Comments: یک سونات و سه مهتاب

با سلام
مثل همیشه در مورد متن های اجتماعی شما نمی گویم جالب ،چون جذابیت زیبایی برام نداشت ،بلکه تکان دهنده بود .من مددکار اجتماعی هستم و موارد این چنینی زباد دیدم همیشه هم شوک آور هست .هیچ وقت واقعی بودنش یا نبودنش برای من سوال نیست،چونکه بدتر از این هم دیده ام .
درباره وضعیت اخلاق در ایران سالها به این نتیجه رسیدم که وجود نداره شاید پذیرش شرایط زندگی راحت تر بشه ،سعی می کنم خودم پایبند باشم و برای من که یک فرد عادی جامعه هستم روشنفکری ،یعنی درست زندگی کردن ،پایبند بودن ،ایجاد آرامش برای خودت و اطرافیانت وگرنه روشنفکر ما انسانهای هیاهو طلبی هستند (تصور شخصی من این است )که شاید بیشتر به دنبال جواب دادن به نیازهای روحی خودشون هستند وگرنه تو این جامعه اگر مفید باشی حتی برای یک نفر ،شاید بتوانیم زندگی کسی را روشن کنیم . با آرزویهای خوب در زندگی برای شما انسان بزرگوار .

Posted by سارا at December 20, 2013 6:25 AM

سلام
دوای این معضل همان طور که گفتید قانون نیست بلکه اخلاق است که آنهم متاسفانه بنام تمدن تخریبش می کنند . ما می مانیم و وجودهای تحقیر شده خودمان و فرزندانمان .....افسوس
آقای معروفی.....من به نوشتن و رمان و شعر علاقه دارم و می خوانم نه بصورت جدی آکادمیک بلکه برای دل خودم و کارم غیر از ادبیات است .اول بار من نام شما را در خواب دیدم . بعد ها که در اینترنت سرچ کردم دیدم نویسنده اید و تاکنون در همین ایران سانسور شده ی شما 3 تا از کتابهایتان را خوانده ام که سال بلوا تازه ترینش بود که دیروز خواندم ....افسوس که تنفر شما از نظام هاله ی تاریکی برنوشته هایتان انداخته و مانع لذت بردن من میشد .... حتی به عشق هم از چشم مرگ نگریستید ...کاش نبود این کینه و تنفر ...آنوقت نوشته هایتان بسیار گرم و شور انگیز میشد نه سرد و نا امید کننده ...اگر مسخره ام نمی کنید بگذارید بپرسم نظر شما در مورد خواب من چیست ؟ با سپاس

Posted by شیرین at December 12, 2013 1:49 PM

سلام. این روایت با این جزئیات دقیق آیا مستند است؟
--------------------
بله. بی کم و کاست

Posted by narges at July 9, 2013 4:43 PM

این رو از خودتون در آوردید برای چهره ی معروف کارگری که از ایران خارج شده؟ یا حرف مستندیه؟

Posted by رویا at May 28, 2013 12:13 PM

سلام. خیلی وقت بود به اینجا سر نزده بودم. یعنی از وقتی که وبلاگتون فیلتر شد و شما رفتین فیس بوک اینجا سوت و کور شد. یاد دوران بعد از انتخابات 88 بخیر. یک سوال داشتم. شما گفتید که وقتی توی ایران تحت نظر قرار گرفتین و زندگیتون لحظه به لحظه کنترل میشد مجبور شدید از ایران برید. آیا به کسی که امروز همین بلا سرش اومده باز هم رفتن رو توصیه می کنید؟ خیلی برام مهمه که نظر شما رو بدونم. ممنون میشم اگه جواب بدید.

Posted by هومن علمی at May 11, 2013 8:25 AM

واقعا چرا ؟!؟!هر چی بیشتر دنبال جواب میگردیم بیشتر دقیق تر میشیم رو رفتارهای خودمون و اطرافیانمون و گفته ها و دیده ها ،همونقدر این چرا بزرگ تر میشه ...یه وقتایی فکر میکردم باید دنبال یه جامع شناس بگردم که بتونه بهم بگه به چه دردی دچاریم و چمون شده اما کم کم فهمیدم به اونها هم اعتمادی نیست .... نمی دونم ...

Posted by مهرنوش at April 21, 2013 12:12 AM

می دونید پیدا کردن و ورق زدن دفتر خاطرات یکی که هلاکشید یعنی چی؟!

این حالِ منه الان!

Posted by سحر at April 12, 2013 1:56 PM

درود بر شما
من علی مقدم.دانشجوی رشته سینما،و اندکی تجربه شاعری.از ایران باشما ارتباط برقرار کردم.
تقاضا دارم با شما ارتباط (ترجیحا مستقیم) برقرار کنم.اما چگونگی این ارتباط را نمیدانم !!
این ارتباط در مورد رمان "سمفونی مردگان" است. و ایده‌ی بنده در راستای تبدیل آن به یک اثر تصویری، در قالب فیلم سینمایی، و شاید مجموعه تلوزیونی.
بی صبرانه منتظر جواب پیامتان هستم.
برقرار باشید.
---------------
سلام
سالها پیش آقای مهرجویی تلاش کرد و مدتها باهم کار کردیم برای ساختن فیلم و سریال که اجازه ندادند
الان اصلا دلم نمی خواد این رمان فیلم بشه

Posted by علی مقدم at March 31, 2013 8:17 AM

اقای معروفی عزیز
سال نو مبارک. امیدوارم امسال یک کار زیبا از شما به کتابخانه ما اضافه بشه.
پاینده باشید.
--------------
سلام
من هم امیدوارم این رمان تموم بشه امسال

Posted by عسل at March 27, 2013 12:37 PM

استاد خیلی تکان دهنده بود و زیبا،مثل همه ی نوشته هایتان...

از اینکه تونستم کتایتون(تماما مخصوص)رو در یک کتاب فروشی پیدا کنم و با وجود اینکه pdf ش رو خونده بوذم...خیلی شادم کرد و سر کیف آوردواین روزها به همه هدیه می دم کتابتون رو،چند تایی رو که دارم... ممنونم از حس خوبی که می دین به ما و از همه ی بچه های گردون هم تشکر میکنم.

.....!

عیدتون مبارک.
---------------
سال نو مبارک
و ممنون

Posted by کیوان at March 23, 2013 6:19 PM

نوشته های شما رو دوست دارم :)

Posted by sanaz at March 22, 2013 10:02 PM

زمستان به پایان رسید.چه زیباست. چه زیباست که هنوز زندگی جاریست فارغ از اینکه ما باشیم یا نه.انسانیت بیدار است هر چند دوره اسلامگرایی به ÷ایان رسیده باشد.بازارها پابرجاست با وجودیکه هوگو چاوز مرده است و قلبها می ت÷د چه باک اگر پاها رنجور است.راه را باید با دل رفت نه با ÷ا. نوروز بر شما استاد عزیز مبارک
----------
امیر عزیز
نوروز شما هم مبارک

Posted by امیر رزمجو at March 22, 2013 5:14 PM

زمستان به پایان رسید.چه زیباست. چه زیباست که هنوز زندگی جاریست فارغ از اینکه ما باشیم یا نه.انسانیت بیدار است هر چند دوره اسلامگرایی به ÷ایان رسیده باشد.بازارها پابرجاست با وجودیکه هوگو چاوز مرده است و قلبها می ت÷د چه باک اگر پاها رنجور است.راه را باید با دل رفت نه با ÷ا. نوروز بر شما استاد عزیز مبارک
------------
مرسی

Posted by at March 22, 2013 5:14 PM

سلام آقای معروفی عزیز
سال خوب و خوشی را برای شما و همه کسانی که دوستشان دارید آرزو میکنم. نمی دونم یادتون میاد که سه سال پیش از انگلستان زنگ زدم و برای ترجمه کتاب ازتون راهنمایی خواستم. چند وقت بعد کتاب کوچکی را خواندم و بعد تصمیم گرفتم با ترجمه آن بقیه را هم در لذت خواندنش شریک کنم. ترجمه آن فقط حدود23150 کلمه است.سه سال توی کشوی میزم مونده و انگار مثل آرزوهای تحصیلکرده های ایرانی مهاجر یخ زده. شاید توقع زیادی باشه ولی دوست دارم چاپش کنم چون در این کتاب موضوعاتی در مورد مردم لندن مطرح شده که در بین ایرانیان کمتر شناخته شده است. از طرفی میبینم بازار چاپ کتابهای فارسی حتی کتابهای نویسنده ها و مترجمین معروف دچار چه مشکلاتی است. نمی دونم چیکار کنم فقط نمی خوام بیشتر از این توی کشوی میزم باشه لطفا راهنماییم کنید.
----------------
سلام افسانه عزیز
منتظر بودم باهام تماس بگیری وقتی تمام شد

Posted by افسانه at March 21, 2013 7:19 PM

اقای معروفی عزیز کاملا حق با شماست.
انسان بودن در هاله ای از روشنفکری در حال کپک زدنه. ولی خوب از ان نوع کپکی که حتی نمیشه ازش پنیسیلین گرفت.
شاهین خوب دادش می زنه.
-------------
همینطوره

Posted by عسل at March 20, 2013 8:54 AM

سلام استاد عزیز
بسیار خوشحالم در فضای وبلاگ شما سیر میکنم
باتقدیم احترام...

Posted by زری قاضی at March 16, 2013 10:44 AM

سلام. خوب هستید؟ من یک نویسنده هستم. خیلی دوست دارم باهاتون ارتباط داشته باشم. من عاشق سمفونی مردگان شما هستم. من با این کتای شما زندگی میکنم یا به نوعی زندگی خودمه. من خیلی خیلی دوست دارم ارتباط برقرار کنم. و همچنین شما داستان هام رو بخونید. منتظر ایمیلتون هستم.

Posted by hadi at March 14, 2013 9:12 PM

فاجعه است نمی توانم درک کنم انسان اینقدر وقیح و نامرد پیدا میشه
جایگاهی انسانی کجاست ...............

Posted by کاردان at March 14, 2013 8:18 PM

اخلاقیات به طرز نامحسوسی توی مسیر آزاد اندیشی داره ذوب می شه ...نیاز به تفکر داره.

خیلی خوب بود جناب معروفی

Posted by jackmorrison at March 14, 2013 2:05 PM

اگر شما نویسنده اید، ما هم خواننده ایم. نمی‌خواهید بگویید اصلاً هشداری به بی‌وفایی زنانه نداده اید، نه؟ خاموشی به هزار زبان حرفش را می‌زند جناب!
خیانت مخدر وحشتناکی است. درمانش رویکرد اعتیاد شناسانه می طلبد.

Posted by .س.ن at March 13, 2013 5:37 PM

سلام بر عباس بزرگ خوشحالم كه مطلبي طولاني نوشتين ياد پارك پشت مغازه تان در برلين بخير ،روي ماهت را ميبوسم .روياهاتو از دست نده دوستدارت ؛جواد هرمس

Posted by at March 12, 2013 8:17 PM

خیلی لذت بردم...این موضوع چند وقته دغدغه ی ذهنم شده...ولی به این قشنگی کی می تونست بیان کنه جز تو؟...

دو تا مشتری دارم که بچه ی سنگسر هستن...یکی شان فکر کنم یک رابطه ی فامیلی دور هم باهات داشته باشه...فامیلیش حسینی هست...حسابی اونوریه...

یکی دیگه هست حسابی اینوریه...فامیلیش مرادعلیان...

یه بار صحبت سنگسر شد...تمام جاهای سنگسر رو براش گفتم...تعجب کرد...گفت سنگسر اومدی ؟ گفتم نه...ولی مثل فیلم افسانه ی 1900 سنگسر را براش تشریح کردم....گفتم اینا رو از کتاب عباس میدونم...سال بلوا....
-----------
جالب بود

Posted by at March 10, 2013 7:43 PM

راستي اميدوارم در مورد كارگاههاي انلاين داستان نويسي اينجا هم اطلاع رساني كنيد.
----------------
چشم

Posted by امير رزمجو at March 10, 2013 2:31 PM

سلام استاد عزيزم
ممنون كه تمام نظرها را مي خوانيد و با صبر پاسخ مي دهيد.
در مورد متن...نوشتيد(جامعه ی روشنفکری ) .فكر مي كنيد جايي كه نور هست تاريكي و جهل هم هست؟ پوچ پوچ است. در پوچ نه وجدان هست نه قانون نه حتي هيچ...اما انچه فكر مرا مشغول كرده اين است كه چطور گاهي پوچ بالا مي رود بالا و بالاتر و مي شود تصميم گيرنده يا فلاني و فلاني؟!!! شايد بايد بالا برود تا بتركد. مثل يك حباب.بااامممممبببب
--------------------------------
همینطوره.

Posted by امير رزمجو at March 10, 2013 2:10 PM
Post a comment









Remember personal info?