Comments: وشب شط جليلی بود پرمهتاب...

دوست من
صداي بالهاي استخواني لاشخورها ,اسمان دلهاي مردهاي مرد را اگنده كرده.
فروز

Posted by forooz at December 21, 2004 1:55 PM

عزيزا،
مصاحبه ات را با گلستان به انگليسی در سايت هنرمندان بدون مرز ديدم. خودت ديده ای؟! ولی از کليپ فيلمهای گلستان خبری نيست.
http://magazine.artistswithoutfrontiers.com/articles/1004/index.html

رفيق

Posted by رفيق at October 22, 2004 2:52 AM

آقاي جاهد عزيز
من هم روزهاي اولش را ديده ام هم روزهاي آخرش را. هم روزهاي ساكت ساكن اواسطش را كه تنها گهگاه با صداي خشك خمپاره اي بر ديوار شقاف سكوت خطي كشيده مي شد مثل جاي پنجه هاي تيز پلنگ بر غشاي نازك يخ. در تمام مدت هم ناظر بودم. نه رزمنده. همه ي آخر هفته هاي آن هشت سال را اگر زير آتش نبودم در دوكوهه گذراندم. در تمام اين مدت تنها در همين روز و شبهايي كه حرفش را زدي سلاح به دست گرفتم. و حالا گاهي كه بوي باروت تمام سرم را پر مي كند از ديدن جنگ و دعواي سالهاي اخير كه همه بر س منافع و مطامع شخصي است دلم مي گيرد. براي همين آن خاك و آن آفتاب را گذاشته ام و پناه آورده ام به اين جزيره ي خضرا تا دلم را سنگين كنم و از ژيگولوهايي كه در وبلاگها به رزمنده هاي ديروز جسارت مي كنند دلگير نشوم. كاش شما را بيشتر ديده بودم.

Posted by ساکن سابق اولدویچ at October 18, 2004 9:36 PM

پرویز جان پس این طور که پیداست، من غیر از لحظه های قشنگی که با خواندن یادداشت هایت نصیبم می شود، بابت خیلی دیگر از لحظه های زندگیم به تو مدیونم.
اما ببخش، دست من خالیست.

Posted by پورج قربانی at October 18, 2004 5:51 PM

سلام دوست عزيز . اولا ممنون از نوشته هات دنيايي در اينجا هست كه برايم جذاب و ديدني هست و من از همه انها محروم . دوما تو مي تواني با غرور از روزهاي نبرد سخن بگويي موقعي كه من بودم اواخر جنگ چيزي به غير از نكبت نبود .

Posted by khers Mehrban at October 17, 2004 8:38 AM

آنان که ز پیش رفته اند ای ساقی
در خاک غرور خفته اند ای ساقی.
(با کمی تلخیص)
همانها بودند که قرور آزادگی را برای ما به ارمغان نهادند و نخوت و باده پیروزی را برای نگهبانان شعله های قهر جنگ در سالهای بعد از آن.
در هر حال یاد سیامک ها همیشه زنده خواهد بود حتی پس از بیست و اندی سال.
هماره شاد باشید.

Posted by سلیمان at October 15, 2004 3:51 AM

پرويز جان! من تا امروز نمی دانستم تو در جبهه بوده ای. شايد پيشتر گفته باشی. اما هيچوقت اين جزئيات را نگفته بودی و من يادم نمانده بود. يک دشت کشته. تو سالهای اول جنگ در جبهه بوده ای من سالهای آخر. آن آخرها ديگر هيچ از اين خط شکنی ها خبر نبود. من البته در خاک ايران بودم ولی ما ديگر در ايران نمی جنگيديم. همان سالی که تو بودی و آبادان با کشته هايی که تا ابد بر سر ما منت دارند آزاد شد بهترين سال جنگ بود. کاش همانجا تمام شده بود. ... نوبت به ما که رسيد ويرانی عظيم رسيده بود.

دوستار،
مهدی

Posted by Mehdi at October 15, 2004 2:42 AM

پرويز عزيز!
روايت زنده و سرشار از حيات‌ات را خواندم. ذره ذره‌ی نوشته‌ات را تا مغز استخوان جذب کردم. هرگز نمی‌دانستم قلمی داری چنين استوار و متين. بسيار لذت بردم. شديداً عالی و تکان‌دهنده بود. بی‌نظير بود!

Posted by داريوش at October 14, 2004 10:33 PM