Comments: نگاه

شـاه عبـاس معروفــــی 3>

استاد یه سوالی که برای من پیش اومده این هست که
در این قسمت « که جامت به دستم باشم»
«باشم» هست یا «باشد»؟

خدایی نکرده قصد جسارت ندارم.

Posted by لاله at November 17, 2013 11:41 PM

مگر می شود با این شعرها عاشقِ رنگِ نارنجی نشد.. حتی می شود آبیِ پیراهنش، یا آبی آسمان را نارنجی خواند..
پایدار باشید.

Posted by غزال بانو at April 17, 2013 6:48 PM

دوست داشتنی ...
قملتون پا برجا :)
واقعا عالیه تمام نوشته ها
بهارتون مبارک... بهاری باشین همیشه :)
---------
مرسی

Posted by baharinbahar at March 20, 2013 6:42 PM

((دوست تون دارم و دلم می خواد مال ما باشين، نه مال اون هايی که همه چيز دارن و آسوده اند و شما براشون فقط يک ژست روشن فکری و سياسی بازی هستين. آخه چرا نمی فهمين؟ چه می دونم، شايد هم شما می فهميد و من نمی فهمم. آخ که چقدر خرم! ...))
عاشق خاك سنگسرم. روزي كه قرار شد بيام تهران زندگي كنم كمي از خاك شهرم رو ريختم توي كيسه ايي و با خودم اوردم اينجا. هر وقت خبر بدي توي روزنامه مي خونم هر وقت كاسه ايي مي شم براي خالي كردن عقده هاي مديري كه عشق رياست خفه اش كرده، هر وقت جوان 22 ساله ايي رو مي بينم كه به جرم زورگيري اعدام مي شه و و و ... مي رم سراغ اون كيسه و بازش مي كنم. يه نفس عميق مي كشم. بياد دربند و رابند بياد امازاده قاسم و علي اكبر بياد زيارت و طالب اباد و اونوقت ...
-------------------
سلام عزیزم
من برای خوشگذرانی نیومدم اینجا
از اینجا هم میشه کارها کرد
دارم تلاشمو می کنم
به زودی کلاس های آنلاین داستان نویسی ام برای بچه های ایرانم راه می افته

Posted by at February 26, 2013 5:31 PM

سلام استاد .عازم سنگسرم ، شهرم، ديارم، خاكم، عشقم... خيلي خوشحالم. جاي شما هم نفس خواهم كشيد.
--------------
ممنون

Posted by امير رزمجو at February 26, 2013 5:06 PM

هر چقدر هم که پک هایم عمیق باشد.باری ار غم هایم نمیکاهد. و چه دلنشین میشود وقتی که من من به من خودم باختم. و چه خوب گفتی که :درار کشیدم و به شب کویر خیره شدم.به آن پرده سیاه که کشیده بودند روی همه چیر تا خدا نبیند چه بلایی سرمان می آید..
----------------
مرسی که با این دقت تماما مخصوص رو خوندی محمدرضای عزیزم

Posted by محمد رضا at February 24, 2013 9:39 AM

حسين، شخصيت اصلي اين داستان با من غريبي مي كنه. گوشه ايي پنهان شده و هيچ از گذشته اش نمي گه. اينكه چرا زندان بوده؟ توي اين مدت كوتاهي كه همنشينش بودم فهميدم كه ذات بدي نداره. پس چرا زندان بوده؟ شايد توطئه ايي عليه ش شده، يا شايد مجبور به ارتكاب جرم شده... نمي دونم.همينقدر مي دونم كه شيفته شخصيتش شده ام. وقتي با كشاورز صحبت مي كرد نگاهش به كفشدوزك كوچكي بود كه لا به لاي يونجه ها حركت مي كرد.كفشدوزك بالا و بالاتر اومد و وقتي به نوك ساقه رسيد پرواز كرد.حسين تا مي تونست پرواز كفشدوزك رو دنبال كردو من نگاه حسين رو... راستي شما اونجور وقتها چكار مي كنيد؟
------------------
یه داستان می نوشتم
حتما می نوشتم

http://www.tirgan.ca/e-newsletter/index-fa.html?utm_source=Tirgan+Email+List&utm_campaign=4f02a5f019-Tirgan_Newsletter12_20_2012&utm_medium=email

Posted by امير at February 22, 2013 10:03 PM

(( آهاي عمو... هوي... بيدار شو ببينم... با توام...))
با شنيدن صدا ناگهان از خواب پريد.مردي بيل به دست روبرويش ايستاده بود و نگاهش مي كرد. چشمانش را ماليد و گفت: (( اصلا نفهميدم كي خوابم برد... ساعت چنده؟)) مرد كشاورز گفت: ((اينجا مگه جاي خوابيدنه عمو؟ ببين با يونجه ها چيكار كردي!)) و زير لب غرغر كنان گفت: ((عجب گرفتاري شديم از دست اين مردم. تا يه تيكه سايه و يه كم سبزي مي بينن ميان روش مي شينن...آخرش بايد اين درخت رو ببرم.)) و باز بلند بلند ادامه داد: (( پاشو عمو، پاشو جل و پلاست رو جمع كن برو پي كارت الان آب ميفته زيرش)) و بعد با بيلش مشغول باز كردن راه آب شد.مرد كفشهايش را پوشيد و ساكش را برداشت.

Posted by امير at February 22, 2013 9:34 PM

.از پشت سرش صداي ماشيني را شنيد. به سمت صدا برگشت و ايستاد پيكان سفيدرنگ با سرعت از كنارش گذشت.فكر كرد شايد بد نبود براي راننده دست تكان مي داد تا او را تا جايي برساند اما كدام ديوانه ايي اينجا كنار زندان شهر براي يك زنداني آزاد شده ترمز مي كرد!
به كنار جاده نگاه كرد.مزرعه يونجه اي ديد كه درخت بيدي در گوشه انتهايي آن قرار داشت. بي اختيار راه خود را به سمت درخت كج كرد. از روي جوي آبي كه بين جاده و مزرعه قرار داشت پريد و به سمت درخت رفت.ساكش را گوشه ايي گذاشت. كفشهايش را درآورد . آنها را كنار تنه درخت گذاشت و همانجا سرش را روي كفشها گذاشته و دراز كشيد.به بالا نگاه كرد.خورشيد وسط آسمان بود و نورش از لابه لاي شاخه هاي درخت به پايين مي رسيد.با خود گفت: ((حتما ظهر شده.)) نفس عميقي كشيد و ارام چشمهايش را بست. چقدر لذتبخش بود...

Posted by امير at February 22, 2013 9:32 PM

مدتي كه راه رفت ديوار زندان تمام شد و با يك زاويه نود درجه به سرعت از وي دور شد.ساختمان زندان را دور از شهر ساخته بودند و دورتادور آنرا مزارع گندم و جو فرا گرفته بود كه در اين فصل سال كه ميانه تابستان بود بسيار پر رونق به نظر مي رسيد. جاده در ميان مزارع پيش مي رفت. در دوردست چند ساختمان پيدا بود كه از آن فاصله مشخص نبود ساختمانهاي مسكوني هستند و يا كارگاه هاي مختلفي كه معمولا در حاشيه شهرها ساخته مي شوند.كمي چشمانش را ريز كرد و دوباره نگاه كرد اما باز هم چيزي تشخيص نداد اما حس غريبي به سرغش آمد. احساس كرد از نزديكي به ساختمانها مي ترسد

Posted by امير at February 22, 2013 9:28 PM

نگاهش را بر روي ديوار سيماني ثابت نگه داشت و به ياد آورد بارها و بارها در آنسوي اين ديوار همين كار را انجام داده بود با اين تفاوت كه ديوار آنسوي زندان چهره اي آجري داشت: درست شبيه ميله هاي زندان.روزها ، در ساعت هواخوري، در كنار ديوار زندان قدم مي زد و فكر مي كرد. گاهي به گذشته و گاهي به آينده نامعلوم خود.
هر چند بودن در زندان براي بسياري از همبندانش خوشايند نبود اما براي او كه هيچ انگيزه ايي براي آزادي نداشت زندان معناي زندگي بود.

Posted by امير رزمجو at February 22, 2013 9:26 PM

درب اصلي زندان با صداي گوشخراشي باز شد و مردي درشت اندام در ميانه در ظاهر گشت.احساس كرد نور خورشيد چشمانش را مي آزارد. هفت سال زندان براي غريبه شدن با نور خورشيد نيز كافي بود.هر چند خورشيد بر حياط زندان هم مي تابيد اما ...
تمام داراييش را كه در يك ساك مشكي كوچك جاي داده بود بر دوشش انداخت و قدم به بيرون نهاد. ناخودآگاه سرش را بالا گرفت و به برجك نگهباني بالاي ديوار زندان نگاه كرد.سرباز بالاي برجك بي تفاوت به او نگاهش را به سمت شهر دوخته بود. و قدم زنان در كنار ديوار زندان به راه افتاد .هدف خاصي نداشت.كسي نيز در انتظارش نبود...

Posted by امير رزمجو at February 22, 2013 9:23 PM

سلام آقاي معروفي عزيز و بزرگواااااااااار

قلم و اشعار شما رو بسيار دوست دارم
و آمدم به رسم ادب و وظيفه از شما تشكر كنم
بارها و بارها عاشقانه هاي زيباي شما رو ميخونم و هر بار غرق در احساس ميشم
حسي كه در اشعار شما هست آنقدر لطيف و زيباست كه روح آدم رو نوازش ميده
و من اينو بدون اغراق ميگم كه اشعارتون بي نظيره

مانا باشيد
و قلمتان ماندگار
------------------------
نیمای عزیزم
سلام. ممنونم از لطف شما

Posted by نيما at February 16, 2013 12:20 PM

حقیقتن لذت بخش بود!

Posted by علی رضا at February 16, 2013 10:16 AM

سلام. میتونم از چگونگی شرکت در مسابقه ای که در voa معرفی کردید اطلاعات بیشتری از شما کسب کنم؟ من نویسنده ام و میخام رمانی رو که نوشتم تو اون مسابقه شرکت بدم ؟به من کمک می کنید؟ به راهنمایتون احتیاج دارم.چه جور میتونم داستانو براتون بفرستم. متاسفانه من موفق نشدم خودم اون برنامه رو ببینم.واینکه شما رمان منو بخونید خوشحال کننده ترین چیزیه که ممکنه برای من اتفاق بیفته.به من افتخار میدید؟
--------------
سلام
این مسابقه برای داستان کوتاهه
http://www.tirgan.ca/e-newsletter/index-fa.html?utm_source=Tirgan+Email+List&utm_campaign=4f02a5f019-Tirgan_Newsletter12_20_2012&utm_medium=email

Posted by سارا at February 13, 2013 12:49 AM

به هر افقی می نگرم
دونده ای در جستجوی یوسفی ست
که پثشینیان خبرش را آورده بودند .

لحطه ای گذرا را زیبا جاودانه کردید. اما سه درخواست داشتم
اول اینکه : اسم این موسیقی که در سایتتون دايم در حال پخش هست چیه؟
دوم : می خواستم فرق رمان وداستان رو به صورت ساده بدونم
ســـــوم :اخیرا در صدای آمریکا برنامه ای از شما دیدم که در مورد داستانهایی که حوادث در آنها خطی نیستند صحبت می کردید برداشتی که از این جمله داشتم این بود که حوادث داستان در مقاطع کوتاه لزوما به یکدیگر مربوط نیستند به موصوع علاقه مند شدم پیشترها تنها دو سه داستان خیلی کوتاه برای خودم نوشته بودم اما اخیرا نوشته ای راشروع کرده ام که طولانی شد ,دوست داشتم که نظر شما را نیز در مورد اون بدونم
-----------
سلام
همه ی اینا رو اینجا بگم؟

Posted by saleh at February 11, 2013 8:55 PM

آقای معروفی اصلا میدونی من با قلم شما زندگی میکنم؟
تروخدا منو از جدیدترین نوشته هاتون باخبرکنید
---------------------
سلام
پریای عزیز
چشم. اگر فیس بوک دارین بیاین اونجا
Abbas Maroufi

Posted by پریا at February 11, 2013 2:59 PM

درود جناب معروفی بزرگ
هنگامی که برای اول باربا نوشته های بینظیرشما آشناشدم چندینسال پیش بود وبا سمفونی مردگان بغض شدم در اشک های آیدینت.و از آن پس هی خواندمت و خواندمت و خواندمت و...حالا تماما مخصوص...
مدتی است وبلاگتان را می خوانم اما حس کردم کامنت من حرفی ندارد برای یکی از محبوب ترین نویسنده عمر من...
حالا جسارتم را به حدیمی رسانم تا از شما بخواهم نگاهی به وبلاگم باندازید و افتخار این را داشته باشم تا عباس معروفی من را خوانده باشد...
دوستت دارم.
www.talaafi.blogfa.com
-----------------------
سلمان عزیز
سلام
چشم. میام و می خونم

Posted by سلمان جلالی at February 10, 2013 1:34 PM

اسمان بايد بود
بايد اغوش گشود
روي يك بچه كبوتر كه دلش مي لرزد
از پرواز
از آغاز
و در او شوق پريدن برجاست
امير
آسمانم باشيد استاد... هميشه...
آدرس وبلاگم رو اشتباه نوشته بودم.

Posted by amir at February 10, 2013 7:23 AM

سلام استاد عزيز
نمي دونيد چقدر افتخار مي كنم به اينكه يك سنگسري هستم و بزرگاني چون شما هم كيش و هم زبانم هستند. وقتي مطالب كارگاه هاي داستان نويسي شما رو مي خونم قلبم به تپش مي افته و وارد دنيايي مي شم كه وصف ناپذيره. ديروز با خودم فكر مي كرد كه يك نويسنده بسيار بيشتر از اونچه كه عمرتقويمي داره عمر مي كنه. به اندازه تمام دنياهايي كه خلق مي كنه.
استاد عزيز چطور مي تونم يكي دو تا از داستانهام رو براتون بفرستم تا نظرتون رو بدونم؟((حق همشهري بودن رو هم در نظر بگيريد (چشمك)هر چند زوندي خا سر خلي شلوغه ولي چكري؟ م مثل نووني واشونده كو دريايي دله در غرق بونده و هر چي بنگيره چنگ ژننده)
---------------
http://www.tirgan.ca/e-newsletter/index-fa.html?utm_source=Tirgan+Email+List&utm_campaign=4f02a5f019-Tirgan_Newsletter12_20_2012&utm_medium=email

Posted by amir at February 10, 2013 7:16 AM

همه نویسنده ها را دوست دارم از اینکه توی ذهنم این طرف آن طرف میروند و حرفها و واژه های ناب فراموش شده را پیدا می کنند و می گذارند روی میز وسط آنهمه شلوغی با یک فنجان چایی داغ ، آنهم فقط برای آرامش من و ذهن پریشانم ، لذت می برم ...
نوجوان بودم که سال بلوا را خواندم ، چیز زیادی یادم نیست جز نوشا !!!! وبعد سمفونی مردگان و ....
چه خوب که زمین گرد است ...!!!
-----------------
سلام
بله. زمین بدجوری گرد است

Posted by neli at February 9, 2013 5:37 PM

چند ماه قبل به من گفتین:آدم تا زمین نخوره نمی تونه پا ...
نمی دونم چند بار از اون م.قع زمین خوردم؟! اما نگذاشتم زمین من رو بخوره!!!
و جسم خسته ام را روحم به سختی بالا کشید اما خودش هم خسته شد،اما هیچوقت قرار نیست کم بیاره،چون هنوز انسان هایی مثل شما هستند که با "کار" شون به مردم حس زندگی کردن هدیه بدن.
ممنونم استاد از خودتون و همه ی زندگیتون...
سربلند باشین همیشه.
------------------
کیوان عزیز
سلام
نویسنده و خواننده با هم معنا پیدا می کنند
ممنون

Posted by کیوان at February 7, 2013 6:51 PM

آقای ِ معروفی موردی دارد اگر عاشقانه هایتان را با ذکر نام در بلاگمان بنویسیم؟
-------------------
سلام فاطمه عزیز
می تونید بنویسید

Posted by فاطمه at February 3, 2013 6:27 PM

فضای یخ زده با دیوارهای سیاه روزگار ...

پیچ در پیچ خاطرات قدیمی اما تازه در ذهن ...

با انبوه ترافیک خاطره ها ... چه کنم ...؟

خسته از خاطراتی که نه تنها نمیآزارد مرا ... بلکه خوشترم میکند که پر بکشم تا ته دنیا ...

سکوت میکنم و باز هم با خاطراتت رویای خیس جاده را .. با تو شروع میکنم...

و شبها را به صبح میکشانم ...

Posted by ماکان at January 30, 2013 9:29 PM

بی پروایی کلام و صراحت بیان احساسات بی نهایت عمیق تون رو دوست دارم.

بهترین حس ممکن از نوشته هاتون ساتع می شه و کمتر شاعر معاصری رو دیدم که نوشته هاش دست خوش گله مندی از معشوق نشده باشه.


مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات
روی میزت راه می‌هی؟
می‌شود وقتی می‌نویسی
دست چپت توی دست من باشد؟
اگر خوابم برد
موقع رفتن
جا نگذاری مرا روی میز!
از دلتنگیت می‌میرم...

Posted by سوده at January 30, 2013 1:43 PM

برایم زخم نزن
جامت مدر
من مرد ِ آتراکسیون های تو نیستم
خواب دیده ام
خام ِ این حرف های پخته نمی شوم

Posted by بهرام شریفیان at January 21, 2013 4:38 AM

سلام.....
نمیدونم.با کتاب سال بلوا شما رو شناختم.عشق خلاصه میشه تو نیوشا.
تا 6ماه کتاب قالب بر زندگیم بود.و روز و شب برام نذاشته بود. خود کتاب 15روزه تمون شد ولی اثرش هنوز مونده.
محدودن آدمهایی که عشق رو از این زبون میفهمند.
امروز سمفونی مردگان تموم شد.هنوز تو کمای کتابم و میدونم به این زودی در نمیام.سورمه بوی نیوشا رو داشت.ظرافتی که من 2سال پیش زیرو روم کرد.نمیدونستم با استاد و نویسنده کتاب میشه انقدر راحت گفت و گو کرد. شاید باور نکنید ولی فکر نکنم جرعت کنم هیچ وقت از نزدیک ببینمتون.کسی که شخصیت ها و استوره های زندگی منو خلق کرده.هنوز هم باور نمیکنم که شما این متن رو میخونید. اگر اگر اگر شد.نیم نگاهی به این حقیر انداخته و نوشته ام رو جواب بدین. هرچند در حد یک کلمه. کافر نیستم ولی اونقدری ذوق زده ام که بخوام با خالق خودم صحبت کنم.من ایمان رو. عشق رو پاکی رو با نوشته های شما باور میکنم.امیدوارم منو قابل بدونین.این ایمیلمه:tomianjelo@gmail.com

Posted by فرزاد at January 16, 2013 11:01 AM

وقتی گفتی نارنجی یاد نارنج های شیراز افتادم و یاد ان طرحی که نوشته بودم به یاد لحظه ای آغوشش:
اردیبهشت اغوشت را بگشا
دلم هوای بهار نارنج های شیراز را دارد

از اینکه پس از مدت ها هم به عباس معروفمان سر زدم و هم به دیگر رفیقمان وحید پیام نور بسیار شادمانم .بسرای همیشه که "سرودنست بودن"

Posted by فروغ فروغی at January 16, 2013 10:47 AM

وقتی گفتی نارنجی یاد نارنج های شیراز افتادم و یاد ان طرحی که نوشته بودم به یاد لحظه ای آغوشش:
اردیبهشت اغوشت را بگشا
دلم هوای بهار نارنج های شیراز را دارد

از اینکه پس از مدت ها هم به عباس معروفمان سر زدم و هم به دیگر رفیقمان وحید پیام نور بسیار شادمانم .بسرای همیشه که "سرودنست بودن"

Posted by فروغ فروغی at January 16, 2013 10:47 AM

می خواهم زخمی عمیق بسازم.
عالی بود استاد عالی

Posted by دوره گرد at January 13, 2013 9:22 AM

ممن به خواب بعد از اين شراب ها سخت معتقد شده ام
پس از تو را به هيات اين جام ها
در من بنوش هر انچه نوشيدنيست اقا ....

Posted by نعنا at January 12, 2013 2:36 PM

بگذار خود را در تو یابد ..

Posted by .. at January 11, 2013 11:24 PM

این زخم عمیق کار تو بود.
حالا مشکوکم به تمام زخم های تو.

Posted by لوییزا at January 5, 2013 10:01 PM


که جامت به دستم؟
----------
بله

Posted by سحر at January 5, 2013 7:55 PM
Post a comment









Remember personal info?