Comments: هزار دليل

با سلام . آقای معروفی من کتابها و نوشته های شما را خیلی دوست دارم . الان چند سال است منتظر کتاب " تماماً مخصوص " شما هستم . ولی از آنجا که به آن اجازه انتشار در ایران داده نشد ، شما آن را در اینترنت قرار دهید تا ما بتوانیم بدین وسیله به آن دسترسی داشته باشیم . من کتاب " وردی که برّه ها می خوانند " آقای رضا صادقی را از اینترنت دانلود کردم و توانستم آن را بخوانم . قبلاً از شما تمال تشکر را دارم .

Posted by مهدی at October 10, 2007 1:13 AM

سلام

Posted by محمدرضا at September 22, 2007 11:10 PM

دوست عزیز/ استاد گرامی
بنده مدّتی است که خوانندۀ وبلاگ شما بوده‌ام. حال از شما دعوت می‌کنم خوانندۀ مطلبی کوتاه در وبلاگ من باشید که آن را نگاشته‌ام، به پاس آموخته‌هایی که با خواندن وبلاگ شما اندوخته‌ام. اگر هم قدم رنجه نخواهید کرد و من افتخار میزبانی شما را برای یک بار هم که شده نخواهم داشت؛ اجازه بدهید همین جا سپاسگزار تمام آنچه که از شما آموخته‌ام، باشم.
ارادتمند شما
نفیسه ب.
http://nafisehb.blogfa.com/

Posted by نفیسه ب at August 28, 2007 4:15 PM

استاد.خیلی ممنونم سر فرازم کردید.حالا می توانم به خود ببالم و تا مدت ها پزش را به دوستانم بدهم.

الف.میم.یا.دال.میم
ببین به خاطر تو چه کار کرده ام
تمام هستی خود را نثار کرده ام
امیدم را تنها چیزی را که داشته ام
به پایت فنا کرده ام
ولی تو
لااقل
میم را برایم بگذار
آن را برای روز مرگم در نبودت نیاز دارم.

دوستانم به من می گویند امید و نا امیدی
این جوابی از اخوان ثالث.شاعر بزرگ

گویند امید و نومید ندانند
من مرثیه خوان وطن مرده ی خویشم

استاد می دانم سرتان شلوغ است ولی خوشحال می شوم نگاهی گذرا بر کافه ی من داشته باشید.

Posted by امید at August 28, 2007 7:48 AM

سلام
از تعریف بدم میاد ولی باید بگم قلمتونو بی اندازه دوست دارم..
خیلی دوست داشتم بهم سر بزنید؛ گر چه خواهش بی جاییه!
خصوصا دوست داشتم داستانمو (اگه بشه گفت داستان) بخونید..
من وحشیم مثل طوفان
وسبک مثل پری که در باد می رقصد..
من وحشیم و هر بار بعد از نوشتنم می میرم..
و واژه ها چه زود با من غریبه می شوند..

Posted by paras2 at August 28, 2007 1:48 AM

نمی دانستم
نمی دانستم که چگونه بگویم حرف دلم را
همین.........
و به خاطر همین گناه، دلم را به سلاخی گرفتند

Posted by at August 27, 2007 1:54 PM

عاس خان جان !
کلبه ام را کلامی مهمان است !

Posted by سریر عمید at August 27, 2007 11:57 AM

استاد معروفي عزيز.سلام يك بار برايتان مطلب نوشتم ولي شما نه آن را در كامنت ها گذاشتيد ونه به سوالم جواب داديد.شما هميشه با دوستدارانتان اين گونه بر خورد مي نماييد.؟؟؟؟؟

Posted by امید at August 26, 2007 4:18 PM

سر فدای دوست کردن نزد ما دشوار نيست
گرچه اين ناقابلی ها قابل گفتار نيست
*اول سخن ببخشای که بی دعوت آمدیم و ...*
درود
اومديم تا عرض ادبی کرده باشيم بر استان کبريايی حضرت دوست
اميد انکه هماره کامروا باشيد
چشم به راه خواهم داشت تا تو آیی و ...
اگر ياراي من باشد هر انكه دوست گويندش مرا چه باك از ناپاكي ناپاكان
بدرود

Posted by amrollah at August 26, 2007 7:09 AM

با سلام خدمت اقاي معروفي...
من يك نويسنده اماتور هستم...
نويسنده اي كه به حد ديوانگي رسيده!
شما قضاوت كنيد...
تصميم گرفتم كه نوشتن رو رها كنم و به ارتش ملحق بشم!
اين هم اخرين داستان من بود!
http://www.4shared.com/file/22012403/8d298c7c/__online.html
دوست دارم كه از قلم شما بخونمش!

در ضمن تصميم با شماست...
بمانم يا بروم تا گورم را پيدا كنم.؟

Posted by علیرضا at August 25, 2007 6:08 PM

دلیل آوردن، مهم‌تر از حرف درست زدن است آقای بوعلی سینا!

Posted by هادی at August 25, 2007 10:49 AM

آقای معروفی عزیز
در کلام ودید شما حتی در توصیف کردن پوست پرتقالی که بر روی آب سردر گم است ردی از جادو پیداست...می پنداشتم دین(از آن جا که برای من هست)باید برای شما هم به نوعی راز شگفتی آور و یا یک زوایه ی عمیق وتاریک از چیزی هستی مطرح باشد (که برای خود من هست) و در عین حال می پنداشتم رسیدن به این ته نشینی و کشف زیبایی در هر چیز نیاز به تر شدنی می داشته...و از آنجا که همیشه از چگونگی شکل گیر ی ر شته های جادویی افکار شما به وجد می آمدم جسارت کردم و پرسیدم...

Posted by at August 24, 2007 10:20 PM

اما چو خشت اول را کج نهی.......
گریزی نیست....

این روزها بد رنگ
رنگ بد بدرنگی
ذله می شود آدم!
دلم شعرهایتان را می خواهد
خدا را.........
خدا را چیزی بگوی پیش از آن که....

Posted by هجران at August 24, 2007 9:55 PM

سلام
چرا اونوقت جواب سوالات رو نمينويسي؟

Posted by محمود at August 24, 2007 3:00 PM

با مطلبي با عنوان "سيكل مطلقه /مشروطه و بازي مار و پله " به روزم

Posted by حميد موذني at August 24, 2007 10:54 AM

سلام آقای معروفی گرامی. سمفونی مردگان، پیکر فرهاد و فریدون سه پسر داشت ، در خاطرم مانده است و گردون خواندنی نیز که روزگاری عشق به کلمه را به خاطرها می سپرد... قصه ای نوشته ام که البته از یک مجموعه ی در محاق مانده است. خیلی دوست دارم بخوانیدش. نشانی اش این است:
www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=10917

Posted by mim alef gooran at August 24, 2007 9:59 AM

سلام
من مشغول خواندن سمفوني مردگان هستم.سوالهاي زيادي به ذهنم خطور مي كرد.كه بهتر ديدم خودتان جواب دهيد.
1.منظور و هدفتان از نوشتن اين رمان چه بود؟
2. چرا مخاطب بايد آيدين را دوست داشته باشد...؟يعني چرا اين همه بال و پر دادن به ما جراي آيدن و مظلوم نمايش دادن او...و نمايش استعدادها ونبوغش! من اينطور فكر كردم كه شايد اين همه از آيدين تحسين كردن و دنبال كردن او براي اين باشد كه آـيدن بالاخره پيام دارد!لابد خواسته تا با پشتوانه ي ان همه مدح او من ناخودآگاه توصيه هاي گه گاه او را بپذيرم و فكر كنم درست است
3. رمانتان آنقدر عميق است كه واقعا آدم را با خودش مي برد توصيفات بسيار عاليست اما هنوز جاي يك سوال ديگر باقيست. اگر يك موسسه ي ادبي خارجي به اين اثر جايزه ميداد زياد جاي تعجب نبود...اما وقتي يك موسسه ي ادبي-فلسفي جايزه ميدهد،آدم شك مي كند كه اين كتاب چه دارد؟با توجه به آگاهي هاي مختصري كه از فلسفهي غرب دارم به نظرم دارد كمك مي كند كه با بدنام كردن رقيب اسلامي استدلالت خودش را در اذهان بنماياند

Posted by محمود at August 23, 2007 6:11 PM

وقتی صدای چکاوک می آید
وقتی صدای چکاوک نمی آید
وقتی که باد می آید
وقتی که باد نمی آید
هر از گاهی که تو را می بینم
و گاه که چند روزی نمی بینم
چیزی درونم به لرزه در می آید
و فریاد می زنم...
فرشته ی نگهبانم می آید
دست در گردن من
و من همواره او را بوییده ام
در گوشم نجوا می کند...
برای رسیدن به کلاس بالاتر مشق کردن های کلاس اول اجباریست
و دست های خط کش خورده ام را می بوسد
دست هایم باران زده می شوند
در حالی که برای پدرم
به سان بابا لنگ دراز می نویسم...
فرشته نامه را خواهد برد
و جای پای اشک هایم را
و این است مشق شب کودکی که دلش کلاس دوم می خواهد!

Posted by آلفونسو at August 23, 2007 5:57 PM

سلام آقاي معروفي باور كنيد من داستانم را در بيست و سوم مرداد يعني چهارده آگوست براي راديو زمانه فرستادم اما اسمم توي شانزده آگوستي هاست خواهش مي كنم نگيد داستان من شركت داده نميشه به خدا الكي نمي گم من زودتر از پايان مسابقه فرستادمش خواهش مي كنم يه كاري كنيد داستان من هم شركت داده بشه. توي اين آدرس كه داستان كاملم با عنوان سياه و سپيد زده شده تاريخ بيست و سه ي مرداد بالاي صفحه نوشته شده
http://www.radiozamaneh.org/story/2007/08/post_391.html
ولي در آدرس پايين كه اسم نويسندگان افزوده شده اسم من در زير نامهاي افزوده شده در شانزده اوت است
http://www.radiozamaneh.org/maroufi/2007/08/post_48.html#comments

Posted by سمیه حسینی زاده(شباهنگ) at August 23, 2007 2:33 PM

پيام دوم مرا حذف كرديد. مهم نيست. جايي ديگر نقدم را خواهم نوشت اما خودتان توجه بفرماييد به دو نمونه از پرسش نويسندگان و پاسخ زمانه :
آیا محدودیت و ضابطه ای در تعداد کلمات استفاده شده در داستان وجود دارد؟ آیا حداقل یا حداکثری باید رعایت شود؟
----------------------
زمانه: حداکثر طول داستان 1500 کلمه بايد باشد
-- علی ، Apr 14, 2007 در ساعت 11:17 PM
و
جناب معروفي دوست داشتني اينجوانب!!! هم 2تا از داستان هايم رادقيقن 5بار فرستادم.ولي مثل اينكه خبري نيست انگار.
پيشنهاد ميكنم يك صفحه اي مثل سايت سخن باز كنين كه يا داستان رو از اون طريق بفرستيم يا همچين جايي براي بروس كردن/
وبعد معذرت ميخوام يه چيز ديگه در مورد محدوديت ثانويه تون كه اولش ظاهرن بدون محدوديت بود :(البته اين را براي خودم نميگويم )فكر ميكنم 70 درصد داستان هاي كوتاه اكثر نويسندگاني كه تا حالا خونديم حجمي بين 8 تا10 صفحه داره(رنج معمول) كه چيزي بين 2500تا3000كلمه ميشه وفكر نميكنم شرط 1500کلمه ای زمانه خيلي جالب باشه .
وكلن بهتر بود مانيفستتون رو تواين قضيه مشخص ميكردين: تمام محدوديت ها وچيز هاي ديگر ويك خورده برنامه ريزانه تر/ويه چيز ديگر در همين مورد اگر كسي داستان مينيمال بفرسته هم قبوله مثلن در 100 يا 200كلمه/
وآخریش همین که این قدر دموکرات مآبانه برای یک جشنواره نظر ها رو منتقل و جواب میدین خودش یعنی اینکه یه چند تا پله از بقیه جلوترین.
بهروز باشین وپاینده./
-------------------------
زمانه: اگر آدرس ايميل مشکل دارد از اين آدرس هم می توانيد استفاده کنيد تا مساله صفحه جداگانه را به نتيجه ای برسانيم
publicrelation@radiozamaneh.com
-- ابوذر قاسمیان ، Apr 20, 2007 در ساعت 11:17 PM
ديگر چه مي گوييد ؟!!

Posted by reza at August 23, 2007 2:16 PM

سلام آقاي معروفي عزيز
پست دوم وبلاگ را چند روزي دير خواندم و چند روزي ديرتر وقت پيدا كردم (دقيقا بايد اين روزها و اينجا بگرديم تا وقتي پيدا كنيم) براي نوشتن كامنت.
اميدوارم مسابقه داستان راديو زمانه به سرانجام برسد و اين سو آن سوي متن نيز به فرجام خوش و معروفي داستان بنويسد و رمان و ...
فريدون سه پسر داشت و عباس معروفي هزار سودا
باز هم وقتي پست زيري را خواندم خوشحال شدم. اميدوار.

Posted by حاجیانی at August 23, 2007 10:05 AM

كه معمولا" هم هزار و يك ميشود.

Posted by اثر انگشت at August 23, 2007 12:22 AM

خوب معروفي عزيز اگر دليل نياوري چه كني؟
اين را گوهر انسانيت نامند بهانه تراشي!

Posted by فیلدوست at August 22, 2007 7:57 PM

سلام بازهم مهربانانه...به معروفي عزيز....نمي خواهي ازخودم .گله كنم كه چرا ؟بازآمدم اينجا...اما مگرمي شودنيامد...تومعروفي هستي ازنوع عباس...پس بايدبه ديدنت آمد...هرچندبه ديدن كسي نيايي ....گاهی وقت ها که فکرمی کنم...البته گاهی وقت ها...می بینم آدم های بزرگ وکوچک زیادی درون کله ام، آمد ورفت داشتن...آدم های کوچک زود رفته اند تا شاید روزی برگردند وبرگرده من به تماشای ستاره ها بنشینند یا شاید بزرگ شوند ...بزرگترازبزرگ....اما آدم های بزرگ هم، زود رفته اند ...کله من یعنی ناما جعفری این قدرکوچک بود که آدم بزرگ ها درونش جا نمی گرفتن...به ديداری باز.تازه اميدوار

Posted by ناما جعفری at August 22, 2007 4:07 PM

سلام جناب معروفي. من از جمله خوانندگان و ارادتمندان آثار شما هستم . اين به جاي خود. نه تنها ناسپاس نيستم كه از اين حركت واقعا فرهنگي و بي شايبه ي زمانه و همكاران شما هم خوشحالم. اما سوال هنوز باقي است. آن ها كه در همان ماه اول بر اساس فرمت 1500 كلمه براي زمانه قصه فرستادند در كجاي اين دايره قرار دارند؟ اگر از اول اين شرط را نمي گذاشتيد بهتر نبود. به هر حال خيلي ها هنوز هم فكر مي كنند آن شرط به قوت خود باقي است چون چند نفر هم اين سوال را مطرح كردند اما پاسخ نگرفتند. حتما ق مي دهيد كه ميان يك قصه كه محدوديت وازگاني دارد با قصه اي كه از آغاز بدون اين محدوديت نوشته شده فرق بسيار است. درست مثل دو با مانع و استقامت مي ماند كه يان آن ها از نظر قدرت نمايي فاصله از زمين تا آسمان است.حداقل دويست داستان با همين فرض اوليه و شرط براي زمانه فرستاده شده آن وقت آن ها را مي گذاريد كنار قصه هايي كه بي هيچ محدوديتي نوشته و فرستاده شده اند؟ سوال مهمي است ...

عزيزم رضا
همينگوی چند داستان دارد که نيم صفحه هم نيست، ولی شاهکار است.
در همين داستان های ارسالی به قلم زرين زمانه من چند داستان بسيار قوی ديدم که در برنامه اينسو و آنسوی متن آنها را خواندم و چيزی درباره شان نوشتم.
تو رو خدا يک داستان قشنگ بنويس.
عباس معروفی

Posted by reza at August 22, 2007 3:38 PM

سلام
اما شما نیومدین...درسته که من قرار بود تو آگوست بیام برلین اما..نگفتید که خوندید یا.. منتظر بودم.

Posted by مریم at August 22, 2007 1:19 PM

سلام استاد.فقط خواستم بگم: سمفوني مردگان زندگي من رو به كلي تغيير داد. ممنون براي همه چي .خدانگهدار

Posted by behrang at August 22, 2007 1:00 PM

سلام آقای معروفی. درباره قصه زمانه چند نکته به نظرم می رسد که انتظار دارم به آن ها پاسخ دهید. 1) در فراخوان اولیه گفته بودید که تعداد کلمات قصه های ارسالی باید 1500 کلمه باشد. بسیاری از نویسندگان از جمله خود من از میان ده ها قصه ، قصه ای فرستادیم که مشمول همین محدودیت باشد . اما در میان قصه های راه یافته به مرحله ی اول شمار آن ها که از 1500 کلمه بیشترند بسیار است و جالب تر اینکه بسیاری قصه های درخشان دیگر حذف شده اند. این جهت گیری به چه معنا است؟ اگر این اصل اولیه فراخوان را فراموش کرده باشید در واقع کلیت مسابقه زیر سوال است و به همه آن ها که شرط و شروط شما را پذیرفتند توهین کرده اید.
2) شما خودتان جزو داوران مسابقه نیستید. خیلی دوست دارم که بدانم چه نقشی در این میان داشته اید. فقط بازی گردان؟ انتظار مخاطبان عباس معروفی خیلی بیشتر از این هاست. لطفا به آن ها احترام بگذارید.

آقای رضا
1 - اگر در مقالات مربوط به قلم زرين خوانده باشيد، در دومين مقاله اين شرط ها را برداشتيم تا هر داستان نويسی بتواند يک کار خوب ارائه دهد. ظاهراً شما دقت نکرده ايد و يا نخوانده ايد.
2 - برای داوری، هم اسم داستان نويس پنهان است، هم اسم داوران.
بنابراين فقط خود داستان است که بايد بدرخشد. و هيچ شائبه ای نمی تواند متوجه برگزارکنندگان باشد.
3 - تاکنون حدود چهارصد و شصت داستان رسيده، که چهارصد و پنجاه تا از آنها برنده ی نهايی نخواهد بود، فقط ده داستان در مرحله ی نهايی برگزيده می شود.
4 - از بين کارهای رسيده حدود دويست داستان به مرحله ی دوم راه پيدا کرده است. ولی ما همه ی داستان ها (همه چهارصد و شصت داستان را) منتشر کرده ايم. شما کجا در کجای جهان ديده ايد که اين گونه به آثار اهميت بدهند؟
کاش به جای ناسپاسی، به فکر نوشتن يک داستان بوديد که در دومين دوره ی مسابقه ی قلم زرين زمانه (1387) مقام نخست را کسب کند.
کاش.
5 - من در کنار مهدی جامی تهيه کننده و کارگردان اين برنامه هستم، و نيز به عنوان دبير هيئت داوران نقش دارم.
6 - برای يک داستان نويس برنده شدن و چاپ کتاب و همه چيز تنها بهانه های کوچکی است که داستان زيبايی بنويسد.
با مهر عباس معروفی

Posted by reza at August 22, 2007 10:51 AM

آقاي معروفي بسيار عزيزم سلام
به دخترتون سلام برسونين و بگين كه من به شدت بهش حسوديم ميشه بابت شما!!
چيز جديد ننوشتين ؟؟ كتاباتونو به آدمايي كه دوست دارمشون هديه ميدم و ديوانگيشونو بعد از خوندن و لذت سرشارشونو نگاه ميكنم و كيف ميكنم
يه بار هم يه جواب براي من بنويسين كه حد اقل دلم خوش باشه ديگه !!!
قصد جسارت نداشتم چون شما اونقدر بزرگ هستين كه تنها اسمتون عطش ادبي آدم رو بنشونه ولي ميگن آرزو بر جوانان عيب نيست.

اعظم عزيزم
يادت باشد:
همه ی نام ها يک نام اند
همه ی چهره ها يک چهره اند
همه ی قرن ها يک لحظه اند
و برای همه ی قرن های قرن
جفتی چشم راه آينده را سد می کند...
«سنگ آفتاب، اکتاويو پاز، ترجمه احمد ميرعلايی»
خوب و شاد باشيد.
عباس معروفی

Posted by www.manosib.blogfa.com at August 22, 2007 10:50 AM

اگه برای یه کار درست، هزار نفر باشن که هزارتا دلیل بیارن که غلطه چی؟

Posted by شادی at August 22, 2007 3:26 AM

برای من ایران و غیرِ ایران وجود ندارد. تاریخ و گذشته‌ی هر ملتی که درست باشد در نظرم دلکش است. در قلبِ من یادگارهایی‌ست که مربوط به دیگران می‌شود ولی شبیه به یادگارهای خودِ من نیست.

برشی از کتابِ نامه‌های نیما یوشیج به نام "حرف‌های همسایه"

Posted by وسوسه عاشقی at August 21, 2007 11:15 PM

آخ آخ سلام یادم رفت
امیدوارم گذرتون به اینورا هم برسه و ما افتخار پذیرایی از شما رو داشته باشیم

با کمال ميل و خوشحالی برای ديدن شما می آيم.
عباس معروفی

Posted by سپیده at August 21, 2007 9:48 PM

کاشکی اینقدر شهامت داشتم که به اشتباهاتم اعتراف کنم .کاشکی.......
p.s يه سئوال بي ربط: عکسها دستتون رسید؟

سپيده عزيزم
سلام
ممنونم از لطف تون. بله عکس ها رسيد.
مرسی. چند روزی شديداً گرفتار و در سفر بودم.
عباس معروفی

Posted by سپیده از کپنهاگ at August 21, 2007 8:39 PM

سلام آقای معروفی

چند روز پیش نزد استاد لطیفی بودم ...صحبت شما شد..و ایشون فرمودند که شما زمانی بسیار معتقد به دین بودید ..البته مسئله ای بسیار شخصی است...اما بسیار دوست دارم که از خود شما بشنوم....

چند قرنی از دوران تفتيش عقايد گذشته.
به چيزهای قشنگ تر فکر کنيد.
عباس معروفی

Posted by بی نام at August 21, 2007 3:06 PM
Post a comment









Remember personal info?