Comments: از میان یادداشت ها

زندگی ِزبان درشخص، یا زندگی ِ شخص در زبان

رویایی عزیز، سلام.
هر نوشته ات همیشه تلنگری بوده برام. نوشته اخیرت رو که در فیس بوک دیدم، یک آرزوی دیرینه رو برام دوباره زنده کرد.
من تحلیل گر شعر نیستم ولی علاقه دارم. دوست دارم روی تک تک واژه های تو کار بکنم. آن گونه که از ترکیب واژه ها استفاده می کنید ولی معنای مستقل خودش رو هم نگه می دارد.
یکی از دوستان تبریزی کتاب شعری منتشر کرد و من روی واژه هایش تمرکز کردم و در یک نوشته ی خیلی مختصر نوع مذهبی بودن اشعارش رو و حتا این که فلان شعر با هم نمی خورند، برایش نشان دادم؛ گرچه غالبا خوشایند شعرا و دیگران واقع نمی شود. واژه ها در شعر مذهبی و در بین ما، جایگاه سنتی و پس از انقلاب دارند.
از ارنست کاسیرر خوانده بودم که کسی در آلمان کتابی از اصطلاحات دوران فاشیسم رو درآورده و من فکر می کنم چنین کاری برای ایران نیز لازم است. چنین کاری اگر رخ دهد و علاقمندان به آن دست به کار شوند، روی فرهنگ واژه ها یک کار اساسی انجام خواهد گرفت که به گمانم ماندگار خواهد بود. همان که احمد شاملو در نوع خودش کرد.
شعر شما پر است از واژه هایی که رویایی اند و در تجربه ی شما موج می زنند. و بدون این که از فارسی کنده شده یا نقصی بر آن وارد کنند به تجربه می رسند. به نظرم با یک کار متمرکز روی آثار شما، بتوان واژه هایی که فایل بزرگی در ذهن تان باز کرده اند رو شناسایی کرد و به ترکیب های آن دست یافت. در این صورت، اشعار شما هم چون سیلی روان، منطق خود رو خواهد یافت. اگر بار تجربه نبود، واژه ها به تنهایی چنین موج روانی رو نمی توانستند راه بیندازند. از این بابت مطمئنم.
صحبت از منطق و تحلیل واژه به واژه ی شعر در بین اهل هنر چندان جایگاه خوبی ندارد. امیدوارم روزی از عهده ی چنین کاری بربیام.
یاشاسین.

Posted by خلیل at novembre 9, 2013 11:53 AM

استاد عزیز آقای ریایی
در گفته شما عواملی هم هست که باعث نوشته زیر میشود که برداشت من از آن است

زنده باشید

گاهی همین که یک نظم کهنه‌ای تکان میخورد، ایجاد آشفتگی دراندیشه می‌کند،و درعوض، تولدِ تازه‌ای نطفه می بندد
یک نظم از کهنه گی‌ تکان میخورد و تار از پودش مثل تلخی و مرارت را به جای "رفتار آرام موج‌ها بر سطح دریا" می انگارد مثل سکندری موج ها که تَمَّوج میشود در لابلای هم، مثل خاکستر به روی خاکستر، مثل آوار حرفهای تو مثل نمونه ء شیرین‌ ِ « فرهاد و کیخسرو» که نمیدانم عاشق بودند یا که دیوانه ومن، که در میان پیام آوران، در نا کجائی این کجا به حرفهای تو پیله کرده ام

یک نظم از کهنه گی‌ تکان میخورد و تار از پودش مثل تلخی و مرارت را به جای "رفتار آرام موج‌ها بر سطح دریا" می انگارد، اندیشه آشفته میگردد که نه!؛ یاخته ای مناسب از سلولی به سلولی دیگر پیام آخ میفرستد، و در مجموع
یک با یک برابر میشود، تنگنای ِ تُنگ زنخدانِ موئنث بیتی با راستای مذکر رباعی اجبار، نطفه میبندد .

تو میدانی که این زبان یک دنیای داخلی دارد، دنیایی که در داخل ِاوست و ریشه در دنیای پیش‌ترِ او دارد. تو در جستجوی همین دنیایئی، دنیای دوم، که در آن هر کلمه معنایش را در کاربُردها ی از‌دست‌ ما از دست می‌دهد. و یا در کار ما «کاربردهای کهنه‌اش را تجربه‌ای تازه می‌کند.» به به
و این مرا به سمت یک زبان، زبان فارسی، پرتر و غنی‌تر میانگیزد، مرا به اصل ِما می برد، و به ریشه وتولدِ ما. آنجا ما آن را در برابر چهرۀ متروک و مسخ ِ امروزی‌اش می گذاریم، و یا سعی می کنیم که آن دو را باهم آشتی دهیم، و آن ترک و تعلق خانوادگی را در آنها مأنوس میکنیم. مثل ِ، فرضاً، کلمۀ "مسکین" در معنایی که تو امروز بکارمی بری، ربطی به "بی‌چیز و بینوا" ندارد. و یا، مثلاً،.....، و بسیاری دیگر... که زبان شخصی و تجربهء تواست ...تردیدی نیست که دراین هردو، یک میدانکِ مغناطیسی هست که تنگنای ِ تُنگ زنخدانِ موئنث بیتی با راستای مذکر رباعی ِ اجبار، نطفه میبندد، بی ما و بی مداخلۀ ما تا آنجا که، زندگی ِزبان درشخص، یا زندگی ِشخص درزبان، می تواند تعریفی برای تجربه باشد


دامون

Posted by دامون at novembre 6, 2013 7:44 PM
Post a comment









Remember personal info?