Comments: مسکن‌های آنی

دخترک تنهای تنها با گامهایی ارام وبی اعتبار در جاده ی فرسوده قدم برمیداشت ناگهان صدای فریاد دختر جوانی چرت شب را پاره کرد دخترک ترسید و با چشمهای بی رمقش دشت خالی را جاده ی پاییزی را نگاه کرد اما کسی نبود همینکه به راه افتاد بازهم ...فریاد ...وحشت ...نه بازهم چیزی نبود حتما خیالاتی شده ام ،با خود اندیشید.
دوستش گفته بود ماها چقدر ناشکریم مگه ما چی از زندگی میخوایم وقتی میتونیم درس بخونیم بریم سر کار ازدواج کنیم بچه دار بشیم ...با چند لحظه مکث ادامه داده بود : حالا ..خب هرکسی طاوس خواهد جور هندوستان کشد!!!ودخترک تنها توانسته بود زمزمه کند : اما من زندگیم چی میشه ؟!!! صدای فریاد دختر بازهم چرت شب رو پاره کرد به اتاق تاریکش توی خوابگاه کویریش رسیده بود !
معروفی عزیز من هم یکی از همون شصتی هام که باید اعتراف کنم : نسل من ...یه شعره که توی لجن سروده شده ....!
من این روزها به سقوط تسلیم شدم یعنی توی تنهایی نکبت بارم به این سقوط در خلا تبعیدم کردن چونکه بالاخره ناخواسته به این یقین رسیدم که کسی رو که نمی خواد بفهمه نمیشه مجبورش کرد که اره دیگه تو باید بفهمی حالا فکر کن دور و برت پر باشن از این کسی ها !!!!
---------------------------------
شاید بدونی که نیلوفرهای مرداب چقدر زیبا هستن
مهم اینه که خودت رو بسازی، و از چيزهايی که نمی پسندی تغذيه نشی
مطمئن باش از خودت تنديسی خواهی ساخت
و می دونم که خيلی سخته

Posted by زهره at November 14, 2009 5:10 PM

یکی می که دیکتاتور مثل کسی می مونه که سوار ببر شده.دیگه نمی تونه پیاده بشه چون از خود ببر می ترسه چون می دونه نابود می شه پس همون روی ببیر می مونه و روز به روز کارارو خرابتر می کنه ولی نمی تونه که همیشه روی ببر بمونه!
-------------
همینطوره

Posted by ژینا از سنندج at October 21, 2009 10:35 PM

ما دهه شصتی ها مثل چی وایسادیم جلوشون. مگه علکیه که بتونن کاری بکنن !! والله

Posted by بهلول at October 12, 2009 6:19 PM

به نظر من زیاد هم وضعیت بدی نیست
جمهوری اسلامی فکر می کند می تواند در مقابل این همه رسانه و محتوا ایستادگی کند
مقابله با این چنین حکومت هایی راحت ترین کار دنیاست
بعد از چندی در مقابل همین رسانه ها و محتوا ها محو خواهند شد

Posted by هادی at September 12, 2009 7:16 PM

حیف که ما دهه شصتی ها نسل سوخته ایم آقای معروفی.

Posted by الهام at September 11, 2009 1:03 PM

اومدم كه كتاب فريدون سه پسر داشت رو دانلود كنم، به وبلاگتون برخوردم، اين پستو خوندم، با خوندن پاراگراف آخر اشك از چشمام سرازير شد، اشكي از سر ديدن يك نقطه اعتماد ي كه تابحال نديدم تو اين 21 سال زندگيم از جانب يكي مثل شما... و اشكي از سر كلي نقطه ي سياه...و آه ه ه ...
نمي دونم ...
اين اشك براي پاراگراف آخر..
نمي دونم..
ريحانه- ايران-متولد 1367- دانشجوي هنر(!)
(مشخصاتم يك پوزخند مي زنه بهم ...) همم.....هاااه ه ........

Posted by ريحانه at September 8, 2009 11:14 AM

سلام آقای نویسنده
ممنون از نوشته های انقلابیتون ولی کاش در ایران عزیز حضور داشتید در ایران مظلوم زندگی می کردید تا این نسل سوخته دهه شصتی را بیشتر می شناختید نسلی بی انگیزه که در یک دو گانگی به سن جوانی رسید نسلی که از ایران عزیز دور شد نسلی که در سایه یک حکومت بی هدف به بی هدفی رسید... نگران ایرانم آقای نویسنده ..شما هم بیشتر نگران باشید..همیشه دوستتان دارم منتظر جوابتون هستم آقای نویسنده
-----------------------------------
اين نسل نويسنده ی برجسته اش را هم می سازد.
حضور فيزيکی من فقط يک قبر به آمار کشتگان می افزايد، اما خيال نمی کنم که در بين دوستانم حاضر نباشم.
من در ايرانم

Posted by یک دهه شصتی at August 8, 2009 12:35 AM

آقای معروفی شما مردم ایران رو نمیشناسید.تقلب نبود.ما همه بودیم .هیچی نشد مردم یه عده رو بخاطر یه عده نخواستن.همین.

Posted by آریا at August 4, 2009 12:19 PM

من دهه شصتي هستم
و بغض كه گلويم را ...

Posted by 60 at August 3, 2009 2:03 PM

استاد عزیز
خواندن نوشته هات یکی از بهانه های کوچک خوشبختی منه
ممنون که می نویسی
بنویس

Posted by at August 2, 2009 8:36 AM

فکر کنم اکثر دهه ی شصتی ها حرفی برای گفتن دارن... حرفی برای نوشتن... هرکی با زبون مخصوص خودشو با لحن ویژه ی خودش. یکی با قلمش، یکی با سازش، یکی با ... اما چه فایده. یا صداشون به کسی نمی رسه یا اگرم برسه زبونشون رو نمی فهمن!
واسه همینه که یا راه انزوا رو پیش می گیرن یا یه کار بیهوده پیدا می کنن که از فکر کردن فرار کنن!
خوش به سعادت اونی که اصلا برای فکر کردن آفریده نشده یا سر راه قطار افکارش هزار تا مانع جورواجور نذاشتن که نهایتا یا از خط خارجش کنن یا له و لورده!

Posted by سیاوش at July 29, 2009 2:32 PM

این پاراگراف آخر اشکم را در آورد

Posted by ساناز at July 28, 2009 11:52 AM

دردنيايي كه خدا را به ريال مينويسيم تا بزرگتر جلوه كند ،سلام وا‍‍ژه اشناي قلب هاست. استاد بزرگوار زمان زمانه دلتنگي است وكاش خون حنجره هاي شهيدان اين روزها نداي به بلنداي آسمان هياهوي سمفوني مردگان را در هم شكند.

Posted by at July 27, 2009 11:21 PM

من هم امیدوارم ...

Posted by ارغوان at July 27, 2009 3:16 PM

ممنونم ... از اینکه گفتید دوباره می نویسید و بر سر قولتان ماندید ممنونم
از اینکه به نسل ما اعتماد می کنید و بر می گردید به نوشتن تا به شصتی ها روحیه ای تازه دهید ... ممنونم
دیدید چقدر چشم انتظار داشتید آقای معروفی؟ حیف بود که به این زودی خداحافظی کنید...حیف بود!

Posted by Sahar at July 27, 2009 1:29 PM

آقای معروفی عزیز...فقط میخواستم بگویم که خوشحالم که دوباره مینویسید...

Posted by شراگیم at July 26, 2009 11:21 AM

استاد گرانقدر كاش آنگونه شود كه مي گويي اما خيال مي كنم در غربت شما هم دچار بي خبري از حال مردمان هنوز مذهب زده ايران زميني/بزرگوار،اينجا هنوز بسيارند كه آن ديكتاتور مورد خطاب شما را سيد آل پيامبر مي دانند و هر گزنكي به او را هتك الله مي دانند،اينجا هنوز فراوانند پيرمرداني كه با همه فرتوتي در اتوبوس و مترو جاي خود را به آخوند جواني مي دهند و اين عبا به دوشان ميت پرست هم با وقاحت تمام جي مي گيرند از اين قوم ابله تقدس گراي دين زده/جناب آقاي معروفي ما جوانان سي ساله هنوز گوشمان پيچ خورده در دستان پدران نماز شب خوانمان است و به تكاني تكانده مي شويم.اينجا هنوز رهبر مقدس است حتي ديكتاتورش/به نظر من اين قصه شما روزي به سرانجام خواهد رسيد ولي به خيالم بسيار دور رخ خواهد داد بعد از آنكه بسياري از اين پدران ترسان از شب اول قبر ما جوانانشان را به خاك بسپرند./
------------------
ولی من به تلاش انسان ايمان دارم

Posted by مجيد at July 26, 2009 11:10 AM

استاد عزیزم سلام . من باوری بر خلاف شما دارم شاید به این علت که متعلق به این نسل هستم و دست کم در تجربه ی شخصی ام در برخورد با هم نسلانم افقی نشان از آینده ای روشن داشته باشد ندیده ام ، چه در کوچه و خیابان و چه در دانشگاه ، چه در میان دوستان و چه در میان اقوام و آشنایان . بر خلاف شما فکر می کنم این نسل نمی داند که چه می خواهد ، نسلی است بی هویت و بی ریشه و دچار و گرفتار ، نسلی است گم گشته و سرگشته . در بهترین حالت شاید بداند که چه نمی خواهد ، اما مطمئنم که نمی داند خواسته اش چیست . جای دور نه نگاه کنید به حوزه ی فرهنگ و هنر . چند سال پیش در جشنواره ی فیلم فجر همین دوستان هم نسلم داریوش مهرجویی را در کنار مسعود ده نمکی قرار دادند . همان جشنواره را می گویم که فیلم منتخب تماشاگران ( که عمدتا سینما رو های ما از این نسل هستند ) اخراجی ها و سنتوری بود . مشترکا ، مهرجویی و ده نمکی به اشتراک . اصلا همین امسال مقایسه کنید فروش فیلم ده نمکی را با فیلم بهرام بیضایی . مهمترین اتفاق سینمایی مان می شود ساخت فیلم اخراجی ها . این دردناک است استاد . چه قدر سطح سلیقه ی ما نزول کرده است . بگذریم . نگاه کنید به جهان نشر و کتاب که به نظرم مظلوم تر از هر دوره ای است . فارغ از فضای سانسور و اختناق موجود فروش کتاب های ما به ندرت به پنج هزار نسخه می رسد . این برای کشوری که هفتاد میلیون جمعیتی دارد که بخش بزرگشان جوان هستند و با کمی تسامح دهه ی شصتی ، درد آور است . از موسیقی صحبت نکردن به گمانم بهتر باشد . اصلا در این شرایط صحبت کردن از فرهنگ و هنر بی معنی و شاید کمی هم خنده دار به نظر می رسد . من فکر می کنم راه پیشرفت و توسعه و ترقی از طریق فرهنگ و هنر است ، برای همین هم نگرانم . استاد من زمان انقلاب نبودم . تمام داشته هایم از آن دوران محدود می شود به شنیده هایم از این و آن و خواندن خاطرات مرحوم مهندس بازرگان ، جناب آقای مهندس عزت الله سحابی ، جناب آقای مهندس لطف الله میثمی و عده ای دیگر در این روزنامه یا آن مجله و نوشته و گفته های افرادی که کمتر به فکر و روششان اعتقاد داشتم حتی در برخی موارد مخالف عقیده ی شان بوده ام و مهمتر از اینها ، خواندن داستانهای بزرگ علوی ، علی اشرف درویشیان ، محمود دولت آبادی و مرحوم هوشنگ گلشیری و بیشتر از همه مرحوم احمد محمود و به خصوص سه کتاب او همسایه ها ، داستان یک شهر و مدار صفر درجه . وقتی این داشته های کمم را مقایسه می کنم با آنچه امروز می بینم به نظرم می رسد حرکتی که منتهی شد به انقلاب پنجاه و هفت ( که البته معتقدم از سی تیر شروع شد و نه از پانزده خرداد ) بسیار ریشه ای تر از موجی است که امروز به واسطه ی حماقت ، جهالت و قساوت حاکمانمان ایجاد شده . همین مرا به شدت نگران می کند . نگران از آینده ی ایران که نکند خدای نکرده این سد که به گواهی تاریخ روزی خواهد شکست بشکند و ایرانم ، ایرانستان شود .
-------------------------------------
مطلب را که خواندم رفتم توی فکر.
می دانی محمد جان، شايد تماس من کم بوده، شايد نبودنم در ايران چنين نگاهی به من داده، به هر صورت، اين ديالوگ برای همه ی ما خوب است

Posted by moghim at July 25, 2009 11:26 PM

استاد ببخشيد كه من اين روزا انقدر بي ادب شدم.با فشارايي كه اينا توي اين چند وقته به مردم آوردن بعضيا افسرده شدن بعضيا هم شدن مثل من كه دلم مي خواد هر چي از دهنم درمياد بهشون بگم.از شما عذر مي خوام.

Posted by هومان at July 25, 2009 9:57 PM

دفتر خاطرات من : 5 آذر 87------امروز نتونستم درس بخونم کتابی روخوندم که ذهنمو درگیرخودش کرد گاهی افسار کتاب ازدستم خارج میشد نویسنده خیلی هنرمندانه صحنه هارو جابه جا میکرد گاهی پاراگراف هارو ازاول میخوندم تابفهمم کی به کیه>ازعباس معروفی درموردنویسنده چیزی نمیدونم نمیدونم مردست یا زنده ! میگن فرار کرده المان حتما اضافی زرت پرت گفته البته میگن نه اینکه بدونن من هم چیزی نمیدونم پس خفه شم بهتره کتابای دیگشو بعده کنکور حتما پیدا میکنم حرفاش حرف دلم بود ولی نمیتونستم بگم حیفم میاد یه قسمتی رو یادداشت نکنم >>.... ادامه نوشته اون روزم به شما ربطی نداره تاحالا به هیچ کس ازنوشته هام نخونده بودم اه عذاب وجدان گرفتم که ازدفترچه خاطراتم براتون نوشتم هیچ کس جزخودمبه اندازه و ارزشی نیس که براش ازنوشته هام بخونم ... به هرحال .شب خوش

Posted by احسا at July 25, 2009 8:38 PM

http://greenscroll.info/
کاش می تونستم ببینم
با این حال با تمام وجود خوشحالم
فقط می تونم پوستر قشنگ سایت رو ببینم
احمدی نژاد رئیس جمهور من هم نیست
چقدر دیر طومار را پیدا کردم!
درست 25 JULY !

Posted by کیان at July 25, 2009 7:29 PM

من «عقاید یک دلقک» رو با ترجمه ی «شریف لنکرانی» خوندم. ترجمه ی خیلی خوبی داشت. هیچ جا احساس نکردم جمله ای را نفهمیده باشم.
/.
«سمفونی مردگان» که اینجا پیدا نمی شود. نمایش کتاب تهران هم پیداش نکرده بودم امسال و پارسال. یکی از دوستان از تهران برایم فرستاد. همین چند روز پیش. فرصت ام خیلی کم است، توی اتوبوس هم همراهم می برم و می خوانم. نمی توانم زمین بگذارمش. تازه رسیده ام به موومان چهارم. امشب اگر فرصت شد شاید تمامش کنم.
عجیب تسخیرم کرده. انگار که جزئی از خطوط کتاب شده باشم... حس می کنم دارم درد می کشم. جای آیدین؛ سورمه؛ آیدا؛ مادر؛ و حتی یوسف و اورهان و پدر... زندگی با آدم ها چه می کند آقای معروفی؟... همه یک جور قربانی جهل و تعصب می شوند. اگر لطافتی هم داشته باشند سریع تر می پوسند و می شکند و می ریزند... آخرش آنقدر از آدم ها رمیده می شویم که به تنهایی پناه می بریم و هر جور که بشود، از آدم ها و نگاه ها و حرف ها و «نفهمیدن»هایشان فرار می کنیم. تا در تنهایی به سراغ رویاها و خاطراتی برویم که شاید حقیقت داشته اند یا نه... زندگی مان را توی رویا می سازیم و از واقیعت خارج می شویم... به همه چیزی که بشود چنگ می اندازیم تا دوست داشتنی هایمان، و بهانه هایمان را که یکی یکی از دستشان می دهیم، برای خودمان نگه داریم، حتی اگر فقط توی رویا. همه اش درد می کشیم... پیر می شویم... آیدین می شویم... تکه تکه از دست می رویم... سال ها بعد شاید توی زمستانی گیر کنیم که کلاغ هاش روی درخت ها می گویند «برف. برف.».
«شب ها وقتی پا در آن خانه ی بزرگ و سرد می گذاشت همهمه ی دوردست سالیان دیوار می شد و سکوت می کرد. کاج می شد و وسط حیاط می ایستاد، در می شد و بسته می ماند.» توصیف ها فوق العاده اند! حس می کنم پشت سر آدم های داستان راه می روم و زندگی شان را از نزدیک می پایم... شاید برای همین است که دلم دردش می گیرد و می رود توی لاک خودش و می خواهد آرام و بی صدا گریه کند. دور از چشم آدم های قصه. قصه ای که شاید کمی از واقعیت هاش را چشیده ام...

Posted by میترا at July 25, 2009 6:23 PM

سلام
1- ممنون که از مرکب شیطان پیاده شدید و نوشتید( خواستم بنویسم خر دیدم این روزها خ.ر علامت اختصاری شخصی شده. ایشان حیوان محبوب ما را هم مصادره فرمودند!)
2- با مطالبتان موافقم. دیکتاتور ها دنیای عجیب (و حتی قابل ترحم ) ی دارند. قابل ترحم از آن سو که توهم بخش بزرگی از دنیای مصنوعشان است.

Posted by ایمان.الف.خلیفه at July 25, 2009 5:56 PM

کاش آدم وقتی دلش ناگهانی فشرده می شود ، "فکر نکند" که به کدام در بزند. کاش وقتی بغضش می گیرد ، "فکر نکند" به که بگویم که درکم کند . کاش آدم مجبور نشود سر خودش را هم شیره بمالد تا نترکد !
از سر دلتنگی از زندگی ..
من با کسی که در سطر سطر این نوشته ها حضور دارد احساس نزدیکی می کنم . احساس می کنم رنگ حرف هایش را می فهمم اگر حتی عمقشان را نفهمم. (و چیزی درونم می گوید چه تنهاست این نوع خواننده! چون ... نمی دونم چطور بگم .. نویسنده این سطور یکتاست ولی من نه. من همیشه با ین موضوع مشکل داشتم و هیچ وقت نفهمیدم از کجا نشاٌت می گیرد. همیشه به طور ناخودآگاه از هر عنصر [؟؟] دوری می کردم احساس می کردم من برای آن مثال هیچ گونه یگانگی نخواهم داشت پس گوشه گرفتم)
من یک دهه شصتی ام که هرروز زخم را ، شکاف را بیشتر در همه عناصر دور و برم میبینم و می ترسم .. من می ترسم از این همه که کور شوم ..
و از این که فکر کنم این همه هزینه از دست رفت ، فرو نشست ، در چشم بهم زدنی تمام شد بیشتر از همه چیز می ترسم .. دوست دارم فکر کنم جان هیچ انسانی بیهوده فدا نشد ، جان هیچ کس بی ارزش نشد ، فراموش نشد..

Posted by نیل at July 25, 2009 5:35 PM

سلام استاد خوبم ( سلام را خودت یادم دادی. همیشه یادم می رفت.)
مهتا را یادت هست؟ همان که گفتم توی کماست. دیروز عصر... باید بگویم:" انا لله..." و سکوت کنم. کاری که پس از شنیدن این خبر انجام دادم. عجیب است، یک قطره اشک هم نمی توانم بریزم. انگار همه ی وجودم جز این قلب لعنتی، سنگی شده...
(توی پرانتز: تا به حال فکر کرده ای اگر دعای گربه سیاه ها مستجاب میشد، چه اتفاقی برای ما ها می افتاد؟ دیروز توی اتوبوس، زنی با آب و تاب قضیه آتش گرفتن مسجدی را به دست معترضان برایم تعریف کرد. پشت بندش به همه ما لقب خدا نشناس و بی چشم و رو و... داد . کلی هم نفرین کرد. وقتی که حرف میزد، من چشمم را بسته بودم و به همین سوال فکر می کردم!)

وقتی ستاره چشمک می زند
تو را می بینم
که می خندی
تو
کدامین مهتاب را
مهمان تاریکی شبهات می کنی؟
ببین!
دل من با توست
تو کجایی؟!

با یک بغل یاس:
سورین
-------------------
سلام
جز تسلیت گفتن کاری از دستم ساخته نیست.
و شعر زیبای تو رو خواندم.
این همون کاری ست که ما می تونیم

Posted by سورین at July 25, 2009 4:16 PM

حالا خیلی امیدوارم...
با طوماری که از برج ایفل آویخته خواهد شد و شاهکاری که به رنگ سبز در آمده...
چقدر دیر خبردار می شوم!

Posted by کیان at July 25, 2009 4:15 PM

تقاضای استان توسکانا از دولت ایتالیا:
به رسمیت نشاختن دولت احمدی‌نژاد
در ایتالیا این روزها در ارتباط با ایران دو واقعه رخ داده که بسیار تازگی دارد، هر دو واقعه در رابطه با وضعیت سیاسی کنونی ایران است و یکی از این وقایع با مجسمه‌ی داوود میکل‌آنژ ارتباط دارد.
شورای استان توسکانی در ایتالیا مصوبه‌ای را منتشر کرده است که در آن با ملت ایران همدردی شده و از دولت ایتالیا خواسته شده که تا روشن شدن تخلفات انتخاباتی و برقراری آرامش و احترام به قانون، انتخاب محمود احمدی‌نژاد را به عنوان رئیس‌جمهور به رسمیت نشناسد.
خانم شیرین عبادی، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل صلح؛ در مصاحبه با دویچه وله، در مورد اهمیت این مصوبه گفت: «شورای استان توسکانا در حقیقت به نمایندگی از سوی مردم ساکن این استان برای همدردی با مردم ایران چنین مصوبه‌ای را تصویب کرده و این اولین اقدام قانونی در یک کشور اروپایی در واکنش به حوادث اخیر ایران است.»
شیرین عبادی که به نمایندگی از سوی نرگس محمدی، عضو کانون مدافعان حقوق بشر که برنده‌ی جایزه‌ی الکساندر لانگر شده اما ممنوع‌الخروج است، به ایتالیا رفته، پس از سخنرانی‌اش در فلورانس، در مصاحبه با دویچه وله، شرکت کرد.
وی سخنرانی خود را در آکادمی هنرهای فلورانس، در کنار مجسمه‌ی داوود میکل‌آنژ ایراد کرد. این مجسمه در فرهنگ ایتالیایی سمبل آزادی شمرده می‌شود.
به گفته‌ی مقامات دولتی فلورانس، این نخستین بار بود که شخصیتی در کنار مجسمه‌ی داوود سخنرانی می‌کرد. به گفته‌ی شیرین عبادی: «این به خاطر اهمیتی است که مقامات مسئول دولتی در این شهر برای فعالیت‌های آزادی‌خواهانه‌ی مردم ایران قائل هستند.»
از
http://www.dw-world.de/dw/article/0,,4461859,00.html

Posted by کیان at July 25, 2009 4:04 PM

شهردار فلورانس با نورپردازی، مجسمه داوود میکلآنژ را به نشانه همبستگی با مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران به رنگ سبز کرد !!

Posted by کیان at July 25, 2009 3:54 PM

از جمهوری اسلامی سپاسگزاریم که چهره کاربردی و عملی‌ اسلام را به نمایش گذاشت..بیچاره برخی‌ از دهه شصت‌ها هرچه خودشان را جر میدادند هم این ملت پی به اساس یک نظام مذهبی‌ نمیبرد .ممنونیم که جمهوری اسلامی این کار را کرد گر چه به قیمت گزافی.اینها همان دستورات اسلام است که پیاده میشود... قرآن را بخوانید...و فقط قسمتهایی که خوشتان میاید را نبینید. اینها همان حسین و یاران وحشی ش هستند که مخالفین خود را به نام کافر مستوجب قتل می‌دانند..ظلم به زن ،قصاص ،شلاق،قطع دست و ...از تو خشتک آخوندها که در نیومده... از متون قرآن برگرفته شده.شمایی که افتخارتان در روضه‌ها شمشیر دو دم علی‌ و لات بازی‌هایش بود حالا شاهد زنده تاریخ اسلام باشید.

Posted by Naghmeh at July 25, 2009 2:50 PM

خداحافظ
دیگر نمی خوانم

Posted by AMIR at July 25, 2009 2:29 PM

iهمیشه نوشتن بهتر از ننوشتن است. خوشحالم که قلم را هنوز در دستانت داری.
نسل عجیبی است این دهه 60

Posted by مرتضی اصلاحچی at July 25, 2009 1:53 PM

سلام استاد
اومده بودم با نوشته های قبلی تون خودمو آروم کنم، دیدم که نوشتید.
نمی دونید از اینکه می نویسید چقدر ممنونم...
از این نوشته تون هم به عنوان یک دهه شصتی، که زندگیش بیم و امیده و گاهی این ناامیدی یه که هر از چندی تمام زندگیشو مصادره می کنه، بی نهایت سپاسگذارم...

Posted by آلما at July 25, 2009 1:30 PM

سلام استاد عزيزم. امروز يكي از همين دهه ي شصتي ها از بينمون رفت. تا همين ديروز باهم گفتيم و خنديديم.ولي حالا زير يه عالمه خاك. چقدر باهم رفتيم بيرون و فرياد زديم. از همه ميخوام برام دعا كنين حالم اصلا خوب نيست.( همون عاشق هميشگي )

Posted by سارا at July 25, 2009 12:23 PM

آقای معروفی
دوست ارجمندم

نامه ای تا این لحظه از شما دریافت نکرده ام.

با فرستادن آن - مرا به بوسیدن کاغذتان - مشعوف کنید.
رفیق ِ دهه ِ شصتی تان
م.آرمان
25-7-2009

Posted by م.ارمان at July 25, 2009 12:18 PM

سلام ....مث شکر که اگه شیرین نباشه معنی نداره شما هم نشدنی بود نوشتنو کنار بذارین.می دونستم.
آقای معروفی عزیز من و دوستام تصمیم گرفتیم یه نمایشگاه طراحی انتقادی در مورد انتخابات دهم برگزار کنیم ایده های خیلی خوبی هم برای کار داریم اما از امنیت خودمون و کارامون توی ایران اطمینان نداریم ...فکر می کنم بهتره که با یه NGO اون طرف لینک شیم فایل کارا رو براشون بفرستیم اونجا برگزار بشه.. دیدم که جامعه دیزاین ایتالیا با ما همدردن فکر کردم که از ایتالیایی ها شاید بهتر بشه کمک گرفت .. ایا شما گروه ایرانی یا NGO فعالی سراغ دارین که بتونین بهم معرفی کنین.
ممنونم حتی اگه ...
یکی از همون دهه شصتی ها
--------------------------
سلام
متاسفانه من کسی رو نمی شناسم در ایتالیا

Posted by razie at July 25, 2009 11:13 AM

سلا م استاد عزيز مصاحبه باكوروش همه خاني و شعری چاپ نشده از احمد شاملو به روزم ومنتظر.

Posted by افسانه at July 25, 2009 10:27 AM

دیر فهمیدم که دوباره برگشتید اما خوشحالی ام بی حد و اندازه است .تشنه بودم و نشستم با ولع حتی دانه دانه جواب کامنت هاتان را هم خواندم.
آقای معروفی انصاف بود ما برویم تو دود و گاز اشک آور وشعار بدهیم آن وقت شما ما را رها کنید ؟؟انصاف بود؟
ما دل نگران شما بودیم اما دلسرد نشدیم و همین دلسردنشدن ما به شما جان ِ دوباره داد.
آقای معروفی خیلی دوست تان دارم.
و خیلی می بوسمت تان.
چقدر خوشحالم که تازه نفس برگشتید چقدر.

Posted by نسرین مدنی at July 25, 2009 6:45 AM

سلام آقای معروفی . سر چند راهی زندگی گیر کردم . حتی دیگه نمی دونم راه چیه چاه چیه . از زندگی و نفس کشیدن گرفته تا فکر کردن همه رو دارم اشتباه می کنه و عجله من رو در انجام کارها چاشنی عشق به یه دختر تسریع کرده . اسمش عشقه و میدونید که ، عشق نصیحت نمیشنوه . به نظرم داره همه چیز از دستم در میره . مشکلم اینه که هنوز مرد نیستم . از سبیل که ندارم بگیرید تا عظمت و سنگینی حضور . میشه کمی واسم حرف بزنید . دلم می خواد با یه آدم عاقل دمخور بشم و حاضرم هر جای ایران برم تا یه حکیم پیدا کنم که تشویش منو درمون کنه . کسی که بهم درس زندگی بده . من تشنه ام .

Posted by محمد at July 25, 2009 4:30 AM


آقای معروفی عزیز
امیدوارم این نگاه سمت وسوی خوبی پیدا کند آن هم به صورت عمیق و گسترده. مسئله این است که این مشکل ما برای خیلی ها ساده تر از این حرف ها فرض می شود. اگر در همین جمهوری اسلامی فرض محال گشت ارشاد نبود که پاچه دخترها را وجب کند عده زیادی از این مخالفینی که فعلاً با من در یک جبهه هستند دیگر نبودند. دیگر مسئله ایی برای نق زدن پیدا نمی کردند! خب راست می گویی آنها هم می خواهند زندگی کنند. خوب بخورند. خوب بپوشند. خوب بگردند. اما ماجرا برای خیلی از آن دهه شصتی هایی که من می بینم در همین ها خلاصه می شود. نه در این که جلوی حرف زدن یک عده گرفته شده و می شود. نه در این که الان فلان نویسنده و خیلی های دیگر که اهل فکر هستند مجبور به کوچیدن شدند یا در مملکت ماندند و خفه شدند حالا یا زنده یا مرده . گرچه برای من زنده آن ها که دچار خفقان شدند فرقی با مرده آنها ندارد.
حالا با این جنایت های آشکار امیدوارم دست به خون آلوده رژیم برای تک تک مردم رو شده باشد البته اگر مردم مثل آن رفیق من فکر نکنند!
حالا دلم برای تفکر ساده خودمان می سوزد اما به خودم نهیب می زنم ما مردم ساده ایی هستیم وزندگی هم مسئله ساده ایی است و کسی نباید مشکلات مردم ایران را پیچیده وعجیب بداند. این طور نیست؟ راستی اگر رژیم باج داده بود حالا روی پا بود اما فکر نمی کنم در آن صورت بیشتر باج می داد وکسی هم به فکر نمی افتاد که بیشتر بخواهد چون با مردم نازنین این دیار عزیز کاری کرده است که خیلی ها مسئله شان در شکم وزیر شکم خلاصه می شود.
مرسی از این که حوصله داری نوشته های طولانی من را می خوانی.

Posted by کیان at July 24, 2009 10:22 PM

استاد امروز رفتيم سر خاك شاملو.جاي شما خالي بود.شعر خوانديم دست زديم اشك ريختيم.امنيتي چي ها هم بودند و از آن دور عين گاو نگاه مي كردند.مثل اينكه تا حالا تو عمرشان شعر نشنيده بودند.شاملو اسطوره بود.روحش شاد

Posted by هومان at July 24, 2009 10:14 PM

آقای معروفی ... تصور نمی تونید بکنید چه قدر خوشحالم از اینکه نوشتید
در ضمن من دههی شصتی ای هستم که راجع به دههی شصتی ها اشتباه فکر میکردم ... فکر میکردم تعداد اونهایی از ما که قابلیت خس و خاشاک شدن دارند خیلی کمه ... و امروز افتخار میکنم به دههی شصتی بودنم
در ضمن ما دههی شصتی ها خیلی چاکریم استاد ... برای دل ما هم که شده بنویسید
-----------------
من هم از شما ممنونم شهرزاد عزيزم

Posted by Shahrzad at July 24, 2009 8:42 PM

1984 رو میخونم مخم سنگینی میکنه سرسام گرفتم----- ------استاد باسی عزیز عقاید یک دلقک ترجمه کی میتونه عالی باشه؟
------------
فکر کنم ترجمه شريف لنکرانی باشه

Posted by احسا at July 24, 2009 8:07 PM

باسي محبوب من،من خودم يه دهه شصتيم كه بارها از طرف بقيه متهم به لاقيدي و بي انگيزگي ورخوت محكوم شدم! بارها به لامذهبي متهم شدم!اما حداقل اينه كه در مقايسه با نسل قبلي ما خودمونو سانسور نمي كنيم و مي دونيم چي مي خوايم!دنيا براي ما مطلق نيست يا بد يا خوب!همه چي نسبيه! به نظر من رمز موفقيت ما هم همين پذيرش اصل نسبيتمونه!به اميد پيروزي واقعيه كه به نظر من پذيرش همديگه با هر عقيده و تحمل مخالفه!

Posted by يسنا at July 24, 2009 6:59 PM

این روز ا وقتی این صفحه رو باز می کنی
دوباره عکس عمو باسی از اون گوشه بهت لبخند می زنه . . .

Posted by Arash at July 24, 2009 5:10 PM

امیدوار باشید
امیدواری چیز خوبی است .

Posted by نقره داغ at July 24, 2009 2:46 PM

آقای معروفی من دهه شصتی هستم... متشکرم به خاطر یادآوری کردن عشقی که در این زمان از زندگی شخصی و اجتماعیم بیش از هر زمان دیگه بهش احتیاج داشتم.

Posted by سینا at July 24, 2009 11:06 AM

نزدیک ترین خاطره ام ، خاطره ی قرن هاست .( شاملو)
---------------
سلام آسای عزیزم

Posted by آسا at July 24, 2009 10:41 AM

سلام
گمانم دیروز، به یکی از دوستان قدیمی گفتم، در مسیر دانشگاه ما یک کوچه ی شیبدار بود که هروقت از آن بالا می رفتم دلم می خواست به بوته ی علفی که از زیر آسفالت پیاده رو بیرون زده بود سلام کنم، چون معتقد هستم سخت شبیه ما بود، ما دهه شصتی ها...
گفتم یک نسل انقلاب کرد ستایش شد، یک نسل جنگید ستایش شد، اکنون این ما هستیم که بر ویرانه های دو نسل پیش زندگی می کنیم، روزگار می گذرانیم با یک دنیا بدهی که دو نسل پیش فکر می کنند به آنها بدهکاریم، درحالی که چیزی به دستان ما سپرده نشده و این همه ادعایی که بر ما دارند...
اما نسل ما کار خودش را می کند، بی آنکه توقع ستایش شدن داشته باشد!
ما، نسل پناهگاه، نسل آژیر قرمز، یاد گرفته ایم حتی اگر آژیر سفید هم بزنند اعتباری به امنیت نیست، ما کار خودمان را انجام می دهیم، بی نیاز به توجه، بی نیاز به کف زدن ها.
ما گیاهان خودرو ی دهه شصت...

Posted by فاطمه همتی at July 24, 2009 9:37 AM

سلام
ممنونم که اومدین

Posted by مجید at July 24, 2009 1:20 AM

سلام عباس معروفی عزیز . خوشحالم که مینویسی. اصلا میدونی چیه ؟ میدونستم که دوباره می نویسی . از مطالب این پستتون هم لذت بردم . حرکت چه آروم چه تند باید امتداد داشته باشه امیدوارم به لحظه لحظه این حرکت مردمی آگاهی تزریق بشه تا از مسیر خودش منحرف نشه
----------------------
نامه ی بعدی ت را هم خواندم
هيشکی به اندازه ی خودت نمی تونه برات تجربه بسازه..

Posted by محمد at July 24, 2009 12:04 AM

درود بر شما جناب معروفي دوست داشتني:
راستش ا ين روزها شدم وب گرد!
حالت همون ولگردي رو داره!

هي ميام هي ميرم...
منكه نمي نويسم .چشمم به دست شماست ...
بنويسيد...

فروغ ف

Posted by فروغ ف at July 23, 2009 10:28 PM

آقای معروفی عزیز
ما مردم تنبلی هستیم و از این تنبلی هم لذت می بریم از این که یک نفر دیگر بنشیند برای ما تصمیم بگیرد از این که یک آقا بالا سر داشته باشیم، یک نا پدری، داریم لذت می بریم!
داستان از این قرار است که مردم می خواهند زندگی کنند و قراراست با هم زندگی کنند پس:
یک سری از مردم نمی خواهند به کنسرت راک بروند پس دست زن وبچه شان را می گیرند بدون این که به آنها قول پلو داده باشند جانشان را هم می دهند که به نماز جمعه بروند، یک عده هم می روند استادیوم آزادی بالاخره آدم باید یک جوری عقده های خودش را خالی کند. دیگر چه فرق می کند؟ حالا یک عده هم ناراضی داریم که کنسرت راک ندارند بروند، بالاخره همه که مثل هم نمی توانند عقده هایشان را خالی کنند!
بله دهه شصتی ها یی که شما صحبتش را می کنی فرقشان در این است که به چرخ وفلک پارک ارم محل سگ هم نمی گذارند کنسرت راک می خواهند از راه نرسیده پدر مادر را قورت می دهند که شما چرا ما را زاییدید اگر نمی توانستید خرج قر وفر ما را بدهید آنها( خودم هم جزوشان هستم!) جنگ را ندیدند که بدانند اگر مدرسه میرفتی ومیوه ات موز بود همه چه جوری نگاهت می کردند. آنها هم حق دارند. می خواهند زندگی کنند. بهتر از نسل های قبل.
پس باید یک جوری هم دل آن ها را راضی کرد، یک مجوزی هم باید به یک عده داد بروند دلی دلی کنند، حالا یک روز اوضاع یک جوری می شود که ستاره راک داستان ما مجوزش را نمی تواند بگیرد، یک عده ناراضی می شوند،
اوضاع ما همین جوری است.
من کم کم دارم به این نتیجه می رسم که من در دل این اقلیتی هستم که مجوز کنسرت و خیلی از دلخوشی های دیگرش را نداده اند. عیبی ندارد تا این جای ماجرا همه ما ناراضی هستیم، اما اشکال ماجرا از آن جا شروع می شود که وقتی مجوز کنسرت وچند تا چیز دیگر را دادند همه برمی گردند سر خانه وزندگیشان من می مانم وخودم که
"می گویم فغانی برکشم باز می بینم صدایم کوته است"
که همقطاران جلوی فکر کردن آدم را می گیرند. جلوی حرف زدن آدم را می گیرند. اما وقتی در کمال تعجب می بینم آنها که تا به حال با آن ها در یک جبهه بودم به محض آن که سرشان را گرم می کنند سر می چرخانند و مشغول می شوند، غم دنیا را یکجا میریزند تو دلم
"کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود."
حالا اوضاع جدی تر است ستاره راک داستان این بار رئیس جمهور مملکت است! اوضاع چقدر خراب است!
اما این بار هم هر طور شده می خواهند سر مردم را گرم کنند. تلویزیون جمهوری اسلامی تا به حال در طول این سی سال سابقه پخش این همه فیلم را نداشته است درعین حال اوضاع مملکت خودش شکل فیلم های سینمایی است. در این اوضاع است که دیکتاتور کوچولو با پررویی در انظار عموم آفتاب بالانس می زند که هیچ اتفاقی نیفتاده و من می ترسم وقتی امتحانات به تعویق افتاده مان را در شهریور می دهیم همه چیز یادمان رفته باشد از بس که حافظه تاریخی ما خراب است!
حالم خیلی گرفته است.
------------------------------------------
کیان عزيزم
نامه ی قبلی ت را هم خواندم و پاکش کردم
هميشه همينطور بوده. يکی دو آدم حتا نگاه را سمت و سو می دهند.

Posted by کیان at July 23, 2009 9:21 PM

یک شعرترکی -ترجمه خودم-یک دقیقه بیخیال دنیا شین (دنیا به تخمتون هم نباشد)

سن بیرلیلی من بیرمجنون ( تولیلی و منم مجنون)
سن اولماسان من اولمازدیم (نباشی و منم نیستم)
سن بیرگولسن من بیر بولبول (تویک و گل ومنم بلبل )
سن اولماسان من اولمازدیم (تو نباشی منم نیستم )
قلبیمده یاشارسان هرآن (هرلحظه درقلبم زندگی میکنی)
واریم -یوخیم سنسن اینان (بودونبودم تویی باورکن)
قلبیده کی عزیز مهمان(مهمان عزیز قلبم)
سن اولماسان من اولمازدیم (تونباشی منم نیستم)
غفلتی قلبیمه گیردین (بی خبر وارد قلبم شدی)
دورلو-دورلو دردلر وئردین (درد های اساسی بهم دادی ) البته به جای لغت اساسی اصطلاحی فارسی پیدا نمیشود
سن اولماسان من اولمازدیم (تونباشی منم نیستم)


خداییش کف کردین ممنونم نیازی نیست تعریفم کنین میدونم عالی ترجمه کردم استاد باسی پیشنهاد میکنم قسمتی از وبلاگ رو اختصاص بدین به ادبیات (البته شخصا از شعرای عشقی خوشم نمیاد)
روزگاربراستاد باسی و خانواده محترم خوش .........................................................................
ممنونم
اين کارها همه ارزش است
ادامه بده

Posted by احسا at July 23, 2009 8:41 PM

سلام اقاي معروفي بسيار عزيزم. اقاي معروفي شما زندگي منو عوض كردين. هيچ كس اميدي به عوض شدن من نداشت. من مرده بودم. ولي شما كمكم كردين. هميشه براتون دعا ميكنم. من شما رو مي پرستم. من شك ندارم شما حتما يه فرشته ايد. يه معجزه بوديد در زندگي من. (همون عاشق هميشگي)
---------------------
این ها همون چیزهایی است که درون خودت وجود داره
وگرنه من همان خاکم که هستم

Posted by سارا at July 23, 2009 7:39 PM

خیلی خوشحالم برگشتید
توی پست قبلی بعضی کامنتها منو ناراحت کرد..یکی نوشته بود : شما سیاست نمیدونید چیه ؟
شما بزرگوار بودید و جواب ندادید ..اما من میگم :
نویسنده ی بزرگ آدمیه که بتونه توی نوشته های پیش بینی کنه ، تحلیلهای درست بکنه ! فقط قسمت کوچکی از سال بلوا رو واستون میارم:

« اما همه ی مردم میدانستند که بلوا بر سر این دو آدم نبود ، بر سر هیچ آدمی نبود ، بر سر خاک هم نبود ، به خاطر عشق و گرسنگی هم نبود .میرزا حسن گفت :« خاک بر سر آدمهایی که نمیدانند سر چی دارند میجنگند .»
دکتر معصوم گفت :« چرا ، جناب رئیس ، به خاطر قدرت .»
میرزا حسن سرخ شد و یک نفس حرفش را زد :« با دار و تفنگ که نمیشود بر مردم حکومت کرد ، باید به دادشان رسید. » و با لحن غم انگیزی ادامه داد :«سایه ی ترس از مرگ هم بدتر است.»

سال بلوا نوشته صفحه ی 101
--------------------------------
آره عزيز
من همون روزها در سايه ی ترس داشتم دست و پا می زدم و صدای من به گوش هيچکس نمی رسيد

Posted by حسین جعفریان at July 23, 2009 7:25 PM

سلام
ممنون که اومدید و بیشتر ممنون که اولین نوشته پس از بازگشتتون برای ما دهه شصتی ها بود.
ممنون و باز هم ممنون
سرافراز و برقرار باشید

Posted by ستاره بان at July 23, 2009 6:29 PM

سلام استاد
خیلی خوشحال شدم که دیدم برگشته اید و به روزید توی این روزهای افتضاح توی این روزای بد این اتفاق خوبیست. ممنونم ازتون.
هر چقدر از فضای بد این روزها بگم کم گفتم.
من خودم جز اون نسل آنارشیست دهه شصت هستم که یه جوری بدبختش کردن که می ترسم تا چند وقت دیگه هیچی ازش نمونه.
اما منم به این نسل امیدوارم.
دوستتان دارم.
اینروزا حس تنهایی مجید قورباغه رو دارم که آسایشگاه روانی بستری بود...
---------------------
عزیزم سینا
سلام، خوب و بد همه جا هست و تو می دانی که خوب و بد یک لفظ نسبی ست.
همين چندتا آدمی که من ديده م و احساس خوبی ازشان گرفته م، کفايت می کند نگاهم به يک نسل اينگونه باشد، به ويژه که طرف نقل من يک آدم دهه شصتی ست که معيار راستی و صداقت و معرفت و بزرگواری ست
هرچه می نويسم مثل يک نامه خطاب به او می نويسم،
تا زمانی که چنين ايمانی در من درخشيده، مثل خورشيد گرامی می دارمش

Posted by سینا حشمدار at July 23, 2009 5:56 PM

پدر من سه ساله که از پیش ما رفته.بچه که بودیم میگفتند فلانی رفت پیش خدا. اونم اسمش جز لیست کشتار دهه 60 میبود اگر گرفته میشد.همونطور که دوستشو کشتند.اما اون از شهرشون به یه شهر دیگه به یه جای بد آب و هوا اومد.اونجا ازدواج کرد و حاصل ازدواجش شد من و خواهرم.الان سه ساله که نیست اما مادرم بعد از گذشت این همه سال و بعد از اینکه اون دیگه نیست هنوز کابوس گرفتن پدرم رو میبینه.بعد از کودتای 22 خرداد من به خاطر حضور در یک تجمع به مدت 8 ساعت بازداشت بودم.و حالا مادرم نگرانی تازه ای پیدا کرده.چرا؟چرا همیشه مادران و همسران و فرزندان باید نگران عزیزانشان باشند؟آن هم در مملکتی که ادعای دین دارد؟چه کسی پاسخ مرا خواهد داد؟
-------------
دين؟
دين برای اينها يک جوک بيشتر نيست

Posted by م at July 23, 2009 5:39 PM

سلام
احساس می کنم همه به سرنوشت ایدین و ایدا دچار شدیم.
این قانون بازی در جهان سومه.
گاهی فکر می کنم که این دولت هم مانند تمام حکومتهای یک قرن اخیر در ایران به تدبیر بیگانگان امده است و به دست انها تغییر خواهد کرد.
شاید زمان این تغییر نزدیک باشد.
اما از این دور چه سود؟
-----------------------
بيگانگان بسيار در کار مردم اخلال کردند ولی من اراده ی مردم را باور دارم

Posted by مجید at July 23, 2009 3:54 PM

گاهی وقتا ننوشتن هم به اندازه ی نوشتن یا بیشتر فایده دارد،اگر کاری را نمیخواهید بکنید برای برانگیخته شدن احساسات ما که دائما در حای برانگیخته شدن توسط همه هست،اینکار رو نکنید.
--------------------
سلام
نه. ممنون
برای دلم می نویسم

Posted by سامان at July 23, 2009 1:56 PM

با بودنت
خدا هم هست
و زمین می چرخد به دور خورشیدی
که تویی

مرسی که هستی باسی جان.

Posted by گل نرگس at July 23, 2009 1:38 PM

سلام. من برخورد داشتم با اينجور دهه ي شصتي. براي همين گفتم. هيچ منظوري هم نداشتم. از همه عذر مي خوام. ( عاشق شما سارا).
--------------------
مرسی از خوبی ها بزرگواری شما

Posted by سارا at July 23, 2009 11:27 AM

سلام
امیدوارم شما هم مثل من از سر گرفتن و نوشتن خوشحال باشید. درست است یک زمانی دلم خیلی از دهه ی شصتی ها پر بود. طوری که حتی به آینده ی نزدیکم هم نمی شود ببینم، کنکور را توی تلویزیون بر می دارند، توی برنامه ریزی آموزش و پرورش دستمالی اش می کنند، توی حرفهای استادها ردش می کنند. زمانی بود قبل از خواب مشت می زدم به تخت بالایی که برادرم خوابیده بود و فحش می دادم، به شصتی ها.
«بتمرگ»
جوابش جز این نبود. یعنی برادرم توی دوازده سیزده سالگی به نمایندگی این جمهوری حرام زادگی و تمام شصتی ها جوابم را می داد.
اما این روزها می دانم که نباید نهنگ باشم. عده ای از شصتی ها می روند زیر بوته ی جمهوری حرام زادگی و به عمل می آیند و می آورند، عده ای که دیدم این روزها حتی بیرق دار و صف اولی معترضان می شوند. و من حالا دست این دهه ی شصتی ها را تا آن جایی که آستین بالا زده اند می بوسم.
باری از امامی صحبت کردید. شاید و فقط شاید، اگر این آخوندهای آبدزدک به اسم اسلام و خدا این همه جنایت و و کثافت کاری نمی کرد و دروغ نمی گفتند، شاید و فقط شاید راهی می ماند که من انتخاب کنم آیا خدا و کتاب الهی و پیامبران و امامانش قضیه ی راستی بودند یا خیر. اما پاسخ به راحتی مشخص است، اگر احیاناً خدا و پیامبران و امامان که این آخوندها شبانه روز در تلویزیون و خیابان و به در و دیوار طرفدارش هستند، خدا هم بیاید جلو چشمم یک بوسه می فرستم برای شیطان و رقیبش که این آخوندها ازش بد می گویند، وانگهی شاید جای خدا و شیطان عوض شده، اما هرچه هست من نقطه مقابل هر آنچه سیستم پوسیده ی آخوندیسم قبول دارد هستم.
این آخوندها اسم خدا را که ورد زبانشان است لکه دار کردند و راه شیطان را می روند. آقا ولم کنید، من بی دینم. و شاید تنها کسی باشم که با این حرفها و در این شرایط اگزیستانسیالیست می شود، از نوع فراری. و آزادی؟
----------------------
کيهان عزيزم
يکی دو کلمه را از متن برداشتم که کسی را شاخ نزند.
مرسی برای لطف و مهرت.

Posted by کیهان اردبیلی at July 23, 2009 11:07 AM

ممنون ممنون ممنون
ما مبارزه می کنیم با ترس ادامه می دیم شده بابه برق زدن اتو شده با تحریم sms یا تلویزیون ایران که ملت رو احمق فرض کرده شده با مطبو عات دست و پا بسته یا بانق زدن
استاد ممنون که اومدین

Posted by ونوس at July 23, 2009 8:44 AM

کافه پیانوروتمومش کردم اخرین کتابی که ازانقلاب تهران خریده بودم کتابام دارن ته میکشن شهرستان بی درو پیکر ماهم یه کتابفروشی درس حسابی نداره---- افرهاد جعفری درسایت یه حرف درس حسابی زده و گفته حساب دوستی و سیاست جداست ولی اقای جعفری عزیز (الهی من قربون اون گل گیسوی خوشگلمون برم)کتاب پس فرستادن که غیر فرهنگی نیست نماد عزیزم نماد------------البته نمیدونم کتابشون چرا پرفروش شده زیاد هم آش دهن سوزی نیست......البته اصولا کتابای عام پسند چرت ازآب در میان ....مثل کتابای فهیمه رحیمی... استادچرا سایت سخن دوره جدید مسابقه صادق هدایت رو برگزار نمی کند؟؟؟؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟( استاد باسی:من نبیلیم اوشاخ... گیت اوزلرینن سوروش قینان -)--
------------------------------------------
کتاب پس فرستادن برای کسی که رودرروی مردم بایستد، یک اعتراض مدنی ست

Posted by احسا at July 23, 2009 8:10 AM

نویسنده ای که وطنش را رها کند و برود که آزاد زندگی کند
نویسنده ای که هموطنانش را تنها گذارد و برود و بعدش هم حتی دست از نوشتن بکشد...
ارزش این همه التماس را نداشت بخدا...
باسی عزیز
من خیلی دوستت داشتم. هرکدام از کتابهایت را هم دست کم ده بار خوانده ام. ولی با ما چه کردید؟ ما را به آزادی آنطرف فروختید و رفتید و بعد وقتی همین جا را داشتیم که بخوانیمتان که آمدید و نوشتید دیگر نمی نویسید. بی هیچ دلیلی و بعد همه آمدند و التماستان کردند و قسمتان دادند...
من هم با اینکه این همه کینه ات را به دل داشتم بی اختیار از خبر ننوشتن ات اشک ریختم.
انگار که یک بازی مسخره باشد، و بعدش گفتید یک خودکشی ناموفق بود و برگشتید.
اینها را میگویند بی معرفتی. این ها را میگویند...
دلمان از دست همه خون شده است
خسته ایم.
نویسنده هایمان هم...
تو آنجا نشسته ای، وطنت را رها کرده ای و رفته ای و فکر میکنی که چه؟

شما ارزش اشکهای یک انسان را نمی فهمید
اگر میفهمید اینطور به بازی اش نمی گرفتید

نویسنده ای که این ها را نداند...
کاش این همه که دوستت داشتم را میفهمیدی...
-----------------------------------------
اميدوارم به سرنوشت من دچار نشوی، و بتوانی در وطن بمانی.

Posted by تازیانه at July 23, 2009 6:43 AM

آدمي كه از بوي تاپاله ي گاو مست بشود مسلمن احمدي نژاد را هم خواهد پسنديد.
من هم كافه پيانو را پس مي فرستم.

Posted by هومان at July 22, 2009 10:48 PM

سلام اقاي معروفي عزيزم.انسان را نمي توان به دهه و نسل و سن تقسيم كرد. اينكه نسلي پرسشگرا و نسلي عمل گراست رو قبول ندارم. 1 انسان هيچ وقت نميتونه سانسور سكوت بي عدالتي يا تجاوز رو در جامعه تحمل كنه . به نظر من ايراني اگر ايران رو دوست داره نبايد در مقابل اين همه رنج ساكت بشينه.من خيلي از دهه ي شصتي هارو ديدم كه از ايران بيزارن و به هيچ عنوان كلمه ي هم وطن براشون معني نداره. بهتر بگم بي رگ و بي غيرتن.. انسان بايد انسان باشه و تنها اين مهمه. عاشق شما سارا
------------------------
عجيبه. من تا به حال به يک کورد هم برخورد نکرده م.
البته چيزی هم که من ميگم مثل همه چيز نسبی است

Posted by سارا at July 22, 2009 7:39 PM

سلام جناب معروفی
امروز داشتم متنی را که به یاد اسماعیل فصیح عزیز در زمانه نوشته بودید می خواندم و گوش می کردم به صدای آرام و حزن انگیز شما.
نمی دانم عکس های مراسم تشییع او را دیده اید؟
جمعیت حاضر به سی نفر هم نمی رسند. یکی دو نویسنده و یک کارگردان، سرشناس های جمعیت بدرقه کننده نویسنده ای هستند که در عرض 50 سال قلم زنی، صدها هزار مخاطب را با خود به دنیای خویش می برد و از درد ها و عشق های انسانی سخن می گفت. جای تاسف است.
یک سئوال شاید نه چندان به جا:
جناب معروفی! شخصیت " جاوید" رمان سال بلوا شباهت عجیبی به قرمان رمان داستان جاوید آقای فصیح دارد. درست است که این شخصیت برگرفته از همان رمان و در واقع به گونه ای بیانگر ادامه حیات او در رمان شماست؟
با سپاس.
قلمتان پاینده و پیروز باد!
-----------------------------
سلام محمود عزيزم
فصيح شخصيت جاويد را در سال 1309 رها کرد، من بردمش سنگسر که آخر عمری عاقبت به خير شود
فصيح هم خيلی خوشحال بود.

Posted by mahmood at July 22, 2009 7:12 PM

نوار اعتراف فرمانده هان بسیج به کشتارهای اجتماعی در دهه ۶٠ و در قیام اخیر مردم

به تازگی نواری از یکی از جلسات فرماندهان بسیج به بیرون درز کرده است. در این نوار، فرماندهان بسیج نحوه سرکوب های اجتماعی را جمع بندی می کنند. آن ها همدیگر را به نام خطاب می کنند. تجمعات اعتراضی را به خودی و غیرخودی تقسیم می کنند و نحوه برخورد با هرکدام را مورد بحث قرار می دهند. آن ها از برنامه ها و تاکتیک های نفوذی خود در میان تظاهرکنندگان، شناسائی سازمانده گان و کشتارهای دهه ۶٠ و قیام اخیر مردم صحبت می کنند. این نوار حاوی اطلاعات امنیتی زیادی است که باید در سطح وسیعی در دسترس مردم در ایران قرار بگیرد. آن را برای دیگران میل کنید.
برای شنیدن نوار لینک زیر را کلیک کنید
نوار صوتی
------------------
نوارتون خالی بود

Posted by at July 22, 2009 6:41 PM

امیدوارم... گرچه بعضی وقتها فکری مرا به غل و زنجیر میکشد: آیا قرار است ما دهه شصتی ها خاطره ای شویم بر قابهای کنده کاری شده ی تاریخ؟ آرمانمان بشود یکی از همان آرزوهایی که هرگز به تحقق نمی پیوندند؟ نمی دانم باسی خوبم. اما امیدوارم... به تو و حرفها و نوشته هات. دلمان را گرم میکنی... ممنونم.
(توی پرانتز: دوست ندارم احمدی نژاد به سرنوشت صدام حسین دچار شود. آنها که مدتهاست توی دلهای ما مرده اند. این که در آتش نفرت- یا حتی فراموشی- بسوزند، برای ما کافی ست. نه؟!)

...من آن قدرها قوی نیستم
اگر فقط ببینی ام
مثل غبار
می رقصم
در نور چشمهات!
اگر دلم را
به دست گیری
زندانی میشوم
پشت خطوط دست تو
تا ببینی
من آنقدرها قوی نیستم!

اگر بشود نامش را شاگرد گذاشت:
سورین
----------------------------
سلام سورين عزيزم
طبيعيه که ما اهل خشونت نيستيم
تا جایی که بتونیم باید جلو خشونت و انتقام رو بگیریم
شعرت هم خیلی قشنگ بود. مرسی

Posted by SOORIN at July 22, 2009 5:56 PM

معروفی جان درود
سپاس سپاس از اینکه دوباره نوشتی، یعنی اگر نمی نوشتی جای تعجب بود، مگر ممکن است معروفی باشی و ننویسی؟!!
معروفی جان سقوط دیکتاتور نزدیک است.... به زودی
---------------------
اين ديکتاتور احمق ترين ديکتاتوری است که تا به حال ديده ام

Posted by پاپتی at July 22, 2009 5:01 PM

باسی خوشحالم....
روی ماهت رو میبوسم...
تو اسطوره ای.....
-----------------
بخدا اینجوری نیست. من یه آدم معمولی ام که به حاصل تلاش ایمان دارم

Posted by س.امید at July 22, 2009 4:18 PM

وقت رفتن نبود نه؟
برای ماندن بهانه ازین محکمتر؟
وطن من وطن من
به قول استادم: این خون نخسبد.
به جای دست هایم پاهایم را و به جای باغچه در خاک وطنم می کارم
ریشه می زنم و می بالم
برگ می زنم و چتری می شوم برای نسلی که گرچه سوخته است اما باید دوباره شکوفه کند و بوی شکوفه اش دماغ هر تبر به دستی را بسوزاند
که ما همه ی فرزندان ایران درخت "ندا"ییم.
که اینجا خاک آزادی است.

دیگه شعار بسه وقت عمله!
----------------------------
به موقع، عملی میشه همه چیز

Posted by صبا at July 22, 2009 3:58 PM

استاد معروفی عزیز
خوشحالم که مینویسید و خوشحالم که از دهه شصتی ها نوشته اید که اتفاقا من هم جزو این گروه هستم.....
نمیدونستم که میتونیم باعث بشیم که شما یه پست رو به ما اختصاص بدین!
خیلی خوشحالم که در کنارمان هستید
سرتان سبز و دلتان شاد و سایه تان مستدام
------------------------
همیشه کنار جوانها هستم.
گردون حاصل کار جوانها بود

Posted by nazanin at July 22, 2009 12:04 PM

ممنون که از شصتی ها یاد کردید من هم مثل شما فکر می کنم

Posted by نوشینه at July 22, 2009 11:16 AM

آقای عباس معروفی عزیزم
همیشه نوشته ها تون رو میخونم بدون اینکه چیزی بنویسم .وقتی نوشتید خدا نگهدار ... تعجب کردم از شما.در این دوباره ای که آمده اید و چه خوش آمده اید خواهش می کنم خواهش می کنم دیگه از خدا حافظی نگید!
پایدار باشید.
----------------
از این پس هستم

Posted by katayoon at July 22, 2009 11:13 AM

سلام
خیلی خوشحالم که برگشتید. اون هم با امید دادن به ما دهه شصتی ها.
ما همچنان مقاومت میکنیم/ به امید پیروزی ...

Posted by زن امروز at July 22, 2009 10:44 AM

وقتی شما ازسیاست روز و اتحادسبز واز این مزخرفات میگین دلم میگره... حسودیم میشه...حالا خوبه شهرایی بزرگ مثل تهران هیجان سیاسی وبحث درمورد اتفاقات روز وجودداره ----شهرستان زیبای کوچک من ازتو چه انتظاری باید داشته باشم وقتی آدماش یه لقمه نون پیدا میکنن و می لنبونن تو دهنشون بعده سیرشدنشون شروع میکنن به حرف درآوردن و بحث در مورد زندگیه یکی از ازهمشهریامون ....همشهریای نادان من ... حتی حاضرن به خاطر یه چلوکباب به محمود رای بدن ... واسه خودم... مهم نیست .........استاد باسی عزیز فریدون سه پسر داشت فکر کنم اجازه انتشار نداره؟؟؟لطفا لسیت کامل کتاباتونو در وبلاگ بنویسین .... کتاب خوندن با یه گیلاس دلستر و یخ اون هم در اتاق زیرزمینی و خنک من خیلی حال میده ---البته ترجیه میدم بیام المان و بااستاد باسی عزیز بریم ازابمیوه های مخصوص المانی که توش ریزه های میوه هم هست بخوریم و به دخترای آلمانی نگاه کنیم و بعدش حافظ بخونیم ........ روزگارتون سبز
--------------------------
آلمان چيزهای ديدنی بسيار داره.
ولی خب، شما جوانيد و حق داريد

Posted by احسا at July 22, 2009 10:25 AM

درود بر خداوندگار آونگ خاطره های ما
با حسی خوب از دیدن تازه نوشته ی شما
مدتی است برای یک پروژه ادبیات داستانی چند رمان را نمونه قرار داده ام یکی از رمانها هم سمفونی مردگان . بیشتر کتابخانه هایی که رفتم این کتاب در امانت بود
درود بر قلم تان و کلمه که می نگارید

Posted by مهشید at July 22, 2009 9:43 AM

فقط خدا میداند که چقدر از دیدن و خواندن نوشته های شما در اینجا خوشحال
شدم...
ممنون، نویسنده ی محبوب ما.
زنده باد دمکراسی.تجدید نظر شما را به فال نیک میگیریم.
بی صبرانه منتظر نوشته های بعدی و بعدی از شما و دیگر عزیزانمان هستیم.

Posted by نیلوفر آبی at July 22, 2009 6:06 AM

شمايي كه دهه شصت را زندگي كرده ايد، آيا مي توانيد فقط براي ما توصيف كنيد كه گويا انقلاب ديگري در راه است، به زير كشيدن ديكتاتوري، خرد شدنش در راه است. شما چرا معروفي عزيز؟ مسئوليت ما در قبال آن جانها كه در آن دهه لعنتي شصت از دست رفت و زندگي ها كه از هم پاشيد و قلبهاي كوچكي كه با ترس ميتپيد فقط اين است كه گزارش جنايات اين روزها را بدهيم و اكنون كه ميهنمان را در آستانه چونان فروپاشي ها و دشواريها ميبينم، فقط اوضاع را توصيف كنيم آن هم به نحوي كه بيشتر به هيزم خشم مي ماند تا گزارش واقعيت. دلم گرفته است. من از انقلاب متنفرم فارغ از اينكه در كار بر انداختن چه ديكتاتوري باشد. دلنگرانم. دلنگران خونهايي كه ريخته خواهد شد، زندگيهايي كه خواهد پاشيد و قلبهايي كه از ترس خواهد تپيد. راهي بيابيم تا دوباره سبز شويم. دوباره دلهايمان پر از مهر شود و اميد مثل شامگاه 20 خرداد.شنيده بودم كه انقلاب ميشود كسي انقلاب نميكند. اين حرف درستي است اما يادمان باشد كه ما انقلابي ميشويم و بعد انقلاب ميشود.
----------------------------
پيش از اينها و بارها نظرم را درباره ی انقلاب مجدد نوشته ام. مردم، به ويژه جوانها می خواستند به آرامی و با رفتاری متمدنانه کسی ديگر را از همان مجموعه جايگزين کنند، ديکتاتور راه نمی دهد. بنابراين با بلدوزر می افتند به جان و خان و مانش
حقش همين است، و راه ديگری نمانده. چون نمی شود سی سال ديگر انتظار کشيد.
بگذاريم اين جوانها کار خودشان را پيش ببرند
کمک شان هم می کنيم

Posted by مرتضي at July 22, 2009 5:15 AM

باورم نمی شه! برگشتید؟!
راه نفسم باز شد. ممنونتونم.
پایدار باشید.

Posted by آرزو at July 22, 2009 4:10 AM

سلام عباس
خوبی ؟
نوشته بودی خدانگهدار و همه هم از همین موضوع برایت نوشتند . حالا آمدم بگویم همان پست نانوشته ات هم برایم خواندنی های زیادی داشت . عادت کرده ام که نانوشته ها را بیشتر از نوشته ها یخوانم و شاید همین طور هم بنویسم .
به خدا دلم گرفته . دلم می خواست این کامنت تا ابدیت باز بود و برای یکی از هزار غصه ای که گلویم را گرفته می نوشتم . می نوشتم که همه بلغور ازادی به دهان
-----------------
سلام داود عزیزم
اميدوارم شانه هات را بتکانی تا غصه هات بريزد

Posted by davood at July 22, 2009 12:23 AM

آقای معروفی عزیزم. اسماعیل فصیح که در گذشت دلم گرفت و به تلخی گریه کردم. یادم هست که در دفتر گردون و در روزهائی که در تب و تاب قلم زرین بودی پرسیدم اسماعیل فصیح هم می آد. پیپت را جابه جا کردی و با لوله ی دودی که از دهان و پرچین سبیل بیرون می آمد گفتی: آره اسماعیل فصیح هم می آد.... و اما در مورد خدانگهدار باید بگویم: در عالم سیاست آدم هائی را سراغ دارم که گاه از دیو و دد ملول شده اند و گوشه گیری اشان آرزو شده ولی تاریخ نشان داده این دل شکسته گان باز با جمع آوری ساز و برگ و قوا به کار
زار قلم برگشته اند. نمونه اش مارکز است که تقریبا یک دیپلمات و اصل خود یک خبر نگار سیاسی بود و خیلی از نویسندگان دور و بر دنیا. مارکز را نه چپ ها دوست داشتند نه راست ها. مدرک دارم. آن دشمنی ها او را خالق صد سال تنهائی کرد. می خواستم زنگ بزنم ولی گفتم بگذارم مدتی بگذرد. از تیز هوشی شما مطمئن هستم. تا یادم نرفته حافظ شیراز زود زنج ترین هنرمند ایرانی بود و اگر شعرا سنگ سارم نکنند سه دوره ی پر از تناقض جوانی و میانسالی و پیری او در شعرهایش شاهدی بر این مدعاست. امیدوارم به زودی خوش آمدگوی نوشتن شما دوست نازنین و مهربان باشم. شاعری گفته است:
بیا و گرد های رفته از شهنامه را باز آر/
بيا اینک فریدون باش.
تصدقت محمود
-----------------------------------
سلام محمود عزيزم
می بينی چقدر خاطره هست و توهستی؟
اين ادبياتی که ما نوشتيم نيمش ترس و نيميش لرز، و اين روزگاری که ما گذرانديم مثل اسب عصاری، از صدقه ی سر رهبر حکومت اسلامی، سراسر به رنج و تنهايی گذشت. بر همه ی ما روزگار سخت گذشت. می نويسيم که اينان آمدند و تاختند و کشتند و خوردند و بردند و خبيث بودند و رحم به فرزندان ايران نکردند، که عرب آمد و رفت، مغول آمد و آدم شد، و اينان خرس الدنيا و خوک الآخرت، ذالک کفتاراً مبينا

Posted by محمود دهقانی at July 21, 2009 11:06 PM

سلام آقای معروفی
نامه ای آشفته از طرف دوست کوچک تان(این جانب ) به ایمیل شما فرستاده شده - است. عنایت بفرمایید.
ارادتمند
م.آرمان میرزانژاد
---------------------
نامه ی زیبایت را خواندم
برات همانجا می نویسم
ممنون

Posted by م.ارمان at July 21, 2009 10:50 PM

تو تاكسي
تو اتوبوس
....تو بازار كفش فروشا ميدون نقش جهان
همه دارند مي گن:
خدايا احمدي نژادو ورش دار!!!

گوشه ي لب هام لبخندي تلخ نشست گفتم:
همشونو باهم!!!
-----------------------------------
چيزی اتفاق افتاده که بيست سال عمر و تلاش و مبارزه می خواست، خوشبختانه بيست سال روند مبارزه جلو افتاده. و همه از حماقت و طمع خودشان بود. حکايت رهبر، حکايت کلاغه ست. می نويسم دوباره

Posted by فروغ ف at July 21, 2009 9:54 PM


هیچ می دانی؟
آقای رئیس جمهور! در سخنرانی خود در 25-4-88 در مشهد گفته می خواهد دو کار بکند یکی ساختن ایران و دیگری اصلاح جهان.
یک آدم هم آن جا پیدا نمی شد بگوید مردک کوتوله دیوانه در این چهار سال ایران را به اندازه کافی آباد کرده ایی. همه آبروی ما را ازبین برده ایی. مثل دیکتاتور فیلم دیکتاتور بزرگ دنیا به فلان جات هم نیست. نمی دانم چند سال باید بگذرد تا دیگر کسی پای منبر این آقایان ننشیند؟ داستانی است این مکافات ما!
مشهد بود. هیچ می دانی ستاد میر حسین موسوی در مشهد قبل از انتخابات کشته داده بود؟ تعصب کور چه می کند با آدم؟! چه پدری که از خود آدم درنیاورد و چه پوستی که از کنار دستی های آدم نکند!
نمی دانم این چه معجونی است که توهم پیروزی می آورد؟ توهم اصلاح جهان را هم می آورد؟
آقای رئیس جمهور می گوید ما بالاترین حد آزادی را در این انتخابات نمایش دادیم. دروغ، ریا و هرچه که بخواهی از رئیس لمپن ها اصلاً بعید نیست.
می دانی وقتی آن سخنرانی ابلهانه را بعد از انتخابات نمایش داد اشکم جلوی تلویزیون درآمد؟ و قبل از درآمدن اشک من برادربزرگترم (متولد آغاز دهه شصت) به پهنای صورتش اشک می ریخت؟ خیلی زودتر از من داشت می فهمید که تمام جوانی اش چه جوری تا به حال به گند کشیده شده. چه خوب می فهمید.
و آقای رئیس جمهور! دعا می کند که خدایا جوانان ما(!) را که بهترین جوانان عالم می داند محافظت(!) بفرما. بله. حتم یعنی از شر خودت آقای رئیس جمهور(!)
بعد همان شبکه تلویزیون شروع میکند به پخش سریال مشهور All SAINTS دست یک آشپز جوان توی چرخ گوشت گیر کرده بود و رئیس پیرش نگران چرخ گوشتش بود. عجب داستانی!
اشک می ریزم. می دانی؟

Posted by کیان at July 21, 2009 9:47 PM

باسی!
باسی من.............!!
خدا هم نمی دونه الان چه قدر خوشحالم!
از این که زیر این همه فشار با ما قهر نکردی!
و نمی دونم بنازم به این که به اون اول اولای دهه ی شصت وصلم
یا خشمگین بشم هنوز
از این که این دهه ی شصتی ها می رن که بپوسن
مثه دور پنجاهی ها
به فکر نون شب باشن فقط کم کم!
زمان بد جور نامهربان تند می گذره باسی
و ما داریم می پوسیم تند و تندتر....
----------------------------
اگر دهه ی هفتادی ها بهتر نباشن، تکامل غلطه.
همه چی درست ميشه. مطمئن باش

Posted by hicran at July 21, 2009 9:32 PM

فرزندم من هفتاد سال است که نماز می خوانم
روی پیشانیم حتی به اندازه یک نخود جای مهر نیست ،
چگونه شما با این سن کمت روی پیشانیت جای مهر حک شده ؟

Posted by فرید صلواتی at July 21, 2009 8:17 PM

سلام،
چقدر خوشحال شدم که یک پست جدید دیدم... نوشتن برای آدم هایی که اهل نوشتنند، مثل غذاست! نمی شه ترکش کرد!
چه خوبه ما دهه ی شصتی ها رو اینطور باور دارید. اونقدر حرف و تمسخر به خاطر افکارم از «بعضی آدم بزرگ ها» رو شنیدم که...
ما نسل سومی هستیم، با همه ی علایق و امیدها و رنجش ها و حتی افسردگی های گاه به گاهمون. نمی تونیم سرمونو بندازیم پایین و به هر راهی که پیش بیاد ادامه بدیم. ما دوست داریم ببینیم و انتخاب کنیم و بریم و اگر لازم بود، برگردیم. دوست نداریم «مجبور» به دوست داشتن بشیم. دنبال تجربه ی عشقیم. و می خواهیم زندگی کنیم نه فقط زنده باشیم و زندگانی رو بگذرونیم.
این وضع هم موندنی نیست... ما برای کسی یا بخاطر یک نفر مبارزه نمی کنیم. ما برای آرمان هامون، و ارزش هایی که داریم تلاش می کنیم. چون بدون اون ها زندگی مون پوچ می شه. زندگی تو جایی که افکارت و هویتت هیچ جایی ندارن... دیگه جایی واسه خود آدم نمی مونه، واسه زندگی. به هر حال پیروزی حق بر باطل، یک وعده ی الهیه؛ و اون روز از راه خواهد رسید. انشاالله.

برای شما:
کویر- دکتر علی شریعتی

و این دوگانگی مرا رنج می داد. مرا همواره دو نیمه می کرد. نیمی بودنم، نیمی زیستنم و من در میانه نمی دانستم کدامینم؟! که می داند که این «تردید» تا کجا وحشتناک است؟ چه پریشانی گیج و کبهوت و هول آوری در درون، در عمق ذات خویشتن آدمی برپا می کند؟

خود را در خویش گم کردن و نیافتن و، بدتر از این، از میان چندین چهره ی مشکوک و فرار و نامأنوش خود را به یقین و اطمینان بازنشناختن رنجی است که در تصور نمی گنجد و من آن را در دل احساس کرده ام... اندک اندک «بودن»م رنگ می باخت و «زیستن»م آن را در اعماق فراموشی فرو می برد و محو می کرد و من، رفته رفته، می شدم «مجموعه ی درهمِ آنچه زیستن اقتضا می کند»! اما هرگاه که لحظه ای بی کار می ماندم خاطره ی «خودم» بیدار می شد و بی تاب می شدم. خود را در قلب زندگی فرو می بردم تا از یادش ببرم.

کار، فراموشی بخش خوبی است. رنج ها و شوق ها و حساسیت های زندگی تخدیرهایی است که «رنج بودن» را از یاد می برد، آرام می کند. کوشیدن، فکر کردن، خواندن و فرا گرفتن و از همه خوب تر، برای من، نوشتن مسکن های خوبی بودند. ننویسندگی! این دشوارترین کار، هولناک ترین فاجعه ی زندگی من بود. مرا به یاد خویش می آورد و چنان دیوانه وار حلقومم را می فشرد که احساس مرگ می کردم.

و در این هنگامه های «بی خویشی» که کلمات «هر یک انفجاری را در خود به بند می کشیده اند» و روح را در تنگنای خفقان آورِ زیستن و بودن بی تاب می ساخته اند و دردها و حرف ها، بی قرار و هراسان از خاموش مردن، خود، واژه های خویش را برمی گرفته اند و برای «گفتن» بر سرم می تاخته اند و من، بی طاقت و دردمند، زندانبانی را می مانسته ام که زندانیانش بر او شوریده باشند، عمق و روح این شهادت راستین توماس ولف را با تمامِ بودنم، به راستی حس می کرده ام.

اما «کارها»باز بر سرم می ریختند و گریبانم را از دستم رها می کردند و باز سرم گرم می شد، نه، «بند» می شد و این چنین زندگی می کردم! نه، این چنین روزها را تا شب می رساندم و شب ها را تا روز، روزمرگی می کردم و شب مرگی و هفته مرگی و ماه مرگی و سال مرگی و جوانی مرگی و قصدم اینکه این چنین عمرمرگی کنم.
---------------------------------
عزيزم ميترا
سلام. بسيار ممنونم برای انتخاب خوبت، و چقدر حرفهای خودت به دلم نشست. راست ميگی، شما وامدار کسی نيستيد.
انتخاب خودتون آينده ی شما رو می سازه. شما کاشته های خودتونو درو می کنين.

Posted by میترا at July 21, 2009 8:09 PM

salam ostad
az inke inja ro peyda kardam khoshhalam, ostad mitonam beporsam chejori mitonam be shoma email bezanam va matalebi ro befrestam? ayam be kameton
sara
----------------
ای میل من در همین صفحه تحت عنوان تماس، هست

Posted by sara at July 21, 2009 6:14 PM

با سلام و عرض ادب
رفتن و برگشتنتان خیلی احساسی و کودکانه بود...
سعی کنید نوشته ها و تحلیلهایتان احساسی نباشد.
تشکر

Posted by کافه کافکا at July 21, 2009 6:05 PM

سلام
منم با تمام وجودم این حس آزدگی و آزادمنشی را به شما تبریک می گویم و تولد دوباره قلم تان را خوشامد می گویم به قلب خودم.............
استاد عزیزم کاش مثل بقیه وقت داشته باشید و برای من این کمترین هم بنویسید
استاد عزیزم من شوری نو در جوانان می بینم دیگر ایران ایران خموده 310 ساله پیش نیست اینان مسکن های اینچنینی که سهل است از این قوی تر هم به خورد ما بدهند اینبار ما می دانیم چه می خواهیم.... اگر شما بنویسید بیشتر هم می فهمیم ....فقط بنویسید.....ما با قلم شما نفس می کشیم... حالا که این دهه 60 ها کمتر سراغ کتاب خواندن می روند وبلگتان مشوق بسیار زیادی است تا آنها را به گلوگاه دانش و فرزانگی رهنمون شوید چرا که این نسل نسل کامپیوتر و اینترنتند...
استاد عزیزم
برایتان سلامتی شادی آرزو دارم و در رکاب شما هستم جاودانه
افتخار میهنید شما
---------------------------
سلام سحر عزیزم
ارت ممنونم که اينا رو نوشتی. من هم به عنوان یک نويسنده ی کوچيک سعی می کنم بيشتر ياد بگيرم و دلم می خواد به آدم بودن نزديک تر بشم

Posted by سحر شیر محمدی at July 21, 2009 5:18 PM

سال بلوا هم تموم شد -هیچ نظری ندم بهتره فقط کاش یه فصلشو هم به ذهنیت حسینا اختصاص میدادین. یه سوال داشتم استاد سال بلوا اتفاقاتش افتاده نه؟؟؟ شخصیت باسی شمایین نه؟؟؟ گرچه زیادهم مهم نیست که بدونیم اتقاق افتاده یا نه مهم خوده رمانه که لذتشو ببریم و ... وگرنه زندگی نامه نویسنده مهم نیست مهم کتاباشه امیدوارم سال بلوای ماهم تموم بشه
روز و شبتون سبزدرسبز
-----------------------
سلام
بله اون کودکی باسی واقعیه

Posted by احسا at July 21, 2009 4:28 PM

دهه شصتی حتی اگر نداند چه می خواهد ( که می داند) خسته ست.. خسته از بی فردایی.. دهه شصتی هایی که مدام می دوند تا از هم سبقت بگیرند ( بس که زیادند) و این خط پایان لعنتی هیچ پیدایش نیست.
دهه شصتی نا امیدست.. فریادش تنها از سر ناچاری ست.. از سر عصیان
این جاست که میگویند کارد می رسد به استخوان آدمی..
باید ترسید از خشم دونده ای که یاد گرفته است با تمام وجود بدود

Posted by mona at July 21, 2009 4:23 PM

باز که نوشتید : )
الان همه فحش می دن به من

Posted by پرارین at July 21, 2009 4:06 PM

یکی بگه چرا ما شصتی ها با بقیه فرق داره
اینجا مملکت همسان سازیه اگه فرق داشته باشی وای به حالت
تو مدرسه دانشگاه خیابون
اینجا مملکت این ضرب المثل احمقانس:خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو
هرچی میکشیم از این تفاوت نسلمونه
من میترسم
دیگه بریدم
من سردم است
سردم است
واز گوشواره های صدف بیزارم
چرا همیشه مرا در ته دریا نگاه میداری؟؟
----------------------------------
بحث من بحث کمیت نیست، از کیفیت حرف بزن

Posted by ص.. at July 21, 2009 3:12 PM

آقای معروفی
گفته بودند که کافه پیانوهای "فرهاد جعفری" را پس فرستاده اند به انتشارات چشمه. ولی خودش در سایتش: http://www.goftamgoft.com/ به شدت تکذیب کرده است و گفته است که زیر پنجاه نسخه هم پس داده نشده...
بعد گفته است که اگر شک دارید به نشر چشمه زنگ بزنید!
مگر نشر چشمه حتی اگر همه ی کتابها را هم پس داده باشند، حاضر میشود که بگوید پس داده اند؟ به نظر شما واقعا این کتابها پس فرستاده نشده اند؟
بعد هم اینکه من هم میخواهم پس بفرستم این کتاب را. ولی تهران نیستم. با پست بفرستم مشکلی پیش نمی آید به نظرتان؟
-----------------------------
همين که به خاطر جانبداری از ديکتاتور کوچک نويسنده ای خودش را ملوث کرده، و حتا اگر يک نفر کتابش را پس داده باشدف برايش به طور سمبوليک کافيست
شما هم با نشانی ديگر و نام ديگر کتاب را پس بفرست.
مهم اين است

Posted by ن گار at July 21, 2009 2:44 PM

سلام استاد
مرسي كه برگشتيد
هميشه خودم رو نسل سوخته ميدونستم كه از هر آزادي و هوايي محروم شده اما حالا احساس ميكنم كه از خاكستر اين نسل يه ققنوس داره سر ميكشه...
-------------------
همینطوره
پرنده ها منزل به منزل رفتند و... سیمرغ شدند
اين از حکمت ايران باستانه که عطار بهش پرداخته
ما اگر حکمت های ايران رو به کار بگيريم ملت بزرگی هستيم که آدمی چون کوروش نمايندگی اش رو داره.

Posted by fahimeh at July 21, 2009 1:51 PM

سلام آقاي معروفي عزيز!

شما انسان بزرگي هستيد. با اينكه با قدرت نوشته بودين كه ديگه نمي‌نويسيد ، بخاطر روح آزاده اي كه داريد و به خاطر 315 كامنتي كه براتون نوشته شده كه البته مطمئنن خيلي بيشتر بوده، دوباره برگشتيد.

خيلي زياد از برگشت شما خوشحال شدم. انگار دوباره مي‌تونم نفس بكشم.

كاش دليلي كه باعث شد نويسنده‌ي ما با تمام عشقي كه به نوشتن داره ، بگه ديگه نمي نويسم رو مقاله كنيد. درباره‌اش بنويسيد. كمابيش مي‌دونيم چيه. اما نوشتن شما ما رو روشن مي‌كنه.
--------------------------------
باشه چشم
یک روز درباره ی اون هم می نویسم
سلام

Posted by شجاع انوري at July 21, 2009 1:17 PM

درود بر شما! عباس معروفی! چه خوب است به تفاوت شصتی ها توجه کرده ای. نکته مهم این جنبش در این است که ایدئولوژی زده نیست و برای همین مهربان و سبز است. شعارش یا مرگ یا درود نیست و اگر مرگی می خواهد برای تمامیت خواهی می خواهد. اینبار مردم می خواهند زندگی کنند واگر کشته می شوند برای زندگی است. شصتی ها با ریخت و لباس های مختلف با هم خوب کنار می آیند و در شوخی و خنده از هم متفاوت می شوند. برخی این منش شصتی ها را از بی اندیشه گی دانسته اند ولی به نظرم این ناشی از نسبیت اندیشی و زندگی خواهی شان است از بس که پیرامون شان زندگی به آسانی از کف رفته است. زندگی را دلپذیرتر و با همه زیبایی هایش می خواهند: خوب بپوشند، خوب بگردند، خوب بخوانند و بمانند. نه تنها شصتی ها که امروز مردم مان از بس که مرده اند می خواهند زندگی کنند و تجربه سخت سی ساله شان برایشان درسی آموزنده بوده که همه حق داشته باشند در کنار هم زندگی را بفهمند. من از چهره های آراسته ی جوان و زیبایی که در میان دود و آتش و شلیک گلوله گم می شدند درس های بزرگی گرفتم من از خیزش زنان به سوی زندگی بهتر امیدواری گرفته ام هرچند تاوان اش سنگین است.
یه چیز دیگه این که شصتی ها خوشبختانه امیدی به استخدام در دستگاه های دولتی ندارند : از بس که جا نیست برایشان! و این یکی دیگر از رمزهای حرکت شان است که آزادترند.

Posted by واحه at July 21, 2009 11:29 AM

تکرار
1330و1388 و...
شهر تهران خفقان گرفته بود، هیچ کس نفسش در نمی آمد، همه از هم می ترسیدند، خانواده ها از کسانشان می تر سیدند، بچه ها از معلمینشان، معلمین از فراشها و فراشها از سلمانی ودلاک، همه از خودشان می ترسیدند، از سایه شان باک داشتند.همه جا، در خانه، در اداره، در مسجد، پشت ترازو، در مدرسه و در دانشگاه ودر حمام مامورین آگاهی را دنبال خودشان میدانستند.
از چشمهایش بزرگ علوی
می خواستم شروع کنم به خواندن یکی از کتاب هایی که در کتابخانه مان بود باز که کردم دیدم وصف حال ماست تاریخش را نگاه کردم دیدم آخرش نوشته
آذر 1330 - اردی بهشت1331
--------------------------
تاریخ تکرار دایره هاست
به ویژه در ایران

Posted by کیان at July 21, 2009 9:45 AM

سلام خوشحالم نظرهای افرادی مثل من رو تائید نمی کنید (آزادي بيان!)
دیروز سمفونی مردگان رو تا صفحه 302 خوندم
48 صفحه دیگش با این بیانیه آخری ...
یک در صد احتمال میدادی که داری اشتباه میکنی و دو سوم به احمدی نژاد رای دادن و یک سوم به موسوی
حالا طرفداران خودتو تو اونا ببین
تو خودت رو خراب کردی می تونستی کاری کنی که مثل همشهریم سهراب ،پیر و جوون تو رو بشناسن و بعد از مرگت به نیکی ازت یاد کنند ، ببین پدر من (امیر متولد 1366) آدما هر قدر هم بزرگ باشن از خدا بزرگتر نیستند اگر شما خدا رو داشته باشید فراموش نمیشوید
هر وقت احساس کردی که فراموش شدی یا به نیکی ازت باد نمیشه به یاد من باش به یاد حرف من

Posted by AMIR at July 21, 2009 8:58 AM

به امید اینکه این نظر جسارت نباشد
سلام استاد
می خوام چیزی رو که بعد از خوندن این نوشته به ذهنم رسید رو براتون بنویسم.
شماآگاهید از تاریخ و معادله های تاریخی و نوشته هاتون از سر درد و آگاهیه.....
درد؛چیزی که هر کسی حتی مثل من که نویسنده نیست رو وادار به نوشتن میکنه.
آگاهی؛چیزی که شما رو امیدوار میکنه به تحول...
ولی استاد من اینجام و می بینم،می بینم که فضای اینجارو نه غبار که سیاهی پوشونده نه چیزی پیداست ونه امیدی هست به پیدا شدن چیزی.
اوضاع ما تو هیچ معادله ای صدق نمی کنه....

Posted by azi at July 21, 2009 8:46 AM

حتی اگر
از لبان ثانیه
کام گیرد اضطراب
یا
پیغمبران سبز تو
رفتند خواب
دست خود را
از من نگیر!
دست تو
خورشید است
تو نباشی
همه چیز
سایه ی هیچ
میشود!

تقدیم به تو با یک بغل ستاره... ببخش اگر بلد نیستم خوب شعر بنویسم... هیچ سررشته ای در شعر ندارم. فقط احساسی ست که روی کاغذ می نشیند. در جایی که سطرهایش جدا میشوند، چند نقطه سکوت میگذارم به احترام گذر نگاهت از روی این احساس ناقابل!
استاد خوبم، امروز به این نتیجه رسیدم که سکوت ما، آنقدر ها هم بد نیست. دارم از گیجی در می آیم. زندگی همین است. چه قبولش کنی و چه پس اش بزنی. مهم اینست که اندازه ی یک روزن، نور می آید، هوا می آید، و میشود زندگی کرد. میشود یاد گذشته های خوب را نشخوار کرد. مهم اینست... وقتی که خواب مردم بسان مرگ است، دیگر چرا ما بمیریم؟...
شاید هنوز هم وقت آن نیست که جوانه ها سر بر آرند. آن چند نفری که جرات کردند و خواستند رنگ آفتاب ببیند را که علف هرز خواندند. پس ما زیر خاک سر می نهیم تا وقتش برسد. شاید روزی که تو برایمان بنویسی دیگر وقت بیدار شدن است.
(توی پرانتز: چهار سال هم رویش! کاری که نمیشود کرد. میشود؟!!!)

ارادتمندت:
سورین
--------------------
سلام
اين بازی به چهار سال نمی کشد
يا خودشان و رژيم شان را نجات می دهند، يا به سرنوشت صدام دچار می شوند

Posted by سورین at July 21, 2009 8:23 AM

همینکه برای گرفتن حق بهتر زیستن از پای ننشینیم، ستودنی ست.

آقای معروفی
بعد از فروکش کردن تب اصلاحات، داشتیم تسلیم می شدیم
داشتیم قانع می شدیم به این زندگی خفت بار
کم کم داشت باورمان می شد که چه بخواهیم چه نخواهیم، همین ست

چند صباحیست که امیدواریم به رویش جوانه ها
-------------------------
موج برگشت
اگر دريا آرام گرفت و مرد
اين جنبش هم می ميرد

Posted by Mah at July 21, 2009 7:22 AM

اقاي معروفي تو خيلي خوبي
مرسي كه برگشتي

Posted by خاطره at July 21, 2009 6:45 AM

آخيش... حالا ميتونم دوباره يه نفس تازه بكشم...

مرسي

Posted by الهه at July 21, 2009 5:21 AM

استاد بزرگوار ، من هم مثل شما این جوان ها را باوذ دارم. اما من انقلاب 57 را دیده ام این زمان را هم. باور کنید جنایات،وحشی گری و نامردی این ها اصلا با نیروهای ضد شورش انقلاب قابل مقایسه نیست. بیرحمند. وحشیانه می زنند وجوان ها مقاومند ونترس. اما این روزها با این این همه حیوانیت دیوانه می شوم. گمان نکنم در تاریخ نمونه ای چون این ددمنشان داشته باشیم. نگران همه بچه های ایران زمینم. همین است که: ابرهای همه عالم شب وروز در دلم می گریند
--------------------
سلام راوی عزيزم
هميشه مدافع آسيب پذيرتر است، هرچند چماقدارها موضع مهاجم می گيرند، اما در اصل دارند از جان شان دفاع می کنند. می دانند چی در انتظار آنهاست. به همين خاطر خشن تر پارس می کنند
جنبش سبز ايران ظاهرا از رای و جان خود دفاع می کند، اما هجوم برده است به ريشه ی استبداد دينی. چنان سيل رونده است که اگر رهبرانش ديربجنبند جا خواهند ماند

Posted by ravi at July 20, 2009 11:42 PM

سلام،

خوبه که آمدید.

Posted by ناصر at July 20, 2009 11:29 PM

عباس معروفی ی عزیز ِ من !

دهه شصتی ها افتخار می کنن وقتی واژه هایی که در وصف شون به یادگار نوشتین رو می خونن .

ایران ِ امروز « آیدین » ِ ماست و ما آیداهایی که خود را برایش به آتش می کشیم .
قلم اتون سبز
----------------------------------------
سلام مريم عزيز
هرکه آمد برای من خبر آورد دوتا هم بار دهه ی شصتی ها کرد که چنين اند و چنان اند، حرف هيچکس را قبول ندارند، به فکر خودشانند...
هر که آمد دهه ی شصتی ديدم که چنين اند و چنان اند، حرف هيچکس را قبول ندارند، به فکر خودشانند... بله. تحليل ها شان، جای پرش شان، نشانه ی شليک شان، همه چيز روشن است.
بابا رو راست میگن چی می خوان، و براش زحمت می کشن. نمونه های بسيارش رو می شناسم. در کلوزآپ
و دشت را سبز کرده اند، و آبروی ما را خريده اند. در لانگ شات

Posted by مریم at July 20, 2009 11:17 PM

قلمتون مثل همیشه شیوا و زیبا . لذتی در ان است که مپرس !

Posted by bamdad at July 20, 2009 10:18 PM

سلام
خوشحالم که برگشتید
تحلیلتان از اوضاع و شرحتان به آنچه اتفاق افتاد زیبا و واقعی بود
از خواندنش اتفاقات این چند روز فیلم وار از ذهنم رد شد
متشکرم از بابت این لطف ویژه به دهه ی شصتی ها .

Posted by شکیب at July 20, 2009 10:10 PM

ممنون که دوباره در وبلاگتان صحبت می کنید

Posted by سارا at July 20, 2009 9:52 PM

سلام آقا معروفی
بار اولمه که واستون نظر می نویسم چون تازه دارم نوشتن یاد می گیرم
اگه وقت کردین یه سری به ما بزن
بهت نیاز داریم

Posted by سیاه و سفید at July 20, 2009 9:42 PM

سلام استاد .اگر وقت دارید این نقد رو هم از امیر شفقی بخونید .جالبه !www.amirshafaghi.blogspot.com
-----------------
مرسی
نقد رو خوندم، بسيار جالب بود. البته من هنوز فيلم را نديده ام
امير شفقی نکته های خوبی از اثر اضغر فرهادی درآورده. فرهادی در سينمای ايران شخصيت برجسته ای است

Posted by شقایق at July 20, 2009 9:14 PM

هشدار:

گزارش تلویزیونی پخش شده درباره آقای هاشمی، حساب شده ساخته شده- برای جنگ روانی (با مشاورت ک گ ب).

امیدواریم با حرف های امروز خامنه ای، مقدمه زدن آقای هاشمی نباشد!!!.

تاکید بر “قانون” در این گزارش در سخنان احمدی نژاد و خامنه ای هم آمده است. تاکتیک شان در این مرحله است.

Posted by آرش at July 20, 2009 7:44 PM

salam
vaghti matlabi joz khodahafezi didam delam mikhast mitonestam baghaleton konam
merc ke bargashtid
------------------------
سلام و ممنون از لطفت

Posted by mahsa at July 20, 2009 7:37 PM

سلام تبريك به حضور سبزت. اقاي معروفي من دهه 70 هستم هم عمق هم ريشه هم احساس دارم.ما ازادي رو تجربه نكرديم . ولي ما هم مثل نسلاي قبلمون به دنبالش هستيم . من 1 ايرانيم و 1 انسان ايراني هيچ وقت بي رگ و بي احساس نسبت به وطنش نيست. عاشق شما سارا
---------------------------------
سلام سارای عزيزم
در مجله ی گردون دوره ی اول (سال 69 و 79) گزارشی داشتيم با ايت عنوان: دهه ی شصت چگونه گذشت؟
اين گزارش در واقع نگاه هنرمندان و اهل قلم معاصره به يک دهه.
کاش روی دهه ی هفتاد هم کار می شد.
تو درست ميگی. نسل شما ادامه ی نسل پنجاه و شصته. و اميد که با تلاش تون سرآمد بشين و حتا واقع بين تر و عقاب تر. ولی مسئله ی اصلی جوان بودن طيفه که تا سی سالگی و حتا چهل سلگی رو پوشش می ده.
تلاش دهه ی شصتی ها اونها رو متکايز کرد. و معروف شدن به دهه شصتی
مهمترين کارشون ايجاد پرسش بوده.

Posted by سارا at July 20, 2009 7:07 PM

سلام.
تمام متون وبتون رو خوندم و لذت بردم.
بهتون بابت جهان بینی باز و قدرتمندتون تبریک میگم.
راستش نمیشناختمتون
---------------
مرسی که نوشته هامو خوندين.

Posted by عمو فیروز at July 20, 2009 5:30 PM

ممنونم :)

Posted by بهاره at July 20, 2009 5:07 PM

حس خوبی است وقتی در این حوالی هستید و می نویسید. دلم برای شعر واره های قدیم تان تنگ میشود و خاطره حس آنروزها و خواندنشان تازه میشود. این روزها آنقدر سیاست همه هوا را پرکرده که راه نفسم را بسته!
-----------------------------
سلام پرنیان عزیزم
راه باز می شود، سپيده می زند، و ما بهار را خواهيم ديد
به اين ايمان دارم
و باز شعر خواهد جوشيد

Posted by پرنیان at July 20, 2009 4:41 PM

یک دهه شصتی دیگر از بازگشت و بازنوشتت بسیار ممنون است.

Posted by سروش رهگذر at July 20, 2009 4:33 PM

مشکل ما دهه شصتی ها این است که موش آزمایشگاهی بوده ایم ، هستیم ، و میخواهند بمانیم .
--------------------
جنبش سبز هزینه دارد.

Posted by شاید at July 20, 2009 3:53 PM

تقدیر
اولین صدایی را که می شنیدم داشت وارد اتاق می شد. یادم رفته بود در موضع قدرت نیستم.
با چشم های بسته با خودم گفتم اگه بعدها بخوام این جریان رو تعریف کنم حتم میگم یه جایی بودم که اصلاً هواش خوب نبود. انگار هزار نفر تو همین هوا نفس می کشیدن ومیمردند شاید چشم را که باز می کردی هزار تا جنازه میدیدی هزار چشم که به تو خیره شده اند.
هنوز نمی دونستم چی کار کردم که باید گرفتار می شدم. با خودم گفتم پس بقیه چی؟ چرا گنده تر از من را بازداشت نمی کنند؟ این همه نویسنده! توی راه که می آوردنم واقعاً داشتم به این فکر می کردم
و حالا داشتم سوالم را با خودم مرور می کردم. فکر می کردم آن ها هم نوبت خودشان زندان رفتند خب حالا هم نوبت منه. اونها دیگه مسن ترو مشهورترو محبوب تر و ...
که یک کشیده محکم خورد طرف چپ صورتم. مات شدم. هیچی از دهنم در نمیومد که بگم. به خودم گفتم حالا می خوان منو بشکنند. تحمل کن چیزی نیست تو که با این ها حرفی برای گفتن نداری. بعد می خواستم با خودم بگم که نکنه اوضاع از این بدتر شه که یکی دیگه خورد همون طرف درست تو گوشم. قلبم به وضوح تندتر می زد. خون تو صورتم دویده بود. گوشم داغ شده بود. با خودم گفتم تازه اولشه. یا شایدم اون گفت. نمی دونم. اما هر دو مطمئن بودیم تقدیر همینه.
بعد از طی کردن ساعت ها، سال ها با پرسش های بی شمارو تکراری دلم می خواست بخوابم که زیر مشت و لگد ها بین این دنیا ویک جای احتمالاً بهتری از این جا آویزان داشتم تاب می خوردم.
می دیدم پدر پشت این دیوارها دارد التماس می کند. متولد 1317 با زنشسته آموزش وپرورش حالا استاد دانشگاه... حدود نیم قرن فاصله سنی خیلی به درد من خورده بود. حداقل اسم چند تا شاعر ونویسنده را می شناختم که دیگران نه. کتاب هایی در کتابخانه ما بود که بچه های دیگر رنگشان را ندیده بودند...
می خواستم صدایش کنم که دیدم دارد از نگرانی به مرز جنون می رسد. که چشم هایش گردتر می شود. داشتند به دیدن جنازه ی من هم قانعش می کردند...
می ترسم به او بگویند تاریخ تولد 1366 تاریخ فوت ...

Posted by کیان at July 20, 2009 2:59 PM

سلام آقای معروفی عزیز
خیلی خوشحالم که بالاخره به انتظار ما پایان دادید، تقریبا نامید شده بودم و با این کار شما من همان امیدی را قلم شما دیدم که شما در چهره های دهه شصتی ها می بینید و دلیل آن احساسی بود که باعث جمع شدن اشک در چشمانم بود

خیلی خوشحالم که ناامیدم نکردید

Posted by یوسف at July 20, 2009 2:59 PM

سلام بر عمو جان ، عباس
ما خوب ایم ( دماغ مان دراز شد) اگر می شد که کنار این بزرگی دماغ، پری مهربانی هم وجود داشت .
دل ، دل ام اگر تنگ شده و نازک مثل حریر ، از درازی راه ایست که به تو نمی رسد .
از زمین لرزه ها ایست که وقتی بگویم :خانه مان را لرزاند و نزدیک بود پاهای ما برای همیشه زیر آوار میخ شود و مانیمه ی مان بیرون بماند و دهانمان کج و باز و ناتمام از گفتم جمله ای که ، ببین ، ببین ، من را نمی گویم ، من را نه ، نیمه ام راببین که شکست .
یک روز صبح عکسی ببینی ، جسدی که از چشم هایش اشک نه ، خون می چکد.
آن جسد نیمه ی من است و من جسدم.
و من ، ما هستم .
نزدیک به مردن بودم من ، اگر نمی فهمیدم عاقبت که پسر گل محمد سر از کدام شهر ، در می آورد و سلاله ی گل محمد به کجا، و به صفحه ی چندم از برگ های باردار تو می رسد.
نزدیک بود ، نیمه ام مثل آیدین برود توی زیر زمینی و خودش را دود کند روی دیوار .
نزدیک بود که بمیرد.
نزدیک به هر اتفاقی که شوی ، سا یه ات می شوم ، حتی اگر نه آفتابی و نه چراغی باشد.
-------------------------
سلام عزیزم آسا
مرسی که هستید

Posted by آسا at July 20, 2009 2:55 PM

salaam

Posted by parvin at July 20, 2009 1:28 PM

آقای معروفی
هنوز نوشتتون رو نخوندم.الان سر کارم خونه که رفتم میخونم.فقط می‌خواستم بگم خوش آمدید دوباره.هروقت میومدم نوشتهٔ خدا نگهدارتون رو میدیدم یه غمی رو غمهای این روزام اضافه میشد.

Posted by sepideh at July 20, 2009 1:16 PM

نه دلسوزی ایی نه ترحمی.
با چشم های بسته سعی می کردم تصویر خودمو تو یکی از این فیلم های دوزاری تصور کنم که یادم افتاد تمام اتاق های بازجویی که تا حالا تو فیلم ها دیدم شکل هم بوده یا شایدم من اون شکلی یادم میومد. با خودم گفتم خب حتم همون شکلی هستن. شکل همدیگه. چه اینجا چه فرانسه. یعنی اتاق بازجویی های آمریکا هم همین بو رو می داد؟ شک داشتم.
با خودم گفتم اگه بعدها بخوام این جریان رو تعریف کنم حتم میگم یه جایی بودم که اصلاً هواش خوب نبود. انگار هزار نفر تو همین هوا نفس می کشیدن ومیمردند شاید چشم را که باز می کردی هزار تا جنازه میدیدی هزار چشم که به تو خیره شده اند.
یعنی من تو فیلم بودم؟ تو یکی از این فیلم های دوزاری؟ تصویر هایی که اون روز کوفتی 18 تیر تو خیابون میدیدم هم شکل فیلم های سینمایی بود. با خودم می گفتم دوربین ها کجان؟ این فیلمه؟ واقعیه؟ زندگی ماست؟ لعنتی. اهل اغراق نیستم یه دونه خوردم اما از این برقی هاش. احساس کردم جریان برق از تو تنم رد می شه تا جایی که قدرت داره پیش می ره وپخش می شه بعد خاموش تر میشه ولی حسش همه جا هست. می تونستم بفهمم پرت شدم عقب تر. حیرت کرده بودم.
پس این زندگی ماست!
به آسفالت خیابون خیره مونده بودم. آدم ها کف خیابون زیرچماق لاستیکی پخش می شدند. همه ساکت بودند. مثل فیلم های صامت. خنده ام گرفته بود. در حالی که به خودم می گفتم احمق خاک بر سر چرا تو این موقعیت می خندی؟ به خودم جواب می دادم شکل فیلم های کمدی صامت، اون اسلپ ستیک ها شده.
بیا بخندیم. خیلی بامزه س. خیلی خنده داره در حالی که تو داری با من دراز به دراز تو خیابون پهن می شی تلویزیون داره یکی از همین فیلم های اسلپ ستیک رو پخش می کنه بعد خبر های ساعت هفت رو می گه هشت ونیم رو می گه بدون این که یک کلمه از تو حرف بزنه.
بیا تلویزیون نگاه کنیم. بیا به همه این ها بخندیم. بیا آب میوه مان را مزه مزه کنیم وقتی داریم تبلیغ های رنگ و وارنگ تلویزیون را می بینیم. بعد خون آبرو تو آبمیوه ی تلخمون تف کنیم. لیوانمونو به سلامتی بزنیم به لیوان همونی که داره تو تلویزیون آب میوه میخوره.
شیشه ی تلویزیون خورد شد و تو به این فکر می کنی که چرا 18 تیر نباید شکل بقیه روزها باشه؟ بقیه ی جاها هم 18 تیر همین شکلیه؟ مثلاً 18 تیر تو بروکسل نه تو قفقاز چه شکلیه؟ می دونی؟ می تونی به اسم همه کشورها نگاه کنی اما نه به ما نگاه نکن.

Posted by کیان at July 20, 2009 12:08 PM

اعتراف می کنم که همیشه هفتادی ها و شصتی ها را نکوهش می کردم و گمان می کردم عمق ندارند. ما بی خودی مغرور بودیم و چون در تیرماه 78 تنها ماندیم همه را مقصر دانستیم. حالا به نظرم فرقی بین هیچ کدام مان نیست چه دهه ی بیستی ها چه هفتادی ها!

Posted by حامد at July 20, 2009 11:37 AM

به صفحه شما که سر می‌زنم
موقع رفتن دلم نمی‌آید صفحه را ببندم
می‌گذارم نت‌های آینه در آینه تا ابدیت کش بیایند.

حالا امروز قطره اشکی همراهش شد تا ابدیت.
یک دنیا ممنون.

وقتی هیچ‌کس حواسش نبود٬ ما داشتیم بزرگ می‌شدیم.
- بچه‌های دهه‌ی شصت
http://behnazmim.blogfa.com/post-123.aspx

Posted by Shirin at July 20, 2009 11:33 AM

وبلاگت عالیه عالیه
مطلب های خوب نشانه ی داشتن نویسنده ای توانا است
پس از طرف مدیریت وبلاگ لبخندایرانی که حدود3ماه از تاسیس آن می گذرد از شما دوست عزیز درخواست تبادل لینک کرده
لطفا این وبلاگ را لینک کرده خبر دهید تا نام زیبای وبلاگ شما رو به لینک دوستان افزوده وشما نویسنده توانا را به دوستان معرفی کنیم

Posted by لبخندايراني at July 20, 2009 11:24 AM

سلام
خوشحالم که دوباره هستید و باز می نویسید.
و مرسی از اینکه بی توجهی نکردید.
سلامت باشید و قلمتان همیشه پایدار.

Posted by یک خواننده at July 20, 2009 11:21 AM

انتظار من زیاد طول نکشید
گفتم که در این جنگ
آن مغلوب من نیستم.

همیشه و هیشگی باش

Posted by مهدی at July 20, 2009 11:03 AM

همیشه بین پدران و مادرانی فرزندانشان دهه شصتی بود با فرزندان ده شصتی شان فاصله زیادی وجود داشت و این سوال هرازگاهی درذهنم می چرخید چرا بین آنها به اندازه دونسل یا سه نسل فاصله است . وظایف پدرانه درنسل قبل از پدران با قبل تر ها خیلی فرق نداشت اما امروز پدر فرزندی دارد که اینترنت می داند موبایل دارد روابط می داند دنیای بازتری دارد و این خیلی سخت بود برای آنهایی که خودشان درکودکی این فضا را نداشتند وجالا می بایست پدر این جوانان پرشور و توانمند باشند. نمی دانم با من موافقید یا نه. برای مردان و زنان پنجاه شصت ساله تمام زندگی خلاصه شده قسط و کار و وام و کوپن و اتوبوس و دود و دو شیفت یا سه شیفت کارکردنو ..... و هیچ وقتی برای گذراندن با نسل بعد از خود ندارد. شاهنامه خواندن ها را اگر حمله اعراب و مغول نتوانست از ایرانیان بگیرد اما قسط مسکن و آهن پاره های این شهر گرفت. دوست عزیز باسی جان راست می گویی دهه شصتی ها خیلی توانمند هستند. اما این نسل سوخته هیچ وقت با گذشته شان ارتباط سالم و قوی و ریشه داری نداشتند. کتاب خواندن و به شمع دانی ها آب دادن و آب وجارو کردن حیاط و تخت داخل حیاط و عصرانه های نان پنیر هندوانه در خنکای سایه تابستان دارد در هجوم کراک و گردو شیشه و قرص و زرق وبرق پاساژ های بزرگ و لباسهای بنجل چینی که از پایین پیراهن شان با کمربند شلوار بیست سانتی فاصله دارند، یواش یواش گم می شوند. باید مراقبشان بود. این گپ بین نسلها آنها را در مهلکه بدی قرارندهد. بگیر وببند های سالهای دهه شصت را اگر من به خاطر نداشته باشم شما خوب و خیلی خوب!! به خاطر دارید. یکی از راهها همین وبلاگ بی نظیرتان است. همه آنهایی که به سراغتان می آیند شما و هم نسلی هایتان را خوب می شناسند . مختصر کاری می شو د کرد این است که آن روزها را از شما هم بشنوند. نه اینکه تاریخ را همیشه برندگان نوشته اند پس همانطور که می خواهند می نویسند. اما کسانی مانند مجید امانی و ایرج شهید را فقط تو میتوانی به آنها بشناسانی. معروفی عزیزم پس ازت خواهش میکنم نگو دیگه نمی نویسم. این مختصر را هم از ما دریغ مدار. می بینی که این ور مرزی ها همه دچار خود سانسوری شده اند. حداقل شما که اون ور هستین و نانی از این طرف مرز نمی خوریدراحت ترمی توانید بدون ترس ا ز ازدست دادنش حرفی بزنید.
امروز شما ها نماینده نسلی هستید که هیچ وقت فرصت توضیح دادن و روشن کردن اتفاقات را پیدا نکرد. هم به سرعت زندانی و دربند شد - تبعید شد اعدام شد و هم بین افراد خانواده اش هم شرمنده و خجلت زده است. هستند کسانی که هنوز کمترین حق شهروندی را ندارند سه شیفت کار میکنند اما باز هم شرمسارزن وبچه اند. بیا واین ها را بشناسان. با مجید ها و ایرچ ها. معروفی عزیزم هر وقت نوشته هایت را می خوانم ( یاد رنگینی درخاطر من گریه می انگیزد.....) شاد باشی این مختصر را از این نسل دهه شصتی ها دریغ مدار

Posted by mohi at July 20, 2009 10:59 AM

اخرین اخبار تقلب سبز منتشر شد

Posted by جوات موات ایرانمان at July 20, 2009 10:52 AM

Merci ke minevisid...
Lotfan hamishe be yaade khodetun biarid, shoma na faghat baraye khodetun o deletun minevisid, balke baraye ma nasle jadidi minevisid ke mikhaim ghadam dar rahe neveshtan o azad andishidan bezaan o too in raah ehtiaj be hemayat o olgoo daran.
Lotfan benevisid..

Posted by kimi at July 20, 2009 10:40 AM

عباس عزیزتر از جان ؛ سلام .
ایران ، حکومت ها و نظام های بسیاری با اندیشه های مختلفی به خود دیده . کودتا در ایران به اشکال مختلف خزنده و رقصنده و کشنده و ... مسبوق به سابقه است . تاریخ معلم خوبی اگر نباشد ، استاد بدی نیست ، او به ما نشان می دهد هر وقت در ایران اشکال مختلفی از حکومت های تئوکرات به قدرت می رسد ؛ برای مردم خون دل داریم و بعد در کمال تاسف تجاوز خارجی . ذات انقلاب در مفاهیم سیاسی ناپسند است ولی بعضی از مواقع اجتناب ناپذیر است . به دیدگاه من وضعیت کنونی ، ناشی از تولد سزارینی تغییر حکومت در سال پنجاه و هفت است . ایراد اینجاست که انقلابه به معنی واقعی و تخصصی اش در ایران رخ نداد . این طفل نارس به همین دلیل با الگوهایی که توسط نظریه پردازان انقلاب طراحی شده مطابق نیست . گوشه ای از این نظر و گوشه ای از آن نظر را دارد . موجی که در پنجاه و هفت منجر به تغییر ساختار حکومتی گردید ؛ شاهد حضور جریان های مختلف فکری بود . چپ میانه و تند و بنیادگرای اسلامی و لیبرال و ... خلاصه همه نوع اندیشه حرفی واحد را می زدند : شاه نباشد ! اما اینکه چه باشد ؟ سوال بی پاسخ یا پرمجادله ای بود . بهرحال آقای خمینی سوار آن موج شدند و نظریه ولایت فقیه که تا آن زمان صرفا دیدگاهی فلسفی ـ سیاسی برآمده از استدلال های فقهی بود به موجب قانون اساسی ، به طور رسمی ، قدرت را به دست گرفت . قبای ولایت فقیه را که می دوختند ، قامت آقای خمینی را اندازه گرفته بودند . آقای خمینی هرچه بود و نبود ، شخصیتی کاریزماتیک میان مردم داشت . مشکلات فعلی ایران از روزی شروع شد که عده ای خواستند در میان مردم همان جایگاه را برای آقای خامنه ای ایجاد کنند ؛ با استناد به مبحث عجیب و غریب ولایت ! بی خبر از اینکه کاریزما بودن یک شخص ، با تبلیغات و رسانه بازی و تغییر ادبیات اتفاق نمی افتد . کاریزما قضاوت خرد جمعی اگر نباشد ، قضاوت احساسات عمومی است که می دانیم در مورد آقای خامنه ای از اول نه اولی بود و نه دومی . سالهای سال گرایش به اصطلاح چپ ایران ؛ از قیاس آقای خامنه ای با آقای خمینی ناراحت می شد . به نوعی این قیاس را بی احترامی به آقای خمینی قلمداد می کردند . سالها گذشت . تعاریف عوض شدند . راستی ها چپی شدند ، چپی ها راستی شدند ، پسرها پدری پدرهایشان را عهدا دار شدند و دختران مادرانشان را شیر دادند . مسئولین خدمتگذار تبدیل به مدیران همیشه غائب شدند و قس علیهذا . کشور دچار جزام شد . مرز کشی شروع شد ؛ آقای خامنه ای روزی گفتند : خودی / غیر خودی و پیامد آن ... روزنامه ای که برای اولین بار آقای خامنه ای را با لفظ امام خامنه ای تیتر کرده بود ، شد منتقد ! نیروهای سازمانی نظام شدند روشنفکر ! گرایشات عقب مانده دینی شدند روشنگران دینی ! سوپاپ های اطمینان نظام یکی بعد از دیگری آمدند تا آنجا که آقای خامنه ای در نماز جمعه همه را سربازان نظام معرفی می کند . یعنی : احمدی نژاد = رضائی = کروبی = موسوی ! به نظر برخی از افرادی که در انتخابات شرکت نکردند ، نظارت استصوابی یعنی همین ! یعنی ملت میان بد و بدتر انتخاب کنند . یعنی همه عناصر نظام هستند ؛ فرقی نمی کند چه کسی کشور را مدیریت کند ؛ شاید اختلاف نظر باشد ، ولی دیدگاه های فلانی به دیدگاه های رهبری نزدیک تر است ! رهبر واژه ی غریبی است برای من . کسی که دیگران را به راه راست می خواهد ببرد . ولایت فقیه از آن غریب تر است : کسی که قرار است به جای امام زمان حکومت دینی را اداره کند ! حکومت اسطوره ی اعجاب آور عدالت را ! سوال من از آقای خامنه ای این است : آقای خامنه ای ، اگر فردای قیامت که نمی دانم اعتقاد به آن میان مدیران نظام امروز چقدر است ؛ یکی جلوی شما را بگیرد و به شما بگوید : می دانی یک شب به خاطر حرف های شما تا صبح به حال فردای کشورم که دوست داشتن آن نشانه ایمان است گریسته ام ؛ چه جوابی داری ؟ اصلن مملکت گل است و بلبل ؛ کسی ناراضی نیست ، علی صورت به تنور آشنا می کند از آه مظلوم ... گفتن خیلی از حرف ها به استناد اصل هشتم قانون اساسی حق مردم است . اینهم یکی از همان ها . خیلی از حرف ها همینجوری است .
همه آمدند و گفتند تقلب شده ؛ کمتر کسی پرسید اصلن چرا شورای نگهبان همان دوره ی پیش آقای احمدی نژاد را به عنوان رجالی سیاسی تائید صلاحیت نمود ؟ خیلی حرف های دیگر هست که همه مقدم بر انتخابات هستند . جمهوری ، هرچند حکومت مورد علاقه ی من نیست ، بر اصولی استوار است . متاسفانه اینکه الان شما آن سوی دنیایی ناشی از زیرپا گذاشته شدن همان اصول است . اینکه فرزندان این آب و خاک را طوری شستشوی مغزی بدهند که ریختن خون یک انسان موجه شود ، با هیچ قاموسی جور نمی آید . می خواهد دولت این کار را کرده باشد یا به گفته دولت عده ای آشوب طلب ! واژه ها یی اینچنینی ، این روزها مرا به خنده ای تلخ تر از گریستن وا می دارد .
نمی دانم اینها را برای چه نوشتم . فقط نوشتم . منظور از این روده رازی ها هم این بود که بگویم دلم برای وطن و مردم ام می سوزد ؛ آنها که می کشند از هر قماشی که هستند بدانند خون آدمی که می ریزد ؛ وای وای !

Posted by انارام فروهر at July 20, 2009 10:35 AM


چیزی نمانده، یک روز مشت ها باز می شود، از مشت ما حسرت یک جرعه آزادی پرنده می شود، شاید پلاسیده... اما گل می شود.
از مشت آنها ضربه می افتد، دروغ فواره می زند، پوچ می شوند.

و ما "انتظار آن روز را می کشیم، حتی روزی که دیگر نباشیم"

Posted by a.s at July 20, 2009 10:05 AM

می دونستم که دوباره برمی گردی و دستت روی کیبورد به چرخش در می آید، ممنو که دوباره نوشتی (از طرف یک دهه شصتی)

Posted by مکتوب at July 20, 2009 9:52 AM

سلام جناب معروفی
خیر مقدم می گویم بازگشتتان را.
من هم یکی از همین دهه شصتی ها هستم و به حرفهای شما باور دارم. ما دیگر تاب حرفهای تکراری نسل های گذشته را نداریم.دوست داریم خودمان بخوانیم، خودمان ببینیم، خودمان تجربه کنیم و بسازیم زندگی خودمان را، کشور خودمان را.
نتیجه ی رفتارهای عجیب دولت کودتا، زایل شدن حس اعتمادی است که عده ای-نه چندان هم کم-با خوشدلی و خوش باوری به این نظام داشتند.فروپاشیدن باورهای کهنه ای که سالهاست دارند به ما حقنه می کنند. و این خودش چیز کمی نیست. دیگر اینجا بحث دین و مذهب نیست که بخواهیم به زور آنرا به نظام جمهوری اسلامی و یک مشت بظاهر اصولگرا وصل کنیم. مگر عدالت و احترام به شرافت انسانی از اصول همه ی ادیان نیست؟ من جوانان دهه شصتی بسیاری می شناسم که در عین اعتقاد راسخ به دینشان، دیگر از این نظام دل بریده اند، چرا که آنها هم سلب امید کرده اند از نظامی که سراسر دروغ و ریا از در و دیوار کاخهای پوشالیش بالا می رود.
خوشحالم. که هستید. که هستیم. در کنار هم

Posted by mahmood at July 20, 2009 9:50 AM

سلام.
یادم میاد پدربزرگم می گفت در اینده (حالا) علی ایی خواهد امد که...!
دانشجوی اقتصادم.
هر روز استاد هایم می گویند و افسوس می خوریم از توجیه هایشان و ساده باور کرده اند باورمان شده که به فکرمان هستند.

Posted by المیرا at July 20, 2009 9:38 AM

خدا رو شکر که ما هم دهه ی شصتی هستیم.
استاد عزیزم، خوش آمدید...
عیدتان هم مبارک...

ما چیزی نداریم درخور، که به شما تقدیم کنیم...
قلم من در مقابل قلم شما...

وای، خنده آور است اصلا...

چقدرررررررررر دوستتان دارم

Posted by ن گار at July 20, 2009 9:34 AM

تنها گروه اندکی از دهه شصتی هایی که من به یاد دارم و ارج می نهم باقی مانده اند. سال هاست کسی از آنها که تنها جرم شان اندک بودن شان بود یادی نمی کند. گمان نمی کردم روزی لازم باشد از آنها که همه چیزشان را در سال 32 از دست دادند، یا آنها که جنبش های دهه پنحاه را در میانه ی سفر از شکنجه گاه به میدان تیر سازمان می دادند، یا آنها که هنوز در سال شصت به آرمان های انقلاب می اندیشیدند، دفاع کنیم. اما روزگار چنین رفت و شاید که بر 18 تیر و جنبش سبز نیز چنین گذر کند.

Posted by آژند at July 20, 2009 9:19 AM

ممنونم. هزاران بار. از اینکه هستید و هستی را معنا می کنید و از اینکه در روزگار قحطی نور ،راه خورشید را نشانمان میدهید.
هزان خورشید تقدیم شما.

Posted by همسایه at July 20, 2009 9:12 AM

درود بر جناب معروفی عزیز غمگسار سرزمین پارس. مدت هاست که اندوه می خوریم و رنج را جرعه جرعه غورت می دهیم چون خاری که باید فرو دادش. باید چه کرد با جلادان و ستمگران و جانیان. جز ... .
من از همین دهه ی شصتی ها هستم و وقتی کودک بودم بدون هیچ آگاهی سیاسی جو خفقانی که حاکم بود را به خوبی به یاد دارم که با آغاز دهه ی هفتاد کم رنگ شد. زمانی که جلادان در زندان ها می کشتند و می کشتند و من کودک بودم کودکی که در این سرزمین خفقان را می دیدم و نمی فهمیدم آن به واقع چیست! حس و حالی عجیب و وهم آلود و دهشتناک و حضور همیشه گی مرگ و مرگ و مرگ .
ولی دیگر این سال ها گذشته من و ما و دیگران دیگر آموخته ایم و چون پولاد آبدیده شده ایم. ما دیگر نمی هراسیم . ملت پارس ققنوسی بود که سلاطین پیر و فرسوده و بیمارش کرده بودند ولی ققنوس دوباره متولد شد و جان گرفت ما همان ققنوسانیم و از مرگ هراسی نداریم که زندگی چون مرگی دائم است در گذر روز و شب. شب و روز پس چه باک از زهر اژدها. ما نیز اژدها می شویم بزرگ بزرگ تر و بسیار عظیم و این مار کوچک را می بعلیم و جسدش را تف می کنیم.
درود بر آزادی .
ردود بر زیبایی.
درود بر انسانیت.
درود بر ما!

Posted by مصطفی فلاحیان at July 20, 2009 8:57 AM

سلام خدمت استاد معروفی عزیز---- بعده سه چهار ماه دوباره کامنت میذارم امیدوارم که از یادتون نرفته باشم اگه هم رفته باشم به... درکتون میکنم پیریه دیگه-انگاری قهرکرده بودین بازم درک میکنم پیریه دیگه----استاد عزیز اگه دوباره قهرکردین به ما ربطی ندارد ولی شما حق ندارین دورنوشتن خط بکشین فی الواقع باعرض پوزش شما متعلق به خودتون نیستین شما متعلق به ادبیات و خوانندگان کتاب هستین درواقع ننوشتن شما خیانت به همه و همه چیز میباشد -به نظرمن سید صادق هدایت خودخواهانه ترین کارممکنو کرد و...--------استاد بعده کنکور سمفونی مردگان و سال بلوا رو پیداش کردم -سمفونی موومان چهارم سیم آخرزده بودین کفم برید -کی میگه باعرفان میشه سیر کرد من موومان چهارم سیر کردم تا حالا جزحاج سید صادق خان هدایت کسی نتونسته بو د منو اینطوری سیر و پرواز بده...................................................................................

Posted by احسان at July 20, 2009 8:27 AM

بازگشته اي
و خيسي اشك را در چشمانم
احساس مي كنم
بغضي كه آن روز
وقت رفتنت
در گلويم نشسته بود
اكنون شكسته است
...
ممنون كه برگشتيد استاد

Posted by هومان at July 20, 2009 8:25 AM

سلام مهربان ترین آدم دنیا!
مرسی که برگشتین مرسی مرسی مرسی!
خوشحالم که بالاخره از این کابوس نجاتم دادین خیلی خوشحالم!
و دوباره به زندگی لبخند می زنم!
مرسی که هستین!
--------------------
سلام مهشید عزیزم
مرسی که کمک کردین

Posted by mahshid at July 20, 2009 7:42 AM

درود بر شما جناب معروفي عزيز:

خوشحالم!
از اينكه اميدوتان به ما بوده و اكنون نشان داده ايم مي توانيم...
اما هنوز هم بايد شكيبا بود ...شما17شهريور تا22بهمن را نام برديد ،من مي گويم از28 امرداد32تا22 بهمن 57!
بماند كه ان روزها تنها درد برجگر مردم، استبداد بود .نه غم نان و بود و نه غصه ي بي خانماني و نه اين هزار و يك درد كه قصه اش نا گفتني است...
دانشجو را با همكلاسي هايش دم در دانشگاه نمي گرفتند و هر روز غم فقر در چشمان مردم ميهنت نبودي....

آن ها خودشان در كتابهاي تاريخي كه خود نوشتند به ما ياد دادند در برابر ستم و استبداد سكوت نكنيم!
به گفته ي نادر ابراهيمي در يك عاشقانه ي آرام:
"...و انها نمي دانند دردل سكوت چگونه زهري جاريست..."


شنيدم قصه ي اين پير مسكين را
بگو آيا تواند بود كو را رستگاري روي بنمايد؟
كليدي هست آيا كش طلسم بسته بگشايد؟
*شادروان اخوان ثالث

سپاس كه نوشتيد

فروغ ف

Posted by فروغ ف at July 20, 2009 7:35 AM

تحلیل جالبی بود...
اما این نکته رو فراموش کردید که شاه ایدئلوژی خاصی برای ادامه راه نداشت.

اما خامنه ای با یک نقشه راه اساسی و از پیش تعیین شده و شستشوی مغزی حرکت میکنه و این حرکت،مریدان وفاداری رو براش فراهم کرده!

به قول اون دوستمون...
روزی این خیابان ها هم مال ما خواهد شد!

Posted by Zahir at July 20, 2009 7:22 AM

درود ...بازگشت شادمانی را سرود.

Posted by ... at July 20, 2009 6:50 AM
Post a comment









Remember personal info?