Comments: اعتراف‌های من به پرسش‌های ماکس فریش

جناب معروفی سلام.
یک ساعتی هست با خودم کلنجار می روم چگونه مطلبی را بگویم که هم خودم قبولش داشته باشم و هم شما حوصله خواندنش را داشته باشید. درباره سوال 12 که گفته بود: گر قدرت این را داشتید فرمانی بدهید که حالا به نظرتان صحیح است، آيا امروز بر خلاف نظر اکثریت این فرمان را صادر می کردید؟ بله يا نه؟
و شما گفتید بله.
نتوانستم حضم کنم. ابتدا متن تندی برایتان نوشته بودم ولی در پایان خودم تخلیه شده بوده بودم، مثل تقریبا همیشه، گفتم شاید هم واقعا حق با او باشد. بگذار بیشتر درباره اش فکر کنم. پنجره نظرات را باز کردم و رفتم در اینترنت و فیس و بوک و پیج شما گشت زدم تا به مصتحبه تان با بی بی سی رسیدم. جایی که درباره اعتراض مراجع به مطالب کتاب ها و ممیزی و اینها اشاره کرده بودید.
دیدم حرف شما نقدی است برای همین پاسخ سوال 12. اگر واقعن زمانی قدرت فرمان دادن نسبت به آنچه صحیح می پندارید را داشتید و این فرمان را می
دادید، خب چرا نظر قمی ها را درک نمی کنید. آنها و بسیاری دیگر که خودتان نیز از آنها گله مندید نیز دقیقا همین کار را دارند انجام می دهند. می ترسم شما نیز اگر خدایی ناکرده قدرت به دستتان بیفتد، دیکتاتور بشوید ;)
بخشی از صحبت های خودتان را اینجا بازنویسی می کنم:
جامعه کیست؟ "جامعه" من و شماییم. "مردم" من و شماییم. جامعه را کی تعیین می کند؟ کی می گوید خط قرمزهای جامعه را باید در قم تعیین کنند؟ من سال ها معلم بوده ام. می توان معیار را شاگرداول های کلاس گذاشت و کلاس را بر اساس اندازه و قابلیت آنها پیش برد. خب طبیعی است که عده ای جا بمانند. شاگردهایی هم هستند که اصلا نمی خواهند درس بخوانند. من شبانه هم درس می دادم. می گفتند "آقا بیا بشین حرف بزنیم. بیا هایده را گوش کن. بیا بریم بستنی بخوریم." دانش آموزانی هستند که نمی خواهند درس داده شود.

معلم باید کجا بایستد؟ در کدام طرف؟ باید متوسطی را در نظر گرفت. در برابر جامعه ای که در قم شلوغ می کند و کوچک ترین کتاب ادبی را بر نمی تابد، کسانی را هم داریم که تشنه کتاب اولیس جیمز جویس اند، سال ها دارند التماس می کند، می خواهند بوف کور را بخوانند. بخشی از جامعه هم مخاطبان این همه کانال های ماهواره ای و تلویزیونی هستند. یک حد وسطی وجود دارد. معدلی می گیریم و می گوییم نه حرف شما نه حرف اینها. می گوییم اکثریت جامعه.
«اکثریت جامعه»
--------------
از دقت و لطف شما ممنونم
ما ها نمی تونیم دیکتاتور بشیم
ولی می تونیم تلاش کنیم که اداره ی کتاب برچیده بشه

Posted by پویان at May 9, 2012 3:38 PM

آقای معروفی عزیز
سالی پر از شادی همراه با آرامش را برای شماو دختران گلتون و بانوی زندگیتون آرزو می کنم.
--------------------
سلام افسانه عزیز
سال نو و نوروزتون مبارک
و ممنون

Posted by افسانه at March 20, 2012 12:12 AM

12 – اگر قدرت این را داشتید فرمانی بدهید که حالا به نظرتان صحیح است، آيا امروز بر خلاف نظر اکثریت این فرمان را صادر می کردید؟ بله يا نه؟
عباس معروفی: بله.
اگر قدرت فرمانی را می‌داشتم که می‌توانستم با آن سرنوشت بخشی از مردم را عوض کنم ترديد نمی‌کردم. موقعیت فرمان دادن و قاطع بودن همیشه فراهم نیست. آدم وقتی در موقعیتی قرار گيرد باید قاطعیت عمل هم داشته باشد.
............................!

Posted by at March 18, 2012 2:42 AM

کجایید آقای معروفی نازنین؟
بهارتون سبز و پرامید.
----------------
فروغ عزیز
سلام
هستم. و حالا سعی می کنم بیشتر پیش تون باشم
سال نو و نوروزتون مبارک

Posted by فروغ at March 16, 2012 2:43 PM

سلام أفاي معروفي عزيز، من تلاش كردم كه كتاب تماماً مخصوص را إز طريق درست تهيئه كنم نشد به چندين فأميل و انشأ سپردم كه خر يداري كنند نشد ديروز إز بازار سياه خريدم بس كه ماههاست براي خواند نش له له ميزنم من شما را سأل هاًست كه مي شنا سم إز سألها يي كه به اىنده أميد داشتم اما حالا ندارم ديشب شروع كردم به خواندن اما نشد پري ها نمي گذارند چطور مي توانيد با اين هجوم خاطرات زندگي خودتان را هم إنجام دهيد خلا صه مي خواندم و ابگوشت در ظرف گلي بار گذاشته مي شد كاش مي شد يك ظرف ديزي برايتان مي فرستادم و اي كاش...........دارم ميخوانم تما ما مخصوص
----------------------
ماندانای عزیز
سلام
خوبه که با واژه های کتاب رابطه می گیرین
کاش فرصت بیشتری داشتم
یا نه، کاش غم نان نبود و مجبور نبودم روزی 14 ساعت کار صحافی و برش و چاپ انجام بدم
و به جاش اینهمه داستان و رمان رو که توی ذهنم دود میشه و از یادم میره می نوشتم
یه کار تازه
و مرسی که آثار منو می خونین

Posted by ماندانا at March 16, 2012 6:57 AM

سلام.جلوتر از نو شدن سال ، پيشدستي مي كنم وآرزوي خوشي و سلامت در سال جديد را براتون دارم.
اي كاش عيدي ما هم يه داستان كوتاه از شما در اين وبلاگ باشه
----------------
ممنون
و چشم

Posted by مي نا درعلي at March 10, 2012 7:48 PM

سلام خدمت آقای معروفی
روزتون بخیر
دیروز روز غم انگیزی بود
با این حال به من اجازه بدین تسلیت نگم
امیدوارم یادشون همیشه در قلب هامون روشن باشه
غرض از مزاحمت یه داستان کوتاه دارم که دوس دارم اگه وقتشو دارین بخونین و نظر بدین
ممنون میشم
و اگه جواب مثبته لطف کنید بگید که چطوری باید براتون بفرستم
عباس معروفی برای من همون تعبیریه که شما از آنتوان چخوف یاد می کنید : آن داستان نویس نازنینی که عاشق انسان ها بود
خیلی مواظب خودتون باشید :-)

Posted by صادق پناهی at March 9, 2012 3:08 PM

سلام

از شاگردهای شما بود و خیلی دوستتون داشت. شاید هنوز هم هست نمی دونم. دیگه نمی نویسه. خبری ازش ندارم. دنبالش می گردم. سفیلان. کجا میشه پیداش کرد؟ شاید هم بشه بهش بگید دنبالش می گردم. فقط دلم می خواد بدونم چه می کنه این روزها. نشون به نشون حافظیه شیراز،‌ اردیبهشت 87

Posted by یگانه at March 9, 2012 11:18 AM

متاسفانه طبق اخبار خبر گزاری فارس با خبر شدم خانم سیمین دانشور درگذشت. غمی عمیق تمام وجودم را با خواندن خبر در خود فرو برد. می دانم که خیلی ایشان را دوست داشتید . در گذشت این نویسنده بزرگ را تسلیت می گویم. محمود دهقانی
-------------
ممنونم آقای دهقانی عزیز

Posted by محمود دهقانی at March 8, 2012 11:33 PM

سلام عباس عزیز.
پرسشها و پاسخهایت برایم بسیار جالب بود. ممنو از اینکه آن را به اشتراک گذاشتی.
فقط به نظرم رسید در پاسخ پرسش اول که ابتدا من هم با تو موافق بودم یگویم وقتی کمی فکر کردم متوجه شدم اگر قضاوت ما نقشی در ذهنیتمان نداشته باشد شاید برایم مهم باشد که دیگران باشند بهتر باشد، شاید به اعتبار من مرتبط باشند و یا نبودن من در اعتبار آنان. کسی چه میداند....در هر صورت در جهانی که فعلا متعادل است بودن بهتر از نبودن است از هر نوعش..چه همین استمرار تعادل کلی حرف در خودش دارد.

Posted by ماهگون at March 7, 2012 9:01 PM

آقای معروفی عزیز
از شنیدن پاسخ های زیبا و شاعرانه شما به سئوالات مطرح شده بسیار لذت بردم اما سئوالی در ذهنم بی پاسخ مانده است: چگونه می توان عاشق بود و خوشبخت نبود؟ چگونه می توان عاشق بود و نفرت داشت. چگونه می توان عاشق بود و مرد؟

Posted by آرش at February 29, 2012 2:05 PM

I was looking everywhere and this popped up like nhoting!

Posted by Alfred at February 28, 2012 2:09 AM

سلام خالق تمامن مخصوص!
تمامن مخصوص را مخصوص خواندم و بسيار لذت بردم.
باز هم مي گويم كه عاشق قلمتان و ذهنتان هستم و منتظر رماني ديگر.

Posted by پريسا at February 27, 2012 6:50 PM

خیلی از تعریف شما درباره عشق لذت بردم . همین امروز بود که یک نفر از من می پرسید که " تا نظر تو درباره عشق چه باشد " و من هر چه کردم نتوانستم کلمات و جمله مناسب پیدا کنم تا حس ام رو بیان کنم . ولی هر چه گفتید همان بود که من به آن فکر می کردم . همیشه عاشق و شاد باشید .

Posted by یاسمن at February 25, 2012 3:41 PM

kheili mamnoon az inke ma ro sahim kardid dar eterafhaye aghaye maaroufi, man ozr mikham ke finglish type mikonam chon fonte farsi nadaram.

Posted by at February 13, 2012 10:24 PM

سلام اقای معروفی عزیز. الهامم. الهام تیرگان. دلتنگتان شدم. آمدم اینجا و این مصاحبه را خواندم. کاش نزدیک بودید. دردهای مشترکی هست. خوشبختانه درمان بعضی شان در ضمیر شما یافت شده. من ولی بی درمان مانده ام. به امید دیدار
---------------------
سلام الهام عزیز

Posted by الهام at February 13, 2012 6:08 AM

آقای معروفی عزیز،دلم از ایرانی می گیرد که باید کتاب های جدید شما را از دست فروش هایش بخرم .ایرانی که کسانی مثل شما که باید باشید و ذهن داستان خواه من را سیراب کنید را از من می گیرد و من با چشمان حریص ام تنها می توانم روزی صد بار صفحات وبلاگتان را با مربع کوچک گوشه ی صفحه بالا و پایین کنم .حالا من و همه ی کسانی که دلمان از نبود شما می گیرد دوشنبه صندلی هامان را دور آقای محمدرضا گودرزی می چینیم و جای شما و تمام کسانی که ایران برای نفس کشیدنِ فهم و اندیشه بهشان نیاز دارد را خالی می کنیم.
چقدر خوب که کتاب هایِ دوست داشتنیتان مثل ما اینجا زیر دست ارشاد نمی پوسد...
-----------------
سلام. ممنونم
امیدوارم به زودی ایران به ما برگردد

Posted by fanaz at February 2, 2012 11:29 AM

با درود به استاد عزیز
خیلی خوشحالم بعد مدت ها به وبلاگتون اومدم
اول خدمت سربازی با سمفونی مردگان شروع کردم و اخر خدمت هم با فریدون سه پسر داشت تموم کردم...
همیشه در پناه مهر باشید

Posted by میثم از سنگسر at January 31, 2012 9:13 PM

آقای معروفی عزیزم سلام.
صداقت هم گویا متاعی است که دیگر خریدار ندارد!

کتاب را دادم تایپ. بعد از دو هفته گفتند حاضر است بیا. رفتم گفتند پیداش نمی کنیم دوباره تایپ می کنیم. اگر خدا بخواهد! تا اواخر همین هفته می فرستمش.

همیشه چیزی کم است.... راست گفتید...
با مهر-رضیه
-------------------
ممنونم عزیزم

Posted by razieh at January 30, 2012 1:10 PM

مرسی استاد..راستی هیچوقت به از دست دادن چیزی فکر نکنید که این فکر خود عاملیست برای از دست دادن او..

Posted by شبنم at January 29, 2012 9:37 PM

استاد سلام. فکر کنم خیلی وقت می شد که به هیچ وب لاگی سر نزده بودم. وب لاگ خودم هم بخش نظراتش تقربا غیر فعال شده. فکر می کنم فیس بوک دلیل اصلی این اتفاق باشه. یک حوری می شه گفت من رو تنبل کرده. یک زمانی یکی از خوشی هام این بود بیام اینجا نوشته هاتون رو بخونم و کامنتی براتون بنویسم و بعد خوندن چند کلمه ای که زیر نظر من می نوشتید بشه بزرگترین دل خوشیم.
استاد همیشه هر جا که هستید با تمام وجودم براتون آرزوی سلامتی و طول عمر دارم.
---------------------------
سلام محمد عزیز
ممنونم

Posted by moghim at January 24, 2012 9:19 PM

سوالات سخت و پاسخ های شما بسیار هوشمندانه و هنرمندانه بودند. فکر کنم تا چند روز باید هی دنبال پاسخ بگردم! -البته پاسخ سوال 3 را دادم . جواب شما هم به دلیل خاطره ی مشابهی مرا به شدت متاثر کرد.
سپاس که اینجا گذاشتید.

Posted by لادن at January 23, 2012 10:18 PM

استاد جسارتتون رو می ستایم و خوشحالم که تمام سلول های بدنتان عاشق است. خیلی خوشحالم. برایم چنین چیزی رو آرزو کنید.

Posted by منصوره فتحی پور at January 22, 2012 6:47 PM

آقای معروفی عزیز: من اسمم رشید است. در مقابل شما می ایستم و با پرتاب دقیق یک سنگِ نوک تیزِ خطرناک یکی از چشمهای شما را کور میکنم. بعد با یک کلت کمری زیبا و کوچک که 80 یورو خریده ام به چشم دیگر شما شلیک میکنم. خون بیرون میزند. شکنجه ی شما لذت عمیقی دارد. شما مقاومت میکنید و سر پا می ایستید. هوا سرد است و نمیتوانم آنچه را که دوست دارم با شما انجام بدهم. دوست دارم زجرکشتان کنم. اما بعد تصمیم میگیرم کلت را در دهان شما بگذارم و با خونسردی یک بار دیگر شلیک کنم تا کارتان زود تمام شود. گلوله از مغز شما عبور میکند و از جمجمه تان بیرون میزند. خون، مغز و تکه های استخوان همه جا پاشیده میشود. شما به زمین می افتید. من خوشحال و راضی میشوم. بعد تف میکنم و سوت زنان راه میافتم.
------------------------
با اجازه ی پلیس آلمان حالا منتشرش می کنم

Posted by رشید at January 20, 2012 4:37 PM

هرگز اینقدر به "عباس معروفی" بودنت خارج از کتابهات، بیرون از چشمهای آیدین و اشکهای نوشا فکر نکرده بودم...
چقدر واضح شدی عباس...

Posted by سورین چاقمی at January 19, 2012 9:07 PM

واقعن پاسخ دادن به برخی از سوالات شهامت میخواد ! من تو بعضیاش این شهامت رو ندارم ! حتی اگر این جواب ها رو خودم بخونم!

Posted by مریم at January 19, 2012 10:16 AM

جالب بود مرسی

Posted by صبا at January 18, 2012 8:25 PM
Post a comment









Remember personal info?