Comments: قاصدک

از آن نوشته هايي بود كه خواندنش مرا به ذوق مي آورد ... سرخوش سرمست باش!!!

Posted by افسون فسرده at August 13, 2003 5:36 PM

مهرگان چقدر قشنگ می نويسی

Posted by بابک at August 7, 2003 11:22 PM

مهرگان جان دستت درد نکنه

Posted by vahid at August 7, 2003 11:16 PM

مهرگان عزيز!
از اميد حرف‌زدن می‌دانی چقدر دشوارتر و انسانی‌تر است؟

Posted by دوست پراگی at August 6, 2003 7:54 AM

مهرگانِ عزيزم! راه تجربه دراز است. همه راه‌ها را هم که بروی، تازه می‌فهمی اول راهی. يعنی خاصيت زندگی در اين است که اهلِ زيستن باشی. حرکت کنی. نمانی، و گر نه می‌گندی.

قاصدک‌ها هم دو جورند. قاصدک‌های فريب و دروغ و قاصدک‌های نور و اميد. اصلاً چرا قاصدک؟ جبرييلِ اميد. زندگی يعنی اميد. اگر اميد داشته باشی در اوجِ اسارت، آزادی. اميدت که مرد در عين آزادی، اسيری. خودت می‌ميری.

من نمی­گويم که: «وقتی که دل تنگه، فايده‌اش چيه آزادی». می‌گويم وقتی سلسله‌ی اميد را ديگر جنباندن نخواهی، آن وقت نه در آزادی سودی هست و نه در زندگی. گريبانِ اميد را سخت بچسب. شرايط زندگی هميشه حتماً عوض می‌شود. اما اميد خونِ حيات است. نمی‌گويم همه‌ی اميدها بارور می‌شوند و تمامِ آرزوها محقق. ولی:
اندر اين ره می‌تراش و می‌خراش / تا دمِ آخر دمی فارغ می‌باش.

آن وقت به منزلتی می‌رسی که:
پايت چو به سنگ آيد، دُريت به چنگ آيد
جانت چو به لب آيد، با قند لبی باشد.

پايدار باش و صبور. ما هم هستيم.

Posted by داريوش at August 6, 2003 3:03 AM