Comments: سه نوع ناشر

مشتي خر تشنه به خون زن و مرد
مي كوشند تا جنون زن و مرد
دل مجرم واقعي ست اما اينان
شلاق زنند روي كون زن ومرد

Posted by m.dh at février 5, 2007 1:39 AM

استاد عزيز اگر دردم يكي بودي چه بودي؟؟
آخوندا خوب راهي رو انتخاب كردن

Posted by ایوب at janvier 1, 2007 5:22 PM

ظهر ما روي زوال مان ظهر گذاشته
هر جفت ها به فتح ظا ...
خيلي اسف - غمبار است
كه غده ي توي كله از كله گنده ها هم گنده تر مي زند ...
پايان بندي دراماتيكال كثيفي است ...
اما قطره هاي اشك كامنت ها ...
شايد درب دريچه اي ...
استاد خسته نباش ... كه من گر يه مي شوم ...

--

Posted by پیپ قرمز at janvier 1, 2007 5:18 PM


دوست عزيز، آقاي رويايي، در ايران، نويسنده، ناشر و سانسور‌چي(مميزي)، سه ضلع يك مثلث‌ند كه هر ضلع اون مي‌تونه ناشر، نويسنده و يا خوده سانسورچي باشه و در حال تحول و جا به ‌جايي. به عبارت ديگر، نه جاي‌گاه نويسنده، نه جاي‌گاه ناشر و نه سانسورچي معلوم و مشخص نيست و براي نمونه نويسنده امروز ما، مي‌تونه سانسورچي فردا باشه. براي نمونه، آقايان صفار هرندي و حشمت مهاجراني كه هر دو نويسنده و وزير فرهنگ و ارشاد(بخوان وزارت مميزي). اصلن چرا اين قدر راه دور برويم، هم اين آقاي معروفي، يك زمان نويسنده‌ست، زمان ديگر ناشر و هر زماني سانسورچي(نمونه: نظرات من را دو ب
ر بدون هيچ‌گونه توضيحي در وبلاگش سانسور كرد.).

Posted by سیاوش at janvier 1, 2007 5:13 PM

سلام
بله یلدا بازی
یعنی شما 5 تا از نا گفته ها تونو می گین و 5 نفرو دعوت می کنید تا او نا هم بگن
مثلا آقای معروفی 5 تا عکس خودشونو گذاشتن
من از شما دعوت می کنم
گرچه که کسی از خودم دعوت نکرده ؛)
حالا می گید؟

Posted by یلدا at janvier 1, 2007 5:09 PM

سلام استاد
شما نمي خواهيد در يلدا بازي شركت كنيد؟
من سنت شكن نيستم
نظرتان چيست؟

- یلدا بازی ؟

Posted by یلدا at décembre 27, 2006 9:53 AM

سلام آقاي رويايي عزيز
هنگام خواندن وبلاگ شما به مطلب سنگسار برخوردم ، نوشته اي بود عميق و درد اور جالب است كه بيش از يك ماه پيش در وبلاگي عكسي سياه سفيد از مراسم سنگسار ديدم و من تا آن روز فقط را جع به سنگسار خوانده بودم و ديدن اين عكس عمق فاجعه را برايم صد چندان كرد و درد ديدن آن عكس به شعر نشست ناخود آگاه , كه در وبلاگم گذاشتم
شما دلتان گرفت و نفستان تنگ شد اما من دلم شكست و كمرم خم شد از فاجعه اي كه بر سر هم جنسان ام مي آيد شما از بام پايين آمديد و بالا آورديد و من روي بام ماندم و فرياد زدم چرا؟؟ چرا؟؟
خوشحال مي شوم اگر شعر پر ايراد مرا بخوانيد
باز هم ممنون
پايدار باشيد

Posted by sheydaab at décembre 26, 2006 3:42 PM

سلام
حال همه ما خوب است
اما تو باور نكن

Posted by ایوب at décembre 26, 2006 10:11 AM

سلام ...قبلا نويسنده ها روي خشت هاي خام مي نوشتند ...ناشر خودشان مي نوشتند ...پخته گي هايشان را مي نوشتند روي خامي ...هر چيز را هر جا نمي نوشتند ...هر خوانده ايي را هم هر جا نمي خواندند ...حالا هر چيز ...هر جا ...هر ....

Posted by حسین دیلم کتولی at décembre 24, 2006 8:19 PM

سلام استاد!
كمك خوبي بود براي شناسايي ناشران
افتخاره پيوست لينك يا بازديد از وبه ما رو ميديد؟
اميدوارم بتونم نظرتونو در كامنتام ببينم

Posted by ُسکوت نشانه ماست at décembre 24, 2006 7:09 AM

فعلا که ناشران دارند ورشكست مي شوند. هزاران كتاب منتظر مجوز مانده اند
وزارت ارشاد به هيچ كتابي مجوز نمي دهد. تمام حرفه هاي مربوط به نشر كتاب تعطيل مانده اند..
ملا ها بعد از بيست و هشت سال حكومت تازه فهميده ادد كه خصم خطرناك آنها كتاب است
يك ناشر معطل

Posted by yek nasher at décembre 23, 2006 5:48 PM

سلام رويايي عزيز
خيلي دوست دارم يك كتاب بهم معرفي كنيد
من از منصور خورشيدي و همينطور پسرشون حنيف تعريف و ذكر و خيرتون رو زياد شنيدم .
خوشحال ميشم كه منو ياري كنيد.
موفق باشين

Posted by aram at décembre 23, 2006 1:25 PM

ناشر ها در تمام دنیا هر کدام بنوعی بازاری هستند. ناشر غیر بازاری نداریم.
اول دخل( صندوق) ، بعد درد فرهنگ! هر کی غیر از این بگوید دروغ گفته است.

Posted by م. دانش at décembre 22, 2006 6:51 PM

سلام
ناشرها معمولا پشت شاعر هاي مطرح قايم ميشوند
وبعضي وقت - تازه شاعر ها- هم دلشان مي خواهد كه باناشر از پشت ناشر پيدا شوند
وبعد يك دفعه ناشر از توي كلاه يك خرگوش در مي اورد
وشاعر هاي واقي فارغ از حاشيه و ناگزير از حاشيه به دنبال ناشر مي گردند

Posted by احمد at décembre 22, 2006 10:27 AM

سلام استاد رویایی عزیز
من از نطفه ی شهریوری داغ در جیرفت هستم که با دیدن وبلاگ بزرگانی چون شما ترغیب به ساخت وبلاگ شوم تا قبول زحمت نموده و کارهایم را نقد جدی کنید و به من در این راه کمک کنید (البته اگر ارزش وقت شما رو داشته باشند) و اگر جوهره ی این کار را ندارم جای پای بزرگانی چون شما رو لکه دار نکنم. منتظرتان هستم.
قربان شما محمد.ف

Posted by محمد at décembre 21, 2006 10:03 PM

سلام
دوست ندارم شب یلدا بمیرم
طولانیست
هر شب دیگری بود بود
یلداتان مبارک
سرتان را به وبلاگ ما هم بزنيد

Posted by مجید سعدآبادی at décembre 21, 2006 8:35 PM

استاد من يه خرده داستان نويس عوضي هستم و ...شما كجا؟ خوشحالم كه اين وبلاگ را پيدا كردم. از اين به بعد اينجا و شما و يه خرده داستان نويس عوضي و خدا

Posted by serayat at décembre 21, 2006 8:33 AM

دسته اول. من همیشه این اسم را دوست داشته ام. با قضاوت ِ کسی که شاید دهسالی میشود که وبگردی میکند و کمتر روبروی دانشگاه دیده میشود ولی هر وقت هم که میرود نام این ناشر میتواند او را به سمت خود بکشاند.
زادروز میترا، زادروز مسیح، زادروز......، گرامی باد.

Posted by جان at décembre 21, 2006 6:27 AM

درود استاد !
من به واسطه ي شغلم (گرافيك) با ناشران راسته ي جلوي دانشگاه بسيار سر و كار دارم !
به گمان من ، تعداد زيادي از آنها حتا به اندازه ي يك بزاز يا سنگ و آجرفروش در شغل خود آگاهي و اشراف ندارند .
البته هر بار چاپيدن (چاپ كردن كتاب و حق مولف و مترجم را ندادن) براي شان آنقدر سود دارد كه بتوانند از عهده ي فيگور روشنفكري به درستي بر آيند .
كاغذ تعاوني گرفتن و يك چاپ كتاب را به چند چاپ وانمود كردن و حواله ي كاغذ فروختن هم كه ديگر از عملكردهاي عمومي و حرفه اي شان محسوب مي شود.
به نظر من اگر ناشر جماعت و معلم جماعت درست شوند ، آنگاه مي شود گفت تقريبا همه چيزمان رو به درستي مي رود .
---------------------
ضمنا
با اجازه و افتخار ، پلواره (لينك) وبلاگتان را در وبلاگ خود قرار دادم !
.
ارادتمند
جواد شريف پور

Posted by *شریف* at décembre 20, 2006 4:59 AM

درود استاد !
با اجازه و افتخار ، پلواره (لينك) وبلاگتان را در وبلاگ خود قرار دادم !
با احترام و علاقه
ارادتمند
جواد شريف پور

Posted by *شریف* at décembre 20, 2006 4:24 AM

سلام
ممنون
منتظر حضور ونقد دوستان هستم

Posted by مجید سعدآبادی at décembre 19, 2006 8:25 PM

آقاي رويايي عزيز
اين عباس عزيز شما كه خودش مدير ’’ نشر گردون’’ است رمان هايش را به ناشران ديگر مي دهد تا منتشر كنند. آيا اين براي آنست كه ’’ نشر گردون’’ در طبقه ي سه قرار نگيرد يا رمان هايش را در طبقه 1و2 بگذارد
با احترام

Posted by ahmadiyan at décembre 19, 2006 5:41 PM

کنار یاس همیشگی

تنها بودی مرا

سرم گشته بود سمت ناکجا که آن حس تلخ را کنارت گذاشتم

دوست‌تر می‌دارمت

تقدیم به شما

Posted by یلدا at décembre 18, 2006 7:45 PM

سلام
من فكر مي كنم
گاهي اشعار مرز كتابخانه را در مي نوردند
و در ذهن ها جاودانه مي مانند
در ذهن چاپ مي شوند

با شعري مرا بخوانيد
اين هم نام جديدي است.

Posted by یلدا at décembre 18, 2006 7:43 PM

نوع اول!

Posted by گرگ صابونی at décembre 18, 2006 10:10 AM

و سهم اضطراب هر كرم
از گشودن كتاب
نام ريخته‌ايست.

دارم كاري مي‌كنم كه لاجرم، از بردن نام شما هم گريزي ندارد، كاري كه نيست، خيريه‌ايست به گمانم، و شما از آن حلقه‌ي مفقودي كه دنبالش گشته‌ام و پيدا نمي‌شوند، عجيب ! تنها باقي‌مانده‌ايد كه هنوز مي‌شود چيزهايي از او پرسيد. مثلن اينكه شنيده‌ام پرويز اسلام‌پور توي پاريس، در موزه‌اي مشغول كار است و نمي‌دانم شايعه‌ايست يا كه بيژن الهي توي خانه‌اش در تهران دارد مي‌پوسد و بهرام اردبيلي هم كه پريسال يا پاري بود كه مرد و ... و ....

غرض البته اين‌ها نيست، مي‌خواهم براي كاري كه دارم مي‌كنم، كسب اجازه كرده باشم از شما. ( كه مثلن اگر لبريخته‌ها، يا از دوستت دارم،‌ يا دلتنگي‌ها يا دريايي‌ها - كه هنوز البته ندارم‌اش- را بخواهم تايپ كنم و در دسترس همگاني‌ بگذارم توي اين شهر مجاز، شما را ملالي نمي‌شود؟ )

- جالب هم هست براي همسال من‌هايي كه دنبال اين چيزها مي‌گردند، به اين‌جا مي‌رسند و از رويايي چيزي نمي‌شنوند يا نمي‌خوانند گرد آن حلقه‌ي حجم. و انگار كه پيماني‌ باشد،‌ همه‌ي اين آدم‌ها را به دم نزدن از چيزي توي آن سال‌ها،‌ شايد و سپردن تركه‌اش به شما !! راستي حتمن مي‌دانيد توي شماره‌ي آخر نشريه ي بايا، حرفي از شعر حجم شده و مباحثه‌اي هم بوده، كه اي كاش نبود به گمان من. و... و .... و ..... -

- و به گمان من هم .

Posted by do-l at décembre 18, 2006 9:44 AM

نشر شكارگاه است و متن شكار و؛ مميزي سلطان ِ شكارچي و؛ بعضي از ناشران امروز در ايران پيشكارند. پیش از آنکه جراحت ِ نیزه ی شکارچی بنشیند به لاشه ی شکار؛ از هراسی به تملق آلوده ی تیغ های مسموم پیشکار؛ شکار قیمه قیمه شده است. خورشی درخور بزم ِ میز تعاملات سخيف و...

Posted by zohreh at décembre 17, 2006 9:27 AM

زني كه بر مي گردد ستون نمك است
هنوز به پشت سرش نگاه مي كند
ودستش كه دور گردن باد
توي همه ي ساحل ها
روي همه ي لب هاي عريان

شوري كه زير زبانت بيايد
انگشتان زني است كه به پشت سرش نگاه مي كند.

Posted by Mohammad at décembre 17, 2006 9:11 AM

حالا ناشری که کتاب هایی که ما بنویسیم منتشر نمی کند و کتاب هایی را هم که دوست داشته ایم در کتابخانه داشته باشیم تجدید چاپ نمی کند از کدام نوع است ؟

آه نشر مروارید !

ما که عقلمان هلاک شد و بر سکوی سرخ جایی نجستیم !

برمیگردم اهواز .

آه ای دل بی سودا کسی به خانه نمی آید !

Posted by محسن اكبرزاده at décembre 16, 2006 11:41 PM

سلام
آقای رویایی عزیز از این که به فکر کردن و در فکر اندیشیده شدن
و در زبان فکر شدن
اهمیت می دهید
و با فکرهایتان می نویسید
متشکرم
دوست دارم و امیدوارم به رویای شعرها و نوشته های من نگاه کنید
خوشحال می شوم نظرتان را بدانم

با تشکر قبلی
امیدرویا

Posted by ابوالفضل نظری at décembre 16, 2006 1:33 PM

من فكر مي كنم كه فكر تو مثل زباني كه تراش مي دهي تراش دارد و همان پيمانه هم نرمايي دارد كه فكري ديگرتر بشود ... ( گر چه كلمه هاي مثل ( مثل ) را دوست نداري ....

- فقط در استعاره، آنهم بعنوان یک ترجیح دراستیل حجمی .

Posted by پیپ قرمز at décembre 16, 2006 9:42 AM

سلام استاد عزيز
من فكر ميكنم هفتاد سنگ قبر از نوع اول است...

Posted by ايوب at décembre 16, 2006 8:45 AM

با سلام
اول- چه فرق مي كند در كدام طبقه باشد؟ چرا بايد به ناشر بيانديشيم؟
دوم- با نظرتان در باره شاملو موافق نيستم. فكر مي كنم شاملو را بايد از نو بخوانيد

سوم- ممكن است لطف كنيد برايم بنويسيد شعر " حجم" تر جمه چه واژه ايست ؟ يا مترادف انگليسي آن چسيت؟
با صميمانه ترين درود ها
فريدون

- ترجمۀ واژه ای نیست. شما میتوانید آنرا به
volume ترجمه کنید

Posted by Fridoun at décembre 15, 2006 11:10 PM