طربستان

قطع صدا


برای شنيدن فايل‌های فوق نياز به فلش پلی‌یر داريد. اگر اين نرم‌افزار را نداريد: فلش پلی‌ير را پياده کنيد

همراهان

بايگانی

  تیر ۱۳۸۷
  تیر ۱۳۸۷
  خرداد ۱۳۸۷
  اردیبهشت ۱۳۸۷
  فروردین ۱۳۸۷
  اسفند ۱۳۸۶
  بهمن ۱۳۸۶
  دی ۱۳۸۶
  آذر ۱۳۸۶
  آبان ۱۳۸۶
  مهر ۱۳۸۶
  شهریور ۱۳۸۶
  مرداد ۱۳۸۶
  خرداد ۱۳۸۶
  خرداد ۱۳۸۶
  اردیبهشت ۱۳۸۶
  فروردین ۱۳۸۶
  اسفند ۱۳۸۵
  بهمن ۱۳۸۵
  دی ۱۳۸۵
  آذر ۱۳۸۵
  آبان ۱۳۸۵
  مهر ۱۳۸۵
  شهریور ۱۳۸۵
  مرداد ۱۳۸۵
  تیر ۱۳۸۵
  خرداد ۱۳۸۵
  اردیبهشت ۱۳۸۵
  فروردین ۱۳۸۵
  اسفند ۱۳۸۴
  بهمن ۱۳۸۴
  دی ۱۳۸۴
  آذر ۱۳۸۴
  آبان ۱۳۸۴
  مهر ۱۳۸۴
  شهریور ۱۳۸۴
  مرداد ۱۳۸۴
  تیر ۱۳۸۴
  خرداد ۱۳۸۴
  اردیبهشت ۱۳۸۴
  فروردین ۱۳۸۴
  اسفند ۱۳۸۳
  بهمن ۱۳۸۳
  دی ۱۳۸۳
  آذر ۱۳۸۳
  آبان ۱۳۸۳
  مهر ۱۳۸۳
  شهریور ۱۳۸۳
  مرداد ۱۳۸۳
  تیر ۱۳۸۳
  خرداد ۱۳۸۳
  اردیبهشت ۱۳۸۳
  فروردین ۱۳۸۳
  اسفند ۱۳۸۲
  بهمن ۱۳۸۲
  دی ۱۳۸۲
  آذر ۱۳۸۲
  آبان ۱۳۸۲
  مهر ۱۳۸۲
  شهریور ۱۳۸۲
  مرداد ۱۳۸۲
  خرداد ۱۳۸۲
  اردیبهشت ۱۳۸۲
  فروردین ۱۳۸۲
  بهمن ۱۳۸۱
  آبان ۱۳۸۱
  مرداد ۱۳۸۱
  تیر ۱۳۸۱
  اسفند ۱۳۸۰
  آبان ۱۳۶۴

اين شادمانی سوگ‌ناک

حال غریبی است. حالی است شگفت. می‌شود آدمی احساس دولت و تنعم کند، اما ديو غم از درون بر وجودش پنجه بزند؟ می‌شود شاد بود و غم‌ناک؟ می‌شود بر اوج افلاک باشی، ولی بار کهکشان بر شانه‌ات سنگينی کند؟ می‌شود در حضورِ دوست باشی و باز هم در حسرتِ «نکته‌ی روح‌فزا از دهنِ دوست» باشی و چشم‌انتظارِ «نامه‌ی خوش‌خبر از عالمِ اسرار»؟ می‌شود؟ می‌شود که با او باشی و چون حلقه بر در؟ می‌شود که در پيش چشمان‌اش باشی و با حسرت و حرمان‌ديده بگويی که:
شکرِ آن‌را که تو در عشرتی ای مرغِ چمن
به اسيرانِ قفس مژده‌ی گلزار بيار
به وفای تو که خاکِ رهِ آن يار عزيز
بی غباری که پديد آيد از اغيار بيار
روزگاری است که دل چهره‌ی مقصود نديد
ساقيا آن قدحِ آينه‌کردار بيار؟
می‌شود هنوز از «جور رقيب» ناليد؟ (رقيب يعنی آن‌که ميان عاشق و معشوق فاصله می‌اندازد نه آن‌که با عاشق رقابت می‌کند). شدنی است، آری. اما شرايطی دارد که در آن شرايط می‌توان از جور رقيب در همه حالی گذشت. ولی امان از اين حسرت. فرياد از اين حرمان! همين که عاشقِ سوخته‌دل را وا می‌دارد از سر سوز بگويد:
ای که مهجوری عشاق روا می‌داری
بندگان را ز برِ خويش جدا می‌داری
تشنه‌ی باديه را هم به زلالی در ياب
به اميدی که در اين ره به خدا می‌داری
دل ربودی و بحل کردمت ای جان ليکن
به از اين دار نگاه‌اش که مرا می‌داری
ساغر ما که حريفان دگر می‌نوشند
ما تحمل نکنيم ار تو روا می‌داری!
ولی... «ساغرِ ما»؟ اساساً از کی ما صاحبِ ساغری اختصاصی بوديم؟ از کی ما را از جرعه‌ی زلالِ تو نصيبی بوده است؟ گاهی اوقات آدم باورش می‌شود که سزاوار بيش از اين نيست و حرمان همان نصيب ازلی است. ولی دل‌مان به همين امیدی خوش است که در پرده‌ی غيب نهان است! يعنی تو بندگان را به همان وضعِ دگران می‌داری؟ يا بندگی تعريفی ديگر دارد؟ که هر چه این خیلِ سرگشته و حرمان زده می‌کنند مقبول نمی‌افتد و مدام بايد اين سوختگان اشک‌ريزان مناجات کنند که:
چه جرم کرده‌ام ای جان و دل به حضرتِ تو
که ظاعتِ منِ بيدل نمی‌شود مقبول؟
ولی چه سود؟ آخرِ کار هم بايد دردمندانه بگويی که:
هر چه هست از قامتِ ناسازِ بی‌اندامِ ماست
ورنه تشريفِ تو بر بالای کس کوتاه نيست!

آخرالامر متهم و مغبون ماجرا همين عاشقِ پاشکسته‌ی دايره‌ی قضاست! دايره‌ی قضا، آری. دايره‌ای که سال‌هاست در آن سرگردان‌ايم. ما شده‌ايم مثل قومِ موسی که چهل سال سرگردان تيه بودند. ما همان سرگشتگان بيابان هستيم که جرم‌مان هم هنوز معلوم نشده است!‌ شايد يکی در همان نسل‌های پيشين جنايتی عظما کرده است که قومی، ملتی، جماعتی امروز بايد تاوان‌اش را پس بدهد! اين شکايت را از که بايد به کجا برد؟ ولی... هنوز بايد گله کرد از غصه؟ شايد نبايد!‌ ولی چه سود که خيل لشکرِ غم مهيب است و:
ز بام و در همه جا سنگ فتنه می‌بارد
کجا به در برمت ای دلِ شکسته کجا؟
و حديث اول و آخرِ ما همين شکستگی دل است، شکستگی دل! شايد اين چند روز آتی، هر چه اگر نصيب‌مان نشد، دست‌کم دلی شکسته حاصل شد! شايد فردای محشر تو خريدارِ همين دل‌شکسته‌ي حرمان ديده و حسرت‌کشيده شدی. اين روزها اشک حسرت در چشم داريم و آرزويی که دلِ خويش بر سر آن بر باد خواهيم داد! امروز مدام با خود می‌گفتم که تا اين‌جا همين دل‌سوختگی است که حاصل ماست. پیرامون خود را که می‌نگرم، ديگران حاصل‌‌شان شوق است و شادی. اشکِ آن‌ها از شوق است و اشکِ ما از حسرت! دريغا بر ما و دريغا بر سرنوشتِ رقم‌زده در خونِ ما! ما استغاثه‌ی خود را به نزدِ تو آورديم. تو دانی و ما. تو دانی و دلِ ما. تو دانی و حسرتِ‌ ما. تو دانی و حرمانِ ما. تو دانی و رنج‌ديدگی و مظلمه‌ی ما. تو دانی و حيرتِ ما. تو دانی و غربتِ ما.

هر می لعل کزان دست بلورين ستديم
آبِ حسرت شد و در چشمِ گهربار بماند!

داستانِ روز

امروز رفتم بيمارستان برای ترخيص نهايی از بخش ارتوپدی. پانسمانِ دستِ مبارک را باز کردند. همه چيز رو به راه است. فقط حرکت دادن دو انگشتِ ميانی به دشواری حرکت دادن کوهِ دماوند است! دکتر می‌گويد اگر می‌خواهی تحرک عادی‌اش برگردد، بايد درد را به جان بخری و تمرين کنی که اين دو انگشت را کاملاً خم کنی! از امروز تا هفته‌ی بعد که مرخصی استعلاجی تمام می‌شود، به تمرین برای خم کردن دو انگشت وسط و مشت درست کردن برای کوبيدن بر دهان استکبار جهانی و استکبار وطنی می‌گذرانيم! ان شاء الله تا هفته‌ی ديگر هم بخيه‌ها به رحمت ایزدی می‌روند.

اما قصه‌ی ما و حافظ، ماجرايی است که پايان ندارد. فقط يک نکته را در حاشيه می‌گويم و می‌روم تا بعداً بحث را باز کنم. وقتی می‌گويم «درويش اهل گفت‌وگو نيست»، معنای‌اش اين نيست که درويش اهل مدارا نيست يا مثلاً دراويش خشن هستند و از اين حرف‌ها. حاشا و کلا. درويش اهل گفت‌وگو نيست يک معنای ساده دارد: اگر گفت‌وگو به معنی دیالوگ را در بستر مفاهيم و اوضاع مدرن بفهميم، اساساً معنايی ندارد که گفت‌وگو به اين معنا را از اوصاف صوفيان و دراويش بشماريم. درويش هيچ «نيازی» به گفت‌وگو ندارد. پس، دوستان عزيزی که به‌شان برخورده است که من می‌گويم درويش اهل گفت‌وگو نيست، اندکی درنگ کنند. مگر گفت‌وگو به معنای امروزی، لزوماً هميشه، همه‌ جا، خوب است که ناراحت می‌شويم و گوينده و نويسنده‌ی اين‌ها را متهم به «نفهميدن» می‌کنيد؟ درباره‌ی آن‌چه برای حافظ و مولوی گفتم هم توضیح دارم. پادکست ساختن در ملکوت، يعنی اوضاع اضطراری، نه وضع عادی. در اوضاع اضطراری هم اشتباه پيش می‌آيد، هم حرف آدم بد فهميده می‌شود، خيلی بد. من هم قبلاً تذکر داده بودم. می‌نويسم تا رفع ابهام شود.

يا رب مباد آن‌که گدا معتبر شود!

وقتی در عادی‌ترين شرايط، عرصه را بر معقول‌ترين و طبيعی‌ترين رفتار و گفتار مردم تنگ کردی، ناگزير مردم به زیرکی و رندی، متوسل به نامتعارف‌ترين شيوه‌ها می‌شوند و همه‌ی سدهايی که فکر می‌کردی بسيار استوارند، می‌شکنند. بترسيد از روزی که مظلوم‌ترين و محجوب‌ترين مردمان را چندان به تنگ آورده باشيد که قومی سر به زير بر شما بشورند!

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غيرت نياورد که جهان پر بلا کند!

پ. ن. نه. اين شعر سيف فرغانی، از هر چیز ديگری بهتر گويای اين حال است:
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام، ناگهان،
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغ تان چو نیزه ز بهر ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرونشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز فرصت دیگر کسان نبود
بعد از دو روز زان شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی ست ایستاده در این خانه جاه و مال
این آبِ ناروان شما نیز بگذرد
ای تو سپرده روح به چوپان گرگ نفس
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاهِ بقا ماتِ حکمِ اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

حافظ و ما!

من از حافظ خوش‌ام می‌آيد چون خيلی با مرام است. اهل خالی‌بندی‌های  الکی نيست. خالی بندی هم که می‌کند، خودش خنده‌اش می‌گيرد و بعد جوری می‌گويد که آدم حال می‌کند. جوری بلوف نمی‌زند که بوی گندش از شش کيلومتری به آسمان باشد! خلاصه اين‌که حافظ، خيلی توپ است. خوش‌ام می‌آيد که بر می‌گردد به‌ات می‌گويد:
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغان‌ام
«با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی؟»

پ. ن. بيخود نيست ملت فکر کرده‌اند حافظ «لسان الغيب» است. اين قدر با حال است، اين قدر ماه است اين حافظ که هر فکری درباره‌اش می‌کنند!

حافظ و صوفيان

۱. صوفيان جمله حريف‌اند و نظرباز ولی
زين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

۲. مرغ زيرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده است به هر مجلس وعظی دامی

۳. آن تلخ وش که صوفی ام الخبائث‌اش خواند
اشهی لنا و احلیٰ من قبلة العذارا

۴. عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس
که وعظ بی‌عملان واجب است نشنيدن

پ. ن. برای اين «وعظ» پادکستی ساخته بودم. ويران شد! بعد با خودم فکر کردم:
نيکی پير مغان بين که چو ما بدمستان
هر چه کرديم به چشمِ کرم‌اش زيبا بود!

گفت‌وگو آيين درويشی نبود! - پادکست ۳

در استقبال از يادداشت ياسر ميردامادی: «گفت‌وگو» آيين درويشی نبود؟

موضوع احتياج به توضيح بيشتر دارد. پادکستی است شتاب‌زده. گوش بدهيد و اگر نظری داريد بنويسيد. من بعداً توضيحاتِ ديگر را می‌افزايم.

ما را در دنیا به حساب نمی‌آوردند!

«زمانی که کشور تحویل انقلاب شد کشوری عقب افتاده، مخروبه و دست چندم بود و هیچ بخش اقتصادی کشور در جای شایسته‌‌ای قرار نداشت...روستاها، علم، صنعت، سواد، کشاورزی و تجارت خارجی ما همه در حال انزوا، اضمحلال و بدون چشم انداز روشن و بنیاد مستحکم بود و ما را در دنیا به حساب نمی آوردند.»

برگرفته از سخنان اخير رييس جمهور (نقل از واحد مرکزی خبر)

می‌خواستم بخش‌هايی از نقل قول بالا را برجسته کنم، ديدم همه‌اش برجستگی (!) است. گمان می‌کنم اين از اولين اظهار نظرهای شاهکارِ پس از انقلاب است که ايرانِ اول انقلاب را کشوری عقب افتاده و مخروبه و دست چندم معرفی کرده است. تا جايی که من به خاطر دارم، مشکل اصلی زعمای انقلاب در آن روزها اين‌ها نبود. می‌گفتند زمام امور کشور به دست بيگانگان و اجانب است. مشکل اصلی اين بود. و گرنه همه می‌دانستند که واقعاً در آن زمان ما را در دنيا به حساب می‌آوردند. از ارزش ريال در برابر دلار بگيريد تا نحوه‌ی ويزا دادن کشورهای مختلف اروپايی و آمريکايی به ايرانی‌ها. البته جملات بالا در مقامِ خودش بسيار درست است. می‌شود تغيير کوچکی در ابتدای همان جملات بالا داد و آن را تبديل به گزاره‌ای درست کرد. البته يک سال و اندی ديگر می‌شود عين همين جمله را با تقريب بسيار بالايی به واقعيت تکرار کرد!

پ. ن. برای اين‌که بدانیم قبلاً ما را چقدر «به حساب می‌آوردند» و امروز چقدر، کافی است صفحات اول گذرنامه‌ی ايرانی را مقايسه کنيد با توضيحات صفحه‌ی اول گذرنامه‌های سابق (مثل اين یکی) و گذرنامه‌های کشورهای مختلف (از جمله انگليس). و بعد ببينيد چقدر احساس امنيت خاطر و «به حساب آمدن» می‌کنيد!

خدا برکت بدهد به:
ام‌تی3.31