Comments: کوکو؟

خوش به حالتون!
قلم زيبا كه خواننده رو به شوق بياره هم نعمتيه.
استاد شما خيلي بزرگيد...

Posted by محيا at June 1, 2008 10:14 PM

درود...... مدتها بود كه مي خاستم براي شما بنويسم و امشب خسته از كار روزانه دوباره فرصتي شد كه شعرهاي شما رو بخونم ...راستش شعرهاي شما يه جوري منو زنده ميكنه... منو در دنيايي كه دوستش دارم غوطه ور ميكنه ... خودم ميشم ....ميفهميد ؟ .............. و اين برام خوشاينده .....زيباست ..... اين لحظه هاي خود بودن رو دوست دارم..... ميخوام بگم ممنونم آقا .... ممنونم.......................

Posted by شراره at March 17, 2008 8:55 PM

وقتی نوشته های شما رو می خونم، احساسمو میبینم....
خوش به حال شما...

Posted by solmaz at February 24, 2008 8:46 AM

سلام آقای معروفی.مدت ها پیش بود که از کافکا می خواندم و در آن فضای خاص نوشته هاش...و بعد خیلی اتفاقی توی دانشگاه اسم شما به ذهنم رسید برای جستجوی کتاب در کتابخانه."دریا روندگان..."بود که گرفتم.فوق العاده بود آقای معروفی فوق العاده بود.نمی دانید بعد از آن همه کافکا خواندن و آن حس سرمای زیر پوستم وقتی کتابتان را خواندم توی اتوبوس بودم.بغض گلویم را گرفت و یک لحظه حس کردم یک نفر یک لایه از زنگارهای دلم را جدا کرد.واقعا ممنونم از شما.خیلی دوستتان دارم.

Posted by لیلی at February 18, 2008 8:43 PM

شب سکوت مشهد و شعر زیبای شما - بسیار با شعر رفتم و می روم ... ما بسیاریم پابلو نرودا

Posted by حسین at January 20, 2008 1:08 AM

قشنگ بود علي الخصوص آن قسمتهايي كه نوشته تو نيست!

Posted by at January 15, 2008 9:54 AM

...
ما مرگ و شهادت از خدا خواسته ايم
وآنهم به سه چيز كم بها خواسته ايم

گر دوست چنان كند كه ما خواسته ايم
ما آتش و نفت و بوريا خواسته ايم


...


Posted by ترنج at December 25, 2007 9:58 PM

دروووود
اين شعر اتفاقي بود كه غافلگيرم كرد!

Posted by daryabari at December 25, 2007 6:52 PM

يكي از زيباترين شعر هايي بود كه تا به حال خونده بود...هنوز محو كلماتش هستم...
راستي ببخشيد يادم رفت بگم سلام ...

Posted by آوامین at December 24, 2007 10:35 PM

به دست نيافتني جامي انديشيدم كه شرابش با نگاه شرمگيني آميخته باشد در حضور خلوت انس
كاش يك راه باريك به آنجا بود كه خلوت آلوده ام به حضور مانوس خالي ات آلوده تر ميشد....
عاشقانه اي به استاد !
جرم است؟!
خلو تم به جرم بسيار آلوده است...
اين هم نقشي نو به طارمي اش...

Posted by پانته آ at December 24, 2007 9:53 PM

سلام

بايد مي مانديد و مي مانديد
هيچ اميدي و هيچ گريزي نيست

به اميد ديدار

Posted by kalameh at December 24, 2007 8:44 PM

هرچه قدر ترسيده باشم
باز تو خداي مني.....

خودم را از تو پر مي كنم......

شعرهايت را مي پرستم استاد!

Posted by HiCRaN at December 24, 2007 8:07 PM

با سلام.
هيچ آدم و نشسته و ساحلي نيست. گاهي فكر مي كنم حتي هيچ هم نيست. شايد بودن هيچ نقيضه بزرگ هستي باشد. از شعرتان لذت بردم. خوشحال مي شوم به خانه كوچكم سري بزنيد.

Posted by leila sadeghi at December 24, 2007 6:15 PM

آخیییییییییییییییییییییییییش بلاخره باز شعر.راستی سال بلوا رو برای بابا خریدم. )میدونید که منم سنگسری سنگسر ندیدم؟؟) میگن خیلی از شخصیتها اسم و گاهی رفتارهایی دارن که آدمو یاد آدمهای واقعی که تو سنگسر بودن می اندازه. درسته؟؟

Posted by شهرزاد at December 24, 2007 5:16 PM

عاشق نیستم، چون فکر می کنم.
آن تکه داستان، اشکم را درآورد. یک تکه داستان و این همه احساس!

Posted by چکاد at December 24, 2007 5:13 PM

مي خواهم 10 بار ديگر سمفوني مردگان بخوانم
شما كدام كتابتان را بيشتر دوست داريد؟

Posted by sonia at December 24, 2007 9:01 AM

سلام آقاي معروفي عزيز، ديروز توي ماشين به ترانه‌اي از فرخ گوش مي‌كردم و ياد شما بودم:

عشق يعني حيات، يعني نور
عشق يعني شفاي ديده كور

عشق يعني پيام خاك به برگ
عشق يعني حيات بعد از مرگ

عشق يعني چراغِ سبز عبور
عشق يعني نگاه غنچه به نور

عشق يعني صراحت گفتار
عشق يعني سري به وسعت دار

Posted by حميدرضا سليماني at December 24, 2007 8:25 AM

سلام باسي
گفتي:
راستش نويسنده يک آدم است، ستون ترحيم روزنامه که نيست!
و پيشترهم گفته بودي كه جفت پا به سينه ها خواهي كوفت
نه كه از پاسخ نداشتن ايميل هام دلخور باشم دلخور باشم از تو دلخورم از روزگاري كه همه چيز را تغيير داد

تو قيصر را نمي شناختي
اما بزرگ قيصر تو را خوب ميشناخت و تو را هميشه مي ستود
تو ما را نيز نمي شناسي
ما با تو زندهايم و در تو ميميريم
به قهر سخن نگو و بدان كه هنرمند براي كساني زنده است كه قدر هنرش را دانسته اند
آن كس كه تو نمي شناسيش لزوما خرد و كوچك نيست
همچنان منتظر پاسخ ميلم ميمانم شايد تا ابد


Posted by آخرین ققنوس at December 24, 2007 6:21 AM

سلام آقاي معروفي
يك كمي هم از هوشنگ گلشيري بگين.از خاطرات.
خيلي ممنون

Posted by فیدلیو at December 23, 2007 10:30 PM

...
ديدي
ديدي باز
خواندم و از بر شمردم تا به ده
و تو باز آيي؟
باز از هيچ
باز به هيچ؟
رقصان
آهسته آهسته
به تكفيري هزار باره
از خدايان المپ
چه بگويم از سرگشتگيم
كه تو را توان شنيدن باشد
عین‌القضاة من
تو را نه صبر پنه لوپه است
و نه توان آنتيگون
تو را چه گويم
از هزاره ي انتظار
از تقدير نافرجام سفر
كه تمام گناه من
آن بود كه تو را به آتش مهمان كردم

عین‌القضاة من
رقصانم و شعله ور
به احتزاز پيكره ام بر باد
بشتاب

ترنج

Posted by ترنج at December 23, 2007 10:18 PM

نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم
نوشته های عاشقانه ات را همچنان در انتظارم

Posted by ستایش at December 22, 2007 10:47 AM

پیشانیت تنفس یک صبح است، استاد عزیزم صبحی که انتهای شب یلداست! که تو نيايشی و ستايش- نهايتي در خواهش!

Posted by ستایش at December 22, 2007 10:45 AM

چندین سال است که در چنگال این روزها گرفتارم و تنها چاره ام بیچارگی ست ...
دیروز ، امروز ، فردا ... چه تفاوت است میان این ظرف های میان تهی ؟
قدری آرامش درون کاسه ام ریز ـ
این روزها تشنگی امانم را بریده است ...
http://sibetorsheman.blogfa.com/

Posted by sibe torsh at December 22, 2007 9:55 AM

سلام
یلدا مبارک...!

Posted by خدایی تازه می خواهم ...سپیده at December 21, 2007 11:28 PM

آب سردکنی با سه شیر
نیمکتی سیمانی
خانه هایی سکوت
مردی روی نیمکت
یلدا
شب را به رقص گرفته است
و هیچ کس به هوش نیست.
شب یلدا مبارک!

Posted by افشین at December 21, 2007 9:47 PM

سلام جناب معروفی
قیصر امین پور نزدیک به 2ماهه که فوت کرده...
من از شما سوال دارم که قیصر کی بود از نظر شما؟ یه شعر نشناس ریاکار؟ یه شعر فروش حکومتی؟
اگر اینها نبود پس چرا من باید حسرت به دل بمونم تا رمان نویس بزرگ دوران من واسه یه شاعر دوست داشتنی چند خط قلمشو خرج کنه؟ حد اقل به احترام امثال من که جدای هر نوع بحث حاشیه ای دنبال شعر ناب بودیم یا ادبیات خالص که بی اغراق امروز شما یکی از شاخصه های دومی هستی و امین پور از شاخصه های اولی...

آقای معروفی نسل من ( متولدین دهه ی 60) از سیاست دل خوشی نداره
از سیاستی که عباس معروفی رو از وطن خودش دور می کنه از سیاستی که معروفی رو وادار می کنه واسه مرگ قیصر...
ای کاش الان اینجا بودی چون یقین دارم اگر جایی عباس معروفی بخواد شاهکار بنویسه یا مثلا امیر نادری شاهکار بسازه، اون جا ، دقیقا این جاست. یعنی...
اینها رو نقد های یک جوانک بگیر به بزرگی به نام عباس و به شهرت معروفی
...
موفق باشی و از هرچه غیر هنر پاک
---------------------------------------------
آقای درويشی عزيز
راستش نويسنده يک آدم است، ستون ترحيم روزنامه که نيست!
من آقای قيصر امين پور را نمی شناختم. زمانی هم که گردون را منتشر می کردم و در ايران رمان هام را می نوشتم رابطه ای با ايشان نداشتم. نمی دانم چه بايد بگويم. مرا ببخشيد.
با احترام
عباس معروفی

Posted by درویشی at December 21, 2007 9:31 PM

سلام.اتفاقي به اينجا رسيدم و لذت بردم.موفق باشيد.يلدا مبارك.

Posted by مونا at December 21, 2007 2:08 PM

کارم اندر عشق مشکل می‌شـــود خان و مانم در سر دل می‌شــــود
هرزمان گویم که بگریزم زعشق عشق پیش از من به منزل می‌شود

عین القضات

Posted by پروانه at December 21, 2007 12:36 PM

چقدر حال و هوايم اين شعر را مي طلبيد . راست مي گفتي كه كسي بر ساحل ننشسته ساحلي نيست ادمي نيست مني هم ديگر نيست
عباس معروفي چطور مي شود مثل همو راستين بود و جان كند و جان داد و جاودانه شد وقتي دنيا به دگرديسي بي درماني مبتلاست كه فراتر از طاقت ماست ؟

Posted by سبا at December 20, 2007 10:12 PM

یه مدتی این وری نمی اومدم .کتاب هاتونم تحریم بودند!ولی خوب دلم براتون تنگ شد!هر چند ماهایی رو که اون ور قلمتون وایسادیم رو تحویل نمی گیرین..............البته تقصیری هم نداری مگه به جز دوتا چشم.......ولی خوب من خیلی با نوشته هات زندگی می کنم و هی از خودم می پرسم !!!مگه فاصله ی یه نویسنده با قلمش چقدره؟؟؟که کلماتت اینقدر نزدیکن و خودت اینقدر دور!!!!!!!!!!!!!1دیگه بیشتر ار 30 سانت که نیست؟؟؟؟بگذریم که آرزوم بود یه چیزیایی بشنوم که بگم خودشه!!!!!نشنیدم ولی هنوز رفیقیم!!!!!فاصله و اینا هم بی خیال..........

Posted by paarmis at December 20, 2007 9:03 PM

"یلدا بی تو مادربزرگ ندارد"
یلدا یک واژه ی ثریانیست.... می گویند یلدا تولد خورشید است یا به عبارتی تولد مهر فراخ.... که در این شب البرز سر به آسمان می ساید و با مهر هزار چشم و هزار گوش پیوندی دوباره خواهد بست....در این شب خورشید و ماه عشق را آوازی بلند می خوانند تا آنان که در خواب هستند همصدای بی دریغ عشق شوند....
با سپاس و ستایش به درگاه اورمزد خورشیدم را با نگارشی هر چند نا چیز می ستایم:
یک دامن انار و خاطره... بجا مانده از بچگی ... حالا دارد یلدایی می کند.... ماه که خورشید را بیابد....کافیست تا مادربزرگ قصه اش را با لبخندی بی نظیر به پایان برد..... و کلاغ آواره ی هر پایان.. دانه دانه انار توک می زند... شاید یلدای اینسال آخرین قصه باشد...
چه وسعتی دارد این عشق وقتی هزار هزار... زیر سقف خانه هاشان ماه و خورشید می شوند.... بیچاره ماه... تنها یلدا را فرصتی باقیست تا خورشید را به هزار زبان عشق بورزد.... شاید همه انارهای عالم را برایش دانه می کند... و ما مبهوت این راز سال به سال عاشق می شویم و آینه هامان برفش سنگین تر می بارد.... آنقدر که عکاس پشت ثبت لحظه ها جا مانده است و همه در عکس پیر و خاطره......
نگاه کن که جای من و تو خالیست.... شاید در ذهن لحظه ها ثبت شده ایم... شاید هم خدا عکسمان را کف دستهایش پنهان کرده است تا هر وقت دلش گرفت به عطر انار دستهامان مست شود....
راست می گفت مادربزرگ که یلدا فرصتی ست برای با هم بودن... و چه دستهایی که به هم زنجیر می شوند تا سال را هیچ زمستانی طلسم نکند....
وقتی پرچین را ترک کنیم... دیو قصه ها پشت لحظه ها نفس می کشد... نزدیکتر از یک نفس.....
دستت را به من بده... بگذار عطر دستهامان تنها برای همین چند ساعتی باشد که خورشید و ماه عاشقند...
باد یا کلاغ فرقی نمی کند.... هر دو واژه واژه از دهان یلدا خواهند ربود...
گوشت را نزدیک بیاور: مادربزرگ انارها را دانه کرده است.... باید تا فرصتی باقیست سر بر دامنش بگذاریم... می خواهد خاطره ی موهایمان را چل گیس ببافد....
دستت را به من بده... امشب هم خواهد گذشت...
"یلدایت نوروز و نوروزت پیروز نوشین من"

Posted by وحید at December 20, 2007 8:36 AM

درد من از حصار بركه نيست درد من زيستن با ماهيانيست كه هنوز فكر دريا به ذهنشان خطور نكرده است

Posted by فريده at December 20, 2007 3:32 AM

سلام ...اينكه چيزي بگويم .بعد...نه بهتر است فقط بخوانم ولذت ببرم ...

Posted by حسین دیلم کتولی at December 19, 2007 11:54 PM

هیچ هم دروغ تاریکی نیست بلکه تنها روشنایی یک مخمصه است...

Posted by فیلدوست at December 19, 2007 12:48 PM

امروز در آيينه شعرت قدم ميزد كسي بنام من
دشتي اسير شب چنين نعره خاموش مي زد
خدا ...شيطان ...نور .. تاريكي ...يا كه من
فصل سكوت آموخته هايم را برهم مي زد واژه هات
آن دم كه تقديرم را قصه حوا و آدم ميزد رقم..
..
قلمت همواره چنين موج دار بر صخره نادانسته هايم ..

Posted by آرزو at December 18, 2007 9:49 PM

خدایان مرده اند مگر سر انگشتان براق و گرم تو به دادم برسد در این پاییز عریان خیس از دوری.

Posted by استاکر at December 18, 2007 8:06 PM

صبحانه
ونان گرم
پنیر و
چای شیرین
امروز
روز خوشبختی
آن مرد جهان سومیست
تقدیم به عباس معروفی عزیز از راهی دور و حرفهای زیادی در دل...

Posted by افشین at December 18, 2007 8:03 PM

آسمان که بکوبد سرش را زمین..فکرمی کنی چه اتفاقی می افتد...معروفي عزيز.. / انگورمی شود لهستان

پاهایم شروع می کنند به فراموشی / پروانه ی که درشکمم زندگی می کند
سقط می شود
همیشه فکرمی کردم ستاره ها دکمه های پیراهن دختری هستند
که من عشق تعارفش کرده بودم
باید مواظب باشم/ به راه راست بروم

Posted by ناما جعفری at December 18, 2007 2:50 PM

من حالا ، به این منظومه حس نوستالژیک پیدا کرده ام ، یادم است که تا هشت خوانده بودم و 9 را لابد از دست داده ام ، باید دنبالش بگردم.

Posted by saliminejad at December 18, 2007 1:44 PM

عباس جان سلام .
تشنه ی شرابی هستم که در لیوان های پایه بلند میریزی پیاپی پر کن جام مرا .
دوستدار همیشگی ات

Posted by انارام فروهر at December 18, 2007 12:58 PM

سلام
خيلي وقته نيومدم
خيلي وقته
مثل هميشه چقدر زيبا و كلام نگفتني نوشتين
راستي يه متن نميدونم چي بهش ميگن شايد شعر نوشتم خوشحال ميشم نظرتون و بدونم
خيلي ابتداييه ميدوم اما خب ديگه از احساسي اومده كه ته دل خودمم نميدونم چطوري اينو نوشت كه من بادم نيست :-))

Posted by adam barfi at December 18, 2007 12:49 PM

آقاي معروفي عزيز سلام
مدتها بود كه با واقعيت هولناكي به نام مرگ كلنجار مي رفتم .مرگ مادرم اين تراژدي را كه از نوجواني همواره فكر مرا به خود مشغول مي داشت اورا (مرگ را )برايم عيني و ملموس كرد حالا هر چند ديگر برايم معمايي نيست نه از آن جهت كه كشفي كرده باشم بلكه از آن رو كه مي دانم هست واقعا هست جزيي از خودمان چيزي كه با ما بزرگ مي شود و با آن نفس مي كشيم _ اين بود كه فرصت را از دست دادم .فرصت خواندن نوشته هاي عميق شما را.قلمي فرو رفته تا بن جان براي بيرون كشيدن عتيق ترين دردها . نا آرام ترين شان را .
سربلند باشيد

Posted by محبوبه میم at December 18, 2007 9:06 AM

آقاي معروفي جووووووووووون.
عالي بود.مرسي.خيلييييييييييييييييييييييييييييييييييييي دوستتون دارم.هميشه شاد باشيد و سلامت.

Posted by فرشته at December 18, 2007 9:02 AM

عباس جان سلام.
سه شنبه ام را زنده ساختی، تمام سه شنبه هایت با نشاط گردند.
عباس جان شعرهایت مانند زاینده رود خون را در رگم زنده و جاری میسازد.
کاش آن لحظه که به جایی وصلی و شعر میگویی ناگهان اتصالی رخ دهد و تو برای همیشه شاعر بمانی.
شاعر سرزمین احساس سپاس، سهی و جاوید بمانی.
همیشه شاد و همیشه خندان باشی.
سعید از برلین.

Posted by سعید. at December 18, 2007 8:45 AM
Post a comment









Remember personal info?