Comments: هرچه بيش‌ترمی‌خواندم بيش‌ترمی‌مردم

آقای رویایی عزیز
سلام
من خواننده حرفه ای شعرها و نظریات شما هستم و همیشه از ان ها لذت برده ام . اما اخیرا شما دست به چاپ شعرهای به اصطلاح اروتیک زده اید ، می خواستم بپرسم که چه شد که ناگهان در پیری به یاد عهد شباب افتادید و این نوشته های اصطلاحا جنسی را نوشتید . البته با توجه به اینکه زبان شما در این شعر ها نیز افت کرده است .

Posted by رویا at octobre 5, 2005 3:06 PM

نامم را / وقتی که از دایره باز در دایره باز می شود
/ میبودنم را همین نگاه کال / با قد و قواره های قهوه ای / قهوه های من نامم را / در دایره بازمی شود وقتی که از دایره باز / می بودنم را /

Posted by جهان at octobre 5, 2005 3:00 PM


دیدن و ندیدن و نادیده گرفتن.
امکانی که یک دید که تنها شعر های محدودی از شما خوانده و نوشتجات محدودتری را و بر همان پایه این مطالب را نوشته.
به افتخار چشم های دریده ی شاعر شعر حجم
برای جناب اقای رویایی عزیز
امیر-ح

فکربوییدن گل؛ نه در کره ای دیگر

جهان شعر چگونه جهانی است؟اصلا جهان چیست که جهان شعری را هم متصور شویم .جهان همان است که هست همان میراث به جامانده از گذشته و همان که برای ایندگان خواهد ماند.ولی ایا بدین پایه باید بسنده کرد؟
نفس انسان امکان های بسیار برای جهان است واین توانستن در نفس و جان جهان هست همان است که زمان است یا زمان را می افریند.پس جهان ان چیزی است که ما می دانیم یا می شناسیم .اگر در اینده به جهان ما ادم فضایی اضافه شود چه؟ایا به قول هراکلیتوس ما به جهان یگانه ای باید بازگردیم ؟ مگر نه اینکه هر کسی به فراخور خور و خوابش قد و قواره ای برای جهان می شناسد.
وجود داشتن جهان با حقیقت داشتن ان چه توفیری می کند؟ هگل می گوید جهان زمانی واجد حقیقت می شود که انسان ان را درک می کند چه حقیقتش را چه خطایش را.یا انسانی که ان راببیند.
در ذهن ما همیشه تصویر جهان با سیاهی فضای رعب اور و گسترده از هر سوی ورای زمین گره خورده. ساده ترین و پایدارترین طریقه ی تصور عظمت .و جدیدا البته تصاویری که از میکروسکپ های ابر رایانه ای از جهان ذرات به دست می اید.انگارتنها چیزی که وجودش به عنوان وصله ی غم انگیزی به جهان پیدا شده همان است که در معرض غالب حسیات انسان بدون سلاح های علمی است.
چه بر سر جهان امده؟
هر روز شاهد جهان هایی هستیم که از گوشه و کنار جهان سر بر می اورند و پس از خوابیدن هیاهوی علمی به طرز محقرانه ای در گوشه ی ازمایشگاه هاو لابراتوار ها زیست می کنند:ان ها به فراچنگ علم در امده اند.
میشل فوکو می گوید مدرنیته از فرط شناخت جنون ان را فراموش می کند .می شودبه راحتی به جای جنون جهان رانشاند .

پوستی که سریع می شود

انچه جهان ما را فراخ می کند نه کثرت و انبوهی دانش ماست که میزان کنش ما و گستردگی ان است.تجربه است که لامسه ی ما را به اکناف جهان می گشاند.اطلاعاتی که در ما شوری نمی افریند وما را درگیر نمی کند وساده انگارانه از ان می گذریم .همه ی جهان تصاویر مجازی- یا بهتر بگوییم -کاغذ دیواری عظیمی شده که تمام اطرافمان را در برگرفته از خانه تا محل کار تا دانشگاه و خیابان و پیاده رو را وحتی منظره ی پنجره را وشب را.همین است که رفته رفته جهان از زندگی ما غایب می شود .(جهان کجا غیبش زده ؟)غیبتی که با زندگی دیجیتال مشایعت می شود.

و زبان گنجینه ی حاضروحی از تاریخچه ی کنش های انسان است.زبان کنش است.در ان شرایطی که همه چیزسخت به چشم می امدو شایسته ی نامیدن – عالی ترین وجه کنش- احساس قرابت کردن و ساختن جهانی به موازات بیرون در درون که گاه کش می اید وتاب می خورد گاه گره می افتد و بازی در می اورد وگاه تمام رشته های خویش را از ان می گسلد.(بگذارید کنار خطاب های رویایی)
اینکه انسان به مرور از تمام تجربه های خودش به ذهنیتی برای جهان می رسد تا ان را معنی دار بکند و از انها تیر و ستون و دیوار و پی ایجاد می کند زبان همان خانه ای می شود که اورا در بر می گیرد.خشت خشت خانه ای می شود که به تدریج دیگر انسان در ان می زید وبه جهان بیرون چندان اعتنایی ندارد. این سن خانه دار شدن گاه زود اتفاق می افتد گاه به درازا می کشد شعر برای این خانه ها درحکم زلزله است(درست شبیه طوفان کاترینا که انگار در تمام مدت در خفیه گاهی پنهان بود تا مردم را دوباره با زبان بدوی و دشوار و از یاد رفته ی طبیعت اشنا کند).
اگر شعر را یک سره زبان شعر بدانیم و زبان شعر را پرسه زدن در چهار چوب های مقبول ،بازی کردن با انها و بازی گرفتن انهاودست وپنجه نرم کردن با انها،پس شعرخود جهان است به معنای واقعی کلمه چون سراسر کنش است.و ترم جهان شعرغلطی است مصطلح.چرا که جهان، شعر است و شعر، جهان.وزایای روابط جدید میان انها.
همین است حکمت خطاب های رویایی در شعر .همان است که از جهان چون امری مرده و غایب سخن نمی گوید ان را زنده می داند و می خواند و با هر خطاب گویی ان را احظار می کند و اصلا نام می دهد.


فاجعه ی چشم

با وجود نقدهای بسیاری که ارسطو بر نظریه مثل افلاطون به حق وارد می کند ولی در بوطیقای شعرش نظریاتش گویا بر بستری از هستی شناسی افلاطونی استوار شده.از ان رو که شعر را و اصولا هنر را با مسامحه شاید بتوان گفت سایه ای پرهیبی و تقلیدی از عالم واقع می داند .در حالی که در واقع جهان عینی در واقع مبدا و نقطه ی عزیمت است برای شاعر واو ان را پیش می برد و غنا می بخشد.از طریق کشف روابط جدید در میان ان.وایجاد ان روابط.
تامل و مکث به جای رویایی بر "چشم "وارونه کردن عبارت "چشم به جهان گشودن" است بدین صورت که جهان خود را به چشم/انسان می گشاید.همان حضوری که در "جهان-هستن" هایدگر نیز وصف ان است."حضور شدید اشیائ".ولی این رویارویی منفعلانه نیست بلکه انسان هماره چیزی به حسیاتش می افزاید یا درج می کند .واین جاست که مندرجات شاعر حجم توفیری اشنایی زداینده با دید مردم عادی دارد.گشایش جهان به چشم انسان همیشه همراه و همزاد میلادی است یا ازهمان جنس است و همین تولد دو باره و میلاد های پی در پی که از جنس شکفتن است به ان حالت کشف و شهودی ناسوتی می دهد یا همان مفهوم عرفان لاییک.
خیزش هستی ازلبه ی اشیا به سوی چشم های دریده شاعر شعر حجم.همان مفهوم اشکار شدگی در تفکر هایدگر.

پرسش هایی پیشا فلسفی و کودکانه که بر اصالت خویش تکیه می زنند.نظیر این که فضا از کجا اغاز می شود؟


و از طرفی...
بی شک شعر حجم افراطی دلپذیر در خلاف جهتی است که جهان را سراسر مکشوف در زیر سایه ی خداوند می بیند و تمام پدیده ها را از رویش گیاه و گل تا حرکت سیا رات و از زلزله وسیل تا خشکسالی را همه وهمه را با ارتباط سلبی و ایجابی ید قدرت ایزدی(بدون در نظر گرفتن علل طولی ) می بیند و توجیه می کند .و خویش رامحروم می کند از امکاناتی که یک نگاه ماتریالیستی به دنیا ان را می یابد.و در مقابل ان شیوخیتی می ایستد که حقیقت را انچنان دور و تار و مبهم و می نمایاند و می پوشاند در زیر حجاب ها و پرده ها که گویی حقیقت را دور خودش زیر قبا و عبا و عمامه و لباده اش می پیچد و از چشم اغیار نامحرم عامی دور می داردش.


بعد از نوشتن این مطلب(مربوط به فیل) بود که شعر چشم شما را خواندم واز همین همگرایی این پراکنده گویی (بالایی)نگاشته شد.


حکایت فیل بینا

خرطوم و گوش های بزرگ فیل که به چشمان کوچک و گردش حالتی از معصومیت و بازیگوشی کودکانه می دهد؛ انگار ان گوش های بزرگ برگ های پهن و بزرگ درختی عظیم هستند یک درخت ماقبل تاریخی و ان چشم ها، چشم های یک انسان بدوی است که با کنار زدن برگ ها می خواهد چیزی را تشخیص دهد.و حالا این را بگذارید کنار حکایت مردان کور و فیل .و توفیر اساسی ان با حقیقت مشخص و معلوم و اماده برای شناخت،تا حقیقتی که گسترده است و ما در ان مستحیلیم و از هر طرف کنش های ما ناحیه ی بیشتری از پوست شعورمان را حساس کرده و جهان ما را فراخ می کند.


چشم

تمام فاجعه از چشم مي رود
و چشم
ميان نام تو
تالار برگ
فضاي فاجعه است
فضا فضا هايش را باريد
و برگ ها كه فضا ها را تقسيم مي كردند
سقوط كردند
و در تمام طول عصب هايم
فقط صداي گنگي از آن برگ باستاني
پيچيد
ميان نام تو بوي گياهي صدف تو
به آبياري كاكتوس
حساس شد
و پوستم
سريع شد
و پوستم
از آب هاي شكسته سريع شد
در ارتباط هاي ميان توان و تن
پرنده اي متراكم مي شد
در ارتباط بلند خطاب هاي دو تن از ميان پستي روح
پرنده اي كه با من مي رفت
تمام فريادش در چشمش بود
و چشم ، آه
تمام فاجعه از چشم مي رود
اي ناتمام
وقتي براي بافتن وقت نيست
وقتي براي دانستن خوردن
وقتي براي خوردن دانستن


هر چند شعر گفتن را پس از شاعری چند تن (برای خودم) بی هوده می دانم ولی خب...

هر چه باداباد

چه شتابی دارد انکه به باد می اندیشد
و چه گردبادی می پیچد در ذهنش
و بیچاره خروسک بادنما که شاعری بیش نبود
کسی که بلد نبود کلاهش رامحکم بچسبد
یا که اوازش رانیمه تمام بگذارد


موج

از اب های خواب
از ابی که خواب های ما را می بیند
از شاه ماهی های بیرون پریده از خواب هام
از ابهای تنهایی
که حبس اند
از ابهای رام در اغوش
از ارمیدن

از پیوستن
ازهر کجای جریان
از شریان های خواب
به اب های خواب جهان

پریدن از خواب
با بال های خواب
جا پای خواب ها
با نقاط روشن تعبیر...
با چاک های تن بیداری


کسی روی خواب های من اب می ریزد
کس دیگری از خواب من بر می خیزد
با تمام پریان
وهفت پادشاه
و می ریزد

این شعر بعد طوفان کاترینادر استحاله ای خود را بدین جا کشانید

اب های فاجعه
از خواب های ما
شتک زده است
با هر زبان که تکلم
از خواب های که
ابی به گونه ما
با هر پشنگه
ای طبیعت گمنام
از خواب کی بر خاستی با بیزبانی
از اب های فاجعه
کدام خواب از ابهای فاجعه بر می خیزد
چه کسی روی خواب ما اب می ریزد


از ابهای فاجعه
چه کسی بر می خیزد
کودکی به طعم اب

از زبان فاجعه
اب می چکد

چه کسی پشنگه ی اب را به صورت کودک خواهد زد

با مویه های کشیده بر گرد ساحلت
بخواب اب های فاجعه
بخواب

فنون شعر


تاب ناک ترین لحظه های تازیانه بود تو را
به دو ابرو بدلش کردی
فکر کردی به سرخی غروب می ماند
ان لب
وقتی گل سرخی از دهانت به خاک افتاد
بلند شدی به قامت تاج
به قیمت تاراج
و شلال شدی
تا سیا هی بپاشد به دامن خروس
وهم قافیه ی جنون چشم هات
ان نرگس ها
که می گفتی

وتواخم را لای قبایت پیچیدی و
غم را به همیشه دوختی

من سراغ لب های قهرمانان را می گیرم از زمین
چگونه ان معشوق ناقص الخلقه تو را خاک کرد؟


رقص


لبخند انحناست
قیام خم از خطوط راست
که می رقصاند...

ازهر انحنای تنش پرتاب
تا حدود را
خال کند.


و دنبالگیر تمام خطوط تنش ماری
تا از خیال تنت ارام
خالی شدن ازخانه ی تنش ارام
ماری از تمام تنت
سبز می شود
و از تمام تنش خالی
ماری به جا می ماند...


Posted by amir at septembre 13, 2005 8:46 PM

سلام
نمیدانم چقدر می شود در یک سلام به مرگ نزدیک شد.شاید مردن در سلام
فراخواندن زائر باشد به یک مرگ ،مرگی که در معنای خودش دچار استحاله شده...درسلام ما یک خوانش تحمیلی بر زائر هستیم((السلام علیکم یا اهل قبور.. .))
نمی دانم شاید ما دچار استحاله شده اایم و مرگ از بهتان حرکت جوهری lمابانه مبراست

Posted by احمد at septembre 4, 2005 8:36 PM

مي ايم اينجا شعري ميخوانم و ميروم هر وقت شد مي ايم اينجا حرفي مي شنوم و ميروم هر وقت شد ... شما هم بياييد چيزي بگويد آقا .

Posted by علی سعادت at août 25, 2005 4:54 AM

سلام
بخوان بخوان مرا بخوان كه در نگه تو آب ميشوم گاهي كه باران هيچ بوئي از پيراهن برادرم نميبرد و صداي مادر تنها فرياديست كه :عزيزم مواظب چتر روي سرت باش.
گاهي ميخوانم هر "ك" را شايد كتابي لايش نهان باشد
ممنون
اميدوارم دعوتم را قبول و يه سري به من بزني چون نظر محترمت مرحمي به زخم نواقصاتم خواهد بود
يا حق

Posted by rezvan at août 24, 2005 10:44 PM

از مرگی دیگر، شادمان خواهم شد.

( تی. اس. الیوت )

Posted by آرش at août 22, 2005 10:41 AM

با درود بر نوشته هاي هفتاد سنگ قبر و از دوستت دارم ها. از يافتن شما روي اين صفحه مجازي شگفت زده شدم. نمي دانم خودتان مجاز خودتان هستيد و يا ديگري. اما هم از ديگري تان و هم از خودتان خواندن را دوست دارم. و خوانده شدنم نيز از دوستت دارم هاست. با سپاس.

Posted by leila sadeghi at août 21, 2005 7:24 PM

استاد رویایي عزیز سلام:

از دریچه نگاه و بینشتان لذت بردم! تامل برانگیز و محرک پویایی تفکراتی نو بود. اگر منت نهاده به من نیز سری بزنید باعث افتخارم خواهد بود.

Posted by سعادتی at août 20, 2005 9:04 AM

مسخ در خوانش هفتاد سنگ قبر...كه تركيست براي چيزي كه مي داني و نمي داني...آخرش كه مسخ ات مي كند...به قدري كه خودت مرگي...و مسخي...و ديگر سنگي كه نيست...و روز مسخ - بي سنگ - ترك چيزي است...كه نمي داني ...و اين مسخ بزرگتري مي شود...ترك چيزي كه نمي داني چيست...براي نيل به چيزي كه نمي داني چيست...؟كه من هنوز دلم بي سنگ بهتر است...پودر كه شده باشي شايد ديگر از جايي به جايي هم نروي...يا هميشه به هر جايي بروي...كي مي داند./

Posted by نقطه الف at août 19, 2005 12:38 PM

صبح که نرفته به دست...

تا رو نشسته

رویا . بر پلک هوا نشست.

دخترت که زیبا شد!

بر سنگ بی شماره ی امضاء ...در مست.

که . نشست.

دست.

نشان.

خط...بر سنگ ... که سنگین رست.

بخاطر همین هم که شده

امضا می شوم!

Posted by نقطه الف at août 19, 2005 12:32 PM

رویای عزیزم منظورت را فهمیدم . اول ترس بد فهمی داشتم اما بعد نه .از لطف خاصه ی تو مهربان ممنونم.

Posted by روزبه امین at août 17, 2005 2:00 PM

رویای عزیزم :
و باز هم مثل همیشه دوستت دارم . دیروز چاپ جدید هفتاد سنگ قبر به دستم رسید و تو مثل همیشه دست ستاره ای ات را از یقه بیرون اورده بودی
مشغول خواندن دو کتابم هم زمان و برای دومین بار . از سو این شراب های سنگی تو که مستم می کند و آ نطرف تر هم کمدی الهی که مرا دوباره از سنگ های تو می گورد . مرگ را به زنجیر کشیده ای و یا او تو را سحر کرده است؟
راستی رویای بزرگ از آمدنت خوشحالم منتها معنی این بندت « فکر کردم نکند در امین ِ شما نیما بر می گردد » را متوجه نمی شوم یعنی می ترسم برداشتم غلط باشد . کمکم کن . ضمنن یادم رفت بگویم که همیشه متن زودتر از من رسیده است ومن فقط همراهم . و شاید بتوان گفت در قرایت متن به من می رسد و خلقم می کند نه من که کوتاه تر از اویم .
صحبت دراز است و من کوچک . بدرود.

Posted by روزبه امین at août 17, 2005 6:13 AM

سلام آقاي رويايي! به امانت يكبار هفتاد سنگ قبر را خوانده ام و بارها حتي از گرگان خبر نبودنش را شنيده ام! از حاشيه هاش كه مي شد اجراش كرد و گذاشت توي موزه ي هنر هاي معاصر تا متن هاش كه آدم را مي برد توي كوتاهي لحظه اي كه مرگ است و بلندي معنا و بازي هاش با زبان بازي هاش با زمان بود و مرگ! توقع بالايي ست كه به شاعر آن سوي آب ها كه نمي شود توي كافه نادري ديدش خواست بيايد توي وبلاگ يك بچه شهرستاني و نظر دهد؟

Posted by سعيد بي نياز at août 17, 2005 1:38 AM

استاد. مثل هميشه ميخواستم يواش بيايم و يواش هم بروم. ولي اينقدر زيبا نوشته بودي كه حيفم امد خسته نباشي را نگويم. واقعا زيبا بود اين كارت. خسته نباشي.

Posted by Ali at août 16, 2005 11:32 PM

رویایی عزیز !
می خواستم شعری بنویسم ؛ به تقلید از شما . نشد . امشب به بستر می روم . با شور ؛ شاید کودکی که از من می آید چند صد سال بعد شاعری مثل شما باشد . شاید .

Posted by الهام at août 13, 2005 12:30 AM

هنوز ماه تريني بي مرگ !

Posted by حسین نوروزی at août 12, 2005 10:20 PM

دست مرگ ، جراحتم را می درد ، آبی های قرمزم را نوازش می کند .

Posted by ویشنو at août 11, 2005 10:12 PM

رویای عزیزم :

مرگ خوانشی از بودن است . گاهی اوقات ما هستیم که خوابیم . پس باید آن را ببینیم ، و گاهی دیگر خواب است که ما را می بیند . در هر دو، دو چیز به هم می رسند ، که هیچ کدام اجازه ی لمس دیگری را ندارد . فقط حس است که هست . دست ها از ترس نبودن آرزوی بودن دایم دارند . این بودن صرف انرژی است و به انواع موزیکال قابل اجرا ، و در بهترین نوع خود یک متن . با متن می شود شناخت ، این شناخت همان به مرگ رفت است از نبودن چیزی که حالا در متن می شناسیم و بودن ادامه دار می شود . به قول راوی رویا ها ، رویا «ترک چیزی برای نیل به چیزی ... » پس با نوعی ایثار نیز همراه است . مرگ فقط می طلبد ، ما اعجاز می کنیم و او باز نه شناخته می شود و نه چیزی را می شناسد ، این نوع ناشناختگی همه چیز بودن است و فراگیری مطلق .مرگ دایمن خودش را به چیزی خارج از خود ارجاع می دهد ، شاید برای اینکه آنجا ، آن داخل ، خالی است و با استفاده از همین ویژگی تاریکی مطلقش را می نویسد ، متن را می نویساند و بعد با خوانش مجدد آن « تامل من از مرگ بیش تر می شد » و آنوقت « خواندن با مردن خط مشترک دارد » .

با آخرین تن
غسال ، تن آخر بود
بنشین تا آنچه از مجهول می دانستیم
میان من و تو بنشیند مجهول ( هفتاد سنگ قبر ، 36 )

Posted by روزبه امین at août 11, 2005 7:46 PM

تا حالا به خواندن مثل مرگ نگاه نکرده بودم...جالب بود!

Posted by shaghayegh at août 11, 2005 10:23 AM