Comments: بار ديگر ميلان

سلام استاد .
تقریبا همه ی آثارتون و همه ی مطالب این وبلاگ رو خوندم و واقعا دوستون دارم .
شما و کتاب سال بلوا و تماما مخصوصتون باعث شدین سعی خودم در رمان نویسی رو به انجام برسونم .
اما واقعا خوندن این مطلب آزارم داد که چطور به خودتون اجازه دادین اینطور کودکانه عصبانیتتون رو توی میلان نشون بدین. اگر عصبانی هستید و حرفی برای ایران دارید . طوری اون حرف رو بزنید و جایی بزنید که مردمی که توی ایران زندگی میکنن بشنون . نقطه ی تاریک شما برای من این موضوع هست و متاسفم که از خوندن این پست خندم گرفت .
من عــــــــــاشق کارهای شمام . و شما و کتاب هاتون رو تا میتونستم و میتونم معرفی میکنم

Posted by حسین at April 30, 2015 10:36 PM

باز هم سلام
خدا رحم مان كند. اگر دست ارشاد بود كه حتي اجازه ي تجديد چاپ به كتاب حافظ و فردوسي نميداد. شاهنامه را به جرم ناسيوناليسم بودن ممنوع الچاپ ميكردند و حافظ را به جرم مستي .
هنوز در كمال صبر منتظر جواب ايميل شما هستم . منتظر نظرات شما درباره ي داستانهايم در وبلاگم.

Posted by anisehjahanara at December 4, 2008 11:39 PM

باعرض سلام وادب خدمت آقای نویسنده
من یک جور معلم ادبیاتم. کتبهایتان را خوانده ام. لذت بردم وبه شاگردانم گفتم بخوانند بعد به اتاق کارم که است رفتم.پشت میزم نشست وفکر کردم تا سال ها وسالها کتابت را می خوانند. شعر هم می گویم برایتان میل می کنم می خواهم نظر بدهید. طبل بزرگ زیرپای چپ هم فقط مال تو می تواند باشد.متن سخنرانی ات در میلان را اگر وقت کردی برایم میل کن. هرجاهستی زنده باشی...

Posted by rasool at August 22, 2008 4:21 PM

آقای معروفی عزیزم براتون ایمیل زدم
بی صبرمممم

Posted by mahsa at August 12, 2008 10:19 AM

چقدر بی تو
از خواب بپرم
شيشه‌ی آب را سر بکشم
و چيزی از پنجره بپرسم؟
چی بپرسم ديگر؟
خواب مرا نمی‌برد
می‌آورَد
تو را می‌آورَد
بی آنکه باشی ...
آقاي معروفي عزيزم اين شعر شما را در يكي از سايتها كه آدرسش يادم نمانده خواندم. فوق العاده بود آن تكه هايي از من بود كه نتوانسته بودم بنويسمشان يا نه كه نوشته بودم و بي رحمي هاي گريز ناپذير ازمن ربوده بودشان.
خيلي دلم مي خواهد همه ي شعر را بخوانم. مي شود خواهش كنم تمامش را بنويسيد مرهمي براي اين دل بي قرار؟

Posted by سمیه at August 2, 2008 10:23 AM

كجايي پس؟ بنويس، دلم هواي تازه مي خواد....
پاينده باشي.

Posted by الهه at August 1, 2008 10:44 AM

كجايي استاد؟

Posted by hicran at July 31, 2008 9:56 PM

سلام
من منتظرم تا شما ما را به روز كنيد و از آن جايي كه مهريه ي من آثار شماست از شما خواستار آنم كه مهر ما را افزايش دهيد به خودتان خلا صه اين كه دلمان تنگ شده .
------------------------------------
عزيزم آسا
نمی دانم چه جوری از مهرتان تشکر کنم.
فقط خوشحالم که دوستانی چون شما دارم.
به رفيق عزيزم نيز سلام مرا برسان.
يک رمان تازه از من خواهيد خواند: «ذوب شده». در پست جديدم درباره اش چند خطی می نويسم.
شاد می خواهمت
عباس معروفی

Posted by آسا at July 31, 2008 5:35 PM

استاد سلام. ميشه منو شاگرد تون بدونين و راهنماييم كنيد. با يه سري شعر و داستان تو وبلاگم قدمتونو رو چشمم ميذارم. خوشحال ميشم تشريف بيارين..... مرسي

Posted by جمال تیموری at July 31, 2008 5:17 PM

درود بر تو . وبلاگ زیبایی داری که مطالب خوبی داره و میتونه از این هم بهتر بشه . بسیار خوشحال شدم که تونستم به وبلاگت بیام و نظر بدم چون میدونم با نظر همه ی وبلاگ نویسان خوشحال میشن . اگه حاضر به تبادل لینک هستی بهم خبر بده و مطمئن باش همچون من که تو رو تونستم خوشحال کنم تو نیز من رو خوشحال خواهی کرد . با سپاس . لینک یادت نره .راستی من هر دو روز با یک شعر یا نوشته از خودم و دیگر گمنامان به روز میکنم . یادت نره بیای .

Posted by خموش at July 31, 2008 12:44 PM

حضرت آيت الله العظمي صانعي: قرآن با آن بيان مبين و زيباي خودش به نبي مكرم اسلام فرمان ميدهد كه به ديگران بگو روش من دعوت بر اساس بصيرت است

Posted by محمد at July 29, 2008 10:22 PM

سلام استاد
با نوشتن تازه اشنا شدم و به شدت مجذوبش شدم.چند تا ورق و یک خودکار که راحت بسرد روی کاغذ برای من یعنی همه چیز.گاهی دچار بیش نویسی میشم...خودکارم میشود التیام دهنده روح و روانم...
مدتی است نوشته هایی را می گذارم توی بلاگی ...به امید نظری حرفی انتقادی.اگر بیائید و سر بزنید و رد پایی از شما را توی وبلاگ ببینم ...خیلی خیلی خیلی زیاد شاد میشوم.

Posted by atefe at July 29, 2008 3:20 PM

ديروز تصوير تان را ديدم
با ماسماسك خودكارتان بازي مي كرديد
خيلي خوب تر از شنيدن گوش دادم
عمق نگاه كردنتان به اطراف
بي نظير است
كلماتتان آسماني اند
و لحنتان زرواني
و شما آنها را به رقص در مي آوريد
فرزندان عشق را ادبيات و آزادي مي ناميم
من هم
اگر اجازه داشته باشم
منتظر حضورتان در اخترك دور افتاده ام هستم
بي شك ستاره باران مي شوم
سفر به سلامت
با كوله بار پر بار
هميشه سمفوني مي شنويم و مي خوانيم
حتي اگر مربوط به مردگان باشد

Posted by 0098 at July 28, 2008 8:13 PM

سلام آقای معروفی عزیز دیشب مصاحبتون رو با صدای امریکا دیدم و لذت بردم...

خوشحالم که شما هموطنم هستین
یه نویسنده ی روشنفکر با داستانهایی که من دوستشون دارم
آزادی رو چقدر قشنگ به یه پروانه تشبیه کردید ... رويايي و دور از دسترس
يا حق

Posted by مسافر at July 27, 2008 9:47 AM

سلام استاد!
امشب از صداي آمريكا ديدم و شنيدمتون
دلم هواتون رو كرد
راس گفتيد كه ما زخم خورده ايم.....!

Posted by هجران at July 26, 2008 9:04 PM

سلام استاد
امروز با كلي دردسر سال بلوا چاپ71 رو 9000تومان خريدم
با ايدين روزهاي تلخي داشتيم و حالا.....

Posted by علي at July 26, 2008 10:54 AM

سلام استاد
از آخرين باري كه جوابي از شما داشتم
چند ماهي مي گذرد
استاد رويايي باز بهتر جوابمان را مي دهد
شما كه ...
به هر حال آمدم بگويم به روزم
منتظر ردپايي از شما
دوستتان دارم
تا سمفوني مرگان

Posted by علي حاجيان زاده at July 25, 2008 6:46 PM

آقای معروفی بعضی از isp ها زحمت کشیده اند و رادیو زمانه را فیلتر کردهاند ، نمی شه یه جورایی این آموزش داستان نویسی را یه جای دیگه هم قرار بدهید؟
ممنون

Posted by at July 25, 2008 1:31 PM

آدم بايد خيلي احمق باشه كه فكر كنه حكومت دنبال بمب اتم نيست. همين.

Posted by ali at July 25, 2008 11:52 AM

پرواز بي خطر اما باز حوصله بود فرود بيا در خانه همسايه. از تب تند تنوع طلبي در عشق مردان و زنان سرزمين كذايي مان نوشتم.

Posted by خانه به دوشي يك زن at July 25, 2008 10:25 AM

بسيار سمفوني ها را دوست مي داشتم تا آنكه عاشق سمفوني مردگان شدم.هنوز غرق شدن در خاطرات داستان را حس مي كنم. موفق باشيد استاد عزيز

Posted by غروب هفتم at July 24, 2008 1:17 PM

شما واقعني واقعني عباس معروفي ايد ؟؟؟؟
من كه باورم نميشه دارم يه كامنتو مينويسم كه شايد شايد شايد شايد شايد شما يه روز بخونينش و بي تفاوت از كنارش رد بشين . ولي خب حالا كه ميتونم بذار بگم . من امروز ظهر به شما فكر ميكردم . همينطور ديشب و ديروز ظهر و هر روز و هر روز و هر روز . من شونزده ساله ام . متولد 1371 !
من با عشق كتاباي شما رو ميخونم . امروز ظهر پيكر فرهاد رو خوندم و حسش كردم . بعدش به شما فكر كردم كه چقدر عميقين . كه بعد خوندن اون يادداشت شما كه آخرش راجع به صادق هدايت نوشته بودين احساس كردم چقدر احساستون آشناست . چون منم همين احساسو راجع به ميلكا والتري نويسنده ي كتاب مردي بالاي صليب دارم ! من خيلي دوست دارم يه روز مثل شما بشم . از لحاظ روحيه و درونن ميگما !
من دروغگو بودم . الآن ديگه نيستم . اونقدر دروغ ميگفتم كه گاهي واقعن واقعيت يادم ميرفت !
بگذريم . سرتونو درد نيارم . امروز ظهر شروع كردم به خوندن اون كتابتون كه اسمش آخرين نسل برتر بود ! البته هنوز چيزي ازش نفهميدم اما من هميشه آخرش كه كتاباتونو خوندم تازه ميفهمم داستان چي بود

خيلي خوشحالم كه اينجا رو پيدا كردم . حالا ديگه فقط و فقط يه آرزو دارم اونم اينه كه موسيقي دان بشم ! البته يه آرزوي ديگه هم دارم اونم اينه كه شما جواب كامنتمو بدين كه البته اگر ندين هم تعجب نميكنم چون من يه آدم معموليم ... يه آدم معمولي كه نه قلم قشنگي داره نه استعداد و نه چيز ديگه اي . فقط ميتونه دوست داشته باشه . ميتونه ساده و صاف بره جلو تا لكه دارش كنن و بشكننش و خسته تر از هميشه برگرده و هميشه از زندگيش سير باشه !

ميدونين ؟ يه رازو بهتون بگم ؟ من يكي رو دوست دارم كه حاضرم براش از همه ي چيزم بگذرم . حاضرم ذجر كش بشم اما اون درد نكشه . اون به عشقش برسه ! خب اون خيلياي ديگه رو دوست داره و من براش هيچي هم نيستم . اما ميدونين ؟ روحياتش مثل آيدين توي كتاب سمفوني مردگان شماست . يكمي هم مثل حسينا توي سال بلوا ! و من بهش عشق مي ورزم . البته اون منو دوست نداره و گاهي اينو بهم گوشزد ميكنه و ميگه " هنوز چيزي تغير نكرده و من دوست ندارم " ...
خلاصه من يه وبلاگ دارم كه خيلي دوسش دارم
آدرس اينه : www.foolish-liar.blogfa.com
خيلي دوست دارم بياين !
من كه منتظرم
شما اگه افتخار بدين خيلي خوشحالم ميكنين
اما ميدونين ؟ اگرم نياين من بازم ميام براتون حرف ميزنم
چون حتي به مامانمم به اندازه ي شما اعتماد ندارم !
اما اگه ازم بدتون اومد بگين كه مزاحمتون نشم !

خيلي خيلي خيلي بوس
فعلا خودافيز ! :ي

Posted by azade at July 24, 2008 11:53 AM

آقاي معروفي!!!!!!!!!!!

قبلا هم كامنت گذاشتم استاد گرامي و وهمچنان منتظرم اطلاعاتي در باره ي چاپ كتاب فارسي در آلمان به من برسد

هميشه دعاگوي شما

Posted by azade at July 24, 2008 6:21 AM

دورود /
مشتاق همه روزهاي ابري و باراني تان ...
كه نقل واژه واژه شان ترق ترق .. بر دل و جان مي نشيند ...
با چتر ..
بي چتر ...
وقت خوش ././././././././././././././.

Posted by گنجشكك اشي مشي at July 23, 2008 1:10 PM

آقای معروفی عزیز
سایت شما به لیست گوگل خوان وبلاگ سیاه خانه افزوده شد تا بعد از به روز شده مورد استفاده دوستان قرار گیرد.

با آرزوی به‌روزی

Posted by محمدرضا لطفی at July 23, 2008 12:31 PM

عباس عزيزتر از جان .
از سر دلتنگي سري زدم به تارنگار دوستان تا خبري شادماني حاصل كند . به نوعي همه از رفتن شكيبايي ناشكيبا بودند و ديگر خبري نبود .
من در انتظار طفلي هستم كه از سينه ي تو شير مي خورد . بي تعارف دلم براي اثري جديد له له مي زند . نمي گويم از بازخواني سال بلوا و سمفوني و فريدون و ... خسته شده ام اما مي گويم : لا اقل بخاطر دل صاحاب مرده ي ما و خيلي هاي ديگر بنويس .
قربانت
انارام تر از هميشه فروهر

Posted by انارام فروهر at July 21, 2008 3:54 PM

سلام . و نتیجه این مقاله چی شد ؟

Posted by لیلا at July 21, 2008 11:02 AM

سلام آقاي معروفي

من در نوجواني با كتابهاي شما آشنا شدم و خيلي هم نوشته هاي آنزمانم به سبك و سياق شما بود.
آخرين شماره ي گردون را هم هنوز نگه داشته ام.
در سايت گردون ديدم كه ميشود در آلمان كتاب چاپ كرد.
من يك مجموعه داستان كوتاه دارم كه هرگز در ايران مجوز نخواهد گرفت و الان يكي ديگر در ارشاد در حال خاك خوردن است.
ميخواستم از جزييات چاپ كتاب از جمله هزينه ي آن براي حدود 70 صفحه ي كتابي با خبر شوم.
اي ميلم را گذاشته ام و منتظر لطف شما هستم.
خدا نگهدارتان

Posted by azad at July 21, 2008 9:09 AM

سلام
آقاي معروفي

فقط به خاطر اون عكس روزنامه رو توقيف كردن يا به خاطر نوشته هاي همراه با عكس؟

Posted by zaneziadi at July 20, 2008 5:52 AM

سلام
شما اینجا رو به روز نمی کنید؟
دلتنگ اون شعرهاتون هستم که دلتنگی رو از آدم دور می کنه و حتی در حد مسکن هم که شده امید به آدم میده!
نمی خواهید ما رو به این شعرها مهمون کنید؟

Posted by مرسده هاشمی at July 19, 2008 7:44 PM

سلام
نفر موديد آيا فايلها به سلامت به دستتان ريسده اند يا خير .ممنون
--------------------
فايل ها رسيد.
ممنون

Posted by خليل رشنوي at July 19, 2008 2:07 PM

اين وبلاگ در خانه ي شاعر لينك شده است

Posted by احمد زاهدی at July 18, 2008 9:34 PM

سلام به استاد عزیزم

این روز بزرگ و به مهربانترین و با احساس ترین مرد این روزهای پر از خشونت

تبریک می گم.

راستی اگه ما شما رو نداشتیم چی می شد؟

تنها آرزوم سلامتی و آرامش شماست.

همیشه باشید.

Posted by راحله at July 16, 2008 9:53 PM

سلام نويسنده بزرگ .......من هميشه از نوجواني ام كارهاي شما را در گردون دنبال مي كردم و بارها هم اينجا اين موضوع را برايتان نوشته ام چون ياداوريش و گفتن هزاران باره اش به شما به من زندگي مي بخشد. چند وقت قبل هم در صدای امریکا دیدمتان که از کتابها گفتید ........من الان یک ناشر هستم و یک خبرنگار و یک نویسنده که البته می دانم یک صدم استادم نخواهم شد . اتفاقا بعد از اینکه برنامه تان را در رادیو امریکا دیدم فردایش برای کاری نزد انتشارات ققنوش رفتم و با یکی از دوستان در خصوص ممیزی که صحبت می کردیم نقل قول شما را یاد کردم . با کنجکاوی سوال کرد که دیگر چه گفتید ........بعد دلسوزانه گفت هر صحبتی که معروفی آن طرف می کند اینجا به ضرر کتابهایش تمام می شود . دوست داشتم این موضوع را به شما بگویم نه به خاطر اینکه خواهش کنم خدای نکرده بزدلانه باشید که البته من این را هم بگویم جسارت شما تمام نخواهد شد . دلخوریتان از آنچه به سر این کشور می آید هم قابل درک است اما از شما خواهش می کنم که ما را محروم نکنید...............جسارت مرا ببخشید اگر صحبتهایم شکل پند به خودش می گیرد اما راستش را بخواهید گاهی در اعماق دلم از یک آدمی مثل سعدی که تخلصش را از اسم سعد گرفت و بعد هم کار خودش را کرد و کتابهایش قرنها را در نوردید و از یک انسان زیرکی مثل حافظ که در اشعارش مدام با استعاره و کنایه و ایهام با عباراتی مثل شراب و گیسو و غیره ....بازی می کرد خوشم می اید ........یادش بخیر یکی از استادان ما می گفت که وقتی اوایل انقلاب به خاطر کلمه شراب دیوانش را در حوزه ها با انبر می گرفتند که نجس است .........داشتند دستور می دادند اشعار عرفانی حافظ را فقط در دانشگاهها تدریس کنند که در نهایت نتوانستند بس که بازیرکی نوشته بود . البته من زیرکی نویسنده ای مثل شما و تیزهوشی و هنرتان را همیشه می پرستم اما حس می کنم اعتقادی به این سیستم کاری ندارید و شاید به همین خاطر است که ما سالهاست از وجود شما محروم شده ایم . ای کاش بیایید بیایید پیش خودمان . یا آنجا هم که هستید کمی به ما فکر کنید و رحم کنید و بگذارید کتابهایتان را بیشتر در ایران ببینیم .
باز هم جسارت مر اببخشید
خواهر کوچک شما
ستاره

Posted by ستاره احمدی at July 16, 2008 9:06 PM

استاد عزیزم سلام .
در ایران امروز روز پدر است . این روز را صمیمانه خدمتتان تبریک عرض کنم .
با بهترین آرزوها
-----------------------------------
آقای محمد امامی عزيزم
ممنونم از لطف شما.

Posted by محمد امامی at July 16, 2008 8:18 AM

سلام
عباس معروفی عزیز
من واقعا کاراتونو دوست دارم
به تمام معنا
سال بلوا به نظرم یکی از بهترین کتابایی است که تا به حال خوندم
از این که قطر ناخوانده های کتاب کم میشد عذاب میکشیدم ولی از غرق شدن تو داستانتون لذت میبردم
نمیدونستم یه مرد میتونه احساس یه زن رو به این قشنگی بیان کنه
واقعا کیف کردم
واقعا مرسی

Posted by dieu at July 15, 2008 11:46 PM

سلام آقای معروفی عزیز.
هنوز سر حرف تان هستید؟
هنوز فکر می کنید از میان رفسنجانی و احمدی نژاد نباید هیچ یک را انتخاب کرد؟
خود من 11 سال است در هیچ انتخاباتی شرکت نکرده ام. اما این جا وضع بسیار نگران کننده است. مردم مشکل دارند و ظاهرن هیچ کس راهی به ذهنش نمی رسد.

Posted by رستم at July 14, 2008 10:20 PM

سلام استاد فقط می تونم بگم ای کاش کور بودمو روزهای سرگشتگی و شکستم رو در اینه ایدین اورخانی نمی دیدم
دارم به اضمحلال مطلق می رسم و بی هیچ فریاد رسی
هر چند که ما گذشتیم و گذشت انچه با ما کردی روزگار....

Posted by علی at July 14, 2008 8:51 PM

آقاي معزوفي شما آدم عجيبي هستيد .
علي رغم عدم توجه تان به من ....همچنان دوستتان دارم

Posted by mahsa at July 14, 2008 5:55 PM

ميدانيد؟ آدم دلش بعضي وقتها شعر هايتان را ميخواهد.

Posted by آيدا at July 13, 2008 9:33 PM

سلام اقاي معروفي عزيز
متن داستان. بيوگرافي . عكس و فايل صوتي آن را به ايميلتان ارسال كردم . لطفن اگر رسيده و مشكلي نداشت بي خبرم نگذاريد.
باز هم ممنون از زحماتتان.

Posted by خلیل رشنوی at July 13, 2008 7:44 PM

سلام
يك شعر نو بخوانيد منتظر نقد و نظر شما هستم
با احترام

Posted by davoodian at July 13, 2008 12:46 PM

میلان خوش بگذره هرچند که forza juve ;)

Posted by S A B E R at July 12, 2008 9:46 PM

سلام. خوبين؟
اٌي تو را به ابالفضل پور عرب يٍي سري هم به بلاگ من بزن. رٌي دوري نَميره. ما به هر زبوني گفتيم كه نَيمَدين. نه انتقادي نه كشكي نه پشمي.
گفتيم به زبون خودمون حرف بزنيم بلكه كار ساز بشه كاكو.
ايشالو دل خسسه نباشي كاكو.

Posted by ali at July 12, 2008 4:59 PM

مجوز چاپ ترجمه ام رو ندادن! چرا كه تو ايران زندگي با سگ ممنوعه! گــــويا!!!! يعني همه ي زحمتا كشك!

Posted by هجران at July 12, 2008 12:50 PM

سلام استاد . كاش وقت بيشتر داشتيد و بيشتر مي نوشتيد . من خيلي لذت مي برم از خواندن نوشته هايتان . زيباست و دلنشين . سال بلوا و سمفوني مردگان را فكر كنم بيش از بيست بار خوانده ام .غير اين دو كتاب عقايد يك دلقك هم همراه هميشگي ام است . فريدون را شروع كرده ام . پر ثمر باشيد و سلامت .

Posted by زهرا at July 12, 2008 12:45 PM

سلام
هر لحظه آيدين جلوي چشم من است.سمفوني مردگان ساختار محكمي داشت .باعث شد بعد از مدت ها داستاني فارسي بخوانم و از آن لذت ببرم.
پايدار باشيد آقاي معروفي ...

Posted by marjan at July 12, 2008 7:18 AM

ما آزمودیم در این شهر بخت خویش......

Posted by مانیک at July 12, 2008 6:15 AM

با سلام
داستانک گرایی و داستانک گریزی عنوان مقاله ای از بنده در آتیبان.
به آدرس داده شده مراجعه کنید .
با سپاس

Posted by khalil rashnavi at July 11, 2008 1:06 PM

حضرت آية الله العظمى صانعى :
انسان زماني به بندگي خدا و اطاعت او ميرسد كه درك بكند خدايي مهربان دارد؛ خدايي كه سراسر لطف است و رحمتش بر غضبش برتري دارد

Posted by m at July 10, 2008 10:45 PM

سلام
ما هر چه ميكشيم از دست خودمونه استاد
ميخواهم كتاب فريدونتون را شروع كنم

Posted by majid at July 10, 2008 12:22 PM

سلام
نیمکت، سایت تخصصی شعر و ادبیات منتظر حضور گرم شماست [گل]
هر کدام از ما سهمی داريم از عجز گفتني ها و اقتدار نگفتني ها كه خواهيم گفت و خواهيم شنيد . هر چند ساده و از دل . هر چند بي قافيه !!
مي خواهم ساده باشم ...
مي خواهم بشنوم بر عكس خيلي ها كه فقط عادت به گفتن دارند . مي خواهم از تو بتي بتراشم ابديتي بسازم . از تو كه تا همين ديروز صدايت غريبه بود . از تو كه وقتي باد مخالف مي وزد پناه مي بري بر سنگها ، ديوارها ، نقابها ... و فراموش مي كني از همين باد است پرواز بي نظير عقابها !
www.Neemkat.Com

Posted by نیمکت، سایت تخصصی شعر و ادبیات at July 9, 2008 1:34 PM

سلام.کاراتون خیلی دوست دارم.سال بلوا عالی.
به خانه هدایت سری زدم. همین چند کتاب رو دارید؟
ساکن کانادا هستم. چطور می تونم اونها رو تهیه کنم؟
مرسی
------------------------------
حدود هفتاد کتاب در نشر گردون (خانه هدايت) منتشر شده که اگر ای ميل بزنيد برای شما ليست آن را می فرستم.

Posted by نگار at July 8, 2008 9:59 PM

سلام به استاد بسیار عزیزم
از روزی که با شما و نوشته هاتون و صدای پر از احساس شما
آشنا شدم ، خوشبخت تر از گذشته هستم.
امیدوارم بزودی رمان جدید شما رو بخونم.
آرزو میکنم همیشه و هر لحظه شاد و سلامت باشید.
از این که در این روزگار خفه ، در این گورستان کتاب و اندیشه ،شما هستید
شکرگزارم.
همیشه باشید.
---------------------------
اميد که خوشبخت و شاد بباليد.
رمان جديدم را به زودی خواهيد خواند.
عباس معروفی

Posted by raheleh at July 8, 2008 6:56 PM

دبیرستان که بودم در گردونه ی گردون سرگردان بودم تا گردون را به ظاهر از گردونه خارج کردند.به دانشگاه رفتم با راهنمایی استادی جوان اما پیر درکتاب و مطالعه به سمفونی مردگان رهنمون شدم که زندگان را بیششتر بشناسم و بدانم که نفس کشیدن به معنای زنده بودن نیست.
کتابخانه ی آیدین را که آتش زدند تمام جان من هم آتش گرفت و هنوز هم خاموش نشده است و اگر روزی کتابخانه ی من را هم بسوزانند دیگر زیاد ناراحت نمی شوم و می دانم چه دردی است و قبلا با آیدین آن را تجربه کرده ام .
نمیدانم که چه می نویسم اما می دانم که چه باید بخوانم. تو مرا در دنیای مردگان جا گذاشتی . دیگر رمانی نخوانده ام که آنگونه مرا به شور و گریه و امید و نفرت و ...وا بدارد. بسیار خوانده ام و هنوز هم بی خواندن نمی توانم زندگی کنم اما ذوق سمفونی را دیگر جایی ندیدم و نشنیدم و نخواندم . نه اینکه نباشد نه بل من نیافته ام و نمی خواهم که بیابم که دربند تو خوشتر که رهایی. امید که زودتر از این سفر برگردی باز هم بنویسی و باز هم آتش در خرمن سوختگان زنی.
وای چه نادنیایی می شد این دنیا اگر خدایان زمینی – نویسندگان- نبودند!!
خدایا! تو را هزاران بار شکر که ما را در این دنیا و با این خدایان کوچک اما بزرگ همدم نمودی .
تا دیداری دیگر
--------------------------------

سلام
امشب سری به خانه ات، کتابخانه ات، و کتابخوانی ات زدم.
نبودی، باز هم می آيم. اميد که باشی و بمانی.
و ممنون از لطف صميمانه ات.
عباس معروفی

Posted by m at July 8, 2008 6:14 PM

من كتابهاي شما رو خوندم مخصوصا از سال بلوا خيلي خوشم مياد امام حالا ميبينم چقدر احمق بودم

Posted by at July 8, 2008 8:35 AM

استاد سلام
1)فکر میکنم دیگران منظورتون رو از این جمله متوجه نشدند"سران حكومت ايران در تاريكي نشسته اند و به بمب اتم فكر مي كنند "
من فکر میکنم منظورتون دقیقا عدم توانایی ایران برای رسیدن به بمب اتم بود نه اینکه سران حکومتی میخوان بمب اتم بسازن،که اگرم بخوان نخواهند توانست.این همون حوزه ی خواستن نتوانستنه!!!!
2) و در مورد سفر:
"سفرت بخیر اما تو و دوستی خدا را چو ازاین کویر وحشت به سلامتی گذشتی،به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را"
3)استاد دلتنگم دلم میخواد مثل سهراب از چراغ شقایق گرم بشم
اما اینجا شقایق ها همیشه داغ هستن همیشه عطش رو به یادت میارن
فردا 18 تیر هست،و من از همه ی تبلیغات دروغین برای دور بعدی ریاست جمهوری گریه ام میگیره
4)سلامت برگردین

Posted by م.ن at July 8, 2008 12:07 AM

سلام عباس عزیزتر از جان .
به واقع و با قاطعیت مطلق موافقم . متاسفانه وزارت ارشاد اسلامی یا دقیق تر وزارت سانسور فرهنگ ایرانی ، با هرگونه انتشار بو دار به شدت مخالف بوده و آثار سطحی را مورد عنایات ویژه خود قرار می دهد . هرچند انتشار کتاب برای کودکان ، زمینه ساز افزایش سطح مطالعه در نسل آتی خواهد بود لیکن متاسفانه بیشترین کتب چاپ شده در این مدت ، برای مخاطبین کودک و نوجوان می باشد . جای تاسف است که شرح حال فلان عارف قابل احترام به منظور اهداء منتشر می شود ولی ...
پایدار باشی و پیروز .

Posted by انارام فروهر at July 7, 2008 7:14 PM

سلام استاد گرامي
نميدونم اين خبر رو شنيديد كه كتابهايي كه در ارشاد مردود اعلام ميشوند بلافاصله خمير ميشوند؟
راستي شعر زيباي خانم بهبهاني را نشنيده بودم ممنون كه بعد از مدتها كمي لبخند ميهمانمان كرديد.
سربلند باشيد و ماندگار

Posted by یه غریبه at July 7, 2008 3:05 PM

اين مائيم كه گوركن خود شده ايم.

Posted by پروانه at July 7, 2008 7:54 AM

سلام آقاي مهرباني من...اومدم اينجا ديدم يه شب مهتاب رو لينك كردين...با خودم گفتم وا...مگه ميشه من اينجا باشم و خودم بي خبر بعد ديدم ...كه نه ...اون يه شب مهتاب من نيستم...از ادبيات و شعر و داستان نويسي نم يخوام حرف بزنم يا از اينكه چقدر استادي و چقدر خوب...فقط اومدم بگم كه مهرباني...و همين براي من بسه...
مهربان...
متوجه شدين چي گفتم...
...

Posted by baran at July 6, 2008 4:08 PM

ای صمیمی ای دوست! گاه بیگاه به لب پنجره ی خاطره ام می آیی. ای قدیمی ای خوب! تو مرا ياد کنی یا نکنی، من به یادت هستم - آرزویم همه سر سبزی توست - دایم از خنده لبانت لبریز - دامنت پر گل باد..

سعيد از تهران

Posted by saeed hosseini at July 6, 2008 1:52 PM

سفر به خير و بي خطر.
منتظر ادامه مقاله و گفتگو هستيم.

Posted by عمرا at July 5, 2008 7:36 PM

آنقدر افسرده و سرشكسته ايم كه يادمان مي رود ما بايد مردم را به درآمدن از اين درماندگي آموخته شده درآوريم. همان آدمكشهايي كه فرستادن اتوبوسي از سرمايه هاي فرهنگي كشور سلاخي مبلغان مسيحي و ارعاب روشنفكران برايشان موجه بود حالا همه مناصب اجرايي را قبضه كرده اند توقع داريد ملت را جز رمه اي ببينند؟!
واي بر ما!
آقاي معروفي روزهاي بدي است آدم در خانه بماند يا بيرون برود لحظه هاي زيادي آرزوي شهامت مردن را مرور مي كند. مردابي است تقلا كني بي حاصلي مبهوت بماني هم بي ثمر. حال ما از آيدين هم بدتر است.

Posted by واحه at July 5, 2008 5:39 PM

سفر بخير...
... سوغاتيت، سلامتی/

Posted by سروش رهگذر at July 5, 2008 4:05 PM

خالق توانای سمفونی مردگان
بر علیه سانسور سخنرانی میکنی و بعد نظر مرا که برای پست قبلی تان نوشته بودم سانسور می کنی؟

Posted by hamoon87 at July 5, 2008 3:44 PM

اگه تو اداره پشت كامپيوتر نشسته باشي و در حالي كه چشات زقزق ميكنه عزا گرفته باشي كه تا شب مجبوري با نفرت انگيز ترين فايل هاي دنيا سرو كله بزني و يهو برقا بره و اداره ت كلا تعطيل شه ... ميري واسه خودت يه بستني نوني زعفروني مي خري و كلي هم حال ميكني !
واسه يه ربع هم كه شده ميگي گور باباي اين سرزمين لعنتي آفتابي و از تيكه هاي خامه ي توي بستنيت لذت مي بري . اينجا كه باشي ياد ميگيري به جاي اينكه ناخن هاتو رو ديوارها بخراشوني و بشكني ، بستني بخوري و به هيچي فكر نكني !

Posted by sareh at July 5, 2008 11:54 AM

سران حكومت ايران در تاريكي نشسته اند و به بمب اتم فكر مي كنند !!!!!!!!!!!
استاد نه چندان عزيز من ! قلم مقدس است.كاش آن را با بي انصافي روي كاغذ نمي چرخانديد....كاش فقط كمي ...خداوند قلمی را که بدان سوگند خورده بود در دستان خالی تو به ودیعه نهاد. و در روزی که چندان دور نیست آنرا باز پس خواهد گرفت. چقدر تلخ است که با دستانی تهی در برابر ولی نعمتت بایستی و او به تو بگوید: بی انصافی کردی عباس !
آقای معروفی! شما میان بد و بدتر مخیر شدید و متاسفانه بدتر را انتخاب کردید.شما از نعمتی برخوردارید که به کمتر کسی داده می شود . شما مسئولید. شما حق نداشتيد بدتر را انتخاب كنيد. باور کنید آن روز می تواند خیلی تلخ باشد. باور نمی کنید؟؟

Posted by مهتاب at July 5, 2008 10:32 AM

با سلام
پيشنهاد جديد بنده براي دوستان داستان نويس .
لطفن بخوانيد ...
شايد با كامنت قبلي ام كمي در ارتباط باشد . راجب به قضيه داستان خواني هم اقدامات لازم را انجام خواهم داد .
با سپاس

Posted by خليل رشنوي at July 5, 2008 12:12 AM

امیدوارم موفق باشید و سفر خوبی براتون باشه

Posted by بهاره at July 4, 2008 10:05 PM

استاد معروفي عزيز. سمفوني مردگان شما رو خوندم. ديوانه كننده است!( البته اين واژه "ديوانه كننده" رو با بار مثبت در نظر بگيريد. )
خصوصاَ بخش سوم كه داستان از زبان آيدين روايت مي شه و در ذهن آيدين رو باز مي كنيد. چقدر اون رو شبيه خودم ديدم. قدرت شما در توصيف ذهنيات بهم ريخته و بهم ريختگي ذهني چقدر بالاست! عالي بود! عالي!
ممنون.

Posted by Marjan Namazi at July 4, 2008 9:59 PM

آقا! حق مسلم ماست! این قطعی ها اشانتیون و لطف کار است! بالاخره وقتی همه چیز مثل آب و برق مجاتی شده ، بر اندکی قطعی و کاستی می توان چشم پوشاند...

یک بقچه فریاد و خفقان توشه شما در این سفر... در بستری که تاب فریاد دارد بازش کنید...

بهترین ها
شادمانی
آزادی

آرزوی من برای شما
روز خوش
نقطه

Posted by سار at July 4, 2008 8:55 AM

آقای معروفی
من شما را یواشکی باسی جان صدا می زنم و با شعرهایتان عاشقیتی دیرینه دارم. گفتم شاید بهتر باشد بدانید که آخر هفته ها آویزان بلاگتان می شوم و اگر حرفهای بزرگانه بزنید -حرفهایی که پدرم هم هر روز سر میز صبحانه، وقت شستن دندانها و حتی پوشیدن لباسهایش می زند- سراغ آرشیوتان می روم و آن را می جورم بلکه شعری از قلمم افتاده باشد و با خواندنش کمی لیز بخورم از یکنواختی روزها. اینها را گفتم که اعلام کنم کلی شما را دوست دارم. به روح عزیزجان قسم!...
خدا حافظتان باشد، هر جا که هستید... مخصوصا میلان!...

Posted by riba at July 3, 2008 10:39 PM

استاد عزیزم.ما مطمئن هستیم که مثل همیشه با جملات پایدار,کوبنده و زیباتون پرچم حقیقت رو به همه نشون میدید... زنده باشید :)

Posted by بهناز at July 3, 2008 5:11 PM

سفرتان به سلامت استاد نازنينم. مثل هميشه پيروز باشيد.

Posted by تبسم at July 3, 2008 4:23 PM

سفرتان بخير استاد خوبم. مثل هميشه پيروز باشيد.

Posted by تبسم at July 3, 2008 4:21 PM

دقت کنید! این قانون چه پیامدهایی می تواند داشته باشد؟
مجلس شورای اسلامی دیروز ممنوعیت انتقال آرای صندوق ها قبل از شمارش در محل شعب را حذف کرد.

Posted by روشن بین at July 3, 2008 2:38 PM

سلام سرور ادبيات داستاني اين مملكت آشوب.حال و احوال كه خوبه و روبه راه هستيد ان شاالله.شما براي ماه اكتبر پيش ما مي آييد؟ من اجراي مغايري خواهم داشت.خيلي خوشحال مي شم.

Posted by at July 3, 2008 2:38 PM

سلام
عنوان مقاله ي تان بسيار زيباست .و ما منتظر، مثل هميشه .

Posted by آسا at July 3, 2008 10:30 AM

هیچ می دانستید مهیار زاهد هم مثل مهدی یزدانی و.... در پاسخ به کتاب هایی که نویسندگان شهرستانی به صورت رایگان برایش می فرستند سکوت می کند و تنها از کتاب های نشر چشمه می نویسد ؟
این است خیانت شاگردان و مزدوران قلم به دست محمد قوچانی .

Posted by یک شهرستانی at July 3, 2008 12:55 AM

وقت کم است و ما منتظر
روزهای خوبی را داشته باشید
.
پ.ن: گورستان کتاب ...
می دانید؟
گویا فراموش کرده اند از عصر تفتیش عقاید قرن ها می گذرد

Posted by آیدا at July 2, 2008 9:13 PM

سلام اقاي معروفي عزيز
ماه ها پيش بعد از كسب مقام اول در جايزه ادبي صادق هدايت در سال 84 ايميلي از جناب حسين نوش آذر دريافت كردم مبني بر دعوت بنده براي داستان خواني در راديو زمانه . بنده در جوابي به ايشان اطلاعات تكميلي را خواسته بودم ولي ديگر هيچ جوابي از ايشان دريافت نكردم . بعدها چيزهايي شنيدم كه حكايت از جايگزيني شما به جاي حسين نوش اذر در اين بخش راديو زمانه داشت . حال سئوالات زيادي در ذهنم هست كه آيا هنوز اين دعوت پا برجاست ؟ آيا هنوز بخش داستان خواني فعال است ؟
اگر به سئوالات بنده پاسخي بدهيد ممنونتان مي شوم .
-------------------------------------
آقای رشنوی عزیز
برنامه داستان خوانی نویسندگان با صدای خودشان را همچنان در رادیو زمانه تهیه می کنم و اگر کار شما آماده است، فایل صوتی، متن داستان و عکس و بیوگرافی خود را برای من ایمیل کنید.

عباس معروفی

Posted by خليل رشنوي at July 2, 2008 8:51 PM

سلام
مي دانم كه اختيار گفتن كلماتي كه در سري به دنبال هم چيده مي شود با دهاني است روي همان سر، پس تقاضا مي كنم اين كه مي گويم را پاي از گليم درازتر به حساب نياوريد. اما سال ها به ما ياددادند كه: آنچه در خانه اتفاق مي افتد را بيرون نگو. جسارت من را به دل سوخته خودتان ببخشيد ولي ...

Posted by سعید at July 2, 2008 6:21 PM

سلام
مي دانم كه اختيار گفتن كلماتي كه در سري به دنبال هم مي چيند با دهاني است روي همان سر، پس تقاضا مي كنم اين كه مي گويم را پاي از گليم درازتر به حساب نياوريد. اما سال ها به ما ياددادند كه: آنچه در خانه اتفاق مي افتد را بيرون نگو. جسارت من را به دل سوخته خودتان ببخشيد ولي ...

Posted by سعید at July 2, 2008 6:19 PM

ba salam khedmate jenabe aghaye maroufi
man javani hastam 18 sale va dar iran dar shahre esfahan zendegi mikonam.neveshtan ra besiar doost midaram chon tanha hamdamist ke ba man yekdelo yekzaban ast.neveshtan tra khili doost daram chon mitavanma bayan koanam harfi ra ke mikhaham,eteghade man azt...
ba shoma dar barname ee az sedaye amrika ashna shodam va besiyar mashouf az in ashnaee...
omidvaram betavanam dar in veblog va az shoma chizhaye ziyadi beyamooozam,agar liyaghat an ra dashte basham
jenab maroufi dar ebteda bayad ozrkhahi mikardam ke windows nasb shode ba roye systemam farsi sazash kharab azst.....
ba tashakor az shoma.agar eshkali nadarad mitavana soal ha va mohske late neveshtanam ra ba shoma darmiyan bogzaram?

Posted by masoumeh at July 2, 2008 5:58 PM

سلام
من اطلاعاتم قد نمي دهد، اما شانزده سازمان اطلاعاتي و ضداطلاعاتي آمریکایی - اگر یادتون باشه - گفته بودند که از سال نمی دانم فلان هدف ایران دستیابی به بمب اتمی نیست.
سازمان انرژی اتمی می گوید: ایران باید شفاف سازی کند، چون ما مطمئن نیستیم که ...
حالا شما چطوری از نیت «سران حکومت» که ایران را به لبه پرتگاهی که در تاریخ ایران بی سابقه است کشانده اند، باخبر شده اید، من نمی دانم.
زبان آلمانی تون به جایی رسیده که روزنامه بخونین؟ اگر رسیده، معنای حرف دهان خود را در بستر رسانه ای غرب می فهمید؟
کنجکاو شد. فرصت کردید در صورت امکان همه سخنرانی خودتون رو اینجا بگذارید.

Posted by مانی ب at July 2, 2008 5:38 PM

خوش به حال آقاي رافت...خوش به حال شما، بيچاره اين دل كوچك ما!

Posted by مکتوب at July 2, 2008 5:35 PM
Post a comment









Remember personal info?