Comments: نویسش ۲

سلام
چرا به وبلاگ من سر نمي زنين؟؟؟؟
زياد وقتتون رو نمي گيره

Posted by اهورا at juillet 17, 2006 4:55 AM

الف - سلام ب - بسم الله ارحمن الرحيم - و گاه آشفتگي بر درگاه ِ ابر و باران ....

سايه ام آري
اما در خانه ام
دريا
آفتاب مي سوزاند
....


جناب جنبه هاي جادويي
بر فراز موج
جانب ِ نگين سايه ها مي مانم ...

و
و
و
و
و هرچه هست
همه ي هست ها
در
پناه او ...


با عشق : ميثم رياحي

www.sharveh.blogfa.com

Posted by ميثم رياحي at juillet 15, 2006 6:31 AM

سلام
من مدتی این شدم
داشتم فکر میکرد مچه ارتباطی بین کسی که ما سا خته ایم و کسی که بوده است هست
فکر میکنم هردو یکی هستند.منتها در قالبهای متفاوت
با زهم باید بخوانم نوشته را

Posted by سید جما ل الدین اسد آ بادی at juillet 14, 2006 6:34 PM

زن در زمانه ما در برابر «مردانگی کهن» در مانده و عاجز
است.قدرت او نمی تواند در دنیای مادی بلا وا سطه
عیان شود.قدرت او سر کوب شده و به طور غیر مستقیم
از طریق الگو های دست کاری شده یا علا یم مرضی –
جسمانی یا به گو نه ای اتفا قی و کنترل نشده
ظا هر می شود((اگر می بیند رو انی یا خشن هستید
سر کوب قسمت زنانه و جو دتان است)) فی ا لمثل با
طغیا نهای عا طفی یا حتی حالتهای حاد اعمال و حشیا نه
((این در درون شما اتفا ق می افتد دعوایی بین مرد و زن و
جودتان که زن به این شکل ظا هر می شود)).
سلام استاد عزيزم
ادامه مطلب آ يا همه مي توانند نا بغه باشند؟آ نجاست
ما منتظر شعريم
آ يا آ ن لغت تنها آ نجاست؟
با زهم ممنون

Posted by در جستجوی آ ن لغت تنها at juillet 13, 2006 5:48 PM

سلام عزیز!
پس من چه کاره ام؟
من با عبور از تو هستم.
وگرنه نیستم.
راز بقا پس کجاست وقتی هست؟
سلامت باشید.

Posted by sina-hoda at juillet 12, 2006 7:17 PM

اين را بخوانيدش جالبه به شما هم يه تيكه انداخته

شعر شاعران (15 شعر برای 15 شاعر معاصر)

http://www.reza457.persianblog.com/1385_4_reza457_archive.html

Posted by lili at juillet 12, 2006 8:58 AM

فراخوانی از حجت الکتب والکاتبات، الکاتبون و الکاتبین، الکتاب المکتوب، سروش سمیعی:
فراخوان ِ دعوت ِ به خوانش شعر؛
السلام العلیکم،
دوستان همشهری ــ غیر همشهری،عزیزان هم میهن ــ غیر هم میهن،برادران و خواهران هم کیش ــ غیر هم کیش و ...
"بخش ِ اول ِ اعترافات ِ یک همشهری وظیفه شناس در مورد ِ آزار ِ جنسی یک خیابان به نام ِ آزادی"
بشتابید،سخت منتظر نقد و نظر شما هستم.ســخــت...
امضا محذوف...
با احترام سروش سمیعی

Posted by سروش سمیعی at juillet 12, 2006 6:24 AM

سلام
قراربود شعري برايم بفرستيد...
مجله را تا چند روز ديگر پست مي كنم آدرستان را دارم

Posted by مازيار نيستاني at juillet 11, 2006 9:52 PM

اينک به سوی ضد شعر : پنج قطعه به زبان فارسی!
وقتي كه تنها مي خوانيم حتا وقتي كه مي نويسيم هم مي خوانيم.
براي خواندن كه مي آيي چيزي براي نوشتن باور و بگذار!
اين مسئله ي من است درويش!

Posted by علی سطوتی قلعه at juillet 11, 2006 2:18 PM

انسان وقتی می تواند خودش را لمس کند که از من برخیزد و به «من» برسد. و این «من» برای شکل گیری اش نیاز به آمیختن با «او» را دارد.
من + «او» = «من» ..... این نه فلسفه است نه عرفان و نه ... این حقیقت است.
سلام! ببخشید با وجود و حضور شما و روی وبلاگ شما اینها را نوشتم.
از اینکه جایی هست که می توانم حرفهایی (در هر قالبی) از جنس حقیقت بخوانم خوشحالم.
مانا باشید!

Posted by mohammad at juillet 11, 2006 8:47 AM

نفس بگشا
تا نشانم دهي
راه من
از آه توست ...

من! انتظار گشودگي ...

Posted by polonaises at juillet 10, 2006 11:56 PM

استاد ما هم دست اخر به جماعت وبلاگ نويسان پيوستيم با اين تصور كه اينجا هم مخاطب خودش را دارد .
با شعري به روزم .خوشحال مي شوم اگر سري بزنيد

http://www.eshraghnameh.blogfa.com

Posted by احمد at juillet 10, 2006 6:47 PM

باز جاي بسي خوشحالي است كه گاهي حضور داري و حتا حضور آدمي به نام عباس معروفي را احساس مي كني . اين حضور هم به مدد نوشتن و از آن مهم تر فكر كردن براي نوشتن حاصل شده است .
متاسفانه در دنياي امروز برخي كه شايد به احتمالي اكثريت هم باشند از تفكر و نوشتن بدورند . با اين تاويل آن ها اصلا حضور ندارند . اي كاش همه چيز به اينجا ختم مي شد چون ندانستگي از كم دانستگي هولناك تر نخواهد بود . امروز كساني هستند با اندك تفكر خود دنيا را به ويراني مي كشانند و موجب هولناكي دنيا مي شوند .

Posted by رضا آشفته at juillet 7, 2006 5:54 PM

سلام !

من هم شک می کنم پس هستم ...

زیبا بود آقای رویایی ... مثل همیشه ... اگر فرصت با شماست به وبلاگ من سر بزنید و نظر بدهید ... به هر حال شعر پست را برای شما می گذارم...


/ارژنگ ِ رنگ
/لب بر گیسوی قلم برد
/تا مانی ِمدید را
/ بوسید منظره ی مرگ
/چهارکنج ِجهان سرود
/ توأمان ِروشن و تاریک
/شکل ِ رسالت
/ در عبور لب
/بر پوست ... .


ارادتمند بالذّات ... کیوان

Posted by کیوان قنبری at juillet 6, 2006 3:03 PM

سلام بر استاد عزیزم
فیلسو فانه است:)
با یک مطلب در باره ماه تیر یا تشتر منتظرم
شما متو لد چه ماهی هستید؟
ببخشیدا .

Posted by در جستجوی آن لغت تنها at juillet 6, 2006 12:28 PM

اين عباسجان نوشته هاي شما كيست ؟ آيا ممكن است اندككي معرفي كنيد استاد رويايي ؟
من هرچه فكر مي كنم نمي توانم بفهمم . مگر اين كه او را عباس معروفي بدانم - به دليل وجود لينك او در اول ليست دوسه تايي لينك هاي وبلاگ شما .
لطفا كمك كنيد استاد . حداقل در نام بردن لينك بدهيد كه بدانيم منظورتان به كيست .

-

Posted by mehdi sohrabi at juillet 5, 2006 3:26 AM

يك سلام ازدور /
من فكر ميكنم از ما شخص ديگري در اين عصر تكنولوژي ساخته مي شود .چه بخواهيم چه نخواهيم .توسط اجتماع - جامعه /حكومت و.... /شخص ديگري كه گاهي خودمان وگاهي ضد خودمان است .توليد پذيري ي تكنيكي.همان چيزي كه بنيامين در مورد بعضي بعضي هنر ها ميگه حال در مورد ما هم هست./بازي كردن با اون گزاره ي من فكر مي كنم پس هستم ديگر زياد خوشايند نيست .بازي كردن با بر ضد هايش هست كه شخص ديگري -نيستن وهستن هاي ديگري را ادامه ميدهد .با توجه به اينكه اون
" من" اول جمله جايگاهي سست وپست دارد ./" گاهي " جالب است اما كاش در فرم جمله اي نمي امد كه اقتدارگرايي در خود دارد ./

Posted by kh .foroohar at juillet 4, 2006 5:46 PM

با اين حساب چقدر من ها كه من هستند و چقدر من ها كه تو هستند. و چقدر من ها كه از كتم عدم خواهند امد

Posted by احمد at juillet 4, 2006 5:16 PM

با اين حساب چقدر من ها كه من هستند و چقدر من ها كه تو هستند. و چقدر من ها كه از كتم عدم خواهند امد

Posted by احمد at juillet 4, 2006 5:15 PM

اگر در تداوم اين پوست اندازي از من، فرض كنيم كه داستان نويسنده اي را مي نويسيم كه در حال نوشتن داستان نويسنده اي است كه او هم در حال نوشتن داستان نويسنده اي است، الخ... ، آيا من نويسنده ي اول به گونه اي "تعدد تن" مي گيرد و اين هنوز تا انتها بار "من" اول را به دوش مي كشد؟ (حتا اگر "به عشق 222 بلرزد" ... هنوز "من" است؟!)

Posted by DevilPrayer at juillet 3, 2006 6:29 AM

گاهي وقت ها،خيلي كم،شايد هستم.
سلام آقاي رويايي عزيز،تابستان زيباست؟اميدوارم كه بيشترش دلبخواه باشد.منتظر داستاني كه نتوانستم بخوانمش هستم.زياد.
و گاهي هم خيال مي كنم هستم.
دست.

Posted by noghteh alef at juillet 3, 2006 1:15 AM