Comments: حالایِ ما

درود بر شما
در یک جمع ِ شعر ِ کهنه پرست که درنهایت در برکه ی عرفان باورنکردنی سهراب سپهری غرق شده بوند با حضور دکترهای ادبیات ... شوربختانه حضور پیدا کردم اصلن نتوانستند شعرشما را بفهمند...خودشان هم اقرارکردند...

Posted by م.آرمان at mars 7, 2013 8:49 PM

بی آنکه بیابَمَت برای ساختن
بی آنکه سخنی داشته باشم برای ساختن
بی آنکه در خطی شعر،مُدام رخنه کنم به سازِ ساختن

بی آنکه افساری برای گُسیختنم باشد، از فرطِ آزادی

آنکه آزادم را بدان
آنکه آزِ زادم را بدان

من می زایم از جوهرِ کفّاشی که کفش های سرخ می دوزید
سوزن می زد و خود،انقراضِ گزافه بود
و با «سرخی» شعر بر پا می کرد...

Posted by علیرضا عُلیا at mars 7, 2013 6:57 PM

سفر سلامت هیپوفیز است
من نمی دانستم
که جمله های مطلا چرا
بر قعر بقعه کوفته ست
و در کرانه ی تاریخم خوابیدم
وقتی رگهام
با جمعیت می رفتند رفتند
سفر کجاوه ی در طوفان
نیز بوده زمانی
و مغز رشته های عصبی ش را
همانجاها به نظر بود
که پهلو نهاد

درود به رویای عزیز

Posted by کیوان at février 27, 2013 7:37 AM

سلام

بسیار زیباست
ـــــــــــــــــــــــــــ

و ازادی
سالهاست از زاتم رانده شده!!!

Posted by خیال برهنه at février 26, 2013 11:10 AM
Post a comment









Remember personal info?