Comments: رفيق نورپرداز

سلام رمان را گوشه سایتتان و به زحمت توانستم بخوانم اما این قسمتش را نتوانستم بخوانم،حالا که خواندم به نظرم بسیار زیبا و تاثیر گذار بود
حتی می توانم بگویم یکی از بهترین های کتاب در هر حال ممنونم از امکانی که گوشه ی سایت برای خواندن این کاتبها فراهم کرده اید

Posted by امیر at February 20, 2012 8:06 PM

بيان احساس عالي بود

Posted by fereshte at January 7, 2009 10:48 PM

عجب! ننگ بر غريبان قحطي زده.. همه شان كمبود دارند، کمبود محبت، اخلاقیات، ویتامین، مواد غذایی و ..
منهم شاشیدم بهشان... در کنارتان، اما پشت به یکدیگر

Posted by سمیه at December 7, 2008 11:57 AM

سلام
اميدوار بودم خواسته ام را جدي بگيريد و قدم در وبلاگم بگذاريد و داستانهايم را نقد كنيد.
اميد است دوستان نويسنده ي ايراني كه احتياج به راهنمايي هاي شما دارند را جدي تر بگيريد

Posted by anisehjahanara at December 5, 2008 12:20 AM

سلام اقای معروفی
داستان زیبایی بود

Posted by at December 1, 2008 7:12 AM

با عرض سلام به آقاي معروفي
من بار اولي ست كه به وبلاگ شما سر ميزنم . و از اين بابت بسيار هيجان زده ام.
من به شما تبريك ميگم به خاطر اين همه صبري كه توانستيد پيشه كنيد.
اين يك شعار خنده دار است كه: انسان ها به راحتي آب خوردن تغيير ميكنند افسانه است.
ولي جمله ي آخر محشر بود.شاشيدم به اين رفاقت.
بسيار خوشحال ميشوم به وبلاگ من سر بزنيد . حرفه ام نويسندگي است و دوست دارم داستان هاي مرا لطف كرده بخوانيد و نظر بدهيد. با جان ودل پذيراي نقدهاي شما هستم

Posted by anisehjahanara at November 30, 2008 10:18 PM

شما چقدر صبورید. از اولی که شروع کردید به تعریف رفتارهای فئودال منشش هی گفتم آقای معروفی دوستیتون رو باهاش قطع کنید... هی حرص خوردم تا آخرش که ... این دوستا آخرش دوست نمی‌شن ... حالا هر کجایی باشن. آلمانی، ایرانی، فرانسوی، آمریکایی... آدم سودجو رفاقت رو فدای منفعت می‌کنه. دست خودش نیست
---------------------------
سلام

Posted by زیتون at November 24, 2008 12:17 AM

سلام دوست عزیز

با میزگرد "تجدد و روشنفکری" به روزم...

Posted by محمد صادقی at November 23, 2008 11:28 AM

آقای معروفی عزیز
سلام .
این روش آلمانیهاست که تو این سه سال کارم تو برلین یادش گرفته ام . هروقت کارت دارند موس موس می کنند همین که کارشون تموم شد، بای !! خبری ازشون نمیشه تا دوباره کارشون بهت گیر بکنه !!! از دست هیچی کلافه نباشم از دست این اخلاق طلبکارانه شان خیلی شاکی ام.
بکشنبه خوبی داشته باشی

Posted by at November 23, 2008 8:11 AM

اين رئيس هتل شما خيلی کارهاش شبيه رئيس بسيار دانشمند ماست. اينها آدمهای ضعيف و مشکل داری هستند که فکر کنم همه جا بشود پيدا کرد.

متاسفانه موقع مهاجرت، مهاجر بيشتر با چنين مخلوقاتی طرف می شود (چرا که اينها به خاطر اخلاق ناهموارشان توی جامعه اصلی تکيه گاهي ندارند و خودشان دنبال يک مهاجر می گردند تا از نادانسته های مهاجر سوء استفاده بکنند و البته هرجا که لازم ديدند ايشان را به دليل ايرانی و يا هر دليل ديگر مورد ملامت قرار دهند.

Posted by مهدی ع. at November 23, 2008 1:36 AM

این ماجرا چقدر به داستانی در دفتر پنجم مثنوی شباهت دارد که
سلطان محمود گوهر گران قیمتی در دست دارد و به اطرافیان می گوید آن را بشکنند هیچکدام راضی نمی شوند که چنان گوهر قیمتی ازبین برود به استتثنای ایاز که با دو سنگی که همراه دارد آن را میشکند و ابایی ندارد و مولوی چه زیبا گفته است که آنها در را نشکستند اما در کلام شاه را شکستند.
برنارد هم صد یورو ضرر نکرد اما میلیون ها یورو – همان دوستی – را ضرر کرد .

Posted by مهدی at November 22, 2008 9:57 PM

داستان تان را دوست داشتم. امان از دست آدمهای منفعت طلب که دنیا را به هم میریزند و خراب کرده اند، همه چیز را، دوستی ها و رفاقت را ، انسانیت و اعتماد بین انسانها را و زمین و ذخیره های آن را همه چیز را آلوده و خراب کرده اند، من هم دوستان و انسانهای بزرگی مثل تو را دارم و هم ارتباط با آدمهای منفعت طلب از این دست را در اقامتم در اینجا تجربه کرده ام ..اینها همانهایی اند که طبیعت را به یغما برده اند به نظر من باید به هر شکلی که هست اشتباهشان را بهشان فهماند، چون افرادی مثل تو با ایمان به درستکاری صداقت و رعایت حفظ حقوق آدمها میبایست این جسارت را به شکلی به خرج بدهند و چهره ی نا هنجار رفتار چنین افرادی را بی واهمه به خودشان نشان دهند.

Posted by Mahshid at November 22, 2008 2:31 PM

درود بر شما
من هميشه با اخر داستانها و رمانهاي شما مشكل دارم و ارزو ميكردم اي كاش اين داستان چند صفحه اي زودتر تمام ميشد و حس خوب مرا بهم نميريخت اينجا هم دوست داشتم پاراگراف اخر حذف ميشد و شما پيام اخلاقي نميداديد.
پايدار و استوار باشيد

Posted by sia at November 21, 2008 11:06 PM

با درود . جناب معروفي اين صبوري شما شايد ريشه در اون حرف برنارد داشت كه ميگفت شما ايراني ها ...... ما ايراني ها ناخود آگاه هميشه در پي اثبات خود هستيم . سربلند باشيد

Posted by sima at November 20, 2008 8:53 PM

سلام: جالبه شما كه به خاطر آزادي مي جنگيد و اينقدر خودتون رو به دردسر مي اندازين و از خيلي گنده ترهاش نمي ترسين, به يه آدم كوچيكي مثل برنارد اين همه باج داديد , لابد از ترس اين كه بهتون نگن رفيق بد!
------------------------------------
شايد، شايد، شايد
و اينکه آدم به خاطرات خوب و گاه به يه لبخند رفيقش فکر می کنه و با خودش ميگه شايد عوض شد. شايد حاليش شد. يه فرصت ديگه... شايد شايد

Posted by Mojgan at November 19, 2008 10:16 AM

شما چقدر خوبید....خوب خوب خوب

Posted by بهرنگ at November 18, 2008 5:13 PM

چقدر من از خواندن اين متن لذت بردم . راست مي‌گوييد. شبيه ماجرايي بود كه من تازگي‌ درگيرش شده‌ام. اينجور وقتها آدم كم تجربه‌اي مثل من ناچار و مستاصل مي‌شود و خدا مي‌داند كه چقدر بدحال... اما خواندن اين متن حالم را بهتر كرد. بي‌نظير نوشته‌ بوديد مثل هميشه استاد...

Posted by مريم رضائي at November 17, 2008 4:45 PM

كاش برادري زاده مي شد ....مي داشتم.....

Posted by kaveh at November 17, 2008 11:58 AM

این روزها از تهرانش را بگیرید تا کلن، بوی گند اسکناس، از توی رفاقت‌های قدیمی هم بلند شده. چه برسه به رابطه‌ها‌ی کاری و رفاقت‌های شغلی. دوستی دیگه مثل شراب نیست، که هر چی بیشتر بخوابه با ارزش‌تر بشه. دوستی شده مثل یه جسد گربه که افتاده کنج خیابون، یه روزه بوی عفنش بلند می‌شه و دل و روده‌ی آدمو می‌ریزونه به هم.

Posted by گوریل فهیم at November 16, 2008 10:25 PM

سلام
انگار هزار سال است نیامده ام اینجا. چقدر عوض شده!
کاش تماما مخصوص را هرچه زود تر بخوانم.
این روزها خیلی به یک آدم دور نزدیک نیاز دارم. خیلی وقت ها یاد شما می افتم. خوش بودم آن روزها...
دو هفته است از همسرم جدا شده ام. انگار نیمه شده ام. نصف تنم درد می کند. یک چیزی کم است. برای که گریه کنم؟

Posted by تبسم at November 16, 2008 9:40 PM

سلام . كلام آخرتان بسيار بجا و به موقع بوده ...

Posted by peymaneh at November 16, 2008 7:50 PM

سلام . كلام آخرتان بسيار بجا و به موقع بوده ...

Posted by peymaneh at November 16, 2008 7:48 PM

من شاشیدم به این رفاقت.
.
.
.
من شاشیدم به این برادری(!)
"از زبون پدر و اورهان"
:)

Posted by Zavie at November 16, 2008 6:37 PM

سلام آقای معروفی برای پیکر فرهادتان که دیوانه ام کرده چند خطی نوشته ام، چون می دانم فرصت سر زدن به سایتم را ندارید می خواهم دل گویه ام را با شما بگویم، با توجه به طولانی بودن می توانید نمایش ندهید.
هنوز در بوی حسینا و در دالان باریک نجاری محو شده ای، بوی حسینا را انگار در خواب دیده ای، سمفونی مردگان را بارها و بارها سر کشیده ای، سال بلوا را زیسته ای.... که پیکر فرهاد می رسد و چه زیبا به دل می نشیند ... آرام می آید و جای می گیرد. مگر چگونه بود آن عشق که به هم ریخت زمان را . چه آرام نشست وآمد و رفت تا وسعت قلبت را این گونه از آن خود کرد و نقشی شد همیشه ماندنی و رفت به شهرها و شهرها و آمد درون دست های من و تو لانه کرد... چنین به بار نشست.
ریتم آهنگین کتاب، آهنگ زمان ها و تلاطم و آمد و رفت عشق در پستو های دل، در هزارتوی دل ... که خود را و دلت را در صفحات کتاب می جویی و می روی، گویی دل توست که چنین نخ نما شده ... و بو و صدا و آهنگ زندگیت را و فردا و دیروز را همه با هم نشخوار می کنی .......... گویی تذهیبی زیبا را به تماشا نشسته ای با قلمی ظریف و آن قدر وسیع و بزرگ که حیران می شوی از آن همه ظرافت قلم که مستانه می رود و می آید و تمام تذهیبت به رنگ می نشیند....
قلم مو در شراب زدید و نقشی کشیدید، قلم در شراب زدید و نوشتید... سازتان را بی صدا بر کاغذ لغزاندید. راستی را، مگر چند ساله بود آن شراب که مستیش چنین کشدار بود و زیبا و گرمایش چنین آرام و دلچسب...عشق را و نگاه را چه بی پروا عریان کردید. چه دیر آشنا بود همه آن دل گویه ها... بردید ما را به بیدار خواب یک لحظه عشق در درازنای زندگی.
چه گیرا بود سوزن قلم تان که چنین دوخت دخترک را به قلمدان و چنین ما را دوخت به آسمان و ستاره و عشق...

سپاس فراوان از لطفتان.
-----------------------
به سايت تان هم سر می زنم
و ممنونم

Posted by مریم اسحاقی at November 16, 2008 12:07 PM

ايراني بودن در آميزِِش با فرهنگهاي دىگر معني پيدا ميكند ، نه شا.........
به دىگران.

Posted by خرسند at November 16, 2008 8:31 AM

سئوالي كه در پيام قبلي از شما عزيز كردم و تكميل تر ان اينست

اين روحيه و منش ايراني( و يا بقول شما فرنگ نشين ها ايروني ) چگونه بايد

باشد كه شما در رابطه با ديگران بان نشاشيد؟

Posted by خرسند at November 16, 2008 6:46 AM

رفیق یعنی درد دل.... یعنی خود خود تنهایی.... رفیق یعنی دلتنگی یک عمر بی کسی..... اما در این وانفسا کم یافت می شود..... باید احساسمان را یکباره جمع کنیم و از ته دل فریاد بزنیم: رفیق..... البته اگر رفیق رفیق باشد.....

Posted by وحید at November 16, 2008 5:18 AM

فرصت خواندن هر خط را كه تازه مي شوم خودم را به نرمي اين سطور مي دهم و تا نازكي سخت احساس كسي پيش مي روم كه بارها و بارها نقل هر جايي بوده كه مي نشستم به گفتگو.مي نشستم و سرم را بالا مي دادم و از آيدين مي گفتم و نقش از پرواز بسته اش تا مي رسيدم به حضور يك دنيا انس كه هربارگي عمو باسي است و بهانه ي ما براي خواندنش.

Posted by درنگ هاي نابهنگام at November 16, 2008 1:12 AM

اعتراف مي كنم كه تا به حال با نوشته هاي شما اين چنين روبرو نشده بودم . من يك نوازنده هستم كه هميشه سرم توي كار خودم بوده و معمولا كتاب خوان نبودم كه بخوام نويسنده شناس باشم ... به جز چند نمونه انگشت شمار ... اين مايه سرافرازي ام نيست و به آن نمي بالم ... اما اين رو باور در دارم كه در هر زماني بنا به اقتضاي آن وقت بهترين كار رو كردم . گرچه بيشتر وقتم رو براي موسيقي گذاردم ... از اين باب هم راضي هستم و به جايگاه قابل قبولي رسيدم .
به همين بابت پيشاپيش از تمام نادانستگي هايم پوزش مي خوام ...
علاوه بر پختگي و تاثير گزاري قلمتان ؛ احساس خوبي در هنگام خواندن آنها به من دست داد.
از اين پس مرا نيز از طرفداران قلم شيواي خويش بدانيد.
دوست دارِ شما / بهادر زرين
-----------------------------------
آقای بهادر زرين
شما هم مرا در ليست شنوندگان موزيک تان بگذاريد.
و اميدوارم با ادبيات عاشقانه تر بنوازيد
عباس معروفی

Posted by بهادر زرین at November 15, 2008 8:19 PM

درود

با بررسی "روی ماه خداوند را ببوس" اثری از "مصطفی مستور" به روز هستم.

موفق باشید

Posted by مجید at November 15, 2008 6:54 PM

حالا ان ايراد ها را كه بعنوان ايراني از شما ميگرفت منهاي منفعت گرائي ان
ادم چه اندازه درست است ؟

Posted by reza at November 15, 2008 6:36 PM

بله .
قربانیی عولطف ...
اما؛ منطق معطوف به سود جویی/فایده گرایی می تواند پایه خوب برای مناسبات انسان باشد؟
.
باید بهش شاشید!

قربانت معزوفی عزیز.

Posted by daryabari at November 15, 2008 2:45 PM

روايت تلخ و آموزنده اي بود.
چرا "کنعان "را دوست دارم

نکته - به کسانی که این فیلم رو دیدن و نقدهایی راجع به فیلم خوندند، مطالعه این یادداشت را پیشنهاد (و نه توصیه )می کنم .
"کنعان "سراغ این جماعت یعنی زنانی که کاملا و عامدانه به آنچه به مدد رونق اقتصادی همسر یا پدر خود در این سالها کسب کرده اند می بالند و فخر می فروشند،نرفته است . "کنعان "سراغ زنانی رفته است که از طبق فرودست تر به طبقه بالا منتقل شده اند و اکنون از آنجا رانده و ازاینجا مانده شده اند یعنی نه می توانند با فضای قبلی مانوس شوند و اصولا سالهاست که از آن فاصله گرفته اند و نه می توانند به فضای جدید زندگیشان خو بگیرند و اصولا آرام و قرار ندارند .
ادامه مطلب را از اینجا بخوانید : http://talkhzibast.persianblog.ir

Posted by فرزاد حسنی at November 15, 2008 2:20 PM

رفاقت جاده اي دو طرفه است. اما افسوس. افسوس.....

Posted by مرتضی اصلاحچی at November 15, 2008 11:35 AM

استاد نفس کم آوردم

Posted by سید محمد مرکبیان at November 15, 2008 8:58 AM

خيلي ملموس بود ..اينجا ازين چيزا زياده اونقدر كه هيشكي به هيشكي اعتماد نداره ..ولي هنوز هم تعهد چيز قشنگيه وما باورش داريم .برناردها بازهم ميان سراغتون..بارها وبارها..حتي اگر شما......ي در دوستي شون وشما بازهم كمكشون مي كنين چون نمي تونين غير از اين باشين!

Posted by فرزانه مهران at November 14, 2008 8:43 PM

سلام
شما به من گفتين داستانتو بفرست
من دو بار به ميلتون فرستادم
الان 2 ماه گذشته
آيا داستان ها رو مي خونين؟
آيا به جوان تر ها نبايد فرصت داد؟

Posted by mehrnoosh at November 14, 2008 8:09 PM

تلخ بود خیلی تلخ.چرا به هر کجا روی آسمان همین رنگ است؟به قول زنده یاد مشریری:"آدمیت مرده بود / گرچه آدم زنده بود"

Posted by رضوانی at November 14, 2008 7:33 PM

دارم به اون اورخانی های جلادی فکر می کنم که تو را در این موقعیت قرار داده اند. حمید مصدق راست می گفت: "هیبت باد زمستانی هست؟/سبزه می ÷پمرد از بی آبی...

Posted by لردبایرون at November 14, 2008 4:16 PM

هميشه از خواندن نوشته هاي شما لذت برده ام هميشه ... پايدار باشيد استاد گرامي ...

Posted by ارغوان at November 14, 2008 12:32 PM

باسي، جوابي كه براي كامنت شراگيم نوشته بودي به دلم نشست، مثل يك داستان...
:)
دلتنگ فوت موزيكم... سلام.

Posted by مکتوب at November 14, 2008 9:09 AM

اين واقعي بود و در مورد خود شخص شما؟؟ ببخشيد ها- ولي حالا مي فهمم كه من تنها خرانسان نماي موجود در اين دنيا نيستم!!! گاهي انقدر ازخريت و سادگي خودم در برابر مردم عصباني مي شوم كه دلم مي خواهد بزنم توي گوش خودم!! البته به عوض اين كار مي نشينم و آرام اشك مي ريزم و تكرار مي كنم :" بايد خودم را عوض كنم، بايد خودم را عوض كنم- " و واقعيت اين است كه سادگي و مرام داشتن هم حدي دارد!!!!

Posted by N at November 14, 2008 7:49 AM

neveshtehatoon etiad miare aghaye maroofi.nemidoonam chand dafe khondamesh
sabz bashin ham deletoon ham ghalametoon.

Posted by sepideh at November 13, 2008 1:44 PM

سلام جناب اقای معروفی عزیز
از رادیو زمانه با شما وکار شما اشنا شده ام هنوز موفق نشده ام سمفونی مردگان را یا فریدون سه پسر داشت را ویا باقی اثار شما را بخوانم تا حد اقل بگویم اه این دیگه چه داستان ورمان بی سرو تهی بود اما مطلبی مهم تر چند روز یا بهتر بگویم چند ماه پیش برایم روشن شد من در میدان امام حسین تهران زندگی می کنم متولد انجا هستم پدرم هم متولد انجاست روزی اسمی از شما نزد اورفت او گفت ما عباس معروفی را میشناسیم اووپسر همین حاجی معروفی لوازم خانگی فروش توی میدان است دیگه خانه انها هم کنار چاپخانه و خشکشویی توی اون بن بسته بود گفتم عجب این مغازه معروفی مال همین معروفی معروف است ؟!گفت اره عباس معروفی از روزنامه نگاری ومعلمی ونویسندگی سردر اورد وبعد هم به خاطر فشارها و....به المان رفت دیگر از اینجا به بعدش را من بهتر می دانستم واز این جا به بعد من برای پدرم از عباس معروفی گفتم
اقای معروفی دیدم بچه محل در اومدیم دیدم من که گوشه چشمی به اثار ادبی دارم زشت است از نویسنده همسایه چیزی نخوانده باشم لذا مترصدم تا کتاب های شما را به دست بگیرم ناگفته نماند پنجاه ودوسه قسمت کارگاه داستان نویسی شما را در مشغول مطالعه وبررسی برای اموختن الفبای این حرفه هستم وبه شما وکارهایتان امید دارم .
با ارزوی سلامت وتوفیق برای شما

Posted by جهانگرد at November 13, 2008 9:28 AM

استاد دلم گرفته
به اینجا پناه آوردم ..

Posted by سید محمد مرکبیان at November 12, 2008 9:15 PM

شما دل ما رو با این تکه تکه ها آب می کنی
اما کی می تونیم بخونیمش؟
میبینی که تایپم هم درست شد بالاخره
به امید دیدار
هر چه زودتر

Posted by at November 12, 2008 8:53 PM

سلام از اینکه با شما حرف می زنم خوشحالم و اینکه چرا شما یادداشتی نمی گذارید ناراحتم دارد مگر بزرگی به سکوت و.... این جور حرف هاست من شما را می خوانم واز کلمات ت لذت می برم ولی قرار نیست شما از هم نشینی عده ای مردم عادی بپرهیزید من را انارام فروهر می شناسد بهتر است از ایشان سئوال شود .... فدایت شاید این حرف ها را یک عبدل دیوانه می زند....شاید...

Posted by حسین دیلم کتولی at November 12, 2008 7:44 PM

سلام . دلم برای شعر هاتون تنگ شده .
اگه به وبلاگ تازه متولد شده ی من سر بزنيد و نظرتان را بگوييد بی اندازه شادم می كنيد . مرسی

Posted by پرستو at November 12, 2008 6:48 PM

همه اروپايي ها همين طورند

Posted by at November 12, 2008 5:27 PM

آقاي معروفي اشك ما را دراوردين.

Posted by شمسی خانوم at November 12, 2008 11:08 AM

دو بار اين مطلب را خواندم. البته در راديو زمانه دنبال مي كنم همه چيز را. به راديو زمانه هم لينك دادم كه برنامه ها دم دستم باشه و بخونم. آره اين پست جديد را دوبار خواندم. يادم هست آن روز هائي كه گهگاه زنگ مي زدم. مي گفتيد ميشه يك ساعت ديگه بهم زنگ بزني. مي دانستم مشكلي هست... راستي اين آقاي اينجائي بالاخره براي چاپ كتابش تماس گرفت يا نه؟ ... اين روزها دون كيشوت پدرم را در آورده. كارهاي هنري خوبي دارد. ولي حيف كه سر به هواست. ديروز توي دانشگاه بهش اجازه دادند روي ديوار مخصوص هنرمندان كشيدن يك نقاشي را شروع كند. البته با خرج من بدبخت و خريد رنگ هاي گران. قشنگ بود و بو دار. ولي پر معني و باب روز. چپ چپ چپ چپ چپ چپ آنارشيست آنارشيست آنارشيست. بايد خيلي باهاش كار كنم و اگر بشه سفري بفرستمش ايران. پايدار باشيد.
--------------------------------------------
دون کيشوت دشت پدری است.
رنگ رنگ رنگ
و ترکيبی از رنگ پيکاسو و خون باباش
شاد باشی
عباس

Posted by Mahmoud at November 12, 2008 3:30 AM

با سخن شيرينتان تلخي به خوردمان داديد! :)

Posted by duckulla at November 12, 2008 12:08 AM

سلام استاد
خیلی قشنگ بود مخصوصن آخرش
میخکوب شدم
بلاگ شما من رو یاد شراب سیب میندازه

Posted by هومن at November 11, 2008 8:54 PM

سلامآقای معروفی عزیز
این جور آدمها مرا یاد عاملان رژیم ایران می اندازند. کسانی که قول می دهند و یک شبه فراموش می کنند. اونهایی که برای دوستی هایشان هیج ارزشی قائل نیستند و آن را در ازای بدست آوردن موقعیتی بهتر می فروشند و یک شبه با آدم
دشمن می شوند.
یادم
به دوست اطلاعاتی افتاد که دم از رفاقت با خانواده ام را زد ولی در اولی فرصت شنیده ها و دیده هایش را به پشیزی فروخت و پاداش گرفت.

دوستی به قول شما بده بستان است. توقع داشتن و خدمت کردن است در روزهای سخت به درد هم خوردن است رفاقت کردن است. این دوست آلمانی شما ما ایرانی ها را به عدول از قانون متهم می کند. کمی که با خودم روراست می شم می بینم وقتی خودی خطا کند چه توقع از غریبه داریم. ما چوب ندانم کاریهای دیگران را می خوریم. ما، که در کشور و
در خاک خودمان محترم بودیم، آدم حسابی بودیم هوش و فکر و ایده و عقلمان به دیگران در فرامرزها
می جرخید،پولمان، فرهنگمان، ایرانی بودنمام، نظر و ایده شخصیتمان پذیرفته شدنی بود، ما که کوروش را داشتیم، مرزهایمان با داریوش جهانی شد و امپراتوری بزرگ را تجربه کردیم، ما که در شاهنامه مان رستم را داریم و پهلوانی را یاد گرفته ایم و از عشق و عاطفه و محبت سرشاریم و داستانهایی منظومه جامی را خوانده ایم و نظامی را در ادبیات غنی مان داریم، ما با اینهمه افتخار امروز سرخورده ی کارهای بی اهمیت و نابخردانه کسانی هستیم که خودشان را دلسوز ما می دانند.
نسل ما ناجوانمردانه باید تاوان روزهایی را پس بدهد که انقلاب کردیم!

Posted by fatemeh jalali/bahar shiraz at November 11, 2008 8:25 PM

جالب بود... یعنی جالب بود که من می خواستم نظرم را در مورد واکنش شخصی عباس معروفی عزیزم به این دوست نارفیقش بگم و در نظرخواهی ها دیدم که این بخشی از یک رمان هست... یاد نقاشی معروف نظام الملک افتادم...

Posted by نوشا at November 11, 2008 7:24 PM

سلام
واقعا قشنگ بود. لذت بردم. ممنون.
و موفق باشيد.

Posted by فریبا at November 11, 2008 5:16 PM

راستي چرا فكر مي كنم رمان تماما مخصوص، تكه هايي ست از زندگي خودت!...

Posted by بهار هاشمي at November 11, 2008 1:53 PM

اي كاش در ايران بودي...

Posted by ابوالفضل at November 11, 2008 1:02 PM

اوه...يك لحظه فكر كردم شما هم گاهي ميتوانيد مثل آدم معموليها جوش بزنيد و حرص بخوريد و درد دل كنيد...فكر كردم واقعا شبها توي آن هتل كذايي تا صبح بيدار ميمانديد و نگران از دست دادن شغلتان بوديد...فكر كردم پس عباس معروفي هم جداي از داستانهايش يك آدم كم و بيش له شده مثل خودمان است...ببين چطور با غيض از رفيق و صاحب كار قبلي اش نوشته...ميفهمم چه ميگويد چون خودم هم كشيده ام...حتما كارد به استخوانش رسيده كه اينطور فريادش توي وبلاگ بلند شده...توي دلم گفتم همينه...همه همينيم...تا خرخره درگير همين چيزها هستيم ...نويسنده و بقال و راننده هم ندارد...بدبختيم و نياز داريم كه براي كسي درد دل كنيم..نياز داريم جايي فرياد بزنيم...چه خوب است كه وبلاگ هست...عجب روزگاري ست...! ديدي آخر عباس معروفي هم پته خودش را ريخت روي آب...كي فكر ميكرد آقاي نويسنده شبها از روي استيصال رزروشن هتل بوده باشد؟
نوشته ات را خواندم و خواندم...ديگر دور نبودي...ديگر براي من يك اسم پشت جلد يك كتاب نبودي...ديگر وقتي تجسمت ميكردم عباس معروفي را در دفتر كارش پشت ميزي پر از كاغذ نميديدم كه براي ديدنش بايد حتما از منشي اش وقت گرفت...ديگر توي كتاب نبودي...پشت تريبون نبودي...توي روزنامه و مجله نبودي...حتي عكس بالاي وبلاگت هم نبودي...درست كنار من ايستاده بودي...بدبخت تر از من...سرگردان تر از من...بيچاره تر از من...دردت درد من بود...درد من بود...
...بعد ديدم در جواب كسي نوشته بودي كه اين نوشته ات تكه اي از رمان "تماما مخصوص" است...تازه يك تكه دور انداخته شده...!پس همه اش داستان بود؟ انگار با سيلي بيدارم كرده باشي...برگشتي سرجايت...درست همانجايي كه بودي...پشت جلد كتاب...توي مجله...پشت تريبون...بالاي وبلاگ...!
ميدانم دردت را در داستانت فرياد زدي...ميدانم هر نويسنده اي خودش را در قالب شخصيتهاي داستانش ميگذارد و همه ي احساسات و تمايلات و تفكراتش را به آنها ميبخشد...اما نميدانم چرا با شخصيت داستانت ديگر نتوانستم احساس نزديكي كنم...حتي اگر اسمش را هم از تو وام گرفته باشد... حتي اگر كل اين ماجرا را از بايگاني خاطراتت استخراج كرده باشي...!من با داستان خواني مشكلي ندارم...من با داستان ارتباط برقرار ميكنم...با شخصيتهايش همراه ميشوم...آنها را باور ميكنم و با ذوق و شوق زندگيشان را دنبال ميكنم...پر از احساس ميشوم...پر از لذت ميشوم...پر از اندوه ميشوم...خلاصه كه خواننده خوبي هستم و هميشه گول نويسنده هاي خوب را خورده ام...اما حكايت وبلاگ خواني چيز ديگري ست...من اينجا به دنبال عباس معروفي آمده ام...خود خودش...نه شخصيتهاي داستاني اش...نه حتي بدلش...دوست دارم زندگي ات را بخوانم...دوست دارم وجوه افتراق و اشتراكمان را كشف كنم...چرا حرفهاي دلي ات سر از كتابهايت در ميآورد و صحبتهاي رسمي ات سر از وبلاگ؟ از حسابگري ات كه نيست!؟...اينكه بالاخره حرفهاي قشنگ و دلنشين را كه ميشود كتاب كرد و فروخت چرا بايد مفت و مسلم در وبلاگ قرار داد؟...ولي نه...كلا نويسنده ها (علي الخصوص نويسنده هايي كه اهل نان به نرخ روز خوردن نيستند) آدمهاي حسابگري نيستند كه اگر بودند دنبال كارهاي نان و آب دار تري ميرفتند و آواره عالم نميشدند...به هر حال هرچه هست ميخواهم بدانم چرا نبايد چنين نوشته هايي را در وبلاگ عباس معروفي ببينم؟
...ببخشيد...سرت را درد آوردم...فقط خواستم احساسم را و سرخوردگي ناشي از خواندن توضيحت در مورد اين نوشته را با تو در ميان گذاشته باشم...
---------------------------------------------------------
عزيزم شراگيم
سلام
می بينی جهانی که در آنيم همين داستان ماست. بيرون که می آييم پريشان می شويم، راه گم می کنيم، به در و ديوار می خوريم، و عاقبت جايی می نشينيم، تکيه داده به ديوار، و مبهوت. منتظر داستان بعدی.
ممنون از نوشته ات
عباس معروفی

Posted by شراگیم at November 11, 2008 12:28 PM

یاد داستان های لذت بخش رومی افتادم (ادم بدشانس-البرتو موراویا)
البته داستان های ادم بدشانس معمولا خطی هستند.
دوست داشتنی بود.لذت بردم.

Posted by david at November 11, 2008 10:39 AM

استاد می گفت:
بیشتر رفاقت ها یک نوع آشنایی کاسبکارانه است برای گسترش حوزه و نرخ کسب قدرت.
ریشه ی رفاقت در بخشش و ایثار است جوری که با این بخشش یکسویه لذت همراه باشد. آنوقت به این میگویند محبت. و محبت همان میوه ی عمر آدم است در فرصت دنیا که قدرت حقیقیش دل آدمهاست و هر چه این دلها بیشتر باشد قدرت حقیقی تو بیشتر است....
شاگرد پرسید استاد اگر تو محبت کردی و طرف شاشید توی کاسه کوزه ات آنوقت چه؟ آنوقت شما باز لبخند میزنید؟
استاد گفت: سعدی در این شعر یک بیت اضافه گفته:
تو نیکی می کن و دردجله انداز....که ایزد در بیابانت دهد باز
بیت دوم اضافه است برای کسیکه اهل محبت است.
او توقع ندارد راه خودش را میرود. گیریم ایزد در روز بد به دادش رسد یا نه.
اینگونه است که اهل محبت هیچوقت نمیگوید: بشکند این دست که نمک نداشت.
شاگرد گفت: این نظریه و یا تئوری در عمل هم پاسخ داده؟
استاد گفت: نمیدانم. من که علم غیب ندارم. اگر پاسخ نداده بود تا کنون هزار بار به دست مردم کاسب دنیا سوخته بود و چیزی نمانده بود.من خیال میکنم بهشت از همینجا آغاز میشود.
شاگرد گفت: و البته حماقت هم.
استاد گفت:بستگی دارد به کدام بلندا خیره شده باشی. طبقه ی چهارم آپارتمانت یا قله ی دماوند یا ماه و ستاره...
شاگرد گفت: من به قد رعنای یار خیره میشوم که اگر پول سرخابش دیر شود بهشت را برایت جهنم میکند.
استاد گفت: اتفاقا من هم به قد رعنای یاری خیره شده ام که عشق ما را بی واسطه ی سرخاب و رنگ و لعاب می افزاید. همان که تمام هستی خود را به پای من در دجله می اندازد و می رود و مرا در پی کرم و ایثار خود در دشت و بیابان سرگشته ی خود کرده است...
اگر امثال او نباشند هیچ دلی نمی ماند و هیچکس بزرگ نمی شود...
اگر امثال او نباشند دنیا عین جهنم خواهد بود.تنگ تر از قبر...
بهشت تنها با این تئوری مقدور است... و من بهشت را می پسندم...
تو چه؟

Posted by ماهگون at November 11, 2008 9:38 AM

راستي ممنونم كه در پشت قبل جوابم رو داده بوديد. يادكه تو وبلاگ قبليم يه بار برام يه كامنت گذاشته بوديد. از خوشحالي تو پوستم نمي گنجيدم. بسيار شاد بودم.
منتظر چاپ نوشته تون هستم. خبر بديد ازش.

Posted by مريم at November 11, 2008 9:02 AM

بهترين نتيجه ممكن.
هفته پيش جلسه اي بود. نظارت پروژه داد مي زد سرم. تو جلسه اول. تو اولين برخورد بيخود و بيجهت. داد زد. داد زدم. ديروز ديدمش دوباره. مي دوني چي گفت؟ گفت شما در جايگاه پيمانكار نبايد جواب منو مي دادي؟!!!
هم سن خواهر كوچيك كوچيكه مني!!! من داد زدم كه از نيروي زير دستم دفاع كنم شما نبايد جواب منو مي دادي!!!! به همين سادگي. ارزش انسان كجاست؟؟ منم بايد همين نتيجه رو بگيرم. در مورد كار، روابط كاري و...اين مملكت

Posted by مريم at November 11, 2008 8:59 AM

خوش به حال دوستان شما و چه افسوسي خواهد داشت برنارد.

Posted by elnaz at November 11, 2008 8:03 AM

سلام جناب معروفی جان. دلپذیر بود که پیروز شدید. مثل همیشه از نوشته تان یک سبد کیف نصیب من شد .

Posted by آرش at November 11, 2008 6:53 AM

و مردی که عشق را به چرتکه برد....

Posted by مریم اسحاقی at November 11, 2008 4:48 AM

... و مردی که عشق را به چرتکه برد...
سلام بر شما که عشق را و انسانیت را همیشه پاس می نهید.

Posted by مریم اسحاقی at November 11, 2008 4:45 AM

خوشحال و ممنون میشم به نوشته های من سری بزنید . منتظرم

Posted by کولی at November 10, 2008 10:33 PM

آقای معروفی عزیز، با تمام وجودم لمسش کردم، کلمه به کلمه و نقل به نقل... کاش برای دکتر فئودال بی نزاکت هم درمان و معجزه ای در راه باشد...

Posted by دوست سابق این آدم ناسپاس با سه تا سگ سورتمه اش at November 10, 2008 8:18 PM

اولين باره كه اسپيكرم روشنه و وبلاگتونو مي خوانم اينباربيشتر از اينكه بخوانم گوش دادم به موزيك

Posted by maryam rabiye at November 10, 2008 7:49 PM

چی شده؟ دعواتون شده؟
------------------------------------
فضول جان،
سلام.
اين يک تکه دروانداخته شده از رمان تماماً مخصوص بود که همينجوری گذاشتم توی صفحه ام.

Posted by فضول at November 10, 2008 6:22 PM

کدخدا با رعیت هاش دوست نمیشه. ازشون کار میکشه و آخر سال منت میگذاره و اجازه میده که مقداری از حاصل کار خودشون براشون بمونه. آخه من یه کدخدا میشناسم که روی هر چیزی، حتا آدمها قیمت میگذاشت و موقع حساب و کتاب سر قیمتشون چونه میزد و در آخر... نمی پرداخت!
خدا شما رو برای دوستانتون حفظ کنه

Posted by at November 10, 2008 6:05 PM

باور کنید من این راه حل نهایی شما رو وسطهای متن که رسیدم در سر داشتم.. خوب شد همچین نتیجه ای گرفتید// دلم خنک شد!

Posted by erfan at November 10, 2008 5:52 PM
Post a comment









Remember personal info?