Comments: تگرگ

سلا م:
سا يت خيلي وقت به روز نشده چرا ؟ بهتر هست به دوستا ن اهميت بيشتري بدهيد.mer30

Posted by pedram at August 1, 2006 3:10 PM

سلام
زيبا مينويسي
يا علي مدد........

Posted by سامان at July 19, 2006 7:18 AM

سلام تمام ارشیوتونو زیرو رو کردم عالی مینویسین خسته نباید

Posted by فاطمه at July 4, 2006 11:00 AM

درود بر شما...
مطالبتون رو خوندم و لذت بردم...
شما هم به من سر بزنين و منو از نظرات تون آگاه كنين...
شاد باشيد...

Posted by ايمان روشنگر at June 8, 2006 6:05 PM

سلام مهرگان خيلي زيبا مي نويسي . با اينكه به زبان فارسي آشنايي ندارم ولي سعي مي كنيم با كمك ديگران معني نوشتهات را بفمم. موفق و پيروز باشي. ايمان- برلين

Posted by Iman at June 6, 2006 11:32 PM

دختر جان!

چرا چيزی نمی‌نويسی؟ خيلی سرت شلوغ است؟ از ماها که گرفتارتر نيستی!‌ بنويس بابا جان!

Posted by داريوش at June 2, 2006 4:49 PM

سلام مهر گان
با ادب و احترام به خاطر اينكه جرات نوشتن را داشتن يعني من با ديگران فرق مي كنم يعني من زنده ام ودر صف مردگان نيستم و اين خود شروع حركت است اما هر چه اين نوشته ها پخته تر و جان دار تر باشد وهرچه به انسان نزديك تر شود حركـت بهتـر خـودش را نشـان مي دهدساده نوشتن خوب است اما بايد درنظر داشت كه سادگي جلوي عمق را نگيرد وبه عبارتي كار را سطحي نكند( به قول روبر برسون) ساده ي خوب وساده ي بد پايش وسط كشيده مي شود. در اين نوشته ما با نگاه ساده ي به نسبت خوب طرف هستيم چرا كه در لواي كلمات به ظاهز ساده مي توان به عمق بيشتري دست يافت ولي انديشه اي كه باعث اين عمق شده تا حدي دچار كم لطفي نسبت به خود است چون فضاي كار را براي مخاطب و تاويل وجولان ذهني او محدود كرده كه يكي از علت هاي آن كمبود تصاوير در كار است يا به عبارت ديگر عدم وجود تصوير تازه ونو باعث سر خوردگي ذهن ميگردد ؛ اگـر ما بخوا هيم مضمـون هايي كه درباره ي آنها كار ميشود را بشماريم خيلي كه بشود مي شود 30 تا ،نه ! 50 تا اما زاويه ديدهاي مختلف است كه باعث بوجود آمدن نگاه هاي تازه وبرخورد هاي تازه تر ميگردد .......القصه خوشحال شدم كه با شما آشنا يي پيدا كردم اميد كه به من سر بزنيد وبا نظرها وانتقاد ات خودتان موجبات غفران اين مرحوم (مولف مرده!)را از دادار پاك مسئلت نماييد ضمنن مجلس زنانه در همان مكان منعقد مي باشد باسپاس ستاد برگزاري مراسم مولف!

Posted by MOHAMMAD at June 2, 2006 11:26 AM

اي بي تو من خراب شب بي تو خسته است .........

Posted by شمع آجین at May 15, 2006 10:00 PM

سلام و با درود و مهربانی دعوت شدید به خونه نقلی ی من.خوشحال می شم از حضورتان و کماکان منتظرم.

Posted by zeinab hassanpour at April 25, 2006 12:45 PM

سلام
زيبا مي نو يسيد...
نمي دانم چرا بوي خاك مرطوب را حس كردم...
موفق باشيد...

Posted by بابک at April 18, 2006 9:47 PM

دلم گرفت

Posted by سرزمین رویایی at April 10, 2006 5:27 PM

زيستن به سان درختي تنها و آزاد
برادرانه زيستن به سان درختان يكي جنگل
اين است روياي ما

Posted by امیر at April 10, 2006 4:13 PM

سلام مهرگان عزيزم و دوست سالهاي دور و شاديهاي كودكانه و چقدر دلم برات تنگ شده چرا جواب پيغامهاي منو نميدي ...
سال نو مبارك
كي مياي
آرزو ميكنم خيلي زود ببينمت
سپي كيه
تو بايد فقط منو دوست داشته باشي

Posted by mahla at April 10, 2006 10:56 AM

سلام عزیزم
آهنگ زیبایی را برای وبلاگت انتخاب کردی. دارم با آن یک نمایشنامه می نویسم. حرفهایت هم زیباتر و پربارتر از پیش شده. می بوسمت قشنگ من

Posted by خیال تشنه at April 9, 2006 6:26 PM

درود و تبريك به مناسبت فرا رسيدن عيد باستاني اما متاسفانه هنوز بدونه دموكراسي !!.. شاد باشيد و اهورايي . بدورد

Posted by نیما *دوزخ عشق بهشت * at April 8, 2006 6:47 AM

و آسمان ..
زمين ، من و تو وِ
همين تگرگ هر روزه كه
شايد آوارش روي سر بهار و ماه
جا مانده باشد .
شب شده ..
درخت سپيدار خانه ي همسايه
مادر لخت زمين من اند با تو .
وانگذاشته ايي ام .
وانگذاشته ايي ام ،
زير شاخه هاي بي شكوفه ي خزان
و من اما
در حس لحظه ايم كه
دست هام بوي خيابان تو گرفته ست
و همين كلمات و اين ها .

سلام عزيزم ،
هر چي فكر كردم چي بنويسم چيز خوبي به ذهنم نرسيد ، فقط تنها كاري كه كردم از كلمات شعر تو ، يه چيز تازه نوشتم كه خوشت بياد . اگه اشكال داشت به بزرگي خودت ببخش ، فالبداهه بود و پر از ناشي گري . مراقب خودت باش . به اميد ديدار .

Posted by hoda at April 7, 2006 11:46 AM

چه موسيقي فوق العاده يي... چه همخواني قشنگي با عكس شما و رنگها داشت....

Posted by ... at April 5, 2006 1:00 PM

من ديگر در خياباني نميروم
مني كه در كوچه هاي تنهايي خويش به دنبال اولين خيابان سالهاست كه درمانده ام.
من ديگر به چيزي نگاه نميكنم
چون به خودم قول دادم اين آخرين سوي چشمانم را ديگر به آينه ها نسپارم...
و تگرگ...

Posted by pedar at April 5, 2006 8:33 AM

چه زيبا !
و چه خوب كه مي نويسي :)
مي بوسمت
راوي

Posted by آونگ خاطره های ما at April 4, 2006 10:42 PM