Comments: واریاسیون ظهر بر دار (۴) *

درك شعرتان سخت است به زودي نقدي در اين نشاني بر اين اشعار خواهد آمد. اميدوارم بي راه نباشد.

Posted by noori at septembre 21, 2005 11:43 PM

فرسنگها ازسايه ي شعرهاي تو دور افتاده بودم وامروز ازشوق باتوبودن سرشار.

دليلي بهترازين براي پروازم نيست. مرسي ترين شكرم رابپذيريد آقا!

Posted by roya bijani at juillet 9, 2005 3:57 PM

اتفاق ترسيمي ار ححم است.

Posted by akram mohammadi at juillet 1, 2005 8:35 AM

سلام! اينجا رو پيدا كردم !!!

Posted by golnoush at juin 22, 2005 10:18 AM

استاد اگر امكان دارد مي خواستم تماسي خصوصي تر داشته باشم.
در مورد چاپ كتاب راهنمايي مي خواستم.

Posted by مهرداد امین هراتی at juin 17, 2005 8:24 AM

سلام استاد- مثل هماني كه از شما مي شناختم -سعي نكردم بفهمم -اما درك دروني خوبي داشتم-
____ بازار خر فروشان و دروازه شامان هم سلام دارند____

Posted by مهرداد امين هراتي at juin 16, 2005 7:49 PM

اينكه گفتم تعحب كردم براي اين بود كه لبريخته ي شماره ي 76 (در زير ياى من دواير لبخند) در صفحه ي 80 كتاب خيلي قبل از آن در دفتر هاي زمانه ي
سيروس طاهباز منتشر شده بود . تعحب كردم كه يك فكري سي سال بعد به شكل ديگري در شعر ها ي شاعر سر مي كشد . قصد ايراد نداشتم . گو اينكه من اين بيان را بيشتر دوست دارم :
و گام تنگناي زاويه اش را
به گردي زمين مي بازد .

خيلي ححمي تر است .همين تصوير است كه د ر شعر دومي باز شده است.
تعحب من هم در آن كامنت بيشتر حنبه ي تحسين داشت نه انتقاد . اميدوارم
اين توضيح دوست عزيزم ريحانه را راضي كرده باشد.

Posted by m.a.esfahani at juin 15, 2005 5:18 PM

من اين شعر دومي را قبلا در لبريخته ها خوانده بودم . ولي امشب در كتاب خيلي كشتم نيافتم. در عوض به مضموني شبيه آن رسيدم در صفحه ي 80 وتعحب كردم , شما هم بخوانيد
وقتي كه خرخ در هواي تو هي مي زنم
مي افتد از هواي تو يك خرخ
و مي خندد
و خنده هاي افتاده روي راه
از طول راه دايره هاي طي
هي مي سازد
و كام تنكاي زاويه اش را
به كردي زمين مي بازد

ارادتمند م.ع. اصفهاني

Posted by esfehani at juin 13, 2005 9:25 PM

روياجان خيلي سلام دارم اما اين دفعه خيلي حرف نميخواهم بزنم كه محض تعارف گفته شده باشد. اين بار عجالتا وبلاگي را كه دوستي - از سر تنبلي و كم حوصلگي ام- در اختيارم قرار داده پر مي كنم. اما با انتخابي اكيد و شديد. (مي بيني كه هواي نوشتن ام نيست حالا). ميخواستم خواهش كنم كه هم شما و هم عباس آقاي معروفي عزيزم-با ياد خاطره هاي برلين - اين وبلاگ را به مخاطبانتان معرفي كنيد. قطعا و با اين حساب پی مخاطب ديگر گشتن از ضرورت مي افتد. اسم را هم جدي نگيريد. بزودي وبلاگ خود رويا را- اينبار اما خيلي با حوصله - سری که به اروپا بزنم درميآورم. "ساطورتن" -با سليقه ي اسم گذاري دوست خيلي خوبم ميثم خليل پور- مقدمه ي رويا است- و اگر سهراب رحيمي هم بخواهد اثر را هم دربياوريم. آدرس را آوردم و با یادآوری مجددش مي بوسمتان. ضمنا" فکرت که با معروفی برای وبلاگی برای من زحمتی را تقبل کند عالی بود و یک همدلی. خدا کند اواخر جون و تا اواسط جولای که میآیم ببینمت. کلی هم با مدل حرف زدم و طبق معمول از تو هم.
(گاهی اوقات میتوانم به نزدیکترین رفیقم تو هم بگویم!)به اميد ديدار سهراب م

Posted by sohrab mazandarani at juin 11, 2005 11:16 PM

و در توازي اتفاق هاي ديگري افتاده بعضن...ها؟!...(به ويژه كه توازي بر دار باشد از دو پا كه دايره شان داريه شده! پاره شده ّ خوب گرد نمي شود!/ ها ؟!) اين ها كه توازي در توازن شان هست نه يعني كه جايي تقاطع، كفه ها را سوراخ مي گذاشته باز؟! يا اين ها كه توازي ، موازي شان گذاشته به حال خود و موازب (!) شان نيست ، نه هستند دور ِ يك چيز ِ يكي آن ميان! نه يعني كه ميان ِ توازي مهم تر است! نه يعني كه ميان توازي يكي مي ماند ، دو نمي شود؟! بريده نمي شود! سانسور نمي شود ميان وسط توازي ِ قرون! نه پس توازي اتفاق دوييت نيست كه اتفاقي نباشد! توازي نه يعني كه واحديت ِ وحدت در وسط؟! يعني وسط شان به هم چسبيده تا ته ِ تا بي نهايت( كه در "تو" دور مي زند بي نهايت اش و باز گوشه هاي تو از بي نهايت كنار تر مي رود و تر مي شود!...آه گوشه هاي كور)! چاق و لاغر هم نشده بي نوا! / و دايره مدام يادم را مي انداخت روي حرف والري ( اگر اشتباه نكنم او بايد گفته باشد : ) كه انسان به حركت فكر كرد و چرخ به دنيا آمد! و پا كه پره مي شود عجب جادويي ست.../ شعر بازي واژه هاست؟! شعر بازي مي كند در بازي واژه ها! شعر حتا بازي واژه ها را هم جد نمي گيرد ...بازي كنان بازي وازه را تنه مي زند!...تصدقتان گردن شاعر / آرمان

Posted by Arman at juin 11, 2005 3:37 PM

باش تا نفرین دوزخ از اینان چه سازد...

Posted by حسام at juin 11, 2005 8:20 AM

دايره به دست مردم كه ميرسد داريه ميشود . شكسته مي شود و خراب ميشود. مثل هرخيز ديكر . هنر و مذ هب هم همينطور خانم سوسن ! تا به صورت نظريه است خوب است ولي به مسحد و محراب كه مي رسند وسيله ي تحميق مي شوند . آقاي يدالله رويايي هم همينطور بايد مواظب
باشند و خودشان را دم دست نيندازند .
ارادتمند : اسفند

Posted by esfand at juin 10, 2005 7:49 PM

سلام. اومدم تا شما رو براي آشنايي با سهراب سپهري دعوت كنم به وبلاگم. ميدونم شاعر معروفي هستين، اما همون مقدار هم فكر مي كنم كه آشنايي زيادي با شعر سهراب ندارين( ببخشيداااا). سهراب از شاعراني يه كه همه ادعاي فهم شعرش رو دارن. اما براي من ثابت شده كه كمتر كسي به اسرار شعر سهراب پي برده. شما اگه خلاف اين مورد رو قبول دارين ميتونم از خود شما شروع كنم. اين شعر سهراب رو معنا كنيد: دهان گلخانه’ فكر است. / به اميد ديدنتون در وبلاگم. حتما واسم كامنت هم بذارين و نظرتون رو در مورد شرح هايي كه از شعر سهراب ارايه مي دم رو بگين. خوشحالم مي كنيد.

Posted by farzad at juin 10, 2005 7:06 PM

...و بعد دلتنگ موازي مي شوم...در من ام...و حجم اي كه در من مي ماند...بي معنايي از هر چيز...كه در موازي جنون رسيدن...پس آدرس کجا بود......همه چیز سایه می شود...

Posted by نقطه الف at juin 10, 2005 12:50 PM

یک دایره ی خوب...دایره ی مرده است!...من گمان می برم...که بردن ام...بر مردن ام...چه اگر سایه ام کور...چه بی اشتها بر بردن...بر دستها...دار...دار...سر...بر...دار...با ساقهایی که نه موازی...که متقاطع می شوند بر بودن ام...بی بردن ام...در موازی حرکت...بی اتفاق...و مثل حجم خودم با من می ماند...و تمام وهم سرخ عزیمت را بر من آوار می کند...بر من...که ادامه ی شبانه ی مجهولیست...و زبان ام...که آخرین تکه ی مردگان من است...

Posted by نقطه الف at juin 10, 2005 12:45 PM

و...مترونوم...كه نمي تواند ضربهاي من را بشنود...بي نهايتي كه ببارد...يك دايره ي تمام...شكسته بر سايه ام...كه ضايعم!..........................حال روزگارتان چطور است آقاي رويايي عزيز؟...و آنجا هم آدم به راي...دادن...يا ندادن...فكر مي كند؟...كه آنجا هم مردم...ميدان...پايين...پست...؟

Posted by نقطه الف at juin 10, 2005 12:42 PM

روياي بينهايت نت هاي دور...كه گيوتين نت تن ام...سبزينه ي تلخ دور...كبود ...بي بالايي در بالاي من نشست...طول طناب شد...بر سايه ام ...كه نيست...و زير پاي تو چرخي شد...بر ساقهاي تو چرخ ...يك دايره از نت منتها...و من مترادف مي شوم...از بالا...بر كبود بر ساقهاي چرخ...

Posted by نقطه الف at juin 10, 2005 12:39 PM

من فکر می کنم که جنگ ( تضاد ) اصلی میان هنر و مذهب است . همیشه این طور بوره و همیشه هم تا قیام قیامت این طور خواهد بود . هیچ کس نمی داند کدام اول آمد ؟ هنر یا مدهب ؟ اما یک نکته مسلّم است : هنر و مذهب هیچ گاه در یک پوست نمی گنجند . چرا که هنر برای همیشه دست مذهب را رو کرده است . مذهب ، در را می بندد ؛ هنر در را باز می گذارد .مذهب سانسور می کند ؛ هنر فاش می کند . مذهب ، بیماری ها و عقده ها و گره ها و دردها را پنهان و پرده پوش می کند . برای آن ها دلیل و تفسیر و آیه و تکفیر می آورد ؛ هنر این همه را طبیعی و انسانی و مرموز می کند . هنر مداوا می کند ؛ دردها را . مذهب پنهان می کند ؛ زخم ها را .

Posted by سوسن at juin 10, 2005 11:21 AM

آقای رویایی عزیز !
من مثل همیشه صبر کردم که شاید کسی راز این شعر را باز کند . اما مثل همیشه ، مثل همه شعرهای شما ، کسی به اصل ، به حجم و به ترسیم موازی حرف های شما نرسید . من هم همین طور . چه باک ! کار ما شاید فقط این است که در اندوه گل سرخ شناور باشیم . تلاش من اما این است که از همین کم بودن خودم به بسیار شدن شما بیاندیشم و اگر در همین نکته هم باقی بمانم ، دنیایی کشف کرده ام .
لذت شعر در فهمیدن آن نیست . در نوشتن آن است و در توانایی و کشف کلمات و حذف کلیشه هاست . با کنار گذاشتن سه - چهار واژه کنار هم به لذت شعبده و سحر و غیرممکن رسیدن . / همیشه موازی در خود می ماند حجم / کدام دیوانه می تواند به این همه درایت برسد و کدام شمع در کدام خلوت شاعر به این همه نور ؟
شعر بازی کلمات است . مثل نشاندن جسم بر جسم . مثل ترسیم حرکت در اتفاق .

یک داریه گیج دست / یک داریه دیوانه ی دست
کجا آدم باید نامش را ببوسد تا به مقام این همه بازی لذت و لذت بازی برسد .

با ادب . سوسن

Posted by سوسن at juin 10, 2005 9:18 AM

همیشه معنایی از رویا هست ؛همه جا.... دوستتان دارم .

Posted by حسین نوروزی at juin 9, 2005 2:26 AM

سلام آقای رویای مدتی از کار های شما دور بودم اما بعد از مدتها دوباره لذت بردن را دیدم شما بسیار تا بسیار محتوای نوشتن هستید وفرم این نوشتن یدالله رویایی است

Posted by maziyar neyestani at juin 3, 2005 5:26 PM

سلام آقای رویایی عزیز مدتی از کار های شما دور بودم اما الان که آمدم بسیار استفاده بردم انگار نوشتن محتوای شماست وفرمتان یدالله رویایی

Posted by maziyar neyestani at juin 3, 2005 5:22 PM

سلام بر استاد بزرگ. زيبا بود و خواندني.سبزباشيد

Posted by عرفان هاشمی at juin 3, 2005 12:51 AM