Comments: آدم های این سمت

نه!
رویایی هیچ وقت این کار را نمی کرد،او روزی گفته بود:از تو سخن از به آزادی.

درونم،هزارتُن تهوع گرفت وقتی به گوشم رسید که میخواهد روبه روی این حرفش بایستد: وقتی که آزاد نبودیم آزادی بیشتری داشتیم، و بیاید به جشنواره درپیت فجر و کنار شعرای صله‌گیر رهبر جمهوری اسلامی بنشیند.
من رویایی را بیشتر از براهنی دوست دارم،همانطور که براهنی را بیشتر از شاملو
دوست داشتنم در کلمه ست. رویایی از عتیقه ست، رویایی از کافورست.

حالا، مشتی،موریانه های معرّب وکفتارهای شاعر فقه و فتوا، موقوفه خوارها برایش برنامه ساختند و تخریبش کردند، نمی دانند که رویایی یعنی:
تمام حرف بر سر حرفی است که از گفتن آن عاجزیم

Posted by ناما سه‌پنج at mars 25, 2014 1:10 AM

برچیده :
سرانجام دعواها و حاشیه‌های یکی دو هفته گذشته تمام شد و جشنواره شعر فجر دعوتش را از «یدالله رویایی» پس گرفت. بعید می‌دانم حتی اگر این دعوت نیز صورت می‌گرفت، رویایی امکان حضور در جشنواره را پیدا می‌کرد. به نظرم دعوت از رویایی بیش از آنکه دعوتی مبتنی بر یک شناخت درست باشد، بیشتر جنبه تبلیغاتی داشت ......
نیازی نبود که رویایی 83 ساله را از فرانسه بکشانیم اینجا که لابد عده‌ای بروند در فرودگاه علیه‌اش شعار بدهند یا شعرخوانی‌اش را به هم بریزند. چنان‌که در همین روزها نیز همین کارها را کردند و از هیچ کوششی برای تخریب شعر و شخصیتش فروگذار نکردند. همان بهتر که رویایی نیاید و اسطوره‌ای که در این سال‌ها از او شکل گرفته دست‌نخورده بماند.

Posted by kardar at mars 25, 2014 12:01 AM

سیاست-باز هرگز نمی فهمد. (اصلاحِ اشتباهِ تایپی)

Posted by محمدرضا at mars 22, 2014 9:24 PM

رؤیایِ عزیزم!

تو همیشه بیش از خود خودت بوده ای و این را سیاست-باز هرگز نمی فهمند! و سیاست-باز وقتی نفهمید هار می شود، گاز می گیرد.
همیشه از این در هراس بودم که نامِ رؤیایی-ات به دهانِ اینان آلوده شود، ولی شد. چه می شود کرد؟ اینان نفهمیِ خود را به هر گونه فهمیدنی نثار می کنند. وظیفه یشان همین است! چه قدر لحنشان درباره ی ِتو خنده آور بود، ساده می شد دانست کششِ یک سطرِ تو را هم تا آخر ندارند. با این همه سطورِ نخوانده ات را در این مستطیلِ دروغ در دروغِ شان گنجاندند، سانسورت هم کردند که امضایِ همیشگی شان پای نامه یِ ننگشان بماند. حجّت آوردند ولی علیهِ خود!

دوستدارِ تو
محمدرضا

پی نوشت: من جوانم، مثلِ تو که همیشه جوان می مانی. خود را دوستدارِ شعر دیدم و دیدم که دوستت دارم. مپرس این جا، در هوایِ دشمنی و دشنام، چگونه نفس می کشم؟ جان می کنم رؤیا! امّا شعر هست و من شعر را هستم.

Posted by محمدرضا at mars 22, 2014 8:57 PM
Post a comment









Remember personal info?