Comments: واریاسیون ظهر بر دار (۱۰) *

با سلام! مایل بودم به وبلاگم سری بزنید ونظراتتان را بدهید !

Posted by alisaravi at octobre 13, 2008 8:14 AM

جناب آقاي يدالله رويايي با سلام شما با پدر بزرگ من همنام هستيد

Posted by احمد at avril 14, 2007 11:55 AM

قربان جنونت
كه قربانيِ جنوني.

سيد مهدي ساداتي

Posted by sadati at janvier 20, 2007 3:43 PM

كاش مي توانستم به اندازه ي ساير دوستان لذت ببرم.

حجم هجمه ي تكررهاي پيش بيني شونده ي بخش هاي اول كمي مي خاراند پشت شاعر را! به سر شاعر كه اين آمد, مخاطب جاي خود!

اما پايان محكمي داشت...

Posted by DevilPrayer at septembre 21, 2006 3:22 AM

فراموشی همیشه فراموش می شود
در لحظه های رستن لحظه
از قامت درخت بلوغ تا مرگ
نقطه
بین کلام و فرم اختلاف نظر چاقو به قلب شعر
نقطه تتق تتق تق تق تق !!!
.........
سلام . اتفاقی به اینجا نیامدم . یدالله رویایی را جستجو کرده بودم که اینجا پیدایم شد .
درود مرا پذیرا باش ...

Posted by shahin shirzady at septembre 20, 2006 5:03 PM

..........................بشتابيد........................بشتابيد...............................
...........................تيتر امروز هفته نامه ي سراسري صدا ............................
....................**مخاطب نگاري متن و تحليل بكارت درزماني اثر**.................
.........................جنبش برایتان دست تکان می دهد...................................

Posted by ارتش دريدا at septembre 19, 2006 4:40 PM

انگار
درخت حياط ما هوايي شده
هر صبح
قبل از اين كه بيدار شويم
سايه اش را
روي درخت همسايه مي اندازد.

تقديم به استاد عزيزم

Posted by ايوب at septembre 19, 2006 8:58 AM

« قدم‌هايم درد بي‌گانه‌اي دارند
...
بالا مي‌ورد
در يگانگي كوه
همه ‌ي زخم‌هاي زمين »

شعر انساني است. بند ناب كم ندارد. لذت بردم.
و به شاعر و رويا تبريك مي‌گويم.

Posted by taher at septembre 17, 2006 10:46 PM

"لا كه بر سر لي مي آيد
نفي مجنون است
در بيابان
الا
بهانه ي سرگردانيست"
خواندم
واز رويايي ميثم لبريز شدم
"چون معشوق نقاب...هركس حكايتي..."و ما در تقديم ها تصورات را با خود مي بريم گر چه طرف مقابل معشوق هم نباشد...

شاد زي استاد عزيز

Posted by احمد at septembre 16, 2006 3:03 PM

- ؟ -
بوی رو یـا می دهی / در کنار عقربه های به دار ...

Posted by شعبان بالاخیلی at septembre 16, 2006 7:09 AM

سدّی در ریه
رعایتِ نبض را
خیز برمی دارد شبِ مردار
اتاقکِ اسکلت که سنگینی ست
پلکِ عفونت
دوام من و
قبض ِماه در ماهیچه ی آه
که قبض ِنفس
در فریادِ نجومی بریزم
و شب از شیشه هاش
در حیاطِ رعایتِ زندگی
لحظه ی زنده فروکش کند
تمام ِحرف را بو بردارد
خفه بردارد .

جناب رويايي عزيز !
شعر زيبايي از ميثم رياحي عزيز خواندم ... ممنونم
ارادتمند ؛ کیوان قنبری

Posted by کیوان قنبری at septembre 15, 2006 9:44 AM

هوای ِ يک شهر را داشت... شهری در جایی....

Posted by REza at septembre 14, 2006 4:28 PM