&zwnj;دهد که چنین کارهای ضد انسانی و ضد اخلاقی را مرتکب شود و باز هم پیامبر بماند؟</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">گنجی در ادامه بحث خود می&zwnj;نویسد: &ldquo;مولوی یکی از بزرگ&zwnj;ترین عارفان جهان اسلام است. او که خود متعلق به دوران ماقبل مدرن است، نگاهش به مخالفان (کفار)، دقیقاً بازتاب&zwnj;دهنده&zwnj;ی گفتمان قرآن است. به گفته&zwnj;ی مولوی خون کفار مباح است، برای این&zwnj;که آن&zwnj;ها مانند حیوانات هستند.&rdquo; اما وی برای تأیید این مدعا به ابیاتی از مثنوی ارجاع می&zwnj;دهد که ربطی به ادعای او ندارد و نوعی خیال&zwnj;اندیشی و در حقیقت مصداقی است از &laquo;طالب هر چیز ای یار رشید، جز همان چیزی که می&zwnj;جوید ندید&raquo; و &laquo;&laquo;بر دو چشمت داشتی شیشه کبود/ لاجرم عالم کبودت می&zwnj;نمود&raquo;&raquo;. آن ابیات این است:</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">خر نشاید کشت از بهر صلاح</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">چون شود وحشی شود خونش مباح</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">گرچه خر را دانش زاجر نبود</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">هیچ معذورش نمی&zwnj;دارد ودود</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">پس چو وحشی شد از آن دم آدمی</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">کی بود معذور ای یار سمی</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">لاجرم&zwnj; کفّار را خون&zwnj; شد مُباح&zwnj;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">همچو وحشی&zwnj; پیش&zwnj; نُشّاب&zwnj; و رماح&zwnj;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">(مثنوی، دفتر اول، ابیات ۳۳۲۳- ۳۳۲۰)</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">چنان&zwnj;که پیداست گنجی در اینجا الفاظ &laquo;خر&raquo;، &laquo;کفار&raquo;، &laquo;خون&raquo; و &laquo;مباح&raquo; را دیده و پنداشته است که این ابیات ادعای او را تأیید می&zwnj;کنند در حالی که چنین نیست. در این ابیات مولانا نمی&zwnj;گوید خون کفار مباح است برای این&zwnj;که آن&zwnj;ها مانند حیوانات هستند. هدف مولانا در اینجا بیان این نکته است که &laquo;آدمِ وحشی معذور نیست و خونش مباح است&raquo;. وی برای توجیه این مدعا دو استدلال تمثیلی می&zwnj;آورد یکی در مورد خر و دیگری در مورد کفار. وی تصریح می&zwnj;کند که کشتن خر (= کشتن حیوان از آن نظر که حیوان است) بهر صلاح شایسته نیست، اما اگر خر وحشی شود خون او مباح می&zwnj;شود.<a title="" name="_ednref8" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_edn8" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۸]<!--[endif]--></a> </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">تا اینجا ما با یک تمثیل روبرو هستیم برای تقریب این ادعا به ذهن که کشتن انسان وحشی جایز است. این انسان وحشی می&zwnj;تواند مسلمان باشد و می&zwnj;تواند کافر باشد. می&zwnj;گوید همان&zwnj;گونه که خر اگر وحشی شد معذور نیست و می&zwnj;توان او را کشت، آدمی هم اگر وحشی شود می&zwnj;توان او را کشت و خون او مباح است. و این حکم عامی است که در جهان مدرن نیز کسی با آن مخالف نیست، زیرا در جهان مدرن کشتن دیگری در مقام دفاع از خود اخلاقاً جایز است و وحشی هم موجودی است که به شما حمله می&zwnj;کند و شما حق داری از خود در برابر او دفاع کنی. پس موضوع حکم قتل &laquo;موجود وحشی است از آن نظر که وحشی است&raquo;، خواه آن وحشی مسلمان باشد، خواه کافر و خواه انسان باشد، خواه حیوان. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">تمثیل دوم درباره کافران است. مولانا می&zwnj;گوید این&zwnj;که خون کافران مباح شده به خاطر این بوده که آنان وحشی بوده&zwnj;اند. اما روشن است که به تناسب حکم و موضوع و صدر و ذیل سخن باید گفت که، بر خلاف ادعای گنجی، مقصود مولانا به هیچ&zwnj;وجه این نیست که &laquo;کافر حیوان وحشی است، و لذا خون او مباح است&raquo;. بلکه بر عکس، مقصود مولانا این است که قاعده عامی وجود دارد مبنی بر اینکه &laquo;وحشی معذور نیست و می&zwnj;توان او را کشت، چه انسان باشد و چه حیوان&raquo;، و خون کفار نیز به خاطر این مباح شده &zwnj;که مصداقی از این قاعده عام بوده&zwnj;اند. مفهوم سخن مولانا این است که اگر کافری وحشی نباشد، خون او مباح نیست و اگر مسلمانی وحشی شود خون او مباح است. این کجا و ادعای گنجی کجا؟ </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">بر نگارنده روشن نیست که چرا گنجی سخن بزرگانی همچون مولانا را این چنین تحریف می&zwnj;کند و چرا شواهد متعددی را که به سود کثرت&zwnj;گرایی دینی در مثنوی وجود دارد نادیده می&zwnj;گیرد و با تحریف ابیات بالا می&zwnj;کوشد مولانا را انحصارگرا معرفی کند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گنجی سپس به دیدگاه محی&zwnj;الدین عربی در مورد شیعیان و فتوای امام محمد غزالی در مورد شیعیان اسماعیلی استشهاد می&zwnj;کند. در مورد اول محی&zwnj;الدین ادعا می&zwnj;کند که پاره&zwnj;ای از صوفیان در مشاهدات خود رجبیون را به صورت خوک دیده&zwnj;اند. همین و بس. در اینجا نه حکم قتلی صادر شده و نه آن حکم قتل در پناه خوک بودن توجیه شده است. هم&zwnj;چنین هیچ دلیلی وجود ندارد که بر اساس آن بتوان ادعا کرد که این ادعا شرح و بسط گفتمان قرآنی در مورد مخالفان و دگراندیشان است. و نیز موضوع این کشف و شهود نیز دیگری&zwnj;ای که متفاوت از ما می&zwnj;اندیشد نیست. در مورد فتوای غزالی حتی تشبیه به حیوان نیز وجود ندارد. فقط حکم قتل است که فتوایی فقهی است و از نظر اخلاقی باطل و غیر قابل قبول، اما این فتوا هیچ ربطی به گفتمان قرآنی در مورد کفار ندارد، زیرا چنان&zwnj;که در آینده خواهیم دید، کافر به اصطلاح قرآنی غیر از کافر به اصطلاح فقهی است.<a title="" name="_ednref9" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_edn9" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۹]<!--[endif]--></a></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نوشته گنجی چنین ادامه پیدا می&zwnj;کند: &ldquo;کار از حیوان&zwnj; خواندن&zwnj; کفار آغاز شد و با حیوان&zwnj; خواندن&zwnj; شیعیان&zwnj; به &zwnj;وسیله&zwnj;ی بزرگ&zwnj;ترین&zwnj; عارف&zwnj; نظری جهان اسلام ادامه&zwnj; یافت&zwnj;. اما کار به اینجا خاتمه&zwnj; نمی&zwnj;یابد. اینک&zwnj; نوبت&zwnj; آن&zwnj; است&zwnj; که&zwnj; شیعیان&zwnj; به&zwnj;وسیله&zwnj;ی امامان&zwnj;شان &laquo;گوسفند&raquo; خوانده&zwnj; شوند.&rdquo; در اینجا گنجی به روایتی از امام صادق اشاره می&zwnj;کند که در آن امام برای تفهیم اصل امامت از یک &laquo;تشبیه&raquo; استفاده کرده است. در آن تشبیه شیعیانی که امام خود را نمی&zwnj;شناسند به گوسفندانی تشبیه شده&zwnj;اند که چوپان خود را گم کرده&zwnj;اند. در یک جامعه شبانی این تشبیه و تمثیل یکی از بهترین ابزارها، و چه&zwnj;بسا تنها ابزاری، است که برای تفهیم رابطه امام و مأموم می&zwnj;توان از آن سود جست. و استفاده از آن نیز هیچ بار منفی و احساسی&zwnj;ای ندارد، یعنی &zwnj;کسانی که در چنین جامعه&zwnj;ای زندگی می&zwnj;کنند به هیچ&zwnj;وجه احساس نمی&zwnj;کنند که این سخن متضمن نوعی تحقیر و اهانت است. در آن فضای فرهنگی، این تشبیه چنین معنای توهین&zwnj;آمیزی را به ذهن مخاطبان نمی&zwnj;آورد.&nbsp; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span lang="FA" style="font-family: Lotus; display: none;">میزی <o:p></o:p></span></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">این استدلال گنجی نیز هر سه مغالطه&zwnj;ای را که پیشتر بدان اشاره شد در بر دارد. اولاً &laquo;تشبیه&raquo; غیر از &laquo;این&zwnj;همانی&raquo; است. امام صادق در اینجا شیعیان را گوسفند نخوانده است، بلکه از یک تشبیه رایج در جامعه دامداری برای تفهیم مطلب استفاده کرده است. دومین مغالطه عبارتست از خارج کردن متن از زمینه فرهنگی آن، یا به تعبیر خود گنجی نگاه غیرتاریخی به متنی تاریخی. گنجی در اینجا به جای این&zwnj;که روایت منقول از امام صادق را ترجمه فرهنگی کند، آن را ترجمه تحت&zwnj;اللفظی می&zwnj;کند<a title="" name="_ednref10" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_edn10" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۱۰]<!--[endif]--></a> و تعبیر گوسپند و شبان را نیز با استفاده از حروف سیاه برجسته می&zwnj;کند. و این اوج تحریف و سیاه&zwnj;نمایی است، زیرا در عرف رایج جامعه ما گوسپند خواندن یک انسان متضمن تحقیر و اهانت به او و در حقیقت نوعی فحش است و بار احساسی منفی شديدي دارد. اما در عرف رایج یک جامعه دامداری تشبیه انسان به گوسپند چنین نیست.<a title="" name="_ednref11" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_edn11" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۱۱]<!--[endif]--></a> </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">مولانا به این نکته لطیف عنایت داشته است و لذا در قصه موسی و شبان از قول خداوند و در عتاب با موسی می&zwnj;گوید: &ldquo;هندوان را اصطلاح هند مدح/ سندیان را اصطلاح سند مدح؛ .... هر کسی را سیرتی بنهاده&zwnj;ایم/ هر کسی را اصطلاحی داده&zwnj;ایم؛ در حق او مدح و در حق تو ذم/ در حق او شهد و در حق تو سم.&rdquo; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">به&zwnj;علاوه برای این&zwnj;که نشان دهیم این تشبیه در متن فرهنگ رایج زمانه متضمن هیچ اهانت و تحقیری نبوده است، کافی است به تشبیهات دیگری که امامان در مورد خودشان به کار برده&zwnj;اند استشهاد کنیم. به عنوان مثال امام علی در خطبه معروف به شقشقیه، سخنان خود در نقد خلفای پیشین را به کفی تشبیه می&zwnj;کند که در وقت غلیان احساسات از دهان شتر بیرون می&zwnj;زند و می&zwnj;فرماید: &ldquo;ﺷﻘﺸﻘﻴﺔ هدرت ثم قرّت.&rdquo; اما این تشبیه متضمن هیچ اهانت و تحقیری نیست. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">به عنوان مثالی دیگر، در فرهنگ ایرانی خر سمبل حماقت است، درحالی&zwnj;که در فرهنگ آمریکایی، خر نشانه نجابت و زحمتکشی و خدمت به خلق است، تا آنجا که حزب دمکرات آمریکا تصویر آن را به عنوان آرم حزب انتخاب کرده است. اگر بخواهیم به سبک و سیاق گنجی استدلال کنیم، باید بگوییم که پیروی از گفتمان متون مقدس در حیوان خواندن دگراندیشان بدین&zwnj;جا ختم می&zwnj;شود که حزب دمکرات آمریکا اعضای خود را خر می&zwnj;خواند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">جالب اینجاست که گنجی به این مقدار اکتفا نمی&zwnj;کند و حکم مورد نظر خود را به روایت منقول از امام صادق اضافه کرده و می&zwnj;نویسد: &ldquo;پس مسلمان بدون امام، گوسفند بدون شبان، و هم&zwnj;حکم کفار است. کفار هم که از نظر قرآن حیوان&zwnj;های مستحق مرگ و آتش جهنم هستند.&rdquo; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">چنان&zwnj;که پیداست در این سخنِ گنجی، چند ادعای خلاف واقع وجود دارد. اولاً امام صادق نگفته که مسلمان بدون امام گوسفند بدون شبان است. ایشان گفته&zwnj;اند: &laquo;مَثَلِ&raquo; مسلمان بدون امام &laquo;مَثَلِ&raquo; گوسفند بدون شبان است. و همان&zwnj;گونه که گوسفند بدون شبان طعمه گرگ می&zwnj;شود، مسلمان بدون امام نیز طعمه آدمی&zwnj;خواران خواهد شد. و همان&zwnj;گونه که گوسفند بدون شبان حیران و سرگردان و گمراه است، مسلمان بدون امام نیز حیران و سرگردان و گمراه است. و این مَثَل در فرهنگ جامعه دامداری متضمن هیچ تحقیر و اهانتی نیست. ثانیاً وفق این روایت، امام صادق گفته است: مسلمان بدون امام اگر بمیرد هم&zwnj;ردیف کفار و منافقان است. چنان&zwnj;که پیداست در اینجا نیز سخنی از استحقاق مرگ و مباح بودن خون نیست، هرچند بتوان ادعا کرد که هم&zwnj;ردیف بودن با کفار و منافقان به معنای برخورداری از مجازاتی شبیه مجازات آنان پس از مرگ است.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">گنجی در ادامه می&zwnj;نویسد: &ldquo;این&zwnj; نکته&zwnj; که&zwnj; شیعیانی&zwnj; که&zwnj; از ولایت&zwnj; اهل&zwnj; بیت&zwnj; تمرد می&zwnj;کنند، در واقع&zwnj; و ماهیتاً حیوانند، نه&zwnj;&zwnj;تنها مورد تایید امام&zwnj; باقر (ع&zwnj;) است&zwnj;، بلکه&zwnj; امام&zwnj; در موسم&zwnj; حج&zwnj; به&zwnj; ابوبصیر نشان&zwnj; داد که&zwnj; بسیاری&zwnj; از شیعیان&zwnj; حج&zwnj;گزار حیوان هستند و ابوبصیر آن&zwnj;ها را به&zwnj; صورت&zwnj; حیوانات&zwnj; مشاهده&zwnj; کرد.&rdquo; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">پاره&zwnj;ای از خطاهای موجود در این عبارات بدین شرح است: اولاً در اینجا &laquo;منظر اخلاقی و حقوقی&raquo; با &laquo;منظر عرفانی&raquo; خلط شده است. این&zwnj;که پاره&zwnj;ای از انسان&zwnj;ها به خاطر اعمال اختیاری و ارادی خود و رذایلی که در وجود خود می&zwnj;پرورانند بعد حیوانی وجودشان بر بعد انسانی وجودشان غلبه کند و ماهیتی حیوانی پیدا کنند، و کسی که از کشف و شهود عرفانی برخوردار است بتواند باطن آنها را مشاهده کند، ناقض هیچ قاعده فلسفی و اخلاقی نیست و هیچ اثر حقوقی نیز بر آن بار نمی&zwnj;شود.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">پاره&zwnj;ای از فیلسوفان اگزیستانسیالیست نیز براین باورند که وجود انسان بر ماهیت او مقدم است، یعنی از نظر آنان انسان تنها موجودی است که در آغاز ماهیت ندارد اما با تصمیماتی که می&zwnj;گیرد و کارهایی که می&zwnj;کند ماهیت خود را می&zwnj;سازد. و لازمه&zwnj;ی این ادعا این است که ماهیت ساخته شده می&zwnj;تواند ماهیتی حیوانی باشد. از این&zwnj;که بگذریم تبدل ماهیت یا شخصیت امری تکوینی است که اگر در اثر افعال اختیاری و ارادی خود شخص صورت بگیرد مسئولیتش با خود شخص است. به زبان دینی ما انسان&zwnj;ها آزاد و مختاریم و دامنه&zwnj;ی این اختیار و آزادی تا آنجاست که می&zwnj;توانیم در وجود خود نیز تصرف کنیم و از خود یک شیطان یا یک فرشته بسازیم. آقای گنجی لاجرم قبول دارند که انسانیت انسان به ظاهر او نیست و &ldquo;ای بسا ابلیس آدم&zwnj;رو که هست/ پس به هر دستی نشاید داد دست.&rdquo; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">ثانیاً، روایت منقول در مورد شیعیان نیست، در مورد حج&zwnj;گزاران است. و با توجه به ابراز تعجب ابوبصیر از کثرت حج&zwnj;گزاران نتیجه&zwnj;ای که از آن می&zwnj;توان گرفت این نیست که آنان چون دگراندیش بوده&zwnj;اند خونشان مباح است و مستحق مرگ در دنیا و عذاب آخرت هستند، بلکه این است که در مقام داوری در باب تدین افراد نباید به ادعا و ظاهر آنان و الفاظی که از دهانشان خارج می&zwnj;شود نگاه کرد، بلکه باید بر اساس باطن آنان قضاوت نمود. درسی که امام به ابوبصیر می&zwnj;دهد این است که صرف چرخیدن دور خانه خدا و لبیک لبیک گفتن کسی را حاجی نمی&zwnj;کند. باطن خود را باید اصلاح کرد. و اگر باطن کسی آکنده از رذایل اخلاقی باشد، عبادتهای دینی دردی از او دوا نخواهد کرد. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">بنابراین، گنجی در اینجا نیز مرتکب خطای خارج کردن متن از زمینه و سیاق آن شده است. سیاق این روایت سیاقی &laquo;اخلاقی&raquo; و &laquo;عرفانی&raquo; است، اما گنجی با نادیده&zwnj;گرفتن این سیاق، به این روایت تمسک می&zwnj;کند تا ادعایی &laquo;کلامی&raquo; و &laquo;حقوقی&raquo; را تأیید کند، چنان&zwnj;که گویی بر عالم هرمنیوتیک هرج و مرج حاکم است.&nbsp;&nbsp; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">گنجی سپس کلمه قصاری از نهج&zwnj;البلاغه نقل می&zwnj;کند و نتیجه می&zwnj;گیرد که امام علی دگراندیشان را پشه خوانده است. در این کلمه قصار امام علی می&zwnj;گوید: مردم سه دسته&zwnj;اند؛ &ldquo;یک&zwnj; دسته&zwnj; عالم&zwnj; ربانی&zwnj;اند، یک&zwnj; دسته&zwnj; دانش&zwnj;آموزند که&zwnj; در نزد علمای&zwnj; ربّانی&zwnj; درس&zwnj; می&zwnj;خوانند و تعلیم&zwnj; می&zwnj;گیرند و بقیه&zwnj; هم&zwnj; پشه&zwnj;هایی&zwnj; هستند که&zwnj; در فضا پراکنده هستند&rdquo; (نهج&zwnj; البلاغه&zwnj;، کلمات&zwnj; قصار ۱۴۷/ ترجمه&zwnj;ی گنجی).</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">فعلاً از تحریفاتی که در ترجمه تحت&zwnj;اللفظی این سخن امام صورت گرفته صرف&zwnj;نظر می&zwnj;کنیم و به این نکته می&zwnj;پردازیم که آیا این سخن حضرت مؤید ادعای گنجی هست یا نه. به نظر نگارنده، اگر ادامه کلام امام را که گنجی حذف کرده است در نظر بگیریم ـ که در آن ایشان می&zwnj;فرماید: &ldquo;أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ اَلْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيق...&rdquo; که توصیف گروه سوم است و در تفسیر &laquo;همج الرعاع&raquo; (= پشه&zwnj;های دستخوش باد و طوفان) مدخلیت تام دارد، زیرا بیانگر وجه شبه است ـ می&zwnj;بینیم که گنجی سخن مولا را تحریف و تفسیر به &zwnj;رأی کرده است. ترجمه این بخش از سخن امام علی این است: &ldquo;پشه&rlm;هاى دستخوش باد و طوفان كه هر آوازه&rlm;اى را پى مى&rlm;گيرند و با هر وزش باد، به سويى رانده مى&rlm;شوند، نه از روشناى علم، فروغى يافته&rlm;اند و نه بر تكيه&zwnj;گاه محكمى تكيه كرده&rlm;اند&rdquo; (ترجمه معادیخواه). </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">چنان&zwnj;که پیداست در این سخن امام علی، جاهلانی را که نه می&zwnj;دانند و نه در پی یادگیری&zwnj;اند به پشه &laquo;تشبیه&raquo; کرده است و وجه شبه این است که اینان مبنای محکمی ندارند که بر آن تکیه کنند و در مواجه با آراء گوناگون مدام به این سو و آن سو می&zwnj;روند. این تشبیه هم برای این نیست که آنان دگراندیش&zwnj;اند و لذا خونشان مباح و و مستحق مجازات هستند، بلکه برای تفهیم این نکته است که این افراد عضو حزب باد هستند. تشبیه اعضای حزب باد به پشه کجا و پشه خواندن دگراندیشان کجا؟ این تشبیه هیچ قاعده منطقی و اخلاقی را نقض نمی&zwnj;کند و با حقوق بشر و دموکراسی هم سازگار است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">من در عجبم که چرا گنجی چنین نسبت ناروایی را به کسی می&zwnj;دهد که نماد عدالت و عقلانیت در فرهنگ اسلامی است. آیا چنین برخوردی با سرمایه&zwnj;های معنوی جامعه دینی به اصلاح دینی و سیاسی مورد نظر گنجی خواهد انجامید یا نتیجه معکوس به بار خواهد آورد؟ تحریف کردن سخنی که در مقام مدح دانش و دانش&zwnj;اندوزی و ذم پیروی کورکورانه از دیگران ابراز شده و خارج کردن آن از سیاق اخلاقی و عالَم مقال به این صورت تنها به شرطی ممکن است که به هرج و مرج در عالم هرمنیوتیک قائل باشیم.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">گنجی سپس می&zwnj;نویسد: &ldquo;وقتی این راه گشوده شد، هر مسلمانی آن را به دسته&zwnj;ای از انسان&zwnj;ها که متفاوت بودند، تعمیم داد.&rdquo; مقصود گنجی این است که وقتی باب اهانت به دگراندیشان و حیوان خواندن آنان توسط محمد در قرآن و علی در نهج&zwnj;البلاغه گشوده شد، سایر مسلمانان این نحوه برخورد را به دیگران تعمیم دادند. بنابراین، از نظر جناب گنجی، برخوردهای غیر اخلاقی مسلمانان بعدی با یکدیگر و با دگراندیشان به خاطر این نبوده که قرآن و نهج البلاغه را درست نفهمیده&zwnj;اند، بلکه اتفاقاً به خاطر این بوده که این متون را درست فهمیده&zwnj;اند. یعنی مشکل از اسلام دو نیست، بلکه از خود اسلام یک سرچشمه می&zwnj;گیرد. تنها تفاوتی که در اینجا هست این است که پیامبر چون بزرگوار بوده و در گیر جنگ با دشمنان، حق داشته که درباره دگراندیشان چنین بگوید و با آنان چنین رفتار کند، اما سایر مسلمانان چنین حقی ندارند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">وی برای تأیید این مدعا به سخن ملاصدرا و حاج ملاهادی سبزواری در مورد زنان اشاره می&zwnj;کند که در آن این دو فیلسوف زنان را حیوان خوانده&zwnj;اند. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">سخن ملاصدرا و حاجی سبزواری در مورد زنان نادرست و آزاردهنده است، اما مدعای گنجی را تأیید نمی&zwnj;کند. اولاً، هیچ شاهدی وجود ندارد که بر اساس آن بتوان ادعا کرد که ملاصدرا و حاجی سبزواری تحت تأثیر گفتمان قرآنی و گفتمان نهج&zwnj;البلاغه چنین قضاوتی در حق زنان داشته&zwnj;اند و در این مورد رهرو راهی بوده&zwnj;اند که توسط پیامبر و مولا علی گشوده شده است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">ثانیاً قضاوت نادرست اینان در مورد زنان به خاطر دگراندیشی دینی یا دگرباشی زنان نبوده است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">و ثالثاً قضاوت این دو فیلسوف دیدگاه فلسفی آنان در مورد زنان است؛ این دیدگاه را بخشی از اسلام دو هم نمی&zwnj;توان به حساب آورد تا چه رسد به اسلام یک.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">گنجی در ادامه سخن خود به نحوی شتابزده از بحث خود نتیجه بزرگ و سنگینی در باب دین و دموکراسی می&zwnj;گیرد و می&zwnj;گوید: &laquo;دین با حق انتخاب و دموکراسی منافات دارد&raquo;. وی می&zwnj;نویسد: &ldquo;حیوان&zwnj; خواندن&zwnj; &laquo;دیگری&raquo; و &laquo;متفاوت&zwnj;ها&raquo; (شیعیان، سنی&zwnj;ها، مسیحی&zwnj;ها، یهودی&zwnj;ها و بی&zwnj;دین&zwnj;ها)، به معنای نفی حق&zwnj; انتخاب&zwnj;گری&zwnj; آدمیان&zwnj; است&zwnj;. در مقابل&zwnj;، دموکراسی&zwnj; نظامِ انتخاباتی&zwnj; است&zwnj;. انتخابِ نظامِ سیاسی&zwnj;، انتخابِ زمام&zwnj;داران&zwnj;، انتخابِ سیاست&zwnj;ها، انتخابِ یک&zwnj; سبک زندگی متفاوت&zwnj; و انتخابِ دین&zwnj;.&rdquo; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">دیدیم که در شواهدی که گنجی تا اینجا به سود ادعای خود آورده بود، دیگری و متفاوت&zwnj;ها حیوان خوانده نشده&zwnj;اند، بلکه تنها کسانی که حقی را انکار می&zwnj;کنند که حقانیت آن برایشان روشن و معلوم است و حق حیات و حق انتخاب دین جدید و یک سبک زندگی جدید و نظام سیاسی جدید را به رسمیت نمی&zwnj;شناسند، به بعضی از حیوانات تشبیه شده&zwnj;اند. و این تشبیه حق انتخاب آدمی را نفی نمی&zwnj;کند، بلکه آن را مفروض می&zwnj;گیرد. چون آنان دقیقاً بدین خاطر به حیوان تشبیه شده&zwnj;اند که نظراً و عملاً منکر چنین حقوقی بوده&zwnj;اند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">حق انتخاب آدمیان با مسئولیت اخلاقی آنان در مقام انتخاب دین و سبک زندگی و نظام سیاسی و غیره منافات ندارد. به بیان دیگر، &laquo;حق انتخاب&raquo; همواره با &laquo;مسئولیت&raquo; همراه است و به معنای این نیست که هیچ قاعده اخلاقی&zwnj;ای وجود ندارد که در مقام انتخاب راهنمای انسان باشد. و لذا اگر کسی در مقام انتخاب، ارزش&zwnj;های اخلاقی را، که از هویت انسانی او سرچشمه می&zwnj;گیرند، نادیده بگیرد و نقض کند، در واقع هویت انسانی خود را تضعیف کرده و زیر پانهاده است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">حق انتخاب مصداقی از &laquo;آزادی منفی&raquo; یا آزادی از تحمیل دیگری است. این حق بدین معناست که دیگری حق ندارد رأی و نظر خود را بر من تحمیل کند، یا بدون رضایت و موافقت من به جای من تصمیم بگیرد و انتخاب کند. این حق به معنای آزادی از هنجارهای اخلاقی و منطقی و معرفت&zwnj;شناختی نیست، یعنی معنای این حق این نیست که من از هر دولتی آزادم و حق دارم به خاطر تمایلات نفسانی و رذایل معرفت&zwnj;شناختی و منافع شخصی حق روشنی را که حقانیت آن بر من ثابت شده انکار کنم و بپوشانم و در عین حال انسان بمانم. این کار ظلم به حقیقت (= ظلم معرفت&zwnj;شناختی) است که مصداقی از ظلم اخلاقی هم هست. انسان، به تعبیر برخی از بزرگان، &laquo;حیوان اخلاقی&raquo; است و پای&zwnj;بندی به اخلاق فصل ممیز او از سایر حیوانات است. یعنی اگر این فصل ممیز را از او بگیریم، با سایر حیوانات فرقی نخواهد داشت.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">اگر چنین هنجارهایی وجود نمی&zwnj;داشت و حق انتخابگری را محدود نمی&zwnj;کرد، گنجی نمی&zwnj;توانست و حق نداشت از دینداران مطالبه دلیل کند. وقتی از کسی مطالبه دلیل می&zwnj;کنیم، پیشاپیش مفروض گرفته&zwnj;ایم که پذیرش بدون دلیل مدعای مورد بحث از نظر اخلاقی نارواست و ما اخلاقاً موظفیم آن مدعا را به خاطر فقدان دلیل یا رد کنیم و یا در مورد آن سکوت کنیم. آیا می&zwnj;توان گفت مطالبه دلیل از دیگری منافی حق انتخاب اوست؟ </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">در واقع مدعا به تفاوت انسان و حیوان در قلمرو نظر بازمی&zwnj;گردد. انسان تا آنجا که به انسانیت خود و لوازم آن پای&zwnj;بند است در مقام گزینش یا وازنش باورها و عقیده&zwnj;ها از دلیل تبعیت می&zwnj;کند؛ دلیلی که هم پذیرش باور مورد نظر یا رد آن را به لحاظ معرفت&zwnj;شناختی برای او توجیه می&zwnj;کند و هم به لحاظ روان&zwnj;شناختی انگیزه لازم را در پذیرش یا رد آن در شخص به وجود می&zwnj;آورد.<a title="" name="_ednref12" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_edn12" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۱۲]<!--[endif]--></a> در حالی که حیوان در این قلمرو بر اساس عواطف و احساسات خود تصمیم می&zwnj;گیرد یا به تعبیر بهتر اسیر علت است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">در این صورت آیا نمی&zwnj;توان کسی را به خاطر انکار حقی روشن سرزنش کرد؟ آیا چنین سرزنشی با حق انتخاب آدمی منافات دارد؟ یا برعکس، حق انتخاب او را مفروض می&zwnj;گیرد؟ اگر به قول گنجی از نظر قرآن دگراندیشان حیوان&zwnj;اند و لذا حق انتخاب ندارند، چرا قرآن آنان&zwnj; را به خاطر انتخاب بد سرزنش و نقد می&zwnj;کند؟ فرض کنیم که قرآن، چنان&zwnj;که گنجی می&zwnj;گوید، سخن محمد است. سؤال این است که آیا یک انسان عادی حیواناتی را که حق انتخاب ندارند به خاطر کارشان سرزنش می&zwnj;کند که ما چنین سرزنشی را به پیامبر بزرگوار اسلام نسبت بدهیم؟ آیا ما حق نداریم انسانی را که هویت و کرامت انسانی خود را نادیده می&zwnj;گیرد و بر وفق لوازم هنجاری این هویت عمل نمی&zwnj;کند به حیوانی از حیوانات تشبیه کنیم؟ </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">در اینجا گنجی برای تأیید مدعای خود به آیاتی از قرآن استشهاد می&zwnj;کند. این آیات بدین قرارند: &ldquo;یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و رسوله و لاتولوا عنه و انتم تسمعون. ولا تکونوا کالذین قالوا سمعنا وهم لایسمعون. ان شر الدواب عندالله الصم البکم الذین لایعقلون (انفال&zwnj;، ۲۲-۲۰) و ان شر الدواب عندالله الذین کفروا فهم لایومنون (انفال&zwnj;، ۵۵).&rdquo; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">ترجمه گنجی از این آیات چنین است: &ldquo;ای&zwnj; کسانی&zwnj; که&zwnj; ایمان&zwnj; آورده&zwnj;اید، از خدا و پیامبرش&zwnj; اطاعت&zwnj; کنید و در حالی&zwnj; که&zwnj; سخن&zwnj; او را می&zwnj;شنوید از او روی&zwnj; برمگردانید. و از آنان&zwnj; مباشید که&zwnj; گفتند که&zwnj; شنیدیم&zwnj;، درحالی&zwnj; که&zwnj; نمی&zwnj;شنیدند. <strong>بدترين&zwnj; جانوران</strong>&zwnj; در نزد خدا این&zwnj; کران&zwnj; و لالان&zwnj; هستند که&zwnj; در نمی&zwnj;یابند. <strong>بدترين&zwnj; جنبندگان</strong>&zwnj; از نظر خداوند کسانی&zwnj; هستند که&zwnj; کفر ورزیده&zwnj;اند و ایمان&zwnj; نمی&zwnj;آورند.&rdquo; (<strong>تأکيدها</strong>، یا به تعبیر بهتر، <strong>سياه&zwnj;نمايی&zwnj;ها</strong>، از خود گنجی است). بنابراین، به نظر گنجی، از نظر قرآن &ldquo;هرکس&zwnj; ندای&zwnj; اسلام&zwnj; را بشنود، آن&zwnj; را بپذیرد و از خدا و رسولش&zwnj; اطاعت&zwnj; نماید، مومن&zwnj; است&zwnj;، ولی&zwnj; هرکس&zwnj; اسلام&zwnj; را نپذیرد، بدترین&zwnj; جانور روی&zwnj; زمین&zwnj; است&rdquo;. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">تحریفاتی که در ترجمه و تفسیر این آیات صورت گرفته آشکار است. اولاً دابه در عربی به معنای &laquo;حیوان&raquo; یا &laquo;جانور&raquo; نیست، بلکه به معنای &laquo;جنبنده&raquo; است که معنای عامی است که هم شامل انسان می&zwnj;شود و هم شامل سایر حیوانات و هم شامل مصنوعات متحرک.<a title="" name="_ednref13" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_edn13" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۱۳]<!--[endif]--></a> </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">ثانیاً، چنانکه پیشتر گفتیم (رک پاورقی 5)، حیوان دو معنای عام و خاص دارد. جانور نیز دو معنای عام و خاص دارد. حیوان یا جانور به معنای عام کلمه مَقسَم انسان است و شامل او نیز می&zwnj;شود، در حالی که حیوان یا جانور به معنای خاص کلمه قَسیم انسان است و شامل او نمی&zwnj;شود. اطلاق حیوان به معنای عام کلمه متضمن هیچ توهینی در حق انسان نیست، مثل وقتی که در تعریف انسان می&zwnj;گوییم: &laquo;انسان حیوان ناطق است&raquo;، یا &laquo;انسان حیوان اخلاقی است&raquo;، در حالی که اطلاق حیوان به معنای خاص کلمه بر انسان متضمن توهین به اوست، مثل وقتی که کسی دگراندیشان را حیوان بخواند. مدعای گنجی این است که قرآن دگراندیشان را حیوان به معنی خاص کلمه (= حیوانی که انسان نیست) خوانده است، درحالی&zwnj;که در این آیات <strong>کفار صدر اسلام</strong>، و نه <strong>دگراندیشان</strong>، <strong>جنبنده</strong> خوانده شده&zwnj;اند، که با اندکی تسامح می&zwnj;توان گفت معادل حیوان به معنای عام کلمه است. بنابراین، گنجی در اینجا از دو جهت مرتکب مغالطه اشتراک لفظی شده است: یکی از جهت موضوع (= خلط بین معنای قرآنی و معنای فقهی واژه کافر) و دیگری از حیث محمول (= خلط بین معنای عام واژه حیوان با معنای خاص آن، پس از جایگزینی واژه حیوان یا جانور به جای جنبنده). </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">ثانیاً، گنجی در ترجمه دو آیه نخست واژه &laquo;این&raquo; را به وسط آیه اضافه کرده است، درحالی&zwnj;که این واژه هیچ معادلی در خود آیه ندارد. آیه می&zwnj;گوید: &ldquo;بدترین جنبندگان در نزد خداوند کران و لالانی هستند که نمی&zwnj;اندیشند،&rdquo; و این معنایی است عام که شامل مسلمانانی هم که نمی&zwnj;اندیشند می&zwnj;شود، اما گنجی با اضافه کردن واژه &laquo;این&raquo; معنای آیه را تحریف کرده است، زیرا با افزودن واژه &laquo;این&raquo; به آیه، معنی آیه از عمومیت می&zwnj;افتد و محدود می&zwnj;شود به کافران که از نظر آقای گنجی همان دگراندیشان&zwnj;اند. بدین ترتیب، هرج و مرج از عالم هرمنیوتیک به عالم ترجمه نیز سرایت کرده است.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">ثالثاً، تفسیر گنجی از این آیات تفسیر به رأی و تحریف حقیقت است. چون این آیات نمی&zwnj;گویند &ldquo;هرکس اسلام را نپذیرد بدترین جانور روی زمین است.&rdquo; این آیات می&zwnj;گویند هرکس حقی را که حقانیت آن برایش واضح و روشن است نپذیرد در نظر خداوند بدترین جنبنده روی زمین است. و این داوری، درست و منصفانه و منطبق با موازین اخلاقی است، زیرا کسی که چنین می&zwnj;کند حکم عقل خود را زیر پانهاده و به مسئولیت اخلاقی خود عمل نکرده است. این داوری با حق انتخاب آدمیان نیز منافات ندارد، بلکه آن را مفروض می&zwnj;گیرد. این داوری یک داوری اخلاقی است که، به تعبیر پاره&zwnj;ای از فیلسوفان اخلاق، از سوی ناظر آرمانی<a title="" name="_ednref14" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_edn14" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۱۴]<!--[endif]--></a> صورت گرفته است، و بر خلاف آن&zwnj;چه که گنجی ادعا می&zwnj;کند، یک داوری انحصارگرایانه دینی نیست که از سوی خدای سلطانی اعتبارساز یا پیامبر پیرو گفتمان ظالمانه و ضداخلاقی زمانه صادر شده باشد. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">بنابراین، مغالطه خارج کردن کلام از سیاق آن در اینجا نیز صورت گرفته است. داوری از منظر اخلاقی غیر از داوری از منظر کلامی و حقوقی است. آیات مذکور به منظر اول مربوط&zwnj;اند، در حالی که مدعای گنجی به منظر دوم مربوط است. خلط دو منظر متفاوت عین خلط دو مقام یا دو سیاق متفاوت و لذا نوعی مغالطه است.&nbsp; &nbsp;</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">گنجی چنین به سخن خود ادامه می&zwnj;دهد: &ldquo;در اندیشه&zwnj;ی&zwnj; دینی&zwnj;، &laquo;دیگری&zwnj;&laquo;، که&zwnj; مثل&zwnj; ما فکر، زندگی&zwnj; و رفتار نمی&zwnj;کند، با ما و تابع&zwnj; دین&zwnj; ما نیست&zwnj;، نه&zwnj; تنها با ما برابر نیست&zwnj;، بلکه&zwnj; اصلاً &laquo;آدم&zwnj;&raquo; نیست&zwnj;. ... این رویکرد که &laquo;دیگری&raquo; که&zwnj; دین&zwnj; متفاوتی دارد و به&zwnj; دین&zwnj; اسلام&zwnj; ایمان&zwnj; نمی&zwnj;آورد، بدترین&zwnj; جانوران&zwnj; روی&zwnj; زمین&zwnj; است&zwnj; و به خر، عنکبوت&zwnj;، ملخ&zwnj;، شتر، خوک&zwnj;، میمون&zwnj;، گوسفند و پشه تشبیه می&zwnj;شود، متعلق به جهان گذشته&zwnj; است&zwnj;. خدای&zwnj; متشخصِ انسان&zwnj;وار هم در آخرت&zwnj; این&zwnj;گونه افراد را در آتش&zwnj; می&zwnj;سوزاند و به جای&zwnj; آب&zwnj;، مس&zwnj; گداخته&zwnj; به خوردشان&zwnj; خواهد داد. پیش&zwnj;فرض &laquo;قرآن محمدی&raquo; این بود که دین، سرشتی تاریخی دارد و به شدت تخته&zwnj;بند زمان و مکانی است که در آن روییده و بزرگ شده است. برخورد قرآن با مخالفان و منکران، نمونه و شاهد نیکویی است از مدعای ما.&rdquo; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">در مورد سرشت تاریخی دین بعداً سخن خواهیم گفت، اما توضیحات بالا به خوبی نشان می&zwnj;دهد که موضوع داوری قرآن دیگری که مثل ما نمی&zwnj;اندیشد نیست، بلکه کسی است که حقی را که حقانیت آن برای او روشن است انکار می&zwnj;کند و حقوق گروندگان به این حق را هم به رسمیت نمی&zwnj;شناسد. و از منظر اخلاقی و از دید یک ناظر بی&zwnj;طرفی که در جهان مدرن زندگی می&zwnj;کند، چنین کسی واقعاً بدترین جنبنده روی زمین است. </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">ثانیا این رویکرد، به فرض وجود، متعلق به جهان گذشته نیست، بلکه متعلق به یک فرهنگ است و درک درست و تحریف&zwnj;نشده آن برای کسانی که در فضای فرهنگی متفاوتی تنفس می&zwnj;کنند در گرو ترجمه فرهنگی آن است. مدعای نگارنده، که در بخش&zwnj;های بعدی به نحوی مبسوط مورد بحث قرار خواهد گرفت، این است که اگر این نحوه برخورد با گروه خاصی از کافران و منکران را ترجمه فرهنگی کنیم، کمابیش به همان چیزی می&zwnj;رسیم که در فلسفه مدرن تحت عنوان &laquo;اخلاق باور&raquo; به آن اشاره می&zwnj;شود و مورد پذیرش پاره&zwnj;ای از معرفت&zwnj;شناسان مدرن هم هست.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">گنجی می&zwnj;نویسد: &ldquo;در آن دوران، چنین برخوردی، عین زیستن در گفتمان&zwnj;های رایج زمانه بود. همه&zwnj;ی آیین&zwnj;ها خود را حق مطلق قلمداد می&zwnj;کردند و پیروان دیگر ادیان را باطل و گمراه می&zwnj;خواندند. پیامبرگرامی اسلام هم با یهودیان، مسيحيان و مشرکانی مواجه بود که پیامبری ایشان را به رسمیت نمی&zwnj;شناختند و آن را انکار می&zwnj;کردند. لاجرم پیامبر هم در چارچوب گفتمان رایج زمانه، به آن&zwnj;ها پاسخ می&zwnj;گفت و آن&zwnj;ها را حیوان، حسود، مغرض، فاسق، هدایت&zwnj;ناپذیر، تبهکار و... خطاب می&zwnj;کرد. در آن زمان، هیچ&zwnj;کس برمبنای گفت&zwnj;وگو و برهان&zwnj;آوری بر دیگری غلبه پیدا نمی&zwnj;کرد. درواقع کاریزمای پیامبر و قدرت نظامی در بسط این گفتمان نقش اساسی داشت.&rdquo; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">این ادعای گنجی که همه&zwnj;ی آیین&zwnj;ها خود را حق مطلق قلمداد می&zwnj;کردند و پیروان ادیان دیگر را باطل و گمراه می&zwnj;خواندند درست نیست، زیرا متون ادیان نیازمند تفسیر است و چنین برداشتی از این متون مبتنی بر ترجمه تحت&zwnj;اللفظی این متون و ناشی از نادیده گرفتن سرشت تاریخی آنها و نیز نادیده&zwnj;گرفتن شواهد معارضی است که به سود پلورالیزم دینی در این متون وجود دارد. دست&zwnj;کم، چنان&zwnj;که نشان خواهیم داد، این ادعا در مورد قرآن صادق نیست، بلکه مورد نقد قرآن است. چیزی که هست این است که اکثریت پیروان ادیان چنین تلقی&zwnj;ای از دین خود دارند، یعنی انحصارگرا هستند و کثرت&zwnj;گرایی دینی را نفی می&zwnj;کنند، اما چنین گفتمانی مربوط به گذشته نیست و اکثریت پیروان ادیان در جهان معاصر و نیز پاره&zwnj;ای از فیلسوفان مشهور، همچون پلنتینجا، نیز چنین می&zwnj;اندیشند.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">به&zwnj;علاوه، پیروی از گفتمان رایج زمانه تا جایی رواست که با ارزش&zwnj;های اخلاقی منافات نداشته باشد، درحالی&zwnj;که این نحوه برخورد، یعنی حیوان خواندن دگراندیشان به صرف دگراندیشی و به خاطر دگراندیشی، ظلمی است در حق آنان و در حق حقیقت. این&zwnj;که در آن زمان هیچ&zwnj;کس بر مبنای گفت&zwnj;وگو و برهان&zwnj;آوری بر دیگری غلبه پیدا نمی&zwnj;کرد، به فرض صحت، دلیل قانع&zwnj;کننده&zwnj;ای نیست که بر اساس آن بتوان چنین کار ضد اخلاقی&zwnj;ای را به پیامبر اسلام نسبت داد.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; text-indent: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">ماحصل استدلال گنجی را در قالب گزاره&zwnj;های زیر می&zwnj;توان صورتبندی کرد:</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin-right: 36pt; text-align: justify; text-indent: -18pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><!--[if !supportLists]-->(۱)&nbsp;&nbsp;&nbsp; <!--[endif]-->قرآن دگراندیشان را حیوان می&zwnj;خواند،</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin-right: 36pt; text-align: justify; text-indent: -18pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><!--[if !supportLists]-->(۲)&nbsp;&nbsp;&nbsp; <!--[endif]-->و سپس آنان را مستحق مجازات دنیوی و اخروی می&zwnj;داند،</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="margin-right: 36pt; text-align: justify; text-indent: -18pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><!--[if !supportLists]-->(۳)&nbsp;&nbsp;&nbsp; <!--[endif]-->بنابراین، قرآن کلام محمد است، نه کلام خدا.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">ما نشان دادیم که گزاره&zwnj;های (۱) و (۲) کاذب است و شواهدی که گنجی در بخش هجدهم از نوشته&zwnj;های خود به سود این گزاره&zwnj;ها آورده، نامربوط&zwnj;اند و استدلال&zwnj;های او متضمن مغالطه&zwnj;های منطقی متعددی هستند. بنابراین، تا اینجا گنجی هیچ شاهدی به سود گزاره (۳) عرضه نکرده است. در مقالاتی دیگر به بخش&zwnj;های دیگر نوشته&zwnj;های گنجی خواهیم پرداخت.<a title="" name="_ednref15" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_edn15" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۱۵]<!--[endif]--></a> </p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">بمنّه و کرمه.</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">ابوالقاسم فنایی</p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p>
<div align="justify">  </div>
<!--[if !supportEndnotes]--><br clear="all" />
<hr width="33%" size="1" />
<!--[endif]-->
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a title="" name="_edn1" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_ednref1" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۱]<!--[endif]--></a> بگذریم از اینکه کاری که گنجی در این سلسه مقالات می&zwnj;کند به تخریب دینی بیشتر شبیه است تا اصلاح دینی. مقصودم از اصلاح دینی، اصلاح فکر دینی، یا به تعبیر اقبال، &laquo;بازسازی عقلانی&raquo; آن است. چنین اصلاحی در گرو اصلاح مبانی فکر دینی است. برای تفصیل بیشتر بنگرید به فنایی، الف. (۲۰۰۵) احیای فکر دینی (۱) و (۲) در &laquo;<a href="http://malekiyan.blogfa.com/post-121.aspx">نيلوفر</a>&raquo;<br />
</p>
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a title="" name="_edn2" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_ednref2" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۲]<!--[endif]--></a> به گمان نگارنده یکی از نقطه&zwnj;ضعف&zwnj;های اساسی که در پروژه روشنفکران دینی در دیار ما دیده می&zwnj;شود این است که اینان بحث&zwnj;های انتقادی خود را از نقطه درستی آغاز نمی&zwnj;کنند. آن نقطه به نظر من &ldquo;اخلاق باور&rdquo; است. در آینده خواهیم دید که نوشته&zwnj;های اخیر گنجی نیز از همین مشکل رنج می&zwnj;برد. </p>
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a title="" name="_edn3" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_ednref3" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۳]<!--[endif]--></a> &nbsp;در این مورد بنگرید به ترجمه&zwnj;های خواندنی <a target="_blank" href="http://blog.malakut.ir/">داریوش محمدپور</a> از کتاب <a target="_blank" href="http://zamaaneh.com/idea/2008/09/post_394.html">تفکر عربی معاصر</a> در بخش اندیشه&zwnj;ی رادیو زمانه. مؤلف در این کتاب نشان داده که تجربه&zwnj;ی سکولاریسم افراطی تجربه&zwnj;ای شکست خورده از کار درآمده و سرکنگبین صفرا فزوده و موجب تقویت بنیادگرایی شده است. با تشکر از سید یاسر میردامادی به خاطر یادآوری این منبع.</p>
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a title="" name="_edn4" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_ednref4" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۴]<!--[endif]--></a> مقاله گنجی تحت عنوان &ldquo;قرآن محمدی &ndash; ۱۸: خوک&zwnj;ها، گوسفندها، پشه&zwnj;ها، الاغ&zwnj;ها&rdquo; در سایت رادیو زمانه منتشر شده است. ارجاعات این نقد منحصراً به همین بخش از مقاله گنجی است. </p>
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a title="" name="_edn5" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_ednref5" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۵]<!--[endif]--></a> حیوان به معنای خاص کلمه نامی است برای موجودات جاندار و متحرکی که انسان نیستند. اما حیوان به معنای عام کلمه جنسی است که شامل نوع انسان و غیر انسان می&zwnj;شود. در فرهنگ فارسی اطلاق حیوان به معنای خاص کلمه بر انسان متضمن نوعی توهین است. مثلاً وقتی گفته می&zwnj;شود: &laquo;فلانی یک حیوان به تمام معناست&raquo; یعنی شخصی است که فاقد عقل و شعور است یا بسیار خشن و شهوتران است و یا وحشی است. اما اطلاق حیوان به معنای عام کلمه بر انسان متضمن هیچ توهینی نیست. ارسطو انسان را به &laquo;حیوان ناطق&raquo; تعریف می&zwnj;کند و هیچ&zwnj;یک از مخالفان و منتقدان ارسطو، حتی آنان&zwnj;که این تعریف را قبول ندارند، به او اعتراض نکرده&zwnj;اند که این تعریف متضمن توهین است.&nbsp;&nbsp;&nbsp; </p>
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a title="" name="_edn6" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_ednref6" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۶]<!--[endif]--></a> جالب اینجاست که گنجی اندکی بعد همین نقد را به علامه طباطبایی و آیت الله جوادی آملی وارد می&zwnj;کند. وی می&zwnj;نویسد: &ldquo;نگاه غیرتاریخی به قرآن و در نظر نگرفتن سرشت تاریخی آن، منتهی به این تفسیر نامقبول می&zwnj;شود که نگاه و احکام متعلق به قرن هفتم میلادی را مفسرانی چون طباطبایی و جوادی آملی به دوران مدرن تعمیم دهند.&rdquo; چنان&zwnj;که در متن دیدیم، خود گنجی در استدلال&zwnj;هایش مرتکب این خطای مهلک می&zwnj;شود که در وقت مقتضی به قرآن نگاه غیر تاریخی می&zwnj;کند و سرشت تاریخی آن را در نظر نمی&zwnj;گیرد. مقتضای نگاه تاریخی به قرآن &laquo;ترجمه فرهنگی&raquo; آن است، اما گنجی بدون توجه به بار معناییِ تشبیه گروهی از انسان&zwnj;ها به حیوانی خاص در فرهنگ&zwnj;های مختلف، این تشبیهات را ترجمه تحت&zwnj;اللفظی می&zwnj;کند.</p>
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a title="" name="_edn7" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_ednref7" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۷]<!--[endif]--></a> در بخشهای آینده نشان خواهیم داد که از نظر قرآن نه&zwnj;تنها هر دگراندیشی کافر محسوب نمی&zwnj;شود، بلکه هیچ دگراندیشی به صرف دگراندیشی کافر محسوب نمی&zwnj;شود. مغالطه ماست و دروازه این است: ماست را می&zwnj;بندند، دورازه را هم می&zwnj;بندند، بنابراین ماست همان دروازه است. به گمان نگارنده اگر آیات ناظر به کافران و مشرکان صدر اسلام را ترجمه فرهنگی کنیم، خواهیم دید که مصداق امروزی این عناوین بنیادگرایان دینی&zwnj;اند. کفار صدر اسلام دگراندیش نبوده&zwnj;اند، بلکه آنان بنیادگرایان و انحصارگراینی بودند که نظراً و عملاً حقوق بشر دگراندیشان، یعنی پیروان دین جدید، را نقض می&zwnj;کردند. من هرچه می&zwnj;اندیشم نمی&zwnj;توانم درک کنم که کدام قواعد تفسیری و هرمنیوتیکی به جناب گنجی اجازه می&zwnj;دهد که آیاتی را که در شأن بنیادگرایان و انحصارگرایان و ناقضان حقوق بشر نازل شده، به سود آنان و علیه دگراندیشان تفسیر کند. آیا به جای اینکه واقعیت&zwnj;ها و شواهد تاریخی را تحریف کنیم تا با نظریه ما سازگار شوند بهتر نیست نظریه خود را عوض کنیم تا با واقعیت&zwnj;ها و شواهد تاریخی سازگار شود؟ </p>
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a title="" name="_edn8" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_ednref8" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۸]<!--[endif]--></a> بنابراین، می&zwnj;توان نتیجه گرفت که از نظر مولانا کشتن دگراندیش از آن نظر که دگراندیش است به طریق اولی جایز نیست.</p>
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a title="" name="_edn9" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_ednref9" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۹]<!--[endif]--></a> &nbsp;در بخش&zwnj;های آینده تفاوت کفر و کافر به اصطلاح قرآنی با کفر و کافر به اصطلاح فقهی مورد بررسی قرار خواهد گرفت.</p>
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a title="" name="_edn10" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_ednref10" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۱۰]<!--[endif]--></a> برای این&zwnj;که این روایت را ترجمه فرهنگی کنیم، باید در فرهنگ معاصر و رایج در جامعه خودمان بگردیم و تمثیل دیگری را که متضمن گوهر معنای این تمثیل است پیدا کنیم. در این مورد تمثیل مناسبی به ذهنم نمی&zwnj;رسد، اما ترجمه فرهنگی را در قالب مثال زیر می&zwnj;توان نشان داد. اگر به یک انگلیسی بگویید &laquo;زیره به کرمان نبر&raquo; یا &laquo;خرما به بصره نبر&raquo;، مقصود شما را درک نخواهد کرد. برای تفهیم این ضرب&zwnj;المثل به او باید آن را ترجمه فرهنگی کنید و بگویید: &laquo;ذغال سنگ به نیوکاسل نبر&raquo;. اگر بخواهید همین معنا را به یک آمرکایی یا کانادایی تفهیم کنید، باید بگویید: &laquo;به اسکیموها یخچال نفروش&raquo; (مثال اول را از دکتر سروش و مثال دوم را از دکتر نراقی وام گرفته&zwnj;ام).</p>
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a title="" name="_edn11" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_ednref11" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۱۱]<!--[endif]--></a> عارفان ما استفاده از چنین تشبیهاتی را در مورد خداوند نیز مجاز می&zwnj;دانند. فی&zwnj;المثل مولانا می&zwnj;گوید: &ldquo;در کف شیر نر خون&zwnj;خواره&zwnj;ای غیر تسلیم و رضا کو چاره&zwnj;ای&rdquo; و غزالی حدیثی قدسی نقل می&zwnj;کند که در آن خداوند خود را به حيوانی درنده تشبیه کرده است.</p>
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a title="" name="_edn12" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_ednref12" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۱۲]<!--[endif]--></a> منظورم از دلیل در اینجا معنای عام کلمه است که شامل شهود عقلانی، تجربه حسی، تجربه دینی و انواع دیگر درک&zwnj;های بی&zwnj;واسطه نیز می&zwnj;شود. در آینده نشان خواهیم داد که دلیل&zwnj;گرایی کلاسیک که گنجی در نوشته&zwnj;های پیشین خود آن را مفروض گرفته، باطل است. </p>
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a title="" name="_edn13" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_ednref13" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۱۳]<!--[endif]--></a> تعریف دابه این است: &laquo;کُلُ ما یَدُّبُ علی الارض&raquo;، یعنی &laquo;هر چیزی که روی زمین حرکت می&zwnj;کند&raquo; و لذا عربها به تانک می&zwnj;گویند: &laquo;دبّابه&raquo;.</p>
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a title="" name="_edn14" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_ednref14" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۱۴]<!--[endif]--></a> برای آگاهی از معنای دقیق اصطلاح &laquo;ناظر آرمانی&raquo; و ویژگی&zwnj;های او بنگرید به فنایی، الف. (۱۳۸۵) <strong>دین در ترازوی اخلاق</strong> (تهران: انتشارات صراط)، فصل ششم و هفتم. ناظر آرمانی در اخلاق کسی است که از منظر اخلاقی به موضوع می&zwnj;نگرد و داوری اخلاقی او به لحاظ معرفت&zwnj;شناختی معتبر و موجه است.</p>
<p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoEndnoteText"><a title="" name="_edn15" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2006/11/post_42.shtml#_ednref15" style=""><!--[if !supportFootnotes]-->[۱۵]<!--[endif]--></a> ویرایش این مقاله مرهون حسن سلیقه&zwnj;ی دوستان بزرگوار سید یاسر میردامادی، داریوش محمدپور و محمدرضا جلایی&zwnj;پور است. نگارنده از &zwnj;نظرات اصلاحی و تکمیلی این عزیزان نیز بهره&zwnj;مند </p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پاسخ سروش به سخنان زيبا کلام</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2007/07/post_41.shtml" />
   <id>tag:www.malakut.org,2007:/banquet//44.8942</id>
   
   <published>2007-07-12T01:00:00Z</published>
   <updated>2007-08-13T22:15:49Z</updated>
   
   <summary>هر صباحي غمي از دور زمان پيش آيد / گويم اين نيز هم بر سر غم‌هاي دگرباز گويم كه نه، دوران حيات اينهمه نيست / سعدي امروز تحمل كن و فرداي دگر حقيقت اين است كه من هنوز نمي‌دانم نزاع...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="سياست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.malakut.org/banquet/">
      <![CDATA[<p align="justify">هر صباحي غمي از دور زمان پيش آيد / گويم اين نيز هم بر سر غم‌هاي دگر<br />باز گويم كه نه، دوران حيات اينهمه نيست / سعدي امروز تحمل كن و فرداي دگر </p><p align="justify">حقيقت اين است كه من هنوز نمي‌دانم نزاع بر سر چيست. آيا تاكنون روشن نشده است كه <انقلا‌ب فرهنگي> چيزي بود و <ستاد و انقلا‌ب فرهنگي> چيزي ديگر؟ و آيا هنوز معلوم نشده است كه عبدالكريم سروش و حبيبي و باهنر و... در ستاد انقلا‌ب فرهنگي نقش داشته‌اند نه در انقلا‌ب فرهنگي؟ و آيا هنوز جا نيفتاده است كه انقلا‌ب فرهنگي براي بستن دانشگاه‌ها بود و ستاد فرهنگي براي باز كردن آنها، به نحوي پيراسته‌‌تر و اسلا‌مي‌تر؟پس اينكه يك استاد حقوق دانشگاه تهران مي‌گويد <سروش علمدار تعطيل دانشگاه‌ها> بود آيا يك تحريف آشكار تاريخي نيست؟ گيرم كه آن استاد محترم، اين سخن را از سر نقصان اطلا‌ع يا لغزش حافظه گفته باشد، تصحيح اين خطا و تشريح آن حقيقت و اعتراف به آن تحريف مگر عين فضيلت نيست؟ و آيا آنها كه از <نقب زدن به گذشته> سخن مي‌گويند غرضشان اين است كه اين عَلَم را بر دوش من بگذارند و من دم نزنم؟</p>]]>
      <![CDATA[<p align="justify"><br /><u>قصه پاكسازي‌ها </u></p><p align="justify">اينجا هم عنكبوتانه تاري تنيده‌‌اند تا مگس اوهام را به دام افكنند. اگر از من باور نمي‌كنيد، از آقاي صادق زيباكلا‌م بشنويد: <اينجا من براي ثبت در تاريخ بايد بگويم كه شوراي انقلا‌ب به هيچ‌وجه دستورالعملي نداده بود كه استادان را اخراج كنيد. حتي ستاد انقلا‌ب فرهنگي هم چنين دستوري نداده بود. اين به دست خود مسوولا‌ن دانشگاه‌ها و دانشكده‌ها بود كه چه جوري ببرند و بدوزند....> </p><p align="justify">(مصاحبه صادق زيباكلا‌م با لوح. شماره پنج، سال 1378.)بلي صددرصد همين طور است. ستاد انقلا‌ب فرهنگي نه كميته‌اي براي پاكسازي داشت نه آيين‌نامه‌اي براي آن نوشته بود و نه دستورالعملي در اين خصوص به دانشگاه‌‌ها داده بود (كه هرگز زير فرمان آن نبودند، بلكه از دستگاه اجرايي يعني وزارت آموزش عالي فرمان مي‌بردند.) حالا‌ چه شده است كه همه اين پاكسازي‌ها را به حساب ستاد انقلا‌ب فرهنگي مي‌نويسند و ستاد انقلا‌ب فرهنگي را مساوي با عبدالكريم سروش مي‌گيرند و وظيفه‌اش را هم مساوي با پاكسازي، علتش را بايد يا در ناداني نورسيدگان ديد يا در ناپارسايي سياسي‌كاران. يا در همه اينها.با اينهمه فقط نيمي از سخن آقاي زيباكلا‌م، براي ثبت تاريخ درست است. حقيقت اين است كه به تصريح آقاي محمد ملكي رئيس اسبق دانشگاه تهران، <شوراي انقلا‌ب به دانشگاه بخشنامه كرد استاداني كه در مقام‌هاي كليدي حكومت شاه بوده‌اند حق تدريس در دانشگاه ندارند. ليستي تهيه كرديم و حدود 100 اسم به دفتر نخست‌وزير فرستاديم، كساني كه اگر هم مي‌آمدند دانشجويان قبولشان نمي‌كردند و تشنج درست مي‌‌شد.( >مجله لوح، شماره هفتم، 1378)آنها كه دنبال سررشته پاكسازي و عاملا‌نش مي‌گردند به اين تصريحات توجه كنند و ببينند دست چه كساني به پاكسازي‌ها آلوده است و جست‌وجو كنند كه آن 100 نفر چه كساني بوده‌اند: دكتر نصر؟ دكتر زرين‌كوب؟ زرياب‌خويي؟ مهدي محقق؟ دكتر كاتوزيان...؟نيز آن دانشجويان عزيز و معصومي كه مي‌خواهند نقبي به گذشته بزنند و منكرانه مي‌پرسند شما كجا بوديد <در آن روزها كه بسياري از آنان كه فهميدن گناهشان بود و مبارزه كردن منفعت‌شان، از دانشگاه بيرون رانده شدند...> دوباره نظر كنند و به تاريخ گذر كنند كه آيا اصلا‌ً صورت‌مساله را درست مطرح كرده‌اند و تناسب ميان مسوول و سوال را به‌حق رعايت نموده‌اند؟ آيا همه اخراجي‌ها گناهشان فهميدن بود؟ و آيا همه را ستاد انقلا‌ب بيرون كرد؟تصريح و تصديق آن دو تن (كه بعداً حرف‌هايشان را قدري عوض كردند)، شايد خرده‌گيران منصف را خرسند كند كه ماجرا نه چنان است كه مي‌انديشند.پاكسازي‌ها نه با دانشگاهيان شروع شد و نه در دانشگاه‌ها با ستاد انقلا‌ب فرهنگي آغاز گرديد و نه به دست آن ادامه يافت. اساساً يكي از اولين حوادثي كه از فرداي پيروزي انقلا‌ب رخ داد، داستان پاكسازي‌ها بود كه تا جايي كه به خاطر دارم اكثريت گروه‌هاي سياسي موافق آن بودند و در اين ميان تنها نخست‌وزير دولت موقت بود كه اينجا و آنجا به اين پاكسازي‌ها اعتراض نمود و در حد بضاعت خود نيز توانست از كثرت اين پاكسازي‌ها بكاهد كه البته در اين راه هم از روحانيت و هم از گروه‌هاي مخالف كه خود بعدا مشغول پاكسازي شدند ناسزا شنيد و به سازشكاري متهم شد اما در مورد اخراج دانشگاهيان اگر شوراي انقلا‌ب از رئيس دانشگاه تهران مشاركت در پاكسازي و اخراج اساتيد را خواستار شد و او هم گردن نهاد، چنين تقاضايي را حتي تلويحاً از ستاد انقلا‌ب فرهنگي نكرد و در نامه امام‌خميني به ستاد هم انعكاسي نيافت. از همه اينها شگفت‌تر سخنان اقاي نجفي وزير اسبق آموزش عالي است كه در <حقايقي درباره انقلا‌ب فرهنگي> مي‌نويسد <پاكسازي استادان... براساس آيين‌نامه مصوب ستاد انقلا‌ب فرهنگي و توسط هيات‌هايي بود كه زيرنظر آن ستاد صورت مي‌گرفت...> اين حقاً از غرائب مطالب است و نمي‌دانم آقاي نجفي چه حجتي بر آن دارند. به‌صراحت مي‌گويم ستاد انقلا‌ب فرهنگي نه هياتي براي اين كار داشت نه آيين‌نامه‌اي. نه به او گزارشي مي‌دادند و نه از او كسب تكليفي مي‌كردند. كميته‌هاي پاكسازي مطلقا مستقل بودند. اعضايشان را نه ما نصب كرده‌ايم و نه مي‌شناختيم. بلي كساني بودند كه مي‌خواستند پاي آقاي املشي را به اين كار بكشند اما وي تن زد و هيچ عضو ديگر ستاد هم رسماً در اين امر وارد نشد. خود آقاي ملكي تا امروز بدون ندامت به اخراج صد استاد اعتراف كرده است. بقيه را هم از آن قياس بگيريد. </p><p align="justify">بلي من با آقاي نجفي هم‌آوازم كه كثيري از <اخراجي>‌ها چه قبل از تشكيل ستاد و چه پس از آن به واقع اخراج نشدند بلكه <خارج> شدند يعني خود به خود فهميدند كه جايي در دانشگاه پس از انقلا‌ب ندارند و راهي خارج يا ساكن خانه شدند. </p><p align="justify">حالا‌ ببينيد كسي كه خود به اخراج 100 استاد تن داده و دم نزده و اينك هم نادم نيست، تندخويانه و بازجوصفتانه ايستاده و بر سر ديگري فرياد مي‌كشد كه <به اشتباه خود اعتراف كن، قصور خود را بپذير، بگو كه مجرمي. توبه كن و پوزش بخواه. حالا‌ چون خودت مغضوب دستگاه هستي بلكه با تو شفقت كنيم و سخت نگيريم و....> انصاف بدهيد آيا اين ادب و گفتمان حقيقت‌جويي است يا گفتمان بازجويي؟ اصل اتهام را به جاي اصل برائت نشاندن و جرم خود را به دوش ديگران نهادن و مصرانه از او اعتراف و پوزش خواستن و از محكوم كردن وي لذت بردن و كيف كردن، از چه روحيه‌اي و پيشينه‌اي ناشي مي‌شود و از چه خصلت‌ها و صفت‌هايي حكايت مي‌كند؟ هر چه هست نه شقفت در آن است نه جوانمردي. نه سلا‌مت، نه استقامت، نه ادب صداقت نه طلب حقيقت. </p><p align="justify"><br />اي دريده پوستين يوسفان/گرگ برخيزي ازين خواب گران </p><p align="justify">كمتر از اين نيست تعبير ناپسند آقاي محمدعلي نجفي كه مرا در مقام دفاع به <شريك جرم> تراشيدن و تقصير بر ديگري نهادن متهم كرده‌اند. كدام جرم دوست عزيز و كدام مشاركت؟ چرا آدرس غلط مي‌دهيد؟ </p><p align="justify">اينش سزا نبود دل حق گذار من/ كز غمگسار خود سخن ناسزا شنيد </p><p align="justify">گويي همه حق دفاع از خود دارند الا‌ خلوت‌گزيده‌اي كه از قضا به آفت شهرت مبتلا‌ست و آماج پيكان‌هاي ابتلا‌ست. به جاي آنكه گريبان كساني را بگيرند كه <هولوكاستي> فرهنگي جعل كرده‌اند و حالا‌ به دنبال تراشيدن <هيتلري> براي آنند، خود در اين افسانه‌تراشي شركت مي‌ورزيد و بر آتش اين تزوير نفاطي و نفاخي مي‌كنيد؟ </p><p align="justify"><br />ناراست و نازيبا </p><p align="justify">من هيچگاه ابتدئاً با كسي عتاب عنيفي نكرده‌ام و كلا‌م درشتي نگفته‌ام بل همواره با شكران شكري و گاه با ترشان ترشي مي‌كنم و وقتي از دست بدخويي خرمني حنظل مي‌خورم او را به جرعه‌اي سركه ميهمان مي‌كنم. (فان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به.) نزديك‌بينان، اندك سركه ترش را مي‌بينند اما انبوه حنظل تلخ را نمي‌بينند و زبان به انتقاد مي‌گشايند. </p><p align="justify"><br />في‌المثل نويسنده تازه به دوران رسيده‌اي كه سخنان كهنه بسيار مي‌گويد و عمري است كه با هگل پا به گل مانده است و تنها هنرش سرقت علمي از اين و آن است، كتابي نمي‌نويسد كه در پيش‌گفتار يا پانويس آن، با چاقوي زبانش عقده‌اي نگشايد يا با كژدم قلمش زهري نريزد. اكنون سال‌هاست كه چنين زهرفروشي مي‌كند و من خاموشي و خطاپوشي مي‌كنم و در سايه عافين و كاظمين مي‌نشينم. اما روزي كه ديگ غيرت بجوشد و جامه صبر بدرد و خامه تأديب نامه آن ناشسته روي ناسزاگوي را سياه كند، <بانگ و فرياد برآيد كه مسلماني نيست.> </p><p align="justify"><br />از قضا همين ناسزاگوي نخوت‌فروش در زمره كساني است كه به دروغ روشنفكري ديني را به <تصفيه استادان> متهم مي‌كنند و از اين طريق عناد و كينه ستبر خود را با روشنفكري ديني و خادمانش تسكين مي‌بخشند. آيا ناقدان نيكخواه را هنوز عزم نهي از منكر نيست؟ خود دهان آنان را نمي‌دوزند آنگاه با تلخي بر من مي‌شورند كه چرا با اينان ترشرويي مي‌كني؟ </p><p align="justify"><br />باري! چنان كه كانت گفت دروغ از جنس خشونت بل بدترين نوع خشونت است و همين است آنكه مرا بي‌تاب مي‌دارد.من هوشمندي آقاي زيباكلا‌م را تحسين مي‌كنم (گرچه هوشمندي چنداني نمي‌خواهد.) ايشان به خوبي دريافته است كه امروز چيزي بي‌صاحب‌تر از ستاد انقلا‌ب فرهنگي در اين مملكت يافت نمي‌شود. نه اصلش برجاست نه بانيانش بدان اعتنايي دارند نه اعضايش. همه آن را ترك گفته‌اند بل به آن پشت كرده‌اند. چون مسجد متروكه‌اي كه نه امامي دارد نه مأمومي. و حالا‌ ايشان هوس كرده‌اند كه پيش‌نماز اين مسجد مخروبه متروكه شوند. و لذا در مقام پيشنمازي خطبه‌هايي <موج‌ساز> مي‌خوانند كه نه راست است و نه زيبا11( .)من البته حاضرم تمام ملك و سرقفلي اين مسجد را به ايشان واگذار كنم. دريغا كه تاريخ اجازه نمي‌دهد.) يكجا مي‌گويند <امام به 4 نفر حكم دادند: سروش، شمس، رباني و جلا‌ل فارسي> كه البته ناراست است. پس دكتر حبيبي و باهنر و شريعتمداري در ستاد چه مي‌كردند و حكم از كه گرفتند؟ و چه مصلحتي در كار است ايشان كه خود را از <بانيان موج‌ساز انقلا‌ب فرهنگي> مي‌دانند، نام آن 3 نفر را به زبان نمي‌آورند؟ جاي ديگر مي‌گويند <سال 60 اگر مي‌گفتيد چيزي به نام جامعه‌شناسي اسلا‌مي وجود ندارد خود دكتر سروش شما را شقه مي‌كرد...> كه هم ناراست و هم نازيباست. نه شقه كردن شيوه من است نه جامعه‌شناسي اسلا‌مي عقيده من. آراي من از همان سال‌هاي 60 در اين زمينه‌ها ثبت شده و موجود است و مطلقا شباهت و قرابتي با خطابه‌هاي اين امام ندارد. محمدتقي مصباح‌يزدي و اصحابش به خاطر همان عقايد، مرا بعدها نفوذي ستاد انقلا‌ب فرهنگي خواندند.از اينها عجيب‌تر اين سخن وي است كه <شمس آل‌احمد پيش‌آهنگ بزرگ انقلا‌ب فرهنگي بود.!!> خدا كند شمس آل‌آحمد اين جمله را نشنود والا‌ در اين سنين كهولت براي سلا‌مت وي زيان فراوان خواهد داشت. جمله اينچنين ادامه مي‌يابد: <مقالا‌ت دكتر سروش و من هم همه در اين راستا بود كه... يك دانشگاه ديگري بايد به وجود آوريم.... </p><p align="justify">فرشتگان خدا شاهدند مقاله كه هيچ، من يك چغاله هم خرج تعطيلي دانشگاه‌ها و طرح جديد آنها نكرده بودم. تعطيلي دانشگاه‌ها برخلا‌ف تخيلا‌ت آقايان نه به علم من بود نه به علمداري و اشراف من، نه به مشاركت من و نه مورد تاييد من. </p><p align="justify">سخنان آقاي زيباكلا‌م رفته‌رفته بالا‌ مي‌گيرد و ايشان خود را بالا‌تر مي‌نشاند: <درست است كه من، سروش، آل‌احمد، شريعتمداري و ديگران در حكومت نبوديم...> پيداست كه اينگونه رديف كردن نامها چه چيزي را القا مي‌كند و خيال خواننده را به كجا مي‌برد. (نقل‌قول‌ها از مجله لوح، شماره پنجم، 1378 و گفت‌وگوي محمود فرجامي با صادق زيباكلا‌م، گويانيوز، 30 دي 1382.) </p><p align="justify">همراه با حافظ، <مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش> و اين عبارات را در مقابل او نهادم. او <كه به تاييد نظر حل معما مي‌كرد> گفت در فارسي جديد به اينها <خالي‌بندي> مي‌گويند و در فارسي كلا‌سيك دروغگويي. ديدم درست مي‌گويد گرچه درشت مي‌گويد. </p><p align="justify">هوشمندي آقاي زيباكلا‌م را ستودم. انصافش هم ستودني است. دست‌كم او مرا نه به بستن دانشگاه‌ها متهم مي‌كند نه به تصفيه استادان. (برخلا‌ف پاره‌اي از غوغاگران يا ناآگاهان.) اين خود يك پيشرفت بزرگ در عرصه تاريخ‌نگاري انقلا‌ب است. همين‌قدر كه تاريخ واژگون نشود و حقيقت بر زبان و قلم آيد، دستاورد گراني است. </p><p align="justify">آنچه مرا مي‌آزارد اين بود كه مي‌ديدم كساني به عمد و غرض مي‌خواهند بناي تاريخ را با جعل و تحريف بالا‌ ببرند و پشت ديوار دروغ پنهان شوند و عقده خود را نسبت به روشنفكري ديني بگشايند تا شهرتي دست و پا كنند يا فرماني را ببرند و پاداشي بگيرند. </p><p align="justify">مي‌ماند چراهاي اخلا‌قي: چرا حكم امام را پذيرفتي؟ در آن دوران سياه پاكسازي‌ها و بي‌عدالتي‌ها كجا بودي و چرا سكوت كردي؟ و امثال آن: </p><p align="justify">من براي اين سوال‌ها پاسخ‌هاي روشني دارم و داشته‌ام و بارها گفته و نوشته‌ام. حقيقت‌طلبان را به كار آمده اما به گوش بازجوصفتان و پرونده‌سازان و افسانه‌تراشان و عقده‌گشايان و ماموران معذور نرفته است. </p><p align="justify">حكم امام را پذيرفتم چون هم خود شايق خدمت بودم هم امام، محبوب‌ترين رهبر مردمي تاريخ ايران بود. او رهبر انقلا‌بي بود كه شعارش آزادي و استقلا‌ل بود و دل جميع مبارزان و آزاديخواهان را ربوده بود. اجابت دعوت و تكليف او كه در آن دوره تجسم و تبلور سال‌ها مبارزه آزاديخواهانه ملت بود يك حسنه پرافتخار بود و من به آن گردن نهادم و به قدر طاقت بشري در تصحيح مسير دانشگاه و تقويت بنيه علمي آن و كاستن از هيجانات و افزودن بر عقلا‌نيت، و پيشگيري از تندروي‌هاي ويرانگر و اجتناب‌ناپذير روزهاي آغازين انقلا‌ب و بازگشايي بل به‌گشايي سريع دانشگاه‌ها و گستردن سفره علم براي جوانان ايران و گوش كردن به آراي دانشگاهيان و مهرورزي با آنان و دعوت امام خميني به <تحبيب استادان> و ملا‌مت شنيدن و صبوري ورزيدن با دانشجويان پرشور و كم‌شكيب و مقاومت در مقابل پاره‌اي از تحكم‌هاي نارواي روحانيان و تن ندادن به اسلا‌مي كردن علوم و دفاع از آزادي‌هاي آكادميك و... بدون چشمداشت يك ريال اجرت كوشيدم و اينك <از بخت شكر دارم و از روزگار هم> كه به چنان خدماتي كامياب شدم.جاي ديگري هم آورده‌ام كه انجام وظيفه كردن در آن روزهاي پرتلا‌طم و بي‌قرار، چون شنا كردن در استخر شيره بود: كند و دشوار و چسبناك و شيرين. و وقتي دانستم كه در به پاشنه ديگر مي‌چرخد، برون آمدم و گرد هيچ منصب و مكسب ديواني ديگر نگشتم و چون از تدريس محروم ماندم به تحقيق، يعني عيش نهاني خويش، دل خوش داشتم و به غوغاي عوام وقعي ننهادم. گرچه آن را هم بر من روا نداشتند و به اصناف جفا آلودند. </p><p align="justify"><br />دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد / ورنه از جانب ما دل نگراني دانست <br />آن شد اكنون كه زغوغاي عوام‌انديشم / محتسب نيز ازين عيش نهاني دانست </p><p align="justify">مي‌رسيم به سوال دوم: دانشجويان معصوم كه نقبي به گذشته من زده‌اند معترضانه گفته‌اند شما را كه معتمد بوديد نگاه داشتند و استاداني را كه <فهميدن، گناهشان> بود تصفيه كردند. كه اين‌طور. اگر سوال اين است بروند و از 11 هزار و 300 نفر استادي كه نگاهشان داشتند همين را بپرسند (در ابتداي انقلا‌ب فرهنگي نزديك 12هزار نفر عضو هيات علمي كل دانشگاه‌هاي ايران بودند كه بنا به آمار وزارت آموزش عالي 700 نفرشان خارج يا اخراج شدند و لذا 11 هزار و 300 نفر ماندند. پاره‌اي از اخراج‌شدگان هم به حكم ديوان عدالت اداري بعدا به كار برگشتند.) لا‌جرم آنها هم معتمد بودند و معتمد بودن هم كه معلوم است گناه كبيره است! لا‌بد مي‌گويند آنها شغل ديواني نداشتند و شما داشتيد، پس معتمد بودن و خادم بودن روي هم جرم‌اند. بروند و گريبان همه ديوانيان را بگيرند.شبيه همين است آن سوال ديگر كه در ايام پاكسازي‌ها و بي‌عدالتي‌ها شما چه مي‌كرديد؟ جواب من اين است كه من همان كارهايي را مي‌كردم كه پيش‌تر آوردم. چرا بايد بيش از آن بكنم؟ بيش از آن كردن فضيلت است اما نكردنش رذيلت نيست. شما خودتان وقتي [كارهاي] خلخالي را ]...[ هجوم انصار به دانشگاه‌ها و كتك زدن اساتيد... در روزنامه‌ها مي‌خوانديد كجا بوديد و چه مي‌كرديد؟ دانشگاهيان چه مي‌كردند؟ مجلسيان چه مي‌كردند؟ روحانيان چه مي‌كردند؟ همه مردم ايران چه مي‌كردند؟ ]...[برويد و براي همه پرونده بسازيد. قصه پاكسازي‌ها كه جسته و گريخته به گوش‌ها مي‌رسيد، به گوش همه دانشگاهيان و مجلسيان و روحانيون و پزشكان و... مي‌رسيد، به گوش وزيران علوم هم مي‌رسيد، به گوش روساي دانشگاه‌ها و روساي دانشكده‌ها هم مي‌رسيد، از قضا اينها زودتر از ما (اعضاي ستاد) مي‌شنيدند و مي‌دانستند. از رئيس دانشكده ادبيات (رضا داوري) بپرسيد كه وقتي زرين‌كوب و زرياب را پاكسازي مي‌كردند چرا خاموش بود؟مي‌گويند از آنان توقعي ندارم ولي از كسي كه دم از پلوراليسم و حقوق بشر مي‌زند توقع داريم. من اين استدلا‌ل را نمي‌فهمم. يك نفر به من حالي كند. يعني آنكه به حقوق بشر معتقد نبوده و نيست، از جانب شما ايمن است. نه ملا‌مت مي‌شنود، نه بي‌حرمتي مي‌بيند نه محاكمه و محكوم مي‌شود، اما واي بر احوال كسي كه دم از حقوق بشر بزند، شما اول كسي خواهيد بود كه پوستش را مي‌دريد و پوستينش را مي‌كنيد.لا‌بد راه چاره اين است كه دست از پلوراليسم و حقوق بشر بكشند و بر طبل بي‌عاري و بي‌خيالي بكوبند و براي پاكسازي‌هاي بعدي با خيال راحت آماده‌تر شوند! و همزبان با سعدي بگويند: </p><p align="justify"><br />پيش ازين من دعوي پرهيزكاري كردمي / باز مي‌گويم كه هر دعوي كه كردم باطل است<br />باش تا ديوانه خوانندم همه فرزانگان  / ترك جان نتوان گرفتن تا تو گويي عاقل است! </p><p align="justify">دست مريزاد كه خوش منطقي تراشيده‌ايد: با دشمنان كرنش و بر دوستان يورش. البته تعجبي ندارد اين امر در اين مملكت و ملت سابقه دارد. توده‌اي‌ها هم يك‌دهم حملا‌تي را كه به مصدق مي‌كردند به شاه و دربارش نمي‌كردند. قائم‌مقام فراهاني روحيه اين قوم را خوب فهميده بود و دلش سخت به درد آمده بود كه مي‌گفت:  </p><p align="justify">عاجز و مسكين هرچه ظالم و بدخواه  / ظالم و بدخواه هرچه عاجر و مسكين  </p><p align="justify">بر پلوراليزم و حقوق بشر ماليات بسته‌اند. به معاويه‌صفتان و يزيدروشان كاري ندارند اما به هزار حيل و دغل، خاطره‌هاي فرسوده را از حافظه‌هاي ترك‌خورده بيرون مي‌كشند و پاره‌پاره بر هم مي‌دوزند تا پيراهن عثماني درست كنند و از محبان علي انتقام بگيرند. اينها همه از بي‌صداقتي و ناپارسايي است. وگرنه آنكه در پي كشف و بيان حقيقت است چه جاي آن دارد كه بگويد از اين توقع داريم و از آن توقع نداريم. پرونده همه را باز كنيد.  اين شيوه كه اينان در حذف اين و آن در پيش گرفته‌اند مگر همان نيست كه ديگران در ابتداي انقلا‌ب براي حذف استادان به كار مي‌گرفتند؟ و هر كس را كه كمترين زاويه‌اي با مسلك مختارشان داشت، مستحق طرد و تقبيح مي‌دانستند پس بر آنان چرا مي‌شورند؟  </p><p align="justify">فلسفي مر ديو را منكر شود  / در همان دم سخره ديوي بود  </p><p align="justify">دريغا كه اپوزيسيون داخل و خارج در يك جا به هم مي‌رسند: در اخلا‌ق افشاگري و انتقام‌گيري و بازجوصفتي و پرونده‌سازي و بهانه‌گيري براي حذف و طرد و تقبيح. </p><p align="justify"><br />چند سال پيش كه به دعوت انجمن قلم فنلا‌ند به هلسينكي رفته بودم، در بدوم ورود دريافتم كه پاره‌اي از ياوه‌گويان با تبليغ باطل خود خاطر دعوت‌كنندگان را چنان مشوش كرده‌اند كه از پذيرفتن من ابا دارند. خوشبختانه وزارت خارجه فنلا‌ند قصه را به فراست دريافت و آن بي‌حرمتي را جبران كرد. از فنلا‌ند كه باز آمدم قطعه‌اي سرگشاده خطاب به آن هموطنانم نوشتم و گفتم شما كه هنوز كيسه‌اي ندوخته و قدرتي نيندوخته چنين شاخ مي‌زنيد، اگر شاخ برآوريد چه گستاخ مي‌زنيد؟ حالا‌ حكايت داخلي‌هاست. نمي‌دانم از اين همه هياهو چه حاصلي مي‌برند. مطلبي كه به فرض محال و در عالم خيال، اگر اثبات شود هيچ چيز را تغيير نخواهد داد.  بر سبيل جدل آوردم كه <من در دوران سياه پاكسازي)!( همان كارها را مي‌كردم كه پيشتر آوردم چرا بايد بيش از آن بكنم؟> اين حجت اگرچه تمام است اما مي‌خواهم تمامترش كنم و بيفزايم كه نه چنين بود. گرچه پاكسازي‌ها عزلا‌ و نصبا و قانونا به ما ربطي نداشت، من غايب جهد خود را براي دستگيري از افتادگان مي‌كردم. يك قلم بگويم كه از استاد انقلا‌ب فرهنگي خواستند كه همه دانشجويان توده‌اي، از مبتدي تا منتهي را از دانشگاه اخراج كند. احتجاج ما سود نداشت. ما كه مصلحت را در اين امر نمي‌دانستيم پناه به آقاي خامنه‌اي و سپس آقاي هاشمي برديم. و آقاي هاشمي بود كه توانست راي را برگرداند و به توده‌اي‌ها اجازه دهد تا تحصيلشان را به پايان ببرند. در اين باب بيش از اين نمي‌گويم چون اصل شبهه را روا نمي‌دانم. آنكه براي توده‌اي‌ها چنين مي‌كند با غيرتوده‌اي‌ها چه خواهد كرد؟ به هر حال شايد همين ايستادگي در برابر حكم اخراج توده‌اي‌‌ها بود كه باعث شد روند اخراج‌ها، اگر هم صورت گرفت كه صورت گرفت از مسيري خارج از ستاد انقلا‌ب فرهنگي انجام پذيرد.  </p><p align="justify">اي كريمي كه از خزانه غيب  / گبر و ترسا وظيفه خود داري!!!<br />دوستان را كجا كني محروم  / تو كه با دشمن اين نظر داري!!! </p><p align="justify">گمان كه هيچ، من يقين دارم كه در آن دوران پرآشوب و بي‌قانون، تندروي‌ها و بي‌رسمي‌ها و بي‌رحمي‌ها فراوان رخ داده است. و آن را انكار نمي‌كنم و نيز خود را در همه شوون جايز‌الخطا و پرلغزش مي‌دانم. اما نوشتن همه گناه‌ها در كارنامه يك خادم غيرمسوول را نشاني از بي‌صداقتي و خصومت شخصي و نيز گواهي بر توطئه‌اي پست و حقير مي‌دانم كه همه را رها كنند و بر يك <عنصر نامطلوب> حمله آورند.  حالا‌ كه كاروان سخن به منزل واپسين نزديك مي‌شود، مي‌خواهم آموزگارانه شأني تعليمي به اين مقوله بدهم گرچه در اين جنجال‌ها رويكرد مورخانه و حقيقت‌جويانه و منصفانه و همه‌جانبه نمي‌بينم. لكن فارغ از نزاع و دفاع (كه حق هر متهمي است) به طرح نكته فاخري مي‌پردازم:  و آن طرح صحيح صورت مساله است. بازخواني انتقادي انقلا‌ب اسلا‌مي كه در آستانه 30 ‌سالگي است، اكسيژني واجب براي حيات آينده ايران است. اما آن را طبيبانه و حبيبانه بايد به كار گرفت نه خصمانه. بدون شك گشودن همه‌جانبه پرونده حوادث اين انقلا‌ب چون جنگ، انقلا‌ب فرهنگي، كنار رفتن آيت‌ا... منتظري، سركوبي مجاهدين خلق، عزل بني‌صدر... تاريخ اين ملت روي روشني نخواهد ديد. محكوم كردن حقوقي و اخلا‌قي افراد بايد آخرين كاري باشد كه در اين حيطه صورت مي‌پذيرد. شيپور را از سرگشاده نبايد زد. به دنبال تشفي خاطر و فرونشاندن عقده نبايد بود. ارزش‌هاي امروز را به دل ديروز بردن، و از ديروزيان انتظار نگاه امروزينه داشتن محض بي‌روشي و بدداوري است. بدين منظور اولا‌ حوادث جمعي را بايد به نحو جمعي بررسي كرد، گويي كه فاعلي نداشته است و خود مي‌جوشيده و مي‌روييده است (نگاه سيستمي و فرايندي.)ثانيا افراد مختار را بايد به تناسب داده‌هايي كه در اختيار داشته‌اند مورد مدح و ذم قرار داد.  ثالثا ترك حسنه را نبايد عين سيئه دانست. هركس هر كاري كه مي‌كند در همان حال كار بهتري هم براي او متصور است. اما بدين بهانه نمي‌توان همه آدميان را مقصر و ناپارسا دانست (اين مي‌تواند موضوع اقتراحي براي روزنامه باشد.)رابعا كارنامه درازآهنگ آدميان را در مقام داوري بايد پيش چشم داشت. نبايد براي تقبيح آدميان بهانه گرفت. به عكس، اصل ارفاق و شفقت را بايد مقدم داشت. خصوصا در باب كساني كه به گواهي تجربه دامن پندار و كردارشان را به طمع مكسب و منصبي يا به غرض جاه و مالي نيالوده‌اند.  خامسا با ديگران چنان مهربان بايد بود كه با خويشتن. علي(ع) فرمود: اجعل نفسك ميزانا بينك و بين‌الناس: به همان ترازو كه براي خود مي‌كشي براي ديگران هم بكش. سعدي هم با قتفاي علي(ع) گفت:  </p><p align="justify"><br />من شنيدم ز پير دانشمند /تو هم از من بياد دار اين پند<br />آنچه بر نفس خويش نپسندي / نيز بر نفس ديگري مپسند  </p><p align="justify"><br />رحم‌الله امرءً سمع حكما فوعي و دعي الي رشاد فهدي و اخذ بحجزه هادٍٍ فنجي و السلا‌م علي من اتبع الهدي</p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ماهيت دولت مدرن</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2007/05/post_40.shtml" />
   <id>tag:www.malakut.org,2007:/banquet//44.8941</id>
   
   <published>2007-05-14T21:54:22Z</published>
   <updated>2007-08-13T22:15:49Z</updated>
   
   <summary>متن سخنرانی سعيد حجاريان در همايش «دولت مدرن» كه از سوي انجمن علمي علوم سياسي دانشگاه تهران برگزار مي‌‏شود. به نقل از ايلنا.خانم‌‏ها و آقايان! دانشجويان و استادان گرامي !سلام عليكم؛بسي خوشحالم و خرسند كه مي‌‏توانم در جمع شما حضور...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="سياست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.malakut.org/banquet/">
      <![CDATA[<p align="justify">متن سخنرانی سعيد حجاريان در همايش «دولت مدرن» كه از سوي انجمن علمي علوم سياسي دانشگاه تهران برگزار مي‌‏شود. به نقل از <a href="http://ilna.ir/shownews.asp?code=419288&code1=0" target="_blank">ايلنا</a>.<br /></p><hr /><p align="justify"><br />خانم‌‏ها و آقايان! <br />دانشجويان و استادان گرامي !<br />سلام عليكم؛<br /><img hspace="10" src="/banquet/archives/upload/2007/05/hajjarian.jpg" align="right" vspace="10" border="0" />بسي خوشحالم و خرسند كه مي‌‏توانم در جمع شما حضور داشته باشم. البته دوستان همايش به من خيلي دير خبر برگزاري آن را دادند و فرصت هم اندك بود و متاسفانه به همين دليل نتوانستم با فراغ بال و فرصت كافي بنشينم و برايتان نكته‌‏هاي بديع درباره دولت مدرن فراهم آورم يا مقاله بنويسم در قد و قامت يك مقاله علمي. آنچه عرضه مي‌گردد حاصل تاملاتي است بدون ارجاع به منابع و در حد بضاعت و توان جسمي‌ام و نكاتي است كه ارتجالاً به ذهن و ضميرم رسيد اندر باب دولت، دولت مدرن و شرايط ايجاد آن. فصلي خواهم گفت درباره لغت دولت و سپس به شرايط پيدايش آن خواهم پرداخت. در انتها هم احتجاجي خواهم داشت با دوستاني كه سراب توسعه سوداي دموكراسي از سرشان انداخته است.<br /></p><p />]]>
      <![CDATA[<p align="justify"><font color="#0000ff">بحثي در لغت و گشتي در ادبيات </font><br />پيش از ورود در بحث از شرايط دولت مدرن، به نظر مي‌‏رسد بايد نگاهي لغت‌‏شناسانه هم به دولت مدرن داشته باشيم. اولاً به لحاظ. امروز در دنيا از دولت دو معنا مراد مي‌‏شود: <br />ماركسيست‌‏ها بيشتر STATE را به معناي كلّ يك رژيم به كار مي‌‏برند. مثلاً ماركسيست‌‏هاي ساختارگرايي مثل پولانزاس يا آلتوسر. آنها هر نوع ESTABLISHMENT را دولت مي‌‏خوانند، حتي جامعه مدني را ذيل دولت مي‌‏دانند. برخي‌‏شان پيشتر رفته و حتي نهادهاي مذهبي و رسانه‌‏ها و خانواده را هم جزو دولت مي‌‏دانند؛ چون از ديد آنها همه اينها در بازتوليد دولت نقش دارند. <br />از سوي ديگر در اردوگاه ليبراليسم هم بيشتر STATE را در معناي حكومت (GOVERNMENT ) به كار مي‌‏برند. يا در معناي معناي شاخه اجرايي آن. هر دولتي يك بخش تنفيذي دارد. مثلاً كابينه. يا قوه مجريه به علاوه قوه قهريه. هماني كه در اخبار راديو و تلوزيون مي‌‏گويند قواي لشكري و كشوري. اين دو را با هم مي‌‏گوييم شاخه تنفيذيه در مقابل مقننه و قضاييه. در آمريكا كه اصلاً نخستين معنايي كه از STATE به ذهن متبادر مي‌‏شود، ايالت است. <br />اما براي ما دولت چه معنايي داشته؟ لغت دولت در ايران به معناي STATE به كار نمي‌‏رفته است. نه به معناي خود STATE به كار مي‌‏رفته و نه حتي به معناي شاخه اجرايي يا حكومت و قوه تنفيذيه. دولت معناي مكنت و ثروت داشته است. مثلاً وقتي حافظ مي‌‏گويد: <br />دولت آن است كه بي‌‏خون دل آيد به كنار<br />ور نه با سعي و عمل باغ جنان اين همه نيست<br />يا<br />ماه اگر بي‌‏تو برآيد به دو نيمش بزنند<br />دولت احمدي و معجزه سلطاني<br />در بيت اخيرالذكر هم نه واژه دولت كه واژه سلطان معناي حاكم و حاكميت دارد. حاكم نه به معناي حاكم شرع، بلكه به همان معنايي كه مثلاً در احكام‌‏السلطانيه ماوردي به كار رفته است. حاكميت و سلطنت هم به معناي حكميت يا فصل خصومت نيست. حاكميت اساساً خودش مصدر جعلي است. <br />در واقع از زمان اندكي پيش از مشروطه بود كه دولت به معناي جديد در ايران باب شد. البته وظيفه مورخان است تا كشف كنند كه نخستين بار دولت از كي معناي جديدي در ايران پيدا كرد. شايد عين‌‏الدوله و معيرالدوله نخستين القابي باشند كه در آنها دولت معناي جديد را دارد. در اين القاب دوله ديگر به معناي مكنت و ثروت نيست. بلكه به معناي مُلكَت است.<br />دولت مدرن و شرايط آن </p><p align="justify">پيش از شروع هر بحثي اول بايد ببينيم طبيعت ( NATURE ) دولت مدرن چيست؟ البته من ذات‌‏گرا نيستم. اما به هر حال عقل عرفي و نگاه پديدارشناسانه مي‌‏گويد كه دولت مدرن و پيشامدرن تفاوت‌‏هايي با يكديگر دارند. در لغت مناقشه‌‏اي نيست. مي‌‏توانيم به جاي ذات بگوييم: ماهيت، چيستي، طبيعت، طبع و ... . براي روشن كردن طبيعت دولت مدرن مي‌‏توان از شرايط دولت مدرن سخن گفت. اين شرايط برخي شرط لازم هستند و برخي شرط كافي. اگر شرايط دولت مدرن را شناختيم مي‌‏توانيم بفهميم كه در اثر گرد هم آمدن چه اجزايي دولت مدرن تشكيل مي‌شود. شرايط لازم دولت مدرن در دولت‌‏هاي پيشامدرن هم وجود دارد. اما شرايط كافي است كه فصل دولت مدرن و پيشامدرن است. <br /><br /><font color="#0000ff">شروط لازم دولت مدرن: </font><br />1- دولت و انطباق قلمرو با مرز <br />نخستين شرط دولت قوه نفاذ است. هماني كه انگليسي‌‏ها به آن مي‌‏گويند: PENETRATION . قوه نفاذ اعم از قوه مجريه است. بهترين برابر براي آن قلمرو است. قلمرو واژه‌‏اي است مركب، تشكيل‌‏شده از دو جزء: قلم و رو. قلم كه نماد فرمان است و رو هم از مصدر رفتن نماد حوزه نفوذ. جايي كه قلم سلطان را تا آنجا مي‌‏خوانند و محترم مي‌‏دارند. شايد PEN در PENETRATION به همان معناي قلم در قلمرو باشد. قلمرو دولت را بايد دقيقاً شناخت. مثلاً ممكن است قلمرو شاه تا دروازه باب همايون بيشتر نباشد. اما ايران كجا و باب همايون كجا؟ در واقع شرط اول دولت اين است كه قلمرو دولت و مرزهاي سرزميني‌‏اش با هم منطبق باشند. <br />احتمالاً فيلم آخرين امپراطور «برتولوچي» را ديده‌‏ايد. «پويي» آخرين امپراطور است. چين هم كشور بزرگي است. از يك طرف «منچوري» را دارد و از طرف ديگر «تبت» و «كاشمر» را دارد. اما قلمرو «پويي»، آخرين امپراطور فقط شهر ممنوعه است. بقيه كشور در دست قواي خارجي است. <br />در واقع شرط اول دولت اشاره دارد به اينكه در كشور ملوك‌‏الطوايف نباشد. مثلاً دربار شاهان خودمان را نگاه كنيد. عموماً قلمرو آنها منطبق با مرزهايشان نبوده است. <br />از طرف ديگر شما ممكن است بگوييد در دولت - شهرها هم وضع همين‌‏گونه بوده است. مثلاً در يونان باستان. ايتالياي قرن شانزده. ايتاليا در زمان ماكياولي، يا دوك‌نشين‌هاي اروپاي مركزي. اما بايد از يك مغالطه و اشتباه پرهيز كرد. مرزهاي دولت - شهر همان شهر و اطرافش است اما وقتي از قلمرو دولت- كشور سخن مي‌‏گوييم، از يكسو كشوري داريم با مرزهايي بين‌‏المللي و از سوي ديگر دولتي هست كه قلمرواش ممكن است بر اين مرزها منطبق باشد يا نباشد. <br />ايران بعد از مشروطه يكي از مواردي است كه مرز و قلمرو با هم منطبق نيستند.خزعل در خوزستان و شوكت‌‏الملك در بيرجند يا شيخ عبدالحسين لاري در صفحات لار. هركدام براي خود قلمرو داشته‌‏اند. اما اينها دولت نبودند، ملوك‌‏الطوايف بودند. معناي نفاذ اين نيست. به همين معنا نمي‌‏شود گفت در ايران بعد از مشروطه دولت كاملاً مدرن داشته‌‏ايم. <br />2- نوع نفوذ دولت در قلمرو <br />شرط دوم نوع نفاذ دولت است. كيفيت و چگونگي نفاذ هم مهم است. نفاذ يعني چه؟ نفاذ يعني توان سركوب عريان. مثلاً توان سركوبي كه قوه قهريه دارد. اما دولت ابعاد مختلف هم دارد. براي تمشيت همه امور نمي‌‏توان صرفاً بر قوه قهريه تكيه كرد. مهم است كه آيا دولت قدرت تطميع هم دارد يا نه؟ قدرت جلب قلوب را هم دارد؟ به مردم خدمتي مي‌كند يا نه؟ آيا دولت ايدئولوژي دارد تا بتواند نزد مردم براي خودش ايجاد مشروعيت كند؟ مگر چنگيز قلمرو نداشت؟ و مگر در اين قلمرو نفوذ و قدرت سركوب عريان نداشت؟ چرا كسي حمله چنگيز را تشكيل دولت در ايران نمي‌‏داند؟ در حالي كه پيش از او تركان هم به ايران حمله كردند و دولت‌‏هاي سه گانه غزنوي، سلجوقي و خوارزمشاهي را تشكيل دادند. <br />دولت مي‌‏تواند به سرنيزه تكيه كند اما نمي‌تواند بر سرنيزه بنشيند. حتماً يك عصاي ايدئولوژيك هم نياز دارد. كار دولت به يك معنا افسانه‌‏سازي است. دولت بايد بتواند افسانه خودش را بسازد و به مردم بقبولاند. دولت بايد بتواند افسانه‌‏اي را كه مي‌‏سازد به طرق مختلف در سرتاسر قلمرواش ترويج كند. <br />3- دولت و ايجاد رفاه <br />دولت بايد بتواند از هرم «آبراهام مازلو» كم كم بالا برود. يعني درمرتبه نخست، امنيت و ايمني ايجاد كند. شرط لاينفك هر دولتي ايجاد امنيت در مقابل دشمنان خارجي بوده است. همچنين دولت بايد بتواند از هرج و مرج داخلي هم جلوگيري كند. در هرم مازلو پس از امنيت، به خوراك و پوشاك مي‌‏رسيم. يعني دولت بايد بتواند ار احتكار و قحطي و مرگ و مير جلوگيري كند. دليل نظارت دقيق دولت‌ها بر واحدهاي مقياس و ميزان و خلوص سكه‌‏هاي ضرب‌‏شده و جلوگيري از ضرب سكه قلب، همين است. دولت بايد بتواند فضا و شرايط مناسب خريد و فروش را ايجاد كند. دولت بايد بتواند سرپناه براي مردم ايجاد كند. اين همان دولت رفاه و چتر تامين اجتماعي است. <br />اگر دولت اين كارها را انجام داد مي‌‏توان گفت خودش را مستقل نگه داشته است. به‌‏خصوص در دنياي رقابتي و عصر جهاني شدن. اگر وظيفه دولت در ايجاد امنيت در زمان جنگ و در مقابل دشمن خارجي است؛ در فضاي رقابتي و عصر جهاني شدن دولت بايد بتواند قابليت و زمينه رقابت در داخل و خارج از كشور را فراهم كند. دولت از يك نگاه، يك سربازخانه بزرگ است و از نگاه ديگر، يك بنگاه بزرگ. البته منظور اين نيست كه بنگاه‌‏داري بكند. بلكه دولت بايد بتواند بنگاه را بچرخاند. <br />خيلي از مردم ايران و جاهاي ديگر دنيا حاضرند دولت فقط همين دو كار را بكند: ايجاد امنيت و ايجاد رفاه. آزادي هم نبود، نبود. ايرادي ندارد. فرار از آزادي اينجا است كه رخ مي‌‏دهد. <br />نگاه كنيد چرا مردم اروپاي شرقي يا روماني حسرت دوران كمونيست‌‏ها را مي‌‏خورند ؟ آنها مي‌‏گويند آن موقع با وجود اينكه حكومت، توتاليتار بود اما حداقل نان ما را مي‌‏دادند. <br />اين سه شرطي كه ذكر كرديم، شروط لازم هر دولتي ازجمله دولت مدرن است. اما اين شروط براي دولت مدرن كافي نيستند. چرا ؟ چون دولت ماقبل مدرن هم مي‌‏تواند سه شرط پيش‌‏گفته را تامين كند. به‌‏خصوص در زمان غيررقابتي بودن و عدم جهاني شدن، دولت‌‏ها خيلي راحت‌‏تر مي‌‏توانستند آن سه شرط را ايجاد كنند. <br /><br /><font color="#0000ff">شرط‌‏هاي كافي دولت مدرن </font><br />1- مشروعيت دولت مدرن <br />نخستين شرط، مشروعيت دولت است و چگونگي كسب اين مشروعيت. يعني هم مهم است كه دولت مدرن مشروع باشد و هم مهم است كه اين مشروعيت چگونه كسب و از چه طريقي بيان شود. دولت‌‏هاي مدرن نمي‌‏توانند منبع مشروعيت را بر منابع سنتي استوار كنند: منابعي مثل: خون، خاك، نسب، نژاد، حق الهي. كاريزما و نظاير اينها.<br />در بخشي از سرود انترناسيونال گفته مي‌‏شود:<br />برما نبخشند فتح و شادي<br />نه بت(در بعضي نسخه‌‏ها:خدا)،<br />نه شه<br />نه قهرمان (در بعضي نسخه‌‏ها: آسمان)<br />با دست خود گيريم آزادي<br />در پيكارهاي بي‌‏امان<br />اين منابع براي مشروعيت‌‏بخشي به دولت مدرن كافي نيستند. در اين شعر، شاه نماد خون بود و بت (حق‌متافيزيكي ) هم نماد حق الهي و قهرمان هم همان كاريزما است. <br />البته كمونيست‌‏ها كه اصلاً اعتقاد داشتند انقلاب، منبع مشروعيت‌‏بخشي است. آنها دنبال دموكراسي نبودند و دغدغه‌‏اش را هم نظراً و عملاً نداشتند.<br />امروزه برخلاف ساليان پيش رواج انديشه قراردادگرايي از يكسو و گسترش امواج‌‏گونه‌‏گون دموكراسي از سوي ديگر باعث شده است كه حق حاكميت ملت‌‏ها به رسميت شناخته شود و البته حق حاكميتي كه برمبنايي دموكراتيك به منصه ظهور رسيده باشد. <br />اينكه حق حاكميت ملت‌‏ها به رسميت شناخته شده است و دموكراسي به عنوان يگانه راه اثبات اين حق حاكميت است، مانع نشده است از اينكه در جاي جاي دنيا دولت‌‏ها با شيوه‌‏هاي ديگر روي كار بيايند. در قرن بيستم يكي از رايج‌‏ترين طرق غيردموكراتيك براي به دست گرفتن قدرت، كودتا بوده است. اما جالب اينجا است كه اين دولت‌‏هاي حاصل از كودتا هم هرچند مشروعيت ندارند اما به دنبال مشروعيت‌‏يابي هستند. نمونه‌‏ها فراوان است: في‌‏المثل ناصر در مصر با كودتا بر سركار آمد، اما سعي كرد به طرق مختلف براي دولتش مشروعيت‌‏سازي كند. جنگ با اسرائيل، ايجاد احزاب ناصريست، پشتيباني از ايدئولوژي وحدت امت عربي، راه‌‏اندازي راديو صوت‌‏العرب از جمله اين اقدامات بودند. <br />يا ژنرال پارك در كره جنوبي، راهي كه ژنرال پارك براي مشروعيت‌‏دهي به دولتش برگزيد، افزايش رفاه عمومي از طريق بالا بردن درآمد سرانه بود. براي اين منظور هم استراتژي‌‏هاي توسعه صادرات را در پيش گرفت. <br />اما آيا ناصر يا ژنرال پارك نمي‌‏توانستند از مجراي صندوق راي، به قدرت، دولت و مشروعيت برسند؟ پاسخ بستگي دارد به اينكه آنها كي حاضر مي‌‏شدند تن به آزمون دموكراسي بدهند. مسلماً نه ناصر و نه ژنرال پارك پيش از كودتا وجهه‌‏اي نداشتند كه به تبع آن براي خود رايي جمع كنند و اعتباري بيافرينند. اما يقين بدانيد اگر پس از اقدامات مشروعيت‌‏سازانه‌‏شان راه صندوق را در پيش مي‌‏گرفتند از صندوق‌‏هاي راي سرفراز بيرون مي‌‏آمدند و البته با آراي بالا. امام خميني در كشور خودمان هم اين‌‏گونه بود. كسي به امام براي رهبري انقلاب رايي نداده بود. اساساً براي گزينش رهبر انقلاب انتخابات انجام نمي‌‏شود اما مسلماً اگر بر فرض مثال يك ماه پس از 22 بهمن 57 انتخابات برگزار مي‌‏شد، براي مقام رهبري، مرحوم امام با راي بالا انتخابات مي‌‏شد. البته نبايد اشتباه برداشت شود كه دموكراسي موضوعيت ندارد بلكه طريقيت دارد، بلكه غرض اين است كه نشان دهيم مساله دولت مدرن و شرط دولت مدرن، مشروعيت است. امروزه مشروعيت عموماً با دموكراسي ابراز مي‌‏شود اما استثناها را نبايد كنار گذاشت.<br />البته جا دارد دوستان نمونه‌‏هايي نظير قذافي را هم هميشه پيش چشم داشته باشند. <br /><br /><font color="#0000ff">2-خاستگاه دولت مدرن<br /></font>موضوع ديگر خاستگاه دولت مدرن است. دولت مدرن از كجا مي‌‏آيد؟ يا به بيان ديگر دولت خاستگاه دولت مدرن از كجا بايد باشد تا بتوان آن را دولت مدرن ناميد؟ <br />براي دولت مدرن معمولاً سه خاستگاه را ذكر مي‌‏كنند: <br />هگلي‌‏ها اعتقاد دارند روح مطلق در سير و سلوك خود از سه مرحله عبور مي‌‏كند: خانواده، جامعه مدني و دولت. اين سه مرحله تقدم و تاخر رتبي بر يكديگر دارند. نتيجه‌‏اي كه از اين نگرش حاصل آن اين است كه خانواده، شهروند مدني مي‌‏پروراند، شهروند مدني جامعه مدني را مي‌‏سازد و دولت غايت قصوي يك جامعه است. تا جامعه مدني نباشد دولت مدرن هم شكل نمي‌‏گيرد. جامعه مدني هم به نوبه خود مبتني است بر شهروندان آزاد كه در دل خانواده‌‏ها شكل گرفته‌‏اند. <br />لابد همه شما اصطلاح NATION-STATE را شنيده‌‏ايد. در اين اصطلاح و در تقدمي كه واژه NATION <br />بر واژه STATE دارد مي‌‏توان رگه‌اي از همين انديشه هگلي را ديد. يعني NATION تقدم دارد بر دولت. اين NATION ، همان خانواده و جامعه مدني است كه مجموعاً ملت را مي‌‏سازد. <br />از اين نگرش مي‌‏توان گريزي زد به تاريخ ايران. دولت مدرن در ايران كي شكل گرفت؟ نظرها متفاوت است اما از همين نگرش مي‌‏توان استفاده كرد و به نقد نظراتي پرداخت كه قائلند به اينكه دولت صفوي ايجاد كننده دولت مدرن در ايران بوده است. اگرچه دولت صفوي بسياري از شروط لازم دولت را داشت، يعني هم نفوذ داشت و هم قلمرو، هم رفاه نسبي در سرزمين ايجاد كرد و هم پشتگرم بود به ايدئولوژي و ملغمه‌‏اي از تشيع و تصوف؛ اما نيك مي‌‏دانيم كه اين دولت هم همچون اسلاف خود با چيرگي قبيله‌‏اي به قدرت رسيد. دولت صفوي از دل جامعه مدني بيرون نيامده بود. دولت صفوي را ملتي واحد بر سر كار نياوردند، بلكه اتحادي از قبايل بودند كه توانستند قدرت خودشان را بر هرج و مرج پيش از خود چيرگي دهند. <br />خاستگاه ديگري كه براي دولت مدرن مي‌‏توان ذكر كرد، استعمار است. به نظر شما آيا هند كنوني دولت مدرن دارد؟ استراليا چطور؟ يا آفريقاي جنوبي؟ اگر استعمار به اين مناطق نمي‌‏رفت آيا قابل تصور نبود كه وضعيت هند فعلي چيزي بدتر از افغانستان يا سومالي باشد؟ ماركس هرچند منادي اتحاد ضعفا بود اما اعتقاد داشت كه استعمار براي هند مفيد بوده است. <br />از سوي ديگر واژه استعمار هرچند طلب عمران كردن است ولي چه بسيار كه اين طلب، عمران تباهي‌‏ها و ويراني‌‏هاي فراوان هم داشته است. هند، پيش از استعمار انگلستان براي خودش صنعت داشت. صنايع پارچه‌‏بافي داشت و استعمار كه به آنجا پا گذاشت گو اينكه آنجا را صنعت‌‏زدايي كرده است. آنچه انگلستان براي خودش در هند ساخت بازاري بود پرخواستار براي صنايع نساجي هند. استعمار حتي اگر تماماً خرابي و تباهي بوده باشد عقلانيت بوروكراتيك را به كشور مستعمره مي‌‏آورد. در برخي مواقع حتي صنايع نظامي و تكنولوژي هم مي‌‏آورد. اين عقلانيت بوروكراتيك، ماتركي است از استعمار براي كشور مستعمره كه اگر عقل و درايتي باشد مي‌‏تواند خاستگاه دولت مدرن شود. در بسياري از كشورها احزاب و پارلمان و انتخابات، مديون استعمار است: مگر امريكا مستعمره نبود؟ مگر كانادا مستعمره نبود؟ فرض كنيد هيچ وقت پاي مهاجران و بالتبع مستعمران به امريكاي شمالي باز نمي‌‏شد، آيا قابل تصور نبود كه امريكاي شمالي با ساكنان بومي و سرخ‌‏پوستش در بهترين حالت دولتي باشند در حد و حدود و قد و قواره مغولستان؟ <br />خاستگاه ديگر دولت مدرن، دولت‌‏سازي است. دولت‌‏سازي را STATE MAKING مي‌‏خوانند. دولت‌‏سازي يك پروژه است. آن را نبايد با پروسه TATE FORMATION اشتباه گرفت. در انگلستان هيچ‌‏وقت پروژه‌اي براي دولت‌‏سازي اجرا نشده است بلكه دولت بر اثر فرايند طبيعي تحول جريانات در تاريخ ساخته شده است. اما همه كشور ها تاريخ و تبار انگلستان را نداشته‌‏اند. في‌‏المثل در كشورهاي كمتر توسعه يافته اروپا مثل پروس قرن نوزده يا اسپانيا يا يونان دوره سرهنگ‌ها يا روسيه؛ نه استعماري وجود داشته است و نه اينكه فرايند تاريخ اين كشورها جامعه مدني و بوروژوازي را ايجاد كرده است. روسيه در اين باب شايد بهترين مثال باشد. جامعه‌‏اي دهقاني با روستاهاي پراكنده. در اين موارد كه گفتيم، دولت از بالا شكل گرفت و معمولاً طي يك پروژه؛ يعني كساني مثل بيسمارك، پطر كاترين و حتي مائو آمدند و با تلاش خود، دولت ساختند. اما مگر دولت را مي‌‏توان ساخت؟ پرسش خوبي است. مسأله از ارتباط بين دولت و قدرت برمي‌خيزد. قدرت مظروف است و دولت ظرف آن. تا قبل از دولت مطلقه در اينگونه كشورها قدرت، جمع نمي‌‏شد. قدرت يا پراكنده است، كه در آن ممكن است شاهي و سلطاني بيايد و قدرت را در كف، با كفايت خويش به تجميع برساند، اما چون دولت مطلقه ساخته نشده است مرگ شاه همان و فروپاشي قدرت هم همان. بهترين مثال در اين مورد نادر است. نادر، قدرت را تجميع كرد به اين معني كه ملوك‌‏الطوايف را از بين برد اما دولت ايجاد نكرد، ساختاري نساخت تا پس از خودش اين قدرت تجميع شده به انباشت هم برسد. آدام اسميت در ثروت ملل مي‌‏گويد ابتدا بايد ثروت انباشت شود، بعد به فكر عدالت افتاد چون اگر انباشت سرمايه‌‏اي در كار نباشد، هر نوع توزيع ثروت در واقع توزيع فقر است ولو عادلانه! قدرت هم همين‌‏گونه است. اگر تجميع قدرتي نباشد و اگر اين قدرت تجميع شده به انباشت و استمراري نرسد، هر نوع توزيع قدرتي در واقع توزيع ضعف است. ضعف همان و هرج و مرج هم همان. قصه پر غصه تاريخ ايران هم اينچنين است. همين كه دولتي ايجاد نشد تا قدرت را تجميع كند و استمرار بخشد و به همين دليل تاريخ ايران چيزي نيست جز ادوار پي در پي استبداد و هرج و مرج. <br />دموكراسي هم چيزي نيست غير از توزيع قدرت. به نظر شما اگر بلشويك‌‏ها در روسيه قدرت را تجميع نمي‌‏كردند آيا هفتاد سال بعد مي‌‏توانستيم شاهد دموكراسي در روسيه باشيم؟ به نظر مي‌‏رسد دموكراسي بدون تجميع قدرت در واقع هرج و مرج همگاني است. و اين است سر مخالفت بسياري از فلاسفه و دانشمندان در طول تاريخ با دموكراسي. اين دولت‌‏هاي مطلقه كه خاستگاه دولت مدرن هستند دو ويژگي دارند كه معمولاً در همه آنها مشترك است و همين دو ويژگي است كه دولت‌‏هاي مطلقه يا به زبان ديگر استبداد منور ناشي از دولت‌‏سازي را مقدمه الجيش دولت مدرن مي‌‏سازد: <br />يكي اينكه دولت مطلقه، توسعه‌‏گرا است. دولت مطلقه در واقع مي‌‏خواهد با ميان‌بر زدن در تاريخ عقب‌‏ماندگي‌‏ها را جبران كند. مثلاً در كشورهاي توسعه‌‏يافته، بورژوازي توسعه صنعتي را ايجاد كرده است اما دولت مطلقه وقتي مي‌‏بيند بورژوازي و جامعه مدني ضعيف است خودش آستين‌‏ها را بالا مي‌‏زند تا توسعه صنعتي ايجاد كند. <br />نكته ديگر اين است كه دولت‌‏هاي مطلقه گرچه دموكراتيك نيستند اما افق آينده‌‏شان از ديگر دولت‌‏ها نزديك‌‏تر است به دموكراسي! في‌‏المثل چين هرچند دموكراتيك نيست اما دورنمايي از دموكراسي دارد. <br />حال كه اجمالاً با دولت مدرن و ذاتيات و عرضيات و لوازم و كفايتش آشنا شديم، نيم‌‏نگاهي هم داشته باشيم به ايران امروز. پس از روي كار آمدن دولت نهم و حتي قبل‌‏تر از آن، بعد از قضاياي مجلس هفتم و انتخابات بعدي در گوشه و كنار اردوي اصلاح‌‏طلبان زمزمه‌‏هايي به گوش مي‌‏رسد. زمزمه‌‏هايي كه معمولاً پشت نقاب انتقاد از پوپوليسم و دموكراسي پوپوليستي است اما در واقع همان حرف‌‏هاي قديمي است اندر باب اولويت توسعه بر دموكراسي يا نشان دادن اينكه با چه حدي از درآمد سرانه چقدر دموكراسي مي‌‏توان داشت و اينكه تا توسعه صنعتي و خصوصي‌‏سازي در كشور محقق نشود، دموكراسي سرابي بيش نيست. <br />مساله، محدود به سياسيون يا اقتصاديون نيست. روشنفكران هم گويا از تاريخ درس نگرفته‌‏اند. فضا شبيه شده است به ايران مابين اولتيماتوم روسيه پس از مشروطه تا كودتاي سوم اسفند. ابرمردي بايد بيايد و اگر چه دموكراسي نمي‌‏آورد حداقل اقتصاد را ساماني بدهد تا از قافله پيشرفت اقتصاد جهاني عقب نمانيم. همان حكايت نادري پيدا نخواهد شد و كاشكي اسكندري پيدا شود! <br />برخي از اين دوستان هم - چه در داخل چه در خارج- دنبال ارائه تفسيري نو از حكومت رضاخان هستند. در واقع نشان دادن پايه‌‏هاي توسعه كشور در عصر رضاخاني يكي از مباني استدلالي آنهاست تا نمونه‌‏اي تاريخي از مطلوب سياسيشان را بيان كرده باشند. اينان دولت رضاخان را موسس دولت مدرن در ايران مي‌‏دانند. خود من به شخصه به لحاظ ذهني، جنبش مشروطه را موسس دولت مدرن مي‌‏دانم. هرچند اعتقاد دارم فرايند ايجاد دولت مدرن در ايران هنوز كامل نشده است. <br />اين دوستان ابتدا بايد ثابت كنند كه اكنون نيز مي‌توان با استبداد منور و ديكتاتور مصلح، عقب‌ماندگي‌هاي كشور را جبران كرد. سپس هم نشان دهند كه دولت رضاخاني دولت مطلقه بوده است. در زمان رضاخان هم عده‌‏اي مثل امروز فريب اين انديشه را خوردند، اما دولت رضاخان دولت مطلقه مدرن نبود. رگه‌‏هايي از دولت مدرن و مطلقه داشت اما خصلت سلطاني‌‏اش قوي‌‏تر از خصلت مطلقه‌‏اش بود. در واقع دولت رضا شاه به عنوان مقتدرترين دولتي كه پس انقلاب مشروطه شكل گرفت آش درهم جوشي بود از سه گرايش:<br />1- دولت مطلقه مدرن. يعني رگه‌‏هايي از دولت مطلقه مدرن داشت اما صد در صد هم دولت مطلقه مدرن نبود. الگوي رضاخان در اين زمينه آتاتورك و آلماني‌‏هاي آن روزگار بودند.<br />2- دومين گرايش دولت رضاخاني، بقاياي دولت پاتريمونيال قديم بود كه در تاريخ ايران تداوم داشته است و در واقع نظام پاتريمونيال، ماتركي بود از خاندان قاجار براي رضاخان! من در جاي ديگر ويژگي‌‏هاي نظام پاتريمونيال را به تفصيل شكافته‌‏ام! <br />3- گرايش سوم تركيبي بود از شاهي باستاني و آرماني ايران و گفتمان ملي‌‏گرايانه آن دوره. <br />من معتقدم وجه غالب دولت رضاخان همان گرايش دوم يا نظام پاتريمونيال است. اما آنچه باعث مشروعيت دولت رضاخان و حمايت روشنفكران و تكنوكرات‌‏ها از وي مي‌‏شد رگه اول و سوم بود. يعني رگه‌‏هاي مطلقه و توسعه‌‏گراي اين دولت از يكسو و انديشه شاهي باستان ايران از سوي ديگر. مهم‌‏ترين دليل هم براي اينكه دولت رضاخان مطلقه نبود اين است كه پس از جريانات شهريور بيست و جانشيني محمدرضا به جاي وي، كل ساختار دولتش از هم پاشيد و همين پاشيدگي دستگاه بود كه در دهه بيست اندكي مجال تنفس و فعاليت آزاد سياسي به روشنفكران داد. <br />اين نكته را هم نبايد از نظر دور داشت كه دولت رضاخان - به خصوص در نيمه دوم سلطنتش - از سيستم شايسته‌‏سالاري دولت‌‏هاي مطلقه خارج شده بود. اطرافيان فهيم رضاخان يا كشته شده بودند يا در تبعيد بودند يا خانه‌‏نشين يا در گوشه زندان. خود جناب شاه هم خاني و ملاّكي را به سلطنت ترجيح مي‌‏داد و تبديل شده بود به يك ملاك بزرگ. <br />اين حرف‌‏ها، يعني اينكه فعلاً به توسعه اقتصادي و افزايش درآمد سرانه فكر كنيم و دموكراسي را بگذاريم براي روز مبادا، حرف‌‏هاي جديدي نيستند. آقاي لئونارد پاي هم كه در زمان محمدرضا به ايران آمده بود، توصيه‌‏اش به محمدرضا همين بود. مي‌‏گفت دموكراسي مال درآمد سرانه بالاي 6000 دلار در سال است و شما فعلاً كاري با دموكراسي نداشته باشيد و بچسبيد به همان درآمد سرانه. <br />درست است كه رابطه معناداري ميان توسعه اقتصادي و دموكراسي وجود دارد اما اين رابطه به قول منطقيون ضروري نيست و الزاماً توسعه اقتصادي علت دموكراسي نيست. توسعه مي‌‏تواند محرك دموكراسي باشد و حتي تسهيل‌‏كننده آن، اما نمي‌‏توان اثبات كرد كه دموكراسي نمي‌‏آيد مگر بعد از توسعه اقتصادي نمي‌‏توان اثبات كرد كه دموكراسي ضرورتاً مي‌‏آيد پس از توسعه اقتصادي. كشورهاي حاشيه خليج فارس را با درآمد سرانه بالي 25000 دلار نگاه كنيد. كدامشان دموكراسي دارد؟ كدامشان پارلمان و انتخابات و احزاب جدي و موثر دارد؟ <br />از آن سو نگاه كنيد به هند، بنگلادش و دومينيكن در امريكاي لاتين به جنوب آسيا. آيا توسعه اقتصادي دارند يا في‌المثل توسعه‌‏يافته‌‏اند؟ اما كدام‌‏يك از اين كشورها است كه دموكراسي به معني نظام حزبي قوي و انتخابات و پارلمان نداشته باشد؟ <br />مگر آرمان دموكراسي و خاستگاه دموكراسي، آتن نيست؟ آيا دموكراسي آتني همراه بوده است با درآمد سرانه بالا يا توسعه و صنعت؟ <br />البته بايد ديد كه با مدافعان اين ايده تا كجا مي‌‏توان موافقت داشت و همدل بود؟ ما بايد خصال و ويژگي‌‏هاي پاتريمونيال دولت در ايران را از بين ببريم. در واقع نياز به يك پروژه پاتريمونيال‌‏زدايي داريم. چراكه رگه‌‏هايي از نظام پاتريمونيال هنوز هم وجود دارد. يعني يك عوايد خاصي (PATRONAGE ) به دولت مي‌‏رسد؛ عوايد مفت: نفت! اين عوايد مفت مثل ارث بادآورده است در رابطه پدر و پسر! كه فرزند هرآن گونه كه بخواهد از كيسه مفت خرج مي‌‏كند. اين ارث دولت را بزرگ‌‏تر مي‌‏كند، شايسته‌‏سالاري را به كناري مي‌‏گذارد و مبناي مناصب مي‌‏شود، بركشيدگي! و دولت مي‌‏شود مجمع عزيزالسلطان و امين حضور و نديم خلوت! و اين عزيزالسلطان ها همه جا را هم مي‌‏گيرند: از امور كشوري گرفته تا امهات مسائل لشكري! مردم هم كه اصلاً به حساب نمي‌آيند. <br />مگر مي‌‏شود دولتي كه مشروعيتش را از مردم نگرفته و جيبش را هم از جاي ديگر پر كرده، به فكر افزايش درآمد سرانه مردم باشد تا شايد و احتمالاً پس از آن افزايش درآمد سرانه و به تبع آن كورسويي هم از دموكراسي پيدا شود؟ اين خيال خام خودفريبي است و نعل وارونه. <br />اين حرف‌‏ها و تئوري‌‏ها شايد به درد افغانستان بخورد اما براي ايران - با تبار و تاريخش- دارويي نيست كه درمان كند، تازه اگر به مرگ بيمار نيانجامد. ملتي كه 100 سال پيش نهضت مشروطه داشته، نهضت ملي شدن نفت را داشته، انقلاب اسلامي ساي 57 را تجربه كرده است، دوم خرداد را ديده است، مردمي كه از سطح با سوادي بالا برخوردار است، اكثرشان شهرنشين هستند و چندرسانه‌‏اي و چند منبعي هستند، به اين مردم نمي‌‏شود ديكتاتوري كرد؛ ولو ديكتاتوري صالح توسعه‌‏گرا! <br />مردم ايران شايد هنوز شهروندان خوبي براي دموكراسي نباشند و مشتاقانه از يك فعاليت دراز آهنگ و طاقت‌‏فرساي اصلاح‌‏طلبانه براي دموكراتيك كردن دولت كاملاً و مستمراً حمايت نكنند، اما يقيناً زير علم ديكتاتوري هم سينه نخواهند زد. <br />در ضمن، خود ديكتاتوري صالح توسعه‌‏گرا هم لوازم و شرايطي دارد. حزب و تشكيلات مي‌‏خواهد. آن هم تشكيلاتي كه هر روز يك انشعاب تازه از آن بيرون نزند. حمايت و همدلي بدنه نيروي نظامي را مي‌‏خواهد. خواب رزم‌‏آرا و رضاشاه خوابي است سنگين. البته شايد روياي شيريني باشد اما از خواب گران خيز! <br />در انتها سپاس گرم و خسته نباشيد خود را تقديم مي‌‏كنم به دانشجويان و كوشندگان برپايي اين همايش. <br />سعيد حجاريان<br />تهران/ ارديبهشت 1386<br /></p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خسته نباشيد آقای کيارستمی؛ دست مريزاد آقای خرمشاهی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2007/04/post_39.shtml" />
   <id>tag:www.malakut.org,2007:/banquet//44.8940</id>
   
   <published>2007-04-29T00:07:33Z</published>
   <updated>2007-08-13T22:15:49Z</updated>
   
   <summary>درباره‌ی کاری که کيارستمی با حافظ کرده است حرف زياد است. خيلی‌ها هم چيزهايی نوشته‌اند. من هم يادداشتی نوشتم با عنوان «کيارستمی به روايت حافظ». اين هم يآدداشتی ديگر، و خوب، است از ف. م. سخن.حافظ به روايت عباس کيارستمی،...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="نقد کتاب" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.malakut.org/banquet/">
      <![CDATA[<p align="justify">درباره‌ی کاری که کيارستمی با حافظ کرده است حرف زياد است. خيلی‌ها هم چيزهايی نوشته‌اند. من هم يادداشتی نوشتم با عنوان «کيارستمی به روايت حافظ». اين هم يآدداشتی ديگر، و خوب، است از <a href="http://www.fmsokhan.com/archives/2007/04/oeoeoeu_uoeoeoe_1.html" target="_blank">ف. م. سخن</a>.<br /></p><hr /><br /><img hspace="10" src="/banquet/archives/upload/2007/04/kiahaf.jpg" align="left" vspace="10" border="0" />حافظ به روايت عباس کيارستمی، برايم ۶۴۷ صفحه کاغذ سفيد است که متاسفانه حرام شده. کتاب‌سازی به مفهوم دقيق کلمه است. يک مصرع است بر يک صفحه، گيرم شکسته. اين کتاب هيچ چيز به من نمی‌دهد. کتابی‌ست در سطح کلمات قصار و جملات بزرگان. چيزی شبيه به کتاب "رهنمون"، البته فقط از زبان حافظ و همين.<p /><p align="justify">"بايد مطلقا مدرن بود." خدا رحمت کند حضرت آرتور رمبو را، که اگر اين جمله را نگفته بود، معلوم نبود کتاب "حافظ به روايت عباس کيارستمی" به چه بهانه‌ای بايد چاپ می‌شد. الحمدلله معنی جديد مدرن بودن را هم که همان کتاب‌سازی به شيوه‌ی مدرن است درک کرديم. حالا که همه مدرن شده‌اند، ما هم مدرن می‌شويم و اين نقد را به سبْک مدرن می‌نويسيم. مسلما به هيچ جای دنيا بر نمی‌خورد. شايد هم استاد ِ ارجمند ِ حافظ پژوه، حضرت بهاءالدين خرمشاهی، تقريظی چيزی بر نقد ما بنويسند. کسی چه می‌داند. عالم ادب است و هزار رنگ و رو دارد.</p><p align="justify">***</p><p align="justify">شهرت چيز خوبی‌ست. نه‌تنها آدم به نان و نوا می‌رسد، بل‌که هر زباله‌ای هم که توليد کند جماعت برای به دست آوردنش سر و دست می‌شکنند. سالوادور دالی می‌زند شيشه‌ی موزه را می‌شکند، نامش را می‌گذارند خلق اثر هنری. اگر ما همين کار را بکنيم، به دستمان دست‌بند می‌زنند و به عنوان ديوانه، راهی تيمارستان‌مان می‌کنند. پشتوانه شيشه شکستن دالی، شاهکارهای قبلی اوست؛ ولی کسی جرات ندارد بگويد شاهکار ديروز، دليل بر خوبی کار امروز نيست. نمونه‌های وطنی اين‌گونه هنرمندان هم کم نيستند. منتقد ِ چنين هنرمندانی بايد دل ِ شير داشته باشد، والا از نقدش پشيمان خواهد شد. نيازی به اسم بردن نيست. به همين اينترنت و مشاهير دست به قلم‌اش نگاه کنيد، حتما يکی دو نمونه‌ی آن‌را می‌بينيد.</p><p align="justify">***</p><p align="justify">خودم را می‌بينم که پوشه‌ای در دست، به سمت انتشارات "فرزان روز" در خيابان ملاصدرا می‌روم. پس از گذار از هفت‌خوان، اثر بديع خود را روی ميز مسئول مربوطه می‌گذارم:<br />- اين چی هست؟<br />- شعر حافظ!<br />- خب؟<br />- چی خب؟<br />- پس بقيه‌اش کو؟<br />- کدام بقيه؟ من مصاريع را برجسته کرده‌ام. خواننده به جای کلمه، تصوير می‌بيند. نور را از زاويه ديگر تابانده‌ام. از پنجره‌ای ديگر به اين باغ پر گل نگريسته‌ام. قاب گرفته‌ام و برجسته ساخته‌ام...<br />- زحمت کشيده‌ايد. متاسفانه کار شما قابل چاپ نيست. برای اين‌که با شما صادق باشم می‌گويم که به انتشاراتی‌های ديگر هم نرويد. اذيت می‌شويد. ممکن است دست‌تان بيندازند و مسخره‌تان کنند...<br />- آخر چرا؟ مگر نبايد همه چيزمان مدرن شود؟ مگر ما در دوره‌ی مدرن زيست نمی‌کنيم؟<br />- عزيزجان! نمی‌شود که همين‌طوری کشکی کتره‌ای يک بيت حافظ را بگيريم تکه‌تکه‌اش کنيم و بعد بگوييم مدرن‌اش کرده‌ايم! از من به شما نصيحت، برويد کمی کتاب بخوانيد، و حداقل گرد حافظ نگرديد. به سلامت...</p><p align="justify">***</p><p align="justify">اين نقد، ظاهرا خيلی مدرن شد. از مدرن هم گذشت، فرامدرن شد. چه گفت آقای خرمشاهی در مجله‌ی "چلچراغ"؟ فرا نو شد. وسط نقد، آدم نمايشنامه هم بياورد؟ خب نقد ِ کتاب ِ مدرن، همين می‌شود که می‌بينيد!</p><p align="justify">***</p>]]>
      <![CDATA[<p align="justify">ببينيد يادتان می‌آيد اين جمله را:<br />"به راستی کيست اين قلندر ِ يک‌لاقبای ِ کفرگو که در تاريک‌ترين ادوار سلطۀ رياکاران زهدفروش، در ناهار بازار ِ زاهدنمايان، و در عصری که حتی جلادان آدمخوار مغروری چون اميرمبارزالدين‌محمد و پسرش شاه‌شجاع نيز بنيان حکومت آنچنانی خود را بر حد زدن و خم شکستن و نهی از منکر و غزوات مذهبی نهاده‌اند، يک‌تنه وعدۀ رستاخيز را انکار می‌کند، خدا را عشق و شيطان را عقل می‌خواند و شلنگ‌انداز و دست‌افشان می‌گذرد که:<br />اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولی<br />وين دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولی!"<br />بله! مگر می‌شود مقدمه‌ی شاملو را بر ديوان حافظ فراموش کرد؟ همان مقدمه‌ای که در چاپ‌های بعدی حذف شد و انتشار ديوان، به نبودن آن مشروط گشت. </p><p align="justify">روايت شاملو هم روايتی بود در کنار روايت ديگران. اين‌همه روايت برای چه؟<br />- برای به دست دادن صورت صحيح از نسخ به‌جا مانده (روايت قزوينی و خانلری و سايه و...)<br />- برای به دست دادن بهترين و قوی‌ترين ابيات به‌جا مانده (روايت محمدعلی فروغی و...)<br />- برای درست خواندن و درست تلفظ کردن و درست فهميدن (روايت احمد شاملو)</p><p align="justify">دل ِ شاملو را خيلی‌ها نداشتند. زير و زبر گذاشتن بر روی کلمات کاری‌ست از نظر بزرگان، خرد و بی‌اهميت و نالازم (مثلا آقای خرمشاهی زمانی معتقد بودند:<br />"بيش از شش قرن است که فارسی‌زبانان، ديوان حافظ را بدون نقطه در پايان و از آن بتر در وسط مصراع –که مثل ميخ در مخ اثر می‌گذارد- خوانده‌اند و درست هم خوانده‌اند."(۱)) <br />حال آن‌که همين بزرگان از ترس بزرگان ديگر که ذره‌بين به دست گرفته‌اند و منتظرند ايراد از کار ديگران بگيرند و ريشخند کنند، جرات ندارند ابيات را همان‌طور که خودشان می‌خوانند علامت‌گذاری کنند. بهانه‌شان هم اين است که مردم حافظ را خودشان درست می‌خوانند و نيازی به اين کارهای بچگانه نيست؛ اين‌ها نيک می‌دانند که محال است يک فرد ناآشنا با حافظ، ديوان را به دست بگيرد و در هر صفحه چند بار تپق نزند؛ در هر صفحه، چند کلمه را اشتباه تلفظ نکند؛ در هر صفحه اجزاء يک مصراع را اشتباه به هم پيوند ندهد. شاملو اين شجاعت را داشت که به‌رغم اشتباهات بزرگ –که تعدادشان هم کم نبود- دست به اين ريسک خطرناک بزند و روايت خود را –گيرم پر از غلط- پيش چشم بزرگان ادب نهد. قصدم در اين‌جا پرداختن به شاملو نيست. قصدم آوردن اين جمله از استاد خرمشاهی است:<br />"حافظ شيراز را که باز می‌کنيد، نخستين چيزی که نه چشم و نه عقلتان می‌پذيرد، زير هم چاپ شدن مصرعهاست، به شيوۀ شعر نو و به بهانۀ اين که ضرورت نقطه‌گذاری چنين ترتيبی را ايجاب می‌کرده. يعنی يک بدعت، بدعتی ديگر به بار آورده. به قول مولوی «عقل اول زاد از عقل دوم.»" (۲)<br />و عجبا که سال‌ها بعد، وقتی نه کل يک غزل، که کلمات يک مصرع، توسط عباس کيارستمی در زير هم قرار می‌گيرد، و فرزان روز آن را چاپ می‌کند، حاصل کار می‌شود "يک تنوع هنری مهم در کار و بار شعر و حافظ پژوهی"! (۳)</p><p align="justify">شايد بگوييم سال‌ها از نقد خرمشاهی به شاملو گذشته و افکار استاد تغيير کرده. مثل زمانی که شاملو در بيمارستان بر بستر بيماری افتاده بود و خرمشاهی به ديدارش شتافت و به نوعی حلاليت خواست. لابد بار اين جملات بر وجدان ايشان سنگينی می‌کرد:<br />"جوان‌فريب‌ترين و خامدستانه‌ترين و بی‌روش‌ترين و بی‌مبناترين «روايتهای» ذوقی-سليقه‌ای ديوان حافظ، در تاريخ دويست سالۀ تصحيح و طبع اين ديوان برساختۀ آقای احمد شاملو است..." (۴)<br />اما واقعا زمان، عامل اين همه تغيير در ذهن استاد بوده يا نقش انتشارات "ما" بر قبول اين بدعت‌ها تاثير گذاشته؟ باری...</p><p align="justify">***</p><p align="justify">يک نسخه از اشعار برگزيده از ديوان حافظ شيرازی محمدعلی فروغی هميشه در کيف من است. از خواندن آن لذت برده‌ام و می‌برم. حافظ به سعی سايه را هم در منزل ورق می‌زنم. به حافظ خانلری برای اطمينان از صحت ابيات مراجعه می‌کنم. چند جلد حافظ ديگر از جمله حافظ قزوينی و شاملو هم جلوی چشم من است. اما حافظ به روايت عباس کيارستمی، برايم ۶۴۷ صفحه کاغذ سفيد است که متاسفانه حرام شده. کتاب‌سازی به مفهوم دقيق کلمه است. يک مصرع است بر يک صفحه، گيرم شکسته. اين کتاب هيچ چيز به من نمی‌دهد. کتابی‌ست در سطح کلمات قصار و جملات بزرگان. چيزی شبيه به کتاب "رهنمون"، البته فقط از زبان حافظ و همين. نه چاپ خاصی، نه شيوه‌ی بديعی، نه ابتکاری، و نه هيچ چيز ديگر.مطلقا، هيچ چيز ديگر.</p><p align="justify">***</p><p align="justify">من عاشق کارهای کيارستمی هستم؛ البته نه همه‌شان. همان‌قدر که "ده" او را دوست داشتم، به همان اندازه از "پنج" او بدم آمد. من نمی‌توانم به خاطر کارهای خوبش از کارهای بدش تعريف کنم. او هم مثل هر کس ديگری در اين کشور می‌تواند هر آن‌چه را که خواست بسازد يا به چاپ برساند. من هم مثل هر کس ديگری می‌توانم از کارش تعريف کنم يا بر آن نقد بنويسم. ترديد ندارم که حافظ به روايت عباس کيارستمی، از پرفروش‌ترين و بحث برانگيزترين کتاب‌های منتشر شده در دوران اخير خواهد شد. آقای صنعتی با تجربه‌ی بسياری که دارد، بيهوده نمی‌گويد. اما اين دليل بر درستی کار کيارستمی نيست. </p><p align="justify">***</p><p align="justify">من نوشته‌های استاد خرمشاهی را صميمانه دوست دارم. هر آن‌چه را که تا به امروز نوشته‌اند با اشتياق بسيار خوانده‌ام و بسيار از آن‌ها آموخته‌ام. از "دانشنامه‌ی دوجلدی قرآن" و "قرآن پژوهی" و ترجمه‌ی فارسی قرآن ايشان گرفته تا "حافظ نامه" و "ذهن و زبان حافظ" و کتاب‌های ديگر ايشان، جملگی برای من خواندنی بوده‌اند. زندگی‌نامه خودنوشت ايشان زير عنوان "فرار از فلسفه" را آن‌قدر دوست داشته‌ام که آن‌را به عنوان هديه به اهلش بدهم. نثر ايشان دل‌نشين است. کتاب‌ها و مقالات‌شان "خوش‌خوان" و شيرين است. شهامت اخلاقی ايشان را هم در حمايت از "بامداد خمار" و نويسنده‌ی آن ديده‌ام و ستوده‌ام. ولی کار ايشان را در تائيد حافظ کيارستمی نمی‌پسندم. اميدوارم بعد از تقريظ، نقد ايشان را هم در اين زمينه بخوانيم. شايد در آن‌جا نکات ناگفته را بگويند. انتظار ما اين است که ايشان تحت تاثير شهرت راوی قرار نگيرند و نقدشان را به گونه‌ای بنويسند که گويی نويسنده‌ای ناشناس چنين کتابی را سامان داده است و انتشاراتی غير از فرزان روز آن را منتشر کرده است. انتظاری چنين از آقای خرمشاهی زياد نيست.</p><p align="justify">۱- ذهن و زبان حافظ، صفحه‌ی ۲۱۸<br />۲- همان، صفحه‌ی ۲۱۷<br />۳- حافظ به روايت عباس کيارستمی، مقدمه آقای خرمشاهی<br />۴- حافظ، بهاءالدين خرمشاهی، صفحه‌ی ۲۶۵ </p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>رابطه‌ی اسلام و فقه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.malakut.org/banquet/archives/2007/04/post_38.shtml" />
   <id>tag:www.malakut.org,2007:/banquet//44.8939</id>
   
   <published>2007-04-27T14:22:45Z</published>
   <updated>2007-08-13T22:15:49Z</updated>
   
   <summary>يادداشت زیر، به قلم کوروش عليانی است. هيچ توضيح اضافه لازم ندارد. من پيش‌تر در ملکوت اشاره‌هايی کرده‌ام درباره‌ی نسبت فقه و اسلام و جايگاه آن در فهم تاريخی ما از اسلام. عنوان اصلی نوشته‌ی کوروش «پاسخ به آقا يا...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="دين" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.malakut.org/banquet/">
      <![CDATA[<p align="justify">يادداشت زیر، به قلم کوروش عليانی است. هيچ توضيح اضافه لازم ندارد. من پيش‌تر در ملکوت اشاره‌هايی کرده‌ام درباره‌ی نسبت فقه و اسلام و جايگاه آن در فهم تاريخی ما از اسلام. عنوان اصلی نوشته‌ی کوروش «<a href="http://qbpd.blogspot.com/2007/04/blog-post_6370.html" target="_blank">پاسخ به آقا يا خانم مليح الابتسام</a>» است.<br /></p><p align="justify" /><hr /><p /><p align="justify"><br /><br />یک نفر رفته در سایت بالاترین خطابه‌ی بلندبالایی <a href="http://balatarin.com/permlink/2007/4/26/1047500" target="_blank">نوشته</a> در نقد نوشته‌ی اولم درباره‌ی حجاب. با چه لحن ملیح‌الابتسامی هم نوشته. خیال کرده او مطهری است و من شاگرد بزازی از بزازان سر چهارراه مولوی. این آدم‌های نخوانده ملا البته خیلی چیزها نمی‌دانند یکیش هم هم‌این که مطهری هم – با این که چند‌این برابر وزنش کتاب خوانده بود – با هم‌آن شاگردبزازها این قدر موهن و از موضع دانای کل صحبت نمی‌کرد. اول تا آخر حرفش هم این است که تمام متخصصان دین اسلام حجاب را واجب می دانند. شما چرا به جای گردن‌کشی نمی‌روی مودب بنشینی ازشان سوال کنی؟<br />این حرف بس‌یار بی‌معنا است. اول این که طبق معمول فکر کرده اسلام هم‌آن فقه است. نه. نیست. از فقاهت نه ابن‌عربی درمی‌آید، نه ملاصدرا، نه ابوریحان، نه خیام و نه حتا فقیهان اصولی. از فقاهت هم‌آن چهار نفر اخباری خشک حاصل می‌شد و شده است. ام‌روز هم در قم و نجف و جاهای دیگر اسم اصول حاکم است، اما حجم اخباری‌ها کم نیست. و یادت باشد که اصول فقه حاصل فکر آزاد آدم‌های اندیشه‌مند است، نه حاصل تامل در فقه.<br />دوم. او از آرای فقیهان آمار گرفته که فکر می‌کند همه‌ی فقیهان حجاب را واجب دانسته‌اند؟ این مطلب را که احمد قابل در دو قسمت نوشته است بخوانید: <a href="http://
