Comments: چهارده هزار کامنت

استاد عزیز اگه به handaran.blogfa.com بیایید خوشحال می شوم

Posted by yosef at June 20, 2011 5:40 PM

جناب استاد معروفی با سلام و ارادت
سال 75 تا 79 تنها کتابی که بیش از صد بار خواندم سال بلوا بود . یه حس در آمیختگی خودم با این داستان . آه چقدر به جای نوشافرین گریستم و چقدر به جای حسینا در پستویی ذره ذره ... .
در عین حال و در کمال تاسف علیرغم کوشش بسیار نتوانستم متن کامل سال بلوا را بیابم ( کتابی که در دستم بود صفحات اول و آخر آن مفقود شده بود ) از این رو هنوز منتظرم گشاده رویی و مهربان دستی کامل این اثر ارزشمند را به من ارزانی دارد اگر برای بزرگواری این امکان فراهم بود با منت پذیرای اویم .
-----------------------
آقای شمسائی
سلام
کتاب رو می تونيد از نشر ققنوس تهران تهيه کنيد

Posted by سید حسین شمسائی at December 2, 2009 11:52 AM

لام آقای معروفی عزیز:
من همیشه به سایتتون سر میزنم اما هیچ وقت کامنت نگذاشتم
همه کامنتاتون رو هم میخونم همه ی اونارو
واقعا به دوستاتون حسودیم میشه...آثارتونو نخوندم اما بعد کنکورم حتما حتما تهیشون میکنم.ببخشید دیگه من از این بهتر بلد نبودم صحبت کنم
پاینده باشید(محمد)

Posted by at May 29, 2009 10:49 PM

سلام ،به تازگی کتاب شما فریدون سه پسر داشت را خواندم ازاین هدیه متشکرم .سالها بود باخواندن رمان قهربودم ،ولی داستان شما جذبم کرد وباهاش زندگی کردم وانگار بعضی جاها این خودم بودم که حرف میزدم، سرقت ادبی ناخودآگاه من راببخشید.مصاحبه شمارا هم خواندم که در مورد خستگی ، ناامیدی ورنجهایتان گفته بودید .از نسل شما نیستم ،مبارزه نکردم که در راه باورهام ذره ذره بشکنم و آب شوم. اما در کشمکشهای حقیر زندگی دلزده ،درمانده وبی روح شدم. شور وشوق وآرزوهام خیلی زود پژمرد وایمانم را به همه چیز ازدست دادم. خدا ،عشق ،امید ،انسانیت ،زندگی خیلی زود برای من پوچ وبی معنا شد وهمه چیز به ابتذال کشید. جسد پوسیده ای درآغوش مام میهنم که سالهاست با وسوسه خودکشی درگیرم ولحظه هارابیهوده میکشم هم نسلان من هم دلمرده اند و افسرده ، بي انگيزه و نااميدند،كه در اوج جواني، فرتوت ،خسته وناشادند.همين نسلي كه اكنون سربار،اضافي ،وابسته ومايه تمسخر نسلهاي قبل و آيينه عبرت نسلهاي بعد شده است. ما متولدين دهه 50 ، كه زندگيمان در آتش خودخواهيها و اعتقادات پوچ ديگران سوخت. كودكيمان پر بود ازناامني هاو ترسها ، به جاي داستانهاي شيرين و افسانه ها ،داستان شكنجه واعدام و تيرباران درگوشمان زمزمه كردند . روزگار سياه ، وحشت زا و پر آشوب پس ازانقلاب، سالهاي هرج ومرج ،سالهاي عذاب ودرد دوران كودكي ما شد.يعني همان دوراني كه در نظر روانشناسان مهمترين سالهاي عمر انسان وشكل دهنده شخصيت اوست. سالهاي بعد نا امن تر شد به ويژه براي ما مرزنشينان غرب كشور. سالهاي آغازين تحصيلمان گره خورد با دوران جنگ .دوران بمب ،موشك و كشتار،بي خانمانيها و آوارگيها. به جاي صداي خنده و شادي ،صداي آژير و انفجار ، به جاي رايحه زندگي ، بوي تند مرگ و به جاي تفريح ومسافرت ،شيون و فرار همنشين ما بود. سالهاي ترس وخشونت كودكي ونوجوانيمان را ازماگرفت. حق شاد بودن نداشتيم .حتي خواسته هاي كودكانه امان را سركوب ميكرديم كه باري بردوش زندگي سخت آن زمان نباشيم. سالهاي بعد از جنگ فشارهاي اقتصادي،فقر،محروميت وبيماريهاي رواني برايمان به ارمغان آورد.شهرهاي مخروبه وكثيف وبدون امكانات، اعصابهاي ضعيف وشكننده ، افسردگي وعزا فضاي زندگيمان را پركرد. مدرسه وجامعه هم محل تفتيش عقايدمان بود و محل اعمال انواع تئوريهاي سركوب وآزاروتحديدوارعاب. زماني بود كه خنده ،تفريح، شادي، پاكيزگي وطراوت ، موسيقي وزيبايي وحتی رنگ از مظاهر شيطان بود وممنوع.طبق عقايد صاحبان محترم زر وزور فقط شهرهاي بيرنگ وماتمزده وآدمهاي سياهپوش وغمگين وزندگي پراز عزا ونوحه پسنديده ومورد قبول بود . جواني ما را بازيهاي مسخره وجبارانه و اعتقادات تندروانه طبقه بالا به گند كشيد وبر باد داد. زندگي خيلي زودتر از آنچه ميپنداشتيم چهره زشت ومهيبش را به ما نشان داد. اگر درگيري ومشكلات خانوادگي هم به مجموعه بالا افزوده ميشد كه صد البته گريبانگير بيشترمان بود عيشمان كامل ميشد كه شد! ما خوش باورانه وخام انديشانه وسربراه چسبيديم به درس وتحصيل ، به اميد آنكه به جايگاهي اجتماعي برسيم واز محروميتها و دردها فرار كنيم وبگوییم که هستیم وشاید بتوانیم کاری بکنیم. چه مضحك، بعد از دوران پر از كمبود ودردسر دانشجويي در دانشگاههاي بي قانون وبي دروپيكرودور ازدانش رسيديم به بيكاري ،سرگرداني ،دلسردي.كاخ آرزويمان بر سرمان آوار شد. ما جزء جمعيت اضافي وسربار جامعه شديم كه نسل قبلي به تنبلي و بي مايگي محكوممان كردند ونسل بعد به ريشمان خنديدند كه بياييد عاقبت سربراههاي درسخوان راببينيد!! به به چه زندگي زيبايي داشتيم وداريم. از اين بهتر هم مگر ميشود؟ آه ما چقدر بدبينيم با اينهمه خوشي كه بر سرمان هوار شد و چه زياده خواهيم كه ميخواستيم زندگي انساني ساده اي داشته باشيم!!! وما دچار انواع روان نژندي وياس بينهايت ،خسته تر از آنكه توان تحمل تنشهاي زندگي را در خود بيابيم دلمرده وبي رمق ادامه ميدهيم به اميد آنكه كابوس زندگي روزي به پايان برسد. درون درهم شكسته و ماتمزده امان رامي پوشانيم و به آرامي وبيصدا در خود مي شكنيم.
واما من درتمام این مدت در چنبر سیاه پدری خشن وبیمار رنج کشیدم ومتاسفانه باهمراهی روحی حساس ودلی نازک وافکاری آرمانی ونامتناسب با جامعه سنگدل و بیرحم ام به مرز جنون رسیدم .در 16 سالگی افسردگی شدیدی گرفتم که تا امروز قرین روح ووجود بیمارم است وهرلحظه ی عمرم کوهی از اضطراب وخستگی وناامیدی برسینه ام سنگینی میکند. وحاصل تحصیلات وعمرم مطلقا هیچ است وهیچ .هدفم درد دل نبود نمیدانم این مطلب رامیخوانید یا نه اما اگر خواندید می خواهم بگویم شمادر راه هدفتان غربت ورنج وتحقیر کشیدید و عمرتان رامثل امثال من هدر نداده اید پس چرااینقدر غمگین وعصبانی هستید؟ میخواهم بگویم لطفا به جای مرده های متحرکی مثل من زندگی کنید هرچند در سختی و عذاب وتنهایی وبنویسید ، بنویسید و بنویسید.ببخشید زیاد نوشتم.
-----------------------
چقدر اين نوشته دردمندانه و عميق بود. دوربين را روی تمام فضا چرخاندی و يک دور زدی تا رسيدی به خودت. شايد اگر جای تو بودم پيش از هر چيز از زير آوار در می آمدم و خاکم را می تکاندم و راه می افتادم که به داد بيماری ام برسم.
فرانک عزيزم
تو آنقدر نيروی جوان در خودت داری که با ورزش و تمرين و تلاش خودت را از بيماری نجات دهی. بعد از پس بقيه ی چيزها بر خواهی آمد. من به اين اطمينان دارم.
مراقب خودت باش

Posted by فرانک at May 21, 2009 3:27 PM

در خانه طاعون ِ سياه
.در بيرون ، سرماي ِ مرگزا
پس به كجا برويم؟
ماده خوك مدفوع ِ خويش بر غذا مي ريزد
ماده خوك ، مادر من است
آه...مادر ِ من ، مادر من !
با من چه مي كني؟

(برتولت برشت)

انگار وطنم را تنها با اين شعر "برشت " مي توانم تصوير كنم
اما بودنم ، نفس زدنم و سركشيدن لاجرعه ي ِ پياله هايم را ديگر تصويري ، حتي سايه اي نيست...

هميشه خوندن ِ شما ، لبريز ِ لذتم كرده
طعم ِ آشنايي كه تا ابد در ذهن مي مونه
ازتون سپاسگزارم
كه مي نويسيد
و قشنگ مي نويسيد

Posted by nasim at May 10, 2009 10:55 AM

سلام عزیزم خیلی دوستتون دارم. وبلاگ قشنگی داري. ما هم هستیم ای نازنین تا اخر خط هر جا باشه هستیم. برای ازادی ایران برای دموکراسی برای سکولاریسم جونمونم خرج میکنیم. دارو ندارمونو میریزیم وسط. ما اقیانوس ارامیم ارام اما بیکران هرگز خشک نمیشیم هر کدوم از ما یه قطرست تو این اقیانوس اما با همیم بعضیهامون با هم ابرهای بزرگی میشیم و به جاهای خشک میریمو میباریم صدای بارش ما ماهستیمه صدای امواج ما ماهستیمه یه روزی این صدا از همه جا بگوش میرسه مطمئنم. ما هستيم ايران عزيز ما هستيم ببخش كه فراموشت كرده بوديم
------------------------------
لطف دارين.
و چقدر شورانگيزه که آدمها عشق وطن رو به همديگه ابراز می کنن

Posted by حقگو at March 9, 2009 10:25 PM

معروفی جان، چه شانسی آوردی در این دیدگاه چهارده هزارم به یک خواننده ی تقس(درست نوشتم؟ آخر فرهنگ نامه ام ضعیف است) بر نخوردی و الا این همه ارزش، شاید در دلت به ضد ارزش تبدیل می شد. ایکاش دیگرانی همچون رویایی عزیز هم قدردان بودند.
خواهری دارم که گاهی شعری می سراید و چیزی می نویسد، به من هم می گوید: تو هم اپسیلونی استعداد نوشتن داری، پس بنویس. اما من همیشه از نوشتن می هراسم چون انسان بزرگی نیستم، اصلن انسان نیستم که بخواهم بزرگ باشم و بیشتر از آن می هراسم که مثل خیلی ها در این سال ها بخاطر نوشته ام بزرگ شوم و نه بخاطر آنچه که هستم و همیشه در توهم این بزرگی پست و کوچک بمانم و بمیرم.
امیدوارم بزرگ باشی و بمانی
سال خوبی داشته باشی، هر چند کلی از سال گذشته
فاتحمه الصلوات
-----------------------
شايد من کمی دير دوزاری ام می افتد.
کاش کمی روشن تر می نوشتيد که من هم بفهمم

Posted by علیرضا فی at February 20, 2009 11:04 PM

باسی
استاد
................
شاید هنوز سنفونی مردگان..سمفونی مردگان.......... طعم شیرینی دارد روز زبان روح خیل فارسی خوانان........
دنیای وبلاگ نویسی در ایراتن روح جمعیتی پریشان است که دلشان.......
نه باسی.........
من نه..گروهی از دوستانم، هر روز میخواینم...سایتتان را شخم زده ایم....
به حاسدان میخندیم. حاسدان باسی...استاد..
یادش بخیر، وقتی منیرو ایارن بود و شهرک اکباتان زندگی میکرد روزی شرکت کردم در یکی از جلساتش..گفت: به من استاد نگو... نگفتم..اما جمعش برای یک بچه دهاتی مثل من زیاد بود. زیادی بود...من هم باسی میگم..باسی می گویم...باسی...
------------------------------
برات يه نقشه کشيدم که به زودی خبرت می کنم.
يک آدم خيلی خوبی داره مياد طرف های شما که دلم می خواد باهاش ديدار کنی.
برات می نويسم.
مراقب خودت باش

Posted by خرمگس 0خرفت at February 3, 2009 6:51 AM

سلام
وبلگ شما رو خيلي اتفاقي يافتم
مطالب شما رو قابل توجه ديدم اونهم خيلي زياد
اما مهمترين چيزي كه باعث شد اين چند خط نا قابل رو بنويسم شنيدن موسيقي انتخابي اين صفحات بود
چيزي كه به واقع سبكم كرد
ميشه ازتون خواهش كنم لطف كنيد نام اين قطعه يا كوچكترين اطلاعات از اين ترانه رو برام ايميل كنيد؟
برام خيلي مهمه
عاجزانه ازتون اين درخواست رو دارم
--------------------------------
اين قطعه دوئتی است از پيانو و ويلنسل، اثر آروُ پرت. به نام آينه در آينه از آلبوم 5 قسمتی آلينا
Arvo Pärt, Alina, Spiegel im Spiegel

Posted by Aida M at January 30, 2009 3:24 PM

سلام.همچنان منتظر نظر شما هستم.اگه منو لينك كنيد و هر از چند گاهي سركي به من بزنيد بينهايت خوشحال مي شم.
زاوش عزيزتان.
www.mrsajadi.blogfa.com

Posted by م.جواد at January 26, 2009 9:22 PM

جناب معروفي عزيز سلام . پاينده باشيد ...
مي خواستم در مورد نشر گردون بدونم . مجموعه يي دارم كه در ايران مجوز نداره و در گير و دار مسائل چاپ در استراليا هستم . مي خواستم بدونم چطور ميشه با اين انتشارات تماس گرفت .كه اگر امكانش باشه براي چاپ صحبت كنيم .
ممنون
پيروز باشيد.

Posted by ensieh akbari at January 23, 2009 4:27 AM

سلام آقاي نجدي
خيلي ارادت دارم. وبلاگت رو نذيذه بودم خوشحالم كه پيدات كردم. من اهوازم 2 سالي هست كخ از قلم و كاغذ جدا شدم و آچار دست گرفتم اما هنوز بوي روزنامه مستم مي كنه! به اميد ديدار

Posted by صارم شهبازی at January 22, 2009 6:49 PM

بلا روزگاریست روزگار بی بلا.در روزگاری چنین بی حادثه که بزرگترین و شگفت انگیز ترین حادثه ی زندگی زخم معده وعمل خوف آور آپاندیس است آدم به مصلحت روزگار باید در کون خر را هم ماچ کند،نوشتن که جای خود دارد.نشخوار آدمیزاد حرف است،حالا چه نجویده نجویده تف کند بیرون چه از پس کله پیچ و تابش دهد و آدموار قی کند روی کاغذ.ما هم آمدیم که آمده باشیم حالا دیگر چرا خودمان هم نمی دانیم . گفتیم می خواهیم مکنونات قلبی مان را بنویسیم فرمودند اراجیف تان را در سطل زباله ی ذهنتان خالی کنید.گفتیم ذهن مان اسیر نابازیگریٍ نمایش نامه ای اشتباه نوشته شده است فرمودند اجل با نسخه ی تصحیح شده در راه است.عمریست محکوم به زنده ماندن هستم تا مرگ خودش به یادم بیفتد.
مرثیه نوشتم شفا نبود،قصه نوشتم دوا نبود اما هیچ ساختن هم روا نبود.
حالا همه چیز همانطور است که باید باشد،فقط این وسط آدمها دچار طاعون فراموشی شده اند که آن هم حکماً به حکم اسم و رسم شان است که باید ناسی وفراموشکار باشند.
این اولین سیاه قلم بنده در عرصه ی وبلاگ نویسی است.
اگر فرصت کردی سری به من بزنید.
داستانی تحت عنوان جناب نائب در آن هست که بدم نمی آید نظرتان را در مورد آن بدانم.
-----------------------------------
زاوش عزيزم
بهت سر می زنم و می خوانم.

Posted by زاوش at January 22, 2009 5:06 PM

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست ، هول هولکی و دم دستی.
این دوستیها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.
این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سراجبار
می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمیکنی.

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.
پر از رنگ و بو .
این دوستی ها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس ام اس ها و ایمل های صد تا یک غاز.
برای خاطره های دم دستی.
اولش هم حس خوبی به تو می دهند.
این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ.
مینشینی باشکلات فندقی می خوری و فکرمی کنی خوشحال ترین آدم روی زمینی.

فقط نمیدانی چرا باقی چای که مانده درفنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر ، یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است.
باید نرم دم بکشد.
باید انتظارش را بکشی.
باید برای عطر و رنگش منتظر، بمانی باید صبر کنی.
آرام باشی ومقدماتش را فراهم کنی.
باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.
خوب نگاهش کنی.
عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی .

آقای معروفی ، سلام
هیچوقت روزی را که کتاب سمفونی مردگان شما رو می خونم یادم نمی ره . چقدر گریه کردم ، فکر می کردم زندگی خودم رو می خونم ، و از اون به بعد حس می کردم دوست من هستید .
و نمی دونم چرا هر وقت به وبلاگتون سر می زنم احساس می کنم چای سر گل لاهیجان می خورم :))

امید وارم هرجا که هستید موفق باشید
---------------------------------------------
ممنونم يوسف جان
اين نوشته ات را چند شب پيش در وبلاگت خوانده بودم.
و مرسی

Posted by یوسف at January 20, 2009 3:16 AM

اگر واقعا دلتان براي اين مملكت مي سوزد چرا رفتيد؟نهايت كار شما چيست؟اينكه داستاني را كه نوشته ايد بدهيد در ايران چاپ شود.پس برايتن چه فرق مي كند كه حماس در جنگ طرف چه كسي را گرفت؟

Posted by at January 19, 2009 12:00 PM

سلام
اميدوارم هميشه روبراه باشيد
ديروز كتاب فريدون سه پسر داشت روحم را به هر سويي پرواز ميداد.گاهي بغض ميكردم و گاهي از ته دل مي خنديدم.
اين قصه داستان مردمي است كه همواره ايرجهاي خود را بلعيده است.و همواره حاج فريدونها رنگ عوض كرده و حكم رانده اند.سگهاي پاسبان نيز همه جا به چشم مي خورند كه گم گشته راهند.ولي افسوس كه.....
جناب معروفي عزيز
همواره كامياب باشي .

Posted by pooya at January 19, 2009 6:12 AM

گرچه قلبم فشرده است و ته مزه دهانم تلخ از جور جديد اما...

از اين راه دور عاشقانه مي بوسمت نويسنده ي انسان گرامي به اميد بازگشت " انسان " به سر جاي اولش...

با تبريك/
---------------------
سلام و ممنون

Posted by سروش رهگذر at January 7, 2009 1:25 PM

قلمت آدمو سیراب می کنه
فریدون سه پسر داشت من به شدت از سیاست متنفر کرد.

Posted by ابوذر آذران at January 2, 2009 11:36 AM

سلام دوست عزیز.
حدود 6 ماه است که در انتظار بقیه درس های داستان نویسی شما هستیم. تعجبی نداره؟؟!!؟؟!!؟؟!!؟؟!!؟؟!!؟؟!!؟؟!!؟؟
------------------------------------
مگر راديو زمانه را نمی بينی؟
اگر اينجوری باشه بايد از دوستان بخوام که ادامه ی برنامه ها رو در بخش ايرانی قرار بدن

Posted by دانیال at January 1, 2009 12:46 PM

سلام آقای معروفی عزیز
اولین بار است که برای شما می نویسم که البته با خیل مشتاقان و کامنت گذاران شانس کمی برای خواندن این سطور هست ...
من با " سمفونی مردگان " پا به دنیای شما گذاشتم و پس از سه بار خواندن آن هنوز هم برای خواندنش انرژی دارم و مدتها با آیدین زیسته ام
بعد از آن" سال بلوا" و " پیکر فرهاد" را خوانده ام و از دریچه دیدگان شما به دنیا نگریسته ام دریچه ای که زیباییها و تلخی ها را در یک جام نشانمان می دهد و مسحورمان می کند
پاینده باشید در ایرانی آزاد
لینک های آموزش داستان نویسی که بسیار مشتاق دیدن شان هستم باز نمی شوند لطفاٌ راهنمایی ام کنید
-------------------------------
فرزانه پارسايی عزيز
در صفحه ی من سمت راست، يک لينک هست که در ايران باز می شود.

Posted by فرزانه پارسایی at January 1, 2009 8:48 AM

درود
استاد نقشي دگر نمي زنيد؟ ...دردهامان آرام گرفته است..نيشي بايد
در پناه باران

Posted by فرياد at January 1, 2009 8:37 AM

سلام
سال نو مبارک.
خوشحالم که اینجا آمده ام.
بعد از مدت ها در شهر چرخیدن و آدم ها را نگاه کردن دخترک هفده هجده ساله نشستن در کافه و یک پشت قهوه خوردن و نوشتن پیشه کرده است.
این هم خودش کسالتی می آورد که گپی پر را در میانش کم داشت.مرسی ازینکه صندلی خالی روبه رو را پر کرده اید.

پ.ن: اسپرسو اینجا فوق العادست امتحان نمی کنید؟
-----------------------------
ممنون

Posted by مارال حسن شاهی at January 1, 2009 7:59 AM

با سلام به دوستان گرامی
سامانه اطلاع رسانی شبکه پزشکی کشور آماده ارائه اطلاعات و خدمات رایگان در زمینه سلامتی و پزشکی به هم میهنان گرامی است .
مطالب متنوع آموزشی و سرگرمی و به ویژه ارائه مشاوره رایگان پزشکی توسط متخصصین مشاور سایت ، به ویژه برای دانشجویان عزیز دور از وطن کمک مفیدی برای پرهیز از هزینه های درمانی در شرایط دور از میهن خواهد بود .
حق همراه
دکتر بابک یکتاپرست

Posted by babak yekta at January 1, 2009 12:05 AM

ای بابا! مگه می شه سال نو شده با شه شما اینجا چیزی ننوشته باشین؟!

Posted by خزر at December 31, 2008 10:06 PM

استاد فرصتی بود سری به شاعرنواز بزنید
یک شعر جدید نوشته ام.

ممنونم.

Posted by سیدمحمد مرکبیان at December 31, 2008 8:38 PM

هويت خانم مازوخيست

Posted by هومن at December 31, 2008 7:09 PM

سلام اقای معروفی
کسی که دیگران احساسش کنند تنها نیست
کسی که جهانش او را بشناسد غریب نیست
ممنون از شما

Posted by تنها از سنگسر at December 31, 2008 7:01 PM

فعلا فقط به روزم بی مقدمه... بی مقدمه تر ... حتی... تر!

طولانی تر از سکوت...

Posted by منیژه رزاقی (قاصدک) at December 31, 2008 12:01 PM

سلام اقای معروفی

مجبورم با اسم مستعار نظر بگذارم
اگر اسم واقعی ام را میتوانستم بگویم خیلی بهتر میشد
اما چون میخوام ازتون بخوام یک داستان کوتاه در ووبلاگم رو که جنبه ی مازوخیستی داره بخونید نمیتونم و مجبورم برای جلوگیری از خود سانسوری با اسم مستعار ازتون بخوام که نقدتونو برام بنویسید
با احترام!!!!

Posted by مازوخیست at December 31, 2008 11:36 AM

( شيركو بيكس )
تلگرافي شتابنده تر از سرعت تفنگ و صاعقه و مرگ

به جنابان :
عمر خيام ، ابونواس ، فايق بيكس ، گوران ، سياب ، حمدي ، هژار ، هيمن ، سلام ، حسين مردان ، شيخ نوري ، شيخ صالح ، دلدار ، جلادت بدرخان ، رفيق حلمي ، صادق هدايت ، فروغ فرخزاد ، محرم محمد امين ، مالك حداد ، صلاح عبدالصبور ، طاهر توفيق ، حسن زيرك ، نازدار ، اسمر فرهاد ، و همچنين ملا اسماعيل و همراهان او :
ما افرادي كه امضا و اسامي مان در ذيل اين متن آمده ، خود را دوست ، غمخوار و نگران شما دانسته و بدينوسيله از شما خواهش مي كنيم در جايي كه هستيد بمانيد و به اينجا برنگرديد . نظر به اينكه چند سالي است در كشورهاي ما شمشيري ريشو پيدا شده كه در صورت بازگشت شما را بخاطر حرفي كه زده ايد ، خيالي كه در سر پرورانده ايد ، غذايي كه خورده ايد ، آوازي كه خوانده ايد ، رقصي كه پا كوبيده ايد ، و زنها را نيز به خاطر لباسي كه پوشيده و آرايشي كه كرده اند ، در چشم بر هم زدني گردن مي زند ، لذا از شما تقاضامنديم همانجا كه هستيد مانده و بازنگرديد .همينطور به همه ي زنان و مردان دانشمند ، اديب ، مورخ ، سياستمدار ، هنرمند ، رقاص ، ميخانه دار ، خياط ، رمال و كف بين هايي كه در آن قاره بسر مي برند اين هشدار را برسانيد كه تا اطلاع ثانوي از بازگشت خودداري كنند .
برخي از امضا كنندگان :
دكتر حسين مروه ، دكتر مهدي عامل ، دكتر عبدالرحمن قاسملو ، دكتر شرفكندي ، سعيد سلطانپور ، سعيدي سيرجاني ، حسن قزلچي ، عبدالخالق معروف ، رئوف زهدي ، عمر توفيق ، ملا مجيد ، ملا عبدالرحمان و محمود خاكي ، به همراه صدها تن از زنان و مردان روزنامه نگار و اديب و هنرمند ايراني ، الجزايري ، مصري و پاكستاني كه بخاطر جلوگيري از طولاني شدن تلگراف از ذكر نام آنان خودداري مي شود .
رونوشت به :
خداي باريتعالي
مساجد و كليساهاي تمام جهان
مفتي و پاپ
.........
سعيد دارائي

Posted by سعيد دارائي at December 31, 2008 10:15 AM

استاد عزیز مرا رهنمایی کردید برای نوشتن داستان از آن آموزه ها کمک بگیرم، ولی فیلترست برایم، به هر حال شروع کردم به نوشتن، 2400 کلمه در یک روز و منتظرم فراغتی باشد تا ادمه دهم، موضوعی را شروع کردم که احساس می کنم بسیار می توانم گسترده اش کنم، شاید مدت زیادی طول بکشد نوشتنم، چرا که بسیار گرفتارم و از این می ترسم در این زمان دار شدن ماجرا شخصیت اصلی داستان دچار تغییر شود، توصیه ای ندارید برای من؟
و اینکه من از زبان سوم شخص می نویسم ولی موضوع قابلیت این را دارد که از زبان اول شخص نیز نوشته شود، تصمیم گرفتم به زبان اهمیت ندهم و با سوم شخص پیش روم در ادامه اگر احساس کردم نارسایی دارد کل داستان را به اول شخص تبدیل کنم، از نظر شما این راه حل مناسبی ست، چرا که نمی خواهم زبان در ابتدا باز دارنده باشد، می خواهم داستان را به پیش ببرم تا سر رشته اش گم نشود.
سپاس از لطفتان.
راستی وبم را دیده اید، کاش نظری می گذاشتید برایم هر چند که می دانم به راستی سخت است پاسخ همه را دادن برای کسی که 14000 کامنت دارد، همین که به نوشته های دوستان جواب می دهید نشان دهنده اهمیتی ست که مخاطب برایتان دارد و بسیار ارزشمند ست.
شاد باشید.

Posted by لیلا at December 31, 2008 9:21 AM

استاد عزیز مرا رهنمایی کردید برای نوشتن داستان از آن آموزه ها کمک بگیرم، ولی فیلترست برایم، به هر حال شروع کردم به نوشتن، 2400 کلمه در یک روز و منتظرم فراغتی باشد تا ادمه دهم، موضوعی را شروع کردم که احساس می کنم بسیار می توانم گسترده اش کنم، شاید مدت زیادی طول بکشد نوشتنم، چرا که بسیار گرفتارم و از این می ترسم در این زمان دار شدن ماجرا شخصیت اصلی داستان دچار تغییر شود، توصیه ای ندارید برای من؟
و اینکه من از زبان سوم شخص می نویسم ولی موضوع قابلیت این را دارد که از زبان اول شخص نیز نوشته شود، تصمیم گرفتم به زبان اهمیت ندهم و با سوم شخص پیش روم در ادامه اگر احساس کردم نارسایی دارد کل داستان را به اول شخص تبدیل کنم، از نظر شما این راه حل مناسبی ست، چرا که نمی خواهم زبان در ابتدا باز دارنده باشد، می خواهم داستان را به پیش ببرم تا سر رشته اش گم نشود.
سپاس.
---------------------------------------
اين فيلتر نيست
http://www.maroufi.blogfa.com/

Posted by لیلا at December 31, 2008 9:12 AM

درين زمانه ي بي هاي و هوي لال پرست
خوشا به حال كلاغان قيل و قال پرست.
و ديگر هيچ ....

Posted by زهره at December 31, 2008 8:57 AM

عباس عزیزتر از جان درود
شاید این از بخت بد ماست که هر وقت درمان دردی نداریم سراغ دلتنگی هایمان می آییم اینجا و ... چقدر خوشحال می شوم وقتی میبینم مخاطب خوب زیاد داری . بماند برای بعد . امیدوارم سال خوبی داشته باشی و بهتر از این ها ...
-------------------------
سلام دوستان خوبم
من هم سال جديد را برای شماها بهتر از پيش می خواهم.
و مرسی

Posted by انارام فروهر از آسانارام at December 30, 2008 9:42 PM

سلام اقای معروفی داستانهای شما را خیلی دوست دارم تماما مخصوص اشکم را جاری میکند میدانید دلم برای خودم میسوزد خواهش میکنم در مورد سالهای گم شده زندگی نسل ما بنویسید من در میان نویسندگان و شاعران گذشته شما را رو راست تر از دیگران می بینم چه شد که زندگی را با مرگ وشیون عوض کردیم وقتی روزنگار انقلاب را در زمانه می خوانم دلم از شاعری که دوستش داشتم به درد میاید چرا ان موقع کسی صدای دکتر بختیار را نشنید دوست دارم بدانم موقعی که ان اعدامها وسنگسارها وشلاقها بود ایا شاعر خلق با همان حرارت از مردم می خواست اسلحه بردارند وبه خیابان بیایند لطفا از ان سالها بگوییدشاد و سربلند باشید
--------------------------------
سلام
بعضی چيزها را بهتر است زمان خود بگويد، کار ما نگاه کردن و نوشتن است. آن زمان من بيست ساله بوده ام، و بخش هايی از فضای زندگی من و دوستانم در رمان "فريدون سه پسر داشت" هست.

Posted by ایرانی at December 30, 2008 9:21 PM

استاد منتظر نوشته های جدید شما هستم .. لطفا به روز کنید

Posted by سیدمحمد مرکبیان at December 30, 2008 7:12 PM

سلام
دريا روندگان را مي خوانم . كتاب سمفوني مردگان شما را بيشتر دوست داشتم . بعد هم سال بلوا را . در آن دو كتاب انگار شورو حال وتب وتاب ديگري داشتيد . به هر حال خسته نباشيد . آخرين نسل برتر آنقدر ذهنم را مشغول كرده بود كه امروز نزديك بود تصادف كنم . قلمتان هميشه جاودان باد

Posted by hejazi at December 30, 2008 5:47 PM

Hi,

When it comes the time you want to say important to someone you have wished ever to talk to, it will be very hard.
I have lived many moments of my life with Samfoniye Mordegan of yours. I just want to thank you for writing that book. The only pity is that you have not written many stories of the same. I have that book on my mind as I have travelled to all the scenes and moments of the story, or just have lived it through.
Thanks, Live long

Posted by Nassim at December 30, 2008 5:20 PM

درود به استاد نازنين
با تبريك سال نو ميلادي
اميدوارم بدونيد اين وبلاگ و اين رابطه نزديك بين يك نويسنده توانا براي من و دوستان جوانم من كه طبعا اهل ادبيات و هنر هستند چه غنيمتي است .
از شما براي آن بخش از زندگيتان كه صرف هنر , فرهنگ و مردم كرده ايد بي نهايت ممنونم
سرافرازي و شادماني هميشگي شما را آرزومندم .
رها - رشت (جاي شما خالي داره بارون مي باره )

Posted by رها at December 30, 2008 3:35 PM

سلام آقاي معروفي عزيزم ممنونم از محبت و بزرگواري شما. راستي خيلي وقت بود كه مي خواستم چيزي بپرسم و نمي شد. در خصوص جواب همان سوال قبلي در باب شيوه هاي روايت كه اگر يادتان باشد نقل قولي از رضا براهني و شهريار مندني پور برايتان فرستادم و قرار بود شما در اين خصوص صحبت كنيد. راستش نمي دانم من نتوانستم چيزي پيدا كنم يا شما هنوز فرصت نكرده ايد جواب مرا بدهيد. توي سايت زمانه كه گشتم چيزي از شما در اين باره نديدم. لطفن اگر صحبتي داشته ايد يا چيزي جايي نوشته ايد لينكش را بگوييد تا بتوانم پيدايش كنم. ممنونم از شما بخاطر مهرباني هايتان يا نه از مهرباني به خاطر هديه دادن عباس معروفي به ما!

Posted by سميه حسيني زاده at December 30, 2008 6:02 AM

سلام آقاي معروفي
اولين باري است كه اينجا مي آيم و اينكه كتاب سال بلواي شما را همين هفته پيش تمام كردم.مي دانم كه دير است و انگار من از اين قافله عقب مانده ام.همين چند روز پيش هم بود كه برنامه شما را در صداي آمريكا مي ديدم.
از اين به بعد سعي مي كنم بيشتر سر بزنم.
قربان شما
محمد امين چيت گران

Posted by محمد امین چیت گران at December 29, 2008 12:02 PM

سلام آقاي معروفي. هميشه براتون آرزوي سلامتي و موفقيت دارم. من مدتيه كه با سايت شما آشنا شدم ولي شعرهاتون رو مي‌خوندم. تو روخدا بيشتر از شعراتون توي سايت بذارين. خيلي وقته كه شعر نذاشتين. من با شعرهاي شما زندگي مي‌كنم. هميشه با يه اشتياقي سايت شما رو باز مي‌كنم تا بلكه يكي ديگه از شعراتون رو نوشته باشين.
من احساس زيباي شما رو ستايش مي‌كنم و تحسين.
اميدوارم هميشه پر احساس و موفق باشين.
با احترام

Posted by همراز at December 29, 2008 10:16 AM

سلام عمو عباس
اينقدر اين نوشته با احساس بود كه نيمدانم چه بگويم ولي بسيار اندوهگين شدم از تاثير برخي هجويات و هزليات كه شما را به نوشتن وادار كرده حتي چند سطر!
سال نوي ميلادي بر شما هم مبارك.
---------------
مرسی
سال نوي ميلادي بر شما هم مبارك

Posted by سودابه رادفرد at December 29, 2008 9:13 AM

بي بي كه رفت كلمات مرا هم با خودش برد. وقتي مي آمد با همان چارقد سبز قديمي و بوي آش رشته و نعنا، نيمي از بهار را مي گذاشت روي سينه ي من. بهار از خانه ام گريخت وقتي هم شانه ي پاييز لغزيد و... رفت.
شهرزاد هزارو يكها شب كودكيم بود بي بي. بي حوصله بودم با همه چيز از همان آخري ها كه مريض بود. اينجا هم خيلي وقت مي شد كه نيامده بودم. دلتنگ مي شدم البته، اما رمق آمدن و نوشتن نداشتم. يادم رفت سال كي نو شد. من كه توي كهنه گي روزهايم اسير مانده ام. دير آمده ام حالا براي تبريك.
اگرچه دير، اگرچه دور، قلبم تا هميشه به شوق شاديتان مي تپد.
--------------------------------------------
سميه عزيزم
تسليت می گم.
اميد که غم آخرتان باشد و سلام و سلامتی
عباس معروفی

Posted by سميه حسيني زاده at December 29, 2008 6:17 AM

salam

link e "tamas" dar blog va website etoon be gmail baz mishe.
mikhastam ye axe az shoorabil e yakh zadeh baratoon befrestam
na ooni ke ghablan ferestadeh boodam :-) yeki digeh.
--------------------------------------------
ممنونم به اين آدرس بفرستين
abbasmaroufi@gmx.de

Posted by sara at December 29, 2008 3:46 AM

سلام آقای معروفی
امشب کاملا اتفاقی وبلاگتون رو دیدم. خیلی ذوق زده شدم وقتی دیدم با خوانندگان آثارتون ارتباط نزدیکی دارید. و می خواستم بگم که سمفونی مردگان و سال بلوا رو خیلی دوست میدارم و بی نظیرند...

Posted by akram at December 29, 2008 12:48 AM

سلام، خسته نباشید ، تبریک بابت 14000 مین کامنت، حالا چرا چهارده هزرا؟ به نیت چهار ده معصوم؟؟ امیدوارم به 124000 هم برسد! شاد باشید و البته پاینده در ضمن موزیک زیبایی گذاشتید، مخصوص شب است و البته لذت بخش! شب بخیر

Posted by آقا امین at December 28, 2008 11:40 PM

اعتراف مي كنم كه گاه با ديدگاه هاي سياسي و نه ادبي شما مخالف بوده ام و هر ازگاه آن را در همين جا براي شما نوشته ام(اين از اداي دين به چهارده هزار پيام)و بايد بگويم بسياري اوقات نوشته ي شما را خوانده ام و بسيار تاثيرپذيرفته ام چون سنفوني مردگان و سال بلوا و همين چند روز پيش همكاري مي گفت كه شما سنگسري هستيد و او ويراستار اولين داستان هاي شما بوده و من خنده ام گرفته بود كه شما آن قدر بزرگ هستيد كه هنوز كسي مي خواهد با چسباندن خودش به شما خودش را بزرگ كند.بگذريم.كتاب اول من هم همزمان با شمردن كامنت هاي شما منتشر شده و آن را براي تان فرستاده ام و پيش ازين هم جزو چهل تايي مسابقه ي قلم زرين زمانه بودم(با داستان باورش سخت است)
من هم همه ي اتفاق هاي خوب را به شما تبريك مي گويم چه سال جديد ميلادي و چه رقم ژيام ها را و با اطمينان مي گويم كه بسياري از نويسندگان جوان در ايران شما را ستايش مي كنند.با احترام.
حامد اسماعيليون
-----------------------------------
حامد عزيزم، سلام
خوبی ماجرا اين است که ما با همين اختلاف سليقه و عقيده بتوانيم داستان ها نوشته های همديگر را بخوانيم. من و تو راه های متفاوتی خواهيم رفت، ولی خودمان در تقابل يکديگر قرار نمی گيريم، بلکه انديشه های ما در برابر هم رقص خواهند کرد، جنگ، يا همصدايی.
و ممنونم

Posted by hamed esmaeilion at December 28, 2008 7:12 PM

در روزهای دور کاملا اتفاقی کتاب سمفونی مردگان را از شهر کتاب خریدم! بعد از خواندنش به شدت نوشته هایتان را به روحیه ام نزدیک دیدم!! آیدین را بسيار شبيه خودم میدیدم !با پیکر فرهاد دریافتم که چقدر قلمتان را دوست دارم! سال بلوا را برای تکرار تجربه های لذت بخشم خواندم!! آنقدر دقیق که می توانستم سنگسرتان را به راحتی در ذهنم ببینم!با دریا روندگان جزیره آبی تر ادامه دادم ولی به شدت دلم هوای رمان رمانهایتان را داشت!!
بعد از مدتی فریدون سه پسر داشت را دانلود کردم و باز هم تمام ان لحظات خوب و لذت بی انتهایی که از خواندنش بردم....
با پیگیری های فراوان ،آونگ خاطره های ما را هم پیدا کردم و خواندم....
ولی نمی دانم چرا این قدر دیر این وبلاگ را پیدا کردم....چند ماه پیش...
ولی آغاز به خواندن آرشیوتان از ابتدا کردم.... و خوشحالم
نوشته هایتان همواره برایم لذت بخش بوده و هست..
سال نو مبارک

Posted by donya at December 28, 2008 5:06 PM

سلام استاد معروفی
وقت به خیر
من یوحنا نجدی هستم، پسر بیژن نجدی.
قبل از هر جیز، من و مادرم بسیار سپاسگزارتان هستیم بخاط اینکه در برنامه صدای امریکا درباره پدرم صحبت کردید؛ لطف داشتید همیشه و همواره.
هنوز جایزه قلم زرین گردون در اتاق کار بابا هست و چه عزیز است برای ما، انگار لحظه ای پیش بود که از گردون با ما تماس گرفتند و اطلاع دادند که «برای اعطای جایزه به تهران بیایید...»
از ارتباط با شما بسیار خوشوقتم و اگرچه در شب جایزه گردون، با پدر و مادرم نیامده بودم اما اکنون مشتاقم برای دیدارتان
ارادتمند
-------------------------------------
يوحنای عزيزم، يادگار رفيقم
روز جايزه ی ادبی گردون مادرت کنار بيژن بود، فکر می کنم خواهرت هم آمده بود. آن شب هوا پر از کلمه بود. پدر تو، می‌درخشيد، درست به اندازه‌ی ساکت و محجوب بودنش، يک درخشش خاص داشت. متنش را که خواند، دست‌نوشته را داد به دستم. و او اين حس را به من القا می‌کرد که انگار مثلاً از اول مال من بوده، او از آن استفاده کرده و حالا را به من برگردانده است.
آن شب يک شعر هم آورده بود که آن را برام خواند و گفت تقديم‌نامه دارد. اسم شعر "سيب" بود، و او آن را به من داده بود. بعدها که کتاب "پيرامون يک اثر" در آلمان منتشر شد، جای اين شعر خالی ماند. چون متن اصلی کتاب را که از ايران برای من فرستادند، اين شعر جايبی گم شد، يا...؟ نمی دانم.
هنوز هم دلم می‌خواهد آن شعر را داشته باشم، سيب را که بيژن نجدی به من هديه کرد.
بعد از مراسم آن شب يکی دو بار تلفنی با هم حرف زديم و قرار بود به لاهيجان بيايم و چند روزی پيش شما بمانم. اما نشد، بعد از آن شب مدام گرفتارتر و اسيرتر می‌شدم، بازجويی‌ها در همان سال شدت گرفته بود، آن ماه‌های آخر همه‌اش بدبختی بود. و بعد دادگاه‌ها بود و بعد فرار.
يازدهم اسفند 74 من از ايران گريختم، و مدت زيادی از دوستانم بی‌خبر بودم، ولی گردون را در آلمان ادامه دادم. و هنوز بيژن در بيمارستان بود که داستان "شب سهراب‌کشان" او را با ترجمه‌ی بسيار خوب گروه ترجمه‌ی دانشگاه بامبرگ، در گردون شماره 55 به آلمانی منتشر کردم. خيلی هم تلاش کردم تا زنده است آن را به دستش برسانم. و نمی‌دانم رسيد يانه.
به هنگام درگذشت او، ما يک شماره ويژه‌ی بيژن نجدی منتشر کرديم. با نوشته‌ای از رضا مقصدی، و با همراهی او. رضا هم از دوستان و دوستداران بيژن بوده و هست.
می‌دانی يوحنای عزيز من، بيژن نجدی انسان باوقاری بود، داستان‌نويس درجه يک، معلم شريف، و رفيقی که هرگز از يادم نمی‌رود. فقط يک جايی راهش را سوا کرد و رفت. به شيوه‌ی خودش زيست، و به شيوه‌ی خودش با همان آرامش راهش را کشيد و رفت.
ممنونم که برام نوشتی، خوشحالم کردی. دلم می‌خواهد بدانم تو چه می‌کنی؟ مامان چطورند؟ خواهرت چه می‌کند؟ برام بنويس و ای ميل کن. لطف کن شماره تلفنت را هم برام بنويس.
با مهر و سلام و بوسه
عباس معروفی

Posted by یوحنا نجدی at December 28, 2008 1:55 PM

برای من همان قدر زیباست نوشتن شما که دیدن اولین شکوفه های گیلاس.
کاش روشنفکر میدانست که زمانی برای این لقب جان می دادند و اکنون
دستاویز یک مشت بی سواد و عقده ای شده است .
سال نو مسیحی برای تو که از دوستی می نویسی مبارک .
راستی فکر میکنم که اون ادمای بیکار از خجالت بمیرن وقتی شما هر دو روی
صورتت رو به طرفشون می گیری.
-----------------------------------------
به گذشته که می نگری باز صدای مرد می آید که می خواند و می گویی: ـ عشق را ای کاش صدای سخنی بود .

سلام
و مرسی که از خودت خبر دادی.

Posted by استاکر at December 27, 2008 10:09 PM

سلام. چه پری کشیدم از اینکه ردی از شما دیدم. قد می کشم انگار. المادوار را اصلاح کردم. ممنونم.
"گفتگو با او" اولين فيلمي بود كه از او ديدم و بسيار دوستش داشتم. همان حس رقيقي را داشتم كه از خواندن سمفوني مردگان. ببخشيد كه اينطور مي گويم اما به اندازه شما در خط داستانيش بي رحم است و همانقدر تاثير گذار
در مورد آهنگسازش نمي دانستم. دقت نكرده بودم. ممنونم باز هم.
--------------------------------------
اسمش آهنگساز اينه
Alberto Ijlasies

Posted by مریم at December 27, 2008 8:33 PM

جناب معروفی عزیز سلام
نمیدانم تا به حال اینجا پیامی نوشته‌ام یا نه.امروز بعد از مدت‌ها دوباره وبگردی می‌‌کردم و به شما هم سری زدم.خوشحالم که این گونه با مخاطبانتان در ارتباطی‌ مستقیم هستید و این یقینا لوگوی خوبی‌ خواهد بود برای جوان تر ها.
دوستدار شما
شاهین .ن
----------------------------------
ممنون آقای نجفی
چند تا از آهنگ هات را هم دانلود کردم.

Posted by شاهین .ن at December 27, 2008 7:32 PM

عمو باسي خيلي مخلصيم به خدا.
عمو اين سربازي لعنتي رو بالاخره تموم كردم.پنج شنبه كارت و گرفتم.خيلي دوست داشتم به شما هم بگم.خلاصه ببخشيد اگه لحن نوشتم يكم بي ادبانه بود.

Posted by درنگ هاي نابهنگام at December 27, 2008 5:10 PM

سلام دوست عزيز!
من همون شهر ممنوعه هستم اگه يادت باشه!‌
ديگه توي اون وبلاگ مطلبي نميزارم!‌ آدرس جديدبلاگم اين هست :
http://deadtown.wordpress.com
من شما رو لينك كردم! اگه مشكلي نيست من رو لينك كن...
خيلي ممنون...

Posted by احسان حضرت قلي at December 27, 2008 11:46 AM

روزهاي زيادي مثل امروز، از پشت اين ميز بزرگ و خشن كه اصلا به قواره ام نمي آيد، با شما سفرها كرده ام. آرشيو وبلاگ شما و نوشته هايتان بهترين جاي دنياست براي عاشق شدن. نمي دانيد چقدر شعرهايتان را دوست دارم
تكه هايي از تماما مخصوص را كه هر از چند گاهي نوشته ايد خواندم و دلم پر زد كه كامل بخوانمش. فكر مي كنم بايد باز هم و باز هم سال بلوا را دوره كنم و سمفوني مردگان را.
مي دانيد آقاي معروفي
فريدون سه پسر داشت كتاب متفاوتي بود از آن دو تا. آن دو تا را بيشتر مي ستودم. زندگي است با رنگ و لعاب اجتماع.فريدون سه پسر داشت تلخ تر از هميشه بود. اما نوشته ها همان بود. قوي و تاثير گذار. شايد به همين دليل تلخيش بسيار آزار دهنده بود. هر چند وقتي در حال و هواي رمان نوشتنيد يادداشت هاي كوتاهتان هم دلنشين است.
امروز در آرشيوتان نوشته اي ديدم كه دلم را لرزاند. اين شد كه گفتم برايتان بنويسم شايد روند چاپ كتابتان را تسريع كنيد.
"امروز اشک آلود بودم. غمگين نبودم، فقط اشک آلود بودم؛ همان حسی را داشتم که باهاش رمان می نويسم، چيزی داغ می جوشيد و پرده ی مِه جلو چشم را می گرفت. پر از اميد، پر از آرزو. انگار دارم آماده می شوم بروم استقبال کسی که 2100 روز پيش، رفته بود برای ما آزادی بياورد، شايد هم رفته بود بالای کوه سر به فلک برای شهرزاد قصه ها کاسه ای مه بياورد.
نمی دانم چرا! احساسی مثل اشک در سينه ام می جوشد که: صبح نزديک است. "
-------------------------------------
همينطوره مريم عزيز
که آتشی که نميرد هميشه در دل ماست


Posted by مریم at December 27, 2008 9:25 AM

آقاي معروفي
چه اتفاق جالب و دوست داشتني كه من كاملا تصادفي سايت شما را پيدا كردم و بسيار لذت بردم هم زماني فوق العاده اي كه روي داد هم نام شدن نويسنده چهازده هزارمين كامنت شما وموضوع آخرين پست بلاگ من بود.
من اين را به فال نيك مي گيرم. عاشق نوشتنم و تلاش كوچكي در بلاگ شخصي ام دارم خوشحال مي شوم نگاهي بكنيد
در ضمن اگر اجازه مي دهيد از مطالب شما با ذكر نام در بلاگم استفاده كنم.
سپاس
سال نوي ميلادي فرخنده باد
-------------------------------
آره
پرستو انسان دوست داشتنی و با ارزشيه

Posted by faranak at December 27, 2008 6:14 AM

سلام استاد
به احترام نويسنده بودنتان شما را استاد خطاب ميكنم اگر چه شانس خوانش اثري از شما و حتا مطالب بلاگتان را نداشته ام (غير از اين پست 14000كامنت) و به استناد همين پست يك انتقاد بزرگ و يك كوچك را به شما وارد ميدانم .تا پاسخ شما چه باشد؟( صد البته اگر صلاح بر پاسخ ببينيد) انتقاد بزرگ:هزل و هجو و لودگي را بر سياستمداران آلوده به ريا و... روا دانسته ايد؟
كه موافق نيستم و فكر ميكنم اگر هزل و... بر كسي روا نيست نبايد استثنا قائل شد حتا سياستمدار نادرست و آلوده و مغرورو... چرا كه بخت خوانش و پاسخ و در مجموع دفاع از خود را ندارد. وگاهي حتا با ترور و كشتن چنين سياستمداري هم اگر موافق باشم با هجوش نه...
چنانكه پرتاب كفش به بوش را نپسنديدم واز پرتابگر ناخرسندم
مبارزه عادلانه و برابر و خارج از ترور شخصيت ديگران(هركس كه باشد) را بيشتر مي پسندم از اين گذشته فكر ميكنم نويسنده اي كه استعداد هجو و هزل سياستمدار( ولو ناپاكي) را دارد به احتمال قريب به يقين استعداد مدح سياستمداران را نيز دارد كه اين دو معمولن لازم و ملزومند و ديگر اينكه سياستمداري كه به نظر شما يا من ناپاك و مغرور و زورگو و.. مي ايد بسا كه مقبول بسياري ديگر باشد با اين دلايل و بعضي ديگر كه ناگفته ماند ..هزل و هجو وتمسخر را ..مثل شما اما بي استثنا مطرود ميدانم . و انتقاد كوچك هم:
از اين پست شما بوي فروتني و افتادگي احساس نكردم
با احترام و سپاس

Posted by عه تا at December 27, 2008 12:36 AM

خوشحالم آقاي معروفي كه مي توانم اين سال نو را به شما تبريك بگويم. خوشحالم كه در سال جديد مي توانم اميدوار به خواندن نوشته هاي جديدتان باشم. وعده كتابهايتان شادم مي كند هميشه و خوشحالم كه دوستتان دارم
--------------------
من هم ممنونم مريم عزيز

Posted by مریم at December 27, 2008 12:17 AM

کریسمس مبارک استاد!
سال نوتون هم پیشاپیش!

دنبال کامنتم گشتم شاید سطرکی زیرش نوشته باشید
اما چیزی نبود!
چه قدر ساکتید شما با من!
و من چه قدر شنیدتون....
---------------------------------------
سلام سورملينا ی عزيز
ممنونم ازت. و اميدوارم سال خوبی در پيش داشته باشی
زير کامنت قبلی هم برات چيزی نوشته ام. اما بدنيست اگر چيزهايی از جايی برداشتی و نوشتی ذکر مأخذ کنی.

Posted by HiCRaN at December 26, 2008 10:52 PM

جتاب معروفي من هميشه اينجا سرك مي كشم اما حتي نوشتن نظر هم براي شما رعشه انداز است بر اندام نحيف من/اما امروز كه صحبت كامنت شد گقتم چند خظي قصور قابل بخشش است./
--------------------------------------------
سلام مجيد عزيزم
درددل های شبانه ات را گاهی می بينم.
و ممنون که می نويسی

Posted by majid at December 26, 2008 11:25 AM

سلام عزیزم. با وبلاگ (( طرفداران مانی محرابی )) به روزم.

Posted by roxana at December 25, 2008 11:20 PM

سلام استاد.
متن چند داستانم را برايتان ميل كردم.اميدوارم فرصت مطالعه و نقد و بررسي آثارم برايتان پيش بيايد.
منتظر پاسختان هستم.

Posted by سینا حشمدار at December 25, 2008 9:23 PM

آقای معروفی عزیزم سلام
سال نو مبارک
خدا رو شکر که راه ارتباطی با شما هست
دوستدار فکرتان و ذهنتان و دستهایتان که واسطه خلقت بهترین ها هستن

Posted by mahsa at December 25, 2008 8:53 PM

آقای معروفی عزيزم، آيا می‌تونم چندتا از شعرهای زيبای شما را كه در وبلاگتون هست در وبلاگم بگذارم؟
دلم برای شعرهاتون تنگ شده بود امروز به آرشيوتان سر زدم و بعضی از آنها را خواندم. عشق را چنان لطيف و عاشقانه بيان كرده‌ايد كه بی‌اختيار گريستم.
------------------------
بله که می تونيد.

Posted by پرستو at December 25, 2008 5:50 PM

كسي اينجا در اين شلوغي همچون آواره اي است كه هر جا مي رود نشاني از شما دارد. سر به زير و آرام. با سكوتي پر بغض.
كيست اين كولي آواره؟

Posted by ahmad at December 25, 2008 4:39 PM

راستي استاد
به من هم سري بزنيد خوشحال ميشم نظرتونو در مورد وبلاگم بدونم
جاتون خالي چند روز پيش رفتيم عروسي پسر دائيتون(اگه اشتبا نكنم)
يا حق

Posted by sattar at December 25, 2008 2:23 PM

سلام اای معروفی
اسم من میثم ،پسردایی امیر هستم
راستش مزاحم شدم که بگم منتظره مطلبه شما هستیم.
خوشحال هم میشیم برای کارمون که سعی میکنیم فرهنگی باشه ما را راهنمایی کنید.
به امید دیدن نوشته هات که برای ما میفرستی

Posted by تنها از سنگسر at December 25, 2008 11:38 AM

با سپاس از تو نويسنده و استاد گرانقدر
سال نو ميلادي بر شما هم مبارك باشد

Posted by شيدا at December 25, 2008 11:16 AM

با سلام خدمت جناب معروفی:
همان طور که شما فرموده بودید بنده 2-3 روز بعد به دانشکده هنر رفتم و با وجود یکی از همشهریانم در بخش کتابخانه موفق به پیدا کردن پایان نامه و یا مقاله ای از شما در آنجا نشدم.
با تشکر:
ستار حیدریه
---------------------------
سلام
برات نوشتم که من برای شخص ديگری اين پايان نامه رو نوشتم.
به نام جهان پرور
اسم پايان نامه هست: مسکن و پوشاک در عشاير سنگسر
اميدوارم موفق شوی

Posted by sattar at December 25, 2008 9:55 AM

سلام جناب معروفي
ادبیات یا همه چیز است یا هیچ چیز! ژرژ باتای
كارگاه مجازي ادبيات (هشت پا )بروز شد

Posted by کارگاه مجازی ادبیات at December 25, 2008 2:06 AM

سلام بر آقاي معروفي نويسنده - اميدوارم باشيد و بسيار .. با تمام كامنت هاي طاق و جفت كه آينه ي اجتماع حقيقت ماست... مبارك باشد - با ميوه و شيريني- قلمتان تازه و تر باشد - بيش تر باشد.

Posted by اهــورا ( مجید ضرغامی ) at December 24, 2008 8:51 PM

معروفي عزيز . مثل اينكه اين ماني ب دست از دلقك بازي هاي خودش بر نمي دارد . اما اعتراف مي كنم از وقتي نوشته هاي اونو مي خونم به صداقت و به يك رو و يكرنگي شما بيشتر پي مي برم. تا كي مي خواين در مقابل هرزه گويي هاي او سكوت كنيد و بگذاريد هر چه كه مي خواهد از دهنش بر بيايد؟

هر چند سكوت شما نشانه متانت شما در مقابل اين رفتارهاي ابلهانه و البته مغرضانه است . اما بعنوان يك طرفدار ادبيات با او اين حق را نمي دهم كه در مقام و موضعي كه هست كه معلوم نيست مقام و موضعش چي هست اين قدر به ادبيات مترقي ايران توهين كنه.
----------------------------------------
فعلاً سرش به لنگه کفش گرمه. مگه فيلم همايش لنگه کفش رو از بسيج تهران و شيراز و جاهای ديگر نديده ی؟ انتفاضه ی لنگه کفش

Posted by پنگوئن at December 24, 2008 6:31 PM

از اینکه با وجود حاشیه های زیاد فرصتی برای ارتباط مستقیم با خودتون توی این وبلاگ ایجاد کردید ممنونم
یک سبد گل سرخ همراه با عشق و تبریک برای سال نوی میلادی تقدیم شما میکنم و سالی پر از موفقیت براتون آرزومندم
شاد باشید

Posted by بهاره at December 24, 2008 5:31 PM

"هنگامی که شلیک اولین گلوله واحی و نوشا را از شاخه ای پراند آن لحظه آغاز پرواز ممنوع بود"
چشمهایم را بستم … جنگ تمام نشد … بازهم بستم … تمام نشد … به مادرم گفتم: مگه نگفتی تا چشم بهم بذاری تمام میشه؟ چرا تمام نشد؟
مادرم با لبخندی تلخ و نگاهی خیس گفت: این بار اگه چشم به هم بذاری تمام میشه… قول میدم… قول میدم…بهت قول میدم… بعد با دستهای گرم و مهربانش چشمهایم را بست و سرم را به دامن گرفت … و تنها گونه ی من بود که زیر دستهای خدا از بارش باران سبز می شد.
چشمهایم را بستم… 1…2…3…4…5…6…7…8…9…10 … اومدم … شب بود…اما همه جا از سوسوی امید چشمهامان روشن بود … بیتا و لیلا… نوشا و یلدا…رحیم و مالک و عماد و اسماعیل همه قایم شده بودند… هیچکس نبود … نرم وسبک … راهروهای پیچ پیچ خانه ها را … زیر پله ها را … پشت فنس ها را گشتم … هیچکس نبود … بازهم گشتم … هیچکس نبود … نگاهم یک دورکامل گشت وگشت تا اینکه گوشه ی دیوار آجری خانه ی صبا خانم جوجه ی زیبای پرنده ای نا آشنا همه چیز را از یادم برد…غرق نگاهش شدم… معصوم و بی قرار بود… انگار چشمهایش کینه داشت… شاید… نمی دانم … من به او نگاه می کردم … و او به من … انگار زمان متوقف شده بود … هیچ حرکتی نبود… که ناگاه کسی فریاد زد: " سک سک " .
چشمهایم را بستم … اما انگار نبسته بودم… ترسی عجیب زیر پوستم می دوید …زیر پلک چشمهام … پدرم آرام می گفت: امشب بگذره فردا یه کاریش می کنم ... حتمآ یه کاری می کنم… باید یه کاری بکنم…اما جنگ بود و هیچ کاری از هیچ کس بر نمی آمد … جز انتظاری تلخ و تلخ و گزنده … که زیر چشمهای من پلکم را می پراند… و من چشم فرو بسته بودم تا شاید اشکهای مادرم … و دلواپسی های پدرم را نبینم… پلکم می پرید و دست های پدر بهترین جانپناه بود… مالک چند قدم آنطرف تر پشت پنجره ی اتاق سرک می کشید و مدام می گفت: تف به این زندگی … اون از خرمشهر که فقط چند تا آجر سوخته نصیبمون شد... اینم از اهواز که معلوم نیست سهممون چی باشه… و من که دلم نمی خواست در غم آنها شریک باشم … چشم فرو بسته بودم و به صبح فکر می کردم … به نوشا … به اسماعیل و عماد و لیلا و بیتا… به بازی … بازی … بازی.
چشمهایم را بستم… صبح همان روز بود که چشمهایم را بستم … وقتی عماد پسر همسایه را روی دست ها می بردند… و صبا مادرش لنگ لنگان با عبایی خاک آلود جیغ می کشید و گریه کنان می گفت: " یوما … یوما… لیِش یوما؟ ... لیش هیچ؟ … لیش احنا مصیوبین؟…
خمپاره درست آمده بود توی خانه ی آنها … یعنی جایی که عماد چشمهایش را بسته بود و خواب صبح می دید .
چشمهایم را بستم … باز کردم … بستم … باز کردم … بستم … باز کردم … باور نکردنی بود… انگار بزرگ شده بودم …جنگ تمام شده بود …و من به مادرم گفتم: جنگ همین بود؟ فاصله ی یک چشم بر هم زدن؟
مادرم نگاهی کرد و با آهی سنگین گفت: همین.
چشمهایم را بستم … باز کردم … تو را دیدم … حالا… امروز … من … تو … عشق… واحی و نوشا … دو نگاه که روزی کنار دیوار آجری خانه ای دریایی ساختند و در چشم های هم غرق شدند … و اینک از کارون تا خزر … آسمان و آبی … می روند تا سبزترین گونه های خیس این دیار که عشق را باور دارد … آن شب کنار دیوار آجری خانه ی همسایه من بودم و تو بودی … و چشم های خدا که بسته بود … مبادا که حسادت کند … و عماد فریاد زد: “سک سک”... و روزی دیگر رقم خورد … اما جنگ امانش نداد … مالک پشت پنجره ی اتاق به صندلی لهستانی تکیه داده بود و زیر باد پنکه ی انگلیسی سیگار دود می کرد و به کوچه پس کوچه های خرمشهر می اندیشید که جنگ به او هم امان نداد … (همین که خواست بگوید…جنگ صدایش را برید)…حالا … نگاهش خسته تر از همیشه … ریش هایش سفید … موهایش سفید… صدایش دیگر داریوش ندارد…مادرم می گفت: گفتن جنگ زود تموم میشه … میگن همه ی جنگ 9 دقیقه طول میکشه… 3 دقیقه قرمزه … 3 دقیقه سفیده … 3 دقیقه زرده…
حالا وقتی خودش را در آینه نگاه می کند آهی می کشد و می دانم ته دلش می گوید: خدا خیرتان ندهد … 9 سال تمام جنگ زده بودم…موهام سفید شد … صورتم چروک شد… دستهام …پاهام درد می کنه …کمرم … و 9 قوطی قرص قطار شده پوکی استخوانش را سوت می کشند.
چشمهایم را بستم … 8 سال گذشت … 16 سال گذشت… 32 سال گذشت…راستی ماهم پیر میشویم؟ اما جنگ نیست که دیگر؟
پدرم گفت : سال اول خونمون آوار شد … جنگ زده شدیم … آواره شدیم … آخرش معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاد.
چشمهایم را بستم … جنگ تمام شد… حالا من ماندم و تو ماندی و یک دنیا خستگی … مادرم خسته … پدرم خسته…جنوب خسته… مالک خسته… رسول خسته …عرفان خسته…محمد خسته… عماد روی دستهای خسته … و نوشا …نوشای من خسته تر از همیشه … تحمل می کند متن خسته ام را .
چشمهایم را بستم … من که جز تو چیزی نمی بینم.

Posted by وحید at December 24, 2008 5:06 PM

سلام آقاي معروفي . در اينكه شما داستان نويس زبر دستي هستيد هيچ شكي نيست و در اينكه دشمن و آدمهايي هستند كه مي خواهند زير آب بزنند هم شكي نيست . در اين هم شكي نيست كه ادمهايي به اسم منتقد به جاي انتقاد درست و حسابي و اصولي هوچيگري مي كنند و مسخرگي و استهزا كردن را به اسم انتقاد مي ذارن و خودشون را منتقد مي دونن باز هم شكي نيست . مهم اينه كه خود اين منتقدين گرامي چي در چنته دارن كه باز هم اونم معلوم نيست . بنا براين شكي نيست كه انتقادهاي طولاني همراه با روش هاي تخريبي چيزي جز اهداف مغرضانه ندارد.

Posted by پنگوئن at December 24, 2008 2:17 PM

سلام
قبلا يكي دو باري به وبلاگتون سر زده بودم. ولي نظري ننوشتم. فكر مي كردم حتما بايد چيزي بنويسم كه در خور اعتنا باشد. چيزي كه اقلا به خودم بگويم مطلب قابل نوشتني - در وبلاگ نويسنده اي چون شما- نوشته ام.
نه اينكه بخواهم بيخود و بي جهت كسي را بالا ببرم ولي به نظر من نوشته هاي شما واقعا قابل تحسين است و اگر روزي بتوانم نوشته هايي اقلا همتاي آنها بنويسم خيلي خودم را تحسين خواهم كرد!
گرچه وبلاگ من گاه گاهي نقل قول است ولي چندتايي شعر دارم كه البته مي دانم در ابتداي راهند. ولي خوشحال مي شوم گاهي اگر زمان اجازه داد سري هم به من بزنيد.

Posted by آيينه at December 24, 2008 10:53 AM

استاد بسيار عزيزم. سلام. براي شب يلدا هرچه سعي كردم تماس بگيرم و فال حافظي را كه برايتان گرفته بودم بخوانم و بگويم صدايتان از وي او اي چه آرامش بخش بود نشد، نتوانستم... بعد هم كه آمده ام كرمان، جاي بزرگ شما مثل هميشه دلتنگيها خاليست، دفترچه تلفنم را فراموش كردم بياورم و به اينترنت هم دسترسي ندارم تا برگردم. حالا تو كافي نت هستم (نه ميل باكسم باز مي شود نه ص مديريت وبلاگم!) تا بگويم مثل هميشه دوستتان دارم، دلم برايتان تنگ شده، نيمه شبها گاهي مي روم جلوي آينه دست نويسي كه به من داديد و بغض مي كنم و احيانا سيگاري دود مي كنم به ياد شما و هدايت با علامت هاي سيگاركشيدن ممنوعش و پونه و كيا و كيوان و همه قفسه هاي كتاب.... مي بوسمتان و سالي پربار و تن سالم و دل خوش برايتان آرزو مي كنم. پاينده باشيد و نويسنده تر.

Posted by razieh at December 24, 2008 10:17 AM

« ... هیچ لذتی برای من بالاتر از رنج نوشتن وجود ندارد... »
خوش حالم که می توانم نوشته ها تان را بخوانم.

Posted by مریم اسحاقی at December 24, 2008 6:43 AM

با سلام و آرزوي اوقاتي خوش. كار هاي كوچك دن كيشوت را اينجا ببينيد. و دوم قرار بود براي كريسمس من غريق را از آب نجات بديد. باور كنيد هنوز منتظرم. تصدقت محمود

Posted by Mahmoud at December 23, 2008 11:40 PM

سلام معروفي گرامي
كتاب من بدون هيچ بحثي مجوز نگرفت
شرايط چاپ كتاب ام در آنجا چگونه است لطفا كامل برايم شرح دهيد.
كتاب مجموعه داستاني است شامل 10 داستان
جمعا 80 صفحه آ4
تمام متن كتاب تايپ شده و آماده است.
مرسي بهاره خليقي

Posted by bahareh at December 23, 2008 10:45 PM

الآن داستانمو واستون میل کردم و
حالم خیلی خوبه.
مخصوصا این که تا حالا کسی تحویلم نگرفته بود.
حالم خیلی خوبه.
نمی دونم داستان خوبی فرستادم یا نه اما
حالم خیلی خوبه
و شما بهترین آدم معروف دنیایینکه کوچیک ترا رو هم تحویل می گیرین
الآن خیلی حالم خوشه
و این اتفاقیه که کمتر تو زندگیم پیش میاد
مرسی
و کریسمس مبارک

Posted by آنا at December 23, 2008 10:20 PM

آقای معروفی یادم رفت خواهش کنم که پاسخ بدهید آیا فرصت مطالعه روی نوشته‌های من را دارید؟ و اینکه ایمیل شما قابل باز شدن نیست ..اگر فرصت خواندن دارید چگونه برایتان بفرستم؟
-------------------------------
abbasmaroufi@gmx.de

Posted by bita at December 23, 2008 8:59 PM

آقای معروفی یادم رفت خواهش کنم که پاسخ بدهید آیا فرصت مطالعه روی نوشته‌های من را دارید؟ و اینکه ایمیل شما قابل باز شدن نیست ..اگر فرصت خواندن دارید چگونه برایتان بفرستم؟

Posted by bita at December 23, 2008 8:57 PM

آقای معروفی یادم رفت خواهش کنم که پاسخ بدهید آیا فرصت مطالعه روی نوشته‌های من را دارید؟ و اینکه ایمیل شما قابل باز شدن نیست ..اگر فرصت خواندن دارید چگونه برایتان بفرستم؟

Posted by bita at December 23, 2008 8:56 PM

راستش من سال بلوا را از نمایشگاه بین المللی کتاب به سفارش دوستی گرفت.این بار که به کتاب فروشی رفتم فهمیدم که کتاب های شما چاپ مجدد نمی شوند و به اصطلاح زیر خاکی محسوب می شوند.سوای قلم و مضمون نوشته هاتون همین است که کرم های درونم را بیشتر می کند تا کتاب هایتان را جمع آوری کنم ولی متاسفانه کتاب فروشی ها گفتند که کتاب های شما یافت نمی شود.من چی کار باید کند؟اصلا چرا کتاب های شما تجدید چاپ نمی شود؟
-------------------------------------------
شما تشريف ببريد نشر ققنوس همه را بگيريد.

Posted by یه آدم at December 23, 2008 8:23 PM

من امروز یک کتاب دیگر از شما را تمام کرد: آونگ خاطره های ما. البته اگر اسمش " وخدا گاو را آفرید" بود بهتر می بود. از خواندن هر سه نمایش نامه لذت بردم.اولی کمی خنده دار دومی /دلی بای و آهو جا برای همذات پنداری و ورگ هم جا برای تاسف و تامل داشت.بنظرم اگر نمایشنامه ها اجرا می شدند اصلا خوب در نمی آمدند .چون دیالوگ های طولانی داشت.من به دید داستان خواندشان و کلی عشق کرد. و اما قاراچوگا که دلی بای/ رقیب را به خاطر عشقش /آهو می کشد.شاید این کمترین کاری بود که قاراچوگا برای اثبات عشقش می توانست بکند.کارش را تائید نمی کنم اما عشق همین چیز ها را شامل می شود.من اگر به جای آهو بود بی برو برگشت از چنین مردی که بخاطرش نفسی را می کشد استقبال می کرد!می دانی؟بنظرم تقصیر آهو بود که دلی بای به ناحق کشته شد.اصلا همه جای داستان های شما یکی هدر می رود برای عشق.خب طبیعت عشق همین است و من ایرادی در عمل قاراچوگا نمی بیند.تقصیر آهو بود که دلی بای را مقتول و قاراچوگا را قاتل کرد. شاید باید گفت تف به عشق.

Posted by یه آدم at December 23, 2008 8:09 PM

سلام آقای معروفی ...وقتی‌ نوشته‌های شما رو می‌خونم از نوشته‌های خودم خجالت میکشم..اما مدتی هست که تونستم اشتیاق زیادم به نوشتن رو در قالب چند داستان کوتاه بی رم....برام سخته که بگم خیلی‌ دلم می‌خواد شما روی این نوشته‌های بی‌ سرو ته نظری بدید اما چون ارزومه میگم ...آرزو هم بر جوانان عیب نیست

Posted by bita at December 23, 2008 6:28 PM

ترنم نگاهت را در بيكس ترين لحظه هايم تمنا مي كنم
در آن زمان كه سكوت هم در آسمان دلم
فرياد مي زند
عاشقتم آقاي معروفي

Posted by neda at December 23, 2008 10:27 AM

سلام استادگرامی

چند روز پیش برای شما ایمیلی زدم اما متاسفانه جوابی از شما نگرفتم، به گمانم هنوز فرصت خواندن آن را پیدا نکردید.
می دانم شما یک نفر هستید و ما دوستداران شما هزاران هزار.
راستش من به همراه یکی از دوستان وبلاگ نویس وبلاگ جدیدی را راه اندازی کردیم به نام" شاعرنواز" . خوشحال می شوم سری به آن بزنید. بی شک حرفهای شما می تواند کمک بزرگی به ما باشد برای بهتر نوشتن.

با احترام
سیدمحمد مرکبیان

Posted by شاعرنواز at December 23, 2008 9:03 AM

در روزگاري كه هوايش خيلي مبهم است و مردمانش در بيشه‌زار روزمرگي گم شده و بدجور دچار بي‌خيالي شده‌اند؛ بي‌خيال عموزنجيرباف و زنجيرهاي بافته و نبافته‌اش- از هرچه غفلت قلم- از هرچه مگوي عجيب- نقطه‌نقطه نقطه‌چين‌ها را كنار زده و مي‌نويسم .
با یک غزل به نام صبور هر شب یلدا منتظر انتقادات و نظرات شما مهربان بزرگوارم.
به ديدارم بيا و در ازدحام زمزمه‌هاي شب يلدا، اضطراب درجه بالاي تب دلم، را رقم بزن.
يا حق

Posted by فاطمه جهانباز نژاد at December 23, 2008 4:11 AM

وای خدای من! خیلی ی ی خوشحالم کردید تشریف آوردید به وبلاگم! ممنون :)

Posted by sara at December 22, 2008 7:52 PM

آقای معروفی سلام،
من همین الان "سمفونی مردگان" شما رو تموم کردم. "فریدون سه پسر داشت" رو هم قبلا خوندم. اون یکی رو بیشتر دوست داشتم البته. فقط احساس کردم که باید کامنت بذارم و تشکر کنم از قلم زیباتون. واقعا ممنون.
قلمتون سبز :دی

Posted by نوید at December 22, 2008 6:11 PM

هیچ لذتی برای من بالاتر از رنج نوشتن وجود ندارد.... !
آقای معروفی عزیز نمی دانم با چه زبانی و چگونه ارادت و علاقه ام را به آثارتان بنویسم.من به تازگی سعادت خواندن سمفونی مردگانتان نصیبم شده و بسیار آن را دوست داشتم و در وبلاگم تشکر کوچکی هم ازتان کرده ام. از صمیم دل ازتان تشکر کنم که آن را نوشتید و شکر ذهنم را در چای خوش عطر و تلخ رمانتان ذره ذره حل کردید...

سال نوی میلادی خوبی را برایتان آرزومندم.برقرار باشید و سبز

Posted by sara at December 22, 2008 5:43 PM

سلام با خواب هاي پريشان به روزم ....ممنون

Posted by حسین دیلم کتولی at December 22, 2008 5:00 PM

با خواندن نوشته هايت به خودم حق ميدم كه عكست رو قاب كردم و كنار عكس كسايي كه خيلي دوستشون دارم،روي ديوار زدم....
.
.
.
هميشه سبز باشي..
هميشه جاودان...

Posted by almas at December 22, 2008 1:13 PM

سلام بر عباس معروفي عزيزم !
چهارده هزارمين كامنت مبارك ! ايشالا يه روز چهارده هزار تا صفر ديگه بياد جلوي اين چهارده هزار ! ( البته ايشالا قبل از اون موقع اينجا باشين !
آقا ما همچنان ژاااااژ مي خواييم تا رمان ذوب نشده بياد بيرون بعدشم تماماَ مخصوص !
به اندازه آيدين بيشتر از نيوشا دوستتون دارم !

Posted by mohamad at December 22, 2008 12:53 PM

سپاس به خاطر راهنمایی تون، و من لینک سایتتان را در وبم قرار دادم، امیدوارم آن را جسارت تلقی نکنید.

Posted by لیلا at December 22, 2008 8:54 AM

سلام آقاي معروفي عزيز.برايتان در سال جديد بهترينها را آرزو مي كنم و باز آرزو مي كنم شما را در ايران ببينيم.

Posted by zahra at December 22, 2008 7:28 AM

در وجودت ملالي نباشد
غربت سيب كالي نباشد
برف در قصه ات پا نگيرد
جاي پاييز خالي نباشد...
سلام آقاي سمفوني مردگان!

Posted by shahin at December 22, 2008 6:07 AM

سلام
پس چرا وقتي مي گين ميل بزن و قصه بفرست.متنو نمي خونين؟
واقعا دلم مي خواد اين سوال رو جواب بدين؟
شما از صداقت حرفمي زنين
و من تا حالا4 تا كامنت با اسم گذاشتم كه چاپ نشده .چا؟
-----------------------------
خانم مهرنوش
همه ی کامنت های شما حتا تکراری هاش هم منتشر شده، خودتان هم جواب خودتان را همانجا داده ايد.

Posted by mehrnoosh at December 22, 2008 1:55 AM

سلام ، خسته نباشيد
اين نوبه ي دومي ست كه از پس صدها باري كه راه گرفته ام ورسيده ام به همين حضور خلوت انس؛ دست درازي ميكنم و براي شما چند سطري را خط خطي ميكنم، كه كاش ميشد اينجا با نوك تيز و سياه مداد طرحي سياه و سفيد برايتان كشيد ، سياه براي روزهايي كه دل شما ميگيرد و مي پرسيد "آيا يك نويسنده را مي توان هجو و هزل و مسخره كرد؟" و سفيد براي هميشه اي كه هستيد . قصدم نبود كه بنويسم ،مثل هميشه آمده بودم مطالب تازه ببينم ، چرخي بزنم و يكي ديگر از برنامه هاي آموزش داستان نويسي را بخوانم و پيش خودم درسهايي كه اينجا و از شما گرفته ام را پس بدهم، دروغ چرا ، هم كمي به پرستو صاحب چهارده هزارمين كامنت حسوديم شد و هم به قول ِ معروف ِ من و شما و خيلي از رفقاي هم درد "دلم گرفت"، از اينكه عجب زمانه ي هچل هفتي ست ، اينكه من و دوستي كه جمع همه ي آثارتان را خوانده ايم ، وقت دور هم نشستن و گپ و گفت از فلان نويسنده ، اين رمان يا آن داستان كوتاه ، هر زمان به عباس معروفي مي رسيم بي برو برگرد ميگوئيم "باسي جون" ، باسي جون ِ رشته ي تسبيح كه پدر بزرگ به او گفت :"باسي جون نكن ، خداي نكرده مي افتي توش" يا همان باسي جون در "موري" كه در جواب پدر بزرگ كه گفت "باسي جون،چشماتو خوب واكن نيفتي" ؛ گفت :"هوا سفيده، مي بينم" و هميشه و همه وقت همين باسي ، نه هر لفظ چرت و بي هويتي كه ، هم او كه معلوم نيست كيست و چيست و كجاست لق لق ِ مي كند و در اتاقك ِ نمور و وامانده ي ذهن و فكري كه نيست (كاش بود) "كامنت هاي صفحه ي مرا مي خواند و براش پرونده تنظيم مي كند"
مي گويم كاش مي دانستم كيست و كجاست تا همين حالا ، يك نسخه "دريا روندگان جزيره ي آبي تر" برايش با پست سفارشي حواله مي كردم ؛ تا ميخواند و شايد يك در هزار (بخوانيد يك در ميليارد) حض مي كرد و باز هم شايد معني "تسبيح شاه مقصود دست خورده ي شفافي ساخته بود كه لنگه اش پيدا نمي شد" را مي فهميد.
سواي هر حسي كه هست ، دلم برايش سوخت ؛ دلم برايش سوخت كه اينجا ، از اين همه لذتي كه هست ، از اين همه كيفور شدن ، فقط سياهي ذهن بسته اش را مي كاود و هيچش به خورشيد سلامي نيست .
...
ببخشيد كه زياد نوشتم
و مثل قبلي ، مرسي آقاي معروفي
-----------------------------------
آرش عزيزم
داشتم مطلبی می نوشتم که در صفحه ام بگذارم، می نويسمش اينجا برای تو، هر جا خواستی منتشرش کن، هر کار دلت خواست بکن، مال تو.


يک لنگه کفش در پرواز است. جورج بوش، کسی که به کشور عراق حمله کرده، آنجا را شخم زده، و دستش به کشتار هزاران کودک و زن و مرد غير نظامی، و هزاران سرباز مدافع وطن آلوده است، با لبخند به لنگه کفش نگاه می‌کند، پز دموکراسی می‌گيرد، و خود را از صف جنايتکاران و متجاوزان نجات می‌دهد. لااقل برای چند دقيقه، چند ساعت، چند روز.
کفش خبرنگار عراقی برای جورج بوش اين فرصت را می‌سازد تا او به مردم عراق بخندد و بگويد: بله، اينها وحشی‌اند. اگر اين يارو راست می‌گفت چرا لنگه کفشش را به صورت صدام حسين خودشان پرت نکرد؟ ما فضايی برای اينها ساخته‌ايم که حتا به آنها فرصت می‌دهد حرف بزنند، اما آنها لنگه کفش پرت می‌کنند.
يک لنگه کفش در حال پرواز است. وزير فرهنگ اسبق ما فيلم را از يوتيوب برداشته در دسکتابش گذاشته تا هروقت دلش خواست کليک کند و يا هروقت مهمان عزيزی آمد بهش نشان دهد: ديدی؟ باشد، بيا يکبار ديگر از اين زاويه که من می‌گويم ببين: «کفش‌های منتظر زیدی خبرنگار عراقی شبکه بغدادیه، مهمترین کفش تاریخ سیاست است.»
نه برادر، کفش‌های منتظرالزيدی مثل همه‌ی کفش‌ها بوی عرق و چرم می‌دهد. هروقت انسان ياد گرفت که از اشيا برای خاموش کردن آتش خشم خود استفاده نکند، اسمش می‌شود انسان. و راستی می‌داني اشيا يعنی چي؟ يعنی ميز، تفنگ، پول، قدرت، سنگ، طناب، دشنه، مقام، و هر چيز که از کلمه و شأن انسان دور باشد. روز دادگاهم وقتی يکی از آنها کاپشنش را کنار زد و کلتش را به رخم کشيد، حين خواندن متن اين جمله را هم اضافه کردم: «و بدانيم که آدمها بی تفنگ آدم ترند.» و او به قاضی گفت: «اگر تکليف اين امروز مشخص شد که شد، وگرنه رأساً اقدام می کنيم.»
يک لنگه کفش در پرواز است. وبلاگ‌نويس اروپا نشين ما و همفکرانش اين خشونت را اندازه‌ می‌گيرند، و شدتش را ثبت می‌کنند: شش ريشتر و نيم، همچين خشونتِ خشونت هم نيست، شدتش کم است...
يک لنگه کفش در پرواز است. اين خشم چارواداری و سليطه‌ی کفش‌پرانی دل‌شان را نمی‌لرزاند، آنها را به خود نمی‌آورد، درد نمی‌کشند که از فردا مردم کشور ما يک لنگه کفش به دست، می‌خواهند پوزه‌ی آمريکا را به خاک بمالند، و اين حيثيت جامعه‌ی من است که با لنگه کفش هوا می‌شود تا دنيا از تصويرش بخندند. تصوير شتر و ديوار خرابهی کوير ديگر قديمی شده، حالا تصوير جديدی از مردم ايران در خيابان آزادی با لنگه کفش روی جلد مجلات غرب به چاپ می‌رسد. آنها هم با خوشحالی اين تابلو را "در برابر چشمان دنيا به نمايش می‌گذارند" تا به وزير اسبق فرهنگ بگويند: نه برادر، تو فرهنگ‌ساز نمی‌شوی. طول عرض همه‌تان را که سر هم کنند می‌شود بيانات رييس جمهور از شاهکارهای چاقوی دسته سفيد کار زنجان، و اينهمه آدم که برابر خشونت پرپر شدند. تا شما معنای فرهنگ و کلمه و ادب و نقد را ياد بگيريد خدا از گريه دامنش خيس شده. و کتاب، بيچاره کتاب!
چقدر دلم برای عبدالناصر ناصری تنگ شده، چقدر دلم می‌خواهد برگردم و ببينم درباره‌ی تير چراغ برق و آويزان کردن آدم چه گفته بود، چقدر دلتنگ ايرج امانی شده‌ام.
عباس معروفی


Posted by آرش at December 21, 2008 11:10 PM

هرچقدر كمتر بخواهي كمتر به دست مي‌آوري!
تقصير خودم است! اگر مثل همه توقع مي‌كردم كه به وبلاگم سر بزنيد، لااقل زير شعرم چيزي مي‌نوشتيد كه وقت ندارم و اين حرفها كه مطمئن شوم خوانده ايدش...
شاد باشيد.

Posted by ارغوان اشتراني at December 21, 2008 6:54 PM

اگر چه ارزش نويسنده در نوشته هاي اوست اما او نيز نيازمند ستايش است
اگر چه شما از رقم چهارده هزار رضايت خود را بيان كرده ايد برعكس من بسيار
غمگين شدم به علتها كاري ندارم اما احساس گناه ميكنم
شما يك روز زيباترين رمان جهان را خواهي نوشت اين را خود وعده داده ائي
با سپاس از زحمات شما و پيروز باشيد
--------------------------
بيش از هرچيز مسئله ی احترام متقابل و دوستی بی توقع اهميت دارد. چنان که گفتم اين خانه ی پنجره دار من طرف نقل مرا دو پله بلا برده. و همين ارزش است.
خرسند عزيزم
سعی می کنم به وعده ام عمل کنم. غم کار و غم نان اگر بگذارد.

Posted by خرسند at December 21, 2008 5:10 PM

سلام آقاي معروفي!
وبلاگ خوبي داريد با تموم احساسهاي خوب ... با همه ي واژه هاي ژرف .. بدون تعارف وكليشه!
خوشحال مي شم سري به من بزنيد
عشق يك تكيه گاه معمولي ست....
شاد باشيد

Posted by سیده زبیده حسینی at December 21, 2008 1:58 PM

استاد عزیز
با درود فراوان و تبریک شب یلدا.
خسته نباشید می گویم برای تمام این مدت، این شش سالی که اینجا نوشتید، سی و چند سالی که می نویسید و تمام آن چه که گفتید و تلاش کردید برای خود و دیگرانی که از شما آموختند، من کمتر از کتاب هایتان خوانده ام و از طریق لینک دوستان به این محفل راه پیدا کردم، ولی همین چند متن که از شما خوندم و البته صداقتتان مرا به شما پیوند داد، به زودی به سراغ کتاب هایتان خواهم رفت و سخن تان را خواهم شنید.
تصمیم دارم نویسنده شوم و در تلاش پیدا کردن فرصتی هستم که نوشتن را جدی تر ادامه دهم، حال پراکنده می نویسم و بسیار خرسند می شوم که میزبان شما و نظراتتان باشم.
من به ارتباط بسیار بها می دهم و به ارتباط انسانی معتقدم ارتباطی در جهت رشد روح انسانی در خود و دیگری، و می دانم که برقراری این ارتباط به ویژگی هایی سراسر انسانی نیاز دارد و می دانم که آدمی را به تمامی غرق می کند، از نظر من ارزش این ارتباط آن قدر زیاد هست که لازم به افزایش کمیت نباشد، در همین راستا مخاطبانتان را به سه دسته تقسیم می کنم، دسته اول کسانی هستند که با اثارتان آشنایند، آنان را می فهمند و برایشان ارزش قائلند خود شما را به عنوان انسان می شناسند و حمایت شما را دارند- از باب توجه به "شخص" آن ها در این ارتباط و اثر گذاری شما بر زندگی شان-، دسته دوم آن دسته هستند که با اثارتان آشنایند، آنان را می فهمند و برایشان ارزش قائلند ولی ارتباط شخصی با شما ندارند و اثر گذاری شما بر آن ها از طریق آثارتان می باشد، شما بر زندگی این دسته نیز اثری غیر مستقیم دارید ولی این گروه برایتان قابل لمس نیست چرا که نمایش آن ها برای شما حکم یک توده ناواضح را دارد در مقابل دسته اول که آن ها را تک به تک می شناسید. دسته سوم همان است که گفتید. من به عنوان عضوی از آن دسته دوم به دنبال جلب حمابت شمایم. و به شما به عنوان یک دوست تبریک می گویم برای این میزان ارتباط انسانی که برقرار کردید.
و ...
درود.
-----------------------------------
خانم ليلا
اگر می توانيد راديو زمانه را باز کنيد که راحت تر است، اگر نتوانستيد لطفا لينک سمت راست صفحه ی مرا باز کنيد و تمام آن شصت برنامه را يک دور بخوانيد.
اميدوارم موفق شويد

Posted by لیلا at December 21, 2008 10:39 AM

شعرهاتون آیا تو کتابی چاپ شدن ؟ دوستی بهم گفت در ایران کتاب شعرتون نیست و در خارج کتاب شعرتون رو چاپ کردید ... اگر یه توضیح کوتاهی بدید ممنون میشم . و اینکه آیا میتونم تهیه کنم این کتاب رو از جایی یا نه ؟
ممنون ...
-------------------------
کتاب در آلمان چاپ شده ولی هنوز منتشر نشده، يعنی هنوز پخش نشده.

Posted by جیغ بنفش at December 21, 2008 10:04 AM

باز هم سلام عباس معروفی عزیزم
پیش از این نیز برایتان پیغام گذاشته بودم، اما بسیار غمگین شدم هنگامی که دیدم پاسخی به پیام بنده نداده اید. در هر صورت دوستتان دارم و بسیار مدیون شما هستم.
-------------------------
من هم از شما ممنونم

Posted by زورق مست at December 21, 2008 9:38 AM

سلام آقاي معروفي!
من برنامه چند شب قبلتون رو توي صداي آمريكا ديدم. در اون برنامه از كتابي نام بردين كه متاسفانه اسمش رو فراموش كردم. گفتين كه كتاب داخل ايران اجازه انتشار نداره, گرچه اگر چاپ هم ميشد شايد پنج هزار نفر مي تونستن كتاب رو بفهمن. مي شه اسم كتاب رو دوباره بگين؟
با تشكر
الهام
---------------------------------------------
من از دو کتاب حرف زدم
اوليسس اثر جيمز جويس، و يوزپلنگانی که با من دويده اند، اثر زنده ياد بيژن نجدی

Posted by الهام at December 21, 2008 8:46 AM

آقای معروفی ببخشید این رو اینجا مینویسم، ولی دکلمه ی تماس رو که میزنم مشکلات پیش میاد که نمیتونم بهتون ایمیل بدم. خواستم بپرسم که شما الآن در لس آنجلس هستین؟؟؟ امشب تو رستوران ایرانی شام میخوردم که متوجه شدم پشت میز روبرویی آقایی نشسته که عجیب شبیه به شما بود و من اینقدر به دوستم گفتم که وای نکنه خودش باشه ... نکنه نکنه نکنه ... که دوستم گفت پاشو برو بپرس بذار غذامون رو بخوریم ... ولی چون همراه سه نفر دیگه و گرم صحبت بودن نپرسیدم ... حالا بگید که اگر شما بودید کلی حسرت بخورم که جلو نیومدم.
---------------------------
خوب شد نيومدی. چون من معمولاً شبها شام نمی خورم. و هنوز امريکا رو نديدم، و حالا در برلين هستم.

Posted by شهرزاد at December 21, 2008 8:15 AM

با شعرها و نوشته هاتون ، زندگي ميكنم .

Posted by Mania at December 21, 2008 3:54 AM

سلام !خواستم یادی کرده باشم از دوستان در این شب یلدا و به رسم دوستی و ادب این بیت "خاقانی "را تقدیم کنم :
" همه شبهای غم آبستن روز خراب است
یوسف روز، به چاه "شب یلدا" بیند "
روزگارتان خوش و بر وفق مراد باد!فرزاد حسنی – یلدای 87- تهران
---------------------------------
سلام فرزاد عزيزم
و ممنون از اين بيت خاقانی
و ممنون از اينکه گفتی: سلاح خبرنگار قلم اوست، نه لنگه کفشش

Posted by فرزاد حسنی at December 21, 2008 3:41 AM

سلام استاد عزيزم.
من هميشه ي پروردگار نوشته هاتان را در وبلاگ و جاهاي ديگري كه يافته ام خوانده ام و دنبال كرده ام. به خصوص اين سو و آن سوي متن هاي زيبا را در زمانه . گاهي سوالي هم برايم پيش آمده كه نخواسته ام وقتتان را بگيرم. و البته جوابش را در نوشته هاي بعد يافته ام.
ولي دوست دارم بدانم تعريف خود شما از داستان چيست؟

كاش كنارتان بودم و مي توانستم پاك كنم عرقي را كه براي خلق داستان مي ريزيد.
-----------------------------------
محمد عزيزم
تعريف من هم از داستان در برنامه ها آمده، شايد هنوز روی سايت قرار نگرفته.
از لطف و بزرگواری شما سپاسگزارم

Posted by محمد دیرباز at December 20, 2008 11:52 PM

ديشب چه خوشحالي وافري نصيبم شد وقتي صدا تون رو از صداي آمريكا شنيدم / نمي دونستم عباس معروفي رو شنيدن هم مثل عباس معروفي رو خوندن اينقدر لذت بخشه ....

Posted by جیغ بنفش at December 20, 2008 9:26 PM

آقای معروفی عزيزم براتون هديه‌ای دارم در اين شب يلدا، قبل از اينكه شعر زير را بخوانيد چشم‌هاتون را ببنديد و به آنچه كه دلتان می‌خواهد و آرزويش را داريد فكر كنيد اين شعر حافظ برای شما آمد، از كتاب حافظ
به روايت احمد‌ شاملو:
بر در ميكده، ميكن گذری بهتر از اين‌!
می‌فكن بر صفِ رندان نظری بهتر از اين‌!
در حق من، لبت اين لطف كه می‌فرمايد
سخت خوب است، وليكن َقدَری بهتر از اين‌!
من چو گويم كه قدح نوش و لب ساقی بوس،
بشنو ای جان، كه نگويد دگری بهتر از اين‌!
ناصحم گفت كه: «‌جز غم چه هنر دارد عشق‌‌؟»
گفتم‌: «‌ای خواجه‌ی عاقل‌! هنری بهتر از اين‌؟‌»
آن كه فكرش گره از كار جهان بگشايد،
گو در اين نكته بفرما نظری بهتر از اين‌!
كلكِ حافظ‌ ، شكرين ميوه نباتی است؛ بچين
كه در اين باغ نيابی ثمری بهتر از اين‌!
-----------------------------------------
چه جوری تشکر کنم؟
داشتم کتابی را ويرايش می کردم و در فکر بودم امشب چه کنم؟ کجا و با کی حافظ بخوانم؟
شاهد از غيب رسيد، چه دگر بهتر از اين؟
مرسی

Posted by پرستو at December 20, 2008 6:11 PM

سلام آقاي معروفي عزيز
من شمارا خيلي دوست دارم .كتابهاي شما از آن كتابهاي ست كه در طبقه اول كتابخانه ام است و مشتاقانه خواهان افزايش آنها هستم . از وقتي وبلاگ شمارا از وبلاگ آقاي سليماني پيدا كردم يعني حدودا دو سالي مي شود به اينجا سر زده ام . و كامنت نوشته ام .يا با آدرس اين وبلاگم يا با آدرس وبلاگ شعرم .اما شما هيچ وقت نه دق البابي نه نقدي نه سلامي ...من خواهان ارتباط بودم ..هميشه دوست دارم نويسندگان بزرگ با آنهايي كه عاشقانه دوستشان دارند ارتباط برقرار كنند راهنمايي و نقد كنند حتي سرزنش يا ..خلاصه ارتباطي باشد ...خيلي منتظر شما شدم ..ناراحت نشدم چون به اينهمه كامنت كه نمي توانيد يك به يك سري بزنيد ...اما منتظر شدم ..و الان مدتهاست كامنتي نمي گذارم فقط مي خوانمتان . از اول هم هدف خواندن شما بود .حالا كه اين پست را گذاشتيد دلم خواست اين درد و دل را با شما بكنم ...چه دق الباب كنيد چه نه ...دوستتان دارم و براي من شما خالق بي نظير سال بلوا سمفوني مردگان و ... هستيد .
شب يلداتون مبارك .
آرزو

Posted by آرزو at December 20, 2008 1:16 PM

استاد عزیزم سلام .
چندین بار برایتان نوشته ام که حضور خلوت انس از معدود موهبت هایی است که در این زمانه نصیب ما شده است . ارتباط مستقیم با نویسنده محبوبمان . و هر بار افسوس خورده ام که چرا چنین امکانی برای ارتباط با بزرگانی چون مرحوم هوشنگ گلشیری و مرحوم احمد محمود فراهم نشد . از خدا شادی روح آنان و طول عمر شما را می خواهم .
ممنون به خاطر بودنتان .
-------------------------
وقتی آخرين برنامه ی داستان خوانی گلشيری را در کلن برپا کرديم، با تعجب ديديم که فقط بيست و دو نفر ادم آمده بود، و در همان شهر کلن، حدود يکسال بعد در مراسم يادبود گلشيری با پانصد نفر صندلی کم آورديم. نمی دانم چه بگويم. فقط ياد گرفته ام که نبايد توقع داشت.همين است محمد عزيزم.

Posted by محمد امامی at December 20, 2008 1:08 PM

دوباره سلام.......
فريدون سه پسر داشت رو از كجا بيارم؟!.......
امكان دانلودش نيست...نه؟!...........

Posted by oghab at December 20, 2008 11:07 AM

سلام و لبخند و.....!
مدت هاست به اين فكر مي كنم كه چرا نويسنده ها كلي كلي با تموم آدما توفير دارن.......
اينكه چون شمايي_عباس معروفي اي هست و مي نويسه خيلي خوبه...!
________ و من وقتي لذت ميبرم..... فقط ميتونم بيام و بگم مرسي!...
نويسندگي دنياي قشنگيه....نيست؟!....
شايد اوج آفريدن باشه!....

شاديتان افزون باد!...
-------------------------------
عقاب جان
نويسنده ها با ديگران توفيری ندارند، فقط يک کاری را بهتر از ديگران بلدند، يعنی نوشتن را. اما خلط مبحث می شود، و چون آدم ها همه خواندن و نوشتن بلدند، راحت تر گاهی برای نويسنده ها شاخ و شانه می کشند، اگر دقت کنيد از رهبر رژيم بگير تا يک پاسدار همان بيت همه در ادبيات اظهار نظر می کنند، کاری که در مقابل يک چشم پزشک نمی کنند، و وقتی کسی پانکرانس شان را جراحی می کند، دم فرو می بندند.
به هر حال خواندن و نوشتن را تقريباً همه بلدند، اما
دانه ی فلفل سياه و خال مهرويان سياه
هردو جان سوزند، اما اين کجا و آن کجا؟
اينجا هم در دنيای وبلاگ کمابيش اين اتفاق افتاده، و هرکسی که مثلاً زبان کشور ميزبان را ياد گرفته از واژه های اوريژينال استفاده می کند تا خوانندگان خود را مرعوب کند، و يادش رفته که يک عمر اگر بخواند، بنويسند، و اگر کارش از کيفيت برخوردار باشد، بدشانسی و گرفتاری هم براش پيش نيايد، شايد اقبالی از سوی مردم به او رو کند که کتاب يا نوشته اش را بخوانند.
به هر صورت، مردم سختگيرند، و حق دارند که در نهايت طالب کيفيت باشند. و کيفيت ميسر نيست مگر به رنج و زحمت بسيار. بعد از همه ی اينها، بله. دنيای قشنگيه عقاب جان.
حالا که عقابی بذار برات بگم: کلاغ هم پرواز می کنه، عقاب هم پرواز می کنه، يکی در سطح يکی در اوج، و کاش آدم تلاش کنه که کلاغ نباشه.

Posted by oghab at December 20, 2008 10:36 AM

درود بر آفرينشگر سمفوني مردگان

پايدار باشي هماره

Posted by حسين at December 20, 2008 9:46 AM

سلام آقاي معروفي عزيز.نمي دانيد چقدر چند شب پيش شنيدن صدايتان از برنامه تفسير خبر برايمان خوشايند بود. سال نو ميلادي...و شب يلداي ايراني..مباركتان باشد.سلامت باشيد و گرم و پر مهر.

Posted by elnaz at December 20, 2008 9:42 AM

يلدايتان مبارك.

Posted by حاج خانم at December 20, 2008 9:21 AM

استاد معروفي عزيز
سلام
شما يكي از بهترين نويسندگاني هستيد كه تا به حال با آثارش آشنا شده ام. سمفوني مردگان شما به راستي در خور ستايش است. قلم فوق العاده اي داريد كه روح انسان را تحت تاثير قرار ميدهد.
خسته نباشيد و زندگي به كامتان باشد. هر چند درد دلهايتان حاكي از غمي پنهان و بزرگ بود ولي صبور باشيد استاد. احساس ميكنم غم شما در شخصيتهاي اصلي رومانهايتان نمايان است و ميتوان طعم تلخ آن را چشيد. به هر حال از راه دور تنها ميتوان همدردي كرد. . . همدردي مرا بپذيريد.
گيلدا

Posted by Gilda at December 20, 2008 7:57 AM

عباس معروفی عزیز
سلام.
توی یکی از نوشته هات از تاثیرگذارها گفته بودی. من حالا توی آن بازی شرکت می کنم.

عباس معروفی، یکی از بهترین معلمهایی که تا به حال داشته ام. به من یاد می دهد چطور ببینم تا خوب توصیف کنم. از کلمه کلمه می سازد. واژه ها را دوباره برات معنا می کند: انسانیت، مهر، دوستی، عشق. وقتی با عباس هستی فاصله ها آب می شوند. بخار می شوند و فراموش می کنی تو کجایی و عباس کجا.
گفتم:"می دانی آدمها را چه چیز عوض می کند؟ سرنوشت. تو نبودی کی سرنوشت من را عوض می کرد؟"
معروفی بمانید.
----------------------
تو حتا از برگی که از شاخه جدا می شود تأثير می گيری. تصويرها همه بر تو تأثير خواهند داشت، فقط بايد جوری ببينی که انگار برای اولين بار می بينی. مثلاً بچه گربه ی بازيگوشی که از ناودان با يخ کش آمده، و تمام عمر با تو خواهد ماند اين تصوير، يا پسربچه ای که با خوردن آبنبات جنگ را فراموش می کند...
شاد می خواهمت داود عزيزم

Posted by داود at December 19, 2008 11:10 PM

در ستايش رنج شاعري بروز شد
ترجمه دو شعر از شيركو بي كس

Posted by سعيد دارائي at December 19, 2008 10:28 PM

سلام آقای معروفی
انسان ها موجودات پیچیده ای هستند. شاید بهتر باشد ما با نگاهی ساده و بی تکلف ببینیمشان. گاهی فکر می کنم آیا نمی شود از مقابل همه این توهین ها و تحقیرها با لبخندی گذشت و به کار خود پرداخت؟ من البته هرگز در موقعیتی نبوده ام که به اندازه شما نقد یا تحسین شوم یا هزل و هجو بشنوم پس ممکن است این حرف خامی بیش نباشد. اما معتقدم آدم ها معمولا موقعیت هایشان را به تناسب ظرفیتشان به دست می آورند. برای همین است شاید، که دلم می خواهد نویسنده ای که سمفونی مردگان را نوشته و شاعری که منظومه عین القضات را سروده ، این چیزهای بی اهمیت را نه اینکه نبیند، دست کم بتواند نادیده بگیرد. پای در راه طاقت فرسایی گذاشته ای که رنج و لذت را توامان دارد، گاهی اگر گوشه کفش ات آلوده به گل و لای هم شود چه اهمیتی دارد؟
باری، بگذریم. حضور خلوت انس برای من ادامه قشنگ نویسنده ای بود که با سمفونی مردگان شناختمش و با مجله گردون عاشق اش شدم. آن روزها جوان بودیم و چه زود عاشق می شدیم و چه زود سرخورده. گردون چندان که می بایست، دیر نپایید اما اثرش را گذاشت. دانشجو بودیم ، پول نداشتیم و پول ژتون غذای یک هفته دانشکده فنی معادل یک ماهنامه گردون بود. گردون اما بیش از آن می ارزید. حتی زمانی که روی یکی از شماره ها نوشتید: متاسفانه صد تومان.
شما به نظر من یکی از مردمی ترین نویسنده های ایران هستید.
پایدار باشید.
--------------------------------------------
افشين مهربانم
سلام، مرسی که برام نوشتی. همان چيزهايی را نوشتی که خودم هزار بار بهش فکر کرده ام. و حتماً می دانی که من معمولاً پی بسياری از ماجراها را نمی گيرم. بيشتر وقتم را صرف خواندن و نوشتن می کنم. نقدها را - چه مثبت چه منفی - با يک چشم می بينم. و برای نقد ارزش قائلم، حتا سنگ اندازی ها را هم نديده می انگارم، و زمانی که يکی دو نفر پنهان شده پشت يک نقاب تمام وقت شان را صرف می کنند که مثلاً از محل کار اخراج شوی، و دروغ پشت دروغ تحويل آدم ها می دهند، باز هم شانه بالا می اندازم و می گذرم، اما وقتی به خواننده ی وبلاگ من علناً توهين می کنند، بر می آشوبم. و اينجا همه را يکجا می گويم.
به کسی مربوط نيست که خواننده ی من چه کامنتی برای من نوشته، احساس شما و نظر شما برای من سراسر ارزش است، و اجازه نمی دهم کسی آن را مسخره کند. کسی که خواننده ی مرا سفله بخواند، ترسوترين موجودی است که در زمين خدا راه می رود.
با اينهمه من يک آدمم و هرقدر هم تاب بياورم، نمی گذارم کسی حرمت مهمان مرا بشکند.
عباس معروفی

Posted by افشین at December 19, 2008 10:27 PM

dorood ostaad maroufi ye aziz .modate chandani nist ke ba hozoore khalvate ons manoos shodam ,ama ba khode shoma kheli pishtarhaa . ba samfoniye mordegan ashnaa bodam .hichvaght angize comment gozashtan nadashtam ama ba khandane post e 14hezar comment khastam tabrik arz konam. manaa bshid ke ma ham 14000 neveshte shomara bekhanim.
-------------------
مرسی دنيا ی عزيزم
اينکه می توانم با خوانندگان آثارم سلام و احوالپرسی کنم، احساس خوبی دارم.

Posted by donya at December 19, 2008 8:00 PM

استاد،
چند سال پیش ایران بودم. با سمفونی مردگان تان، زندگی کردم.
فردا، شب یلداست. خوبی، زیبایی، دانایی، تندرستی و شادی هاتان به درازی شب یلدا باد.

پ.ن. اگر به تورنتو می آیید حتما به من خبر بدین.
--------------------------------------------
سلام
غزاله عزيز
به تورنتو هم می آيم. نه برای کاری، بلکه برای ديدن دوستانی چون شما

Posted by Ghazaleh at December 19, 2008 7:03 PM

عباس عزيز .. در اين جهان مات اندر مات ، در اينكه آينه اي شكي نيست .. زلالي از هزار خورشيد و باد به ارث برده ، در خود پيچيده و از رنج درون جلا يافته .. تا ما با وجود تمامي زخم ها ، هراس ها و آشفتگي ها و بيدارخوابي ها ، خود را در تو چنان زيبا ببينيم كه تنها ستايش ممكن ـ الله اكبر -باشد .. اين خود در اين قحطي آينه معجزه است .
تا ابديت و يكروز بيشتر صفاي درون مردي را دوست دارم كه تويي.
--------------------------------------------
سعيد نازنينم
می بينی که همه کنار هم شکل می گيريم؟
مرسی که هستی

Posted by سعيد دارائي at December 19, 2008 3:50 PM

نمي دانم مي شود با چه اسمي شروع كرد...معروفي عزيز ، استاد بزرگوار! نه آنقدر نزدیکم که چنین آغاز کنم نه چنان دورم که بیگانه باشم!
امروز نیامده ام که از شما تشکر کنم...امروز از همایون بیدختی تشکر می کنم که بیست سال پیش کتابت را به من هدیه داد! بیست سالست که در درون من زیسته ای ....بیست سال آزگار است که بی آنکه ترکم کنی سعی کرده ام با نوع اندیشیده ات زنده باشم و تفکر کنم!
عباس معروفی عزیز! امیدوارم تا همیشه شاد باشی و پاینده ! هرگز آن چایی داغ را فراموش نمی کنم که مرا به اندیشه وا داشت و اینکه یاد گرفتم بی آنکه سکوت کنم بی گلایه حرفهایم را بنویسم بگویم!
راستی بر قالیچه سلیمانم در سفرم !!
مژگان
----------------------------------
مژگان عزيز
من ولی از شما تشکر می کنم

Posted by از سر آسودگی at December 19, 2008 3:12 PM

سلام
خسته نباشيد
اولين باري است كه به سايت شما سر مي زنم
بهترين ها ويلدايي زيبا برايتان آرزو دارم .
نويسا باشيد و برقرار

Posted by به آئین at December 19, 2008 3:12 PM

عباس معروفی عزیز
به لطف گوگل ریدر همواره تا پستی می گذارید می آیم می خوانم ، در واقع هر بار بازش می کنم آرزو می کنم حضور خلوت انس هم "بُلد" باشد!
می شناختمتان ولی از وجود خارجی این وبلاگ خبری نداشتم ، تا اینکه یک دوست خوب و بسیار کتاب خوان و دانا این راه را نشانم داد و از آن پس اینجا خلوت انس من هم بود. به ندرت کامنت گذاشتم ولی (نمی دانم کار درستی است یا نه) اکثراً تمام کامنت هایی که جواب می دادید را می خواندم ، گاهی خود کامنت اصلی را هم نمی خواندم ! برایم جالب بود که "شما" در روابط انسانی تان با انسان های گوناگون چگونه اید؟ حرف هایتان چیست؟! شاید در این کلمات دنبال این بودم که آن چیست که عباس معروفی را "عباس معروفی" کرده؟ که دنیایی به واسطه شخصیت والایش احترامش می گذارند؟
متاسفانه مدتی است به علت مشغله زیاد مطالعه ام محدود شده به خواندن چند وبلاگ "خوب" و خیلی ناراحتم چون همیشه مطالعه به نظرم کار مقدسی بوده که نباید رهایش کرد ! به همین دلیل فکر کنم به عنوان آخرین نفری که سمفونی مردگان را می خواند ، تازه اول رمان هستم.
باشد که همواره پایدار باشید
--------------------------------------------
دقیقاً زمانی که این برگ ها را زیر پایت تند تند له می کنی به پاییز رسیده ای، همان جایی که باید از رنگ برگ مورد علاقه ات بگویی ، همان جایی که برگریزانش را می توان دید. دیدی چقدر زود برف آمد...

Posted by نیل at December 19, 2008 2:27 PM

حضور خلوت انس عباس معروفی عزیز به خلوت ما حال و هوای دیگری می دهد.
به خاطر بودنتان و دوام حضور خلوت انس سپاس!
دوستتان داریم.
همیشه باشید.
راحله و زهرا

Posted by at December 19, 2008 1:12 PM

سلام استاد .
خوب هستید؟

ممنونم که به روز کردین . کلمه به کلمه ی پست شما را با دقت خواندم. زمانی که در حال خواندن بودم گاهی دست به لای موهایم بردم و به فکر فرو رفتم .. توی این پنجاه و هشت خطی که در اینجا نوشته اید بیش از پنجاه و هشت غم،خوشحالی،مشکل،راه حل،درد،دوستی ... وجود دارد که برای درک واقعی آنها شاید باید حتما نویسنده بود.. واقعآ به دنبال بیان معضلات و حل آنها بود،باید سی و سه سال نوشت .. باید تلاش کرد و از جون و دل مایه گذاشت و در آخر زخم خنجری از هموطن خرد .. و خیلی چیزهای دیگر که کلمات من در برابر بیان آنها حقیرند ..
وقتی خواندنم تمام شد فکری که خورشید شد توی آسمان ذهنم گذشته و آینده ی خودم بود .. که اگر آن کسانی که روزی می توانستند به من کمک کنند،کمکم می کردند شاید من به آنجایی رسیده بودم که شاید ده سال دیگر هم نرسم ...
ولی خب چه می شود کرد . .. باید صبور بود و باید تلاش کرد ..

شاد و آزاد باشید.

Posted by سیدمحمد مرکبیان at December 19, 2008 1:04 PM

اون شب تو وویس آف آمریکا شنیدمتون
دلم گرفت
چه قدر از این فاصله ها متنفرم!
و چه قدر عجیب که آدم های دوست داشتنی زندگی من
و حتی دوست داشتنی ترین های زندگی ام
کیلومترها دور از من ان جا نزدیک هم گرد آمده اند!
گاهی نمی توانم بفهمم به خواهرم حسودی کنم که
نزدیک شماست
یا به شما که نزدیک اویید!
و یا به مادرم که نزدیک هر دو
شاید هم به هر دوتان که به مادرم....!
چه می گویم!
دلم همیشه می خواهد
قهوه ای در سکوت کامل و نگاه با شما مهمان باشم!
همیشه
--------------------------------------
سلام
بهشان بگو سری به من بزنند اگر نزديکند.
می خوام برات کتاب بفرستم.

Posted by HiCRaN at December 19, 2008 12:54 PM

Did I just write mArry Christmas in my comment? ... excuse my lack of ability to spell ... it is a little late at night ... but Merry Christmas :) and have a happy new year

Posted by شهرزاد at December 19, 2008 11:53 AM

آآقای معروفی ... وقتی میخواندم ... خوشحال بودم از اینکه تا به حال کسی رو ندیده ام که شما را بشناسد و یا از کارهای شما خوانده باشد و دوستتان نداشته باشد ... نمیدانم چه طور ... اما لابه لای نوشته های شما همیشه عشقی به خوانندگانتان حس کرده ام که برایم خیلی محترم است.

Marry Christmas
---------------------------------------
شهرزاد عزيزم
پيش از نوشتن بايد آدم باشم. اين را پدربزرگم در هفت سالگی به من گفت.
شايد سختی اش در آدم شدن و آدم ماندن باشد. پس اينهمه می خوانيم و می نويسيم و می بينيم برای چی؟

Posted by شهرزاد at December 19, 2008 11:36 AM

سلام اقاي معروفي بسيار بسيار عزيز.
من فقط چند روزيه كه با شما اشنا شدم.
كتاباتون رو خريدم.
خوندم.
به شما و نوشته هاتون اعتقاد پيدا كردم و ميدونم شما روح بزرگي داريد و اين ارزشمند ترين چيزيست كه در اين دنيا وجود داره.
بسيار قلم زيبايي داريد.
فرقي نداره چند خط بنويسيد يا چند فصل و يا چندين جلد.
در همه اونها ميشه شمارو حس كرد.
دست شما رو ميفشارم .
سال نو ميلادي بسيار مبارك.
خدا هميشه و هميشه با شماست.
------------------------------
فرشته عزيز
مرسی

Posted by tvaji at December 19, 2008 11:27 AM

سلام. معروفی عزیز چهاردهمین چهاردهزارمین و یا چهارمیلیونم چه فرقی می‌کند؟ مهم این است حتی کامنت و نظرخواهی هم که نباشد پشتت گرم باشد به اینکه لابد حالا این نشوته را هزاران بار خوانده‌‌اند و با آن همزادپنداری کرده‌اند و ... .پشت گرمی به دل است و نه به کامنت (هرچند همین کامنت‌ها هم خود بی تاثیر نیست)
تصور کن خیلی شب‌ها که در خواب هستی. یک نفر یک گوشه‌ای از دنیا ( روز یا شب) نشسته و دارد با درد نوشا می‌گرید و با فريدوین سه پسر داشت هم زاد پنداری می‌کند وشاید به اورهان لعنت می‌فرستد. چه پاداشی از این بهتر؟ چه لذتی؟ حی اکر هیچ‌گاه نفهمی کی و کجا چه را خوانده؟ فقط بدانی می‌خوانند و هستند.
رشک می‌برم به تو که کاش من هم بعد از این همه مشقِ نوشتن روزی باشند کسانی که یک گوشه‌ از دنیا با من و دنیای شخصیت‌هایی که ساخته‌ام همزادپنداری کنند. با احترام
--------------------------------
صادق عزيزم سلام
وقتی جوان بودم، به توانايی حالای تو نبودم. فقط زياد می خواندم.
تلاش تو بار می دهد. شک نکن.

Posted by سورئالیست at December 19, 2008 9:26 AM

درود
استاد عزیز ایام به کام
مدتهاست به وبلاگ شما سر میزنم و از مطالب آن لذت می برم ..شب گذشته مصاحبه شما رو با شبکه VOA دیدم بسیار متین و بجا صحبت کردید ..به امید روزی که حرمت نوشتن و نویسنده و به طور کلی هنر در این سرزمین حفظ بشه...
راستی چهارده هزارمین کامنتتون مبارک ..به امید روزی که کامنتهاتون و مهمتر از اون محبتهایی که نثارتون میشه قابل شمارش نباشه
روزی که من برای آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم...
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی..

Posted by فریاد at December 19, 2008 7:16 AM

سلام
واقعا متاسفم كه خيلي دير اينجارو پيدا كردم. اونهم فقط دو روز مانده به تشريف فرمايي به خدمت مقدس!!!!!!؟؟؟ سربازي. اميدوارم كه اين وبلاگ پايدار باشه. آقاي معروفي من کتاب سمفونی مردگان رو در دوران دانشگاه و در شهر بروجن از شهرهای استان چهارمحال‌وبختیاری از کتاب‌فروشی خریدم و خوندم. شهری که با جمعیتی حدود یکصد هزار نفر فقط یک کتاب‌فروشی داشت که کتابهای متفرقه می‌فروخت. باورم نمی‌شد که این کتاب شما رو اونجا ببینم. کتابی که با خوندنش خيلي حال کردم.
-------------------------------
مهدی جان
سربازی سخته، ولی خاطرات روزهای سخت سربازی هيچوقت از يادت نميره.
اونجا فرصت خوبيه که کتاب بخونی.
راستی
کتاب هايی که در زمان سربازی می خونی هيچوقت يادت نميره.

Posted by مهدی at December 19, 2008 2:00 AM

برف
چه اتفاق قشنگي
ديروز اولين برف سال باريد
امروز هم مي آيد
برف سپيد است
کلاغ ها سياه
آسمان خاکستري
...
برف كه مي آيد،سمفوني مردگان زنده تر از هميشه است
چه كسي مي تواند خالق سورملينا و آيدين را دوست نداشته باشد؟
كدام آدم عاقلي؟ نه. كدام آدم عاشقي
-------------------------
سلام هومن گرامی من
چه دسته گل قشنگی روی ميزم گذاشته ای
ممنونم

Posted by هومن at December 19, 2008 1:05 AM

سلامي پر از سپاس و قدرداني به استاد عزيزم جناب آقاي معروفي، راستش داستانهاي زيادي رو خوندم، اما سمفوني مردگان نقطه تلاقي تمام احساسات من بود، مطمئنا من هم از ظن خودم يار داستان شدم و از درون داستان اسرار شما رو نجستم. اما در حين خوندن متن تمام احساساتي رو كه يك بشر بايد داشته باشه در وجودم مرور شد، تمام احساسات! موفق، مؤيد و سالم و تندرست باشيد.
--------------------------------
حسين عزيزم
چيزی ندارم برابر مهر شما تقديم کنم.
سعی می کنم يک رمان خوب بنويسم.

Posted by حسين at December 18, 2008 11:46 PM

آقای معروفی عزیز،
با شما، چند سال پیش با کتاب خوب ِ سمفونی مردگان آشنا شدم. و بعد، وبلاگ شما را پیدا کردم و هر روزش، هر زمانی که بود و می شد، ورق زدم. خواندم. اینجا، جایی است که روح می آرامد. اینجا، جایی است که من، آرام آرام، از هیاهوی مدام پست این روزها، آزاد می شوم.
آقای معروفی بسیار عزیز،
شما، در سی و سه سال کار بی وقفه تان، زنده گی بخشیدید. و این، اصلا کم نیست. کم نیست. کم نیست.
استاد عزیز،
دوستتان دارم.

کاش که همیشه، نوشته ها تا ن، بپاید.
-----------------------------------
تمامَ ش مداميتِ خوبِ آبی يکسر، آبی يک افق آسمان را، کُند و صبور ...
آدم خوب روزهای دور
سلام

Posted by at December 18, 2008 10:59 PM

سلام اقاي معروفي عزيز.من دريك كتابفروشي مشغول كارميباشم وهميشه چند سي دي حاوي آثار شما و رضا قاسمي عزيز را بهمراه دارم تا به مراجعه كنندگان مشتاق ادبيات بدهم البته بهمراه آدرس وبلاگ .و نمي دانيد چه احساس خوبي دارد وقتي دوستان را بعد از مطالعه كتابها مي بينم . دائما حرف از شما و رضا قاسمي به ميان مي آيد. اگر رمان تمامامخصوص آماده شد حتما به ما اطلاع دهيد. دوستدارهميشگي شما رضا
-------------------------------
عزيزم رضا
ممنونم برای کاری در ميدان کتاب می کنی. در دنيای بزرگ ادبيات من هم يک مورچه ام که بار خودم را می برم. تلاش مورچه را می ستايم و سعی می کنم ازش بياموزم.

Posted by reza at December 18, 2008 10:59 PM

با سلام. در ابتدا عروسي پسردايي تان را تبريك عرض مي كنم. بخشي از مراسم در منزل پدري تان در شهميرزاد بود. سري هم به كتابخانه شما زديم. قراره تا چند روز ديگه نشريه را آماده كنيم و منتظر مطلب شما هستيم
در ضمن نمايشگاه كتاب هم در سنگسر برگزار شد و از دادن غرفه اي به كانون خودداري كردند و شايد به نوعي ترسيدند! تازه مي فهميم كه شما براي فرهنگ اين كشور چه سختي هايي كشيديد!
با سپاس منتظر مطلب شما هستيم.
-----------------------------------
سلام
آره، ديروز عروسی امير بود. بهش زنگ زدم و تبريک گفتم. بعدش هم فهميدم مامانم ميزبان عروس و داماد بوده. به او هم زنگ زدم گفت: همه بودند. فقط تو نبودی.

Posted by تنها از سنگسر at December 18, 2008 10:59 PM

ممنونم از شما كه كامنت منو انتخاب كرديد. نمیدونيد چقدر خوشحالم كرديد كه به من جواب داديد و آرزوهاتون برای من دنياها ارزش داره. راستی چقدر خوب امشب در voa صحبت كرديد و
مرسي به خاطر همه چيز
پرستو

Posted by پرستو at December 18, 2008 10:17 PM

به‌نظرم «آدم معمولی بودن» شما هویتش را از پویا و زنده بودن می‌گیرد، پاینده باشید.
--------------------------------
آگاليليان عزيزم
هميشه دقت آدم هايی مثل شما به من کمک کرده که دقتم را بالا ببرم. و اين همان طرف نقل است که نوشتم. طرف نقل با مخاطب فرق دارد، و شما هم اين را می دانيد.
و مرسی

Posted by آگالیلیان at December 18, 2008 9:48 PM

مردم به قطار در حال حرکت سنگ می‌زنند پس وقتی سنگ می‌خوری نگران نباش خوشحال باش که داری می‌روی آن هم به سوی مقصد....
شاد زیید
* کاش بیشتر از آن شعرهایت بنویسی...
------------------------------------
قطار؟
چه تعبير جالبی.
و ممنون شبير عزيزم

Posted by Shobeir at December 18, 2008 9:13 PM

چه لذتي است آنكه بداني نوشته ات را "عباس معروفي" عزيز مي خواند.... آنكه هميشه نوشته هايش را مي خواندي.....
پايدار و سر فراز باشيد
-------------------------------
سلام
يادت باشد جهانی که در آنيم، ادبيات بی داد و ستد، بی گفت و گو ساخته نمی شود. تا نخوانی نمی توانی نوشت.

Posted by م.ج at December 18, 2008 8:39 PM

سلام
تبريك ميگم بهتون به خاطر اين تداوم در نوشتن. اينكه شما اين تداوم رو به خرج داده ايد براي كساني مثل من زيباست و از شما ياد ميگيرم كه نوشتن را ادامه دهم. وقتي ما انسانها كساني رو ميبينيم كه يك راهي رو رفتن بهتر اعتماد ميكنيم او راه رو بريم. خيلي از همدوره هاي شما اين وقت رو نميگذارند براي ايجاد ارتباط دو طرفه. اما من روزي كه وبلاگ شما را به طور اتفاقي پيدا كردم از خوشحالي داشتم ديوانه ميشدم . هميشه دنبال ايجاد ارتباط دو طرفه با نويسنده هاي مثل شما بودم.
ممنون كه هستيد و مينويسيد.
------------------------------------------
من هم از شما ممنونم

Posted by anisehjahanara at December 18, 2008 8:28 PM

منتظر بودم تا کامنت ها را تایید کنید که مطمئن شود چهارده هزارمی نیستم، مبادا چهارده هزارمی اش هدر برود! شش سال است این جا مینویسید، سی سال است مینویسید، اما یک چیزی این وسط دور میزند، تمام نمی شود، هزار سال هم که بگذرد ناشناس ها توی تاریکی سنگ میزنند، چاه میکنند، ضعیف میکشند، برادر و پدر هم نمی شناسند...
یک چیزهایی به بشریت دوخته شده جوری که اگر نباشند انگار یک چیزی کم است!!!!
پررنگ باشید...
---------------------
پذيرفته ايم که جهان چنين است. و من ياد گرفته ام همه چيز را با هم ببينم. اصل البته اين است: کسی که باد می کارد توفان درو می کند، کسی که با کلمه سروکار دارد، با مشت و لگد و فحش و تفنگ سر ناسازگاری دارد.
کلمه درخت است که اگر بکاريش و اگر شاخ و برگ بدهد، پرنده ها در لابلای آن لانه می کنند.

Posted by a.s at December 18, 2008 8:00 PM

اولین باره که اینجا کامنت می ذارم و نمی دونم کامنت ها تاییدی هستن یا نه.
ولی خب وسوسه ی چهارده هزارم شدن باعث می شه امتحان کنم.حالا شانس بیارم چهارده هزارمی باشم یا بعد از اون !
حالا به فرض اینکه چهارده هزارمی باشم و کامنتم بخواد نقل بشه، باید کمی فکر کنم و متن آبرومندانه ای برای سخنرانی خودم حاضر کنم.
پیشاپیش از اینکه این تربیون در اختیارم قرار گرفته، سپاسگذارم.

درباره ی مطلبی که نوشتید، فکر می کنم همه ی وبلاگنویس ها تجربه ش کردن. کامنت های توهین آمیز و بی معنی. فکر می کنم درک اینکه این دنیا، که به تصادف شاید اسمش شده مجازی، بخشی از همون دنیای بیرونه، همون آدم ها که ناراحت می شن، عصبانی می شن، شاد می شن، برای بعضی ها خیلی سخته.
جالبه که از بعضی ها رو آدم می بینه ادعای روشنفکریشون گوش فلک رو کر کرده، بعد اصلا چیزی به اسم حریم خصوصی برای اینترنت قائل نیستن.انگار اینجا آدم های پشت این کلمات از آهنن، یا چوب...که بشه به راحتی به لحظات خصوصیشون حمله کرد و حتی ذره ای هم احترام قائل نشد.
اون دنیای بیرون که پلیس و مامور و آدم های سرزنش کننده وایسادن، همچنان به حریم آدم ها تجاوز می شه و بهشون توهین می شه و آزار می بینن.اینجا که دیگه هیچ کسی نیست و فقط آدمه و شرافتش.
به هرحال، فکر می کنم آدم های خوب هم کم نیستند.بدشانسیه که پیدا کردنشون اینجا، سخت تر شده.درحالیکه توهین کننده های بیمار، مثل علف هرز همه جا هستن.از همون وبلاگ های زرد کپی پیست شده، تا وبلاگ های مشهور و شناخته شده تر...
ولی خب چه می شه کرد؟ جز اینکه مثل همیشه نوشت و ادامه داد...کنترل همه ی آدم ها دست ما نیست (متاسفانه)...ولی خب آدم و شرافتش...
به امید بهبودی برای همه !
باز هم سپاسگزارم.این اولین باری بود که چهارده هزارمین کامنت رو می نوشتم و باید ببخشید اگر خیلی خوب صحبت نکردم...هول شدم خب کمی..:)
حالا باشد که این شروعی باشد !
موفق و موید و نویسان باشید.
-----------------------------
آره، راست می گيد شما
وبلاگ تجلی همين دنيايی است که در آن زندگی می کنيم. طول و عرض زندگی، همه اش دست ما نيست، مثلاً طول عمرمان را نمی دانيم، ولی عرض آن را که می توانيم تعيين کنيم. انتخاب ما اين بوده که با کلمه زندگی بسازيم، هرچند که با سنگ به جانش بيفتند، ولی پايداری می خواهد که بنا با باد و سنگ و توفان فرو نريزد.
به هر حال دنيای ادبيات شيرين و هيجان انگيز است. چه نوشتن، و چه خواندن.
ممنونم از لطف تان
عباس معروفی

Posted by بهاره at December 18, 2008 7:38 PM

سلام آقای معروفی خيلی عزيزم،
دل من نه بغضی داره و نه كينه‌‌ای، وبلاگ شما تنها جایی است كه در آن راحتم و روزی چند بار به آن سر می‌زنم. خيلی قشنگ برای ما نوشتيد و خوشحالم كه خوبيد. اميدوارم در سال نو ميلادی بهترين لحظات را داشته باشيد و همه‌ی بدی‌ها نابود بشوند و مهر و دوستی در دل دنيا رشد كنه.
چقدر نوشتن برای من سخت میشه وقتی می‌خوام برای شما بنويسم. مرسی به خاطر همه چيز
پرستو
----------------------------------
عزيزم پرستو
ممنونم از حس خوبی که برايم ساختی.
من هم بهترين چيزهای دنيا رو برات آرزو می کنم.
سلامتی، شادی، و باليدن.
با احترام
عباس معروفی

Posted by پرستو at December 18, 2008 7:21 PM

سلام
اولين باره كه براتون كامنت ميذارم.هر وقت آثارتون رو مي خونم انگار من رو ميفرستيد به دنياي خودم.احساس ميكنم ديگه فاصله اي ندارم.ديگه چيزي نمونده.سحر تو به خودت رسيدي. حالا ميتوني بچرخي. انگار بال هم در آوردي.اين صدا رو ميشنوي؟ تو غرق شدي . توي اين صدا غرق شدي. خيلي آروم غرق شدي . و حالا ميبينم كه من موندم و اين سطرها . اين جمله هاي عميق . و سقوط من

بسيار كتاب خوندم و خوندم. از هر جا.از خيلي ها. و حالا اينجا هستم . با آثار شما . و اين جمله هاي عميق
-------------------------------
سحر عزيزم
سپاسگزارم

Posted by sahar at December 18, 2008 6:53 PM

"بايد مسائل جنسی و شکمی و روانی و عشقی و بی‌پولی و بی‌سوادی و بی‌دقتی و بی‌نزاکتی‌ام را حل کنم و وقتی نوشته‌ام منتشر شد بروم سينه‌ی قبرستان. بقيه‌اش با من نيست که خواننده‌ی من فاتحه می‌خواند يا نمی‌خواند"

Posted by at December 18, 2008 6:08 PM

جناب معروفی، به نیت چهارده معصوم، ما چهارده هزارمین کامنت را به خود اختصاص میدهیم ( اگر کسی قبل از من به این ملکوت نرسیده باشد)...باشد که رستگار شویم.
همیشه پایدار باشید و قلمتان استوار
--------------------------------------
فهيم عزيزم
وبلاگت را نديده بودم. و حالا خوشحالم.
مرسی

Posted by فهیم at December 18, 2008 6:06 PM
Post a comment









Remember personal info?