Comments: مسابقه داستان تيرگان

با سلام
مدتی ست به دنبال ایمیل آقای عباس معروفی می باشم... چگونه می توانم به ایشان دسترسی داشته باشم ؟ ... لطفا اگر می شود من را راهنمایی کنید
با تشکر
------
abbasmaroufi@googlemail.com

Posted by فرزاد at November 14, 2014 11:02 PM

سلام آقای معروفی. لطفا به این سوال جواب بدین. من خیلی search کردم اما چیزی دستگیرم نشد! این صفحه ی موافقت نامه چیه؟ و اگه قراره word باشه چجوری امضا کنیم؟ باید اسکن بشه؟
---------
سارای عزیز
سلام
شما فقط موافقت خودتون رو اعلام کنید که اگر در مجموعه چاپ شد بعدا مخالفت نمی کنید
http://www.tirgan.ca/e-newsletter/index-fa.html?utm_source=Tirgan+Email+List&utm_campaign=4f02a5f019-Tirgan_Newsletter12_20_2012&utm_medium=email

Posted by سارا at February 27, 2013 12:51 PM

با سلام و درود به شما استاد گرانقدر
من دانشجویی هستم البته بهتر است بنویسم که بودم چرا که بیش از 8 سال پیش در سال 83 به اتهام اقدام علیه امنیت داخلی و خارجی جمهوری اسلامی،درون زندان بودم و بماند که چه بر سرم امده است.با این حال هرکجا فرصتی شد نوشتم و نوشتن علاقه من است رمانی را برایتان میفرستم و البته درون زندان نوشتم بسیار بیشتر از 2500 کلمه دارد یعنی داستان کوتاه نیست اگر منت بگذارید مطالعه بفرمایید سپاسگزار میشوم اگر هم بشود که منتشرش کنید یقین تمام شکنجه ها و سختیهای دوران حبس را از تن من زوده اید.با تشکر
-----------------------
http://www.tirgan.ca/e-newsletter/index-fa.html?utm_source=Tirgan+Email+List&utm_campaign=4f02a5f019-Tirgan_Newsletter12_20_2012&utm_medium=email

Posted by محمد نیکبخت at February 8, 2013 5:58 PM

سلام استاد می خواستم بدونم تعداد داستان فقط یه دونه باید باشه یا دوتا می تونیم بفرستیم؟
سپاس فراوان استاد عزیز

Posted by narges at October 21, 2012 9:53 AM

دوست دارم فقط همين

Posted by قاسم ملااحمدی at May 27, 2011 9:28 PM

سلام استاد
اگر امکان دارد ما را از طریق وبلاگ در جریان چگونگی نتیجه مسابقه قرار دهید
تا شرکت کننده ها از وضعیت خود مطلع شوند
من شخصا داستم نزدیک 3000 کلمه بود کم کردن 500 کلمه ان برایم سخت بود اما در پایان این سانسور کلمات با کمال تعجب دیدم به بهانه کم کردن کلمات داستانم را درست زیر و رو کرده و پخته تر کرده بودم و شخصا این نسخه 2500 کلمه ای را بهتر از نسخه ابتدایی دیدم
در پایان ضمن تشکر خواهش خود را در ضمینه اعلام نتایج مسابقه تکرار میکنم
دوستدار شما
---------------
چشم. سعی می کنم یک خبر تازه برای همه داشته باشم

Posted by پیمان at April 27, 2011 5:07 PM

سلام
استاد من برای دومین بار سمفونی مردگان شما را خواندم
واقعا بی نظیر مینویسی
کاش شما در ایران بودین تا جوانان میتوانستند از حضورتان استفاده کنند
هر چند من با خواندن مجدد کتاب شما انگار یک کلاس با ارزش را گذراندم
در رمان شما هیچ شخصیتی ول نیست و ما از هر کدام از ادمهای قصه تصویری ذهنی داریم
شما حتی شخصیت پردازیتان به حدی خوب بود که کاملا خواننده را در جریان چهره و قد و مشخصات ظاهری همه ادمها و از جمله کسی که سالها پیش در کلیسا بود و در زمان وقوع قصه مرده و شاید ما اصلا با او کاری نداریم را هم انجام دادین
تمام داستان یک ور شخصیت پردازی یک طرف
من در مسابقه شما شرکت کردم و فعلا خبری نشده و احتمالا مورد قبول نبودم اما باور کنید اصلا ناراحت نیستم چون به عقیده شما اعتقاد دارم شما ادم کوچکی نیست حتی رد شدن توسط شما برای من خیلی ارزش مند است
در جایی از قصه ایدین میگوید البته وقتی دیوانه شده و هذیان میگوید
من نخست وزیر شوم زن ها را میگذارم در راس امور و بعد به مسکو پناهنده میشوم چون دیگر کشور از دست میرود
این جمله یک طنز تلخ بود که به هیچکس برنمیخورد

روی هم رفته سمفونی مردگان بی نظیر است
و اگر دیگر اصلا هیچ ننویسید
نوشتن چنان کتابی شما را همیشه جاودان میکند
دوست دار شما
--------------------
پيمان عزيزم
سلام
ممنونم از نوشته ات
و مرسی که آثار منو می خونی

Posted by پیمان at April 20, 2011 1:52 PM

آقاي معروفي هرچه آن چهل داستان برتر جايزه قلم زرين زمانه را چاپ كرديد و ما كتابش را در نشر گردون ديديم،‌اين ها هم چاپ و كتاب مي شوند.
لااقل كاش مثلاً توضيحي چيزي مي داديد كه بنا به فلان بهانه هنوز بعد از گذشت سه چهارسال از جشنواره قلم زرين زمانه، كتاب چهل داستان منتخب آن جشنواره چاپ نشده.
حناي نشر گردون ديگر رنگي ندارد. لطفاً از اين نشر براي چاپ كتاب در مسابقه ها مايه نگذاريد و قول ندهيد و ايراني بازي و بازارداغي نفرماييد

Posted by ج.ب at March 3, 2011 5:10 PM

سلام و خسته نباشید
میخواستم بپرسم اگه داستان رو تو فیس بوکمون گذاشته باشیم اشکالی داره؟میشه فرستاد؟

Posted by مینو at February 17, 2011 2:48 PM

جناب آقای معروفی
خواهشی که از جنابعالی دارم به زبان ساده اینست .
(نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر ) مربوط به شخص ولایت مطلقۀ فقیه است.
در مورد دو هزار و پانصد کلمه نه بیشتر عنایت کرده تجدید نظر بفرمائید.
صد کلمه بیشتر شاید معنای زیباتر و واقعیتری به قصه ایی بیفزاید.
سانسور مبتذل از همین قوانین آغاز می شود.
سمن ناز ریاحی

Posted by سمن ناز ریاحی at February 17, 2011 5:03 AM

جناب آقای معروفی
اینکه داستانی حتمن باید 2500 کلمه یا کمتر باشد به نظر چون تختخواب همان اسطورۀ زیبای یونانی است که آدمهای در بند را همقد تختخوابش می کرد با بریدن یا کشیدن یک هیکل طبیعی.
حداقل می توانستید یک حداکثر و حداقل تعیین کنید . مثله کردن یک قصۀ یا افزایش بی موردش تا در چهار چوب یک برنامه قرار گیرد آنچنان منطقی به نظر نمی رسد .
کار گاهی اندیشیدن آیا به رشد ادبیات کمک می کند را نمی دانم.
با محبت
هنگامه کسرایی راوی داستان (هستیم)

Posted by at February 17, 2011 3:30 AM

سلام
استاد عزیز خواهش میکنم راهنماییم کنیبد. من واقعا می توانم در کار نویسندگی پیشرفت کنم ولی میترسم آینده ای نداشته باشد. و بیکار بمانم. از طرفی هر ساعت ایده ای جدید به ذهنم میزسد که برای داستان کردنش باید درس را رها کنم. کمکم کتید

Posted by محمد at February 14, 2011 2:50 PM

با سلام خدمت استاد معروفی
من شش هفت سالی هست که می نویسم. بیشتر داستان کوتاه. بیشتر به لحاظ سبکی و نه کمیتی! امروز یکی از خواننده های معدودم لینک مسابقه ی شما رو به من داد و به اینجا اومدم. من پیش از این چندین و چند داستان کوتاه نوشتم و یک اثر بلند. اما تابحال برای چاپ اقدامی نکرده ام چون وزارت ارشاد ایران رو هیچ وقت به رسمیت نمی شناختم. با اهل ادب هم دمخور نیستم. خودم هستم و خودم. داستان هامم مثل خودم منزوی هستن. شاید برای نوشتنشون سال ها فکر کرده باشم، روزها مکاشفه کرده باشم، ساعت ها مطالعه کرده باشم و دقیقه ها به نوشتن پرداخته باشم. متاسفانه من با سرخوردگی هرچه تمام تر از سالها تلاشم از ایران خارج شدم و حالا در آلمان زندگی می کنم. دلم می خواست من هم روزی وارد شوم! اما حتی اگر کسی در گوشه کناری مسابقه ای هم می گذارد بیشتر برای عوام است و این عوام گرایی را می شود از محدودیت هایی که برای داستان ها تعریف می شه تمییز داد. من تابحال داستانم را شماره نزدم ببینم چند کلمه دارد. گمان نکنم شما هم این کار را کرده باشید! یا هر نویسنده ی دیگری! برای بردن مسابقه یا چیز دیگر هم نمی نویسم. بنابراین تصمیم گرفتم یکی از داستان هایم را همانطور که هست برایتان ارسال کنم. می توانید ببینید که احتمالن ده برابر محدودیتی که گذارده اید کلمه دارد. باکی نیست. آخرش این است که شرکت داده نمی شود و من باز هم برمی گردم به همان گوشه ی اتاق خودم. پیش داستان های تلنبار شده ی دیگر. اسم داستانی که تصمیم دارم برایتان بفرستم " تلاش های یک پاگنده برای خلاصی از پشمش است" با تمام احترامی که برای شما بزرگ داستان نویسی ایران قائلم اما باید بگویم بار سنگینی بر دوشتان است. شاید هزاران نویسنده ی گمنام به حمایت فردی مثل شما نیاز داشته باشند. از زیاده گویی که کردم شرمسارم

Posted by محمد جابری at February 7, 2011 12:23 AM

سلام
می خواستم بدونم که موضوع این مسابقه آزاد هستش یا نه
با تشکر

Posted by at February 1, 2011 11:53 AM

آقای معروفی من متاسفانه فقط کتاب سمفونی مردگان شما را خوندم
و امکان مطالعه کارهای دیگرتون رو ندارم
شما یکی از نویسندگان متعد ایران هستید که از انتقاد کردن و نفی کردن ظلم نمیترسید
ولی من واقعا متعجبم
وبلاگ شما رو چرا فیلتر کردن!!!
من که هر چی گشتم هیچ دلیلی نیافتم
البته که ممکنه بخاطر نمایش دادن تصویر اون خانم محترم در وبلاگ احتمالا مورد قهر قرار گرفتید
همیشه دوستتان خواهم داشت
--------------------
سلام دپيمان عزيز
برای آنها اين مهم است که چراغهای رابطه خاموش بماند

Posted by پیمان at January 31, 2011 9:56 PM

استاد عزیز،

با سلام
استاد گرامی، من یک ایمیل به همین آدرسی که در سایت هست ارسال کردم و دو تا از نوشته های کوتاهم را فرستادم که اگر لطف کنید یاریم کنید که به علاقه ام که نوشتن و خوب نوشتن است برسم. هر چند می دانم وقت شما ارزشمند است اما این لطفتان را فراموش نخواهم کرد اگر راهنماییم کنید در نوشتن.
راستش چون مطمئن نبودم که ایمیل مرا دریافت کرده اید یا نه، اینجا مزاحمتان شدم.

ارادتمند شما
حامد کراماتی
--------------------------
سلام
اگر داستان را برای مسابقه فرستاده اید خواهم دید

Posted by حامد کراماتی at January 28, 2011 9:25 PM

با تشکر استاد عزیز

Posted by یک ایرانی at January 28, 2011 9:18 PM

سلام استاد
این دومین بار په که پیام میدم
من داستان رو فرستادم
اما اصلا اطلاع ندارم به صورت صحیح بدستت شما رسیده یا نه
مثلا کلمات پس و پیش نشده یا ....
من بصورت ورد فرستادم
ایا امکان این است که من از وضعیت داستان واینکه درست بدست شما رسیده یا نه مطلع بشم
-------------------
سلام
به شما خبر داده ميشه

Posted by پیمان at January 24, 2011 8:40 PM

سلام
استاندارد 2500 واژه برای داستانهای انگلیسی ست. در فارسی که به ناچار بسیاری از فعل‌ها با فعل کمکی صرف می‌شوند 2500 کلمه داستانی به مراتب کوتاه‌تر می‌سازد از انگلیسی.

Posted by at January 16, 2011 3:26 AM

aghaye maroofiye aziz salam,chon font farsi nadashtam,va bastei ham ke az Iran baram ferestadan mafghood shode!fekr kardan bombe!majboor shodam dastanamo be latin typ konam,mail konam be doosti dar Iran va oon baram type kone va baram befreste va man dobare eslah konam va befrestam baras va dobare.....!belakhare amade mishe emrooz ke baratoon befrestam!!

Posted by fatemeh at January 15, 2011 12:05 PM

سلام استاد
فکر می کنید آیا امکان داشته باشد مهلت را تمدید کنید؟ من تازه امروز فهمیدم!:(

Posted by pink Ray at January 15, 2011 8:36 AM

سلام ...می خواستم در مورد فرستادن داستان با بخش سابقه اطلاعاتی داشته باشم ؟؟؟من کجا می توانم داستانم را بفرستم به چه ادرسی؟؟؟؟اصلا هنوز وقتی مانده برای ارسال داستان؟؟؟؟
---------------
سلام
چند روز بيشتر وقت نداريد
آدرس هم در سايت تيرگان و هم در وبلاگ من هست

Posted by at January 12, 2011 4:06 PM

سلام
من داستاني با عنوان خط پايان براي شما فرستاده بودم كه منتشر نشد
حالا تغييراتي به ذهنم ميرسد كه فكر مي كنم داستان را بهتر مي كند اما متاسفانه نسخه ي اصلي جايي لابه لاي نوشته هام گم و گور شده يا دور انداخته ام يا سوزانده شده
ممكن است آنرا برايم ايميل كنيد؟
البته اگر شما هم دور ننداخته ايد
اگر زحمتش را بكشيد خيلي ممنون مي شوم
------------------
با همين ای ميل فرستاده ای؟

Posted by هومن at January 11, 2011 9:54 PM

سلام اقاي معروفي
راستش متوجه نشدم با يك داستان مي شود در مسابقه شركت كرد يا بيشترچون جايي نوشته ايد داستانها؟! و اينكه چقدر وقت باقي هست؟ من فمر مي كنم لااقل 4-5 هفته وقت باقي باشد؟!
----------------------
سلام
فقط يک داستان منتشر نشده

Posted by at January 11, 2011 6:58 PM

سلام استاد
سعی می کنم تو مسابقه شرکت کنم
به یادتون هستم
با ارادت داود
---------------------
سلام
وقت زيادی نمانده
زودتر شرکت کن

Posted by داود علیزاده at January 11, 2011 2:32 PM

سلام آقای معروفی خیلی عزیزم....تماما مخصوص بالاخره جمعه شب به دستم رسید! چه طرح جلد خوبی دارد! من هم آن شب یک کت چرم سبز پوشیده بودم! وااااای قبل از خواندنش رفتم و نوار گفتگوی خودمان را که مربوط بود به سال 2004 باز گوش کردم....خسته نباشید. این روزها تو گوشم و تو سرم و جلو چشمم شمائید. و باز با خواندن همین چهل پنجاه صفحه ی اول زبان نوشتنم باز شد....شما معجزه اید میدانید؟؟ گاهی باورم نمی شود که شما هم زمینی هستید و دور هم نشسته ایم سر یک میز و غذا خورده ایم. فکر می کنم نکند اگر به شما دست بزنم دستم از توی شما رد شود و شما فرا زمینی باشید؟... خیلی مراقب خودتان باشید خیلی... دلم برایتان تنگ شده خیلی... می بوسمتان میلیون تا.....
------------------------------
سلام رضيه عزيزم
اميدوارم خوندن اين رمان چيزی از نوشتن در تو پديد بياره
و به اميد ديدار که باز دور هم غذا بخوريم و بخنديم و باز از نوشتن حرف بزنيم

Posted by رضیه at January 11, 2011 12:01 PM

اقاي معروفي عزيز
اين خواسته تعداد زيادي از بچه هاي داستان نويس است كه در صورت امكان محدوديت تعدا كلمات لااقلش برسد به 3000 كلمه يا بين 2500 تا 2700.
به نظرم مي رسد 2500 كلمه دست ما را براي انتخاب داستان باز نمي گذارد . لطفا اگر ممكن هست در تعدا كلمات داستان يك بررسي ديگري تا وقت باقي هست بشود.
ممنون
--------------------
سلام
متاسفانه اطن تصميم گرفته شده، و ما هيچ کاری نمی تونيم بکنيم
حداکثر 2500 کلمه
و به نظرم اون 200 کلمه رو لابلای کار حذف کنيد، البته با اين ديدگاه از آندره مالرو:
هنر در حذف (تراش خوردن) به وجود می آيد

Posted by at January 10, 2011 5:29 PM

سلام
بابت خوشحالیم شرمنده ام ... بالاخره تماما" مخصوص رو دارم ....
از دستفروش خریدم کتابی که شاید نویسنده اش باور نکنه وقتی تو بساط دستفروش ها دیدمش ضربان قلبم چقدر بالا رفت ....
بابت خوشحالیم یک دنیا شرمنده ام ...
----------------------
خوشحالم که دارينش
اما از اينکه حقوق ما نويسنده ها توسط باند قاچاق سگ خور ميشه
فقط ميتونم بگم لعنت بر اين جمهوری اسلامی

Posted by sarah at January 7, 2011 11:22 PM

سلام
نمیدونم آقای معروفی این پیام رو میخونه یا نه
اما به هر حال من مینویسم
من از نوجوانی عاشق کتاب سمفونی مردگان شما بودم
شما یه هنرمند باسواد و متعهد هستید
قدر خودتون رو بدونید
ببخشید اخرین کتاب شما کی چاپ شده و کجا میشه بهش دست پیدا کرد؟
اگر داستان را فرستادم چگونه میشود از سرنوشت ان مطلع شد
که مثلا به مرحله بالاتر دست پیدا کرده یا نه؟؟؟
دوستتان دارم ممنون
حتما در مسابقه شما شرکت میکنم فکر کنم یه ماه دیگه فرصت باقی مونده
فقط بگید چجور از سرنوشت داستانم مطلع باشم که اصلا بدست شما رسیده یانه

خدانگهدارتان استاد
--------------------
سلام پيمان عزيز
داستانت گم نميشه
زودتر دستی به سروگوشش بکش و بفرست

Posted by غروب at January 7, 2011 9:22 PM

سلام
نمیدونم آقای معروفی این پیام رو میخونه یا نه
اما به هر حال من مینویسم
من از نوجوانی عاشق کتاب سمفونی مردگان شما بودم
شما یه هنرمند باسواد و متعهد هستید
قدر خودتون رو بدونید
ببخشید اخرین کتاب شما کی چاپ شده و کجا میشه بهش دست پیدا کرد؟
اگر داستان را فرستادم چگونه میشود از سرنوشت ان مطلع شد
که مثلا به مرحله بالاتر دست پیدا کرده یا نه؟؟؟
دوستتان دارم ممنون
حتما در مسابقه شما شرکت میکنم فکر کنم یه ماه دیگه فرصت باقی مونده
فقط بگید چجور از سرنوشت داستانم مطلع باشم که اصلا بدست شما رسیده یانه

خدانگهدارتان استاد

Posted by غروب at January 7, 2011 9:19 PM

امروز دلم لک زده بود که یا با تو سخن بگویم یا تورا ببینم
افسوس راه بسیار دور است ای عزیز..............

Posted by moti at January 7, 2011 1:56 PM

Momkeneh befarmaeed mosighiye matne in site esmesh chiye? Khaili ghashange.
---------------
سلام
Arvo Paert
Alina

Posted by Sepehr at January 6, 2011 2:05 PM

Momkeneh befarmaied hadeaghale in dastan kotah bayad chand kalameh bashe?mamnoon

Posted by Salam at January 6, 2011 12:46 PM

سلام اقای معروفی

داستان باید با احتساب حروف اضافه 2500 کلمه باشد،یا بدون حروف اضافه ؟

Posted by جک at January 4, 2011 10:14 AM

با سلام

می خواستم بدانم آیا امکان افزایش حد نصاب کلمات از 2500 واژه وجود دارد؟
-----------------
سلام
نه

Posted by داستاندوست at January 2, 2011 12:34 PM

با سلام
جناب آفای معروفی
در مورداستان کوتاه تیرگان میخواستم بپرسم آیا میتوانم داستانی را که قبلا برای مسابقه دیگری فرستاده ام (از نتیجه مسابقه هنوز خبری نیست) بفرستم. این داستان به جز برای آن مسابقه (مسابقه ادبی صادق هدایت)منتشر و فرستاده نشده و من البته بعد از چندین بار مرور تغییراتی در آن ایجاد کرده ام .
ممنونم
------------
سلام
نه

Posted by nina at December 30, 2010 4:59 AM

قلبم تند میزد و نگران بودم که مبدا فیلمها خراب بشه . برگهای کتاب خود آموز عکاسی با سرعت در ذهنم ورق میخورد و اون دوربین نیمه حرفه ای مثل یک جوراب سوراخ تو یک مهمونی آزارم میداد. تا دستشو گذاشت رو شونم مثل گربه از جا پریدم. سلام محسن ترسیدم . سلام کسی نیومده؟ نه . آلان پیداشون میشه دیگه. دوربین رو آماده کردی ؟ آره. ا عباس هم امد. یه جوان لاغر با کت شلوار خاکستری خیلی اتو کشیده اومد نزدیک. سلام. سلام. سلام بریم؟ بریم. رفتیم تو اون ساختمون اوستوانه ای شکل پارک دانشجو و تا برسیم به محل تمرین کلی به این و اون سلام کردیم. پچه ها تو محل تمرین بودن. تا گریم تموم بشه من اطراف رو برانداز کردم.هیچ دکوری اونجا نبود که بتونم حتی بخش کوچکی از نمایشنامه آن شصت نفر آن شصت هزار رو تجسم کنم.نمایشنامه ای که از نوشته هاش متنفر بودم و وقتی منتشر شد عکس روی جلدش تنفر منو بیشتر کرد و خالق این اثر اونجا بود و من از تمرین عکس میگرفتم عکسهایی که سر شار از خشم و نفرت و بیماری و ترس بود و همه میخواستن که واضح تر باشن. دستمزد من یک کتاب از نمایشنامه بود و یک امضا از نویسنده طوری کتاب رو ورق زدم که نتونم یک کلمه هم بخونم. آره آره دستمزد من انتهای کتاب بود عکسها. دوربینم رو ماچ کردم و یک حلقه کوچک اشک . سالها گذشت و یک روز کتابی پشت ویترین یک مغازه جلو دانشگاه نظرم رو جلب کرد سمفونی مردگان. خریدمش. اتوبوس دو طبقه زیاد تکون میخورد ولی نمیشد نخونم . وای این کار کیه؟ هان!! کار عباسه؟ نه بابا این اون نیست. چرا انگار خودشه. کتاب نمیذاشت برم خونه و توی پارک تمومش کردم. و من با وجودی که هنوز از کتاب آن شصت نفر آن شصت هزار و عکس روی جلدش متنفر بودم خوشحال بودم تو هیجده سالگی یک امضا از تو به یادگار گرفتم. با آرزوی سلامتی برای تو ....
-------------------
سلام
آن نمايشنامه واکنش من به اعدام های سال 60 بود
آدم هايی با انديشه های ديگر، در زندان خليفه عباسی
ممنون که عکس گرفتی
و روی جلد اون کتاب با خواسته ی ناشرم انتخاب شد
من فقط می خواستم به اعدام ها اعتراض کنم
و خيلی آن نمايشنامه را دوست دارم

Posted by خروس at December 30, 2010 4:03 AM

قلبم تند میزد و نگران بودم که مبدا فیلمها خراب بشه . برگهای کتاب خود آموز عکاسی با سرعت در ذهنم ورق میخورد و اون دوربین نیمه حرفه ای مثل یک جوراب سوراخ تو یک مهمونی آزارم میداد. تا دستشو گذاشت رو شونم مثل گربه از جا پریدم. سلام محسن ترسیدم . سلام کسی نیومده؟ نه . آلان پیداشون میشه دیگه. دوربین رو آماده کردی ؟ آره. ا عباس هم امد. یه جوان لاغر با کت شلوار خاکستری خیلی اتو کشیده اومد نزدیک. سلام. سلام. سلام بریم؟ بریم. رفتیم تو اون ساختمون اوستوانه ای شکل پارک دانشجو و تا برسیم به محل تمرین کلی به این و اون سلام کردیم. پچه ها تو محل تمرین بودن. تا گریم تموم بشه من اطراف رو برانداز کردم.هیچ دکوری اونجا نبود که بتونم حتی بخش کوچکی از نمایشنامه آن شصت نفر آن شصت هزار رو تجسم کنم.نمایشنامه ای که از نوشته هاش متنفر بودم و وقتی منتشر شد عکس روی جلدش تنفر منو بیشتر کرد و خالق این اثر اونجا بود و من از تمرین عکس میگرفتم عکسهایی که سر شار از خشم و نفرت و بیماری و ترس بود و همه میخواستن که واضح تر باشن. دستمزد من یک کتاب از نمایشنامه بود و یک امضا از نویسنده طوری کتاب رو ورق زدم که نتونم یک کلمه هم بخونم. آره آره دستمزد من انتهای کتاب بود عکسها. دوربینم رو ماچ کردم و یک حلقه کوچک اشک . سالها گذشت و یک روز کتابی پشت ویترین یک مغازه جلو دانشگاه نظرم رو جلب کرد سمفونی مردگان. خریدمش. اتوبوس دو طبقه زیاد تکون میخورد ولی نمیشد نخونم . وای این کار کیه؟ هان!! کار عباسه؟ نه بابا این اون نیست. چرا انگار خودشه. کتاب نمیذاشت برم خونه و توی پارک تمومش کردم. و من با وجودی که هنوز از کتاب آن شصت نفر آن شصت هزار و عکس روی جلدش متنفر بودم خوشحال بودم تو هیجده سالگی یک امضا از تو به یادگار گرفتم. با آرزوی سلامتی برای تو ....

Posted by خروس at December 30, 2010 3:58 AM

سلام!!
بعد از مدت‌ها توانستم از چنگ فيلترها خلاص بشوم، و "حضور خلوت انس" اولين انتخابم بود.
خوشحالم. و انگار وقت خوبي بود براي آمدن و خواندن اين جريانِ خوبِ تازه.
اميدوارم بتوانم دوباره بيايم. حالا هيجان دارم براي رفتن به خيلي جاها!

شاد باشيد.

Posted by تبسم at December 29, 2010 10:22 PM

با سلام
به امید فتح کردن قله ها
پیروز و سربلند

Posted by zahra at December 27, 2010 5:40 AM

استاد عزیزم سلام.
امروز در بساط دست فروش های خیابان انقلاب تماما مخصوص را دیدم. به قیمت 5000 تومان. یکی دو تایشان را که نگاه کردم چاپ خوبی نداشتند. زیراکسی بودند با کیفیت پایین. استاد از طرفی خوشحال شدم که به این ترتیب لااقل تعداد بیشتری از مشتاقان داستان های شما به این رمان تماما مخصوص شما دسترسی پیدا می کنند اما از طرف دیگر از این که این نوع پخش کتاب منافع مادی نویسنده اش را تامین نمی کند ناراحت ام. اما چه می توان کرد ؟
---------------
سلام
متاسفانه ارشاد راه ما را می بندد، و آدم های ارشاد کارهای ما را قاچاق می کنند

Posted by moghim at December 26, 2010 6:38 PM

از باز انتشار الکترونیکی دوهفته نامه گردون بسیار خرسند شدم.

Posted by shervin at December 25, 2010 6:49 PM
Post a comment









Remember personal info?