Comments: کودک ِ کتاب

خوانش زبان رویا مثل تن کتاب مرا بغل می گیرد.و من...کلمه را در دهانم بغل می گیرم...و کتاب/تن می شود...

Posted by نقطه الف at septembre 14, 2005 6:59 AM

آقای سوار ،
من آنجا بنظرم به "خودِ کتاب" فکر کرده ام، ومنظورم متن ِکتاب نبوده است. اینجا هم همینطور. ولی شما میتوانید منظور خودتان را منظور من کنید. خوشحال هم میشوم .

Posted by royaee at septembre 4, 2005 5:13 PM

مسُو ل معرفي كتاب در نشريه ي ادبي بلم هستم ودر شماره ي پاييزي نشريه كتاب «هفتاد سنگ قبر» از شما رو هم بايد معرفي كنم.بايد يه شعر كوتاه از كتاب رو هم انتخاب كنم ولي كلي گيج شده ام انتخاب سخته!همشون قشنگ و قابل تامله. همشون يه دنيا حرف توشون هست.فعلا دار مي خونمشون. تا بعد...
دستتون درد نكنه.خيلي دلم مي خواست نظراتتون رو راجع به شعر هام و كلا شعر امروز بدونم ولي ميدونم كار ها زيادن و مجال اندك!
تا ديداري دوباره...!

Posted by shiva_f at septembre 3, 2005 10:48 PM

تني مثل کتاب ؟
در "هفتاد سنگ قبر " هم جائی از "مرگِ در کتاب" حرف زده اید. پس منظور تان جسم کتاب است نه متن کتاب، یعنی خودِ کتاب کاغذی ! چطور میشود توی یک کتاب مرد ؟ جز اینکه بخواهیم مرگمان را محتوای کتابی کنیم.ولی اگر منظورتان این نیست، ممنون میشوم توضیح بیشتری بدهید /

Posted by savar at septembre 3, 2005 3:38 PM

من...كتاب...خودم...؟ چي پيدا كردي لاي دايه هات؟!

Posted by solmaz at septembre 2, 2005 12:52 AM

ياد گرفته ام پنجره باشم و باز شوم به سمت كوچه.ياد گرفته ام كه دور نمايم هميشه خيابان باشدو ساختمان...
آقاي رويايي با تو آشنايم .چند سالي ميشود كه در كوچه هاي افكارت پرسه ميزنم.از تو فقط خوانده ام وچه زيبا!
تو و تو و تو!...برايت احترام قايلم نه با شما كه با تو! صميمي ترين واژه!

Posted by shiva_f at septembre 1, 2005 9:15 PM

اگرحه شاعر بزرگي هستيد ولي من نثر هاي شمارا بيشتر از شعر ها يتان دوست دارم . از كتاب هلاك عقل بوقت انديشيدن تا كتاب سكوي سرخ و حالا با اين يادداشت ها ي خطاب به عباس معروفي حاي يداله رويايي در نثر معاصر فارسي غبطه برانگيز است
فيروز شهابي

Posted by firouz shahabi at septembre 1, 2005 7:20 PM

بوی ِ دایه می آید یا دایه می آید.
سلام به استاد عزیز جناب آقای رویایی
استاد جان
از شما دعوت می کنم تا به وب من سر زده و نظرات ارزش مند خود را ابراز فرمایید.
با سپاس
م.قیری

Posted by م.قیری at août 29, 2005 9:35 AM

حالا ديگر باور مي كنم كه رويا ديگر پير شده است و هفتاد و چند ساله.بوي شن گرفته و بوي پشت شن.نه فقط پاهاش سرش بوي شن گرفته.

Posted by khosro at août 28, 2005 3:10 PM

بوی پشت پایم شن...
اینجا قرن هاست بوی شن زار میدهد.از این ها که دست ساز
آدمیزاد است.پایی برای گریختن نمانده.سوسمار جویده است.

Posted by high hopes at août 27, 2005 8:02 AM


علاوه ی اینکه دایه متنی از کتاب داشت و حالا کتاب بدن دایه دارد ، رویای عزیزم ، تو ، خود تن دایه شده ای . خوانش دایه عین متن کلمه است . کلمه بر خود قایم است و متن بر تن دایه .

Posted by روزبه امین at août 27, 2005 2:34 AM

روياي عزيز /هميشه از هواي قلمت مست مي شوم

Posted by فرياد ناصري at août 26, 2005 9:31 PM