Comments: نویسش

نمي دونم شايد اولين چيزي كه نظرمو جلب كرد نام عباس بود شايد فكر كردم عباس من باشد ولي نه نبود....
اميدوارم موفق باشيد

Posted by محبوبه at juin 14, 2006 10:49 AM

سلام آقای رویایی
من گذشته امضا ء .
از اینکه تونستم وبلاگ شما رو پیدا کنم خوشحالم
امیدوارم همیشه پایدار و سلامت باشید .
در انتهای یک شاخه شکوفه
نمیدانم میشود تاز شما یک خواهش کنم و یا نه ؟
به کلبه حقیرانه ما هم سر بزنید
با سپاس فراوان

Posted by امیر خاکسار (یه شاعر جنوبی at juin 11, 2006 2:07 PM

درود

اما نه اينقدر خوش صدا كه مور مورتان شود
ما دو مجموعه داشتيم كه ميخواستيم شما هم بدانيد
مرحمت كنيد نشاني يا در باغ سبز رويايي ...
rax10110@yahoo.com
rax.blogfa.com

Posted by donafare at juin 8, 2006 10:34 PM

نوشتن، سابقه ی فکر است یا در تفکر برای نوشتن سابقه ساخته می شود؟ اصلن برای نوشتن سابقه چیست یا چرا هست؟ چرا نوشتن با سابقه ست؟ خواندنِ نوشته، آیا خواندن سابقه‌ی نوشته است یا رسیدن به آینده‌ی نوشتن؟

Posted by بیژن at juin 8, 2006 12:22 PM

آقاي رويايي شما بايد وقت داشته باشيد
تا از وقت كم نيامده ايد .


صاحبان خدا وارسي مي كنند ، چشمخانه ی منتظرم را ...من اشک می کشم به روی نادان، دانا ...

ِانَ الله مَعَ العابرین " "

چه پیاده ام ! چراغ سرخ می خواهم و عبور ، صاحبان خدا دیوار می کشند چشمخانه ی منتظرم را ، من اشک می زنم به نادان ، دانا ...

Posted by donafare at juin 7, 2006 6:57 PM

جالب است
يك جور هايي خلق است يا به عبارتي خلق كشف است ولي دو لبه به نظر مي رسد هم مي شود از "همه چيز" سر در اورد هم از" هيچ چيز".ولي با تمام تعليقي كه در قصه بوده باز نتوانسته ام به حجم ان فكر كنم.چرا كه در شعر ما دستمان بازتر است(اين طور فكر ميكنم چرا كه به جايي قرار نيست برسيم) ولي در قصه احتمال رسيدن قبل از نوشتن زياد است و گاه وبيگاه سر از كاغذ در مي اورد وسخت مي شود
مي خواهم بگويم رسيدن قبل از نوشتن حجمي بودن قصه را به تاخير مي اندارد به خصوص در تصوير. مگر انكه تصوير به خود واقعه يا قصه محدود شود كه اينجا هم باز بعد ديگر حجم حذف می شود.
شايد بهترين راه اين است كه به جاي بسط قصه به زبان حجم ، زبان حجم رابه قصه بسط دهيم

Posted by احمد at juin 7, 2006 8:42 AM

بازم سلام آقاي رويايي مي دونم توقع زياديه و احتمالا وقت اين كار رو ندارين اما خيلي خوشحال مي شم اگه نظرتون رو راجع به نوشته هام بدونم!
اين آخرين شعريه كه نوشتم :

چنان سرشارم اکنون

که خدایم را به رقص واداشته ام

میان لذت زیر و بم قلب پر وسوسه ام

خدای گونه می نوازم

می رقصانمش تا درد بندگی اش بچشانم !

چنان سر شار است

که نورانور شده است رزممان

ابرها را می خوانم و بادها را می راند

می بارم و می توفد

میرقصم ومی رقصد

میان الله اکبری که بر من می خواند.

Posted by ساناز at juin 7, 2006 6:14 AM

سلام آقاي رويايي امشب خيلي خوشحال شدم كه سايتتون رو پيدا كردم تا بتونم نوشته هاتون رو بخونم.
من هم مي نويسم تا خودم را بهتر بدانم!

Posted by ساناز at juin 6, 2006 9:29 PM

هميشه خواب من از بستن كتاب
حالا كتاب باز من از خواب...

Posted by حسین ضرابی at juin 6, 2006 8:36 PM

رویایی رویای شعر
سلام عزیزم
و باز هم سلام عزیزم

Posted by علیرضا رضائی at juin 5, 2006 6:01 PM

آيا چيزي را كه داستان به خواننده مي دهد شعر به خواننده مي دهد؟

Posted by khosro at juin 5, 2006 10:36 AM

روي كاري از يدالله رويايي
طرحي كه او بود

"وقتي كه مادلن مي مرد، طرحي را مي ديدم كه مي ميرد. براي من او طرح بود.
و طرح او براي من او بود. از او براي من طرحي ماند.
براي من از او طرحي ماند.
تمام طرح من او بود. طرح تمام من او بود. تمام من او بود.
من او بود. او بود . بود بود. بود .
هنوز نمي دانم آن طرح، چي بود. طرح بود. دست به تابوتش زدم. دست به تابوتش كه مي زدم به چيزي دست نمي زدم.
در كلينيك«پوتي كل مولن» آسياب يقه كوچك؟ ناگهان فكر كردم چرا آسياب؟
آيا همه در آسياب مي ميرند؟ چرا آسياب كوچك؟ آيا مرگ بود كه آب به
آسياب مي ريخت؟ آيا دكتر رونسورل دكتر مرگ بود؟ و آن پرستارها پرستار
مرگ بودند؟ بي حوصله شده بودند؟ از حوصله رفته بودند. چه طور مي توانستم
بفهمم كه خودش مرده، يا ميرانده شده؟ ميرانده اندش؟ چه فكرهايي!فكر مي كردم كه بدانم. امروز هم فكر مي كنم که بدانم. نمي دانم.
از آخر او جز طرح آخر او نمي دانم.
و هر وقت اين را مي دانم نمي دانم از من براي كي طرح مي ماند.
طرح است كه مي ماند ."


جاخوردگي هاي هر سطر
«تصور كردن ديدن». / دست به تابوتش زدم. دست به تابوتش كه نزدم.اين شكل كه من مي بينم - با «جاخوردگيهاي هر سطر» آغاز مي شود.
تمام طرح من او بود.طرح تمام من او بود.قاعده بر روي هر سطر - "از فكر كردن" درباره قطعات يك طرح - نوشته اي كه جبر نمي كند. يك جدول پذيراي نوشته اي كه جبر نمي كند.
ديگر منظورم را نمي داني.همه ي حدس هاي ما اشتباه مي كنند. دراشتياق تمام سطرها«نمي دانم» را در كشو بگذرانند و دزدانه نگاه كنند.

Posted by amir ghazipour at juin 4, 2006 6:04 PM

روي كاري از يدالله رويايي
طرحي كه او بود
وقتي كه مادلن مي مرد، طرحي را مي ديدم كه مي ميرد. براي من او طرح بود.
و طرح او براي من او بود. از او براي من طرحي ماند.
براي من از او طرحي ماند.
تمام طرح من او بود. طرح تمام من او بود. تمام من او بود، من او بود. او بود،
بود بود. بود.
هنوز نمي دانم آن طرح، چي بود. طرح بود. دست به تابوتش زدم. دست به
تابوتش كه مي زدم
به چيزي دست نمي زدم.
در كلينيك«پرتي كل مورن» آسياب يقه كوچك؟ ناگهان فكر كردم چرا آسياب؟
آيا همه در آسياب مي ميرند؟ چرا آسياب كوچك؟ آيا مرگ بود كه آب به
آسياب مي ريخت؟ آيا دكتر رونسورل دكتر مرگ بود؟ و آن پرستارها پرستار
مرگ بودند؟ بي حوصله شده بودند؟ از حوصله رفته بودند. چه طور مي توانستم
بفهمم كه خودش مرده، يا ميرانده شده؟ ميرانده اندش؟ چه فكرهايي!
فكر مي كردم كه بدانم.
امروز هم فكر مي كنم بدانم. نمي دانم.
از آخر او جز طرح آخر او نمي دانم.
و هر وقت اين را مي دانم نمي دانم از من براي كي طرح مي ماند. طرح است كه
مي ماند.


جاخوردگي هاي هر سطر
«تصور كردن ديدن». / دست به تابوتش زدم. دست به تابوتش كه نزدم.اين شكل كه من مي بينم - با «جاخوردگيهاي هر سطر» آغاز مي شود.
تمام طرح من او بود.طرح تمام من او بود.قاعده بر روي هر سطر - "از فكر كردن" درباره قطعات يك طرح - نوشته اي كه جبر نمي كند. يك جدول پذيراي نوشته اي كه جبر نمي كند.
ديگر منظورم را نمي داني.همه ي حدس هاي ما اشتباه مي كنند. دراشتياق تمام سطرها«نمي دانم» را در كشو بگذرانند و دزدانه نگاه كنند.

Posted by at juin 4, 2006 6:03 PM

امروز مي نويسم كه بدانم.
باز ٍ دلت باز كبوتر گرفته آقاي رويايي.
مبارك است بر همه.

Posted by سعید دارایی at juin 3, 2006 8:24 PM

نمي دانم اصلن وقت اين كار را داريد يا نه ؟ اما من در كتاب هاي به-روز شعرشناسي هم به واژه " شعر حجم" برنخورده ام. مي توانيد در ايميلي خيلي خلاصه المان هاي آن را برايم بنويسيد .؟پيپ قرمز

. خواهخش می کنم به کتاب "هلاک عقل بوقت اندیشیدن" مراجعه کنید، ویا به کتاب "ازسکوی سرخ" هردواز انتشارات مروارید. والا تا یکی دو ماه دیگر که کتاب "عبارت ازچیست" (بوطیقای حجم) در می آید. با معذرت
رویائی

Posted by peep e ghermez at juin 3, 2006 8:05 AM