Comments: وارياسيون ظهر بر دار (۷) *

استاد !
باورتون نمي شه كه من چقدر و كجاها رو دنبال مجموعه شعرهاي " شعر ديگر " گشتم ! اما متاسفانه پيداش نكردم ! ميخواستم ببينم مي تونم مجموعه شعرهايي از پرويز اسلامپور , بيژن الهي , بهرام اردبيلي , فريدون رهنما پيدا كنم ؟! و به خصوص اون كتاب مجموعه ي شعر ديگر رو ! مي تونيد كمكم كنيد در اين زمينه ! خيلي ممنون مي شم !

Posted by nazanin at novembre 25, 2006 12:24 PM

Great. Thanks!

Posted by cherly at mai 2, 2006 12:00 AM

I like this site!

Posted by priscilla at mai 1, 2006 12:30 AM

Hello! Very interesting and professional site.

Posted by hermelinda at avril 6, 2006 6:54 PM

از آنسوی گیتی تا میعادگاه رسولان فاتح اندامی جسور با هیبتی نا متناهی رخساره ی در سکون نشسته سنگ های تو را ترسیم می کنند ... ای در میانه ی آ گاهی ،راز بلند خواب!!!!!!!! وقتی فریاد زد رویا: دریا هم بسته بود هم باز بود ... در بود ، یا بود... از خلوت غریب "کلمه" تا "کلمات غریب" وازه هایی از جنس بلور بیدار مینشینند ، تا تو را فاتح رویایی قرن کنند... روی صحبت من با ید ا... نیست ، با گفتمان ید ا... است که او را از جاذبه ی شعر فراتر میبرد ، و میبرد تا اعماق نادیده ی نام ها و سنگ ها و گور ها.... کسی چه می داند؟؟ شاید رویایی برای نویسش هفتاد سنگش یکبار فضای طولی ی قبر را آ زموده است....


Posted by حنیف خورشیدی at décembre 21, 2005 12:34 AM

سلام جناب رویایی

قبل از اینکه نوشته‌ی پیشین شما را در وب‌لاگ بخوانم کتاب "هفتاد سنگ‌قبر" را خریدم.
چاپ سال 1384 است. نمی‌دانم خبر انتشارش را دارید یا نه. - که اگر نداشته باشید در این آشفته‌بازار اصلا تعجب نمی‌کنم - اما اگر خبر دارید می‌خواهم بدانم که در چاپ تازه‌ی این کتاب سانسورچیان دخل و تصرفی کرده‌اند یا نه؟
مشخصات کتاب:
انتشارات داستان‌سرا
چاپ اول: بهار 1384

متشکرم
پاسخ:
دخالت ها چندان فاحش نیست. به جز در دو مورد زیر :
- در سنگ سعید منبر شده پرچم
- در سنگ حسنک خدا شده کجا
مرسی از توجهتان
رویائی
البته این تغییرات قبلا درچاپ دوم(انتشارات آزینه 1379) انجام گرفته بود وانتشارات داستانسرا هم متاسفانه از روی همان نسخه تجدید چاپ کرده است. بله خبر داشته ام.

Posted by آرش at décembre 18, 2005 9:23 PM

سلام استاد عزيز نمي دانستم شما نيز وبلاگ داريد به هر حال از كودكي تاريخ شعر نو را در شما و دوستانتان مرور مي كرديم...به حقير هم سري بزنيد

Posted by abbas ahmadi at décembre 18, 2005 6:57 AM

سلام آقاي رويايي-ممنون مي شم اگر به من هم سري بزنيد-لطفا اگر آقاي سهراب مازندزاني را ديديد بهشان بگوئيد كه سري به وبلاگم بزنند

Posted by زاهد بار خدا at décembre 17, 2005 9:17 PM

سلام استاد!مدت هاست شعري در من قد كشيده كه نه به نوشتن مي آيد و نه به گفتن!مي خواهد درونم را آتش بزند .....

Posted by شيوا فرازمند at décembre 17, 2005 7:50 PM

سلام استاد
نمي د ونم شايد كمي مرز شعر و شعار گم شده.ولي نميشه منكر شد كه وجود اين تب ژورناليستي هم خالي از لطف نيست...تا دليل شما از انتخابش چي باشه.حقيقت وقتي فوران كنه شعار ميشه ووقتي خودش رو منكر بشه شعر.(شايد هم اين تب مال فشار خاطرات تاريخيه)....

Posted by احمد at décembre 17, 2005 8:32 AM

.: از ديو و دد ملو.... :.


يکی بود در

يکی نبود در

در تنی کبود

شب ديو و ددی بود

راه مـــی ریـــخت

بهم ريخته در هم شد

که تنهايی در آمدی

دهان شدی که بو سيده ی هر کدام

بــی صدا فريادی باز!

چاک چاکی مدام !

هوايی که ماهی لب می زد

ــ نبودم؟ ــ

سهم دستی که پشت در می سائيد

تا باز ِ ترس شدن

دست می شدی دست به دست

ــ سياهی يادت هست؟ ــ

تر سيده از حاشيه می چسبيد به تن ديوار

و تو آوار و من

اتاقی مچاله بود در چين ِ پيشانيت

باد کرده در جداره ها

پلکی دز دستهام

و باز و بسته می شد انحنای گــــــود

بين ِ خطوط ِ کف

در لبه های پرت

بی لب بودم

در لب بودنت پريده بود باز

در بسته ی دست

پا می زدی

در بی دری قفس

يادت هست؟ از چشمی که رفت

عکسی جا ماند

و رد پايی گنگ بين دو پلک

گود می شد

بی تو سر رفتی

سر

از سر رفتن آمدی باز

از خوابی در چراغ که می چرخيد کسی در شدم

ديوی که در تو بود صدا می زد

وبی صدا می گشت دور خودش پی ِ صدايی که گشتن داشت بی تو

ملول ِ دور ِ خودش شد

تا افتاده ی فريادی

درد ميکشيد و با زمــــــــزمه می رفت:

ديو ! من در تو در بودی

بود! در تو من بودی

ديو بـــــو دَ د بــــو

از ديو و دد ملو

تو دو

من دو

من دود می شدم .

عطش ِهيمه های سرخ

لب ِ دو ساحل بهم که می رسيد بود

و دريا در هجـــا ی کشيده اش آب می شد

و خواب ِ رونده از چراغ می آمد

موج می گرفت آرام

موج ِ موجی بين ِ کشيده هاش

جيغی !

خطوط گمشده ای !

در دهانم می کشيد

تا پلکی باز چسبيده با خطوط ِ دستهات

روشن برود.

Posted by حسين خليلي at décembre 16, 2005 9:53 PM

نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا، تا کی ، برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو، آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد، من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد، کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد...سلام دوستت خوبم خوشحالم که اینجام و نوشتهاتو می خونم .دوس داشنی سمت دریا هم بیا...

Posted by درددلهاي شاعرانه د ريا at décembre 16, 2005 1:10 PM

سلام بر رویای بزرگ.
خواندم تا آن جا که میدیدم.بند های دل از هم می گسلد اینجا رو یا.
در بناه شعر خواهم ماند و آن چيز ديگر كه گفته بودي.
با يك داستان كوتاه به روزم.توانستي سري بزن.

Posted by mostafa asadi at décembre 15, 2005 3:20 PM

azam royai!!!! ma ba shoma hargez tanha nistim ya be ghole khodetan ma tanha...... be yadetan hastim har sobho sham akhiran niz filmi sakhteam be name haftad sange ghabr .... movazebe khodetan bashid bedrood

Posted by hanif at décembre 15, 2005 6:26 AM

ديروز شنيدم هواي توي مغزش باراني است. امروز اما سرما نخورده است.

Posted by ahmad at décembre 14, 2005 8:31 PM

سلام رويايي عزيز
حس مبارك و عجيبي نسبت به شما و نوشته هايتان دارم. بدون اغراق مي گويم و ادا هم نمي آيم از نوشته هايتان لذت مي برم. دوستان مرا و نوشته هايم را به شدت متاثر از شما مي دانند. و همانگونه كه شما گفتند تاثير و تقليد چون ايمان و بندگي است و من فكر كنم اين را فهميده ام و دليلش شما بوده ايد. به خاطر همه ي چيز هايي كه به من ياد داده ايد... ممنون. دوست دارم داستان هايم را بخوانيد. نظر هم ندهيد اشكال ندارد. فقط بخوانيد. ولي نمي دانم چطور بايد برايتان بفرستمشان. اگر دوست داشتيد برايم پيام بفرستيد.

Posted by انوش دلاوری at décembre 13, 2005 9:03 PM

سلام به روياي عزيزم :
به داگدا سري بزن . به روز است .

Posted by روزبه امین at décembre 12, 2005 10:25 PM

تا هر جاي بي پاياني روي نيمي روز

Posted by kashmiri at décembre 12, 2005 9:01 PM

سلام خدمت استاد عزیز و گران ارج
جناب آقای رویایی
البته با اجازه ی سرور گرامی سری به وبلاگ خوب شما زدم . خیلی راضی هستم نه از خود ...
خواهش میکنم سری به من بزنید هستم منتظر راهنمایی های شما
تا صفحه ی بعد خدانگهدار

Posted by علی اصغر میگلی at décembre 12, 2005 7:46 PM

از اين جا از اين كلماتي كه اهل هوايند خيلي دور افتاده بودم/فقط شكر كه بر راه افتاده بودم و نه از راه

Posted by فریاد ناصری at décembre 11, 2005 2:08 PM

با سلام آقای رویایی !

شعر زیبایی که از آقای سلیمانی خواندیم گلچینی بود از سطرها و مصراع هایی که در

طول سال ها از هوشنگ ایرانی و شیبانی و بادیه نشین و فیروز ناجی و بهرام اردبیلی

و چالنگی و هوتن نجات و طاهره صفارزاده و منشی زاده و اسلامپور و استاد همه ی

همه ی این ها یدالله خان خوانده ایم . راستی شعر معاصر و نو ایران کجاست ؟


با مهر و به یاد . سوسن .

Posted by سوسن at décembre 11, 2005 1:14 PM

روياي عزيزم :
آنچه خواندم از تو واز روياي تو بر آمده است كه موسيقي بيداد ميكند. همچون راسپودي هاي مجار ليست و يا براندن باخ و يا وارياسيون هاي بتهوون . و در آخر عين خود تو . مدت ها بود كه انتظار چيزي را داشتم كه امروز تو ....
مفصلن در ايميل شرح خواهم داد . بسيار خوشحالم .
قربانت . روزبه

Posted by روزبه امین at décembre 11, 2005 10:56 AM

يه باغبانم من اقاي رويائي . يه تازه وارد

Posted by shervin at décembre 11, 2005 9:55 AM