Comments: پس نوشتی بر «مرغ همسایه»

شوپنهاور خواندن آثار دیگران را فکر کردن با سر یا مغز دیگری می داند. حرف شما و حس شما تداعیگر چنین رویکردی ست. و حتا خود شما.مثلا بعضی حرفهاتان نقل بی گیومه از والری و چند تن دیگر است(مثلا در قضاوت کردن ، چیزی از قضاوت شدن هست). اما شما از معدود کسانی بوده اید ، و هستید، که خودشان را بیشتر از هر کتاب دیگری خوانده اند.و این همان حلقه ی گمشده ی روشنفکری و اصلا تفکر و تخیل در سرزمین گل و بلبل است. کند شدن حرکت ما از طرفی و از طرف دیگر خندیدن به هر و یا سکوت در برابر هر مکاشفه ی شخصی و رفرنس دادن به خود _ نه به نوشته های خود ، که به درون خود _ ، جزو وظایف محافل ریز و درشت ماست که بر ماست. در تایید یا ادامه ی بخشی از حرف ات می خواهم بگویم _ از فیه ما فیه _ که هرکس در کتابی که می خواند ، همان چیزی را درمی یابد که خود دارد یا می خواهد . پس شاید بتوانیم حکم! بدهیم که: تنها کسی اجازه دارد کتاب ، و دیگری را ، بخواند ، که از اتاق مار ناگ فهم ِ وهم بیرون آمده باشد. وگرنه ، نه دریدا و نه دلوز و نه ژیژک و نه بوردیو و نه اسلاف و اخلاف گزاف شان نمی تواند از یک موجود ابله بی تجربه ی درونی و بی اخلاق فردی ، منتقدی یا نویسنده ای بسازد که در هر روزنامه و مجله ای و کتابی مجبوری نگاه ات را به اطلاعات و لاطائلات اش کثیف کنی.

Posted by lم ح ن at janvier 29, 2006 3:33 PM

سلام جناب رويايي عزيز جوابتان دريافت شد و تنها چيزي كه ميتوانم بگويم اينست كه زود قضاوت كرده ايد اما اين حق شماست شاد باشيد

- چه جوابی ؟

Posted by mohamad reza ahmadi at janvier 15, 2006 12:51 AM

سلام آقای رؤیایی،

به گمانم دور عجیبی هست اینجا: هر که از پیش این نکته را بداند تفکر دیگران را نشخوار نمی کند. تا ندانی نشخوار نمی کنی و تا نشخوار نکنی نمی توانی بدانی! انگار این دو یکی هستند. حتی فهم این نکته برای بعضی ها سخت است که بدفهمی می کنند و دوباره همان می شود که نکته از آن پرهیز داده است. چگونه به کسی که تا حد تقلیدی مضحک کسی را می پرستد باید گفت که آی فلان! نپرست، بفهم! هر چه بگویی – چون جوهر کلام تو نپرستیدن است و جوهر وجود او کسی را پرستیدن – می گوید تو دشمنی، کینه داری! چه دور و دوایر ناامید کننده ای که گاه گیر می افتیم در آنها!

اما همیشه امیدی هست که خط چشم بسته گشوده شود و روزنه ای گردد برای دیدن نه نورافکنی برای پرستیدن!

لیلا کوچک منش

Posted by Leila Koochek-Manesh at janvier 14, 2006 5:03 PM

ببخشيد ميان اولي رو اشتباهي گذاشتم

Posted by at janvier 13, 2006 8:13 PM

سلام.
اين شعرو همين الآن گفتم اميدوارم خوشتون بياد:

در لابه لاي سكوت ميان دو سلام
چشم هاي مضطرب خيره
همچنان شب باقيست

در لابه لاي دو نگاه مضطرب خيره
گويي لبي در عطش بوسه
خنجريست بر سينه ي صبح

در ميان درز هايميان خنجر و سينه ي صبح
خون سياه شب جاريست

Posted by hossein at janvier 13, 2006 8:10 PM

سلام استاد حالتون كه خوبه ايشالا؟
نميخواين جواب منو بدين؟ من منتظرما؟ شايد كمتر وقت ميكنين به سايتتون سر بزنين به هر حال من منتظر شنيدن نظر شما در مورد پيشنهادم هستم
شاد باشيد

Posted by mohamad reza ahmadi at janvier 13, 2006 3:15 PM

استاد .من اصلن منظوري نداشتم و فقط مي خواستم نظرتونو بدونم.ولي احساس مي كنم كه شما دلخور شديد.از ايميلتون بوي طعنه ميومد يا شايد من اين طور فكر مي كنم به هر حال معذرت مي خوام اگر ناراحتتون كردم.
اگرم ديگه حوصله ي خوندن شعرها يا اي ميل هامو ندارين ويا وقتشو باشه ديگه مزاحمتون نميشم. خوشوقت شدم از اينكه چند كلامي با شما داشتم

شاد باشيد

Posted by hossein at janvier 12, 2006 2:46 PM

سلام دوباره استاد عزيز
به وبلاگ من سر نميزنيداستاد؟
من از وقتي با مطبوعات همكاري ميكردم روي يه مجموعه ي مصاحبه با شعرا كار ميكنم از اول روي شما حساب ويژه اي كرده بودم ولي شما دور بوديد و روز مرگي ها گاهي باعث فاصله گرفتن از كار ميشد اگه صلاح بدونين قصدم مصاحبه از طريق نامه يعني همون وسيله ي كهنه ي ارتباطه.ضمن اينكه كلي حرف ديگه جز مصاحبه هم دارم.من بچه ي ايوان كي هستم ولي از ريشه بختياريم. اينو گفتم كه گفته باشم هم استاني هستيم ! با خيلي از دوستان پيشكسوت دوستي دارم و همشونو هم دوست دارم فارغ از اينكه چه جوري فكر ميكنن ولي رك بگم دوستي با شما برام مايه ي افتخاره.اميدوارم با استقبالتون روبه رو بشم كه اگه نشه هم باز عشق من به شما كم نميشه شما حق داريد هر جور ميخواين انتخاب بكنين. نميدونم حوصلشو دارين يا نه ولي من قصدم نامه نگاري با شماست جز مصاحبه كلي حرف ديگه هم دارم. اگه جوابمو بدين به وبم سر بزنين و مهمتر از همه اگه واسم ميل بزنينو نشونيتونو لطف كنين بي نهايت خوشحالم كردين.به هر حال اميدوارم هميشه سر حال باشين و با عرض معذرت دومين بوسه رو هم از من بپذيرين.مووووووووووچ. منتظرم.تا خدا چي بخواد. خدا نگهدارتون

Posted by mohamadreza ahmadi at janvier 12, 2006 12:53 AM

آقاي رويايي عزيز.هميشه محصول را از سازنده اش مي شناسند و لحن را بايد از گوينده اش باز شناسند.بي هيچ توضيح و تفسير اضافه اي...اين بدفهمي ها پايان ندارند.بار قبلي هم نمي دانستم بعد ازين كامنتها چه ردي مي شود گذاشت.بهرحال منظور نويسنده مشخص بود.يا من فكر مي كنم كه مشخص بود...شايد هم غرضي در گيرنده هاي ايراني ماست كه دلمان مي خواهد هميشه بدترين تاويل را از ديگران داشته باشيم...كه بقول نيچه كي تابحال اعتراف كرده است كه :دوستش ندارم.چون از من برتر است؟......به هرحال...دلتنگ نوشته هايتان شده بودم.بايد امشب سري به هفتاد سنگ قبر بزنم .هميشه سرخوش و سلامت باشيد.

Posted by نقطه الف at janvier 11, 2006 8:04 PM

سلام جناب رويايي عزيز. اميدوارم هميشه در پرتو شادي و راستي زندگي كنيد در مورد هفتاد سنگ قبر كه آن را خيلي دقيق خواندم بعلاوه ي كتابي كه در نقد آن چاپ شده بود حرف بسيار دارم كه عموما در جلسات خودمان در تهران ميگويم كتاب حتاي مرگ را راستش جز چند مورد چندان نپسنديدم نميدانم نظر خودتان چيست خيلي خوشحال ميشوم مرا از نظرتان آگاه كنيد كتاب آخر من به نام فرشته اي بر دوش راست مدتي پيش به چاپ رسيده است دوست دارم شما حتما بخوانيدش چه جوري به شما برسانم ضمن اينكه كار ديگري هم با شما دارم نميدانم چه شيوه اي بزنم! منتظر پاسخ شما ميمانم كاش ميشد از نزديك شما را ببينم اما دريغ اميدوارم خيلي لوس نباشد ولي يك بوسه را از همين دور از من بپذيريد شاد باشيد

Posted by mohamad reza ahmadi at janvier 11, 2006 6:43 PM

سلام به روياهاي رويايي و رويايي كه روياييست.

من پير سالگي زمين رسيده ام به گيس سفيدي آسماني كه روسري آبي كرده با گل خورشيد تا دخترش ببينيم.

در آخرين نفسهايش
شب سياه نيست
سياه سياه نيست
حتا تعريف روباه از كلاغ
حتا بخت من
........................
........................
........................
خون ميچكد از پرچم
حلقه ميزند آب از چكه
سرخ ميشود نيمه ي گرفته ي ماه ...
آه اگر ميتوانستم بگويم
آه اگر ميتوانستم.

Posted by علی اصغر کرمی at janvier 11, 2006 9:50 AM

ببخشيد سو تفاهم نشه .مي خواستم نظرتونو بدونم.با تشكر

Posted by hossein at janvier 9, 2006 3:53 PM

تقديم به شما استاد:

دردا
در دالان تو دامي
در ديار تو دامي در دالان
در ديار تو ياري در دام
ياري در ديار تو در دالان

لب
به سوي جاده
بوسه روي خط
خطي به روي لب
قلبي ميان جاده
آنسوي جاده شب


در کوچه هاي سرد: خاکي به روي خاک مي انبازند
در کوچه هاي سرخ: خوني به روي خون مي افشانند
در کوچه هاي جنگ: خوني به روي خاک
خوني به روي خون
خاکي به روي خون
و باز
خاکی به روی خاک


Posted by hossein zamen zarrabi at janvier 9, 2006 6:06 AM

آقای رویایی شما حرفهای قشنگ زیاد نوشته ای ولی شعرهای خوب کم!
چرا؟ چون از لفظ آنطرفتر نرفتی که گفته بودی می خواهی بروی!

اما اگر در آسمان بمیرم
جز پروآز چند پرنده گورى نخواهم داشت

Posted by رضا سیروان at janvier 8, 2006 9:35 PM

سلام استاد.اين كامنت نيست فقط خواستم يكي ديگه از شعرامو بنويسم و نظرتونو جويا بشم
اميد وارم كه شعر در دالان و آه غريق و كه واستون ميل كردم خونده باشين:

در قطره هاي اشك
چهره ي يك خيال
چهره ي موجود مجرد موهوم
تا ابد پيداست
پريده رنگ و ترسان تر از اميد
-كه با يك هاي و هوي از جاي مي رود-
من در سكوت سرد
با سايش هوا بر روي بالهايم
به سوي آن خيال فرشته وار پرواز ميكنم
بر بام ابر ها فرياد ميزنم:
آه اي زمين سرد
پيوسته در ترنم نام خورشيد
تا شايد از گرماي خود به تو
وامي حواله دهد
با بار سنگينت بر دوش
-با كل دريا ها و جنگل ها و صحراها-
بنشين به پشت اشك
تا آسمان بيا

Posted by hossein zamen zarrabi at janvier 8, 2006 8:10 PM

لحن مطلب مرغ همسايه كاملا طبيعت بحث مذكور را مي رساند .اگرچه كاملن اين موضوع براي همه مشخص است ولي تاكيد روي ان و ورود لحن شما به ان مهم است .

Posted by foroohar at janvier 8, 2006 4:02 PM

درود استاد روياي با یک سپید چشم به راهم آسمانم را خورشیدی کن

Posted by زردشت at janvier 8, 2006 1:38 PM

سلام استاد!
ياد شمس ميفتم كه مي گفت از اسرار تنها يك "الف" رو شد و همه در مورد اون "الف" ...
قصدم قياس نبود ولي خيلي از كامنتهاي ما نظر نيست. بلكه چيزهايي ست كه دوست داريم متن منظور ما مي گفت... شايد

Posted by احمد at janvier 8, 2006 1:27 PM

آءاي رويايي ما مردم همين دنيا هستيم؟
براي من سواله.
اصلا ما مردم حساب ميشيم.
كج فهمي چيزي هست كه هميشه همراه فهم وجود اره همونطور كه حتي در شكل نوشتاريش مياد.
من از كل موضوع خبر ندارم. بايد برم بخوم قبلا چه اتفاقايي افتاده كه شمااينطرو نشويتد..برام داره جالب ميشه .ولي از كج فهمي اين مردم تعجب نكنيد. اينها حتي اگر بفهمن دوست دارن سو تفاهم بوجود بيارن
. پايدار باشيد

Posted by بوتیمار at janvier 7, 2006 8:59 PM

سلام استاد!
خيلي حوشحالم كه وبلاگ شما رو كشف كردم . ذخيره كردم دارم مي خونم.استاد اگر وقت داشته باشين به وبلاگ من يه سري بزنين . به من افتخار بزرگي دادين . خواهش مي كنم .اگر براتون ميسر بود البته . . .


پيام

Posted by پیام رضایی at janvier 7, 2006 12:27 PM

آقای قنبری عزیز. بگذار من، مطلب شما را و حرف حساب رویایی عزیز را طور دیگری بیان کنم. ما چیزی به نام فلسفه ی جهانی نداریم؛ بلکه ما مفاهیم جهانی داریم که از سرزمینی به سرزمین دیگر، برغم شباهتهای ظاهری در بسیاری زمینه ها ، از یکدیگر متقاوت هستند و تفکّر فلسفی و ایده آفرینی و نو زایی، دقیقا گردا گرد همین تفاوتهاست که می چرخد. تاریخ تحوّلات روان و تجربیات بی واسطه ی هر مللّی را نمی توان با ملّتهای دیگر، اینهمانی داد و یکسان پنداشت. نه تنها ما؛ بلکه مردم دیگر سرزمینها نیز می توانند تجربیات دیگران را از طریق تجربیات فردی و جمعی خود، استنتاج و عبارت بندی فکری در زبان خودشان بکنند. در ضمن، منشا تفکّر فلسفی را نمی توان یونان داتست. این انگ خاستگاه فلسفه را به یونانیان چسبوندند از محصولات برترگرایی و کسب هژمونیهای قدرت طلبی و سیاسی باختر زمینیان بود که هنوز به دلیل منافع اقتصادی و رفاه طلبی بی حد و حساب، از آن دفاع می کنند تا خود را به عنوان وارثین مطلق تفکرّ فلسفی یونان بدانند. ولی در حقیقت و واقعیّت قضیه و ترمینولوژی تفکّر فلسفی بایستی اذعان کرد که منشاء تفکّر فلسفی به هندوستان و چین و ایران برمی گردد و این به معنای آن نیست که یونانیان یا اروپائیان، هیچ کاره بوده اند. نخیر جانم. تفکّر، یه پروسه ی « انگیزشی » می باشه؛ یعنی اینکه انسانها در تبادلات فرهنگی و اقتصادی و همجواری و همسایه داری و غیره و ذالک از یکدیگر تاثیر می پذیرند و بر یکدیگر تاثیر می گذارند. اینکه محصول این تاثیرات، چگونه باشد، برمی گرده به استعدادها و امکانها و شرایط زیستبومی و وضعیّتهای کشور داری و حکّام هر سرزمینی . ما وقتی تاریخهای معتبر و ارزشمند فلسفه را می خوانیم، متوجه می شویم که هر ملّتی، فلسفه ی خاص خودش را دارد و این به معنای آن نیست که فلسفه در قالبها و چارچوبهای جغرافیایی مشخّصی محصور و زندانی می باشد. خیر!. ما در همین اروپا، فلسفه ی آلمانی داریم. فلسفه ی فرانسوی داریم. فلسفه ی انگلیسی داریم . فلسفه ی پراگماتیستی آمریکایی داریم. فلسفه ی یونانی داریم. فلسفه ی روسی داریم و دیگرانی نیز که نفشی در بالنده گی تفکّر داشته اند کم و بیش در شکل دادن و پروراندن تفکّر فلسفی، سهم خود را ایفا کرده اند و همچنان مشغولند. فلسفه، اتراقگاه مشخّص و متعیّنی به نام اروپا نداره، آنطور که شما نوشته اید؛ بلکه فلسفه، رودخانه ایست جاری در جهان فرهنگی و تاریخی انسانهای کره زمین. این رودخانه در سیر و بستر خود، شکلها و پیچ و تابهای خاص خوش را داره و این دقیقا برمی گرده به اینکه در کدام مسیر و فراز و نشیبهایی جاریست. بحث رویایی عزیز، هرگز انکار زحمات فکری باختر زمینیان و یونانیان نیست؛ بلکه هشدار رویایی عزیز بر سر اینه که ما خودمان کجا می ایستیم در این ضیافت فکری؟ و نقش و ثمره و محصول اندیشیدنهای ما، چیه و کجاست؟. اینکه ما بیاییم شبانه روز دانشگاههای نداشته و حوزوی شده ی مملکتمون را به بازخوری و و روخوانی و معادل نویسهای مکانیکی برای ژرفترین ترمینوسهای فکری متفکّران و فیلسوفان باختر زمینی آنهم با پشتوانه ی سه هزار سال کشمکشهای روانی و فرهنگی و تاریخی و اجتماعی سرگیجه آور بکنیم و نوهّم برمون داره که بله، ما هم کانت را خیلی عالی می فهمیم هم هایدگر را هم افلاطون را هم دیوید هیوم را هم ارسطو و هم دکارت و دریدا و فوکو و نیتچه و غیره و ذالک آنهم در نوبره ی ابوحریره ای اصطلاحات مذهبی و فاجه بار شریعت مابانه،. باید عرض کنم که خیلی در این زمینه، پرت و گیج سر هستیم. یکی از دوستان من برایم حکایت کرد که در یکی از سمینارهای فلسفی دانشگاه توبینگن آلمان، یه پروفسور فلسفه گفته بود: « ما می دانیم که رشن انگلیسی و راسیوی فرانسوی / لاتین و فرنونفت آلمانی و نوئوس یونانی در چه معانی به کار می روند و چه از آنها استنباط می شود؛ ولی هنوز که هنوزه نمی دانیم ایرانی جماعت، منظورش از « خرد و خرد ورزی » چیست؟. » من اگر حرف این پروفسور را راستی و حسینی فهمیده باشم، باید عرض کنم می خواد بگه:« بابا جون. شما ایرانیها اگه تصوّر می مکید خیلی آدمای چیز فهمی و اهل فلسفیدن و تفکّر هستید، پس لطف کنید و مزرعه ی خودتون را شخم بزنید تا ما بفهمیم « خرد ایرانی » چیچیه و فرقاش و شباهتاش با مفاهیم ماها در کجاست؟. ». ما اگه واقعا اهل تفکّر و فلسفیدن هستیم؛ خب اینهمه موضوعات و ایده های بکر در دیوان شاعران ما، خفته و در گرد و غبار قرون داره مدفون میشه .. بیاییم شاگردان اصیل و پذیرنده باشیم تا اونوقت که دندون فکرمون دراومد، برویم سراغ گواریدن مثلا یکی از شاعرانی که دوستش می داریم و علاقمند به او هستیم. تلاش کنیم افکار مختصر و ناتمام و ایده های بذر سان اونا از لحاظ فلسفی در مفاهیم خویشزاییده، باز آفرینی کنیم و فراتر واشکافیم و بپرورانیم تا کم کم نه تنها سهم خود را در تفکّر فلسفی جهان نشان دهیم؛ بلکه حد اقل اثبات کنیم که ما، آن شعور را نیز داریم که در باره ی داشته ها و مسائل مردم و تاریخ و فرهنگ خودمون نیز بیندیشیم. ما نیاز به آن داریم که در روبرو شدن با نفکّرات فیلسوفان باختری و دیگر نقاط جهان، هنر مادر شدن و آبستی را بیازماییم تا سپس بتوانیم در گلاویز شدن با معضلات اجتماع خود، پدرانی بار آور و آفرینشگر و زاینده ی ایده های بکر شویم. با نون عاریتی و قروض قرنها متابعت و نشخوار تولیدات دیگران، ما هرگز مولّد و متفکّر و جوینده و پرسنده و سنجشگر نخواهیم شد. ///

Posted by آریا at janvier 6, 2006 9:25 AM

رویای عزیزم.یه گمانم شما نیز با ذهنیتی که دستاورد انديشمند غربي را به مثابه ي كالايي با انضمام فرهنگي خاص تلقی می کند مخالفید و این مقال شما تصادفا با ذهنیت محافظه کارانه وبعضی اصحاب فلسفه ی رسانه ای در ایران یکسویه است . ا گر چه جنبه هاي فرهنگي فلسفه وجود دارند اما فلسفه يك پديده ي فرهنگي انضمامی نيست ونگرش فلسفي دغدغه ي هر انساني است. مفاهيم انساني ، دگر گشت هاي اين مفاهيم ،انسان ،انسانيت ،انسانگرايي و نظاير آن همه پرسش هاي فلسفي هستند حتي اگر ما با ادعاهاي فلسفي و يا تاويل هاي فلسفي مربوط به آن موافق نباشيم . ما مجبوريم كه با ادعاهاي فلسفي درباره اين مفاهيم مواجه شويم . فلسفه مقوله اي كاملا جهاني است وتوجه به غرب به عنوان كانال جريان فلسفي چيزي كاملا طبيعي است همانطور كه بايد به ياد داشته باشيم منشا جريان فلسفي در يونان است اما بايد به اين نكته نيز توجه داشت كه يونان به عنوان يك منشا واحد و يكه تلقي نمي شود بلكه همبافته اي از جريان ها موجد الگويي يوناني اند گرچه تفوق انديشه اروپايي بر جهان ناديده گرفته نمي شود . به هر حال در جايي كه آموزه هاي فلسفي برهرچيزي موثر ند از دانشگاه، دولت وحكومت گرفته تا يك ميزگرد راديويي وروابط ژورناليستي ، چرا نهاد ادبيات را كه بيشترين همگرايي را با آن دارد تحت تاثير قرار ندهد.

ارادتمند
علی قنبری

Posted by علی قنبری at janvier 5, 2006 8:54 PM

سلام آقاي رويايي از اينكه با وبلگ شما آشنا شدم خيلي خوشحالم.شما براي من هميشه يك قله بوديد

Posted by مولف مرده at janvier 5, 2006 6:01 PM

اين قضيه يه مشكليه كه توي جامعه ي ما هست و هيچ كاري نمي شه كرد
اين سردمداران فلسفه در ايران(وابسته ها)معمولا كساني هستند كه به كار گماشته شدن و هيچ گونه افكاري از خودشون ندارند وبا تكرار حرف هاي فيلسوفان خارجي قشر افراد بي اطلاع -كه تعدادشون كمم نيست-رو متقاعد مي كنند.كه البته بعضي ها حتي قدرت تجزيه,تحليل اون عقايد هم ندارند
و مشاق صرف هستند.شما انقدر خودتونو ناراحت نكنيد.هيچ چي جاي خودش نيست

Posted by hossein at janvier 4, 2006 4:32 AM