Comments: اسطوره‌ی هول

رویایی جانم و عزیزم. نه حرفی برای وصف حسم به (اجازه بده برای اولین بار بگویم) تو ندارم. نمیدانم چرا دنیا هر طوری ش بشود تو برای من همان شوکت رفیقی را داری که داشته ای. نمیدانم چکار می کنی بی ما بپدن اینقدر آسان بود؟؟؟ نه... هر طور هم که باشی من نمی خواهم از نعمت بزرگ دوست داشتنت دور بیفتم. چه خوب و مهربان ایدئولوژی انسانی را تلفظ کرده ای. انسانت یافت شده است؟ کجاست؟ در صفحه‌ی کدام آفرینش؟ ولم کن... بگذار احساساتی باقی بمانم. مردم ابلهی که هیچوقت دوست داشتن سهرابی به تو را نفهمیده اند دیگر خیالم را بابت انسان راحت کرده اند. جوش کی را می زنی. خدا کند بتوانم توی سفری... سفر که نه... دربدری ست (که من اگر یک غصه برایش داشته باشم ندیدن تو بدلیل آنست و اولی‌ش هم فاصله با قلب سوارونده‌ام در تنی دیگر. دختر. خود خود خود دیانا که هیچ صفتی‌ش کافی‌م نمی شود). رویاجان... هرقدر هم که برام قیافه بگیری یا که بخواهی ادبم کنی من ولی همیشه تو را به گونه‌‌ای که خودم داشتم دوست پاشتم و دارم. آدم مشکل رفیق گیر می‌آورد. گور بابای دنیا... برای کدام غصه‌ای که می‌خوری تاوان بدهم؟ بفرما تا حاضر شوم (یکجوری گفتم که خودم باورم شده که - بقول ابوابجمعی حاشیه‌های ماندگارـ مقلد شد‌ه‌ام. من بلد نیستم مقلد باشم... به دنیاش باج نمی‌دهم چه رسد به جواب‌دادن به شادی‌بازی (وا؟ اینهمه عقده از کجا آمده؟ فقط بخاطر یکی یکبار نظر انتقادی در کنار کلی تمجید؟؟ ارث بابا می‌خواهند... ندارم. باپر کن هیچدام این میمنت‌های شادی‌بخش را حتی میل نکردم کژی بگیرم تا با تامل بخوانم. خوی کج دارم مگر یا ضربت‌خورده‌ی صفت بلاهتم؟ رضا دادم که بجاش بخندم... یعنی نه که رضا... همینطپر به سمت خنده‌ام راند...آنهم بی‌وقفه! چه حالی می‌کنم با این حالتم... که یادم نمی‌رود تو یادم دادی وقتی که صدای انسان‌مان گوشم را آزار داده بود و با تو درد دل کردم بابت آن میزان بالای حماقت که گفتی وارد شعر شدی و دنیای و کناره‌هاش...نمی‌توانی که برکنار بمانی...عینٍ حرف توست‌|
قربانت می‌روم تا بعد که باز از ایران برگشتم. هوام اگر در ایران خوب بود و تکان خورد تنبلی‌م و غبارش رفت از آنجا هم برتیت می‌نویسم. نوشته و ننوشته حتی مرده و زنده‌ام از انگشت‌شمار شاعران بزرگ دنیای همه‌ی ایام را نمی‌تواند دوست نداشته باشد. گفتم شاعر و یاد اسلامژور افتادم. از حدت دردش و بیشتر از آن از تاب و تحمل‌اش برابرٍ کلمه‌ی سرکس- تا وصفٍ درد کند- حیرت کردم. چقدر شاعر بور آخر! ببین باب تحمل را با بی‌تابی جابجا کرده تا دنیا را از در لغات خود ببیند. بیشتر از عظمت است...آنهم در سطحٍ تجربه‌های جوانی...که ایکاش جوان نمی‌ماند. او را که هنوز ندیده‌ام... ولی به این مدلٍ تقلیدم هم سلام مرا برسان از طرف یک دوستدار. و خود مدل را هم.
ژیش بیار صورت نازنینت را تا از مهربانی در این همه دنیا و آدم

Posted by سهراب مازندرانی at décembre 23, 2004 3:38 PM

به عنوان يك بازيگر زبان تجربه هاي اوليه و خط خطي ها و طرح ها ي پيش پا افتاده اي را پشت سر مي گذاريد كه تا به حال به شعر هيچ تماسي نداشته است / موفق باشيد ./

Posted by n.majnoon at novembre 29, 2004 8:07 AM

شعرهای شما رو دوست دارم ... هر چند تو شعر امروز سر بازیهای زبانی خیلی حرف هست ... این پستتونو هنوز نخوندم.. تازه پیداتون کردم .موفق باشید!

Posted by dokhtare_jahannam at novembre 26, 2004 8:41 PM

رويا هميشه چشم به آينده است,خانه اش آنجاست.
حالا ترا چه شده كه حرف هاي ديروز ت را قالب امروز مي كني.

Posted by khosro at novembre 25, 2004 5:03 PM

استاد یدالله رویایی عزیزم خواهش می کنم اینو بخونین و بعد به من بگین شما اینجا مستاجر هستین؟ داریوش محمدپور صاحب ملکوت می گه هر وقت بخواد می تونه شماها را بندازه بیرون! راست می گه؟

http://tari.malakut.org/archives/006427.html

Posted by فرشته at novembre 25, 2004 5:09 AM

يداله رويايي نازنين!/ نمي دانم كه اين " جا" را خود مرتكب مي شويد يا كسي جايي از شما را جا مي كند در اين جا! باري اما به باورم چه بد كه شعر خود را شناخت و بعد انگشت را رو به خود ٍ گذشته اش ( امضا ش) گرفت/ چه بد كه در دوران جنيني فكر واكس بود و مو هاش اصلن به جنين ها نمي مانست ئ بعد هم كه بيرون ريخت نا به هنگام نبود/ من اين اسطوره ي هولتان را بسيار دوست داشتم/ آمده بودم كه جوابي بدهم به يك حضور بي وقفه در بساط شعر روز ٍ خانه و بگويم كه رويا اي كه من دوست مي داشتم در فكر كاروان خسته بود و به گاو هاي معطر تف مي كرد!!! در بساط تف كرده ي شعر امروز چرا گاو معطر زياد هست؟!!! و چرا ...اما بعد ديدم كه شايد لو برود كز كودكانم و در مرحله ي اول مانده!!!!...

Posted by 8+1=8 at novembre 24, 2004 1:47 PM

هول كه برمان مي دارد، جايي مي گذاردمان. كنار خطي با اميدهاي حرف شدن شايد يا كنار حرفي كه بوي گيسو مي دهد از پشت حصار.

Posted by SOSHIANT5 at novembre 24, 2004 12:43 PM

هول ما چيزي نيست، جز بيقراري هاي مان. بيقراري هاي بيقرار مان!
و اين نبود مگر آن كه ما هنوز "ما" نبوديم كه خواستيم "ما" شويم!

خوب هستيد شما؟!

Posted by داريوش at novembre 23, 2004 2:02 PM
Post a comment









Remember personal info?