Comments: سکوت، غرفۀ اعتراف

در پایان هم شما اشاره کردید که: "دوست دارم فکر کنم که کوکتو خیلی جدی با این مسئله شوخی کرده است" و در عین حال پیشتر هم آوردید که: کوکتو در لحن جدی فیلم نمیتوانسته شوخی کند"
این
Je
هم از مقوله ی "دوست دارم فکر کنم..." بوده...

Posted by eq at mars 21, 2015 9:09 PM

بله حق با شماست رویا ی عزیز
آرزوی سلامتی براتون دارم و نوروز رو هم مبارک باد میگم
شاید اگر خود "کوکتو" می بودند هم، حالا
Je
رو واژه ی مناسب تر و شاعرانه تری می دیدند
سپاس

Posted by eq at mars 21, 2015 1:49 PM

باز هم نگاه کردم میگه:
on respecte mon silence
البته منظور نظر شما مفهوم "احترام گذاشتن به سکوت" بود

- مرسی از توجه و دقت شما
معذالک اجازه بدهید که همان
Je
باشد

Posted by eq at mars 19, 2015 12:50 PM

با درود
جناب رویایی من چند شب پیش فیلم رو دیدم
به گمانم اون شاعر گفت: مردم یا مخاطبانم به سکوتم احترام میذارند
اینطور نیست؟ اگر اشتباه میکنم پیشاپیش عذرخواهی مرا بپذیرید
سپاس

Posted by eq at mars 19, 2015 10:35 AM

بر تکه کاغذی نوشتم:
ما پرندگانِ مهاجری هستیم که عمرمان کفاف نمیدهد بر گردیم..

گذاشتم روی طاقچه، کسی که نبود خوانده بود.. کسی که نیست خوانده بود. شاهدش اینکه برگشتم خانه دیدم افتاده وسط اتاق.. بادی اما نمیوزید. نوشتم: بادی که نمی وزید ، تویی..
اینها برای شما بود. بر این باورم که ما از شما مهاجرت کردیم نه شما از ما. و سالها هرچه نوشتم همدردی با تکه ای از خودم بود که در وجودتان دیده بودم. دلتنگ آن تکه ام. گفتم یکبار میدهم دلتنگی هایم را بخوانید و بعد ریشه هایم را نوزاش کنید.تا بلکه مرا بتارانید از بلوغ و درخت شدن. که در خاک آنچه میماند باقیست.. اما نشد به دستتان برسانم.
تا بلکه همان تکه در من حادث شود، هزار تکه شدم در این آینه که هیچ یک مرا نشان نمیدهند. جز آن تکه که موقوف شماست. در ید شماست. آنچه از من باقی میماند ، سهم من نیست. سهم مرگ است. اما آنچه قبلا از من جدا شده به تنهایی و به دور از من به سمت مرگ در حرکتند. جز آن تکه از من که در شما استوار است. دلم را آشوب نکنید با بوسه و محبت. باد نوزانید در این خاکستر خاموش که گر نگیرد. تن الفبای زندان است. تن را دعا نمیکنم.. روحتان سلامت. قربان روحتان.

Posted by ahmad noon at février 12, 2015 3:21 AM

سالها پیش آمدم نوشتم، مادرم که مرد، برادرم کارتنی آورد که درونش میشد وسایلی یافت از جمله هفتاد سنگ قبر را. گذاشت جلوی چشمم . گفت بگیر. اینها از این به بعد مادرت هستند. عصاره ی پوسیدگی اینهمه سال زندگی ام را قطره قطره با هفتاد سنگ قبر کاسه کردم ریختم به دل خاکم. هر چه رویید هیچ یک سبز نبود. اما بوی مادرم میداد. دلم تنگ است جناب رویایی. برایت نوشتم:
برای ماه فانوسی گرفته ام. شاید او هم دلش ستاره ای بخواهد..
پاک کردم نوشتم :
ماه، فانوس شب اول است.. مردگان شب ها به زمین بر میگردند و....
سالها داستانها نوشتم و شعرها سرودم و رمان بند زدم که یکی را بند و دخیل ببندم به دلتنگی ام که برنگردد، اما نشد.. هیچ کدام دلم را قرص نکرد که دلتنگی ام را عارض دارند. دلتنگی ِ عمیقی که خواندن رویایی در من رویاند..
دلتنگتان عمو یدالله.. قربان دلتان

Posted by احمد نون at février 9, 2015 10:56 PM

سالها پیش آمدم نوشتم، مادرم که مرد، برادرم کارتنی آورد که درونش میشد وسایلی یافت از جمله هفتاد سنگ قبر را. گذاشت جلوی چشمم . گفت بگیر. اینها از این به بعد مادرت هستند. عصاره ی پوسیدگی اینهمه سال زندگی ام را قطره قطره با هفتاد سنگ قبر کاسه کردم ریختم به دل خاکم. هر چه رویید هیچ یک سبز نبود. اما بوی مادرم میداد. دلم تنگ است جناب رویایی. برایت نوشتم:
برای ماه فانوسی گرفته ام. شاید او هم دلش ستاره ای بخواهد..
پاک کردم نوشتم :
ماه، فانوس شب اول است.. مردگان شب ها به زمین بر میگردند و....
سالها داستانها نوشتم و شعرها سرودم و رمان بند زدم که یکی را بند و دخیل ببندم به دلتنگی ام که برنگردد، اما نشد.. هیچ کدام دلم را قرص نکرد که دلتنگی ام را عارض دارند. دلتنگی ِ عمیقی که خواندن رویایی در من رویاند..
دلتنگتان عمو یدالله.. قربان دلتان

- می بوسمت، بگرمی .
رویا

Posted by ahmad noon at février 9, 2015 10:55 PM
Post a comment









Remember personal info?