Comments: صد کتاب سال

الان کتاب رو تمام کردم.فراز ونشیب زیادی داشت .خیلی دلم گرفت.بخاطر اینکه این داستان به مثابه همیشه ی ایران بود .من با تک تک بازیگران این کتاب اشنا بودم.شاید پدر من شاید عموی من شاید برادران و خواهران من هم یک ایدین بودندوحتی شما اقای معروفی.این شوربختی نسلهای ایرانی است که عرصه برای ایدین ها کم و برای ايازها واورهان ها زیاد است واحمقهایی مثل جابر چه فراوانند وانسانهای مظلومی مثل ایدا و مادرکه نشکفته پژمرده میشوند. اقای معروفی به زیباترین صورت عاشقانه ایدین وسورملینا را بقلم اوردید.لذت وزیبایی عشق را با تمام وجود در کتابتان حس کردم خیلی بیشتر از عشق بین مرشد ومارگریتا. برای شما خیلی احترام قائلم .
----------------
من هم از شما ممنونم

Posted by فرزاد فرقان at December 19, 2009 5:49 PM

سلام.من متاسفانه یه جای دور افتادم و نمی تونم کتاب رو بخرم ولی خیلی مشتاقم که بخونمش. می شه برام میلش کنید. میدونم پررویی ولی ممنونتون می شم.
-----------
نميشه ميلش کرد. چون روی کاغذه

Posted by afsane at December 3, 2009 7:58 PM

ساعت تقریبا 5 صبح و من سمفونی مردگان رو تموم کردم
مثل سال بلوا من رو شگفت زده کرد
می دونی تو تنها نویسنده مورد علاقه ی من هستی که زندست برات آرزوی عمری دراز می کنم و باز بنویس
کتابت من رو له کرد!

Posted by میلا at September 3, 2009 1:27 AM

سلام و عرض ارادت به استاد برجسته آقای عباس معروفی عزیز
استاد سمفونی مردگان را تازه خوندم.فوق العاده بود.در سراسر کتاب یه حس اندوه و غم خاصی به چشم می خوره و آدم به این فکر می افته که واقعا برای چی زنده ست؟چقدر فاجعه است که مثل اورهان درگیر روزمرگی های تکراری کشنده شویم.چقدر آیدا رو دوست دارم،دخترک غمگین دوست داشتنی...و آیدین که چقدر شبیه اکثر جوان های خودمون که سرخورده شدند، از خانواده،از جامعه،غرورشون ذره ذره به باد رفت و له شدند در هیاهوی غریب زندگی.ممنون استاد و خسته نباشید بابت این رمان زیبا.خوشحالم خیلی خوشحالم که یک ایرانی این رمان زیبا را نگاشته است.
لحظه لحظه زندگیتان سرشار از نور آگاهی/.

Posted by زینب at November 3, 2008 12:06 PM

سلام أقاي معروفي بزرگ...
وقتی بیوگرافیتونو خوندمو فهمیدم سالها معلم ادبیات بودید واقعا به شاگرداتون حسودیم شد...
آیا باز هم کلاس داستان نویسی دارید؟
کی و کجا؟
لطفا جوابمو بدبد؟
چطور می تونم از دانش و تجربه شما برای رسیدن به هدفم استفاده کنم
چیزای زیادی تو ذهنم دارم
ولی نمی دونم چه جور باید ازشون یه داستان در آرم
.

Posted by Ashraf at October 2, 2008 7:46 PM

سلام خدمت آقای معروفی عزیز
رمان ِ شما را با لذت ِ تمام خواندم ، اما همین الان هنگام جستجو درباره رمان به مطلبی برخوردم که کار شما را کپی ار کار صد سال تنهایی مارکز میدانست
میخواستم اگر امکان دارد خودتان در این مورد بفرمایید

Posted by Amihossein at September 8, 2008 8:40 PM

سلام آقاي معروفي
تبريك گفتن نداره. اين رمان فوق العاده اس.
نمي دونم منو يادتون مياد يا نه؟ اين قدر همه شما رو دوس دارن كه جايي براي به ياد موندن من نمي ذاره.
من هنوز هم دارم فكر مي كنم به اين كه: آيدا چرا مرد؟ سرنوشت آيدين چه مي شود؟ و آيا من هم يوسفي در وجودم دارم؟...
با اين تفاوت كه الان 15 ساله ام.
ممنون

Posted by مهتاب at August 23, 2008 9:12 PM

به سلامتی عزیزانم آیدا و آیدین (معروفی بزرگ...)

سمفوني مردگان قصه معصوميت آيدا بود . دختری كه واسش به پهنای صورت اشک ریختم.

Posted by زودیاک at July 10, 2008 2:05 PM

وای چه خوب، من الان این نوشته رو دیدم، نمی دونم این سایت واقعا مال عباس معروفی خودمه یا نه اما فرض می کنم که هست و می گم واقعا دوستت دارم. مخصوصا سمفونی مردگان عشقمه. سیک نوشتنتون همون چیزیه که همیشه دلم خواسته و می خواد. این ای میل مال خودتونه و آیا اگه متنی واستون بفرستم نظرنونو می دین؟ اگه ممکنه به من ای میل بزنید. واقعا ممنون می شم. شاد و سرزنده باشید.
------------------------------
سجاد عزيزم
نشانی ای ميل من در همين صفحه هست.

Posted by sajjad at July 8, 2008 6:37 PM

سلام. من فکر می کردم سمفونی مردگان خیلی عمیق تر از آنی باشد که هست. آنقدر درباره اش شنیده بودم که خودم را برای یک نبرد اساسی با همه گزاره های فلسفی آماده می کردم. اما به هر حال بسیار اثر شیوا و زیبایی بود. آقای معروفی، متشکرم!

Posted by mehdi at July 4, 2008 11:22 AM

سلام
و عرض تبریک

Posted by umid at May 12, 2008 6:47 AM

ارمني

Posted by فاطمه at April 14, 2008 5:31 PM

با سلام
اين كه جلد برگردان انگيسي كتاب سپيد است نكته ي مهمي ست.و بسيار خوب است.به نظر من جلد خود كتاب هم بايد سپيد مي بود.درست است كه كتاب فضايي تيره دارد اما در نهايت رسالتي روشن دارد.و تفسيري اثرگزار و بي نظير بر آيه اي از قرآن مجيد است.اگر مي خواهي بداني كتاب مال كيست پانويس هايش را بخوان.

Posted by هومن at March 14, 2008 1:41 PM

اقای معروفی.سمفونی مردگان از زیباترین و بهترین کتاب هایی بوده که تا کنون خوانده ام.به نویسندگان ایرانی جز هدایت چندان علاقه ای ندارم.اما سمفونی مردگان شما واقعا عالی بود.به هر دوست کتابخوانی هم که پیشنهادش کردم در لذت من شریک شد.
سال بلوا هم بسیار زیبا و لذت بخش بود
بعد از فریدون سه پسر داشت نمی خواهید کتاب یا رمانی تازه بنویسید؟

Posted by david at March 11, 2008 11:49 PM

مطلبي دارم در ستايش اروتيسم.باور كنيد خسته كننده نشده! سر بزنيد

Posted by محسن اکبرزاده at March 11, 2008 5:35 PM

آقای معروفی
با سلام و عرض تبریک
سمفونی مردگان يا همان گل شورابی
ذهنت را ابتدا سیاه سپس ملتهب می کند و بعد اتش می کنی
و اینها همه یعنی دارو دارد اثر می کند
ممنون استاد

Posted by هومن at March 10, 2008 10:14 PM

دیدی گمت کردم...
زمستان تمام شد...
گل های نرگسم زیر خروارها برف مدفون شدند و نیامدی
حتی برای تکاندن برف ها...
نکند باز برزخی شدی؟
من جا ماندم
یا تو گم شدی؟
یادم نیست...
روزگار گرانی لبخند است...
وگرنه
تو مقصر نیستی...
مادربزرگم گفت
دنیا به آخر رسیده است
آخر دنیا هم که باشیم...
من هنوز منتظرم

Posted by گل نرگس at March 10, 2008 9:07 PM

sسلام
من تا به حال شما را ندیده‌ام و نمی‌شناسم. هیچ کدام از کتابهایتان را هم نخوانده‌ام. فقط گاهی این سو و آن سوی متن رادیو زمانه را گوش کرده‌ام. با وجود این دیشب به خواب من آمده بودید و در ناکجا آبادی میهمانم بودید.

Posted by at March 10, 2008 6:51 PM

آخ! تبریک! کاش ترجمه ش اون سوختگی شما رو برسونه. اگر این طور باشه حتمن جزو اولین ها خواهد بود. خدا کنه... خدا کنه...
خیلی خوش حالم. :)

Posted by شمسی خانوم at March 10, 2008 2:17 PM

امسال يك هفته مانده به عيد براي سومين بار بساطم را مي ريزم توي كارتن . . . بين كتاب هايي كه نفروخته ام هنوز به چشم مي خورد.بيش از 10 دست گشته...جلدش از ريخت افتاده.مثل كولي ها اين ور و آنور كشانده ام اش . . . سمفوني مردگان را دوست دارم.كمي بيشتر از خود تو !

Posted by محسن اکبرزاده at March 10, 2008 12:36 PM

سلام.
حداقل روز جهاني زن را تبريك مي گفتيد!

Posted by پذیره at March 10, 2008 10:48 AM

سلام . " آنقدر دوستت دارم که می توانم فراموشت کنم " با دو شعر بروزم. منتظر نظر شما می مانم . سالم باشید . یا علی

Posted by امید فرهادپور at March 9, 2008 11:26 PM

پيش تر ها بيش تر بوديد استاد...

Posted by آیدا at March 9, 2008 8:32 PM

سلام
تبريك مي‌گويم. سمفوني مردگان واقعا شايسته است.

Posted by تبسم at March 9, 2008 7:50 AM

عباس عزیز درود بر تو.هنوز گردونت یا بگویم گردونمان را از گنجه بیرون می آورم و با تمام حسم می بویمش.روزی که قرار بود بر گرده ات شلاق بزنن خوشحال شدم چرا که دانستم راه را دقیقا درست رفته ایی.وامروز باز آفتخار آفریدی دوباره برای من ، خودت و همه مان. می بوسمت . بدرود شاد زی

Posted by عزت بهمنی at March 8, 2008 6:15 PM

در این گذرگاه ، انتخاب شما
پیوستن به اردگاه خوبی ها ،
دل بستن به زیبایی ها ،
پیکار با تیرگی هاست .

Posted by دکتر عمادالدین فیاضی at March 8, 2008 11:32 AM

تبریک فراوان ... خوشحال شدم زیاد.

Posted by سوسن جعفری at March 8, 2008 10:38 AM

دیدی یک ماه شد که نیستی؟
یک ماه...

Posted by جودی ابوت at March 7, 2008 10:10 PM

مردنم مياد!

Posted by HiCRaN at March 7, 2008 10:02 PM

"باد هم سراپا سرمست سادگی هاش بود,
وقتی که می دید
هنوزم که هنوزه
- سکوت -
سین هفتم سفره هفت سین هرسالشه"

"عیدانه " - آخرین دستنوشته "دلتنگ دلتنگی های آسمان" - بهانه دیدار شما را دارد...

Posted by دلتنگ دلتنگی های آسمان at March 7, 2008 4:48 PM

سلام
تبریک میگم
این اثر واقعا لیاقتش رو داره
شادباشید

Posted by نگار at March 7, 2008 1:46 PM

سلام دوست عزيز
با مطلبي تحت عنوان «علي بابا چاهي و پسا نيمائي »به روزم.
بي ترديد هر نگاهي در تلاقي با ديدگاههاي ديگر است كه منتج به نتيجه مي شود پس منتظر شنيدن(ديدن)ديدگاههاي شما هستم.
با آرزوي سالي خوش در سال پيش رو.
.
پيروز باشيد

Posted by مجيد قباديان سوادكوهي at March 7, 2008 1:10 AM

اندیشه سبز ؛ درود
لباس سخن به تن کن.

Posted by بی رنگ at March 7, 2008 12:38 AM

سلام جناب معروفي

باسخم را نداديد. نكفتيد جه كنم در مورد تبديل كتابتان به كتابي براي خواندن بر روي تلفن همراه. بي صبرانه منتضرم.

دوستدار شما و اثارتان: حسين ليستي

Posted by Hossein Listi at March 5, 2008 7:44 PM

دلم پوسيد استاد
حتي يك سطر.....
حتي يه كلمه ات كافي ست!
بشكن اين سكوت رو
بشكن.................

Posted by هجران at March 4, 2008 11:17 PM

جاي تبريك دارد و افتخار شايد
ولي تعجب كردم كه اين خبرو تو وبلاگ خودتون خوندم

Posted by جوات at March 4, 2008 1:49 PM

سلام و تبريك.
اميدوارم رآی كافی رو كسب كنه. به زعم كتاب‌خون‌ها و كتاب‌دوستای ايرونی لياقتش رو داره.

Posted by ليمو بانو at March 4, 2008 1:11 PM

سلام آقاي معروفي
به شما تبريك ميگويم سمفوني مردگان شايسته ي ترجمه به چندين زبان است

Posted by ابراهيم at March 3, 2008 7:24 PM

درود و صد بدرود

Posted by مهديه at March 3, 2008 1:55 PM

آقاي معروفي عزيز واقعا خوشحالم كردين.ممنون از پاسختون,مناسفانه سايت و فيلتر كردن اما من تمام تلاشمو خواهم كرد تا بتونم.
تبريك من رو هم بپذيريد بخاطر شاهكارتون سمفوني مردگان.
اگه اشكال نداره شما رو در جريان كارام و پيشرفتم بذارم؟

Posted by mahsa at March 3, 2008 10:21 AM

چند روز پيش گرگان بودم و اين كتاب را آنجا خريدم. وقتي آمدم اينجا و اين خبر را خواندم بسيار خوشحال شدم.
مبارك باشد

Posted by پروانه at March 2, 2008 7:23 PM

سلام
آقای معروفی جونم
کجایین؟
چرا به روز نمیکنین؟
دلم براتون تنگ شده.
امیدوارم هر جایی هستین شاد و سلامت باشین.

Posted by فرشته at March 2, 2008 6:31 PM

او
يزدان پاک نگاه بان ایران مان باد
درود بر شما
از سياه بازی های نظام اسلامی در گذريد و به چهره های ماندگار اما نماندی ی اين سرزمين توجهی نکنيد که چهره های ماندگار دوران ما آزادی خواهان و رها مردمان بزرگ و ايرانی تبار هستند .
چو با تخت منبر برابر شود
همه نام بوبکر و عمر شود
تبه گردد این رنج های دراز
نشیبی دراز است پیش فراز
کشاورز جنگی شود بی هنر
نژاد بزرگی نیاید به بر
رباید همی این از آن آن از این
ز نفرین ندانند باز آفرین
نهانی بتر ز آشکارا شود
دل مردمان سنگ خارا شود
بد اندیش گردد پدر بر پسر
پسر همچنین بر پدر چاره گر
شود بندهء بی هنر شهریار
نژاد بزرگی نیاید بکار
بگیتی نماند کسی را وفا
روان و زبانها شود پر جفا
از ایران و از ترک وز تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود
سخنها بکردار بازی بود
همه گنجها زیر دامن نهند
بمیرند و کوشش به دشمن نهند
مرا کاشکی این خرد نیستی
گر آگاهی روز بد نیستی



بزرگان که از قادسی با منند
درشتند با تازیان دشمنند


گمانند کاین بیشه پر خون شود
ز دشمن زمین رود جیحون شود


ز راز سپهری کس آگاه نیست
ندانند کاین رنج کوتاه نیست


ز شیرشتر خوردن و سوسمار
عرب را به جائی رسیده است کار


که تاج کیان را کند آرزو
تفو باد بر چرخ گردون، تفو


ز تازی ستمکارتر دیو نیست
یزدان پرستان، از این دیو بباید گریخت

فردوسی
Http://allame.vox.Com
HTTP://Win2Win.Co.Cc
Http://Mobarezan.Co.Cc
Http://Solh.Mihanblog.Com
http://asoor.wordpress.com
Http://NINIrobot.Blogfa.Com
Http://rahian.MihanBlog.Com
Http://www.Zandat.blog.Com
Http://www.Allame.Blog.Com
Http://www.jervis.blogfa.Com
Http://asoora.persianblog.Com
Http://helheleh.persianblog.Com
Http://Mobarez-021.Blogspot.Com
Http://360.Yahoo.Com/Ir_Azad_OO
Http://360.yahoo.com/Siyavosh.Bahman
Http://groups.google.Com/group/iraniazad?hl=fa

Posted by علامه بهمن آبادی at March 2, 2008 6:19 PM

سلام. تبریک میگم. تبریک کسی که نوشته هاتون خیلی دوست داره و ازشون لذت میبره. تبریک کسی که چون دوست یا اشنا یا شاگرد شما نبودم هیچ وقت .حوصله تون نکشید از داستانهایی که براتون ایمیل میکردم بخونیدو حداقل بگید که خودنم . ولی اینا دلیل نمیشه من نیام به ساییتون ومطالب مفیدتون نخونم.امیدوارم فریدون سه پسرداشت و خیلی زود توی کتاب فروش های ایران ببینم.

Posted by سحر at March 2, 2008 1:39 PM

داریوش شب پره ها: بچه ها! میدونین کدوم گربه ست که تو شکمش یه عالمه سگ هار زندگی میکنن و زخمش میزنن؟
آفرین بچه ها.........اون ایرانه..." ایران ماست "

باسی!
یه قسمت ار پست جدیدمه...بعد از خوندن "فریدون سه پسر داشت "
بعد از " گل نده... گل نده..."
حسمه باسی

دوستت دارم باسی
دوستت دارم
زیاد
زیاد

Posted by خرمگس خرفت at March 2, 2008 11:20 AM

آقاي معروفي عزيز

احساسي كه هنگام خواندن "سمفوني مردگان" داشتم وصف ناپذير است.

تبريك صميمانه ي من را هم بپذيريد.

Posted by sanaz at March 2, 2008 11:06 AM

salam
yek soal:man az koja shoro konam ta benevisam?mikham mesle khode khode shoma sham,taqlid na khas budan.omidvaram javabamo bedin ,jeditarin soali ke daram.iman daram tavanysho daram.lotfan komakam konid.
---------------------------------------
مهسای عزيز
شما تمام برنامه های «اينسو و آنسوی متن» را از راديو زمانه يا از صفحه ی خودم بخوانيد يا بشنويد، و نمونه ی داستان های کوتاه جهان را خوب بخوانيد، از چخوف هم غافل نشويد.همين.
عباس معروفی

Posted by mahsa at March 1, 2008 4:35 PM

سلام اقاي معروفي

بخاطر سمفوني مردكان تبريك مي كويم و ممنونم از شما كه اين افتخار را براي ما ايرانيان كسب كرديد. مي خواستم اجازه بكيرم از شما براي تبديل كردن رمان "فريدون سه بسر داشت" به فايل جاوا. با اين تبديل مي شود رمان را بر روي كوشي تلفن همراه اجرا كرد و خواند. بي صبرانه منتضر نضر شما در اين رابطه هستم. ممنون مي شوم اكر زود خبرم كنيد. أدرس وبلاك من:
http://www.dosilence.blogfa.com
ادرس بست الكترونيكي ام را برايتان نوشته ام. لطفا ميل بزنيد تا مطمءن شوم.
با ارزوي موفقيت براي شما و عزيزانتان
حسين ليستي

Posted by Hossein Listi at March 1, 2008 8:44 AM

(دوشیزه گان عاشق قندیل تکه هایی از تن خدا هستند!!)
شعري از قباد جلي زاده..ترجمه سعيد دارائي
×××

دوشيزه گان قنديل..

حبه اي قندند درون دانه اي برف

گرفتار ميان شهپر بال پرندگان!

گروهي « خاتو زين » اند

كه بالاي تفنگ را

ازقامت« كاك مم »

دوست تر دارند!

دل باخته ي نارنجك

پستان هاي سفت خود را از ياد برده اند

خون شان از خون شهيد سرخ تر است!

دختران قندیل..

با آتش لب شان را سرخ می کنند

چشم شان را با باروت سرمه می كشند!

گیسوشان را می دهند به دست گردباد..

در کوله پشتی شان..فقط

یک شانه هست

شانه ی تفنگ!!

نفس شان مهی است سرشار از رنگین کمان

در كمربند شان

خنجری و دسته ای ریحان

كه درعطر « نهري » خيس مي خورند

ازردپایشان بر سینه ی برف

صدها مزرعه میخک امید مي رويد

زنان پاکیزه ی قندیل..

خاکستر زیر برفند

دل داده به رودباراني

که باد ها خون شان را منجمد کرده اند

وقتی فوج فوج از غار ايثار بیرون می آیند

گوزن ها مبهوت شان می شوند

آنان پاره هايي از تن خدا هستند!



زنان عاشق پیشه ی قندیل..

نور از افق می چينند

گل های سرخ زیر برف را دسته می کنند

و بیکباره از غبار سپیده دم

با سبدی گل و روشنی

می ریزند

برخیابانهای غمبار « ئامد»!!

* " قندیل" کوهی ست در کوردستان ایران ، عراق و ترکیه


* خاتوزين ( خاتون زينب ) و كاك مم ( كاك محمد ) از دلدادگان معروف کوردستان كه حماسه ي پرشور آنها توسط شاعر برجسته و ناسيوناليست كورد "احمدي خاني" در قرن هفدهم به نظم درآمد.


* "نهري" از مناطق كوردستان و زادگاه رهبر ناسيوناليست كورد "شيخ عبيدالله نهري".

* " ئامد" ئامِد (به زبان آشوری) و Diyarbakır به زبان ترکی نام یکی از استان‌های ترکیه است که مرکز آن هم شهری است به همین نام. مساحت استان دیاربکر 15,355 کیلومتر مربع و جمعیت آن پیرامون یک و نیم میلیون نفر است. شمار شهرستان‌های این استان 13 و شمار روستاهای آن 734 است.شهر دیاربکر (ئامد) دارای برج و باروی تاریخی استواری است که مربوط به دوره روميان است.اين شهر بزرگترين شهر كوردنشين تركيه ميباشد.


Posted by سعيد دارائي at February 29, 2008 11:50 AM

بيدار شو باسي!
زمستون... داره تموم مي شه!

Posted by آبی at February 29, 2008 9:15 AM

جناب معروفي عزيز
لطفا براي حمايت از حقوق مالي و معنوي فيلم سنتوري به اين آدرس در وبلاگتان لينك دهيد:
http://for-santouri.blogfa.com

Posted by حمایت کننده گان at February 29, 2008 12:59 AM

باسی جان
دلمون گرفته چرا نمینویسین؟

Posted by سپیده at February 28, 2008 10:54 AM

با " من خوردگي " در انتظارتان هستم استاد ...
نهیب درد جنینی / زن وغریو حزین
صدای رعشه زدنهای لاشه ای بر مین
صدای هق هق نوزاد بی هوا خوانده
صدای تف شدن بچه ای به روی زمین

Posted by میثاق بنی مهد at February 28, 2008 2:01 AM

يه روز سرد پاييزي وقتي از ازدحام كارودرس به شلوغترين اتوبوس وليعصر پناه بردم اندوه تمام وجودمو گرفت كه با همه خستگي بايد بايستم و جايي براي نشستن نيست بين غروب غمگين پاييزو كوچه باغهاي ذهنم درگير بودم كه توجهم به كتابي جلب شد كه در دست خانمي بود واو باولع كلماتش را مي بلعيد و اين براي من كه عاشق كتاب هستم قابل لمس بود كنجكاوي نگاهم را سرگردان سطرها كرد و تشنه خواندن نام كتاب و اين كتابي نبود جز سمفوني مردگان شما كه مرا به پشت ويترين كتاب فروشي كشاند تا همه عطشم را فروبنشاند
اميد كه موفقيتهاي بزرگتر مسافر روزهاي آتي شما باشد

Posted by رسپينا at February 27, 2008 10:26 AM

دورود /
تبريك استاد مايه خوشحالي و افتخار بوده و هستيد .
موفقيت ها ي بيش و بيشترتان را آرزومندم .
وقت خوش ./././././././././././././.

Posted by گنجشكك اشي مشي at February 27, 2008 8:03 AM

سلام :
خیلی براتون خوشحالم امیدوارم به آنچه ها ! که استحقاقش رو دارید برسید... شما مایه ی دلگرمی ی من انسان از نوع ایرانی اون در میانه ی این همه نامردمی هستید.

آرزوهای خوب براتون دارم و...صمیمانه دوستتون دارم.

Posted by ashkan rahimi at February 26, 2008 10:55 PM

( اين هم صدمين تبريك... ) اگر دير نرسيده باشم !

استاد خوبم !
سلام .
خيلي دلتنگم ! براي نوشته هاي تازه ! براي دل دل كردن هاي نيمه شب به وقت خواندن رمانهايتان ! براي گريه ...

فقط آمدم بگويم كه هستم و مراقب ! اگر كمتر مي نويسم دلايل ديگري دارد وگرنه من هميشه به شما پينوند خورده ام .

پاينده باشيد .

Posted by saeed mazinani at February 26, 2008 4:08 PM

تبریک می گم آقای معروفی، وقتشه که یه پیاله به افتخار آيدین و سورملینا ... :)

Posted by reza at February 26, 2008 10:39 AM

در خاطرم رنگ باخته بود ، صدائی هق هق هایم در شب گرم تابستان ، که با به صبح رسید و من خسته از بار زیستن های شبانگاهی،خزیدم به فصلی سرد,,,,

Posted by گریز at February 26, 2008 12:36 AM

نيستم . نيستيد .
گم شده ام ؟؟ !!
با دست هاي قفل شده روي سينه مي چرخم .
به درو خودم .
به دور دنيا .
پيدايم كنيد .
لطفا

صدمين نفر شدم؟؟؟؟؟

Posted by نیوشا at February 25, 2008 10:17 PM

سلام استاد
اين يكي از بهترين اخباري بود كه در چند وقت اخير شنيدم
مايه مباهات كشور و ايرانيان خواهد بود
و به حق براي شخص من كه بارها و بارها اين كتاب را دوره كردم يكي از به ياد ماندني ترين شاهكارهاي ادبيات است
موفق باشيد

Posted by آتوسا at February 25, 2008 2:27 PM

سلام آقای معروفی. من از علاقمندان داستان نویسی و جادوی نثر زیبایتان در روایت سوجی در فصلی از سمفونی مردگان هستم. داستان شما جزو صد داستان برتر سال شده...تبریک. خیلی تبریک . ولی برادر خرابی از حد گذشته است. حکم یعقوب یاد علی به یک سال زندان افزوده شد. تنها برای رمان آداب بیقراری. محمود دولت آبادی و قضیه 40000 پاکت سیگار یادتان هست...آنجا که سرت را روی شانه شاعر شهید گذاشتی یادت هست...محمود دولت آبادی و انتخابات ریاست جمهوری یادت هست...
http://www.etemaad.com/Released/86-12-06/271.htm#69735
محمود هم بر این سیستم قضایی شوریده و حرفی زده... اما شما...
به خدا عباس جان انتظار من از شما به عنوان معدود نویسنده های با شرف خیلی بیشتر از این است...که مدت مدیدی پست اول شما در باره موفقیت ترجمه سمفونی مردگان باشد.خب تبریک.. ولی برادر خرابی از حد گذشته است. از این مردگان دیگر سمفونی که هیچ حتی رِنگ نیناش ناش هم در نمی آید...
---------------
خوش باشی

Posted by بهزاد ناظمیان پور at February 25, 2008 12:08 PM

اینم صدمین تبریک

Posted by مسعود at February 25, 2008 9:18 AM

salam
tabrik migam!
ghablan ham dar mored e tarjomeh ye englisi e ketab baratoon comment gozashteh boodam. mesle inkeh ba in osaf nazar e man va nasher e almai kheyli dorost naboodeh!! hanooz ketab ro tamoom nakradam vali nazaram ham hanooz avaz nashodeh.
in ham yek axe az blog e hamid e gordan. too in axe shoorabil hamoon chizi hast ke man hamishe fekr mikardam; ye jaye dast nakhordeh o khalvat

agar review ie az tarjomeh ye english e ketab darin mamnoon misham baram e-mail konid. man chizi payda nakardam hanooz.

pirooz bashid


http://www.skylight.ir/2008/02/post_17.html

Posted by sara at February 25, 2008 2:19 AM

تبریک می گم

این طرح جلد قشنگ کار کیه؟

Posted by دزدکی at February 24, 2008 8:08 PM

سلام آقاي معروفي. تبريك ميگم.
من يك سوال از حضورتون داشتم. مي خواستم نظرتان را راجع به محسن مخملباف بدانم. مي دانم كه هر دو دقيقا همسن هستيد و هر دو دوران جوانيتان را در دهه شصت گذرانديد. منتها با تفاوت هايي كه خودتان لحاظ امكان فعاليت با يكديگر داشتيد. اين روزها مخملباف تغيير گرايش داده است و مدام از خفقان در ايران مي نالد. نمي دانم كارهاي نازل اخير او را مشاهده كرديد يا نه. منتظر جوابتان هستم.

Posted by Mohammadreza at February 24, 2008 9:01 AM

درود.
وبلاگ بسيار زيبايي داريد.
پر محتواست.
لذت فراوان بردم.
منتظر عطر وجودتان در وبلاگم هستم.
مانا باشيد.
بدرود.

Posted by l.u.]vhy chni at February 23, 2008 6:02 PM

دلم خط مي خورد
وقتي چشمانت تهي از خواهش باشد
لبهايت خالي از دوستت دارم
تا من باز توي خودم گيج شوم
كه آدم هرچه بزرگتر مي شود تنهاتر مي ماند
يا هرچه تنهاتر مي ماند بزرگتر مي شود
راستي!
چه الفباي غم انگيزي دارد اين باد...
سلام آقاي معروفي عزيز خوبيد؟ اميدوارم سر نزدنم باعث نشده باشه فراموشم كنيد راستش سخت مشغول مطالعه براي پايان نامه هستم - درباره گلشيري- و چقدر خوشحال شدم كه در اولين سرزدنم بعد از مدتها با همچين خبر مسرت انگيزي مواجه شدم. تبريك صميمانه ي منو بپذيريد. در ضمن شعر بالا را تقديم مي كنم به شما

Posted by شباهنگ at February 22, 2008 9:37 PM

خدا حفظت کند مرد...

Posted by سروش رهگذر at February 22, 2008 8:29 PM


سلام
تبريك به انديشه و قلم كه دوباره شاهكار آفريد.
تبريك به خودم كه هم وطن معروفي عزيزم.
تبريك به شما معروفي كه سر فراز ميكنيد ايران و ايراني را

Posted by مینا درعلی at February 22, 2008 7:56 PM

هر چه دارم ميدم پاي سمفونيت پاي آيدينت پاي آيدات پاي شورآبيت
پاي سورملينات پاي جمشيد ديلاقت پاي استاد

همه را كه بگويم ناچار به تو رسيده ام
همه براي تو

Posted by به همین سادگی at February 22, 2008 7:21 PM

سلام استاد
چقدر باعث افتخار است شنيدن چنين خبري.
آرزو مي كنم كه وقايع بعدي شنيدني تر باشد.

در ضمن به شما يك معذرت خواهي بدهكارم كه نتوانستم روز جايزه قلم زرين حضور پيدا كنم.
به زودي براي شنيدن صداي گرمتان تماس مي گيرم.

Posted by tahmineh at February 22, 2008 6:15 PM

براي سالگرد آزادي يكي از نزديكانم از زندان سياسي
در به در توي سوز سرما دنبال سمفوني مردگان بودم تا هديه اش كنم
يكي از دوستان كه پيشم بود، مدام مي گفت حالا چه اسراري هست!
اين همه كتاب تو اين سرما مگه مرض داري داري شهر رو دوره مي گردي؟!
ياد تبليغات Albeni افتادم!
که می گه:
" اگه می گی من هیچ وقت این کار رو نمی کنم یا آلبنی نخوردی یا پیر شدی! "
بهش گفتم
یا سمفونی مردگان نخوندی یا مخت تاب داره! :دی!

خواستم فقط بگم
خوشحالم که " عباس معروفی " ای داریم !
مرسی استاد

Posted by hicran at February 21, 2008 10:55 PM

«چه خوب گفته است جبران:"شايد كسي را كه با او خنديده‌اي فراموش كني اما هرگز كسي را كه با او گريسته‌اي از ياد نخواهي برد." مگـر مي‌شود يادگاري‌هاش را از ديوار دل پاك كنيد؟ گيرم كه بتواني هر بلايي كه خواستي بر سر دل خود بياوري، در دل ديگران چگونه مي‌خواهي دست ببري!»
"قيصر امين‌پور"

عباس معروفي عزيز
مي‌خواهم اين‌جا كمي باهات درد دل كنم. با تو كه كلمه‌ خدا روي زميني؛ خلوتِ انس صفحه‌ي دل من هم هست.
وقتي در بيانيه روابط‌عمومي كانون نويسندگان ايران خواندم؛ «شاعر جوان مرگ»، دردم آمد. و مثل مادر مرده‌اي دشنام شنيده كُپه شدم توي خودم، نمي‌فهميدم كه اين صدا از كجاي كانون نويسندگان ايران بيرون آمده. با خودم گفتم: «حتماً يكي مثل من دردش گرفته و صداش پيچيده توي دالان.»
اين‌كه نويسندگانِ بيانيه، از ذكر نام "شاعرِ جوان‌مرگ" امتناع كرده‌اند، نجابتِ حرفه‌اي‌‌شان را مي‌رساند اما آيا سزاوار بود كه در اين كشمكش (كه پيراهنِ يوسف به جاي پيراهنِ عثمان پرچم شد)، در حقِ قيصر امين‌پور اين‌همه جفا شود؟! فقط به خاطر در نيفتادن او با خفقان؟ فقط بخاطر اهتمام در تاسيس حوزه‌ي هنري؟ مگر در مفاد متن ۱٣۴ كانون نويسندگان نيامده؛ «نويسنده را بايد به عنوان نويسنده شناخت و تعلقات گروهي و حزبي هر نويسنده امري است که تنها به خود او مربوط است.»
آيا زير سؤال رفتن امين‌پور به دليل تعلق خاطرش، نقض آشكار متن بالا نيست؟!
سا‌ل‌ها پيش شاملو از سپهري گلايه كرده بود كه: «چرا وقتي در بالاي رود سر مي‌برند، بايد پائين رود بگوئيم "آب را گل نكنيم"!؟» و بعدها فرج سركوهي در مقاله‌اي، هنرِ سپهري را در آن ديده بود كه توانسته در پيچيده‌ترين شرايط اجتماعي، كه بيشترِ روشنفكران و نويسندگان در اوج مبارزات سياسي بوده‌اند، آن‌همه زيبايي را ببيند و وصف كند.
خُب آن گلايه شاملو بود، گلايه از سكوتِ سياسي يك هنرمند، فقط همين. و اين گلايه هيچ‌وقت به بيانيه تبديل نشد، آن‌هم از سوي معتبرترين كانون هنري كشور.
وقتي كانون نويسندگان با چنين لحني بيانه مي‌نويسد آدم مي‌هراسد. كانوني كه با همه‌ي اشراف بر سرگذشت اين ملت‌هنوز از سياه مختاري و پوينده بيرون نيامده ‌است؟! و گوئي هنوز صيقل مي‌دهد سلاح آبائي را براي روز انتقام! بيانه طوري تنظيم شده كه آدم دچار ترديد مي‌شود كه اين گارد دفاع است يا ژست حمله؟ آدم معلق مي‌ماند و مي‌ترسد از اين همه خشم تاريخي! شايد در بين اعضاء كانون شكاف نيافتاده باشد اما اين بيانيه ناخواسته جامعه‌‌ي ادبي را به دو دسته خودي و غيرخودي تقسيم مي‌كند، و شكاف را نه در بين اعضاء كانون‌نويسندگان، كه در جامعه كه مخاطب اوست ايجاد مي‌كند.
اين‌كه قوچاني، كنار بيلبوردهاي شهرداري با پوستر امين‌پور عكسِ يادگاري بگيرد و با بهانه‌ كردن وي و ارائه تاريخچه‌اي تقلبي و دستكاري شده از "كانون نويسندگان ايران" سعي در دو به‌هم‌زني و تفتين داشته باشد، نبايد روابط عمومي كانون را وا مي‌داشت تا در پاسخ به قوچاني منزلت خود را با كيشِ‌شخصيتِ امين‌پور پائين بياورد. چند نفر از اين دست نام ببرم كه سال‌ها با نوشتن مطالب مغرضانه در مورد شاملو، سعي نمودند از او پاسخي بشنوند تا كه شايد به شهرتي برسند؟ و شاملو با درايتي كه داشت، با بي‌محلي، كاري كرد تا در اذهان فراموش شوند، و نواله را به كام‌ هر يك زهر افعي كرد.
تا به حال هيچ‌وقت فكر نكرده بودم در طول سال‌هايي كه امين‌پور به كرسي دانشگاه تكيه زده جاي كسي را غصب كرده باشد. چرا كه مي‌دانستم پايان‌نامه دكترايش را از دست شفيعي كدكني گرفته و مثل خيلي‌ها دكترايش فرمايشي نيست. و گمان مي‌كردم اگر مدت‌ها پشت تريبون كلاس‌هاي درس ‌ايستاده به اين خاطر بوده كه از سياه‌بازي، قشون‌كشي و جنگ حيدري- نعمتي خسته است و گوشه عزلت۱ گرفته تا كه شايد اين جامعه عقب‌مانده سيكل تاريخي‌اش را طي كند. گمان مي‌كردم او تلاش مي‌كند تا در فضايي كه از وجود رضا براهني‌ها خالي شده در حد دانش و توانش دانشجو تربيت كند. و يك‌جوري شرم تاريخ معاصرش را لابلاي كلمه‌ها و متون ادبي كلاسيك پنهان كند. منش و روش همه كه يكسان نيست. از مؤسسان حوزه هنري يكي مثل مخملباف۲ عصيان مي‌كند و آن‌قدر تند مي‌رود كه شاملو مي‌گويد: «‌نگران سرنوشت‌اين جوان هستم.» و يكي مثل قيصر سرخورده از تحقق آرمان‌هاي عدالت طلبانه‌ از دانشگاه سر در مي‌آورد.
آقاي معروفي، آيا تا به حال با آدم صاف و صادق روبرو شده‌اي، آدمي كه از فرط سادگي‌اش لج‌ات بگيرد. من از امين‌پور لجم مي‌گيرد كه تنها به انتشار افكارش‌ در دفترهاي شعر اكتفا كرد و در اين بلبشوي تاريخي سكوت كرد، و حتا دست بلند نكرد و پلك نزد تا پشه‌اي كه به جاي خال مدت‌ها روي گونه‌اش كز كرده بود بپرد. من هم دلم مي‌خواست روش او طور ديگري مي‌بود و به‌هنگام‌تر عمل مي‌كرد، اين توقع تاريخي من از امين‌پور بود. ولي باعث نشد كه شخصيت هنري و ارزشِ دفترهاي شعرش۳ را ناديده بگيرم. همه عقايد و روش‌ها كه مثل هم نيست. نويسنده‌ها كه مثل هم نيستند. هستند!؟
معروفي عزيزم، من خدا را از ذهنم حذف نكردم چون از تو آموخته بودم كه تا چيزي را پيدا نكرده‌ام جاش بگذارم از ذهن و زندگي‌ام حذفش نكنم. و از او آموختم كه مي‌شود به كفري باليد كه از مذهب مي‌تراود.
مي‌دانم كه هيچ‌نويسنده‌اي به اندازه شما به خواننده حرمت نمي‌گذارد. حتا يادم است كه با خواننده كتاب‌هاي كوچه بازاري چه مهربان سخن گفته‌اي و گاه خواندن آن‌دست كتاب‌ها را براي شروع كتاب‌خواني توصيه كرده‌اي. بزرگترين خدمت امين‌پور آن سال‌ها، به نوجواني ما در مجله سروش نوجوان بود۴، زماني كه فقط كيهان‌بچه‌ها بود. و آدينه و دنياي سخن فهم‌اش براي بچه‌ها كمي سخت بود. او سردبير سروش نوجوان بود، يك نقاشي از خميني مي‌زد اول صفحه و بقيه مجله را پر مي‌كرد از ونگوگ، يك روايت مذهبي مي‌زد اول صفحه و بقيه صفحات را پر مي‌كرد از گيل‌گميش؛ چرا كه خوب دريافته بود آن‌ها فقط صفحه اول بودن برايشان مهم است. چرا كه تا نك بيني‌شان را بيشتر نمي‌ديدند.۵

آقاي معروفي، روز تشيع جنازه امين‌پور من هم بودم. در اين رابطه احساسم را توي وبلگم خوانده‌اي. وقتي تابوتش را آوردند گريه‌ام گرفت. نه بخاطر جوانمرگي‌اش، بخاطر سوءاستفاده‌اي كه از جسد او مي‌شد. معلوم نبود كه تشيع‌جنازه او بود يا يكي از سران مملكتي، چرا كه عكس‌ و پلاكارد آن‌ها بود كه همراه تابوت تشيع مي‌شد. آمده بودند از جسدِ امين‌پور تائيديه بگيرند. آن روز بود كه فهميدم چرا جسد شريعتي را در غربت به امانت گذاشتند. امين‌پور رند نبود. و گرنه يك‌جوري مي‌مرد كه روز تشيع‌جنازه‌اش اين همه سوءاستفاده نمي‌شد. و من ياد حرف شما افتادم كه گفتي«اين‌‌ها همه‌اش به دنبال تائيديه هستند.» آن‌روز نوشتم: «قيصر را كه توي قبر گذاشتند من ديگر دور شده بودم، خيلي دور. نمي‌خواستم ببينم روي مرده او خاك مي‌ريزند. فقط يك عكس از قبر خالي او گرفتم. تا براي هميشه خالي بماند. تا بعضي روزها بنشينم كنار قبري كه توي آن مرده نيست. چرا كه در ذهنم او نمرده است.»
و حالا مي‌نويسم: «امروز دوباره جنازه قيصرامين‌پور را ديدم كه تشيع شد. اما نه روي دست مردم ولايت‌مدار، روي دست كسان خودم. مي‌بينم كه دارند چالش مي‌كنند گوشه باغچه كانون نويسندگان، دچار ترديد مي‌شوم، مي‌مانم تا روي جسدش مشتي خاك بريزم، روي جسد او كه به‌ام ياد داد مثل فروغ و سهراب افقِ ديد گسترده‌اي داشته باشم. فكر مي‌كنم كه او مُرده، درست مثل پوينده و مختاري، اين‌بار اما نه به تيغ سلاخي كه به نيش قلم. دست توي دلم مي‌برم و مي‌نويسم شاعرِ كوچه‌هاي آفتابِ، به آسمان عروج نكرده. او براي هميشه مرده است."
حميدرضا سليماني

××××××××××××××××××××××
۱- هژیر پلاسچی: «کسانی ...بر طریق "مقدس" مداحی پافشاری کردند و هنوز قدر حکومتی می‌بینند و بر صدر می‌نشینند. کسانی که بندبازی بلد بودند ...خود را به اصلاح‌طلبان حکومتی چسباندند و میان ایشان نشستند. کسانی ...که بندبازتر بودند دمی با این نشستند و دمی با آن تا از این میانه‌بازی نمدی برای کلاه خود بسازند. کسانی اما یک‌سره باختند قیصر امین‌پور، حسن حسینی و محسن مخملباف از این دسته بودند. آنان باختند چون من باور دارم که جانی شفاف داشتند. آنان مداح نبودند ...قيصر به باور من نبض واژه‌ها را فهمیده است و همین فهم کلمه است که او را به رفتاری شاعرانه می‌کشاند. رفتاری که منجر به اخراج او از حوزه‌ی هنری و سروش شد و لبانش را بست تا در سال‌هایی که به سوی مرگ می‌رفت، در سال‌هایی که می‌رفت تا دق کند سکوت کرده باشد.»
۲- محسن مخملباف: «وقتي شنيدم قيصر رفت، قبل از همه به‌ياد خاطره‌ي آن وقت‌ها افتادم كه در حوزه‌ي هنري بوديم. در نامه‌اي اسامي 15 نفر براي اخراج از حوزه رديف شده بود: قيصر امين‌پور، حسن حسيني، سلمان هراتي، محسن مخملباف و... اين گروه از اهل شعر و ادب و سينما قلب‌شان براي دو آرمان انقلاب؛ يعني آزادي و عدالت، تپيده و اين تپش در آثارشان ثبت شده بود.
همسرم که از تهران آمد، به من گفت، يک‌باره يک روز صبح عکس قيصر در مطبوعات، نه منتشر، که منفجر شد. همه‌جا قيصر بود. در صفحات کامل و مکرر و مطول. اما وقتي قيصر از حوزه‌ي هنري اخراج شد، کسي به اندازه‌ي دو بند انگشت درباره‌ي شاعر انقلاب ننوشت. »
۳- محمدرضا شفيعي‌كدكني: «امين‌پور! تو به شعر دست يافته‌اي، همين جا بمان و تكان نخور.»
۴- شادي‌صدر: «قيصر امین‌پور یکی از بزرگترهاست که در کار تربیت نسلی از نویسندگان جوان، حوصله‌ای غریب به خرج می‌دهد و این‌گونه، رفته رفته سروش نوجوان از حد مجله فراتر می‌رود و به باشگاهی بزرگ شبیه می‌شود بی‌آنکه ادعایی داشته باشد. اولین شعرهایم را آنجا می‌خوانم و اولین نقدها و تشویق‌ها را از قیصر امین‌پور می‌شنوم. نوشتن را یاد می‌گیرم.
...وقتی در خانه هنرمندان پیکر قیصر را می‌بینم که بر دست‌ها می‌رود، انگار بخشی از زندگی من، نوجوانی من هم می‌رود. برای سال‌های سال در سیاره‌ای متفاوت با همه آن دوران، سروش نوجوان زیسته بودم و حالا این‌گونه به عزایش نشسته بودم؛ به عزای مردی که نماد یک دوران بود، نماد نسلی که نسلی دیگر را "ساخت".
دیدم دارم برای خودم گریه می‌کنم؛ انگار او، بخشی از همه ما، سروش نوجوانی‌ها بود که می‌رفت.
تصاویر، می‌آیند و ماندگار می‌شوند، تصویر منحصر به فرد او وقتی شعرت زیر دستش خط می‌خورد و اصلاح می‌شد، تصویر او در دفتر سروش نوجوان که همیشه جایش کنار پنجره بود؛ در حالی که سیگار می‌کشید و با لبخند خاص خودش قضیه ساده‌ای را تعریف می‌کرد که مثلا همین چند دقیقه پیش در خیابان برایش اتفاق افتاده بود، صدایش، تکه کلام‌هایش و توانایی عجیبش در به کارگیری نوعی از ادبیات در گفت و گوهای روزمره که جوهره‌ای ادبی در خود داشت، تصویر او وقتی دستش را می‌برد لای موهای بلند جو گندمی‌اش و با سری که به عقب خم شده بود، جمله ناتمامی را تمام می‌کرد، تصویر او وقتی در بی‌حوصلگی‌های میان یک جلسه طولانی به کشیدن طرح‌هایی روی کاغذ روی می‌آورد، تصویرهایی که می‌آیند و نمی‌روند؛ دیرپا.»
۵- هژیر پلاسچی: « ...تنها یک‌بار برای دیدارش به سروش نوجوان رفتم. من به دلیل باورهایم تنها مجله‌های روشنفکری و روزنامه‌های سیاسی آن روز را می‌خواندم. در دیدار با قیصر بود که دیدم بر خلاف آن‌چه انتظارش را داشتم از "نرودا" می‌گوید و "احمد شاملو" و آن‌جا بود که آخرین شماره‌ی سروش‌نوجوان را به من داد که در آن از "مهدی اخوان‌ثالث" و "صادق چوبک" نوشته شده بود. دروغ نوشته نشده بود. به نفع حکومت نوشته نشده بود. در سروش نوجوانِ قیصر، راست نوشته بودند.»
------------------------------------------
عزيزم حميدرضا
سلام،
اين روزها توفان خاک و دود آتش انتقام هنوز روی سر جامعه ايستاده است.
بگذار هوا که آفتابی شد، بنشينيم و حرف بزنيم.
و چقدر نوشته ات صادقانه و مهربان و انسانی بود.
کاش شاعری را با طناب خبه نکرده بودند، و کاش قلم می توانست اين روزها دل ما را نگرياند و نلرزاند، لختی بخنداند.
کاش اينهمه سياه نمی بود جامه ی خبه کنندگان، کاش جای توجيهی گاه باقی می ماند.
هنوز چهره ی خندان و مؤدب سعيدی سيرجانی برای من تازه است هنگام که آدم را پشت در خانه اش بدرقه می کرد.
هنوز چشم های مهربان و هراسان ميرعلايی از يادم نرفته. و ديگر چه می توانم گفت جز اينکه: من هميشه بين فردوسی و عنصری فرق قائلم.
هر چند که عنصری در فن کلام و ادب استاد ممتازی بوده، اما من به فن کلام و قدرت ادبی التفاتی ندارم، برای تو جان کلام مهم است، نه توان ادبی.
تو می خواهی بدانی که ابعاد انسانی تا کجا، تا کدام مرز تيرش را به تن درخت می نشاند.
اينجور نيست؟
و دعوای کانون با قيصر نيست، با روزی نامه نويسی است که نتوانسته قلم عقده ای خود را با انصاف صيقل دهد. او شايد نفهمد، ولی واقعيت اين است که او را نشانده اند و به سرش ريخته اند و متقاعدش کرده اند که بنويس. اين را بنويس. اين را بگو. و او البته پياز داغ مفصلی هم روی آش نذری اش ريخته که تا عمر دارد داغش خواهد کرد. مگر آن که عذربخواهد، البته بی آنکه به آقای اين پور اهانتی بکند. چون اين خطر نيز هميشه از جانب چنان آدمی محتمل است.
نيست؟
عباس معروفی

Posted by حميدرضا سليماني at February 21, 2008 9:35 PM

به آرزوي موفقيت هاي بيشتر شما.

با درود.

Posted by دریاباری at February 21, 2008 9:04 PM

برف برف

Posted by اُهو at February 21, 2008 8:26 PM

می دونم که تکراریه ولی من هم تبریک می گم .

Posted by لیلا at February 21, 2008 7:24 PM

استاد خبر جديد؟ حرف جديد؟ حديث جديد؟ سكوت چرا؟ منتظريم...

Posted by آیدا at February 21, 2008 5:16 PM

تماما مخصوص به كجا رسيد؟
بي صبرانه در انتظاريم...

دلت بهاري

Posted by بهار هاشمي at February 21, 2008 12:26 PM

اسباب شادمانی است.استاد عزیز.باید هم همین انتخاب را می کردند.تبریک.

Posted by پان at February 21, 2008 8:15 AM

مبارکه باسی
فقط میشه گریه کرد
اشک شوق
همین

Posted by خرمگس خرفت at February 20, 2008 1:19 PM

سلام آقای معروفی
تبریک میگم. جدا" تبریک میگم . این از آرزوهای من بود و بالاخره برآورده شد. خبر دارید آیدین و آیدا و سورملینا و یوسف و مادر چقدر خوشحال شدند و اورهان و پدر و ایاز خیلی ناراحتن؟
من خبر دارم.
یه گِلگی: یادتون میاد آدرس ایمیلتون رو پرسیدم که داستانم رو براتون بفرستم؟
فرستادم. اسمشم کباب بود اما هیچ جوابی ندادید. توروخدا حداقل فقط بهم بگید خوندید.

Posted by حسام at February 19, 2008 6:42 PM

آقا به خدا همه ديدن آپ كنين

Posted by khasteh at February 19, 2008 4:20 AM

سلام
خوشحالم که منم تونستم یکی از برترین ها رو بخونم.
رمان شما و شیوه نگارش زیباتون سزاوار هرگونه ستایشی هست
همواره موفق باشید
خدانگهدار

Posted by مانی at February 18, 2008 6:50 PM

بگذر از دریا وشور موجها, قایق بساز!

عشق راویران کن وتصویری ازعاشق بساز
(حسین متولیان)

Posted by baran at February 18, 2008 3:27 PM

اولاَ تبريك، دوما سزاوار قرار گرفتن در بيست زمان برتر! (اين لحن مسابقه هاي داخلي را داريد؟) هم هست. اما حيف كه مطمئنم قلم هيچ مترجمي نمي تواند شيوايي قلم استاد را، و قشنگي اش را منتقل كند.
دلم براي آيدين تنگ شده! و سورملينا!

Posted by مریم at February 18, 2008 2:55 PM

تبريك

Posted by مسعود at February 18, 2008 6:46 AM

درود آقاي معروفي. تبريك. سزاوارش بود

Posted by کورش at February 17, 2008 8:23 PM

مغرور مي شويم ... افتخار مي كنيم
قلمت شيوا و استوار استاد !

Posted by sama at February 17, 2008 5:23 PM

با سلام

امیدوارم که این کار - یعنی ترجمه آثار داستانی ایرانی - باز هم صورت بگیرد و ما شاهد نمایش توان ادبیات داستانی ایران باشیم.

آقای معروفی ...
حالا که 100 تایی شده یه دعایی بکنید تا یان جوانهایی که در ایران هم دارند مینویسند و می نویسند و م ی نویسند و ....
با این وضعیت سانسور و تعطیلی نشریه ها یه خاکی به سرشون بریزن و بتونن حداقل یه داستان در سال یه جایی چاپ کنن ..

کجاست اون روزایی که گردون و کارنامه و .... و حالا عصر پنجشنبه (ره) یه کمکی به این جوونا میکردن ...

به خدا ثواب داره اگه واسشون دعا کنیداااااااااا

Posted by نریمان at February 17, 2008 3:28 PM

دور از انتظار نبود چنين جايگاهي براي سمفوني مردگان و بگمانم دور نيست براي سال بلوا.
هزار با تبريك براي اين درخشش.

Posted by sabra at February 17, 2008 12:31 PM

سلام
استاد تبریک می گم
الان که نگاه کردم به آمار وبلاگم دیدم شما تشریف آورده بودین به کلبه ی حقیرانه ی من
خیلی خوشحالم کردین

Posted by محمدرضا at February 17, 2008 12:13 AM

پوسيد اين دل!
استاد مددي...............!
دلم ديوانه شده شعرهاتون رو مي خــــــــــــــــــــــــــــــــــــواد

Posted by hicran at February 15, 2008 6:16 PM

...
سلام
می دونید
بارها و بارها به تمام کسان که کاملاَ به زبان ِ فرانسه یا آلمانی مسلط هستند حسادت کردم
و
بار ها و بارها شده که از عهده ی فهمیدن کامل ِ یک رمان انگلیسی بر نیومدم
اما این بار
خوشحالم که زبان ِ فارسی را حتی بهتر از زبان ِ مادریم می فهمم
استاد
خواندن " سمفونی ِ مردگان " به زبانی که در اون به نگارش در اومده
برای من افتخار ِ بزرگی هست
دلم برای تمام کسانی که مجبورند این کتاب و به زبان های دیگری بخونند
به شدت
میسوزه
!
...
پ.ن
:
امیدوارم پیکر فرهاد و سال بلوا هم به جایگاهی كه باید در ادبیات جهان برسند
دست پیدا کنند
سربلند باشید
ترنج

Posted by ترنج at February 15, 2008 12:29 PM

16 ساله بودم . كتاب را برده بودم رديف اخر كلاس سر زنگ رياضيات جديد . و همانجا يك نفس خوانده بودمش .
حالا مي دانم چرا يك نفس خوانده بودمش .
براي نفس نفس زدن هاي كسي كه مثل رنگ شره مي كرد به ديوار...

Posted by نیوشا at February 15, 2008 6:43 AM

تبریک

Posted by آبی at February 14, 2008 11:08 PM

سلام تبريك ميگم
هم به خودم كه ايراني ام و كتابو خوندم و شما رو ميشناسم و هم به شما كه زيبا حضور داريد...مرسي

در تاريکي شب
از پشت پنجره قطار
در جستجوي چه بود؟
گم شده ام که بود؟

در ايستگاهي متروک
نشاني خدا را
کدام زاهد در جيبم گذاشت؟
و در مقصد کدام کافر
جيبم را زد؟

"واهه آرمن"

Posted by hadis jamali at February 14, 2008 8:58 PM

باسي عزيز
دور نيست روزي كه زيباترين رمان را بنويسي , قولي كه داده بودي .
باسي
انتظار ما براي شنيدن خبر بردن نوبل توسط شما طولاني نخواهد بود
براي ما زنده بمان
و بنويس عزيز
دوستت دارم استاد

Posted by آخرین ققنوس at February 14, 2008 4:31 PM

موفقیت این رمانو بهتون تبریک می گم، وبلاگ خیلی خوبی دارین،ما هم وبلاگی در زمینه کتاب داریم ،خوشحال می شیم سری بزنید، موافقید تبادل لینک داشته باشیم؟،بودن شما در جمع رفقامون مایه افتخاره

Posted by جواد at February 14, 2008 10:34 AM

اگه نمیشد به شعورشون شک می کردم .
تبریک 1000000000000 تا .

Posted by استاکر at February 13, 2008 8:37 PM

سلام جناب استاد
خوشحالم از اين بابت و به خود مي بالم كه ايرانيم و هموطن استاد معروفي
كه چنين افتخار انگيز براي وطن كسب آبرو مي كند
باز هم تبريك
موفق باشيد

Posted by فروزان at February 13, 2008 11:37 AM

سلام
خوبين دلم خيلي براي نوشته هاتون تنگ شده بود و زود به زود ميشه اما چه كنم كه سخت ميام و سخت وقت گير ميارم كه طولاني زمان بشينم
مستدام و پيروز باشين
وتبريك ميگم اين مهم و كه شما لايق بهترين هاي هر چيز هستين

Posted by آدم برفي at February 13, 2008 11:00 AM

خوشحال میشم در مورد پست آخرم نظرتون رو بدونم.

Posted by محمدرضا at February 13, 2008 6:50 AM

سلام استاد معروفی
خوشحالم که کشورم استادانی برجسته مثله شما رو داره و برای من مایه افتخاره . استاد من بدون اجازه شما چندتا از نوشته هاتون رو توی وبلاگم توی یاهو کپی کردم البته ذکر منبع رو یادم نرفته امیدوارم این اجازه رو به من بدید در غیر این صورت بگید تا حذف کنم سپاسگذارم وبدرود
http://360.yahoo.com/azhiiin

Posted by آرش at February 12, 2008 9:12 PM

درود بر استاد معروفي عزيز
براي من بعنوان دوستدارتان , بسي مايه افتخاره كه رمان بسيار دوست داشتني سمفوني مردگان جزو آثار برجسته در عرصه بين الملل قرار داره...

Posted by m-sargashteh at February 11, 2008 9:06 PM

سلام دوباره آقای معروفی
من متوجه اشتباهم شدم. من عدد 2007 را ندیدم. خیلی معذرت می خواهم.

Posted by Naser Farzinfar at February 11, 2008 7:05 PM

سلام آقای معروفی
تبریک می گم. این رمان یکی از غم انگیزترین و زیباترین نوشته هایی ست که خوانده ام.
فقط امیدوارم به دل نگیرید ولی راستش تعجب کردم از اینکه چطور در عرض چند ماه که از ترجمه اش می گذرد، به چنین جایگاه رفیعی دست یافته است.

Posted by فرزین فر at February 11, 2008 6:29 PM

دیروز خبرش رو تو VOA شنیدم و امروز به هر کی میشناختم و نمیشناختم گفتم، من کسی نیستم که کلمه قلمبه بگم یا ... اما اگر آدرسی چیزی ازتون داشتم و دم دست تر بودید و اینقدر برای من شخصیت بزرگِ ترسناکی نبودید حتما یک دسته گلِ خیلی خیلی مخصوص برای تبریک میفرستادم
----------------------------------------
از دسته گل تان ممنونم.

Posted by Bahareh at February 11, 2008 3:51 PM

آن قدر خوشحالم که دوست دارم گریه کنم .می دانم کمی عجیب است ولی برای آیدین خوشحالم وسوخته ی آیدا یعنی بالاخره بعد از این همه سال کسی _ بگو دنیا _ صدایشان را می شنود ؟ ممنونم از مترجمی که زحمت ترجمه را کشیده برای شما آقای معروفی عزیز شاید که اتفاقی عادی باشد چیزی که انتظارش را داشتید از یک اثر خوب جز ماندگاری وشناخته شدن انتظار دیگری نمی رود ولی نمی دانم چرا برای من وآیدا و مادرشان این همه خوشحال کننده ست همین چند دقیقه پیش داشتم برای دوستی می نوشتم که دوست دارم سرم را به دیوار بکوبم این تنها حسی ست که بعد از خواندن فصلی از بادباک باز می توانم برایت بگویم چیزی نه مثل شرم از انسان بودن که نفرت از آن وحالا که خبر شما را می شنوم انگار دوباره رنگی به چشمانم آمده باشد انگار دوباره آدمی را پیدا کرده باشم خوشحالم آن قدر که دوست دارم گریه کنم .
دوستتان دارم شما راوآیدین را و همه ی آن هایی را که روحشان را زنده کردید ودر کالبدشان جان دمیدید وحالا دیگر نمی گویم جلوی چشم ما که در برابر دیدگان جهان گذاشتید .کسانی را از جنس ما .

Posted by محبوبه میم at February 11, 2008 1:58 PM

سلام دوست عزيز

به‌ترين شادباش‌ها براي نويسنده‌ي پويا. سمفوني را چندي بار خواند‌ه‌ام و هر بار سنگين‌تر كنار گذاشته‌ام. شايسته‌ي حضور در جهان است گرچه جايزه‌ها ملاكي براي برترين نيست. اميدوارم هميشه بدرخشيد.
مدت‌هاست كه نمي‌توانم پيوسته با شبكه در ارتباط باشم اما هر بار كه سر مي‌زنم و برنامه‌هاي آموزش داستان‌نويسي را مي‌بينم لبريز از شوق مي‌شوم براي بودن، نوشتن و جاري شدن. خواستم سپاس قلبي خود را براي تلاشتان ابراز كنم و به اميد بهترين روزها براي‌ شما.

Posted by زميني at February 11, 2008 12:39 PM

استاد خوبم تبريك مي گم
دلم مي خواد تو اين كتاب غرق بشم

Posted by مهشاد at February 11, 2008 7:40 AM

سلام عباس آقا جانم .تبريك مرا نيز پذيرا باشيد والبته خيلي خوشحالم كه لااقل در اين يك مورد پانزده سالي از اين انگليسي ها جلو هستيم . افتخار خواندن سمفوني مردگان را مي گويم . دست لطفعلي خنجي هم درد نكند كه از آنجايي كه توانايي هاي ايشان را از مدت ها قبل مي شناسم يقين دارم توانسته است حق مطلب را ادا كند . هر چند كه برخي قسمت هاي سمفوني را كه به شعر پهلو مي زند اساسا قابل ترجمه نمي دانم . ولي اين را هم مي دانم كه شاهكار شاهكار است و به هر زباني كه باشد قد مي كشد و خودش را سنجاق مي كند به سينه ي تاريخ .
و اما در پاسخ دوستاني كه از فيلتر شدن درس هاي داستان نويسي تان ناراحتند بايد بگويم كه مي توانند به اين آدرس مراجعه كنند و از متن كامل اين كلاس ها استفاده كنند :
www.maroufi.blogfa.com

Posted by محمدرضا پريشي at February 11, 2008 12:03 AM

سلام .لينك هاي آموزش داستان نويسي هيچكدام باز نمي شوند. همگي فيلتر شده. براي دوستانتان در ايران يك فكر ديگر بكنيد استاد. امروز همين كتابفروشي سه راه منظريه ي رشت كه از شير مرغ تا جان آدميزاد توي قفسه هايش پيدا مي شود سمفوني مردگان نداشت. گفت ولي آونگ خاطره هاي ما را دارم ها!... يك مشت دانشجو هم ايستاده بودند داخل مغازه.حتم دارم تا فردا هيچكدام از كتابفروشي هاي اين شهر سمفوني مردگان ندارند.

Posted by ميم.الف at February 10, 2008 9:32 PM

صداشو شنیدم
اسمشو تو به من گفتی
مهربانی پیر تن
با آواری
کوله بر پشت و
با روح ِ غارت شده‌ی و زندانی‌اش

سنگین در رفت و آمدها
سنگین‌تر شدن برای مردن

21-11-86

Posted by آرش at February 10, 2008 7:31 PM

سلام آقاي معروفي
من هم مثل شما خوسحالم. شما هم از اين موفقيت خوشحاليد ديگه. مگه نه؟
اميد وارم آثار بعدي شما به مراتب بهتر باشه. من كه فكر ميكنم همينطور خواهد بود. اينو از خوندن قسمتهايي از رمان تماما مخصوصز دارم ميگم.
يه ايميل چند روز پيش برايتان فرستادم (فكر ميكنم هنوز نديديد والا حتما تا الان جوابم را داده بوديد.)
باغ احساستان هميشه شكوفا باد

Posted by babak at February 10, 2008 3:38 PM

تبريك مي گم.
هم واسه انگليسيا خوش حالم هم واسه شما (واسه اونا بيشتر !) اميدوارم اين موفقيت لبخندي به لبتون آورده باشه و دقيقه اي از خستگيهاتون كم كرده باشه. شاگرد هميشگي

Posted by رضیه at February 10, 2008 12:46 PM

كاش ميشد زودتر بقيه شونم ترجمه شن!
مخصوصا پيكر فرهاد كه به نظرم حيفه سر كلاسي از بوف كور بگن و از اين نه!
سال بلوا هم كه جاي خودش
هر كدومشون يه جور معركه ن آخه...
شما جزو 20 تاي اول نيستين، جزو اولين ها و موندگارترين هايين. من باور دارم...
آقاي معروفي عزيزم،
ميشه به زودي مژده ترجمه اونا رو هم بشنويم؟!

Posted by sareh at February 10, 2008 9:41 AM

سلام ... با یه سبد گل تبریک

Posted by roya at February 10, 2008 6:19 AM

سلام اقاي معروفي
خيلي كوچكتر از اونم كه بخوام بحث كنم اما دوست دارم حسمو بگم... سمفوني مردگان رو دوست دارم اما اين رو ميگم كه خيلي جاهاش زيادي كش داره... يا بعضي جاهاش دليل مشخصي واسه اتفاقات داستان پيدا نميشه اما اينا همه از ديد ناقص منه... خلاصه اينكه كتاب خيلي خوبيست...
اما يه نكته رو هميشه دوست داشتم بگم بهتون... درسته كه شما رمان مينويسيد اما وقتي داريد يك رمان رئال مينويسيد بهتره در مورد مسائلش كمي دقت كنيد... خورشيد گرفتگي تنها در زماني كه كامل باشه تاريكي ايجاد ميكنه و طولاني ترين گرفتگي كامل خورشيد هم نهايتن 7دقيقه خواهد بود... در صورتي كه در داستان شاهد حدود 1 ساعت تاريكي هستيم... هيچ خورشيدگرفتگي در دنياي واقعي 1ساعت تاريكي نخواهد داشت...
شايد خيلي صحبت هام بي ادبانه باشه جلوي يك استاد بزرگ ادبيات اما خوب دوست داشتم نويسنده كشورم حتي مطالب علمي كتابش هم مثل داستانش دقيق و خوب باشه...
شاد باشيد

Posted by salar mousavi at February 9, 2008 10:37 PM


واقعا" متأسفم ، چه سال های بدی را می گذرانیم . ژازه طباطبایی درگذشت واقعآ

متأسفم ، همدردی مرا بپذیرید آقای معروفی .
پرستو
-------------------------------
از لطف شما ممنونم

Posted by parasto at February 9, 2008 7:05 PM

اين براي عباس معروفي چيز عجيبي نيست،قلم شما شايسته ست،تبريك مي گم.

Posted by orkideh at February 9, 2008 7:05 PM

خوب است انتخابی که اینجاباید انجام داد و نمی دهیم ...دست کم یکی آن ورها قبول زحمت فرموده و به انجام رسانده..!!

Posted by پگاه at February 9, 2008 6:41 PM

چند وقت پيش بود كه دوستي جوان سمفوني مردگان شما را به امانت براي خواندن از كتابخانه ي كوچكم جدا كرد و باز چند روز پيش بود كه كتاب را با اين جمله سرجاي قبلي اش گذاشت
" به اين ميگن شاهكار "
سمفوني مردگان بي هيچ اغراقي جز دو سه كتاب برتر ادبيات داستاني ايران است كه از ان بيشتر خواهيم شنيد

Posted by فرشاد كاميار at February 9, 2008 3:33 PM

كاش به آقاي مازيار كه روز برنامه هايتان را گفتيد ساعت پخش برنامه ها را هم ميگفتيد... كه ما هم استفاده كنيم...

Posted by آیدا at February 9, 2008 1:37 PM

استاد عزيز سلام!
اول از همه چيز تبريكات صميمانه مرا پذيرا باشيد. گر چه اين اتفاق بزرگي ست اما به نظر من، همه سهم شما از ادبيات داستاني نيست. من منتظر روزي هستم كه همه اونچه كه مستحقش هستيد بهتون تقديم بشه.
پاينده باشيد

Posted by هما at February 9, 2008 1:29 PM

خوشحالم كه انگليسي ها هم يكي از كتاب هاي محبوب من را خريدند و خواندند و توي ليست بهترين كتاب هاي سال شون جاش دادند!
خوشحال شدم وبلاگ تان را ديدم. در واقع بايد بگويم كشف كردم. خوشحال تر مي شوم اگر اسم تان را در بخش نظرات وبلاگم ببينم. متشكرم و منتظرم

Posted by نقاش خیابان چهل و هشتم at February 9, 2008 12:33 PM

سلام حضرت استاد
انتخاب بسیار شایسته ای بوده است
تبریکات صمیمانه ی من را بپذیرید
همچنان منتظرم تا به وبلاگ حقیرانه ی من سری بزنید

سربلند باشید

Posted by آزاده at February 9, 2008 10:38 AM

با درود و تبريك بسيار بابت اين اتفاق خجسته و منصفانه
من دو سال پيش سمفوني مردگان را به عنوان اولين كتاب شما خواندم.بعد از آن به ترتيب:آخرين نسل برتر-نسخه اي عتيقه از اين كتاب را در كتاب فروشي عتيقه تر در رشت پيدا كردم- پيكر فرهاد و فريدون سه پسر داشت را خواندم.
يك هفته اي هست كه سال بلوا را خريده ام و مي خواهم شروع به خواندنش كنم.در کنار آن براي دوستي كه لذت خواندن سمفوني را نچشيده بود،یادگاری به نام سمفونی مردگان خریدم.البته این کارم تنها از روی حس نو دوستی نبود،اگر در نظر بگیرید که او کتاب دریاروندگان را دارد و من ندارم...
اکثریت سخن از آیدین و آیدا کردند، اما یوسف و اورهان چه؟
با فریدون سه پسر داشت هم احساس نزدیکی می کردم، وقتی فراز و نشیب های خانواده چهار نفره ام را در طی سی و چند سال اخیر می شنیدم و گاه می دیدم.
با رادیو زمانه از طریق ماهواره آشنا شده ام.اما یا هیچ وقت اعلام برنامه هفتگی نمی کنند یا من همیشه دیر می رسم.می شود روز و ساعت برنامه های خودتان را به وقت ایران برایم بنویسید؟
سایت زمانه در اینجا از ریشه مسدود شده.بر روی لینک درس های شما هم که در حضور خلوت انس کلیک می کنم،وضعیت مشابه است.می توانید راهی برای داشتن و دیدن درس ها پیش رویم بگذارید؟
ممنون و بازهم تبریک
----------------------------------
سلام مازيار عزيزم
برنامه های من در راديو زمانه:
سه شنبه ها، جمعه ها و شنبه ها.

Posted by مازیار at February 9, 2008 7:21 AM

«من مجموعاً حركت نویسندگانی كه در خارج از كشور بودند را مثبت ارزيابي مي‌كنم... من منتظرم عباس معروفي، شاهكارش را بنويسد.»
"محمدِ محمدعلي" در گفتگو با مهیار زاهد. متن كامل گفتگو را اين‌جا بخوانيد:
http://www.mahyarzahed.com

Posted by حميدرضا سليماني at February 9, 2008 6:22 AM

اقاي معروفي واقعا مبارك باشه
خيلي ذوق زده شدم
بايد بگم كه نسبت به اين كتاب علاقه ي خاطر شديدي دارم
و (مانند بسياري از اثار باستاني كشورم )به اين كتاب تعصب دارم و غرور مي ورزم
و به قول دوستان ديگر اين اثر مستحق دريافت جايزه قرن مي باشد

Posted by m.h.nejati at February 8, 2008 11:51 PM

درود و تبريك .
اولين كتابي از معروفي خواندم همين سمفوني مردگان بود . كمتر كتابي حسي شبيه حس زيباي خواندن اين كتاب برايم داشت . نمي دانم آيا آخرين كتابي هم كه از شما خوانده ام همن حس را .... ؟ آيا هميشه اولين ها اول مي مانند ؟

Posted by bahman59 at February 8, 2008 10:47 PM

سلام
تبريكات صميمانه مرا بپذيريد.

Posted by kourosh at February 8, 2008 8:05 PM

سلام
تبریک می‌گم!

Posted by Mina at February 8, 2008 12:43 PM

با سلام و عرض تبریک خدمت شما امیدوارم این موفقیت یکی از پلکان های صعودی رشد شما باشد . برای ادامه رشد زیباترتان مطالعه کتاب "ذهنیت و زاویه دید" ازعلی صفایی حائری که در نقد و نقد ادبیات داستانی نگاشته شده وبه بررسی سمفونی مردگان نیز پرداخته به شما پیشنهاد می کنم . به امید دیدن فرداهای موفق ترتان

Posted by شقایق at February 8, 2008 10:47 AM

خوشحالم...

Posted by بهار هاشمي at February 8, 2008 7:09 AM

ده سال پيش با اين رمان زندگي كردم نفس كشيدم و آيدين را د رخواب ديدم آن روزها مال من بود و امروز ...
خرسندم و مي گويم انتظارش مي ر فت

Posted by زهرا نوری at February 8, 2008 3:00 AM

سلام،
اميدوارم جهاني شدنتان را به چشم ببينم.

آقاي معروفي، خانم رواني پور دنبال يك سايت مطمئن براي درج مطالب شان هستند. خواستم بپرسم كاري از انتشارات گردون در اين زمينه بر مي آيد؟
( البته اين پيشنهادِ شخصي من است.)
همچنين خودم هم متقاضي يك سايت مطمئن براي درج نوشته هام هستم. اگر در اين زمينه اطلاعاتي داريد و يا كمكي ميتوانيد بكنيد، لطفا بي خبرم نگذاريد.
سپاسگذارم

Posted by حميدرضا سليماني at February 7, 2008 9:44 PM

آقای معروفی جووونم
بهتون تبریک میگم.به شما و به همهی دوستداران آیدین.
خشحالم که غیر از ما ایرانی ها بقیه هم میتونن از این لذت بزرگ بهرهمند بشن.آرزو میکنم که به خوبی ترجمه شده باشه و تمام حسش رو منتقل کنه.
.راستی من قبل از این هم کامنت گذاشته بوئم نمیدونم چرا ثبت نشده.ارادتمند همیشگی تون

Posted by فرشته at February 7, 2008 8:10 PM

خيلي خوبه كه شما هستيد...

Posted by ميم در محاق at February 7, 2008 8:02 PM

سلام ببخيد اين رمان رو چه طور ميشه تهيه كرد ؟ البته متن فارسي!
------------------------
لطفا ای ميل بزنيد

Posted by alireza at February 7, 2008 7:03 PM

سلام مبارك است ،مبارك .
اين واقعا لياقت شماست و شايستگي اين رمان زيبا.
هميشه پيروز باشيد استاد معروفي.
من هميشه در اين رويا هستم كه كاش از "سمفوني مردگان "يك فيلم ساخته مي شد كه حتما مي توانست سالها بر پرده بماند !

Posted by NeDa at February 7, 2008 6:13 PM

تبریک میگم استاد...

Posted by Fazel at February 7, 2008 3:54 PM

این راه دیگری است !

Posted by س.عمید at February 7, 2008 1:08 PM

سلام عباس عزیز . واقعا خوشحال شدم از شنیدن خبری اینچنینی . نمی دانم این آرائ کافی چگونه اعطاء می شود . از قضا چند روز پیش با چند تن از دوستان بحث همین بود که واقعا چرا اینهمه اثر خوب در ادبیات فارسی وجود دارد ولیکن از جایزه های بین المللی خبری نیست . بحث این بود که واقعا به برخی از آثار بی مهری شده و این مساله به دلیل این است که برای کاندیداتوری بسیاری از جوایز ؛ آن آثار باید از سوی دولت معرفی شوند و ما خوب می فهمیم که بوف کور ، جن نامه ، سال بلوا ، فریدون سه پسر داشت و سمفونی مردگان و آثار ارزشمند دیگری کم از رمان و داستانهای انگلیسی زبانان ندارد که هیچ ... بهر جهت امیدوارم به حق ات برسی و ...
دوستداران همیشگی ات آسا و انارام

Posted by انارام فروهر at February 7, 2008 12:41 PM

به نظر من بايد بهترين رمان قرن بشه!مگه از صد سال تنهايي و گتسبي بزرگ چي كم داره؟

Posted by مهدیه at February 7, 2008 11:24 AM

سلام . براي مردم دنيا خوشحالم كه من بعد بيشتر سمفوني مردگان را مي خوانند. براي آيدين خوشحالم كه دوستان بيشتري پيدا خواهد كرد. براي اورهان، كه دير است براي پشيمان شدنش و اسمش تا ابد ثبت خواهد شد پايين اسم قابيل... براي آيدا خوشحالم كه تصوير زيبايش در ذهن همه بازسازي مي شود و گرچه راه خلاصي برايش نيست اما هنوز نيازمند تسكينيم. تا سمفوني مردگان ناياب نشده به دوستانم اطلاع مي دهم.بنويسيد باز هم برايمان آقاي معروفي.

Posted by ميم.الف at February 7, 2008 6:53 AM

هميشه خودم را بي حس ترين انسان روي زمين ميدانستم...آيدين را كه آفريدي دلم لرزيد, سطر به سطر سمفوني مردگانت را چهار سال است مدام سر ميكشم, عطشم به آيدين انگاري سيري ناپذير است... معتادم كردي استاد!...منی که تنها دستهای مادرم را میبوسم، اگر ذهن قابليت بوسیده شدن داشت ذهنت را مي بوسیدم به خاطر قلمت و آیدینی که آن جا خلق شد... بهترين باشي...

Posted by آیدا at February 6, 2008 9:51 PM

آقای معروفی، داری حسابی معرف میشی که! سمفونی ات، دیوانه کننده، خوب بود.
خوش حالم که هموطن منی!

Posted by سیگاری at February 6, 2008 8:46 PM

خبر فوق العاده ای ست. دیروز رفتم یک کتاب فروشی . هرچند که می دانم فریدون سه پسر داشت شما احتمالا در آلمان چاپ شده است و از آن خبری در ایران نیست. به هر حال از کتاب فروش پرسیدم که آیا این کتاب عباس معروفی را دارد یا نه.گفت کتاب های عباس معروفی یواش یواش دارد نادر می شود.خیلی اندوه گین است این خبر.بر خلاف خبری که شما دادید. شده است مثل ماجرای طنزناک سینمایمان.این جا در جشنواره ی فجر خیلی از کارگردان هایی را که در جشنواره های خارجی در راس هرم هستند حذف کرده اند. وای از دست این حذف کردن ها.
باری.خواستم به شما بگویم برای آن مجله ای را که به شما معرفی کردم قرار است برای بهمن ماه مطلب بنویسیم. کاش می شد شما در ایران بودید تا پیش شما بیاییم و همه یک جلسه ی هیئت تحریریه ای چیزی تشکیل می دادیم. به هر حال.من منتظر مطلبی که برای ما قصد دارید بنویسید هستم. داستان کوتاه یا داستانک.
در ضمن برنامه ی شما را در رادیو زمانه دنبال می کنم آقای معروفی
و این اسمی به سلیقه ی خودتان برای مجله انتخاب کنید. چون که می خواهیم آدرس آن را .com کنیم. اسم آلفاس فکر می کنم چندان مناسب نیست.
موفق باشید/
و این هم آدرس ایمیل من (برای فرستادن مطلبتان) sia_zam2000@yahoo.com

Posted by سیاوش at February 6, 2008 7:55 PM

سلام
از شنيدن اين خبر در اوج فلاكتهايم در مملكت گل و بلبل بسيار شاد شدم .
به اميد روزهاي شادتر براي شما و همه اهل قلم ...

Posted by نبی at February 6, 2008 6:56 PM

تبريك استاد!
هر چند اين تبريك مال وقتيه كه اين رمان شاهكار رو نوشتيد

Posted by HiCRaN at February 6, 2008 6:40 PM

سلام!
لذت بخش است كه هم ميهني فرهيخته با ادبياتي شگرف ناقوس ايراني را در دنيا به صدا مي آورد.
آقاي معروفي تهنيت.

Posted by ع.ر.ش at February 6, 2008 6:32 PM

باعث افتخار ماييد!

Posted by Amin Arabi at February 6, 2008 4:37 PM

بي نهايت خوشحالم!به نظر من برترين رمان قرنه!مگه از صد سال تنهايي وگتسبي بزرگ چي كم داره؟

Posted by مهدیه at February 6, 2008 4:15 PM

سلام

Posted by mustafa anybody at February 6, 2008 3:23 PM

سلام آقاي معروفي. از ديدن هر خبر خوبي در مورد سمفوني مردگان ذوق زده مي شوم. به خاطر اينكه اين كتاب جزو تاثير گذار ترين كتاب هاي زندگي من بود. در 20 سالگي ام خواندمش. و تاثير ژرفي روي من گذاشت. به همين دليل به شما هم تعلق خاطرپيدا كرده ام. موفق باشيد دوست عزيز

Posted by at February 6, 2008 3:07 PM

هر رودخانه اي سرانجام راه خود را به دريا پيدا خواهد كرد
هر چقدر هم كه صخره ها و موانع صعب و عظيم باشند.
اين افتخار قوت بازوي تمامي ماست..

Posted by سعید دارائی at February 6, 2008 3:04 PM

بسيار خوشحالم از اين اتقاق چون من عاشق سمفوني مردگان شما هستم .به شما تبريك ميگم آقاي معروفي.

Posted by kamyar at February 6, 2008 2:48 PM

سلام
استاد معروفي ، هنوز هم که هنوزه با خواندن چند باره رمان سمفونی مردگان لذتی غیر قابل توصیف می برم به خصوص برای من که بچه اردبیل هستم همیشه تازگی و روانی رمان احساس میشه .... نمیدونم آرزوی قلمی پرتوان کنم یا نه ؟ چون قلمی پر توان تر از قلم شما ندیده و نخواهم دید ....
درسایت نویسا منتظرات هستم. خوشحالم میکنید.

Posted by وحید شاکر (سورنا) at February 6, 2008 12:52 PM

خوشحالم و تبریک...

Posted by نرگس at February 6, 2008 12:41 PM

از صمیم قلب تبریک میگم آقای معروفی.ولی سمفونی مردگان فقط یکی از بهترینهای 2007 نیست یکی از بهترینهای همه سالهاست

Posted by سپیده at February 6, 2008 11:48 AM

زمانی نخواهد گذشت که بهترین هم شناخته بشه.
من افتخار می کنم ایرانی هستم چرا که ایران با هنرمندانی مانند شما شناخته میشه.
بر قرار باشید

Posted by مرسده at February 6, 2008 11:33 AM

آقاي معروفي ..
تبريكات صميمانه مرا بپذيريد ..
چقدر خوشحال و مسرورم ..

دوست داشتم نام تمام آن بيست كتاب را بدانم ..
در هر حال ..

همواره شادكام و موفق بمانيد ..

Posted by آرزو at February 6, 2008 10:44 AM

درود. بسیار بسیار تبریک میگویم. سمفونی مردگان شاهکاری به نظرمن تکرار نشدنی است .گرچه هنوزخیلی از ایرانیان ان را نمیشناسند ونخوانده اند ولی جای بسی خوشحالی است که خارج از مرزهای ایران توانسته جای خود را باز کند.با امید موفقیتهای بیشتر برای شما.

Posted by فرخنده at February 6, 2008 10:27 AM

اولین فرصت این کتاب را می خرم و به دوستان انگلیسی زبانم هدیه می دهم. خدا کند خواندن ترجمه اش بتواند خداقل اندکی از لذت نسخه اصلی را منتقل کند. دستتان درد نکند آقای لطفعلی خنجی و البته جناب عباس معروفی.

Posted by Ali at February 6, 2008 10:01 AM

عباس معروفی عزیز.
سلام.
این خبر خوشحالم کرد. ترجمه حس و حال نوشته البته کار ساده ای نیست . ممنون بخاطر آموزش داستان نویسی. برنامه هفتم(معماری شخصیت ) را بیشتر دوست داشتم.

معروفی بمانید.

Posted by داود at February 6, 2008 8:00 AM

تبريك مي گم آقاي معروفي، خيلي خوشحال شدم. من هميشه از اين رمان لذت برده ام ...

Posted by سيما at February 6, 2008 7:57 AM

تبریک می گویم آقای معروفی. یک بار به شما و صد بار به همه ایرانیان. سالها در انتظار این بودم که نامی از ایرانیان در ادبیات معاصر جهان بدرخشد و هیچ نامی در ادبیات معاصرمان جز شاملو ندرخشید. شما ما را میهمان خان شادی کردید استاد. هزار بار سپاس

Posted by کتایون at February 6, 2008 7:23 AM

سلام آقای معروفی عزیز ، من هم به شما تبریک میگم . سمفونی مردگان شایستگی آن را دارد که همیشه بهترین باشد . تنها کتاب بی نظیری که من آن را در این سالها از یک نویسنده ی معاصر ِ کشورم خواندم .

Posted by parasto at February 6, 2008 7:18 AM

شدیدا موافقم

Posted by amelie at February 6, 2008 5:03 AM

تبريك مي گم آقاي معروفي.
نمي دونيد چقدر خوشحال شدم. خيلي خوشحالم . خيلي.

Posted by فروغ at February 6, 2008 12:34 AM
Post a comment









Remember personal info?