Comments: ميلاد بلا، ۲۰۰۵

سلام/خوشحال ميشوم اگر به زبلاگ من هم سر بزنين

Posted by محمد ياسر موسي پور at janvier 8, 2005 3:56 PM

آقاي رويايي سلام ! هر چيز تناقض چيزي است كه اتفاقن اگر آن چيز شناخته شود بهترين راه شناخت براي چيزي ست كه نقطه ي مقابل چيزي است و مرگ ... ناشناسي كه ناشناسي را مي شناساند و باز در خود شناختن ناشناخته اي ديگر مي ايد كه منتظر شناخت است و در پي شناختش ناشناخته اي ديگر .... / ضمنن / از آنجا كه تويي تا اينجا كدام قبر تفسير عذاب قبر مي كند ؟ / و اينكه / در مرگ مرگي ديگر بود و مرگ ديگري بود ./ سخن كوتاه اينكه : به من سر بزنيد خوشحال مي شوم .

Posted by سجاد جهانشاهی at janvier 8, 2005 12:56 PM

بيش از آنكه تو بنويسي و ديگران بخوانند.ديگران مينويسند و تو مي خواني(؟)
شده است بارگاه خايمالي براي شاعر آوانگارد ما.
گاه شعري مينويسي با صفت منتشر نشده كه توي ذوق آدم ميزند.ياد مجلات زردي ميافتم كه گاه با تنبان جر دادن روي جلد خبر از نامه منتشر نشده اي از هدايت مي دهند.

Posted by khosro at janvier 4, 2005 1:13 PM

رویایی جانم و عزیزم. نه حرفی برای وصف حسم به (اجازه بده برای اولین بار بگویم) تو ندارم. نمیدانم چرا دنیا هر طوری ش بشود تو برای من همان شوکت رفیقی را داری که داشته ای. نمیدانم چکار می کنی بی ما بپدن اینقدر آسان بود؟؟؟ نه... هر طور هم که باشی من نمی خواهم از نعمت بزرگ دوست داشتنت دور بیفتم. چه خوب و مهربان ایدئولوژی انسانی را تلفظ کرده ای. انسانت یافت شده است؟ کجاست؟ در صفحه‌ی کدام آفرینش؟ ولم کن... بگذار احساساتی باقی بمانم. مردم ابلهی که هیچوقت دوست داشتن سهرابی به تو را نفهمیده اند دیگر خیالم را بابت انسان راحت کرده اند. جوش کی را می زنی. خدا کند بتوانم توی سفری... سفر که نه... دربدری ست (که من اگر یک غصه برایش داشته باشم ندیدن تو بدلیل آنست و اولی‌ش هم فاصله با قلب سوارونده‌ام در تنی دیگر. دختر. خود خود خود دیانا که هیچ صفتی‌ش کافی‌م نمی شود). رویاجان... هرقدر هم که برام قیافه بگیری یا که بخواهی ادبم کنی من ولی همیشه تو را به گونه‌‌ای که خودم داشتم دوست پاشتم و دارم. آدم مشکل رفیق گیر می‌آورد. گور بابای دنیا... برای کدام غصه‌ای که می‌خوری تاوان بدهم؟ بفرما تا حاضر شوم (یکجوری گفتم که خودم باورم شده که - بقول ابوابجمعی حاشیه‌های ماندگارـ مقلد شد‌ه‌ام. من بلد نیستم مقلد باشم... به دنیاش باج نمی‌دهم چه رسد به جواب‌دادن به شادی‌بازی (وا؟ اینهمه عقده از کجا آمده؟ فقط بخاطر یکی یکبار نظر انتقادی در کنار کلی تمجید؟؟ ارث بابا می‌خواهند... ندارم. باپر کن هیچدام این میمنت‌های شادی‌بخش را حتی میل نکردم کژی بگیرم تا با تامل بخوانم. خوی کج دارم مگر یا ضربت‌خورده‌ی صفت بلاهتم؟ رضا دادم که بجاش بخندم... یعنی نه که رضا... همینطپر به سمت خنده‌ام راند...آنهم بی‌وقفه! چه حالی می‌کنم با این حالتم... که یادم نمی‌رود تو یادم دادی وقتی که صدای انسان‌مان گوشم را آزار داده بود و با تو درد دل کردم بابت آن میزان بالای حماقت که گفتی وارد شعر شدی و دنیای و کناره‌هاش...نمی‌توانی که برکنار بمانی...عینٍ حرف توست‌|
قربانت می‌روم تا بعد که باز از ایران برگشتم. هوام اگر در ایران خوب بود و تکان خورد تنبلی‌م و غبارش رفت از آنجا هم برتیت می‌نویسم. نوشته و ننوشته حتی مرده و زنده‌ام از انگشت‌شمار شاعران بزرگ دنیای همه‌ی ایام را نمی‌تواند دوست نداشته باشد. گفتم شاعر و یاد اسلامژور افتادم. از حدت دردش و بیشتر از آن از تاب و تحمل‌اش برابرٍ کلمه‌ی سرکس- تا وصفٍ درد کند- حیرت کردم. چقدر شاعر بور آخر! ببین باب تحمل را با بی‌تابی جابجا کرده تا دنیا را از در لغات خود ببیند. بیشتر از عظمت است...آنهم در سطحٍ تجربه‌های جوانی...که ایکاش جوان نمی‌ماند. او را که هنوز ندیده‌ام... ولی به این مدلٍ تقلیدم هم سلام مرا برسان از طرف یک دوستدار. و خود مدل را هم.
ژیش بیار صورت نازنینت را تا از مهربانی در این همه دنیا و آدم

Posted by سهراب مازندرانی at janvier 3, 2005 9:22 PM

خدمت استاد رویا خان ! شاد و سرفراز و تندرست باشید . همیشه با یاد و به مهر شما هستم . کمال رفیع

Posted by Kamal Rafi at janvier 3, 2005 8:25 PM

وهزار مرگ در تولدش... مسیح بر نمیگردد....ممنون میشم کارای منو بخونی و نقد کنی

Posted by dokhtare_jahannam at janvier 3, 2005 1:33 AM

به دنيا آمد با یک بغل دریای مرگ.

Posted by خیال تشنه at janvier 2, 2005 6:34 PM

يادم نيست چه نوشته بودم، يادم حالا در گورهای جمعی می‌رود،
و
می‌بينم تو را آنجا
سرگشته‌ی من.


Posted by عباس معروفی at janvier 2, 2005 2:52 PM