Comments: برتر از انتظار

"برتر از انتظار حذف انتظار"

....ژاندارم تفنگش را بيرون کشيد و به سمت چاه چمکران نشانه رفت و دادکشيد :
- يا بيا بيرون يا مي زنم !

Posted by armine at septembre 10, 2008 4:49 PM

فرض کنیم این ماجرا در ایران اتفاق می افتاد، بیفتد:

به لطف خشکسالی، رودها چندان آبی ندارند؛ اگر شخصی خود را از روی پلی پرت کند احتمالا در جا ملکوتی می شود.
به فرض رودی آبکی هم داشته باشد، شخصا اگر پس از پرش جانی برایم باقی مانده باشد، با دیدن قیافه مامور انتظامی که احتمالا می گوید " نپر! برای ما مسوولیت دارد" هر چه بیشتر از دنیا و ما فیها سیر شده و ترجیح می دهم جان را دو دستی به آفریننده اش تسلیم کنم.
در این میان ،اما، واکنش انبوه مردمی که همیشه برای دیدن چنین صحنه هایی سر و دست می شکنند جالب است: گویی همه منتظر مردن طرف هستند... می مانند تا مبادا نمیرد!

Posted by آزاده at septembre 9, 2008 5:52 PM

سلام . بسيار زيبا بود شاعر گرامي ! ياد يك شعر افتادم : ......./ به دلتنگي هايت / خيره مي شوم/ شكست آينه / اتفاق تازه ايست/ كه از چشم هاي تو/ افتاده است / زير نگاه زني / كه تمامي راه / توي آينه بود !/ ....... .
بسيار زيبا بود شاعر ! همهي دريايي هاتان زيبا هستند ! اما اين يكي 29 بي نظير ! با سپاس شاعر عز يز !

Posted by سارا بهرام زاده (...سپهر at septembre 8, 2008 10:05 PM

سيروس رادمنش شاعر محبوب خوزستاني درگذشت.
مي دانم اينجا جاي اخبار نيست ولي خبر جاي ندارد. در جا نگرفتنش است كه گسترده مي شود. مثل شعر سيروس

Posted by محسن اکبرزاده at septembre 8, 2008 12:52 PM

از م . دانش به خانم ِ؟ يا ( منتطرگودوي سابق )

متشكر ازتوضيح معنايي : به هر معنايي كه بگيريد من آدم منتطري نيستم .
و نير متشكر از تصحيح " آقا " : اميد وارم فمينيست نباشيد.چون من هم زياد " ماچو" نيستم .
با محبت

Posted by m.danesh at septembre 8, 2008 11:37 AM

سيروس رادمنش درگذشت.

Posted by آشنا at septembre 8, 2008 6:27 AM

سلام عزیز


مگر دل تو گرفته ؟بغض ته صدای تو می گیرد؟
....مرسی


همچنان حرف های شما برای من مهم است

نادعلی

Posted by mirzaii at septembre 8, 2008 12:19 AM

سلام
نتيچه گيري اخلاقي بنده اينست:
به نظرم مردي كه ناميد است و شنا بلد است يا مي تواند خود را از آب نجات دهد ، به قصد خودكشي خودش را در رودخانه نمي اندازد.
آن مرد اصالتا نمي خواست خودش را بكشد.مي خواست خودش را لوس كرده باشد.
البته چونكه بنده عباس نيستم شايد نبايد نتيجه گيري اخلاقي مي كردم.

Posted by محسن ابراهيميان at septembre 7, 2008 8:54 PM

با اجازه از رویایی عزیز ، خطاب به م.دانش گرامی: همان طور که انتظار حوزه معنایی وسیعی را در بر می گیرد، منتظر گودو (سابق فعلي آتي) و البته خود گودو هم اين چنين است...، در همین راستا این جانب ("آقای" منتظر ...)نیستم !

Posted by ? at septembre 7, 2008 2:25 AM

آقاي رويايي خواهش ميكنم "برتر از انتظار" را تعريف كنيد . البته انتظاررابعضي به همان "انتطار گودو" تعبير کرده اند ، كه يك چاهي هم اخيرا در اطراف چمكران برايش حفر كرده اند (مثل اشاره کامنت آقاي "منتظرگودوي سابق ِ يا آقاي "خسته"و يکي دوکامنت ديگر )ولي منظور شمارا از "برتر"ازآن انفهميدم .

- برتر از انتظار، حذفِ انتظار است . (رويائي)

Posted by m.danesh at septembre 6, 2008 4:37 PM

سلام
ما که همسایه اشکیم ولی با دل تنگ

گر لبی خنده زند یاد شما می افتیم

Posted by talebi at septembre 6, 2008 4:36 PM

جناب رویایی

من در این میان به خودکشته ای می اندیشم که به خودکشی اش باور نداشت و عاجزانه توجه گدایی می کرد...
گویا اسلیمی های مغز بشر روز به روز پیچیده تر می شوند...

سپاس

شب خوش

نقطه

Posted by سارا محدث at septembre 6, 2008 4:17 PM

New Back: No
New Forward: No
New Stop: No
---------------- New Home: Ok ----------------
New Search: No
New Favorits: No
New History: No
New Mail: No
New Print: No
New Edit: No
New discuss: No
New Send: No
New Research: No
New Messenger: No

Posted by زهره طلوع حسینی at septembre 6, 2008 11:43 AM

درود
عرض ادب به ساحت کسی که سپید را باحجم های درخشانش در سه بعدی ذهنم کاویدم . و امروز خوشحالم که ذهنم تحت تأثیر آن ارگانیسم واژگانی شما ست
شعر دریاییها مثل همیشه سرشار از حسّی ست که در رستاخیز کلمات ، خلق شده .
به روزم و چشم به راه نظرات ارزشمند شما استاد عزیز
بدرود

Posted by یوسف رستمی at septembre 6, 2008 6:02 AM

تا وقت ديگر ..
تا كي باشد اين وقت ها؟!
وقت هاي از دست رفته چه سريع از دست رفته اند!

Posted by مینا درعلی at septembre 5, 2008 9:29 PM

رويايي ِمن !

من با آن عنوان به روز كردم كه شايد بشود ،بتوانم همزمان هم كامنتي براي تو باشد هم پستي در اين طرف ،اما اين اتفاق خيلي هم اتفاقي نبود...
كاش مي شد براي تو كامنت خصوصي هم گذاشت .
اينهمه دور و نزديك جه معنايي دارد؟؟

Posted by ستاره انصاری at septembre 4, 2008 3:51 PM

فکر کنم نیچه گفته بود که خنده، طبیعت و عقل سلیم بر بزرگترین واعظان علت غایی در زندگی و مخترعان زندگی دوم فائق آمده اند. غیرمنتظره ی این داستان هم خنده دار است هم طبیعی و آنجا با عقل سلیم دمساز است که همه ما به آن خنده ای طبیعی میزنیم. خنده های طبیعی ما همان "آنات" غیرمنتظره ما هستند که به خاطر نگاه فرانهیلیستی شان موثرتر از انتظارند...بعله عموجان! تازه ما را از زحمت جستجو در علت غایی زندگی هم خلاص می کنند...

Posted by سینا at septembre 4, 2008 12:30 PM

ما از اين حکايت نتيجه مي گيريم که دانوب براي خودکشي جاي امني نيست .

Posted by شهرزاد at septembre 3, 2008 1:19 AM

سلام آقاي رويايي
سالهاست منتظر اين لحظه بودم
و حالا...
دوستانم نام رويايي غزل را به من دادند
و خوب كردند
...

Posted by پويا آريانا at septembre 2, 2008 2:27 PM

با سلام خدمت استاد معظم

به استحضار مي رساند يك جلد كتاب از اين حقير تحت عنوان عصر ظهر شب
با هماهنگي كه طي تماس تلفني با آقاي ...داشتم ايشان زحمت كشيده و برايتان ارسال ميدارند
ضمنا براي اولين بار
در دانشكده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد آقاي داود عمارتي مقدم دانشجوي كارشناسي ارشد از پايان نامه ي خود تحت عنوان ( شعر حجم و خواستگاه اشراقي آن ) با موفقيت دفاع كردند.
با حترام

Posted by جلال کیانی at septembre 2, 2008 9:11 AM

خود بزرگ بینی ِ خنثی

بارها خواسته ام به فکرهای همه / همه ی فکرها ، بیندیشم و همین اندیشه ها پرتم کرده در بی فکری ِهمه با فکرِبی همه.
میخواهم از آغاز، شروع کنم ؛ که فلسفه ی وجود ِ شروع ، چیزی جز آغاز نیست و آغاز یعنی تهی ، خالی، و ما خودخواهانه آغازهایمان را پُر می کنیم از آنچه می خواهیم و در پایان تهی می مانیم و خالی.

این منحنی نزولی که سیرِ تکامل ِ انسان را به ورطه ی هستی / داشته های آنهمه نیستی / نداشته هایش می رساند، سر آغازیست برای پایان پذیری تکلم ِروح ِبزرگی چون من که هیچگاه حق ِاظهار نداشته و متهم است به عدم ِوجود.در حالیکه حقیقت ِ بودن جز در معنای نبودن معنا نمی یابد و بودن را خیلی دشوار تراز نبودن باید پذیرفت و نبودن سهل تر .ولی ما عینیات را ،بودن می دانیم و غیر آن به همین راحتی می شود : نبودن.

گاهی زبان است که اندیشه هامان را بیان می کند واین شاید بزرگترین اشتباه ِ خلقت گونه ی ماست و نوشتن هم اگر چه در همین مراتب و بالاتر که ازهمین جنس بازهم جسمیتِ وجودی ِ من را به نمایش گذاشته و اندیشه ی نا محسوس و مهجور ِمن را برای چیدمان لغات عظیم ِمحدودی در حوزه ی ادراک آدم ها به سخره می گیرد. و این همه مغرورانه اندیشه ی وسیع من را کوچک کرده و در انحصار دنیای تنگ خویش زندانی و من باز هم ساکتم و تسلیم.
تمام همین لحظه های هرگز به دست نیامده مان را برای به دست آوردن ِ آنچه که همیشه می توانیم در همان "لحظه های هرگز" سهل به دست آوریم ،از دست می دهیم و اسمش را می گذاریم چیزی مثل آینده نگری !!!
و انگیزه های بیرونی آنچنان غرق مان می کند که غافل از انگیزه های درونی ِ همیشه سانسور شده که شاید هیچگاه تمایلات ِ ناشایستی که برچسبش کرده ایم را نداشته ، می مانیم .
این حس ِ ویرانگر تجاوز و تعدی، این همه دخل و تصرف در اموری که خود ماهیتی تغییر پذیر دارند و تفکرات ِ نابجای ما که ابلهانه می پنداریم قدرت از ماست که اینگونه متحول می کند ، ویران می کند و از نو می سازد ؛ تا کجا با ما می ماند؟
نه ! ما آمده ایم که نظاره گر ِ اینهمه از دست دادن باشیم ونقش ما همان تماشاگری ِ ماست .تماشاگران ِ اینهمه زاد و ولد ِ آدم ها و مرگ و میر ِدنیا و دوباره چرخه ی حیات .
دخل و تصرف ِ ما آنجایی ست که هنوز هم از آن غافلیم و پس از گذشت قرن ها و قرن ها از قابیل تا هر روز ِ روزنامه های امروز و تا من و تا تو ، همانگونه پست و ابتدایی مانده و اگر هم صعودی در این منحنی بوده باز هم بی شرمانه آن را بالا کشیده ایم ؛از آنگونه که یک لیوان آب ِ خنک ِ گوارا را .

Posted by ستاره انصاری at septembre 1, 2008 3:38 PM

غیرمنتظره همیشه اتفاقیست که برای مردمان در حال انتظار می افتد اما اشکال اینجاست که آن اتفاق معمولاً خوش یمن و مطلوب نیست .. آنکه در انتظار قهرمانی روزگار سپری می کند اغلب دچار دیکتاتور می شود .. و به این می گویند یک اتفاق غیرمنتظره بد !.. ;)

Posted by روشنک at septembre 1, 2008 2:40 PM

آقاي رويايي سلام

1- روانكاوي مبناي مسيحي دارد : رنج و اعتراف و اميد براي روان رنجوران

2- لاكان به همين دليل غير منتظره بودن جلسات روانكاوي اش هميشه از نظر زماني نامنظم بود

3-خوب بود كه يه واژه ئ گاهي به نتيجه اخلاقي تون اضافه مي كردين

شاد زي

Posted by حسین دیندار at août 31, 2008 7:37 PM

سلام هزار شاخه گل نثار بزرگ مهربان جناب استاد رويايي.من يكي دوبار براي شما زنگ زدم اما موفق به شنيدن صداي شما نشدم دبار هم برايتان نامه نوشتم نميدانم به دستتان رسيد يا نه.آخرين بار در نامه اي كه به پرويز خايفي نوشتيد متوجه شدم رباعيات مرا نيم نگاهي ميهمان چشمهايتان كرده ايد.قلبا شما را دوست دارم و با آثارتان زندگي را نفس مي كشم.يك رباعي در وبلاگم تقديم شما كرده ام خوشحال مي شوم به سمت من جاري شويد.از دور چهره ماه شما را مي بوسم

Posted by irajzebardast at août 31, 2008 3:38 PM

شبيه مرگ كه خود دفعه بود
حالا فرض كن كه نجات از مرگ هم دفعه شود
بعضي وقت خوشحال مي شوم كه زندكي هم يك دفعه غافلگيرم كند
بدون انديشه و تامل...

Posted by احمد بيرانوند at août 31, 2008 2:26 PM

درود
هر چه بگندد نمکش می زنند
عنوان مقاله این هفته وبلاگ پیام بهبهان است خوشحال می شویم در بحث ما شرکت نمایید و نظر خود را اعلام نمایید
بدرود
www.payambehbahan.blogfa.com

Posted by پیام بهبهان at août 31, 2008 12:59 PM

آقاي رويايي
سلام

من فكر كنم آن مرد نااميد اندكي شنا هم مي دانسته است
نه من كه تنها مرده ام روي آب مي تواند حركت كند !

او قبل از تصميم به مرگ ويژگي خاصي هم داشته است ( البته خاصش را مي توان حشو زائد شمرد و حذف كرد ! )

به اميد

Posted by امير at août 31, 2008 6:26 AM

وقتی منتظری بد می گذره، منتظر هم نباشی بد می گذره،بیدار باشی بد می گذره، بخوابی هم بد می گذره
اوون وقت چه فرقی می کنی آدم منتظر یه نفر دیگه یاشه یا نباشه
تازه اگه اوومد اصلا به تو نگاه می کنه یا نه!
من فکر می کنم آدم باید منتظر خودش باشه
این طوری دیگه بد نمی گذره
البته توو عشق آدم خودشو پیدا می کنه،ولی آخه این روزها عشق هم منتظر آدم نمی مونه، در میره ،
پس یه جای دنج واسه سقوط یا رهایی، یه جای دنج واسه غذای کافی و خواب کافی، یه جای دنج واسه یه شعر کافی واسه زنده گی کافیه
............
کنار پنجره ی تو
دنج کودکی من است
گربه ی لعنتی
ترسم را لو می دهد

Posted by محسن راد at août 30, 2008 4:20 PM

You must go on
I can't go on
I will go on

The Unnamable.Samuel Beckett

Posted by منتظر گودوی سابق! at août 29, 2008 8:07 AM

بالا به بال نیست
حالا که حال من از تو
برهم زدن و هم از دم
تو از توهم مرهم
از زخم پیچ و خم از دم
از دم زدن که من از غم
خون می خورم ؛

مجنون هر جوانی ی مغبون
در عصرهای ساحت نارنج
من بودم و شاپور و یاد آبی ی رویا
با هر قدم که میزد و می شد
در یک آپارتمان لاغر و بی خون
پار و پریر و پریسال
در حومه های کوچه ی پاریس.

شاپور کوچک رویا
و کمال کوچک شاپور .

Posted by کمال رفیع at août 28, 2008 11:08 PM

جامعه ي ايران را هم با شايعه ي" انتظار" تحميق کرده اند. يک "غيرمنتظره" مي خواهيم که حذفِ انتظار کنذ. ولو ژاندارم !

Posted by خسته at août 28, 2008 11:01 PM

سرگذشت فرزند دلیر لر جمشید سپهوند
آن روزها ملاقات از پشت شیشه و از طریق تلفن انجام می شد. ملاقات حضوری رو در رو و به ندرت صورت می گرفت. ملاقات حضوری بدون تقاضای قبلی ممکن بود نشانه اعدام جمشید عزیز باشد که همینطور هم شد .
جمشید سپهوند متأهل و دارای دیپلم متوسطه بود. .....

Posted by 1 farzand Lor at août 28, 2008 9:54 AM

حرف اينجاست كه ما هميشه منتظريم . منتظر حرفي ، چيزي ، كسي ، ... .
هميشه منتظر افتادن اتفاقي هستيم تا دگرگونمان كند ، خلاصمان كند اما آنقدر انتظار كشيده ايم كه نااميد شده ايم انتظار كشيدنمان را هم فراموش كرده ايم . و وقتي اتفاقي مي افتد يا مي رسد تازه يادمان مي افتد كه چقدر انتظار اين اتفاق را فراموش كرده ايم و آنوقت برايمان تازگي دارد .

Posted by ايوب عبدل at août 28, 2008 9:13 AM

انتظار همیشه مرا راضی کرده است به نیامدن. وحشتناک ترین علت یا معلول محافظه کاری است!

Posted by محسن اکبرزاده at août 27, 2008 10:52 PM

سلام آقای رویایی عزیز

انتظار"حال" مرا هم می گیرد


باآرزوی طول عمر

Posted by علی . م. at août 27, 2008 10:08 PM