Comments: انزوا

چرا شمایی که اون دور دورایید،اونجا که همه چی اینقدر بد نیست،خوشحال نیستید؟!نکنه غصه ی ما رو می خورید؟
چرا آخه؟بشینید یه مرهم درست کنید واسه زخماتون؛خب چرا نمک می پاشیدبهشون؟!

Posted by مخاطب at November 27, 2014 4:34 PM

وقتی دردها کوچکند آه و ناله می کنیم! اما در برابر ضربه های سهمگین لال می شوی!

Posted by هدی at November 25, 2014 3:15 PM

گاهی آنقدر بدم می آید
که حس میکنم باید رفت

باید از این جماعت پُرگو گریخت

واقعا می گویم

گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا

حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،

ازاین جهانِ بی جهت که میا،که مگو،که مپرس!


گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،

گوشه ی دوری گمنام

حوالی جایی بی اسم،


بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده،کیستم، اینجا چه می کنم.

بعد بی هیچ امروزی

به یاد نیاورم که فرقی هست،فاصله ای هست،فردایی هست.

گاهی واقعا خیال می کنم

روی دست خدا مانده ام

خسته اش کرده ام.


راهی نیست

باید چمدانم را ببندم

راه بیفتم...بروم.

ومی روم

اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم

کجا...؟!

کجا را دارم٫ کجا بروم؟. . . . . . .

Posted by پرناز at November 25, 2014 10:41 AM
Post a comment









Remember personal info?