Comments: در حوالی ِاسلام

Your anewsr shows real intelligence.

Posted by David at septembre 8, 2012 5:08 PM

سلام. متاسفانه اينها امروزه در حوالي اسلام نيست در بطن اسلام است مانند گذشته. درود.

Posted by مهدي at septembre 12, 2009 9:14 AM

فرهیخته ارجمند

نظر به اهمیت قضیه نظر بدهید.

سپاس

Posted by هیئت موسس انجمن شعر مشهد at septembre 12, 2009 8:13 AM

سلام به استاد رویایی
این کتابخانه اگر بود بربریت حوالی نداشت. بربریت بشریت بود

Posted by Ali Abdali at septembre 10, 2009 4:04 PM

شما اگر جای من بودید چه می کردید؟

Posted by فرید صلواتی at septembre 8, 2009 12:01 PM

گفتم امروز این کتابخانه اگر بود بربریت حوالی نداشت. بربریت بشریت بود
آقا من نفهمیدم چرا؟
کاش مزرعه مان را فقط آتش می زدند
آفت زده اند به محصولمان
هر چی به دنیا می آییم و می میریم
باز مرضی توی وجودمان باشد انگار
اما درستش می کنیم ما
روزی
من به ایران ایمان دارم
اما دنیای جدید و مفاهیم جدید چه قدر سختند
فکر می کنم اگر روزی قدرت دست من بیفتد
بعضی کتاب ها که هیچ بعضی از آدم ها را هم می سوزانم
اما این بربریت است
مگه نه ؟!
گاهی زایتگایست آدم را ... شاید این افکار من هم مربوط است به آن بیماری منسول

Posted by صدا at septembre 6, 2009 11:32 PM

عالی بود

Posted by زهره at septembre 6, 2009 8:13 PM

سلام خوش حال می شوم نظرتان رادرمورد نوشته هایم بدانم در انتظار نقدهاوراهنمایی های شماهستم.www.deneb72.blogfa.com

Posted by مریم ماهری at septembre 6, 2009 8:13 PM

مرد شاعر، جناب رویایی
از تعجب شما در استدلال عمر تعجب کردم
البته می‌دانستم که تعجب شما تنها مقدمه‌ی این نوشته‌ی کوتاه بود، یک یادآوری کوتاه.

Posted by نیما ن at septembre 6, 2009 8:24 AM

با درود
اول تر :
"این کتابخانه اگر بود بربریت حوالی نداشت. بربریت بشریت بود"
اول : برای تبریک کتاب جدیدتان آمدم
دوم : از شما آموخته و می آموزم
آخر : پاینده و پر اندیشه

Posted by امین پورصباح at septembre 5, 2009 2:04 PM

درود
همیشه از شما جوری شنیده م که الان که دارم براتون کامنت میگذارم همش احساس می کنم دارم اشتباه می نویسم
یا اینکه نباید بنویسم

من فقط یه کتاب افست از شما دارم که هزار بار خوندمش
نمی دونم به وبلاگ ها سر می زنید یا نه
من تازه وبلاگ زدم
اگه بهم سر بزنید و شعرم رو بخونید بینهایت خوشحالم می کنید
من 19 ساله از اصفهانم
متولد شهریور ماه

به امید ....!

Posted by آرزو آشتی جو at septembre 5, 2009 9:51 AM

سلام عزیز راه دور
من یک کلاسیک کارم . نمی دونم چقدر با کلاسیک لحظه خوش می کنی اما خیلی دوست دارم به وبلاگم سر بزنی .
ahoo65. blogfa.com
منتظرم

Posted by maryam at septembre 5, 2009 6:43 AM

به یدا... رویایی و تبریک به خاطر چاپ مجموعه ی (در جستجوی آن لغت تنها )

* * *

(از مجموعه ی باز زبان باز )

زخم دهان
دهانه ی زخم بود
زخم حرف
که از دهان زخم
می خورد حرف زخم را.

حرف، زخمی از، حرف
زخمی از
زخمی به روی حرف.
حرفِ روی زخم
روی زخمِ دهانِ خاک
خاکِ دهان،
دهانه ی خاک بود،
که می ریخت
حرف زخم
از وقتی که حرف
زخم بر می داشت
از حرف.

ومن
کجای بودم؟
بودم نوشته بود
نمی دید حرف هایم، منِ مرا
که حرف هایم، دهانِ خاک
خاک می خورد زخم
از دهان حرف.

و من
کجای زخم هایم
بودم نوشته بود
لای دهان
لالای زخم
لابلای خاک .

ومن
درگشود ِاین ابدیت
کجای بودم
بودم نوشته بود
دهانِ زخم
زخمِ خاک
خاکِ من ومن

...

Posted by جلال کیانی at septembre 2, 2009 3:17 PM

آقای رویایی عزیز.همیشه آرزو می کنم بتونم شده لحظه ای شعراتونو زندگی کنم.اما من بچه ام و خیلی دور...کاش به چرک نویس های منم نگاهی می انداختید.من شاعر نیستم فقط جمله بندی بلدم نظراتتون برام عزیزه استاد.

Posted by فیروزه مرادی at septembre 1, 2009 8:10 PM

یدالله رویایی عزیز با سلام
بسیار خوشحالم که به سایت شما آمده ام،با اشعارت آشنا هستم وفرزندی از خطه ی کردستان ایرانم. می خواهم با تو درد دلی کنم وراز دل به تو بگویم : زندگی کردنم در کشورم ایران به اندازه ی بی قراری های تو سخت وزار است.نمی دانم که نفرین کدام خدای است که دیار ما را طلسم کرده است و فضا را بر ما تنگ کرده اسد.نمی دانم تا به حال چندین عمر کشورم را به غارت برده وزنانم را به کنیزی وفرزندانم را به بردگی.نمی دانم کدام کتابخانه مانده تا عمر روزگار من آنرا بسوزاند/اما برای ایرانم باید کاری کرد /برای فرزندان دیار سوخته/اگر ما را دیدی بدان دستانت را به گرمی فشرده ایم واگر ندیدی بدان که مجالی برای فشردن دستهایت نبود اما دلم را به دستان تو وفرزندان این دیار می سپارم/ باید همه دست به دست هم برای ایران کاری کر

Posted by farzad kamangar at septembre 1, 2009 8:52 AM

دست هايم بوي گل مي داد
من را به جرم چيدن گل محكوم كردند
اما
هيچ كس نفهميد
شايد گلي كاشته باشم....
چه گو وا را

دوستدار شما نيما

Posted by nima at septembre 1, 2009 8:28 AM

آنگاه که کوچه از ندای
سبز قرمز
از جوانه که دیگر
سبز و
ازترانه که دیگر بکر
و از شب ها که دیگر روز
نخواهد شد
نتوان گفت
که زخم امانم نمی دهد

Posted by aalan at août 31, 2009 2:06 PM

یادمه اون روزی که شش سالم بود و داداشم کتاب هفتاد سنگ قبر شما رو داد دستم و گفت : احمد ! این مادرته . و ماام بهتون ارادت خالص داشتیم . تا حالا که هفده سالمه و از شانس بد ما هرجا میرم و شعر میخونم میگن تو تحت تاثیر حاجی رویایی هستی. ما عاشقتیم آقا.

Posted by پسربچه at août 30, 2009 2:45 PM

رویا جان
داری توی فرانسه نفس می کشی، ما اما این جا سینه مان فقط خس خس می کند. اگر توانستی برامان گریه کن.
قربانت

Posted by قهوه گردی at août 30, 2009 10:31 AM

جناب آقای رویایی عزیز
سالهاست با اشعار شما آشنا هستم . و امروز خوشحال شدم که به سایت شما آمدم. موفق و ÷ایدار باشید برای همیشه ی زندگی

Posted by داود49 at août 30, 2009 6:36 AM

سلام استاد
وبلاگ کوچکی دارم.. از شما می آموزم. بی نصیبم مگذارید
----------------
صفر، فیبر، نُه ، نور ، یک ، مسیر ، دو ، جریان ، سه ، رفت ، نُه
باز هم ، دوباره ، صفر ، صبر ، سه ، زنگ ، زنگ ، زنگ ،
دستت را جلو بیاور
فشار بده
من مسیر فیبر نوری را آمده ام
جریان صبرم زنگ می خورد
نمی شنوی؟؟
بردار ...
------------------

Posted by جمال تیموری at août 30, 2009 12:07 AM

سلام جناب رویایی عزیز
منهم شاعرم آشنایی ام با حجم شعرهایت در حجم سنگها وپرنده های کوهستان با مجموعه ی لبریخته هایتان بود بسیار خوشوقتم می کنید اگر سری به سراچه ی وبلاگ این شاعر بی کتاب و بی دستار از گوشه ی این سرزمین درحال کما یتان بزنید :

از تنهایی این سالها که بگذری
متلاشی ات می کنم
زیر آوار هزار سال نوری...

Posted by amin rajabian at août 29, 2009 11:46 PM

با سلام

ایران از آنِ ماست
صبر کن و زنده بمان
تا سبزش کنیم و آباد

Posted by آریان at août 29, 2009 9:56 PM

سلام استاد
در حوالی سلام
بوی خداحافظی میآيد

Posted by دکتر کالیگاری at août 28, 2009 2:16 PM

سلام جناب اقای رویایی
از مدتها پیش شعر راه و خبر و تاول شما در ذهنم تراشیده شده.
اگر خرده وقتی داشته باشین ونگاه ونظرتونو در مورد کارهام بدونم بسیار خرسند و خوشحال میشم

Posted by فرشاد اسماعیلی at août 27, 2009 8:04 PM

مجموعه شعرها ا

Posted by میرشمس الدین at août 27, 2009 2:20 PM

درود بر رویایی کبیر
از اینکه پس از جندین روز شاهد یک پست جدید بودم لذت بردم.
درد شما درد مشترکیست که همه ما داریم. البته من نمی دانم این اسلامی که همه می گویند اصل آن فراموش شده است چه می تواند باشد؟ و آیا اصولا چنین تصوری از یک مساله حیاتی می تواند تصویر واقع گرایانه ای از از آن بدست بدهد.
کاش در این باره هم نظرتان را شفاف تر بیان می فرمودید.
.
.
.
لبریخته از دلتنگی هایتان : سجاد منتظری

Posted by sajad at août 27, 2009 2:12 PM

با سلام به رویایی گرامی، سوزاندن کتابخانه اسکندریه یک ضربه فرهنگی بود. کتابخانه که لابد مکتب اسکندریه و پلوطین را در میان خود داشت ،انگار سپس از مسلمانان انتقام خود را میگیرد زیرا درک و دریافت از یگانه پلوتینی را به اسلام بدون دستگاه فلسفی میدهد تا هم اسلام از برکت پلورالیسم نظری تهی بماند و هم قربانیان یورش سپاه اسلام ببینند که آن یگانه پلوتینی در هیبت الله قاسم الجبارین چه تنگ نظری و چه قساوتی را در توشه و به همراه دارد. جایش بود که به ریشه نگاهی کنیم و چه بهتر از نگاه شاعرانه به ریشه...
به بهترین آرزوها

Posted by mehdi esteddi shad at août 26, 2009 7:45 PM

درود
چه کسی می گوید اسلام بی خون ریزی وارد ایران شد؟ دانش ما خون رگان ما نیست؟بماند هنر و اندیشه و شجاعت افگار زده مان.

Posted by میتینگ آنلاین at août 26, 2009 3:46 PM

دو :.....
درود بر شما!
شعر عزیز و ارجمند وبلاگ سرزمین سونات ها با چند شعر به روز هست.
قدم هایتان ونظرتان بر چشم می ماند !

Posted by sara bahramzadeh at août 26, 2009 12:25 PM


" قرآن " و محمد، همه به وجه نياز آمده است: لاجرم ، همه معني مي نمايد. سخني مي شنوند نه در طريق ِ طلب و نه در نياز: از بلندي به مثابتي كه بر مي نگري، كلاه مي افتد. اما اين تكبّر در حق ِ خدا هيچ عيب نيست. و اگر عيب كنند، چنان است كه گويند خدا متكبّر است. راست مي گويند. و چه عيب باشد؟
في الجمله تو را يك سخن بگويم: اين مردمان به نفاق خوشدل مي شوند.

( مقالات شمس، ويرايش جعفر مدرس صادقي،ص 162)

Posted by ستاره انصاري at août 26, 2009 6:13 AM
Post a comment









Remember personal info?