طربستان

قطع صدا


برای شنيدن فايل‌های فوق نياز به فلش پلی‌یر داريد. اگر اين نرم‌افزار را نداريد: فلش پلی‌ير را پياده کنيد

همراهان

بايگانی

  مرداد ۱۳۸۷
  مرداد ۱۳۸۷
  تیر ۱۳۸۷
  خرداد ۱۳۸۷
  اردیبهشت ۱۳۸۷
  فروردین ۱۳۸۷
  اسفند ۱۳۸۶
  بهمن ۱۳۸۶
  دی ۱۳۸۶
  آذر ۱۳۸۶
  آبان ۱۳۸۶
  مهر ۱۳۸۶
  شهریور ۱۳۸۶
  مرداد ۱۳۸۶
  خرداد ۱۳۸۶
  خرداد ۱۳۸۶
  اردیبهشت ۱۳۸۶
  فروردین ۱۳۸۶
  اسفند ۱۳۸۵
  بهمن ۱۳۸۵
  دی ۱۳۸۵
  آذر ۱۳۸۵
  آبان ۱۳۸۵
  مهر ۱۳۸۵
  شهریور ۱۳۸۵
  مرداد ۱۳۸۵
  تیر ۱۳۸۵
  خرداد ۱۳۸۵
  اردیبهشت ۱۳۸۵
  فروردین ۱۳۸۵
  اسفند ۱۳۸۴
  بهمن ۱۳۸۴
  دی ۱۳۸۴
  آذر ۱۳۸۴
  آبان ۱۳۸۴
  مهر ۱۳۸۴
  شهریور ۱۳۸۴
  مرداد ۱۳۸۴
  تیر ۱۳۸۴
  خرداد ۱۳۸۴
  اردیبهشت ۱۳۸۴
  فروردین ۱۳۸۴
  اسفند ۱۳۸۳
  بهمن ۱۳۸۳
  دی ۱۳۸۳
  آذر ۱۳۸۳
  آبان ۱۳۸۳
  مهر ۱۳۸۳
  شهریور ۱۳۸۳
  مرداد ۱۳۸۳
  تیر ۱۳۸۳
  خرداد ۱۳۸۳
  اردیبهشت ۱۳۸۳
  فروردین ۱۳۸۳
  اسفند ۱۳۸۲
  بهمن ۱۳۸۲
  دی ۱۳۸۲
  آذر ۱۳۸۲
  آبان ۱۳۸۲
  مهر ۱۳۸۲
  شهریور ۱۳۸۲
  مرداد ۱۳۸۲
  خرداد ۱۳۸۲
  اردیبهشت ۱۳۸۲
  فروردین ۱۳۸۲
  تیر ۱۳۸۱
  اسفند ۱۳۸۰
  آبان ۱۳۶۴

اخوان الصفاء، بقای روح، بعث نفوس و تأويل‌گرايی

درباره‌ی اخوان الصفاء نوشته بودم. نمی‌شود همه چيز را درباره‌ی آن‌ها در یک پُستِ وبلاگی نوشت. مقاله‌ی زنده ياد دکتر شرف‌الدين خراسانی را درباره‌ی اخوان الصفاء از جلد هفتم دايرة المعارف بزرگ اسلامی اسکن کرده‌ام (اين مدخل در وب‌سايت‌شان به صورت آنلاين موجود نبود). بخش‌هايی را که به اشارات اخير من مربوط هستند نوشته‌ام و با نشانی مربوط در زير آورده‌ام. در يادداشت‌های آتی، نکاتی را در حاشيه‌ی همين‌ها خواهم نوشت. متن کامل مقاله‌ی زنده‌ ياد دکتر شرف‌الدين خراسانی را از اين‌جا پياده کنيد.

«توجه انگيز است که اخوان، کسانی را که منکر بقای روح و روز رستاخيزند، در برابر خود می‌نهند و می‌گويند که کتاب‌های‌شان را برای آنان ننوشته‌اند، زیرا آنان از اخوان نيستند، بلکه، «برادران تيرگی و تیره‌بختی»، و ياران شيطان و سپاهيان اويند. (الرسالة الجامعة، ۳۳۱)» (ج ۷؛ ص ۲۴۳، مدخل «اخوان الصفاء»،‌ دبا)

«اخوان همچنین سفارش می‌کنند که برادران بايد با هيچ دانشی ستیزه نکنند، کتابی را کنار ننهند و به هيچ مذهبی تعصب نورزند؛ زيرا عقيده و مذهب اخوان همه‌ی مذاهب و همه‌ی دانش‌ها را در بر دارد و نگرشی در همه‌ی موجودات حسی و عقلی، ظاهری و باطنی، و آشکار و نهان است، چون همه از سرچشمه‌ای يگانه و علتی يگانه و جهانی يگانه برخاسته‌اند و همه‌ی جواهر، اجناس و انواع گوناگون و جزييات ناهمگون را نيز در خود نهفته‌اند...» (ص، ۲۴۹، همان)

«اخوان رساله‌ی ۳۸ را به مسأله‌ی «بعث و قيامت» اختصاص داده‌اند. ايشان مباحث مربوط به بعث و قيامت را دانشی غامض و سرّی لطيف می‌شمارند که مبتديان در علوم فلسفی، جز تسليم و ايمان و تصديقِ آن‌چه مخبرانِ صادق از سوی خدا، به وسيله‌ی وحی و الهام دريافته‌اند، راهی به آن ندارند؛ اما کسانی که تنها به تسليم و تصديق بسنده نمی‌کنند و خواهان برهان‌های عقلی و ادله‌ی فلسفی‌اند، ناگزير بايد دارای روح‌هايی پالوده، دل‌هایی صافی، گوش‌هايی شنوا و اخلاقی پاکيزه باشند و به عقايد و مذاهب گوناگون تعصب نورزند؛ با .چود این در دانش‌های فلسفی مانند علم حساب، هندسه، منطق و طبيعيات ورزيده باشند و سپس در دانش‌های الهی نظر کنند...» (ص ۲۶۵، همان)

«...شرط فرزانگی نيست تا با کسانی که به برخاستن پيکرها يقين ندارند، از بعث نفوس سخن گفت؛ چون تصور برخاستن پيکرها آسان‌تر از تصور بعث نفوس است، زيرا بعث نفوس دانشِ ويژگان است و جز ورزيدگان در علوم الهی و معارف ربانی، از تصور آن ناتوان‌اند. از اين‌جاست که اخوان به ياران‌شان سفارش می‌کنند تا از کسانی نباشند که در انتظار بعث پيکرها و در آرزوی برخاستن بدن‌هایند، چون اين ستمی است بزرگ به خويشتن، بلکه انسان بايد در انتظار بعث نفوس و در آرزوی فرا زيستن و رسيدن آن‌ها با جهان روحانی و زندگی جاودانی باشد... بازگشت نفوس نجات يافته به پيکرهای پوسيده در خاک، مرگ آن‌ها در نادانی و غرقه شدن در تاريکی‌های پيکرها و زندانی شدن در اسارت طبيعت و فرو شدن در دريای ماده است، اما بعث نفوس و برخاستن روح‌ها، همانا بيدار شدن از خواب غفلت و نادانی، زندگی با روح معرفت‌ها، بيرون شدن از تاریکی‌های جهان اجسام طبيعی، نجات از دريای ماده و اسارت طبيعت، فرا رفتن به مدارج جهان ارواح، و بازگشت به جهان روحانی و جايگاه نورانی و سرای زندگانی است...» (همان، ص ۲۶۵)

«آخرت، همان پيدايش دوباره‌ی پس از مرگ است، و مرگ بقای روح پس از جدايی از تن؛ بهشت عالم ارواح، و دوزخ جهان اجسام است؛ بعث بيدار شدن روح‌ها از خواب غفلت و نادانی است؛ رستاخيز برخاستن روح است از گورش، يعنی از پيکری که در آن بوده و از آن روی گردانده و دور شده است؛ حشر گرد آمدنِ نفوس جزيی به سوی نفس کلی و يگانه شدن برخی از آن‌ها با برخی ديگر است؛ حساب موافقت نفس کلی با نفوس جزيی است، در آن‌چه هنگام وجودشان با پيکرها کرده‌اند، صراط، راه راست با قصد رسيدن به خداست...» (همان ص ۲۶۶)

ايمان‌گرايانِ پرده‌نشين گنجی!

چند نکته‌ی ديگر در حاشيه‌ی مطلب اخير گنجی
۱. گنجی همان ابتدا، اصطلاحِ «صدق و کذب‌ بردار» را به کار می‌برد. اين تعبير آيا تعبير ديگری برای «ابطال‌پذیر» نيست؟ (وام گرفته از پوپر).

۲. او می‌نويسد: «باور ایمان‌گرایان به خدا، نبوت، معاد و دیگر آموزه‌های صدق و کذب بردار دینی، مستقل از هرگونه قرینه و استدلالی است. به تعبیر دیگر، ایمان به خدا نیازی به پشتوانه‌ی عقلی و دلیل و گواهی ندارد.» از نمونه‌هايی که مثال آورده است، مرادش از «ايمان‌گرايان»، افرادی مثل ويتگنشتاين، پلنتينجا و کی‌يرکه‌گور است. مثال ديگری دم دست هست؟ اين‌ها ظاهراً در ميان غير مسلمانان هستند. از مسلمانان چه کسانی را مثال می‌زند؟ آيا «پشتوانه‌ی عقلی» با «دليل» و «گواهی» فرقی دارد؟ با «برهان» چه؟

۳. نويسنده از دو اصطلاح«خرد ستيز» و «خرد گريز» استفاده می‌کند. این تعابير آشکارا نسب‌نامه‌ای در میان مسلمانان ندارند. اين‌ها ترجمه‌ی چه کلماتی هستند؟ ممکن است او، يا مترجم، با با کار بردن ترجمه‌ای نادقیق، بار سنگينی بر مفاهيم و کلمات نهاده باشد؟

۴. نويسنده‌ی مقاله می‌نويسد: «دین‌شناسی مسلمین حاکی از آن است که فیلسوفان و متکلمان مسلمان تاکنون نتوانسته‌اند براهینی برای اثبات گزاره‌های دینی اقامه نمایند». گنجی بايد توضيح بدهد که «گزاره‌های دينی» کدام هستند؟ و آيا گزاره‌های دينی همه يک جور هستند و از يک جنس؟ او بايد چند مثال روشن‌تر بزند (نه فقط اين‌که حيات پس از مرگ وجود دارد). و بعد نشان بدهد که این گزاره‌های دينی فقط يک معنا دارند و هيچ ظاهر و باطنی ندارند و تأويل‌بردار هم نیستند و سپس بگويد که فیلسوفان و متکلمان نتوانسته‌اند هیچ برهانی برای اثبات‌شان اقامه کنند. من کاری ندارم که از ديدِ روزنامه‌نگار دانشمندِ ما اساساً آن چيزی که او «گزاره‌های دينی» می‌نامند، صادق هستند یا کاذب؛ نيازمند برهان هستند یا نه؛ چيزی که برای من مهم است درک درست بستر و زمينه‌ی آن‌هاست. در مثال معاد، به وضوح میان فيلسوفان و متکلمان مسلمان اختلاف نظرهای فراوانی هست. و در نتيجه مسأله يک چيز نیست (مثل مسطح بودن يا کروی بودن زمین) که بگويیم برهانی اقامه شده است يا نه. هر کس «تفسير»ی داشته است و برای تفسير خود يک سلسله استدلال عرضه کرده است. عده‌ای، از فيلسوفان يا متکلمان رقيب، استدلال مدعی را يا با تکيه بر عقل و يا با تکيه بر نقل رد کرده‌اند. نمونه‌ها هم بی‌شمار هستند. از جدال غزالی با فلاسفه بگيرید و پاسخِ ابن رشد در «تهافت التهافت» تا ردیه‌نويسی‌های جدلی کلامی (نمونه‌ی بارزش کتاب «فضائح الباطنيه و فضائل المستظهريه» غزالی است که پاسخ‌‌اش را داعی اسماعيلی يمنی در «دامغ الباطل و حتف المناضل» نوشته است). نمونه‌ی ديگرش، آراء ابن سيناست و خرده‌هايی که شهرستانی بر او می‌گيرد. و سپس دفاعی که طوسی از ابن سينا می‌کند و پاسخی که به شهرستانی می‌دهد.

۵. يادداشت نويسنده تمام دقت‌ها و ظرافت‌ها را از بحثی کلامی و فلسفی می‌زداید که به جای ارايه‌ی يک طيف رنگارنگ و متنوع از آراء و عقايد مختلف، همه چيز را فرو می‌کاهد به دو جناح و دو قطب در حالی که در عالم واقع، جهان دين‌داران و فلاسفه جهانی بوده است موزاييک و چند صد تکه. نه جهانی سياه و سفيد و صفر و يک. او مدام از «ايمان‌گرايان مسلمان» حرف می‌زند. و می‌پرسد: «ایمان‌گرایان مسلمان باید به این پرسش پاسخ گویند: چرا به اینکه حضرت یعقوب با خدا کشتی گرفته است... نباید ایمان و تعبد داشت؟». خوب وقتی من و شما يک نفر «ايمان‌گرای مسلمان» را معرفی نکنيم، اصلاً هرگز نخواهيم توانست بفهميم او به چنين مقوله‌ای «ايمان و تعبد» دارد يا نه؟ و اگر ندارد، چرا ندارد؟ آيا او می‌تواند ده‌ها نمونه‌ی دیگر از متون عهد عتيق و انجيل نقل کند که با عقل سازگار نیستند (يا ظاهرشان با عقل سازگار نيست). اما او نه تنها پاسخِ خود را به اين‌ها آشکار نمی‌کند، بلکه سراغ سرراست‌ترین و قانع‌کننده‌ترين توجيه برای استدلالِ خودش می‌رود و هيچ ظرافت و اگر و امايی در هيچ بحثی باقی نمی‌گذارد.

۶. چنان‌‌که اشاره کردم، در نوشتار گنجی، جای تأويل سخت خالی است. سنتِ تأويل‌گرايی، سنتی است بلند و با سابقه نزد فيلسوفان و متکلمين باطنی مشرب. و البته در ميان صوفيان هم تأويل‌گرايی ريشه‌هايی محکم دارد. نويسنده، گويی عقل‌گرايی و ايمان‌گرايی را در برابر هم می‌نهد. صرف‌نظر از این‌که این تقسيم‌بندی، تقسيم‌بندی نادقیق و جهت‌داری است، گنجی تکليف «تأويل‌گرايان» را در اين ميان روشن نکرده است. آیا تأويل‌گرايان در زمره‌ی ايمان‌گرايان هستند يا عقل‌گرايان؟ کسانی مثل ارسطو و افلاطون، کانت و هگل کجای اين تقسيم‌بندی قرار دارند؟

۷. نويسنده می‌پرسد: «آيا ايمان‌گرايی پروژه‌ای قابل دفاع است؟» و در انتهای نوشته‌اش – چنان‌که در يادداشت پیشين ذکر کردم – باز می‌آورد که: «مخاطب ما کسانی هستند که از عقلانیت آموزه‌های دینی دفاع می‌کنند و به دنبال عقلانی کردن باورهای دینی هستند». آن‌چه می‌شود از صدر و ذيل نوشته‌ی او و نمونه‌هايی که عرضه می‌کند فهميد اين است که گنجی ترديد دارد که ايمان‌گرايی پروژه‌ای قابل دفاع باشد (يا حداقل پاسخ‌اش را ظاهراً نمی‌داند). اين «ايمان‌گرايی» هر تعريفی که می‌خواهد داشته باشد. و کاری هم ندارم که چيزی به اسم «پروژه» در اين ميان آيا اصلاً موضوعيتی دارد يا نه؟ (فکرش را بکنيد که کی‌ير‌که‌گور و ويتگنشتاين و همچنين مولوی خودمان که نويسنده از آن‌ها نقل می‌کند، در ذهن‌شان چيزی به اسم «ايمان‌گرايی» وجود داشته و تصورشان از کارشان يک «پروژه» بوده است!). سپس او گریبان کسانی را می‌گيرد که از عقلانيتِ «آموزه‌های دينی» دفاع می‌کنند و به دنبال عقلانی کردن «باورهای دينی» هستند. و هيچ توضيحی نمی‌دهد که از نظر او تعريف آموزه‌های دينی چی‌ست و باور دینی کدام است. مثال می‌زنم. اين آيه را در نظر بگيريد: «و لا تلقوا بأيديکم الي التهلکه». اگر کسی بگويد سيگار کشيدن، باعث مرگ تدريجی است و مصداق اين آيه‌ی قرآن هم هست. کاری که کرده‌ است ايمانی است يا عقلانی؟ يا ترکيبی است از ايمان و عقلانيت؟ ترغيب نکردن به استعمال دخانيات با اين استدلال آيا يک آموزه‌ی دينی است يا يک باور دينی؟ و از اين نمونه‌ها، بسیار وجود دارد. حال اين کسانی که از عقلانيت آموزه‌های دينی دفاع می‌کنند و می‌خواهند باورهای دينی را عقلانی کنند، چه کسانی هستند؟ اين جمله‌ی نويسنده را بايد خيلی دقيق خواند. یا پشت اين جمله‌ی او انديشه‌ی پيچيده و سنجيده‌ای نشسته است يا جمله‌ی بسيار بی‌سر و ته و نينديشيده‌ای است. فرض می‌کنيم سنجيده است. اين‌جاست که تناقض‌ها يکی پشت ديگری شروع می‌شود. ظاهراً «آموزه‌های دينی» و «باورهای دينی» با هم فرق دارند. آموزه‌های دینی ممکن است عقلانی باشد يا نباشند. باورهای دينی يا ممکن است عقلانی بشوند يا نه. اين خلاصه‌ی حرف روزنامه‌نگارِ زندان‌کشيده‌ی ماست. او گريبانِ اين‌ها را گرفته است. و ما تا اين لحظه نمی‌دانيم اين‌ها چه کسانی هستند. منظومه‌ی فکری‌شان چی‌ست. نظريه‌های کلامی و فلسفی‌شان درباره‌ی معاد و خدا و نفسِ انسانی چی‌ست. اين‌ها تا همين لحظه تنها بر خودِ او مکشوف است که علناً و آشکارا هيچ چيزی از آن‌ها ننوشته است.

ادامه دارد...
مطالب مرتبط: عقل‌گرايی و ايمان‌گرايی (اکبر گنجی؛ زمانه)

پ. ن. دقايقی پيش با دوست فاضلی صحبت می‌کردم درباره‌ی اين يادداشت. ايشان می‌گفت گنجی اساساً بولتن‌نويس است نه مقاله‌نويس و کارش تورق است و سطحی‌نگری. او می‌گفت تا به حال دقت کرده‌ای که ايشان هرگز به مخالفان و منتقدانِ خودش پاسخ نداده است؟ نمونه‌اش را در همين زمانه يا جاهای ديگر ببينيد. تا به حال شده است مثلاً گنجی قلم دست‌اش بگيرد و بنويسد: «آقای احمد زيد آبادی...» يا «آقا / خانم فلانی...». يا بنويسند که اين نوشته‌ی من در پاسخ انتقادهای فلان و بهمان است؟ ما نديده‌ايم! شما ديده‌ايد که روزنامه‌نگارِ علامه‌ی ما تا به حال پاسخی صريح و آشکار به منتقدين خودش داده باشد و از سخنانِ خودش به صراحت رفعِ ابهام کرده باشد؟ اميدوارم این تلنگرها باعث بشود پاسخ دادن به ديگران را جدی بگيرد. بعيد است زمانه بتواند از او خواستارِ پاسخگويی شود!

مشکلِ اکبر گنجی کجاست؟

ببينيد. ظاهراً این بخش نخست يک سلسله مطلب است که از گنجی قرار است در زمانه منتشر شود. اما اين به اين معنا نیست که خواننده‌ی جدی نبايد توقع دقت و درستی در مطالب هر نوشته‌ای را داشته باشد. وقتی يادداشت بلند ديشب را نوشتم، با خودم فکر نکرده بودم که بهتر است اين را برای خودِ زمانه بفرستم. دليل‌اش اين بود که ابتدا بند اول را خواندم و فکر کردم که يکی دو تا اشتباه ساده رخ داده است. و با نظر دادن پای همان مطلب تذکری دادم. ولی بعد که کل مقاله را به دقت خواندم ديدم وضع خيلی خراب‌تر از اين‌هاست و اصلاً يک بلبشوی نظری تمام عيار است اين نوشته. من باز هم عذرخواهی می‌کنم، از اکبر گنجی عزيز، ولی به نظر من، اين يادداشت، يادداشتی بود بسيار شلخته. بسيار از هم گسيخته. من نمی‌گويم که ژورناليست نمی‌تواند درباره‌ی ادبيات و سياست و دين و کلام و فلسفه بنويسد. چرا. اتفاقاً می‌‌تواند بنويسد و خوب هم می‌تواند بنويسد. ولی درد آن‌جاست که از شهرت و اعتبار ژورناليستی استفاده کنی و در ساير حوزه‌ها سطحی باشی و بخواهی حرف‌ات در حوزه‌ای غير از ژورنالیسم خريدار هم داشته باشد. من نمی‌توانم به سادگی درباره‌ی اعتبار ژورناليستی گنجی اظهار نظر کنم. ولی اين را می‌دانم که گنجی يک مبارز سياسی صاحب‌نام است. اين را می‌دانم که گنجی آدم شجاعی است. سرِ نترسی دارد. اما هيچ کدام از اين‌ها دليل نمی‌شود لغزش‌های فکری و نظری را بر او ببخشاييم چون مثلاً رفته است زندان. هيچ کدام از اين‌ها باعث نمی‌شود از تناقض‌های او چشم‌پوشی کنيم، چون روزنامه‌نگاری بوده است جنجالی. کاش گنجی شتاب‌زده و احساسی نمی‌نوشت. کاش گنجی بيشتر می‌خواند و کمتر قلم‌فرسايی می‌کرد. من می‌توانم شخصاً به اين نتيجه برسم که اصل و اساس دين، ضد عقل است و بنايی عقل‌ستيز يا مثلاً خردگريز دارد. من می‌توانم شخصاً روی از دين بگردانم. و هر کس ديگری را هم که بخواهد چنین کند، مختار می‌دانم. ولی نمی‌توانم برای موجه کردنِ خودم، از هر چه چهره‌ی فلسفی و کلامی و دينی در تاريخ هست، هزينه کنم و عقايد آن‌ها را با بی‌دقتی هم‌نوا با عقايدِ خودم بدانم. گنجی می‌خواهد علیه گذشته‌ی خودش شورش کند؟ گنجی می‌‌خواهد خودِ گذشته‌اش را نقد کند؟ دقیقاً نمی‌دانم. ولی اگر گنجی می‌خواهد خودش را تصفيه کند و در عقايد دينی خودش بازنگری کند، خيلی خوب است. کاری است کردنی و ستودنی. ولی انسان نمی‌شود هنگام بازنگری و پالايش عقايدِ شخص خودش، وهم برش دارد که همه‌ی دنيا مثل گذشته‌ی او فکر می‌کرده‌اند و در به در دنبال شواهدی بگردد که نشان دهد همه مثل او بوده‌اند يا حداقل فرضياتِ او را توجيه می‌کرده‌اند! می‌شود عقايد ابن سينا را نپذيرفت و رد کرد، اما نمی‌شود عقايد ابن سينا را تحريف کرد. این ديگر شهامت نيست. اين اسم‌اش دروغ است يا حداقل ناآگاهی و قصور.

پ. ن. اين قصه سرِ دراز دارد. تو را به خدا ببينيد ما داشتيم زندگی‌مان را می‌کرديم. درس‌مان را می‌خوانديم. شين‌نامه‌مان را می‌نوشتيم. موسيقی‌مان را گوش می‌داديم. اين هم شد کار آخر؟

پ. ن. ۲. من با اين وبلاگ‌نويس بسيار بسيار بسيار راحت‌ترم تا اين عقايد شاذ و عجيب و غريب و خود-تصفيه‌کنِ اکبر گنجی!

بيراهه‌های دينی اکبر گنجی

امشب يادداشتی از گنجی در زمانه خواندم با عنوان «عقل‌گرايی و ايمان‌گرايی» (با سر-عنوانِ «قرآن محمدی») (عنوان را يک بار ديگر با تأمل و دقت بخوانيد. خیلی عنوانِ دهن‌پرکنی است و نتايجی هم که قرار است از آن گرفته شود خيلی بزرگ است). اولين واکنش من به همان بند نخستِ نوشته‌ی گنجی بود که عباراتی نادقيق را به ابن سينا نسبت داده بود و بعد سخنانی کمابيش مشابه را از نوشته‌های ملاصدرا نقل کرده و تفسير خود را بر آن‌ها نهاده بود. به اختصار برای‌اش نوشتم (ذيل مطلب زمانه) که تلقی‌اش از دیدگاه ابن سينا درباره‌ی معاد نادقيق است. حداقل از فحوای نوشته‌ی گنجی به روشنی آشکار است که آثار ابن سينا را از منابع دستِ اول نخوانده است و وقتِ کافی برای فهمِ درستِ اندیشه‌ی او صرف نکرده است (دست بر قضا، همين ديروز درباره‌ی رساله‌ی اضحوی و معراج‌نامه‌ی ابن سينا نوشته بودم).

نوشته‌ی گنجی مملو از يک تلقی و درک خاص از عقل‌گرايی و ايمان‌گرايی است (چيزی که او فيده‌ايسم می‌نامد). من نمی‌توانم داوری چندانی درباره‌ی آراء ويتگنشتاين، کی‌يرکه‌گور و پلنتينجا بکنم (شايد ياسر میردامادی بتواند نوری بر این تاريک‌جای بيفکند). متخصصان آراء اين‌ها حتماً می‌توانند داوری کنند که درکِ گنجی از آراء اين‌ها دقیق است يا نادقيق. اما در يک نکته کمترين ترديدی ندارم. شناخت گنجی از جريان‌های عقل‌گرای جهان اسلام، شناختی است سطحی و – با عرض معذرت از تمام خوانندگان و خودِ اکبر گنجی عزيز - «ژورناليستی». و متأسف‌ام که بايد تعبير ژورناليستی را با بار منفی به کار ببرم. دوست داشتم ژورناليستِ ما آگاه‌تر می‌بود و اگر به حوزه‌ای وارد می‌شد، با احاطه و اشرافِ کافی به آن حوزه قدم می‌نهاد. در اين نوشته‌ی گنجی به خوبی می‌توان ردپای تعاليم دکتر سروش را ديد (علی‌الخصوص آن‌جا که از مولوی و شيخ بهايی نقل می‌کند، انگار بلندگویی است در برابر دهان دکتر سروش). اين فی نفسه چيز بدی نیست. اما نتيجه‌گيری‌های گنجی از اين کُلاژ ناقص از آرای يک فيلسوف مسلمانِ قرن پنجم هجری، يک متکلم-متأله بعد از حمله‌ی مغول و دو سه متکلم، متأله و فيلسوف غربی است که محل اشکال است و آدم را در عمق و دقت نگاه ژورناليستی گنجی به ترديد می‌اندازد.

برای اين‌که متهم به انتقاد بدون سند نشوم، بخش‌هايی را نقل می‌کنم و توضيح می‌دهم که چرا از ديدِ من محل اشکال هستند.

گنجی می‌گويد: «به گمان بسیاری از فیلسوفان، وجود خدا را نمی‌توان با دلایل عقلی اثبات کرد. وقتی مبدأ و معاد با چنین معضلی روبرو است، تکلیف نبوت روشن است که کمترین ادعا در خصوص اثبات عقلی آن وجود دارد. این معضل، کسانی را واداشته است تا پروژه عقلانیت در قبول دین و التزام به آن را کنار بگذارند».

گنجی تکليف‌اش با فيلسوف و متکلم روشن نيست و به سادگی اين‌ها را خلط می‌کند. گنجی نخست می‌گوید که خيلی از فيلسوفان (و نه متکلمان) منکر اثبات‌پذير بودن عقلی وجود خدا هستند (لابد چيزی به اسم «اثبات‌پذير بودن خدا به دلايل غير عقلی» معنا می‌دهد؛ تأکيد من اين‌جا بر «اثبات‌پذير» بودن است؛ نه در عقلی يا نقلی بودن‌ اين کار). سپس گنجی از روی بخش‌های بلندی از تاريخ دين و کلامِ دينی جهش می‌زند و از کسانی صحبت می‌کند که «پروژه‌ی عقلانيت» را در «قبول دين» و «التزام به آن» می‌خواهند کنار بگذارند. اين «کسان» چه کسانی هستند؟ خودِ گنجی؟ آدم‌هايی که مثل گنجی دين و دين‌داری را مطالعه کرده يا به آن التزام داشته‌اند؟ يا جمعيتِ خيلی زيادی از انديشمندان مسلمان يا مسلمان‌زاده‌ی جهان (يا متدين به هر دينی) در هر نقطه‌ی از کره‌ی زمين؟ گنجی از معضلی که خودش فکر می‌کند درباره‌ی مبداء و معاد وجود دارد، می‌خواهد نتيجه‌گيری کند که «تکليف نبوت روشن است»! گمان نمی‌کنم ميان متکلمين سده‌های ميانه و انديشمندان عالم اسلام (من از مسيحيان و يهوديانِ کلاسيک بی‌خبرم)، چنين اجماعی وجود داشته باشد که امثال فخر رازی، ابن سينا، صدر الدين قونوی، ابن عربی، نصير الدين طوسی، شهرستانی، حميد الدين کرمانی، ابويعقوب سجستانی، ناصر خسرو و ديگر متکلمين و فيلسوفان در مسأله‌ی مبدأ و معاد به «معضل» خورده باشند. شگفت آن است که اکبر گنجی آن چيزی را که امروز برای خودش معضل است، با فهمِ‌ ناقص از آراء مثلاً ابن سينا، برای او هم معضل می‌داند!

من هيچ مشکلی ندارم با اين‌که يکی بيايد بگويد مثلاً مقولات مربوط به مبدأ و معاد يا نبوت (يا مثلاً امامت و ولايت) معضل هستند و با عقل من سازگار نيستند بنا به اين دلايل. ولی نمی‌شود اين وسط پای ده نفر فيلسوف و متکلم جديد و قديم را هم وسط کشيد و چيزی را که برای من و شما معضل است برای آن‌ها هم معضل بدانيم.

چنان‌که گفتم به بخش‌هايی از مطلب گنجی که از متکلمين يا فيلسوفان غربی قديم يا جديد نقل کرده است، کاری ندارم. اين‌ها در حوزه‌ی دانش من نيستند، هر چند می‌توان عقلاً با نقل قول‌های گنجی و نتيجه‌گيری‌های او از سخنان‌شان در پيچيد.

گنجی، چنان‌که گفتم، ناگهان از روی تاريخ دين اسلام جست می‌زند (چه بسا با مسيحيت و يهوديت هم همین کار را می‌کند) و از مرتضی مطهری نقل قول می‌کند  و می‌آورد که: «به نظر او نظام اعتقادات دینی (توحید، نبوت، معاد و ...) «منحصراً» باید از راه استدلال به دست آیند: «اینکه در دین مقدس اسلام تقلید در اصول دین به هیچ‌وجه جایز نیست و منحصراً از راه تحقیق و استدلال باید تحصیل شود دلیل بارزی است براینکه اسلام مسائل آسمانی را در حدود اصول دین برای عقل انسان قابل تحقیق می‌داند»». البته آقای مطهری در نظر خويش مختار بوده است و رأی ايشان هم محترم و معتبر. اما بدون شک در ميان شيعيان و مسلمانان، ايشان تنها متفکرِ صاحب‌رأی نبوده‌اند. بسا متکلمين و فيلسوفان – از شيعه و غير شيعه گرفته – وجود داشته‌اند که رأيی متفاوت داشته‌اند در باب «تقليد در اصولِ دين». برای من مهم نيست که نظرِ آن ديگران و استدلال‌شان در باب مجاز نبودن تقليد يا لزوم تمسک به عقل در دين‌داری، معقول بوده است يا نامعقول؛ موجه بوده است يا ناموجه. همين‌که گنجی اين تکثر و تنوع و گستره‌ی تاريخی را ناديده می‌گيرد يعنی وفادار نماندن به پژوهش و در پی يک نتيجه‌ی خاص بودن. و البته اين نتيجه‌ی خاص خودش را در اواخر سخنان گنجی نشان می‌دهد.

من باور ندارم که هر مسيحی‌ای ايمان به تثلیث را چنان بفهمد که گنجی به همین سادگی و پخته‌خواری به خوردِ خواننده‌ی زمانه داده است. اميدوارم يک نفر مسيحی يا يک نفر عالم به الهيات مسيحی، که بسی بيش از من به اين الهيات مسلط باشد، چيزی بنويسند و خطاهای گنجی را نشان دهد – یا خطای مرا اصلاح کند!

گنجی می‌گويد: «ایمان‌گرایان مسلمان چرا قبول نمی‌کنند که خدا در حالی که در خآن‌هاش [کذا في الاصل] بر روی تختی نشسته (خداوند را دیدم که بر تختی بلند و با شکوه نشسته بود، خانه‌ی خدا از جلال او پر شده بود، اشعیاء، 1:5)، دیده شده است؟ نباید گمان کرد که این مدعیات پیرو چندانی ندارد، به یهودیان و مسیحیان بنگرید و ببیند که آن‌ها هم به این مدعیات ایمان و تعبد دارند». اين «ايمان‌گرايانِ مسلمان» چه کسانی هستند که گنجی مدام به اشاره و ايهام از آن‌ها نام می‌برد؟ اين به اصطلاح ايمان‌گرايان ناگهان در جغرافيای جهان اسلام روييده‌اند و هيچ نسب‌نامه و تبارشناسی شناختنی‌ای ندارند؟ ظاهراً گنجی به عده‌ای مسلمان که خود را در دين عقل‌گرا می‌دانند در زمانه‌ی ما اشاره می‌کند و هيچ اعتنايی به تاريخ مسلمانان ندارد. اگر داشت، قطعاً به معتزله توجه می‌کرد. اگر داشت قطعاً اخوان الصفاء را پيشِ چشمِ‌ خود می‌داشت. اگر داشت فخر رازی برای‌اش وزنه‌ای بود برای رد يا قبول. اگر داشت، آثار ابوحاتم رازی و حميد الدين کرمانی را حداقل يک بار مرور می‌کرد. اگر داشت، يک بار آن نوعِ خاص عقلانيت ناصر خسرو را می‌سنجيد و لااقل نقاط قوت و ضعف آن انديشه را به ما نشان می‌داد. مراد گنجی از «ايمان‌گرايان مسلمان» ملاصدرا نيست. مرادش ابن سينا نيست. مرادش سهروردی و مولوی هم نيست. مرادش ناصر خسرو و اخوان الصفاء هم نيست. مرادش امثال مصطفی ملکيان است؟ مرادش سروش است؟ اين‌ها را نمی‌دانم. ولی بدون شک، نوشته‌ی گنجی از ضعف پشتوانه‌ی تاريخی و کلامی رنج می‌برد.

گنجی به درستی می‌گويد: «پیروان ادیان مختلف با اطمینان مطلق فقط دین خود را دین حق می‌دانند. طرفین جنگ با اطمینان کامل خود را پیروز جنگ معرفی می‌کنند. دانستن مترادف با مطمئن بودن نیست. پیروان هر دینی به آموزه‌های دین خود اطمینان دارند. ولی اطمینان به معنای صدق آن آموزه‌ها نیست. ممکن است باوری صادق باشد، اما دلایل و شواهد قانع کننده‌ای برای توجیه آن در دست نباشد. قرینه (evidence) به معنای دلیل قوی و محکم شرط لازم دانستن است». اما اين‌ها سخنان تازه‌ای نيست. کشف بزرگی هم نيست. اين‌ها را سروش گفته است. شايد مرحوم شريعتی هم گفته باشد. اين‌ها را اخوان الصفاء بدون شک گفته‌اند. اين‌ها را عين القضات همدانی، صوفی فيلسوف مسلک هم گفته است. اما اگر درباره‌ی سروش و شريعتی مطمئن نباشم، درباره‌ی موارد بعدی مطمئن‌ام که هيچ کدام به راه اکبر گنجی نرفته‌اند. گنجی در بندهايی که پس از اين بند نقل می‌کند، به نوعی خلاصه‌ای از تمام آن‌چه نزد دکتر سروش آموخته است (یا فهميده است) به خواننده منتقل می‌کند.

اين‌جاست که گنجی مقصودش از اين نوشته را آشکار می‌کند (اما کماکان با همان ابهامِ پيش‌گفته): «مخاطب نوشتار حاضر، ایمان‌گرایان نیستند، مخاطب ما کسانی هستند که از عقلانیت آموزه‌های دینی دفاع می‌کنند و به دنبال عقلانی کردن باورهای دینی هستند. علامه طباطبایی در مقدمه تفسیر المیزان می‌نویسد، «اعتبار قرآن و کلام خدا بودن آن ( حتی وجود خدا)، به وسیله عقل برای ما ثابت شده است».» من به استدلال مرحوم طباطبايی کاری ندارم. ايشان، يا پيروانِ آموزه‌های ايشان، بهتر از من می‌توانند از موضع خودشان دفاع کنند. موضع‌شان بالکل رد هم بشود، موضع گنجی ثابت نمی‌شود. گنجی به مصافِ کسانی رفته است که «از عقلانيتِ آموزه‌های دينی دفاع می‌کنند» و «به دنبال عقلانی کردن باورهای دينی هستند». اين‌ها چه کسانی هستند؟ و اين افراد، نظرشان چه ربطی يا چه نسبتی با آرايی که گنجی از ابن سينا يا ملاصدرا نقل کرده است دارد؟ گنجی چند بند بالاتر گريبان «ايمان‌گرايان مسلمان» را گرفته بود. اما اين‌جا ديگر با آن‌ها هم کاری ندارد و مخاطب‌اش این گروهِ اخيرالذکر می‌شود. آيا به اعتقاد اکبر گنجی معتزله، ابن سينا، فخر رازی، دستگاه دعوت فاطميانِ مصر، نصير الدين طوسی و ملاصدرا، در شمارِ مخاطبانِ اين نوشته‌اند (همين کسانی که از عقلانيت آموزه‌های دينی دفاع می‌کنند). اگر هستند، آشکار است که گنجی شناخت دقیق و عميقی از آراء آن‌ها ندارد. اگر نيستند، باز هم نشان می‌دهد که گنجی درک‌اش از جنبش‌های خردگرا، در عالم اسلام حداقل، سطحی و شتاب‌زده است. به صراحت می‌گويم که من تمام آراء کلامی اخوان الصفاء و مثلاً ناصر خسرو را در دين، امروز قبول ندارم. اما اين دو حداقل از نمادهای برجسته‌ی کوشش‌های عقلانی در دين‌اند. گنجی به جای اين‌که با کنايه و ابهام به هم‌عصران خودش متعرض شود و در لفافه به آن‌ها انتقاد کند، می‌توانست از ريشه شروع کند و به طور جدی به نقد آن سنت عقلی بپردازد (تا اگر موفق می‌شد، به امروز می‌رسيد). يا اين‌که نه. خيلی صريح نام می‌برد از کسانی که در برابر او هستند و همان‌ها را به چالش می‌گرفت. البته به استدلال‌هايی خردپسندتر و قوی‌تر از اين‌ها که در یادداشت‌اش در زمانه آمده است.

پ. ن. اگر فردا يا پس‌فردا گذارم به کتابخانه افتاد، سعی می‌کنم بخش‌هايی از رسائل اخوان الصفاء، آثار ناصر خسرو و بخش‌هايی از آثار ابن سينا را اسکن کنم و برای مزيد آگاهی اکبر گنجی همين‌جا بگذارم. اما مهم‌تر از آن همه اين است که گنجی تکليف خودش را با خودش بداند و بيهوده امثال ابن سينا و ملاصدرا را هزينه نکند و وجه المصالحه‌ی طرح دعوا و ديدگاهِ شخصِ خودش نکند و ربط مستقيم نظرِ خودش را با نظرِ آن‌ها بداند.

سقف عقل بر ستونِ جنون

سقف عقل‌ام را بر ستون جنون زده‌ای انگار. روزها خودم را گم می‌کنم در کار و کتاب. نفسی که می‌خواهم بکشم، می‌دوم توی کتابخانه. لای قفسه‌ها پرسه می‌زنم. عقل‌ام را مشغول می‌کنم که شيدايی دنیا را سرم آوار نکنی. يادم نيندازی. نمی‌شود. غروب که می‌شود اين اشترِ مست، زنجير پاره می‌کند. اين صدای موسيقی، اين هم‌دمِ هر روزه و هميشگی، ديوانه‌تر می‌کند آدم را. با خودم می‌گويم اين شوريدگی را، اين ديوانگی را، اين خل‌بازی را به جان آدم می‌اندازی که آن خداوندی عقل را معزول کنی. فکر می‌کنم از ما سلطنت عقل را نمی‌پسندی. ولی تو هم می‌دانی که وسوسه‌ی عقل تا آخرين نَفَس رهای‌ام نمی‌کند. نه من خسته می‌شوم، نه تو. و البته تو نَفْس را هم به جان ما می‌اندازی. قدرت‌نمايی می‌خواهی بکنی؟ خوب می‌توانی. قبول. نکن ديگر. بس است! ما سپر انداخته‌ايم. آويخته به دامانِ توايم. پا مکش از شيدايی و آلوده‌دامنیِ‌ ما. به بی‌گناهی «يارانِ شهر»، گنه‌کاری ما را عفو کن. هر چه گناه ما می‌خواهد باشد! ديگر شرم ندارد که. وقتی غرقه‌ی اين دريا‌يیم، شرمی ندارد. کدام دريا؟ معلوم است کدام دريا؟ دريای کرم را می‌گويم! فکر کردی سرِ چهارراه اعتراف می‌کنيم به معصيت؟! بگذریم. هر کاری بخواهی می‌کنيم. فقط ما را اين‌جوری نکن. دنبال‌ات مثل بره‌ی رام می‌دويم (شيطنت هم گه‌گاهی می‌کنيم)، ولی می‌آيیم. «بيش ميازار مرا». داشتم فکر می‌کردم به اين مصرع که «...مرغِ کُهِ طور تويی، خسته به منقار مرا». آدم هوا برش می‌دارد. حال‌اش خوش می‌شود وقتی فکر می‌کند به این حال. فکرش را بکن: مرغی باشد. مرغی مقدس، مرغی که آشيانی بس بلند دارد. کوهِ‌ طور. جايی که به موسی می‌گويند آدم باش. کفش‌های‌ات را در بيار. جايی که يک نوری می‌تابد که موسی هم دست و پای‌اش را گم می‌کند. از آن بالا بالاها. يک مرغی، يک عقابی، يک عنقايی چيزی می‌آيد (لابد مرغ‌اش مرغِ شکاری است و گوشت‌خوار؛ آن هم گوشتِ آدميزاد می‌خورد!). همين‌جوری منقارش را فرو می‌کند به يک جای آدم. سيخی می‌زند. تلنگری می‌زند. نيشگونی می‌گيرد. می‌رنجاند آدم را. زخمی می‌کند. «خسته» می‌کند آدم را. عجب حالی دارد. حالی که تو حالِ آدم را بگيری! مزه دارد، نه؟

ناگهان دل‌ام آشوب می‌شود. انگار گير می‌کنم وسط تاريکی. تو که روی‌ات را برگردانی، ناگهان همه‌ جا می‌شود ظلمتِ‌ محض! يک جوری می‌شود که کورمال کورمال بايد بروی بقيه‌ی راه را. دل‌ام می‌لرزد. دل‌ام آشوب می‌شود. آشوب مثلِ پس‌لرزه‌ی زلزله می‌آيد و می‌رود. وسط اين همه آشوب، بر می‌گردی. نيم‌نگاهی به پشتِ سرت می‌کنی، انگار پنجره‌ای به روی خورشيد باز می‌شود ناگهان. همان نيم‌نگاه، روزنه‌ای است از روز. روزنه‌ای است برای خورشيد. با همان روزنه، افق را انگار پر می‌کنی. انگار جايی باشی که خورشيد با طلوع‌اش تمام افق را می‌پوشاند. يک حالی است این حالِ پر تلاطمِ‌ آشوب و طُمأنينه. من با خود می‌خوانم: «نگر تا اين شبِ خونين سحر کرد / چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد».

موسيقی هنوز ادامه دارد. برای من همین‌جور می‌رود. من مثل باستان‌شناس‌ها کلنگ به دست گرفته‌ام و اين زمين را می‌کاوم و هر روز به چيز تاز‌ه‌ای بر می‌خورم. هر روز حال ديگری بر من می‌رود. و آخرِ کار، همه‌ی حال‌ها مثل هم‌اند. فقط جزيياتِ‌ کوچک‌شان با هم فرق دارد. ديروز در راه که بر می‌گشتم با خودم فکر می‌کردم، آدم خيلی بايد تحمل داشته باشد. خيلی صبر می‌خواهد. هاضمه‌ای می‌خواهد مثل ديوانه‌ها. يادم هست از دوران کودکی. در روستای پدری و مادری، ديوانه‌ای بود لال. شايد هم کر و لال. سن‌اش خیلی زياد بود. بيچاره شيشه‌خُرده می‌خورد. هيچ‌اش نمی‌شد. معده‌اش قوی‌تر از اين‌ها بود. يادِ او افتاده بودم. آدم برای اين‌که اين نوسان‌ها را تاب بياورد، برای اين‌که بتواند ميان کفر و ايمان، نه همين کفر و ايمان‌های عوامانه، چابک و چالاک برود و برگردد، هاضمه‌اش بايد قوی باشد. اين زهرها که در رگِ جانِ آدم می‌رود، فيل را می‌تواند از پا بيندازد. بعضی‌ها اختيار می‌کنند که يک سوی طيف بمانند. يا می‌شود مؤمن مستحکم و ساده‌دل. يا می‌شود کافر لجوج و کينه‌جو. نه صفای مؤمنانه به جان‌شان می‌نشيند و نه زيرکی کافرانه (صد بار که نبايد توضيح بدهم: هم اين ايمان با ايمان عام فرق دارد، هم اين کفر). خيلی معده‌ی شيشه‌خواری می‌خواهد که اين بلاها را تحمل کند. با تو که باشم، ترسی نيست از نوسان. تو باش. تو باش که روحِ ايمانی. باقی مهم نيست. هراسی از سياهی کفر نیست. تو پايدار بمان.

سخنرانی شهرستانی در خوارزم

اين يادداشت شايد برای کسانی که اهل مطالعه‌ی تاريخ و علم کلام هستند و تبحری در اين زمينه‌ها دارند فایده‌ی خاصی نداشته باشد. اما محض ثبت در تاريخ هم که شده اين‌جا می‌نويسم‌اش. تاج الدين محمد بن عبدالکريم شهرستانی بيشتر به خاطر کتاب «الملل و النحل»‌اش مشهور است که اثری است درباره‌ی اديان و مذاهب. اين کتاب را صائن الدين محمد ابن تُرکه اصفهانی (اصالتاً اهل خجند بوده؛ اين‌جا را ببينيد) به فارسی ترجمه کرده و اين ترجمه را دکتر جلالی نايينی تصحيح و منتشر کرده است. به جز این، شهرستانی مشهور است به اين‌که از متلکمين اشعری مسلک است. و کتاب «نهاية الاَقدام» او در کلام اشعری است. همچنين، شهرستانی کتابی دارد به نام «مصارعة الفلاسفة» که نقدی است بر فلسفه‌ی ابن سينا، البته از مواضعِ کلامی اشعری (خواجه‌ی طوسی در زمان اقامت‌اش در الموت، کتابی نوشته است در رد همين اثر با عنوان «مصارعة المصارع» که نقدی است بر آراء اشعری شهرستانی و دفاع از ابن سينا - در آن فضای کلامی و جدلی، بازار رديه نوشتن بسيار گرم بوده است).

اما در کنارِ اين‌ها شهرستانی اثری دارد که سرشتی متفاوت با ساير آثار شناخته شده‌ی او دارد. شهرستانی تفسير قرآنی دارد به نام «مفاتيح الاسرار و مصابيح الابرار» که چندين سال پيش نسخه‌ی عکسی آن در ايران منتشر شد و تا جايی که من خبر دارم تصحيح و ترجمه‌ای انگليسی از آن به زودی در انگليس منتشر خواهد شد. اين تفسير شهرستانی، خصلت شيعی برجسته‌ای دارد و به طور خاص گرايش‌های آشکارِ اسماعيلی در آن به چشم می‌خورد. بنا به روايتی که خواجه‌ی طوسی در رساله‌ی «سير و سلوک» آورده است (چاپ جديد از دکتر سيد جلال بدخشانی)، شهرستانی معلمِ دايیِ طوسی بوده است و طوسی در آن رساله، شهرستانی را «داعی الدعاة» می‌خواند. جز اين، شهرستانی در ملل و نحلِ خود، رساله‌ی چهار فصل حسن صباح را نقل می‌کند که نشان از ارتباط بسيار نزديکِ او با دستگاه دعوت باطنيان الموت دارد (و جای تعجب نيست که طوسی او را داعی خوانده است). شهرستانی، سخنرانی‌ای در خوارزم داشته است که به زبان فارسی است و در انتهای ترجمه‌ی فارسی ملل و نحل‌اش توسط دکتر جلالی نايينی منتشر شده است. در اين سخنرانی، از واژگان و اصطلاحاتی استفاده شده است که در تفسیر قرآن‌اش نيز به چشم می‌خورد و روحيه‌ی تأويل‌گرای اسماعيلی عصر الموت در آن مشهود است. جدای از اين‌ها، اين سخنرانی ارزش ادبی خاصی هم دارد. سخنرانی شهرستانی نثری دارد بسیار شيوا و شاعرانه که در آن به وفور از آيات قرآنی و احاديث استفاده شده است. گزاف نیست اگر بگوييم اين سخنرانی شهرستانی، در کنار تفسير قرآن‌اش می‌تواند در زمره‌ی ادبيات اسماعيليان دوره‌ی الموت به شمار آيد. نسخه‌ی پی‌دی‌اف اين سخنرانی را برای منفعت عامه‌ی اهل تحقيق (علی‌الخصوص آن‌ها که دسترسی به کتابخانه‌های لازم را ندارند) اين‌جا می‌گذارم: متن مجلس مکتوب شهرستانی منعقد در خوارزم.

پ. ن. می‌بينيد که باز از عالم شين نامه‌ها فاصله گرفتم!
پ. ن. ۲. گرايش‌های دينی شهرستانی و رفتار پر تناقض او در چنان عصری اصلاً عجيب نبوده، علی‌الخصوص که شيعيان و به خصوص باطنيان اسماعيلی مرتب تحت تعقيب بوده‌اند و از همه مهم‌تر رسمِ تقيه، مهم‌ترين استراتژی ادامه‌ی حياتِ عموم شيعيان بوده است.

شين نامه - ۱۰

۱. امشب از پا منشين؛
نشيمنِ تو شاخِ شامخِ سدره نيست.
با تو،
عرش از مقامِ فرش فروتر نشسته است.

۲. شرح الشين:
«ياد باد آن صحبتِ شب‌ها که با نوشين‌لبان
بحثِ سرِ عشق و ذکر حلقه‌ی عشاق بود»

۳. پاد-شرحِ شين:
حشرِ شمشادِ تو، رعشه در معشرِ ملايک انداخت؛
يادِ تو هميشه حاضر است؛ «ياد باد» نشايد!

خدا برکت بدهد به:
ام‌تی3.31