salam be kojay aksat negah konam
be cheshmhayat
be labanat
az eshgh gofty valy manaz eshgh khasteam be andaze hame omre pedaranam
khasteam az be doosh bordan bar amanat khasteam az hame chiz
bego be kojay aksat negah konam
مهرگان عزيزم اولين باريست كه به مهمانيه خانه ي حرفهايت ميام كلماتت به دلم نشست همچنان افكار شيرينت......
تينا
قبل از هر چیز نگاه و چهره ی شیرین شرقی ات میخکوبم کرد و بعد آن پایین خطاب به سپی چیزی نوشته بودی... روزگاری بود که من وقتی دردانه بودم با این نام می خواندندم. تلخند زدم بی اختیار و باز هم به عکس ات نگاه کردم زیبارو...
درود ,
درك اين درد فقط در تجربه آن است. آنروز براي من ابدي بود.
-----------------------
اي آمده از رويا
اي گمشده در باور
براي من
تو
فاصلهُ بين حقيقت و واقعيتي
-----------------------
بدرود
درك اين درد فقط تجربه آن است كه من 5 سال پيش براي اولين و آخرين بار داشتم.
اي آمده از رويا
اي گمشده در باور
براي من
تو
فاصله بين حقيقت و واقعيتي
بله... خيلي سخت...
سركار خانم معروفي! عالي بود.
دوستتان دارم.
سلام از ديدن وبلاگتون خوشحال شدم و لذت بردم
به اميد ازادي ايران از دست شاه ماردوش
به نظرم در ديالوگ ما ايرانيها در سريال در تلوزيون در تاكسي در آلمان در كره مريخ و در ... فقط بايد از دو جنس صحبت كرد شعر گفت و داستان نوشت همين برايت آرزوي موفقيت مي كنم.
درود بر شما خواهر مهربان دوشیزه مهرگان .آفرین بر شما که به یاد گنجی هستید دوست دارم بیشتر باهم آشنا شویم اگر میشود به من سر بزنید ودر پیوند باشید.من دانشجوی ابر کارشناسی ادب پارسی هستم .سرگرم نگارش پایان نامه و پیگیری رخداد های سیاسی کشورم وجهانم. سروده ای از بامداد بزرک به گنجی پیش میکشم
" افسوس/ ما بی چرا زندگانیم //آنان به چرا مرگ خود آگاهانند" چشم به را ه و رایانه شبها تا پگاه بیدارم درتنهایی برهنه ی خود. .کامیاب باشید و ما را هم در یابید
پدرود در پناه مزدا اهورای یکتا.
زمان: 6:19 بامداد چهارشنبه 14 /تیر 84
مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشاني
سر آن ندارم امشب ،
ميزبان کسی باشم .
چراغ را خاموش می کنم و از
چشمان تو می نويسم .
سرانگشت تمامی جهان
ــ ناگاه ــ
زنگ حواسم را می فشارد .
فرياد می زنم ؛
" کسی در خانه نيست . "
آدما از آدما زود سير ميشن !!! ( و چقدر هم تلخ است اين جمله ... )
عصيان زده مي گريند !؟
سلام مهرگان. بابا تو هم بدتر از منی. سایت به این خوشگلی. حیف نیست صد سال یه بار چیزی توش بنویسی؟
نوشته قشنگی بود
گفتي برو گفتم به چشم اين بود کلام آخرين
گفتي خدا حافظ ِ تو ، گفتم همين ! گفتي همين .
گريه نکردم پيش تو با اينکه پرپر مي زدم
با خون دل از پيش تو رفتم و باز نيومدم
لبخند آخرين ِ من ، دروغ معصومانه بود
براي پنهان کردن ِ داغ دل ويرانه بود
من مات ِ مات از بازي شطرنج عشق مي آمدم
شاه مهره ي دل رفته بود من لاف بردن مي زدم
قلعه ي دل ، اسب غرور ، لشکر تار و مار عشق
دادم به ناز رخ تو اين همه يادگاري عشق
گفتم ببر هر چي که هست رقيب ِ جلد ِ چيره دست
گفتي تو مغروري هنوز با فتح اين همه شکست
بازي عشق تورو جانانه باختم
مثه بازنده ي خوب مردانه باختم
همه ي ثروت من تحفه ي درويش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم
..تولد
خوبه حالا ديگه از مرگ از سياهي كمتر ميترسي
اصلا ميترسي ؟
تولدت مبارك ...غريب نيستي
_عادت ميكني _
عادت
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی طوفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
ه.ا.سایه
ديوان شمس را خوانده اي؟ سراسر شور است و بي خودي، مستي و رقص. مي نشيني پايش، مي خواني و آرام در جذبه اش غرق مي شوي، بي خود مي گردي و به رقص مي آيي:
«يار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا ...»
و ناگاه در ميان آن همه سرمستي، بيتي مي آيد که وزنش با مابقي شعر نمي خواند. زبانت را به لکنت مي اندازد... مي داني عاشقان مولانا چه مي کنند؟ خيلي راحت آن بيت را ناديده مي گيرند، علامتش مي زنند و ديگر بار نمي خوانند... عشق هم همين است عزيز!... سرمست مي شوي، لذت مي بري و خيلي راحت از روي سکته هايش مي گذري.
نشنيده اي که حافظ چه زيبا مي گويد:
«پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاک خطا پوشش باد.»
يا علي!
و من دقيقا مي فهمم چي مي گويي ! راستي ، رنجيده اي يا كه ديگر ............... .
اي کاش مي توانستم
خون رگان خود را
من ،
قطره
قطره
قطره
بگريم تا باور کنند .
اي کاش مي توانستم
ــ يک لحظه مي توانستم اي کاش ــ
بر شانه هاي خود بنشانم
اين خلق بي شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند
که خورشيدشان کجاست و
باورم کنند .
اي کاش مي توانستم !
سلام
مهرگان عزيزم ,كجايي,دلم برات تنگ شده...
كاش ميومدي اينجا...
پشت پرچين يه رويا من و تو تنهاي تنها ميشينيم تا آخر شب حا لا خوابن همه جز ما دعوتت ميكنم امشب توي قلبم تا ببيني ساده اما با شكوهه لحظه هاي شب نشيني
تا زماني كه دوباره متولد نشوي نميتواني وارد قلمرو خداوند شوي.... و تو تولدي دوباره داشته اي.... بدرود
.
به احتمال قريب به يقين اين را براي پدرت نوشته اي . مرا كه يادت هست ؟ داشتم رد ميشدم گفتم سلامي عرض كنم . اما نه ... رد نميشدم به همين مقصد راه افتاده بودم. وقتي آدمها دور و برشان خالي ميشود و دلتنگ ميشوند ياد كساني مي افتند كه زماني آنها را رنجانده اند يا از آنها رنجيده اند.باز هم آمدم و به عكست نگاه كردم .
اگر كسي بداند عشق چيست
هرگز عاشق نمي شود
تو به من غرور می بخشی،
مرا به زندگی لبخند می زنی،
شهامتت را مثل نان گدايی می کنم ازت،
پا بر صخره می گذاری
ولی نمی دانی
روی دلم راه می روی.
چشمه ی زلال خدا
دختر ايران
دست در جيبت می کنم
واژه ی راستی...
وای خدای من!
چقدر ماهی قرمز در اين چشمه
زاد و ولد کرده اند.
روی دلم راه رفتم
و تو را پيدا کردم.
رفيق مهربانم
مهرگانم
روی ميزم، روی کاعذم
کسی نشسته
که با جوهرش می نويسم هميشه.
با اينهمه
قلب من مثل ساعت کار می کند
تا تو از در
درآيی.