Comments: مرغ همسایه

...

Posted by parsa at juillet 3, 2006 10:04 PM

ای کاش در انتهای این بی انتها با شما می بودم
ای کاش عباس معروفی آخرین فیلم مرا می دید تا من
یکبار دیگر پاپاخم را از سر مردگان بی سمفونی
بردارم
آقای رویایی! برای ساخت فیلم جدیدم به شما نیازمندم
باشد تا نصیب نصیبی ها و ..... را در نوردیم ... شاید تا شمس
با من حتما تماس بگیرید 5234121 152 0

Posted by حنیف خورشیدی at janvier 9, 2006 8:32 PM

استاد عزيز(اين كامنت خصوصيه تاييد نكنيد) -البته شما شعرامو تاييد نكرديد -
نمي دونم كه شعر هاي منو خوندين يا نه
ولي الآن بزرگترين آرزوم اينه كه بدونم نظر شما در موردشون چيه
چون من مي خوام به اين كار ادامه بدم.نميدونيد من با چه شوق و ذوقي اونارو واستون نوشتم ولي گويا شما زير سبيلي ردشون كردين
اگه ميشه به من جواب بدين
مي دونم كه كلي مشغله دارين و وقت سر و كله زدن با يه نوجوون 17 ساله رو ندارين
به یه صورت جوابمو بدین هر جور خودتون صلاح می دونید
با تشكر از شما و با خوشحالي از اينكه يه كورسويي بين من و شما هست
قربان شما-حسين-

Posted by hossein at janvier 3, 2006 6:42 PM

يخ زده دستانم/ دستي بكش/دستكش دستانم باش.

برهوتي شده ام

در منم هر روز طوفان خودم در خويش.

--- تا آسمان نميرد پرواز كن ---

Posted by کسی از اسمان ضرب در صفر at janvier 3, 2006 4:03 PM


((در سحرگاه دروغ دوچشمت
وقتي براي سپردن بدن مان به امواج متلاطم ناگهان نيست
و امواج متلاطم ناگهان وقتي براي غرق كردن ما ندارند
در معصوميت سلام لبان ما
سحرگاه دروغ.شب نيرنگ شد
و در آغوش خوشه ي بيداري
تجربه ي ديگري بود
براي درو كردن فردا
نگاه هاي ما

و نگاههاي ما فردا را ازميان برداشتند
و فردا ما را ازميان برداشت
و قرص ماه همين ديشب بود كه با آبي از گلوي ما پايين رفت.))

Posted by hossein at janvier 3, 2006 12:03 PM

خواهش مي كنم كه اين شعر ها رو بخونين و به عنوان يك استاد بزرگ نقص ها مو بگين.از روشون نپرين با كلي اميد و آرزو واستون مي نويسمشون:

((ندا برخاست
خروشي از زمين و خاك و در يا خاست
هوا پر شد ز خاكستر.زمين آتش ,همه كوهان شده پرپر
نگر بر خاك كه از آن برگ سبزي از درختي خشك مي رويد
نگر بر آبي دريا كه نقش ماهيان جويد
نگاهي تيره و افسونگر و خونخوار
نگاهي پر ز مهر و عشق و بس غمخوار

Posted by hossein at janvier 3, 2006 12:02 PM

تكه هايي از شعر من- تو-واژه ها(اميدوارم كه خوشتون بياد):

((ابروان تقاطع خطوط موازيست
ابروان نشاني از بينهايت دارند
و ابروان تو ابديت را به خود گره زد))

((ديار خاموشي در خواب تو
و خواب تو در ديار خاموشي
واژه ها معجزه مي كنند
ورويايي شيرين مرگي تلخ مي شود))

((من در چشمان تو بكارت كهكشان ها را مي بينم
كهكشان ها هم شايد كساني را پذيرفته باشند-
ولي نهان مانده است-
چنانكه چشم تو مرا به خود پذيرفت))

((از آسمان كه تو را با خود آورد
مژگان خود را عبور دادم
با بستن پلك هايم در هاي آسمان بسته شد
و با باز كردنشان تو از چشم هاي من زاده شدي

آسمان تو را زاد
و تو آزادي همچون آسمان))

خواهشمندم منو از راهنماييتون بي نصيب نگذاريد

Posted by hossein at janvier 3, 2006 8:28 AM


باور کردنی نيست که ملتی در اوج بزرگترين مساله خود يعنی" هويت ايرانی " در حال جدال و نبرد باشه، انوقت به اصطلاح روشنفکرش، از بام تا شام در فکر تقليد از ديگران ( غرب و بقيه) باشه. خوب آخوندها که هستند چرا ديگه دنبال مرجع تاره بايد گشت؟ غير از اين که عادت کرده مقلد باشه. آريا و آقای رويايی درست نشانه گرفته اند.

- مهرتان افزون

Posted by رضا ايرانی at janvier 3, 2006 6:28 AM

گاهي سكوت بيشتر از هر استدلالي كمك مي كند

Posted by elham at janvier 3, 2006 1:14 AM

باز هم سلام يكي ديگه از شعرامو واستون مي نويسم و از شما خواهش مي كنم كه به من افتخار بدين و تونا رو بخونين و منو ارشاد كنين:

((من در عبور از عضلات تاريكي
و در لا به لاي كاغذ هاي نيم سوخته
با كفشهايي واكس خورده از خاكستر
در آيينه ي زنگار بسته ي ريا و تزوير
و با نگاهي آكنده از دروغ نوع بشر
به روز مي نگرم كه تمام دغدغه هاي آفتاب در آن
به تبلور ذهن يك پرنده محدود شده است
پرنده اي كه با صداي آوازش
ناقوس تهي زندگي نواخته مي شود
و در اضلاع موهوم ذهنش
آفتاب يك مفهوم مرده است))

خيلي ممنون مي شم كه نظرتونو بدونم و از راهنمايي هاتون بهره ور بشم

Posted by hossein at janvier 2, 2006 7:33 PM


با اين اميد كه خسته نشده باشيد واين شعرو خونده باشيد
يكي از شعرهامو كه بدون تاثير از كسي گفتم بنويسم:

شب
تو اي اندوه ماندن,درد شب را خوب مي فهمي))
در آندم كه سحر با غنچه مي خندد
وگنجشكي زباغ كوچك چشم ستاره ميگشايد بال
تو در انديشه ي روز دگر هستي
و شب پايان هر روز است
غم پايان هر شادي
و من در تب و تاب بودن و رفتن به صورت رنگ مي مالم
و در آغوش شب ,در كوچه هاي تيره و اندوهبار مرگ روز
با اميد زايش صبح دگر
با گل مهتاب در دستم
قدم بر روي لبخند ثريا مي نهم))

با اين آرزو كه بتونم از راهنماييهاتون برخوردار شم و بتونم درس هايي از استاد بزرگي چون شما بياموزم.
با تشكر حسين

Posted by hossein at janvier 2, 2006 7:09 PM

سوار عزیز. اگر خوب دور و برت را نگاه کنی و عمیق به آنچه پیرامونت هست، صبر بازشکافنده کنی، میبینی که در همون شرق دور و نزدیک، غولهای فکری بزرگی هست و آثار ژرفمایه ای تا همین امروز منتشر کرده اند. ولی چون « نور غربی » بد جوری چشمای ماها را خیره و کور کرده است، چنان غولهای فکری را نمی بینیم یا اگه هم ببینیم خیلی مغرضانه و هدفمند و توطئه گرانه، ندید می گیرم اونا را. نمونه اش در همین ایران خودمون: این جا یه نگاهی بنداز تا متوجه شوی که چه می گویم.

http://www.jamali.info/index.php

http://www.jamali-online.com/

Posted by آریا at janvier 2, 2006 9:24 AM

عالی است!

«...غرب آفتاب مگس بر دهن،
خواب خراب یا خراب خواب
بر پشت بام»

Posted by عبدالرضا at janvier 2, 2006 7:34 AM


با اين اميد كه خسته نشده باشيد واين شعرو خونده باشيد
يكي از شعرهامو كه بدون تاثير از كسي گفتم بنويسم:

شب
تو اي اندوه ماندن,درد شب را خوب مي فهمي
در آندم كه سحر با غنچه مي خندد
وگنجشكي زباغ كوچك چشم ستاره ميگشايد بال
تو در انديشه ي روز دگر هستي
و شب پايان هر روز است
غم پايان هر شادي
و من در تب و تاب بودن و رفتن به صورت رنگ مي مالم
و در آغوش شب ,در كوچه هاي تيره و اندوهبار مرگ روز
با اميد زايش صبح دگر
با گل مهتاب در دستم
قدم بر روي لبخند ثريا مي نهم))

با اين آرزو كه بتونم از راهنماييهاتون برخوردار شم و بتونم درس هايي از استاد بزرگي چون شما بياموزم.
با تشكر حسين

Posted by hossein at janvier 1, 2006 6:49 PM

سلام.استاد عزيز.من يكي از دوستداران شما هستم كه البته حدود 1ماه ونيمه كه به دنياي شعر معاصر قدم گذاشتم و البته تعدادي شعر هم سرودم .و متاسفانه يا خوشبختانه امروز براي اولين بار وارد وبلاگتون شدم
وبسيار خرسندم كه با شما آشنا تر شدم-يك شعري هم هميت الآن با تاثير از شعر هاي شما كه تو اين وبلاگ خوندم سرودم كه اميدوارم نظرتونو جلب كنه-كه نقص هاشو به سن كم من-17سال- ببخشيد:

من همان تو ام كه زنده شد
با انفجار خورشيد بر زمين
و تو همان لبخند خاكي وقتي خورشيد را در آغوش كشيدي
و دستان من درختاني هستند كه از تو تغذيه مي كنند
و چشمان تو ميوه هاي آن درختانند
و زبان تو خنجري است كه در تشعشع كتابها حرف شد
و حرف تو كتابيست كه در رگبار تير خنجر شد
و خنجرت همان مرگ تدريجي يك زنده بگورست

Posted by Hossein at janvier 1, 2006 6:47 PM

سلام بر جناب رویایی عزیز ..صبح سر دی است خیلی سرد .... اما هنوز هم می توان ...آیا چنین نیست ؟...شاد باشید که شادی ودیعة خدایان است

Posted by محمود سنجری at janvier 1, 2006 4:08 AM

آقای رویائی عزیز ، حالا که در شرق دور هم خبری نیست . نه کنفوسیوسی، نه تائویی و نه لائویی .
در شرق نزدیک هم دیگر نه زرتشتی ، نه سینائی ، نه اشراقی...
فعلا به قول داریوش شایگان نور از غرب می آید

- بله، هرکه گفته درست گفته

Posted by سوار at décembre 31, 2005 6:46 PM

سلام آقاي رويايي خوشحالم از اينكه وبلاگ شما رو ديدم.
بسياري سنگ آسياي منند.نمرده ام مرده ام انگاري كه انگشت ها مرا بيشتر مسله ميكنند كه با هيچكسان هيچ كسم كه من در تو بي مرز شد .
اولم دارد از آخرم ميزند بيرون و تنم از تعدد تن اصلا من تنم تن من است من تنتننم.

پنجره اي باز رو به حيات مرگ دارم ميتواني با عبور پروانه اي تسلييتي ...


با احترام ضرب در صفر.


Posted by کسی از آسمان at décembre 29, 2005 9:58 AM

سلام و عرض فروتني . جسارتآبا شما موافقم اگه ممكنه ميخواهم نظر شما را راجع به غزلهام بدونم ...اما تو بر سر خاكم بيا بخند يا علي

Posted by ميرزايي at décembre 28, 2005 7:05 PM

رویایی گرامی،

با سخنتان موافقم؛ شاید این گزین‌گویه‌گی از حرفها و نوشته‌های فیلسوفان (فرانسوی) که در میان برخی از روشنفکران ما مُد شده است، بیشتر ناشی از نبود ذهن ساختارمند و ژرف‌اندیش در میان روشنفکران ماست. ذهن ایرانی بیشتر در پی گریز از ژرف‌اندیشی و درک سخن به تمامی و در زمینه‌‌ای که گفته شده، است و با پناه بردن به سطح اندیشه‌ها، از درک ساختارمند سَر باز می‌زند! بهترین نمونه روشنفکران "پست‌ مدرن" ما هستند که هنوز خرد را بدرستی درنیافته و تجربه نکرده، شکستش را نوید داده و به سراغ نفی آن
می‌روند؛ شگفت اینجاست که به خود فیلسوفان فرانسوی نیز به تمامی و اصولی نمی‌پردازند و تنها نقل قول تک جمله‌ای از یک سخنرانی و یا چند واژه‌ای از میانه‌ی کتابی را برگزیده و تکرار می‌کنند، بدون آنکه به اصل متن و جایگاه آن سخن درون متن، اشاره کنند.

همیشه خواننده‌ی شعرها و نوشته‌های زیبا و پربارتان هستم.
با سپاس

Posted by Nima at décembre 28, 2005 1:14 PM

... به نظر من، آنچه را که رویایی عزیز مطرح می کنه، هرگز به معنای آن نیست که تولید فکری اندیشمندان و متفکّران و فیلسوفان دیگر سرزمینها فاقد اعتبار است و ما نبایستی از آنها چیزی بیاموزیم. خیر اینطور نیست. کسانی که چنین برداشتی از گفتارهای رویایی عزیز دارند، کاملا بر خطا هستند. انگیخته شدن؛ سوای متابعت و تقلید کردن و مرجعیّت پذیرفتن است. مسئله اینست که ایرانی از پدیده ای به نام « روشنفکری و روشنگری » چه چیزی می فهمد و چه چیزی تا کنون از دیگران آموخته است و چگونه می تواند از مجموع آموخته ها و تلنبار کرده های خود به زایش ایده ای نو و افکاری بدیع و تجربیاتی تازه انگیخته شود و اوریژینالیته ی خودش را نیز از دست ندهد. بازگویی محصول تجربیات دیگری آنهم از راه زبان ترجمه که هیج اینهمانی با زبان مبداء نداره، بیانگر آن نیست که ما در امتداد و راستای تفکّرات و ایده های دیگران می اندیشیم و بر افکار آنها می افزاییم یا فرامی گسترانیمشان. ما تا همین امروز فقط مطابعت و دنباله روی کرده ایم و حتّا این زحمت را به خود نداده ایم که مثلا با یک متفکّر درجه سه اروپایی، صف آرایی فکری کنیم و ایده ی فردی خود را در برابر ایده ی او بگذاریم. ما فقط اکتساب کرده ایم بدون هیج نقش و دخل و تصرّفی داشتن در اکتسابهای خود. تفکّر با این شروع نمیشه که دیگری چه می گوید؛ بلکه با این انگیزه آغاز می شود که دیگری چه چیزی به من می گوید و من در پروسه ی انگیخته شدن از تفکّرات و ایده های دیگری، چگونه می توانم تجربیات خودم(= فردیّت و شخصیّت و استقلال اندیشیدن خودم ) را کشف کنم و بازیابم و سپس چگونه گی زایش فردیّت خودم را در کلمات و زبان و مفاهیم خویشزاییده، پدیدار و آشکار کنم. بحث رویایی عزیز دقیقا همینه. خود را باز یافتن و وفادار به خویش ماندن در پروسه ی جوینده گی و کاونده گی و پرسنده گی و آفرینشگری آنهم در گستره ای با ابعاد میهنی و گیتایی و کیهانی. به همین دلیل او با صراحت، هشدار می دهد؛ گیرم که زبانش به مزاج بسیاری از ماها، اندکی گزنده و تلخ نیز باشد.//

Posted by آریا at décembre 27, 2005 8:19 AM


خانم مهر انگیز
من آنها را "رد " نکرده ام، بلکه کج فهمیدنشان را،و امامزاده کردنشان را از طریق نشخوار ِمکرر آن کجفهمی ها،ردکرده ام : جعل حرف، ونقل قول های بی گیومه و بی ماخذرا، وبدفهمی های ترجمه های دست دوم و سوم را، وخلاصه این اسنوبیسم افراطی را که در تفکر ادبی ِ ما بیماری شده است. وگرنه من تعصبی نه به مرغ خود ونه به غاز همسایه دارم. ما هم جزوهمین دنیا هستیم. ما ، مردم دنیا هستیم.
نه فیلسوفم ونه دستگاه فلسفی دارم که تفکر دیگران رد کنم . آنچه من رد کرده ام رفتار با تفکر دیگران ، ومسخ تفکر دیگران است.
ی . رویائی

Posted by at décembre 25, 2005 7:47 PM

نشخوار کردن؟ کلاس درس؟ نگرش نه؟ دید نه؟ از زاویه های نگاه تیز به جهان نگاه کردن. نه؟ پس سقراط باشیم و آنقدر حرف بزنیم که بعدها افلاطونی پیدا شود حرفهایمان را به صورتی خود فهم به نگارش در بیاورد و از مثلی حرف بزند که شاید من _ سقراط _ نمی فهمیدمش.
روشنفکر؟ این ناسزای موادبانه میان دانشجویان فلسفه. چقدر خوب می شد اول می فهمیدم روشنفکری در ایران به چه معناست تا بعد بگوییم نشخوار غرب نزدیک و شرق دور و هزار جای دیگر خوب است یا بد.( البته به ضمیمه ی این نکته که من مثل مهر انگیز نه لیوتار خوانده ام نه دریردا نه کیر کگور نه ویتگنشتاین نه هایدگر نه بارت نه گادامر نه ریکور نه بودریار نه دلوز نه کریستوا نه لکان و نه ....) پس ادعای بیجایی است که در حضور رویایی که هنوز به قدر دلتنگی هایش می شناسمش افاضه ی فضل و ادب بکنم. تنها نمی فهمم که خوب گفتی یا بد. اما هر چه گفتی بهتر بود بالای متن یک تقدیم به امید . م می نوشتی که نمونه ی بارز حرف شماست. اما این همه پر چانگی از کجا؟ نمی دانم چون نمی دانم معذرت نمی خواهم.

Posted by ahmad at décembre 25, 2005 10:05 AM

این حرفها را اگر کسی که دامغان زندگی می کند بگوید به او ایراد نمیشود گرفت؛ شما که در فرنگ زندگی میکنید هم بدتر از سطحی نگران وطنی شده اید که میخواهند همه چیز را به گردن فلسفه غرب بیاندازند.شما چقدر با کار دریدا یا لوکاچ آشنا هستید که اینطور حکم رد آنها را صادر میکنید؟ من «لئوتار» را نمیشناختم، ولی «لیوتار» را خوانده ام، درست است که در ایران ترجمه ها همیشه ناب نیستند، ولی این دلیل نمی شود که آن ها «نیمچه فیلسوف» باشند! استفاده ی بیش از حرف دیگران یک چیز است، رد کردن فی النفسه آنها چیز دیگر، نباید همه چیز را با هم قاطی کرد. سطحی نگری در این قضاوت شما هشدار دهنده است.

Posted by مهرانگیز at décembre 24, 2005 6:30 PM

دوست عزيز، آريا! بی رحم ترين و نزديک ترين مرزها، مرزهای شناخت اند... هرچند که شايد پاهای رفتنمان را شل می کند، اما بگذار که بيشتر محتاط و فیلسوف مسلک باشيم، تا شجاع و شاعر مسلک.... آن وقت حداقل گام های خطاهامان، کند تر می شود.....نگو که "به راه باديه رفتن به از نشستن باطل"، که مگر نشسته ها فقط باطل نشسته اند، و مگر حتماً بايد راه باديه رفت؟..... هر چند اين گفتار رويايی گرامی، آن قدر ها هم مراد اين کلام نيست....

با درود...

Posted by Reza at décembre 24, 2005 5:54 PM

سلام استاد من تازه موفق به کشف وبلاگتون شدم --- ذخیره کردم دارم می خونمش...

Posted by kivan at décembre 24, 2005 1:17 PM

... رضا عزيز. قشنگی حرفها به گفتن آنها نیست؛ بلکه به حقایقی بازبسته است که در مغز آنها نهفته می باشد و انسان دلیر و خوبشاندیش، آنها را با صراحت بر زبان می راند. مثل کاری که رویایی عزیز کرده است. حقیقتهای کتمان شده را گفتن، هیچگاه تحکّم و اجبار نیست؛ بلکه فریادیست فرو کوبیده شده در گلوهای بیدار مغزان و هوشیاران یک ملّت از بهر بیدار باشی برای آن اذهانی که در خوابگاه حقایق تلقینی و تحمیلی و عاریتی به خواب رفته اند و نمیخواهند دریابند که خودشان نیز مغزهایی و زهدانهایی دارند که می توانند با انگیخته شدن از ایده ها و افکار دیگران به آبستی و پرورش و زایش « حقیقت فردی خود » کوشا شوند. حقیقت، مسئله ای فردیست؛ نه جمعی و امّتی. بنابر این، گفتن حقیقت به گستاخی و رادمنشی منوط می باشد. /

Posted by آریا at décembre 24, 2005 12:14 PM

اين زندگي سگي نيز با ما سر پايان ندارد . مي خواهد غلام عقلم شوم
من خسته زاحساس زندگي فهمم به سياه ميزند .امضاي تازه من ديگر امضاي روزهاي دبستان نيست اي كاش آن نام را دوباره پيدا كنم اي كاش آن كوچه را دوباره ببينم آنجا كه ناگهان يك روز نام كوچكم از دستم افتاد و لا به لاي خاطره ها گم شد آنجا كه يك كودك غريبه با چشمهاي كودكي من نشسته است از دور لبخند او چقدر شبيه من است ! آه ، اي شباهت دور ! اي چشمهاي مغرور ! اين روزها كه جرات ديوانگي كم است بگذار باز هم به تو برگردم ! بگذار دست كم گاهي تو را به خواب ببينم ! بگذار در خيال تو باشم ! بگذار . . . بگذريم ! اين روزها خيلي براي گريه دلم تنگ است . سري به من بزن شايد حرف مشترکي داشته باشيم.

Posted by کلاغ سياه at décembre 24, 2005 9:58 AM

رک حرف زدن، قشنگ است، مثل شعر گرفتن... اما گرفتاری اش آن است که حقايق آن قدر ها هم رک نيستند... چرا به جای اين احکام و جمله های محکم، چند قيد "احتمالاً"، "شايد" يا "تا حدی"، را اضافه نمی کنيد، استاد؟

Posted by Reza at décembre 23, 2005 8:23 PM

اي كاش مي گفتيد كه ما به چه احتياج داريم ؟
البته شايد بگوييد از خودمان . اما اين حرف تازه اي نيست ولي نمي دانم چرا وقتي هميشه از خودمان شروع مي كنيم سر از گريبان ديگري در مي آوريم .
تا بعد

Posted by صد سال تنهایی at décembre 23, 2005 4:44 PM

من بر خلاف نظر آقای شمیده بر این اندیشه ام که رویایی عزیز، گفتاری بسیار حساب شده و هشدار دهنده بر قلم جاری کرده است. ببینید آقای شمیده گرامی، انگیخته شدن از تفکّرات دیگری - مهم نیست در کجای جهان زاده شده باشد - بایستی ما را به خویشاندیشی بیانگیزاند تا بتوانیم راه فردی خود را در اندیشیدن بیافرینیم. تفکّر و ایده داشتن هرگز به معنای متابعت کردن و دنباله روی و تقلید از متفکّران و فیلسوفان دیگر ملّتها نیست؛ بلکه زایش ایده ایست که ما از خود و جهان و زندگی داریم. در ضمن، تفکّر را نبایستی با آلات و ادوات تکنیکی و صنعتی و امثالهم، اینهمانی داد. ما می توانیم ابزارهای مکانیکی و غیره را از باختر زمینیان یا نقاط دیگر جهان، حتّا وارد مملکت خود کنیم بدون آنکه ملزم باشیم به قول خودتان از چرخ و دنده و فلان و بیسار آغاز کنیم. ولی در اندیشیدن و تفکّر بایستی فقط به رنگ خود بود و بر شالوده ی تجربیات بی واسطه ی خویش اندیشید. به همین دلیل برای مدرن شدن و نو زایی، لزومی ندارد که ما افکار دیگری را بسان جواهر آلات به خود بیاویزیم و ادا و اطوار روشنفکری در آوریم. اندیشیدن، سوختن در هیزم افکار فردی خود می باشد؛ نه بازخوری و بازگویی آنچه دیگران آفریده و کنکاویده اند. تفکّر بایستی منحصر به فرد و اوریژینال باشد. //

Posted by آریا at décembre 22, 2005 5:54 PM

از سمفونی مردگان تا مردگان سمفونی شعری برتابیده می شود سترگ .... و ما در حیرت این شعر های قریب تر از غریب چه شب های پر ستاره ای داریم آقا.... هنوز و همیشه حجم شعر ناگفته ای در درون خود دارد .... از روزگار شمس تا روزگار راحا شعرهای یدالله و منصور و فیروز و.... انها که دریا را هم باز دیده اند هم بسته حکومتی الهی دارند این پیغام بران مکاشفه های دور... عباس آدم جالبی باید باشد که شما را اینچنین به نویسش کشیده است

Posted by حنیف خورشیدی at décembre 22, 2005 3:16 PM

خوشحال شدم استاد
بعضي ها ما جوان ها را از شما مي ترسانند تا جايي كه براي درك رويا اگر از فلان مكتب و فلان فيلسوف مدد نگيريم و يا ان را با توجه به تفاوت ان با ديگر كارها از طريق ئيسم ها توجيه نكنيم بي سواد محسوب مي شويم حتي حلاج سنگ قبر ها را به جاي شعر و فلسفه شمولي ئيسم شمول بيان مي كنند تا ما درك ايراني نگري را با ترس ولرز در دل پنهان كنيم........حكايت غريبيست اين بازار نيمه مست استاد عزيز

Posted by احمد at décembre 22, 2005 3:06 PM

استاد با احترام زياد بايد به عرض‌تان برسانم.مثال فيلسوفاني كه زده‌ايد خود ساحت‌هایِ جديدي را بيان مي‌دارند.مهم نوشيدن از سرچشمه نيست.به گمانم اين فكر كمي عقب مانده برسد كه آب سالم نوشيدن را با آب خود سرچشمه نوشيدن يكي بدانيم.نه مگر همين زنده‌ياد هدايت به جناب مصطفا فرزانه نوبد كه ‌گفت: برایِ ساخت اتومبيل الزامي ندارد حتمن از خود چرخ آن آغازيد؟در عين‌آن‌كه در حد شعور اندك حود مي‌پذريم اين‌جمله پر از عصبيت‌تان را كه :
« کاری که این روزها در میان منتقدها و روشنفکرهای ما رواج بزرگ دارد. یعنی جویدن و دوباره جویدن ِنشخوارهای روشنفکرهای فرانسه که خود نشخوار ِاسلاف ِخود می‌کنند»...راستي چه بر شما رفته‌است؟...اين‌قدر عصبي
نبينيم‌تان؟

- فرمودید سالم ؟

Posted by شميده at décembre 22, 2005 12:41 AM

جناب رويايي فكر ميكنم اين مطلب با همه كوتاه بودنش مهم ترين و اثر گذار ترين مطلب وبلاگ بوده تا كنون. معضل اصلي شعر داخلي ما همين است. اينكه شاعران ما سعي دارند شبيه منتقدين شعر بنويسند و منتقدين سعي ميكنند با رفتار هاي شاعرانه نقد كنند و اش شله قلمكاري كه پخته ميشود نه نقد است و نه شعر و اين حيف و ميل كلمه انجا بيتشر به چشم ميخورد كه ما ميبينيم بعضي اوقات در مقاله و صحبت اين دوستان درصد كلمات نقل شده از ديگران دوو يا چند برابر باقي حرف هسات
انگار با بردن نام دريدا كلمات اب مقدس به سرشان ريخته ميشود. ما ايراني ها هنوز در دوران قديس سازي بسر ميبريم پس طبيعي ست اگر از امثل دريدا و فوكو بارت و غيره ايت الله و حجت الاسلام ادبي بسازيم و بعد پاي اين منبرهاي خود ساخته سينه بزنيم. بهرحال آنچه در اين دايره بسته يافت مي نشود حرمت كلمه است چون متن اين دوستان اقيانوسيست به عمق نيم ميليمتر. بهرحتال كمترين تاثير اين نوشته شما اين خواهد بود كه دوستاني كه اصرار دارند از رويايي هم يك قديس پستوريزه بسازند تا بشود خوب تكثيرش كرد از فردا دريدا سوزان راه خواهند انداخت. تكيه بر دريدا در نظر اين دوستان كفر مسلم ميشوند.

Posted by رضا حيراني at décembre 21, 2005 10:57 PM