گاهي درون من مثل بهشت ميشود .جام نور مينوشم.پنجره باز ميشود و هاله اي از نور مرا در بر ميگيرد.در هواي تاره عشق نفس مي كشم.لبخند مي زنم.و به زمزمه نسيم گوش فرا مي دهم.
چه زيبايي ...مي شكفي و به بار مي نشيني...بهار را به ارمغان مي آوري...كاش بيشتر مي ماندي دوست من...
راست راستي چه اهميت دارد؟....
مهرگان عزيزم!
تو هميشه در ذهن من جشنی جاودانه هستی. خندههات وقتی روی صدات میپيچند، مرا ياد خاطرههايی میاندازند که از آينده دارم. مهرگان مهربانِ من! خيلی به يادت هستم. کلمه کلمه آن چه را مینويسی میخوانم و چه خوشبختم که میشناسمت، که مهرگانی هنوز در جهان هست که مرا صدا میکند.
behet tabrik migam ninie golam, tavalode dobare at ro tabrik migam , hich chiz arzeshe ino nadare ke cheshmaye khoshgele khaharamo ghamgin kone.N
من خانه ام را بر هيچ نهاده ام از ینروست که تمام دنیا از ان منست . گوته