Comments: همکاران

بیست سال پیش در اتاق فرزندم با چیز عجیبی روبرو شدم :یک قوطی مینیاتوری آلومینیومی که به یک کش حلقه شده بسته بود، درش را باز کردم دیم خیلی ریز یه چیزایی نوشته شده !
شب قبل جای یک سرباز خسته را در ان اتاق انداخته بودم.
...
امروز اینجا عید قربان است و دو روز پیش عربستان عید بود. خانم رییس دفتر مدیر عامل شرکتمون(كه خيلي هم شيك و پيك و امروزيه) بهم گفت :به قول مامانم بیخود نیست دعاها مستجاب نمیشه ! آخه روزا ي ماهها رو اینا قاطی کردن

Posted by پروانه at December 21, 2007 12:13 PM

مستدام و پيروز باشين
به اميد ديدار تا بعد يا حق

Posted by adam barfi at December 18, 2007 12:50 PM

سلام..گفتم دعوتتون كنم به وبلاگم براي تماشا..اما قول آن پير منحني مان ياد آمد كه:تماشا مرو..نك تماشا تويي..پس بي درنگ گل ها را گذاشتم پشت در خانه تان..من به شامه ي تو ايمان دارم..خواب هم اگر باشي خواهي پريد..مبهوت..
بغلي گلهاي نوچيده ي داغ از سرزمين كوردستان.
شعري از قباد جلي زاده شاعر كرد عراق
ترجمه:سعيد دارائي
×××
( بدرود سيب هاي حلال بهشت)

- بگیر... با این تیغ زنگ زده ، ریش های نامرتبت را بتراش
وقت جدا شدن است!
+ نه...اینطور با عجله فقط چروک های صورتم را زخمی می کنم
آمد...مثل نر..گسی ، تگرگ ، دهانم را انباشت از خون و
کمرم را خم کرد!
پیکی شراب برایم ریخت ، از خوابی تلخ با تکه ای لیموی فراموشی!
انگشتان شکارگرم را ترساند ، تا پرستوهای کوچک آرامش را رام نکنم
زانوان کریستالی ام را شکست، تا آنسوی پرچین های آذین بسته ی عشق
زهر خارهای تنهایی خیسم کند!
آمد...چنگال بر کاکلم انداخت ، تا مقابل تله ی انفجاری کشید
ماهیان بی گناه را در حوض شیشه ای شهید کرد!
یک کاسه و یک قاشق و یک استکان را از آشپزخانه جدا کرد!
ماژیک های من و مدادهای پسرم را از هم جدا کرد!
تسبیح های چوبی من و گردنبندهای طلایی همسرم را از هم جدا کرد!
آمد و زیر گوشم گفت:
« و ق ت ج د ا ش د ن ا س ت»
خشمگین زمزمه کرد:« با این پیژامه ی خط خطی به ماده خری راه راه می مانی»!
- نه تو را به خدا..بیشتر از این تحقیرم نکن.
عینکم را زیر پاهای آهنی اش خُرد کرد!
یک لنگه جوراب پیدا کردم
شلوار زنم را پوشیدم!
حوله حمامی تن کردم ، که بوی گورکنی از آن برمی خاست
لنگه کفشی پر از میخ و نعلینی پاره پایم کردم
نگذاشت کسی را از خواب بیدار کنم!
پیش از آنکه ماهواره را خاموش کند ، اجاق را کور کرد
کانال 1 : دختری خواب یک جفت کفش قرمز می بیند!
کانال 2 : کانال گا به گا ، آخ و اوخ شهوتناک زنی لخت!
کانال 3 : پلنگی سر در پی دو بچه آهو نهاده است!
کانال 4 : قلب یلتسین به درد ریاست جمهوری نمی خورد!
آمد..جعبه آرایش زنم را از وسایل ریش تراشی ام جدا کرد
رکابی های سفید من وپستان بندهای سیاه زنم را از هم جدا کرد!
آتش در کتابخانه ام نهاد – بجز فرمایشات جنگ-
تمام صحیفه های کولن ویلسون
آیات کازانتزاکیس و
احادیث نوال سعداوی را خاکستر کرد!
عکس های رنگی ام را از اتاق خواب برداشت و
عکس مردی سیاه سفید را آویخت!
مرگ آمد ، اشک های سبز من وگلدان سرخ شعر را
از هم جدا کرد
مرگ آمد ، شمعی کور و عصایی کر به من بخشید!
مرگ ، دستم را گرفت و راه گورستانی را نشانم داد
که مردگانش در جوانی پیر می شوند!
--------------------------------------------------------------
*کولین ویلسون-نویسنده ی جنایی نویس انگلیسی ومتخصص در مبحث جرم شناسی.
*دکترنوال سعداوی-معروفترین زن نویسنده و مبارز فمینیست جهان عرب..متولد ۱۹۳۱ در روستایی نزدیکی قاهره..در زمان ناصر به ریاست اداره خدمات درمانی مصربرگزیده شد که با نوشتن رمان زنان و سکس توسط حکومت انورسادات از کار برکنار شد.اخیرا به دلیل اظهارنظرهایی در مورد حج و حقوق زنان توسط بالاترین مرجع اسلامی مصر طی فتوایی مرتد شناخته شد..نوال می گوید:- حالا تندروهاي اسلامي نوك حمله‌اشان را متوجه ما نويسندگان و روشنفكران كرده‌اند كه نه بنيه مالي داريم و نه قدرت سياسي ، نه پليس داريم و نه ارتش . تا پيش از اين ، حمله اصلي آن‌ها متوجه پايگاه‌هاي دولتي و مسئولين نظام بوده ولي حالا افراد و گروه‌هاي بي‌گناه را زير ترور و خشونت خود مي‌گيرند .

Posted by سعید دارائی at December 17, 2007 11:51 PM

آقای معروفی عزیز...شاید کمی توجه و راهنمایی شما به درد این جوان بخت برگشته بخورد...:
http://www.sharagim.net/2007/12/000154

Posted by at December 17, 2007 9:31 PM

اي سرطان به دل ات بگيره هي اين همه خرج كردم ليسانس گرفتي نمي توني حساب كني 20 تا 150 هزار تومن چقدر مي شه !؟
سه ميليون تومن مي شه ديگه همينو بلد نيستي خاك به سرتان كنم
هي هي من زجه مي زدم مادرم 1 تو من بده برم مدرسه.

Posted by لی لن باز at December 16, 2007 11:28 PM

همه حرف زدن كلي و اعلام وجود كردن!من ...مي گه..جالب بود خيلي به فكر فرو برد ,حرفي براي نوشتن نيست,ذهنيت است..

اولين بار كه مي آم اينجا و اولين بار كه فهميدم اينجايي هم هست,خوشحالم,زياد,كه اينجا و شما نزديك و در دسترس هست...

Posted by Tannazq at December 16, 2007 9:51 PM

اول سلام...بعد باید بگم که...بگم که..چطور بگم به نظر من گاهی وقتا باید دور از چشمان شیطان سیب خورد !!خیلیخشحالم که به وبتون سر زدم ....اگر لایق باشم با گل وشیرینی منتظر حضورتون تووبلاگم هستم

Posted by آموکلبوک at December 16, 2007 8:49 PM

س

Posted by m at December 16, 2007 8:48 PM

sykbu.... in shere ghashang ra shahyar ghanbari seroode va dariush khande ast dar 1355 yad an roozha be kheyr afsoos ke gozashte digeh barnemigarde sang by sakhaee in 1355
shad basheed

Posted by maziar at December 15, 2007 11:15 PM

سلام استاد .
آثار مرحوم گلشيري را ( به غير از معصوم پنجم و بره ... ) خواندم . آينه هاي دردار ، شازه احتجاب ، دخمه اي براي سمور آبي را بيشتر پسنديدم . با كريستين و كيد چندان نتوانستم ارتباط برقرار كنم . از امشب دوباره با آرامش بيشتري آثار گلشيري را خواهم خواند . سرگردانم كرده اند .
استاد بين محتوا و فرم كدام مهمتر است ؟

Posted by mohammad at December 15, 2007 10:11 PM

من به خدمت به بشریت معتقدم. هر چند کوچک و جزیی. وباز هم به این معتقدم که ما آدمها برای کمک به همدیگه آفریده شدیم چون هیچ معلولی بدون علت نیست و یا برعکس. وبلاگهای زیادی هست که کارشان رساندن خبر هست. خبر از دنیای واقعیت تا دنیای سکوت و بازگوکردن اشتباه و یا برعکسِ چیزی که موجود است. گاهی میبینم که مخاطب میان موضوعهای مختلفی که در این وبلاگ و پیوندها هست می تواند خودش باشد و دنیای درون و حقیقی خودش را نمایش دهد. کسی از دلتنگیها می نویسد، دیگری از محبت و عشق و یا اندکی هم از غیض و غضب و ناهنجارهای درونی شان. آنچه که باعث آرامش من هست اینه ک اینجا می توان بدون سانسور نوشت. هیئت تحریریه ای در کار نیست تا با قلم قرمز روی نوشته های بحث انگیزخط بکشد و بخواهد تا نوشته ها همچنان نانوشته بماند. اینجا آدم احساس نوعی امنیت می کند که می توانی تا بی نهایت بنویسی.
دیروز از دوستی شنیدم : پوشیدن چکمه با پاشنه های بلند در ایران ممنوع اعلام شده است. تا چه حد این خبر درست است نمی دانم، ولی حتا انعکاس نادرست آنهم، این موضوع را به خاطرم آورد که به حق جایگاه ایران و ایرانی کجاست. وقتی از کشورم حرف می زنم خیلی ها نمی شناسند و آن را با عراق اشتباه می گیرند و یا می شناسند ولی چیزی جز ترور، خفقان و شکنجه و زندان های مملو از انسانهایی که برای آزادی سیاسی تلاش کردند به گوششان نخورد است. می بینم تلاشم برای پژواک اینکه ایران علارغم تمام حقایق مخوف سیاسی، کشوری زیبا با مردمانی خونگرم و مهربان است به جایی نمی رسد. سرخورده از اینکه چرا با ما چنین می کنند. آنهمه از طرف کسانی که ادعای ایرانی بودند دارند. به راستی ایران تا کجا به عقب کشیده می شود؟ پوشیدن چکمه با پاشنه های بلند در کدام کتاب اصل و فرع شرعی و غیرشرعی آقایان حاکمه ناروا و یا حرام شناخته شده که شبی می خوابند و روزی دیگر قانونی علیه محبوبیت و واقعیت ایرانیان صادر میکنند!!

Posted by fatemeh jalali/bahar shiraz at December 15, 2007 1:58 PM

.................
..................
.................اينها همه حرفهايي بودند كه نمي شود زد
............................به سيم آخر بنديم...................

Posted by آرتو at December 14, 2007 12:13 PM

سلام


مصائب تشکیل مرکزی برای ساماندهی ترچمه" آخرین پست اول شخص مفرد شد

Posted by آمنه فرخي at December 13, 2007 2:00 PM

بايد دعا مي كرد تا نامه به دست دكتر برسد!
خدا را چه ديدي؟!

آمدم به شهر خودم باز!
دلم تنگتان بود استاد

Posted by HiCRaN at December 13, 2007 12:59 PM

سلام.هیچی! خواستم فقط بگویم دلم تنگ شده است برای کتاب هایتان،نویسنده شانزده سالگی رویایی من،عباس معروفی...همین.

_______________________________
فرنوش عزيزم
تا دو سه ماه ديگر 3 کتاب از من خواهی ديد.
اميدوارم
عباس معروفی

Posted by فرنوش حبیب نژاد at December 13, 2007 7:55 AM

سلام بر استاد ارجمند

کارگاه داستان استاد محمد محمد علی می رفتم و اکنون کلاس نویسنده ی پر مایه، آقای آبکنار عزیز.روی هم یک سال است که به طور جدی می خوانم و می نویسم. از وبلاگ شما هم همیشه فیض برده ام.
می دانم که وقت گران قدری دارید اما خوش حال می شوم گاهی به وبلاگ من نیز سری بزنید.afra-sharghi.blogfa.com
داستان کوتاه است و شعر
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد...

Posted by افرا at December 12, 2007 10:41 AM

نوشته تون رو درباره شاملو توي مجله شهروند خوندم . لذت بردم . ممنون

Posted by homa at December 12, 2007 6:12 AM

از كجا فهميد دعايي نيست؟!

Posted by ali at December 11, 2007 9:10 AM

استاد..
شما حق دارين چيزي برام ننويسين ..
آخه عباس معروفي اگه بخواد چيزي بنويسه براي كسي.. بايد تمام روز رو بنويسه ..اون وقت كي كتابي مثل سال بلوا و يا سمفوني مردگان ...بنويسه ..همينكه اينجا برامون چند خط مي نويسه "غنيمتيست "..
اما انتظار تكه اييست جدا از من اما در من ...
شادكام باشين ..

Posted by آرزو at December 11, 2007 7:49 AM

سلام

قربان چرا برنامه نهم به بعد را از مرور بر داستانهاي مسابقه قلم زرين را نمي شود ديد؟

Posted by نوشا at December 11, 2007 3:53 AM

آدم ها با آدم های دیگرمتولد می شوندوبعدبا همان آدم ها
می میریند...شایدزودتر...نوشته هایت گاهی زودترازآنچه فکرمی کنی تمام می شوند...معروفی عزیز...قبرشان می کنی...فکر می کنم...البته گورستانی که به وجودآوردی دیگرجا..ندارد..درست نمی گم....

Posted by ناما جعفری at December 10, 2007 6:47 PM

آقای معروفی ِ عزیز ِ من ، بین این همه نظر خیلی خیلی دوس دارم بدونم نظر خودتون راجع به این موضوع چیه.خواهش میکنم نظر خودتونو برامون بنویسید
دوست دار همیشگیتون .فرشته.(واقعاً باید از تکنو لوژی ممنون بود به خاطر ایجاد ارتباط با شما.نمیدوننین چقدر دوستتون دارم. و چقدر خوشحالم که میتونم با هاتون ارتباط برقرار کنم.)

Posted by ارادتمند همیشگی فرشته at December 10, 2007 1:53 PM

سلام. آدم فکر می کنه در این عصر معراج پولاد دیگه خبری از دعانویس نباشه ! عجیبه....
اینم تقدیم به شما و این خلوتتون:

به تماشا سوگند و به آغاز کلام ، واژه ای در قفس است.
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود

Posted by سوگند at December 10, 2007 6:41 AM

خیلی جالب بود.

عجیبه فیزیک و متافیزیک با هم همکار شدند !!!

خدا به داد برسه . ترسم از اینه که آخر سر چیزی مثل جمهوری اسلامی از آب در بیاد !
شایدم دموکراسی دینی !!!

Posted by هومن at December 9, 2007 11:34 PM

با سلام بر استاد گرامی.
وب سایت رسمی فرزاد نامی و فرهاد نامی منتظر قدم مبارکتان است.
www.fnami.org
در ضمن اگر مایل به تبادل لینک بودید حتما اطلاع دهید.
لطفا نظرات با ارزشتان را برای سهولت در قسمت دفتر مهمان وارد کنید.
با تشکر
ف. نامی

Posted by ف. نامی at December 9, 2007 9:37 AM

با عرض سلام و دلتنگي پيشگاه عباس عزيز . جالب بود و يادم افتاد كه درد ما نه با دوا درست درمان مي شود و نه با دعا . خوش بحال آن كه دردش درمان دارد ..

Posted by انارام فروهر at December 9, 2007 1:12 AM

دستش رو به ريشش كشيد و كمي فكر كرد. بعد عينك سياه شاخيش رو به چشمش زد و چند خطي رو يه تكه كاغذ نوشت. از زير تشكچه اي كه روش نشسته بود يه كارت درآورد. كارت رو دستم داد و گفت: " اين يكي از مشتريام همشيره. برو پيشش . كاغذ رو بش بده كارتو راه مي ندازه "
تا از اتاق خفه اومدم بيرون كارتو نگاه كردم "دكتر اسداله ملك. طهران.ميدا...." كارت رو پاره كردم. كاغذ رو نتونستم. نشد.يه جايي تو كيفم گم و گورش كردم......كيف چرميم بود كه دسته كوتاه داشت و يه كيف سكه و پول هم كه باهاش ست بود. از ايتاليا...................

Posted by Imaginary Friend at December 8, 2007 11:06 PM

سلام استاد...
چه دعا نويس با شرافتي...
خوشحالم كه اينجارو پيدا كردم...

Posted by آوامین at December 8, 2007 9:11 PM

نه دعا نه دوا
چاره ي دردم اين روزها دست ...
راستي شما مي دانيد چاره ي دردم كجاست؟؟!!؟؟
گمش كرده ام
خيابان شلوغ بود
دستم را از دستش بيرون كشيدم و گمش كردم
گوش هم كردم . كسي در تاريكي سوت نمي زد تا پيدايش كنم

Posted by نیوشا at December 8, 2007 8:52 PM

عباس معروفي عزيز ديدن اسمتون و مفاله تان روي جلد شهروند امروز عجيب و باعث خوشحالي بود .. كاش خودتان هم اينجا بودين

Posted by اهورا at December 8, 2007 7:25 PM

استاد گرامي

چگونه است كه اين روز ها همه چيز به گونه اي حير ت انگيز كريه و البته صريح شده است؟ كراهت و صراحت...
این روزها همه چیز با سرعت به صفر می رود
حتی
علت ها

برای نوشته های آشفته ام از شما پوزش می خواهم , ولی این ها چیزی نیست جز تراوشات یک روح اشفته...

نامه خود به شيوايي گوياي حقيقت پوسيده اي كه از پس آن به چشم میخورد است... نیازی به سخن گفتن نمی بینم.

باشد آرزوی سرسایش ِ جوانه ای نوپا از دل خاکی که گمان به مرگ و نیستی اش رفته است، بر هستی...

شب خوش

نقطه

Posted by سار at December 8, 2007 2:53 PM

سلام استاد عزيز!

......................ماه اسير است
.....................................اسير امپراتور روم.
سمفونيت را از روي دل ما بردار............بزن.

Posted by آرتو at December 8, 2007 12:24 PM

عرضی نیس باسی

سکوت اختیار میکنیم

Posted by خرمطس خرفت at December 8, 2007 8:19 AM

می گویم باز هم جای شکرش باقیست که یک تنه نخواسته مشکل را حل کند و آنجا که کاری از دستش بر نمی آمده !! طرف را به فنا نداده...

خیلی از این دعاپیچان چنان اعتمادی نزد خرافه پرست رجوع کرده ایجاد می کنند که طرف، شده بال مگس ماده اي را هم که چندی پیش از روی کثافتی بلند شده، در غذای شوهرش مخلوط می کند.

ولی استاد، شما آن کاغذ را از کیف کدامین زن گیر آوردید ؟ - فضولی را جدی نگیرید -

با احترام و آرزوی پایداری

Posted by طاها بذري at December 8, 2007 1:17 AM

از كجا بدانم كه طعم گس نمي دانمها را چشيده اي؟ به دور از غوغاي كلاغان ردي از آفتاب را هديه آورده ام . مردارخوارها همه خوابند . و حلاوت سادگيهامان بر ديوارهاي اين شهر...

Posted by مهديه at December 7, 2007 11:56 PM

راه عقل مسدود است
بی هیچ دوا و درمانی
دعا نویس ها هم پیشتر عاقل تر بودند
این طور نیست استاد؟

Posted by ترنج at December 7, 2007 10:46 PM

درودوسلام استاد.
من از بیماران دعایی ام و جنابعالی از معالجه گران دوایی ودعایی
با شعری بدمید و
دعایم کنید!

Posted by daryabari at December 7, 2007 9:55 PM

خيلي خوبه كه شما هستيد...

Posted by mim at December 7, 2007 3:18 PM

من هم از اين نامه ها ديده ام.. لااقل جلوي گداياني كه يك پاي افليج.. يك چشم لوچ.. يك پيري زودرس.. يا هزار درد ديگر دارند..
من هم از اين نامه ها ديده ام .. از اين دعا هايي كه 40 بار روي كاغذ مينويسند و زير در خانه ها مي اندازند و مينويسند اگر خواندي 40 بار تو بنويس و زير در خانه ها پخش كن..!!!

Posted by ravan-nevis at December 7, 2007 12:57 PM

آن زمان حكم درد دلتنگي چه بوده؟ دوايي بوده يا دعايي يا ديداري؟ شما نمي دانيد؟
دلتنگم، حتي براي يك فوت موسيقي!
....سلام.

Posted by narges at December 6, 2007 9:11 PM

عجب تعاملي !

Posted by amir at December 6, 2007 9:01 PM

یاد یکی از داستان های سوخته ام افتادم:

پیرمرد تیزی پر را توی زعفران زد و روی شکمبه ی خشک شده اش نوشت... نوشت... دود از کله اش بلند می شد... جیغ می کشید... می رقصید... می نوشت... هی می نوشت... می زد توی زعفران و می نوشت... من ایستاده بودم و جلوی چشم هایم را گرفته بودم.. باد همه ی موهایم را کند... برد... ریش هایم را هم... پیرمرد پر را توی زعفران می زد و تند تند تند می نوشت... می چرخید... جیغ می کشید...
و حالا، دو هزار و پانصد سال است که من روبروی او ایستاده ام او تیزی پر را توی زعفران می زندو می نویسد... می نویسد...

همچین چیز هایی... ولی سوخت...
جناب معروفی، همه اش سوخت!

Posted by necromancer at December 6, 2007 7:21 PM

in nevisandeh shirazi kiyeh?
Shahriar Mandani Pour?
www.seganeh.net

Posted by mostafa at December 6, 2007 1:27 PM

تشما هر چی که بنویسین برای من جالبه! هر وقت نوشته هاتونو می خونم حس آدم خماری رو دارم که منتظر رسیدن مواده!وای که چقدر عالی مینویسی !کتاب جدید در دست چا÷ ندارین؟خیلی وقته که به من مواد نرسیده!
می بوسمتون,به امید دیدار!

Posted by یسنا at December 6, 2007 9:36 AM

خوب حالا چي؟ بايد بگوئيم التماس دوا؟ و جواب بشنويم كه محتاجيم به دوا؟ خب دنيا همينطوري بهم مي ريزد وقتي آقايون كيف خانمها را زير و رو مي كنند ديگر !!!

Posted by noosha at December 6, 2007 3:37 AM

"مریض صبر شفا با دوا ندارد حاجی. با همان دعا درمانش کنید."
دکتر اسداله ملک

Posted by ملک at December 5, 2007 9:41 PM

سلام
خيلي جالب بود

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هر چی که دارم مال تو
اهل طاوونی این قبیله ی مشرقی ام
تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ
پوستم ازجنس شب پوست توازمخمل سرخ
رختم از تاول تن پوش تو از پوست پلنگ
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو
تو به فکر جنگل و آهن و آسمون خراش
من به فکریه اتاق اندازه ی تو واسه خواب
تن من خاک منه ساقه ی گندم تن تو
تن ما تشنه ترین تشنه ی تو یه قطره آب
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هر چی میکارم مال تو
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هر چی میکارم مال تو
شهر تو شهر فرنگ آدماش فرمه قبا
شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا
تن تو مثل تبر تن من ریشه ی سخت
تپش عکس یه قلب مونده اما روی درخت
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

Posted by بچه جنوب at December 5, 2007 4:33 PM

عجب شعر قشنگي ...دعايي نيست ..دوايي است...
اما از حق نگذريم بايد درود فرستاد بر اين دعا نويس محترم!كه حداقل اينقدر شهامت دارند كه بگويند كار من نيست ..و هي شروع نكنند به چاپيدن و بستن هر ...به ناف .آن بنده خداي ساده دل ....
اميدوارم شما بسلامت باشيد و هميشه قلم در دستتان به چرخش

Posted by sykbu at December 5, 2007 12:56 PM

سلام استاد نمي دانم اين را به شمه گفته بودم يا نه؟؟؟

شما اگر مجبور بودید تنها یک کلمه بگویید چه چیزی می گفتید؟

Posted by omid at December 5, 2007 9:23 AM
Post a comment









Remember personal info?