Comments: بهار و نوروزتان مبارک

عباس عزیز، تو یک داستان از شاگردت در صفحه ی شخصی منتشر کرده ای. هیچکدام از این دهن دریده ها آن داستان را نخوانده و نفهمیده اند.
تو رمان فریدون سه پسر داشت را نوشته ای، و اینها که از تو دل پری دارند تصمیم گرفته اند ترورت کنند. این یک ترور مشخص، یک توهین آشکار و یک سلسله اتهام است که اگر من جای تو باشم از آنها شکایت می کنم تا بفهمند که ترور نویسنده ی بزرگی چون تو برایشان هزینه خواهد داشت.

تو عباس معروفی هستی. سمفونی مردگان نوشته ای. سال بلوا و پیکر فرهاد نوشته ای. فریدون سه پسر داشت اثر ماندگار توست. تماما مخصوص و ذوب شده و آنهمه داستان و نمایشنامه برای تاریخ ادبیات به جا گذاشته ای.

خوب یادم هست که در اوج فشارهای وزارت اطلاعات دوران سعید امامی، مجله ی گردون را با چه رنج و مشقتی منتشر میکردی. گردونی با صدها مطلب از سیمین بهبهانی و شاملو و محمد مختاری و گلشیری و مصطفی رحیمی و مصدق و سپانلو و خودت و دیگر اعضای کانون را برای ما به یادگار گذاشته ای. اینها روز روشن گردون را نامه ی بسیجی ها معرفی می کنند. اینها تاریخ را قلب می کنند. اینها تمام این بازی را راه انداخته اند که فقط به تو توهین کنند. تو را ترور کنند. بزرگترین افتخارشان در طول مبارزات درخشان این جماعت این خواهد بود که یک نویسنده ی توانا و سربلند تبعیدی به نام عباس معروفی را ترور کردند.
خواهش می کنم جواب هیچکدام شان را نده. یک وکیل خوب بگیر و از اتهام زنندگان شکایت کن.

کسی از اینها نمی پرسد انتشار یک داستان چه ربطی به تاجر بودن یا کلاهبرداری دارد؟ عزیزم اینها یک باند تبهکارند. به زودی که بیایم برلین برایت خواهم گفت.
-----------------
فریبرز عزیز سلام. ممنونم. تو همیشه به من لطف داشتی و داری. امیدوارم به زودی ببینمت
این هم نوروز ما

Posted by فریبرز at March 24, 2017 2:57 PM

کاملا روشن و واضحه که این داستان یک کپی ناشی و ناپخته از لولیتا است ... داستان استادی (هامبرت هامبرت) که عشق کودکیش رو از دست داده و آن را در لولیتا باز می یابد، گرچه موضوع داستان تجاوز و کودک آزاری است، اما خواننده با هامبرت همزاد پنداری میکند. .
آقای معروفی ای کاش همونطور که داستان نویسی یاد میدید حق کپی رایت رو هم به شاگرداتون یاد بدید... لااقل صادقانه یه خط بنویسه : تاثیر گرفته از لولیتا !

Posted by amilie at March 24, 2017 6:41 AM

نميدانم چه بگويم اما من خواننده ام نشسته ام كه بخوانم گاهي خودم را در قالب اين گاهي ان ،ببيننم تصور كنم و با ان ها تجربه كنم ، شادي كنم ،زجر بكشم.. نوشتن و خوانش ذهني بر صفحات كاغذي ناقابل فكر نكنم از گدايي دختركي كه هر رو از كنارش با بي ميلي ميگذريم و حتي سعي ميكنيم لباسمان به او نخوردكمتر مشئز كننده تر باشد ،در انجا كه ما دخيل در واقعيتيم ككمان هم نمي گزد حتي محق هم مي دانيم خودمان را. اما اينجا از بيان اينچينهايي هوار ميكشيم؟ صفحه حوادث روزنامه را بگشاييد و كمي تامل كنيد. استادي داشتيم ،كه يك بار در كلاس درس وقتي بحث به اينجا ها كه كشيد، گفت استادم در محاكمه اصغر قاتل در دوره رضا شاه بوده و تعريف مي كرد در جايي از دادگاه اصغر فرياد كشيد :اقاي قاضي زماني كه به من تجاوز مي شد، شما كجا بوديد؟؟؟ مسائل را ساده تحليل كردن اسان است. بهتر نيست ،بتوانيم از پوسته ظاهري مسائل بگذريم و به عمق ان دست يابيم.از ان گذشته از ادم ابولابشر تا حالا خطيست به پهناي عمر بشر و درازاي تاريخ از خون كه همه خواسته اند همه را به بهشت بريني، انساني كامل يا هر كليتي برسانند و جز درياي از خون نيافريده اند. حالا يكي داستاني در هفتصد كلمه نوشته بايد دهنش را سرب بگيريم؟؟؟ افلاطون ارسطو كانت و همه بزرگان فلسفه و اخلاق را چه كنيم؟ حرف هاي انها وقتي به عمل نزديك شد چيزي جز بردگي انسان براي رسيدن به ان كمال شد؟ دنيا همين است بي هيچ رو در بايستي بي هيچ كليت مقدسي.پس بگذاريد داستان روايت شود شايد بتوانيم بهتر ديگران را درك كنيم حتي اگر اصغر قاتل باشد.
----------
آفرین

Posted by حسين at March 24, 2017 4:33 AM

حضرات که بدون کوچکترین دانشی دارن استاد را نقد میکنند فکر کرده اند کار نویسنده تنها از گل و بلبل گفتن است. نویسنده گاهی باید یک جنایت را به قلم آورد و گاهی یک جنگ را.

Posted by محمود ط at March 23, 2017 4:38 PM

آقای معروفی شرکت تو کلاسای جدید که گفتین از آپریل شروع میشه شرایط خاصی داره؟
میشه در موردش توضیح بدین؟

Posted by آوین at March 23, 2017 3:26 PM

تجاوز را به این زیبایی تصویر کرده! می فهمید چی می گید؟ از تجاوز و آزارگری داستان عاشقانه بافتن و رمانتیک کردنش فاجعه ایی است که مگر فقط ذهن شما آن را زیبا ببنید و برایش کف بزنید...
-------------------------------
داستان در 700 کلمه نوشته شده. موضوع روشن است؛ «زن یا مردی، در حالی که مرد یا زنی را تصویر می‌کند، در واقع خودش را افشا می‌کند.» معلم که دارد در ذهنش با "مهلا" (دوست دختر مرده‌اش) گفتگو می‌کند، در واقع فریبکارانه با خودش مونولوگ می‌بافد، و با همین ابزار قربانی را همزاد مهلا می‌سازد و به او تجاوز می‌کند.
از اتوریته‌ی معلمی‌اش سوء استفاده می‌کند، و دخترک قربانی نوجوان را در موقعیت "فرمان و اطاعت" قرار می‌دهد. مانند همان معلم و قاری قرآنی که مدتی پیش کشور ما را در بهت و اشمئزاز فرو برد، لایه‌های زیرین این داستان با فریبکاری و اِعمال قدرت ذهن راوی (معلم) بافته می‌شود. مدت‌هاست قربانی‌اش را زیر نظر دارد، براش نقشه کشیده. می‌گویم: «تو خیلی بچه‌ی باهوشی هستی انوری.» سرش را کمی می‌اندازد پایین و سرخ می‌شود. «ظهرا با اتوبوس میری خونه؟» می‌دانستم با اتوبوس می‌رود... و بعد... با این که همیشه موقع ورزش از توی کلاس می‌بینمش می‌پرسم: «والیبالی هستی یا فوتبالی؟»
زمانی که قربانی را به آپارتمانش می‌برد، داستان ذهن خواننده را نگران و اذیت می‌کند.
«پیاده نمی‌شی؟»
«همینجا منتظر می‌مونم.»
«ممکنه یه کم کارم طول بکشه. تو ماشین گرمت می‌شه.»
«آخه...»
«آخه نداره.»
از ماشین پیاده می‌شود. از پله‌ها که بالا می‌رویم همه جا را با دقت سرک می‌کشد. (هراس و بی‌خبری و معصومیت، و بلافاصله در ذهنش همان فریبکاری مونولوگ شروع به کار می‌کند:) عینهو خودت که کنجکاو بودی. کلید می‌اندازم و می‌رویم تو. می‌ایستد جلو کتابخانه. بعد آکواریوم.
«آبمیموه یا چای؟»
چیزی نمی‌گوید.
دخترک چیزی نمی‌گوید. و بقیه‌ی داستان در همان مونولوگ ساختار اصلی که از ابتدا نشانه‌گذاری شده، در ذهن مرد تجاوزگر پیش می‌رود. در ذهنش برای مهلا آبمیوه می‌گیرد، با مهلا گفتگو می‌کند، با مهلا می‌خوابد، اما در واقع کور شهوت است، یورش می‌برد به این قربانی معصومی که اصلا نمی‌داند چه بلایی دارد سرش می‌آید. فریبکاری ذهن و پلشتی عمل آغاز می‌شود. دخترک دفاعی ندارد. «جیغ می‌زنی. می‌گیرمت...» جیغ می‌زند و می‌خواهد فرار کند اما نمی‌تواند؛ کوچولوست. «مگر می‌گذارم که باز بگذاری بروی!» و بعد تجاوز، و بعد داستان تمام می‌شود. چند قطره خون می‌ماند و یک کیف مدرسه.
و دیگر چی می‌ماند؟ یک آلارم یا هشدار نسبت به خطری که هر لحظه ممکن است از جامعه قربانی بگیرد.
یکی از کارهای ادبیات داستانی نورتاباندن و تصویر کردن اعماق و سیاه‌چاله‌های یک جامعه است، اما نویسنده مدرن در داستان و رمانش قضاوت نمی‌کند، فقط تصویر می‌کند، قضاوت را به خواننده می‌سپارد.
کمی شاید طول بکشد تا بخشی از جامعه متوجه شود که نویسنده حق دارد از دوربین آدمی منفی داستانش را تصویر کند. در رمان "سمفونی مردگان" اورهان برادرکش (قابیل) دارد رمان را روایت می‌کند و خودش را افشا می‌کند، نه آیدین (هابیل) قربانی. داستان "زندانی باغان" را هوشنگ گلشیری بیست سال پیش برای من در خانه‌ی هاینریش بُل خواند. داستان نویسنده‌ای که اسیر بازجویش شده، و بازجو این نویسنده را به سه‌کنج کشیده از زن رمانش بگیر تا مواد مخدر و الکل و فساد اخلاقی متهمش می‌کند. می‌گوید شماها اگر تجربه نکرده باشید که نمی‌توانید تصویرش کنید... همان حرف‌هایی که بازجوهای ما به ما می‌گفتند و از تکرارش خسته نمی‌شدند.
نویسنده می‌نویسد و می‌پرسد: چرا اینهمه تجاوز صورت می‌گیرد؟ چرا کسی مراقب نیست؟ پلیس همیشه بعد از واقعه می‌رسد. آدم‌ها هم بعد از فاجعه از خواب بیدار می‌شوند. پس چرا ادبیات داستانی را خطرناک می‌بینند؟ حالی که ادبیات داستانی اعتراض نویسنده است به وضع موجود. انگار رسم است که در کشور ما نویسنده را عامل بدبختی جامعه بدانند، انگار قربانی داستان توسط نویسنده مورد تجاوز قرار گرفته. انگار بچه‌ها در مدارس تنبیه بدنی نمی‌شوند! انگار این کودکان معصوم پرپر نمی‌شوند! انگار معلم و قاری قرآن به تمام شاگردانش تجاوز نکرده بود!
بله. جنایت و مکافات به زیبایی تصویر شده، ادیپوس به زیبایی تصویر شده. هملت به زیبایی تصویر شده، حتا مده‌آ که سیاه‌ترین تراژدی تاریخ است به زیبایی تصویر شده، اما تجاوز و جنایت و برادرکشی و پدرکشی و فریبکاری و شلتاق زیبا نیست.
با این همه، این متن وقایع‌نگاری یک تجاوز نیست، گزارش هم نیست، یک داستان است.

Posted by کاوه at March 23, 2017 2:12 PM

فارغ از برخورد شرم‌آور و بدون تعمق نویسنده با موضوع، ارزش ادبی این قطعه‌ی آبکی چیست؟ چه فضلی بر فانتزی‌های شهوانی که روی اینترنت پرشده‌اند دارد؟ آبغوره‌گرفتن شما و گروه آکادمی چه دلیلی بر ارزش این متن است؟! اینکه راوی درحال تصویرکردن دیگری خودش را افشاء می‌کند چه چیز خاصی است که در فانتزی‌نویسی‌های معمول و آبکی پیدا نشود؟ سطحی‌ترین و سخیف‌ترین برخورد ممکن هم با موضوع و هم با فرم نوشتاری... با نوحه‌خوانی و ننه‌من‌غریبم‌بازی و سوءاستفاده از کلمه‌هایی مثل «آتش سانسور» نمی‌شود روی این فقر مطلق و بی‌مایگی سرپوش گذاشت.

Posted by یک مخاطب at March 23, 2017 1:32 PM

باورم نميشه كه الان چي خوندم! صحنه ي يك تجاوز رو ترسيم كرديد!!! وحشتناكه

Posted by سارا at March 23, 2017 9:57 AM

استاد معروفى عزيز،
چقد خوبه كه شما هستين تا نويسنده هايى رو براى نسل هاى بعد تربيت كنين. من چندبار اين داستان رو براى خودم و اطرافيانم خوندم و هربار بيشتر از قبل لذت بردم. كاش من هم مى تونستم عضوى از كارگاه نويسندگى شما باشم. يبار ايميل زدم كه فرمودين تموم شده فرصت و وسط دوره هستيد. اگر لطف كنيد براى شروع دوره ى جديد نويسندگى اطلاعات بيشترى به من بدين ممنونتون مى شم.

ارادتمند
الناز
--------------
ممنونم الناز عزیز
کارگاه جدید از آپریل شروع میشه.

Posted by الناز at March 22, 2017 11:36 PM

یعنی خجالت نمی کشید؟ ارزش ادبی که هیچ راوی بچه آزاری شدید؟ متاسفم برای خودم که شماها فرهیخته های جامعه م محسوب می شید
----------------------
خانم محترم، جامعه‌ی گل و بلبل ایران بی آن که در زمینه‌ای تخصص و دانش داشته باشد، سخنرانی و قضاوت را هزاااار ماشال‌لا خوب بلد است. به ویژه در باب ادبیات. چنانچه در مقدمه نوشته‌ام، راوی در حالی که کسی را تصویر می‌کند، در واقع دارد خودش را افشا می‌کند
لطفا بیشتر بخوانید، ادبیات داستانی با سطحی‌نگری و قضاوت‌های این چنینی نزدیک به چهل سال است که در آتش سانسور خاکستر می‌شود.
اگر کردار و افکار راوی این داستان (معلم تجاوزگر) شما را آزرده کرده، پس افتضاح نبوده. نویسنده‌اش کارش را بلد بوده که توانسته این آدم را افشا کند. کاش فرصت این را داشته باشید که از یک نویسنده جوان و شریف کشورمان عذرخواهی کنید..

Posted by roksana at March 22, 2017 9:53 PM

Az in eftezah tar momken nabood tajavoze jensi be vaghih tarin shekl be yek kudak behtarin dastane motosaver? Aghaye marufi ghadima migoftan ahhebat be kheyr bashi ghatan in sedgh nakarde dar rabete ba adabiate shoma
--------------------
خانم محترم، من و همه‌ی گروه آکادمی با این داستان گریه کرده‌ایم. نویسنده آقای مهرزاد سلیمانی با نوشتن این داستان خودش را زخمی کرده است تا بتواند این تجاوز را به این زیبایی تصویر کند. اما... جامعه‌ی گل و بلبل ایران بی آن که در زمینه‌ای تخصص و دانش داشته باشد، سخنرانی و قضاوت را هزاااار ماشال‌لا خوب بلد است. به ویژه در باب ادبیات. چنانچه در مقدمه نوشته‌ام، راوی در حالی که کسی را تصویر می‌کند، در واقع دارد خودش را افشا می‌کند
لطفا بیشتر بخوانید، ادبیات داستانی با سطحی‌نگری و قضاوت‌های این چنینی نزدیک به چهل سال است که در آتش سانسور خاکستر می‌شود.
اگر کردار و افکار راوی این داستان (معلم تجاوزگر) شما را آزرده کرده، پس افتضاح نبوده. نویسنده‌اش کارش را بلد بوده که توانسته این آدم را افشا کند. کاش فرصت این را داشته باشید که از یک نویسنده جوان و شریف کشورمان عذرخواهی کنید..

Posted by Titi at March 22, 2017 4:44 PM
Post a comment









Remember personal info?