از آن نوشته هايي بود كه خواندنش مرا به ذوق مي آورد ... سرخوش سرمست باش!!!
مهرگان چقدر قشنگ می نويسی
مهرگان جان دستت درد نکنه
مهرگان عزيز!
از اميد حرفزدن میدانی چقدر دشوارتر و انسانیتر است؟
مهرگانِ عزيزم! راه تجربه دراز است. همه راهها را هم که بروی، تازه میفهمی اول راهی. يعنی خاصيت زندگی در اين است که اهلِ زيستن باشی. حرکت کنی. نمانی، و گر نه میگندی.
قاصدکها هم دو جورند. قاصدکهای فريب و دروغ و قاصدکهای نور و اميد. اصلاً چرا قاصدک؟ جبرييلِ اميد. زندگی يعنی اميد. اگر اميد داشته باشی در اوجِ اسارت، آزادی. اميدت که مرد در عين آزادی، اسيری. خودت میميری.
من نمیگويم که: «وقتی که دل تنگه، فايدهاش چيه آزادی». میگويم وقتی سلسلهی اميد را ديگر جنباندن نخواهی، آن وقت نه در آزادی سودی هست و نه در زندگی. گريبانِ اميد را سخت بچسب. شرايط زندگی هميشه حتماً عوض میشود. اما اميد خونِ حيات است. نمیگويم همهی اميدها بارور میشوند و تمامِ آرزوها محقق. ولی:
اندر اين ره میتراش و میخراش / تا دمِ آخر دمی فارغ میباش.
آن وقت به منزلتی میرسی که:
پايت چو به سنگ آيد، دُريت به چنگ آيد
جانت چو به لب آيد، با قند لبی باشد.
پايدار باش و صبور. ما هم هستيم.