Comments: سیل سرخ

با سلام آقای معروفی عزیز.نمی دانم الان که نوشته من را میخوانید روز است یا شب. دیشب مستندی از شما را دیدم که مشتاق شدم با شما ارتباط بگیرم.کما اینکه خیلی سالها پیش سمفونی مردگان را از شما خوانده بودم.در مستندتان حرفی زدید که بیشتر علاقه مند شدم با شما ارتباط بگیرم.گفتید قصد دارید به نویسنده های جوان هم یاری برسانید.حال میخواهم اگر مقدور است ایمیلتان را داشته باشم که با شما بیشتر آشنا بشوم و اگر ممکن بود نوشته ای از من را بخوانید.

Posted by kiarash at September 30, 2014 11:50 AM

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین‌پور

Posted by هدی at September 24, 2014 9:28 PM

نه....خدایا تو نخواه...

Posted by مرجان at September 24, 2014 6:06 PM

آقای معروفی عزیز
این نوشته شما چقدر با حال و روزمن مطابقه. کاشکی تو هر شهر دنیا یک عباس معروفی بود که سیاه مشقهای ما را غلط گیری میکرد

Posted by سیاه مشق at September 24, 2014 4:24 PM
Post a comment









Remember personal info?